متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی. **
شب نوزدهم مطالبی به عرض عزیزان رسید. در آن جلسه عرض شد که شب قدر یکی از موهبتهایی است که خدای متعال به بندهها میکند؛ یکی از چیزهایی که میدهد، یقین است. در روایات هم دارد که کمترین چیزی که در این عالم تقسیم میشود، یعنی اگر درصدبندی بکنیم، سهمیهبندی بکنیم، کمترین سهمیه و کمترین درصد از روزی در این عالم که نصیب تعداد بسیار نادری در این عالم میشود، یقین است. شاید در هر شب قدری پنج نفر یا ده نفر (کمتر یا بیشتر) نصیب داشته باشند از یقین. خیلی تکوتوکند کسانی که اهل یقین میشوند و شب قدر، یقین به آدم میدهند.
یقین اگر آمد، آرامش میآید. یقین اگر آمد، آدم از زندگی لذت میبرد؛ آدم از بندگی لذت میبرد. گرفتاریها و تشویشها و اضطرابها و آشوبهای قلب آدم مینشیند. اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در گرفتاری ظهر عاشورا، هرچه به لحظه شهادت نزدیکتر میشدند، شادابتر میشدند. برخی اصحاب (طبق نقل جناب ابن شهرآشوب) به هم نگاه میکردند و میگفتند که: «نگاه کنید به این آقا که اعتنایی به مرگ ندارد، مرگ را به تمسخر گرفته است.» بین خودشان تعجب میکردند. امام حسین را به هم نشان میدادند و میگفتند: «انگار نه انگار این آقا قرار است به شهادت برسد.» اینها اثر یقین است. خب، امام حسین در قله یقیناند، قمر بنیهاشم در مرتبه پایینتر، اصحاب سیدالشهدا در مرتبه پایینتر.
**یقین همان چیزی است که ما به آن احتیاج داریم.**
عرض شد مرحوم آیتالله مولوی قندهاری که از بزرگان و اهل معنا بودند، ایشان به برخی بزرگانی که زیارتشان کرده بودیم و زیارتشان کردیم فرموده بودند که: «من به این رسیدم که راه درک شب قدر، کنترل چشم است.» حالا ما هم بحث حق چشم را در جلسه قبل مطرح کردیم. انشاءالله در جلسات بعدی هم اگر فرصتی باشد، این بخش را ادامه خواهیم داد. معمولاً درک شب قدر به واسطه کنترل چشم است.
مثالی زده بودند، فرمودند: «گاهی آدم به آینه نگاه میکند. شاید این برای شما پیش آمده باشد. بنده تجربه کردم که مدتها آدم به آینه نگاه میکند، مثلاً آینه ماشین، آینه منزل، خودش را میبیند، صورتش را مرتب میکند.» و یک وقتی مثلاً منتظر مسافری است، آدم پشت فرمان نشسته، منتظر یک مسافری است. به خود آینه نگاه میکند؛ «آینه چقدر لک دارد؟» این همه ما به خودمان نگاه کردیم توی این آینه، یک بار این لکهها را ندیدیم. پاک میکند. این صد بار به آینه نگاه کرده بود، لکه ندیده بود، اصلاً توجه نکرده بود به این لکه.
ایشان فرموده بودند: «کسی شب قدر را درک میکند که عالم را این شکلی ببیند.» نگاه میکند، ولی نمیبیند. کسی را توی این دنیا جز خدا میبیند. الان تعجب میکنید. برخی بزرگانی که شاید شما زیارت کرده باشید، مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت (رضوانالله علیه) این شکلی بودند، نزدیک ما. لمس کردیم. جلوی ایشان که میایستادی و حرف میزدی، احساس میکردی که نگاهت میکند، ولی نمیبیندت. نمیدانم میتوانم مطلب را برسانم یا نه.
این بچههای کوچک را، بچهمدرسهایها را دیدید، اول صبح بیدار میکنید، میخواهید راهیشان کنید بروند مدرسه؟ تجربه کردی؟ شاید خود آدم همین شکلی باشد. سر سفره که مینشیند، دارد چایش را شیرین میکند، هم میزندها، چایی را هم دارد میبیندها! آنقدر توی هپروت است. هیچی! آها، چایی دارد هم میزند! دارد نگاهم میکند. بعضیها میگویند آنقدر ماتومبهوتاند. بعضیها توی حالت عزاداری به این مسئله میافتند. لذا بزرگان هم حالت فنای فیالله را معمولاً تشبیه به همین مسئله میکنند.
یک پدر مصیبتزده، بچهاش را به بدترین وجه از دست داده است. میروی دم مجلس، با او سلام و علیک میکنی. با تو هم سلام و علیک میکند، ولی نمیبیند! اصلاً حواسش اینجا نیست. تو را هم میبیند، یاد پسرش میافتد، خاطرات پسرش دوباره زنده میشود. درست است؟ اینها چند تا نمونه است. آن حالتی که توجه خیلی شدید میشود، دیدن خیلی شدید میشود، این حالت یقین است. این را اگر بخواهند به کسی بدهند، شب قدر میدهند. اولیای خدا زجهشان برای این بود که به اینها برسند. شب قدر از اینها گیرشان بیاید.
اینجا هستن، ولی نمیبیند. توی خانه زندگی میکند، با همسرش دارد صحبت میکند، غذا جلویش گذاشتند. همان حالت آن آدم مصیبتزده که بچهاش را از دست داد. غذا هم دارد میخورد. بهش میگویند: «چه مزهای است؟» فرض کن که مثلاً اسم پسرش «سهراب» بوده. مثلاً سهراب نامی را از دست داده. نشسته دارد غذا میخورد. مثلاً چلوکباب جلویش گذاشتند. میگویند: «حاجی کبابش چطور است؟» میگوید: «کباب؟ سهراب خیلی کباب دوست داشت.» میگوید: «بابا میگویم کباب مزهاش چطور است؟» میگوید: «یک کباب چیست؟ ای کاش سهراب بود، عزیزم.» میگوید: «بابا دارم میگویم خوب است. میخواهید از این سفارش بدهیم؟» میگوید: «سفارش چی؟ برای مجلس ختم سهراب؟» این حالت اوج توجه است.
خیلی خدا نصیب بکند. من شاگرد جوانی داشتم. معمولاً از اینها توی جوانی کمتر نصیب میشود. سن حرکت، البته، سن جوانی است. سن توبه، سن جوانی است. ولی توی جوانی معمولاً نصیب نمیشود. زحمت مداوم میخواهد. آنهایی هم که توی جوانی گیرشان آمد، خیلی توی دنیا نماندند. ما یک جوان فقط دیدیم که به این مقامات رسید در نجف، و آن هم سریع مُرد. در نجف ندیدیم، جوانان ندیدیم که به سوی مراتب برسند. هفتاد سال زحمت میخواهد. عین تعبیر بعضی از آقایان است.
شب قدر خودش هشتاد و سه ساله است؛ یعنی اینها بالاخره، از آنور میترسیم، از اینور امید میدهد. آدمها آخرش میمانند چی به چیست. ما که نفهمیدیم چی به چیست. من شاگرد جوانی داشتم. ایشان از این حالات برخوردار بود. حالا ملا حسینقلی (همدانی) بیست و سه سال زحمت کشیده بود. یک نمه بهش داده بودند. توی حرم امیرالمؤمنین، دید یک کبوتر آمد جلویش. و این هم حالش عوض شد. به کبوتره نگاه کرد. دید کبوتره دانه را برداشت، نوکش افتاد، نوک زد، افتاد. بیست و سه بار نوک زد تا گرفت. منتقل شد به اینکه امیرالمؤمنین با من حرف میزنند که بعد از بیست و سه سال، گره را باز میکنم. یک دونه.
شخصیت عجیبی بود. استاد بزرگانی مثل مرحوم کربلایی، مرحوم بهاری همدانی، کربلایی احمد، کربلایی، استاد آقا شیخ محمدحسین اصفهانی. استاد آقای قاضی (در نجف)، بعضیها را میدید. یک شب خاصی تلوتلو میخورند توی خیابان. میفهمیدند اینها از جلسه ملا حسینقلی میآیند. درس اخلاق امام خمینی همین شکلی بود. بیرون که میآمدی، خیلی زمین میخورد. یک چیزهایی میگفت.
امام خمینی شاگردی داشت. این توی جوانی اینجوری حالات نصیبش شده بود. همه فکر میکنند این مرید من است و آن لقمه میگرفت که این یک لحظه توجهش به هم نخورد. خیلی دیگر اتصال شدید پیدا کرده بود. این: «مرید من است؟ من مرید اینم.» دنیا رفته بودیم جوان به هر حال. اینها چیزهای عجیبوغریبی است، ولی نصیب میشود. به هر حال یقین، مراتبی دارد.
به هر حال این شهدایی هم که ما توی زمانه خودمان دیدیم، اینها هم به مراتبی از یقین رسیده بودند. وقتی چند روز قبل از شهادت (چند وقت قبل شهادت)، حاج قاسم سلیمانی کفن برمیدارد میبرد پیش مراجع قم، میدهد تکتک امضا کنند. سی سال رفتوآمد دارد با این مراجع. چرا الان ورمیدارد میآورد؟ مراسم فاطمیه شهرشان را میگوید: «سال بعد متفاوت است، اینجا دیگر من نیستم.» دیدار سید حسن نصرالله میرود، میگوید: «دوربین بیار یک چند تا عکس بگیریم.» که من تعجب کردم از این کارها نمیکرد حاج قاسم. معلوم بود دیگر که برنمیگردد و خودش میدانست. اینها یک مرتبهای از یقین است.
آن رفیق ایشان، آن حسین آقا، که حاج قاسم خیلی بهش علاقه داشت، یوسف الهی، و وصیت کرد که کنارش دفن شود، آن هم این شکلی بود. حالات این شکلی داشت. آن حالا خیلی هم خواب میدید. عمدتاً خواب بود. میگفت حضرت زینب سلامالله علیها به من گفتند: «این کار را بکن.» کتاب «حسین فرزند غلامحسین»، کتاب کتاب قشنگی است. توی عملیاتهای مختلف: «این کار را بکنید، آن کار را نکنید، امشب حمله کنیم، آن شب حمله کنیم.» حاج قاسم فهمیده بودیم چیکار است. بقیه خیلی جدیاش نمیگرفتند. میگفت: «کارت نباشد، حضرت زینب گفتند.» دو هفته بعد، دشمن تخلیه میکرد، میرفت. میآمد آن منطقه. اینها همه یک شعبه و رگههایی از یقین است. رگههایی از یقین را همه شهدا، علما، بزرگان دارند. یک صلوات هدیه بکنیم. **اللهم صل علی محمد و آل محمد.**
یقین چیز خاصی آنجوری نیستها. اینجوری که بزرگان میگویند یقین فقط تغییر نگاه است. عوض میشود: یک چیزهایی که الان به چشممان نمیآید، به چشممان میآید. الان شماها خیلیهایتان ماسک زدید، مسائل بهداشتی را رعایت میکنید. این مسجد فضایش با مثلاً پارسال فرق کرده. شما سیستم بدنتان، مثلاً، دست و صورت، اینها فرقی کرده. یک ویروسی امسال هست که پارسال نبود. یک رویکردی پیدا کردهاید نسبت به اینکه این ویروس هست بین ما. رفتارتان عوض شد. یک تغییر رویکرد ایجاد شد. نگاهتان عوض شده نسبت به دست دادن. الان دیگر میدانی که اگر دست بدهی، ممکن است ویروس منتقل شود. کفشت مثلاً ممکن است حامل و ناقل ویروس باشد.
این یک رویکرد است دیگر. انسان نسبت به گناه این شکلی است. همین غیبتی که نقل و نبات است، اصلاً آدم غیبت میکند، یکم آرام بشود. بهش البته میگویند: «درددل.» کسی گفت: «آب نخور.» پرسید: «چرا؟» پاسخ داد: «عقلت کم میشود.» گفت: «غیبت چیست؟ درددل.» شما راحت باش. اولیای خدا بوی غیبت به مشامشان میرسید، مریض میشدند. احساس میکردند غیبت باشد. حضرت امام توی جلسه درس نشسته بودند. دو تا طلبه انتهای جلسه کدام یکی از مراجع داشتند حرف میزدند، با یک لحن بدی که این دیگر بعضی جاها متأسفانه باب شده به اسم انتقاد. باب انتقاد را نباید ببندیم. انتقاد از کی؟ یعنی خود طرف که دارد انتقاد میکند، کیست؟ چیست؟ چطور دارد انتقاد میکند؟
عصبانی شدند، ناراحت شدند. اینجوری که توی زندگینامهشان آمده، سه روز امام بیمار شده، نفسنفس میزند. غیبت چیست؟ پزشک فوق تخصص ریه میداند کرونا یعنی چه. عوارض تنفسی ناشی از ویروس کرونا یعنی چه. «کرونا، کرونا شروع کردید؟ بیمارستان میبینمت.» این یقین. اونی که یقین دارد، یک چیز اضافهتر ندارد. مثلاً یک گوش از پس کلهاش در نمیآید، یک دماغش در نمیآید. آدم با یقین با آدم بییقین تفاوت اینجوری ندارد. ادراکش قویتر است. دیدگاه و رویکردش عمیقتر است. یک چیزهایی را میفهمد که بقیه نمیفهمند. «کلّا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم.» یقین داشته باشی، جهنم را میبینی.
از جنس عرض کردم که: «آقا یعنی در قیامت میبینیم؟» «در قیامت که کف اینکه میبینی، یعنی اینجا میبینی؟» سوره اعلا میخواند. خود ایشان شبهای جمعه مثل امشب. در نماز که خیلی خوب است اگر اهلش باشیم، رکعت اول سوره حمد، سوره جمعه، رکعت دوم سوره حمد، سوره اعلا. لااقل توی نماز مغرب و عشاء، یکیش را انجام بدهید. ایشان سوره اعلا را که میخواند: «ثمّ لا یموت فیها و لا یحیی» را که ضجه میزند، جهنم را میبیند، اذیت میشود. «ثمّ لا یموت فیها و لا یحیی» آن حالات جهنمیاش را میبیند. ناصر، یقین. یقه اینجوری میکند.
رویکرد آدم متفاوت است. یکی مصیبتزده است، به خودش میپیچد. یکی هم از مصیبتزده هم آرام است. میگوید: «انّا لله و انّا الیه راجعون.» قرآن میگوید: «آدمهای صابر تفاوتشان با بقیه این است. توی مصیبت که میافتند، میگویند: «إذا أصابَتهم مُصیبة قالوا إنّا لله و إنّا إلیه راجعون.» ما هم باید برویم. میگویند: «آقا فلانی از دنیا رفت.» میگوید: «خب، انّا انشاءالله بکم للالحقون.» ما الان قبرستان میرویم. رویکردمان چیست؟ اصلاً، محشر است. بروید. سفارش میکنم اگر حال داشتید، البته حالا خیلی سفارشی نیست. حال و حوصله داشتید، قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران را بروید. یک بار ما توفیق شد، رفت. رفتم، یک دو هفته بیمار شدم. گالری از اموات. گالری ساخت. یکی وسط نشسته تار میزند. سیدیها و پوسترهای فلان بازیگر و فلان خواننده را میفروشند و آهنگهایشان را گذاشتهاند. سهتار میزنند، کف میزنند. یکی سنتی میخواند، یکی پاپ میخواند، اکراک میخواند، یکی رپ میخواند. انواع و اقسام مدلهای جدید.
قبر، سنگ قبر. یکی فقط دو تا چشم. یکی دیگر آینه است. یکیت که سنگ کف دریاست. مثلاً مجسمه ساختهاند. یکی بعد حالات مردم خیلی جالب است. یعنی تنها چیزی که شنیده نمیشود آیه قرآن، صلوات، استغفار. فلانی مشهورترند دیگر. مثلاً شناخته شدهترند. آنجا قبرها مشخص است. هر جا که شلوغتر است، میتوانی بفهمی که این فالووراش بیشتر بوده. مثلاً بابائه وایساده با مامانه دارند حرف میزنند. این خاطرات سریال بچه نمیشناسه. این یک خیلی دیدنی است. آدم مهمی است. بعد بچه تجربه خاطره ندارد. انتقال پیدا نمیکند. نصف قبرها که رویش یک عکس ستاره یا سنتور یا ارگ، اینها نوازنده بودند. فکر میکنی، میگویی خب حالا یعنی چی مثلاً؟ بعضی از اینها را میشناختیم ما. مصرف زیاد الکل باعث مرگشان شد، از دنیا رفتند. بعضی به خاطر مصرف زیاد قرصهای آرامبخش از دنیا رفته. وضع خودکشی کرده. خبر هم داری. مثلاً میدانم دور قبر شلوغ است و هیچکس هم هیچ کاری نمیکند.
بعضی از اینها محل نمیگذاشتند، وقتی طرف میآمد امضا بگیرد، نگاه نمیکرد. یکی از اینها، من رفتم، بعد خیلی برایم اصلاً یک حالی دست داد. قبرش را گِل گرفته بود. اسمش خوانده نمیشود. اینجا بعضی تابلوان. که دیگر قدیمیترند. مال یک نسل، دو نسل قدیمیترند. و جوانهای قبل انقلاب طرف را میشناسند. الان دیگر هیچکس نمیشناسد. اینها مثلاً کاباره میچرخاندند آن زمان، آرتیست بودند، عکسشان روی پردهها بود، فیلمهای مبتذل میساختند. قسمت آخر یادبودی از اینها باشد، مثلاً قایقی چیزی، مثلاً به یاد اینها. این نامش تغییر رویکرد است.
بعد نظرت نسبت به شهرت عوض میشود. اینکه گفتم بروید آنجا، قطعه هنرمندان که میروی، نظرت نسبت به شهرت عوض میشود، نسبت به سلبریتیها عوض میشود. بعد دیگر سلبریتیها را توی پیجشان که میبینی، یاد قبرشان میافتی. شدید میشود این حالات. آدمها را میبینی. یک چیز جالبی است ها! گرد قبرستان، چند بار یک خاطره را گفتم، حال خیلی شیرین است، دوست دارم زیاد بگویم این را. نوجوان بودیم. یک قبرستانی میرفتیم، منطقه خودمان. گلزار شهدایی دارد، هنوز که هنوز است مخوف است. وسط بیابان است. روزش که میروی، آمپاکتوس میزنی، فقط صدای تریلی میآید. شبش دیگر ببین چی است. بیابان و اصلاً یک وضعی. بعد ما با یکی از رفقا، نوجوان بودیم، جوگیر بودیم: «امشب بریم قبرستان.» حالت دزد بازار داشت. از سر پشتبام میتوانستی. در دسترس بود، خوب بود. نگهبانی که میخواست ما را بگیرد و اینها، چون دزد هر شبی داشت سنگ قبرها را میکَند میبُرد. به قیافه ماها نگاه کردیم، بچه شانزده ساله. بهش نمیخورد این ماجراها و نگهبانی بود. بهش گفتم که: «حاجی، نمیترسی؟ اینجا خیلی مخوف است، تاریک. در جاده همش اطراف بیابان.» گفت: «البته نگهبان قبلی که اینجا بود، هفته پیش همینجا سکته کرد و مُرد. نصف شب پا شد، گفت: روح دنبالم است، روح دنبالم است، روح، افتاد زمین. کلهاش لب سیمان آن قطعه خورد. من نمیترسم. آنقدر حالم خوب شده است از وقتی آمدم اینجا. توی خیابان که میروم، تصادف میشود، میگویم: خوب، تصادف، آمبولانس، قبرستان. دعوا میشود، خانمم داد و بیداد میکند، میگویم: دعوا، آمبولانس، قبر. بچه سر و صدا، آمبولانس، قبر.» همه را به آمبولانس قبرستان میگفت.
میگفت: «هر آمبولانسی که میآید، میگویم بعدی منم.» حسادت در من از بین رفته، بخل از بین رفته، طمع از بین رفته، حرص از بین رفته. آنقدر حالم خوب است. هر جوانی را توی خیابان میبینم، دعایش میکنم: عاقبتبهخیر شوی. هر کس را میبینم، توی کفن میبینم. هر کس میآید. خیلی حس خوبی است ها! حالت افسردگی، بیماری. کسی که همه چیز را از دست رفتنی میبیند، نه اینکه همه چیز را موقتی میبینی و منتظر اصلیاش هستی؟ این قشنگ است. «أوتوا به متشابها».
قرآن میگوید که به هر چیزی که توی بهشت است، یک دانه از اینها الکی و فیکش. یادش بخیر چه سیبهای الکی میخوردیم توی دنیا. گلابیهای مفتی بود. کتاب آموزش مرگ رفقایم آوردند امشب. یکی از اینها که تجربه کرده، مُرده. میگوید: «آنجا که رفتم، احساس کردم دنیا همان بهشت و برزخ است. از لای جوراب جلو چشمم بود. درخت نبود که ما میدیدیم.» تازه آن که برزخ بنده خداست. قیامتش که اصلاً اصلش توی قیامت است، همهاش کشک است، شوخی است. حالت آدم با یقین خندهاش میگیرد از این مشکلات اینجا و مسائل اینجا و حتی نعمتها و امکانات اینجا، فرصتهای اینجا. یک قصری داریم، فلان. خب که چی؟ یک ماشین.
بعضیها حال و هوایشان عوض شده. من میبینم این رفقا که همین بحثهای مرگ و اینها را گوش کرده بودند، عکسهای خاص آنچنانی از آن قصر آنچنانی که میبینند. یکی نوشته بود که: «یادم توی ذهنم نگه دارم، توی برزخ بسازم برای خودم.» خوب است این حال و هوا، خیلی قشنگ است. یککمی اگر اوج بگیرد، کمکم اصلاً رفیق و رفقای آدم عوض میشوند، دوروبریها عوض میشوند. یکی دیگر میآید، یکی دیگر میروند. یکی از بزرگان میفرمود: «یک کمی آدم مراقبه میکند، کمکم وارد برزخ انبیاء میشود.» علامه طباطبایی فرموده بود که: «برادر ما، سید محمدحسین، بعد از نماز صبح با حضرت ادریس مباحثه داشتند.» ادریس، ادریس در بین انبیاء کسی که بیشترین تدریس را داشتند. برای همین بهش میگویند: ادریس. صیغه مبالغه درس.
ادریس. برادر علامه طباطبایی، سید محمد حسین، ایشان لایو. پنج صبح حض حضرت ادریس میزند. بعد آن هم کانکت نمیشد. حضرت ادریس مثلاً مریم مثلاً گفتگو داریم. رفتیم توی پیوی. مثلاً. بعد بلاک کردن البته. آخرش خسته نمیشد. کمکم حال و هوای آدم عوض میشود. این خیلی با ذکر و دستور و تسبیح چرخاندن اینها نیست. این حال، یک حال یقین است. دیگر اینجا اینها نیست. دیگر اصلاً توی این فضا، توی این باغ، این چیزها نیست. خندهدار است برایش. «مدرسه برو که مرد، مثلاً نمره بیاری که بعد مثلاً مدرک بگیری.» خب حالا. آخه بعضیها این حالت را پیدا میکنند، بابایش میبرد روانپزشک نشانش میدهد. این را هم بگویم. باز یکی از این تجربههای نزدیک به مرگ که امسال الحمدلله توی بورس افتاده، کلاً توی صدا و سیما. بعد یک تیکه نشان داده بود یک جایی. بعد یک کسی یک حالتی را گفته بود. کسی کامنت کرده بود به آن شخصی که تجربه کرده بود، نوشته بود که: «شما حتماً یک روانپزشک برو.» تعجب کردم. خانم بدحجابی هم بود. به آن پسره نوشته بود که: «شما هم یک دامپزشک.» اینها شوخیبردار نیست این حرف. کمکم توی این حال و هوا میافتد، بهش میگویند: «روانی.»
امیرالمؤمنین توی نهجالبلاغه فرمود که: «متقین کسانی هستند که مردم به اینها میگویند خل، عظیما، آره، قاطیاند اینها. اصلاً جای دیگرند، اینجا نیستند.» دیوانه. میگوید: «آخر مشاوره گفته است که به بچه میگویم که بعد مثلاً این کار را نکن، آن کارها را بکن. مدرسه برو، دکتر، مداوا، سالم است این بچه. فهمیده چه خبر است. دکتربازی است، دکترها مشغول بازیاند، معماران مشغول بازیاند. و الحیات دنیا. دکتر بشوی، بنا بشوی، کارگر بشوی، هر چی بشوی، آدم باش، سالم، صالح باش، خوب باش، مهربان باش، خدا دوست داشته باشد. آن که چیست؟ آخرش همین. اصل کاری دوست داشته باشد، خوشش بیاید ازت. اگر این هم قبول نکرد، این دیگر مریض است، یک مشکلی دارد. کنه ماجرا رسیده بود.
چو پیغمبر زید بن حارثه را وقتی توی مسجد دیدن، دیدن یک آدمی است، یک جوانی است، ریخته به هم، قر و قاطی. رنگپریده، سیر چهره عجیبوغریبی. حضرت فرمودند: «کیف اصبحت؟» چیست؟ چه حالی؟ «موقناً.» فرمود: «یقینم.» پیش پیغمبر دیگر، خداییش سنگین است دیگر. کسی ادعا کند به پیغمبر بگوید: ما که الحمدلله به یقین رسیدیم. بعد پیغمبر فرمودند: «یقین نشانه دارد. نشانت چیست؟» «همین الان دارم بهشت و جهنم را میبینم. برای من دعا کن، ان ارزقنی الله شهادت فی سبیله». شهید. دعا کردند. جنگ بعدی هم نفرات اولی بود که شهید شد.
دیگر آنجا را آدم یککمی دستش بیاید چه خبر است. اینجا دیگر کلاً مسخره است دیگر. تحمل زورکی. تا حالا ازدواج زورکی دیدی؟ با بهترین دخترهای دنیا ازدواج کند، زورکی یعنی چی؟ امیرالمؤمنین، حضرت زهرا سلامالله علیها را ببین، شب عروسیشان. اینها عجیب است ها! آدمی که به یقین رسیده. لباس عروسی را. حضرت زهرا سلامالله علیها، دختر فقیر بود. آمد دید که یک لباس کهنهای تن حضرت. لباس عروسیشان آوردند دادند. همان شب، بچهشان را هم ببیند، نوهها را ببینند. همان شب حضرت زهرا داده بودند این را. «لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّىٰ تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ.» اونی که دوست داری باید ببخشی.
بعد امیرالمؤمنین آمدند توی خانه. حالا خانه امیرالمؤمنین را دیدید؟ مدینه، کیا رفتند خانه امیرالمؤمنین؟ پشت خانه پیغمبر اکرم. توی مسجدالنبی، یک دیوار فاصله. عروسکشی که کردند که از احمدآباد مثلاً نبردن سیدی. مثلاً. گفتند که: «ما یبکیک یا بنت رسول الله؟» عرض کرد که: «انتقال من از خانه پدرم به خانه تو، مرا یاد وقتی انداخت که از این دنیا به عالم برزخ منتقل میشوم.» حال شما دکتر این افسرده است. بعد حضرت زهرا گفتند: «علی جان، میآیی امشب را شب عبادت قرار دهیم؟ احیا بگیریم؟» احیا شب عروسی با عبادت تا صبح. مشغول مناجات و دعا. چه حالی است! بابا ملت خودشان را میکشند به اینجا برسند. بعد پیامبر فرداش آمدند، گفتند که: «فاطمه جان، علی چطور بود؟» گفت: «نعم العون علی طاعة الله.» خوب پایه. با هم بدویم سمت خدا.
چی تعریف میکنند اینها؟ چی میبینند اینها؟ این چه نگاهی است؟ «خوب پول نمیده، ظرف نمیشوره.» بابا کجایی تو! دستت را میگیرد ببرد. حالا گاهی آدم خوبیه، دستور میگیرد. گاهی با بدیهایش، دستت را میگیرد. جفتش بالاخره کمک است دیگر. اگر تو استفاده کنی از فرصت یا حالات آدمی که با یقین است.
کمکم عرضم را امشب تمام کنیم. شیخ طوسی در "امالی" صفحه دویست و هجده. روایت جالبی است. رویکرد آقا جون، عزیز من، برادر، خواهر بزرگوار. شب بیست و یکم، شب شهادت امیرالمؤمنین که یکی از سه شبی است که متصل به شب قدر و حقیقت شب قدر است. چی باید بخواهیم؟ نگاه سالم و رویکرد سالم به عالم. نگاه امیرالمؤمنین. خودمان را محک بزنیم، تست بکنیم، چک بکنیم با نگاه امیرالمؤمنین. نداریم، از خدا بخواهیم. یک افق دیدی مثل امیرالمؤمنین، خدا به ما بدهد. این ماجرای دعای ما شب قدر. نگاهی پیدا کنیم به عالم.
بعد مثلاً میگوید که: «ریاستی که شماها برایش میدوید، برای من از استخوان خوک توی دست جذامی کمتر است. از آبی که از عطسه بز میآید روی بینی جمع میشود. خود بز عطسه، آب بینی.» فرمود: «یک برگ کاهی که ملخ برداشته، دارد میخورد. امپراطوری برایم از اینها هم کمتر است.» که توی نهجالبلاغه آمده: «وَ لکِنَّ الدُّنیا أصهَرَ فی أعْيُنِکُمْ من قَراضَةِ الجُلْمِ.» این دنیا، اینهایی که تمام میشود، توی چشم تو از قراضه الجلم کمتر باشد. قراضه الجلم؟ قراضه از قرض، مقراض میآید، قیچی. وقتی که گوسفند را میزنند پشمچینی میکنند، پشم گوسفند این توی هوا یک مقداری معلق میشود، یک مقداری روی زمین میریزد. آنهایی که خیلی سبک است، روی هوا معلق میشود. قراضه الجلم. فرمود: «دنیا باید توی چشم شما باشد؛ وَ لکِنَّ الدُّنیا فی أعْيُنِکُمْ، باید توی چشم شما دنیا از قراضه الجلم کمتر باشد.» اگر میخواهی با من بکشی بیایی، با هم باشیم، اینجوری است. آقا جون، ما که اصلاً فدایت بشوم یا امیرالمؤمنین، ما اصلاً شب قدر آمدیم ماشین میخواهیم، خانه میخواهیم، زن میخواهیم. اصلاً برای اینها آمدیم. «آه، آنها با من.» «تو، من را میخواهی؟ شما اگر زن به ما میدهی که خوب میخواهیم. تهش همین است.» امیرالمؤمنین یک کارکرد دارند، یک منفعتی دارند. «با خودم میخواهی باشی؟ بابا بیا یکم ببرمت، عالم را بهت نشان بدهم. ببین چه خبر است.» نگاه امیرالمؤمنین. چقدر این آدم واقعاً، «نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند.» چی بگوییم در مورد امیرالمؤمنین؟ نه بشر، خدا. چیست؟
پیغمبر شب معراج وقتی برگشتند، منتها آسمان به آسمان من را سیر دادند. رفتم به سدرةالمنتها رسیدم. همین شبها بود دیگر. شب معراج، شب هفدهم، هجدهم ماه مبارک رمضان. در محضر خدا ایستادم. خدای متعال فرمود: «یا محمد!» «فقلت: «لبیک ربی و سعدیک.» خدای متعال پیامبر اکرم را صدا زدند. عرض کرد: «جانم خدایا.» میفرماید که خدا فرمود: «قَد بَلَوتُ خَلْقِی، فَوَجَدْتُ أَنَّکَ أَفْضَلُ لِی مِنْ کُلِّ خَلْقِی.» من خیلی محک زدم مخلوقاتم را. امتحانشان کردم. اینهایی که امتحانشان کردم، کدامشان را دیدی از همه بیشتر مطیع تو است یا رسول الله؟ «قَالَ قُلْتُ: رَبِّ عَلِيُّ» خدایا علی. خدا فرمود که: «به عنوان خلیفه برای خودت انتخابش کردی و یُعَلِّمُ عِبَادِي مِنْ کِتَابِي مَا لَا یَعْلَمُونَ.» معلمش کردی که به بندههای من یاد بدهد. یاد بدهی چیزهایی که بلد نیستم. ادب را ببین. پیغمبر چی گفت؟ عرض کرد: «قُلْتُ: أَخْتَرْتُ لِِي يَا اللَّهُ.» خدایا شما انتخاب کن، کسی غیر از امیرالمؤمنین. خلیفه پیغمبر. خدا به پیغمبر میگوید: «به عنوان خلیفه انتخاب کردی.» «فانَّ خیرتک خیر.» شما انتخاب کنی بهتر است. خدا فرمود که: «قَدْ اخْتَرْتُ لَكَ عَلِیّاً فَاِتَّخِذْ لِنَفْسِكَ خَلِیفَةً وَ وَصِیّاً وَ أَنَّهُ خَلِيقَةُ عِلْمِي وَ حِلْمِي.» باشه من علی را برایت انتخاب کردم. پس برای خودت خلیفه بگیرش و وصی به عنوان وصی بگیر و نهلت علمی و حلمی. من هر چی علم داشتم، هرچی حلم داشتم، به او دادم. «هو امیرالمؤمنین حقاً، او حقاً امیرالمؤمنین. لَمْ یَلْقَ بِهَا أَحَدٌ قَبْلَهُ و لا أَحَدٌ بَعْدَهُ.» نه کسی قبل او امیرالمؤمنین بوده، نه کسی به پیغمبرش فرمود. صدا زد: «عَلِیُّ هُوَ آیَةُ الهُدىٰ.» علی آیت الهداست و امام من. عطانی، هر کس اطاعت من را بکند، امامش علی است و نور اولیاءم علی. نور اولیا من است. خیلی تویش دیگر بالاتر از رئیس و آقا اینهاست.
یعنی هر کسی که ولی خدا میشود، به همان میزانی که ولی خدا شده، به همان میزان علی وجودش است. روز قیامت میگویند چند درصد علی هستی؟ یکی میگوید یک درصد، یکی میگوید دو درصد. چقدر شیعه علی هستی؟ نور و اولیایی، نور وجود امیرالمؤمنین توی وجودش است. او نماز، او روزه، او حج، او زکات، او خمس، حقیقت همه اینها امیرالمؤمنین است. حقیقت امیرالمؤمنین. چون تو را هر جا که میروی خورشید است دیگر. توی هر مغازهای، توی هر اتاقی، توی هر کلاسی. اینجا پنج درصد خورشید است، آنجا ده درصد خورشید است. درست است؟ خود خورشید اینجاست. حاضر. «نور و اولیایی علی.» نور اولیا من است. «وَ هُوَ الْکَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُ الْمُتَّقِينَ.» آن کلمهای که من متقین را ملزم کردم همراهش باشند. «مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي.» هر کس علی را دوست داشته باشد، من را دوست دارد. هر کس از علی بدش بیاید، از من بدش میآید. پیام بیاید، کامنت بیاید، لایک بیاید. خود ظرفیت را ببین و حال را ببین و رویکرد را ببین. این آدمی که در قله یقین است. پیغمبر شب معراج خبر آورده برای امیرالمؤمنین: «علی جان رفتم بالا.» البته خود امیرالمؤمنین آنجا خبر آورده که خدا به من گفتش که به علی اینها را بگو. آمد پیغمبر به امیرالمؤمنین بگوید. «فَقَالَ عَلِيٌّ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ فِي قَبْضَتِهِ.» من بنده و در قبضه او، من تو مشت خدا هستم. عجیب است! «إِنْ یُعَذِّبْنِی فَبِذُنُوبِي.» میخواهد عذابم کند. من گنهکارم. به گناه من اگر عذابم کند، دیگر خدا چه جور بگوید: «علی جان تو را دوست دارد، عاشق تو است، همه عالم را به عشق تو آفرید.» نه خدا هر چی پیش تو هیچی. اگر من را عذابم کنی، هیچ چیز به من ظلم نکرده. «و إِن یُتمِّلْ ما وَعَدَنِی فَاللَّهُ أَوْلَىٰ بِي.» اگر آنهایی که من وعده داده است به من بده، باز هم خودش به من لطف میکند. اینجا پیامبر دعا کردند: «اللهم اخلِق قلبَهُ وَ اجْعَل رَبِیعَةَ الایمان.» خدایا قلب او را خالی کن. این را باید خیلی توضیحات دارد دیگر، اهلش باید توضیح بدهند. «بهار او را ایمان قرار بده.» «قَالَ اللهُ قَدْ فَعَلْتُ ذَلِکَ بِهِ.» خدا هم فرمود که: «این کار را کردم.»
ولی یک جمله اینجا را بگویم. دیگر اینجا روضهای بود که بین خدا و پیغمبر در مورد امیرالمؤمنین خوانده. فرمود پیغمبر: «ببین من علی را خیلی دوست دارم. تو هم علی را خیلی دوست داری. ولی یک چیزی بهت بگویم: «غَیْرَ أَنِّی مُخَصِّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الْبَلَاءِ لَم أَخَصِّهُ بِهِ أَحَداً مِنْ أَوْلِیائِی.» من یک سری بلا دارم، اختصاصی برای علی گذاشتم کنار. هیچکدام از اولیایم را گرفتار این نکردم. دوستش داری؟ من هم دوستش دارم. ولی بدان شدیدترین بلایی که داشتم، برای علی گذاشتم. پیامبر به نظرتون چه حالی بهش دست داد؟ میخواهد ادب را رعایت کند در محضر خدا. هم میخواهد عشقش را به امیرالمؤمنین برساند. طاقت ندارد علی را در بلا ببیند. چی گفت؟ «قَالَ: قُلْتُ: رَبِّ أَخِي و صاحِبِي.» پیغمبر برگشت گفت: «خدایا آخه برادرم است! آخه رفیقم است!» خدای متعال فرمود: «إِنَّهُ قَدْ سَبَقَ فِی عِلْمِی أَنَّهُ مُبْتَلًی و مُبْتَلًی بِذَلِکَ.» این گذشته. این را من نوشتم. او گرفتار خواهد شد. «لَوْلَا عَلِيٌّ لَمْ یُعْرَفُ أَوْلِیَائِيَ وَ لَا أَوْلِيَائِیَ.» اگر علی نباشد، اولیای من، اولیای پیغمبر هم شناخته نمیشوند. علی را گذاشتهاند برای امتحان، ولی امتحانات سختی را علی تحمل خواهد کرد. بوقلمون هم همین بود! فرمود: «از وقتی به دنیا آمدم مظلوم بودم. مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ خَلَقْتَنِي یَا وُلِدْتَنِی أُمِّي.» از وقتی مادر من را به دنیا آورد، مظلوم بودیم. تعبیر امیرالمؤمنین (معنای فارسی خودمانیاش) این است: این علی توی این دنیا یک روز آب خوش از گلویش پایین نرفت. ما یک گوشههایی از مظلومیت امیرالمؤمنین را میبینیم. نمیفهمیم امیرالمؤمنین چی کشیده در این دنیا. فرمود: «بیست و پنج سال مثل کسی که خار توی چشمش باشد، تیغ توی گلویش باشد. همه لحظات من این بود. این طور تحمل کرده. دَم نیاورد.» امیرالمؤمنین. برای همین خدا عاشقش است.
یک روایتش را بگویم امشب شب جمعه است. خیلی جاها باید برویم. هم شب قدر است، هم شب جمعه، هم شهادت امیرالمؤمنین. خیلی هم نمانده رفقا. یک شب جمعه بیشتر از ماه رمضان نمانده. شب قدر دوم. چشم را هم گذاشتیم. به همین سادگی. این روایت، روایتی است که به نظرم جایش فقط همین امشب است. یعنی باید شب جمعه باشد، شب قدر باشد، این روایت را بخوانیم. خیلی به امیرالمؤمنین گفتند: «تو آخه برای چی اینقدر عاشق خدایی؟ اینقدر عاشق ملاقات خدایی؟ همش هی میگویی شهادت، هی میگویی مرگ، هی میگویی میخواهم بروم.» یک جوابی داده امیرالمؤمنین، این اصلاً دل میبرد. این جواب خیلی قشنگ است.
اینجا فرمود: «آخه من نگاه کردم، دیدم که خدا بهترین بندهای که داشت، پیغمبر اکرم بود. این را کرد پیغمبر من. بهترین کتابی که داشت، قرآن بود. این را کرد کتاب من. بهترین دینی که داشت، اسلام بود. این را کرد دین من. من فهمیدم خدا من را دوست دارد. برای همین من هم عاشقش شدم. دوست دارم ببینم.» خیلی روایت کلیدی است ها! ترجمهاش کنم به زبان خودمان. الان من و شما عاشق خدا هستیم امشب یا نه؟ دلتنگ خدا بودیم یا نه؟ دلتنگ میشویم یا نه؟ ماه رمضان برود، دلمان برای صحرا تنگ میشود یا نه؟ دلم برای ... دلت برای قرآن به سر تنگ میشود؟ دلت برای ابوحمزه تنگ میشود؟ دلت برای روزه تنگ میشود؟ اینها علامت این است که خدا را دوست داری. بعضیها شاید دلشان تنگ نشود. بگذار با هم یکم گفتگو کنیم. تو هم میدانی که باید دلت تنگ بشود. امیرالمؤمنین گفت: «خدا این همه خوبی داشت، به من داد، من عاشقش شدم.» خدا یک سیدالشهدا داشت توی این عالم، شهید مظلوم پارهپاره داشت. کلاً یک شهید بیکس و تنها این عالم بود، آن هم شد ارباب من و تو. همین بس نیست برای اینکه عاشقش بشوی؟ خدا یک زمین عالی توی این عالم داشت، آن هم کربلا بود. سال به سال شب قدر برایتان اربعین بری کربلا. نمیدانم امسال هم مینویسند که زمین مکه به عشق کربلا غبطه میخورد. خدا از این نالهها توی این عالم هیچ نالهای را به اندازه نالهای حسین دوست نداشت. آن هم داد به تو. مرحوم آیتالله کوهستانی میفرمود: «خدا یک علی داشت. الحمدلله آن هم امام ماست.» خدایا علی داشت، آن هم محبتش را گذاشت توی دل من و تو. چطور بیقراری امشب مثل یتیمای کوفه، دل تو دلت نیست. احساس میکنی آقا دیگر ساعتهای آخرش است. خدا دوستت داشته. همین بس نیست برای اینکه عاشق خدا بشوی؟
این توفیقمان گرفت توی این ایام کرونا. شبهای قدریم. ما طاقت نداریم در مسجد و رویمان دور هم جمع بشویم اسم امیرالمؤمنین بیاوریم، روضه بخوانیم، قرآن به سر بگیریم با هم. نشان میدهد هنوز چشم رحمتش را از ما برنداشته. به ما هنوز نفس داده. همین، همین. اسمش را که به زبان میآوریم. اسم خدا، اسم اهل بیت، یعنی دوستمون داشته. همین پیام دیگر. تو رفیقت میخواهد بهت بگوید دوست دارم، چی بهت بگوید؟ دیگر. بهت پیام بدهد، آدرست را بگیرد، بهت سر بزند، ماشین بفرستد که بیاید دنبال تو، تو را ببرد یک جا پذیرایی کند. خدا ماشین فرستاده دنبالمون. کیو؟ چه تعبیری را به کار ببرم؟ امسال همه را وارد مهمانی کرد. ما را اینقدر زنده نگه داشت. دوباره مهمانیاش را، شبهای قدرش را ببینی. من و تو سالمیم. دستمان بالا میرود. قرآن سر میگیریم. زبانمان میچرخد. دیگر چطور به ما بگوید دوست دارم؟
شب جمعه ما را برداشته آورده اینجا، که شب رحمت است. به شبهای جمعه حساسیم. گفته: «میخواهم امشب بیایی. شب جمعه، شب قدری. یک مادری دارد ناله میزند یک جایی. دوست داشتم توام توی این ناله باشی.» دیگر چطور به ما ما را دوست دارد؟ آخی دلت تنگ نشده کربلا؟ خداییش اگر یک لحظه به دلت نگاه کن، اگر دلت تنگ شده، بگو: «فهمیدم دوستم داری. خیلی دلم تنگ است.» این فیلمهای منتشر شده را دیدیم. کربلا درش بسته است. در حرم، هیچکس صحرا نیست. آنقدر دلمان تنگ شد. اصلاً انگار شاید خدا کرونا را فرستاده، در حرمها بسته بشود، فیلمهایش منتشر بشود. من و تو ببینیم، آه بکشیم، مفت و مفت ما را ببخشد. کربلا نرفته برایمان. آنقدر ناراحتی میشود با امیرالمؤمنین، زائر ندارد. آنقدر دلمان تنگ است برای قرآنبهسرای حرم امام رضا. دیگر خدا چه شکلی بگوید ما را دوست دارد؟ آی خدا! بیسبب نیست شب جمعه شب رحمت شد. بیسبب شب جمعه شب رحمت شد. مادری گفت: «حسین جان!»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی. **
شب نوزدهم مطالبی به عرض عزیزان رسید. در آن جلسه عرض شد که شب قدر یکی از موهبتهایی است که خدای متعال به بندهها میکند؛ یکی از چیزهایی که میدهد، یقین است. در روایات هم دارد که کمترین چیزی که در این عالم تقسیم میشود، یعنی اگر درصدبندی بکنیم، سهمیهبندی بکنیم، کمترین سهمیه و کمترین درصد از روزی در این عالم که نصیب تعداد بسیار نادری در این عالم میشود، یقین است. شاید در هر شب قدری پنج نفر یا ده نفر (کمتر یا بیشتر) نصیب داشته باشند از یقین. خیلی تکوتوکند کسانی که اهل یقین میشوند و شب قدر، یقین به آدم میدهند.
یقین اگر آمد، آرامش میآید. یقین اگر آمد، آدم از زندگی لذت میبرد؛ آدم از بندگی لذت میبرد. گرفتاریها و تشویشها و اضطرابها و آشوبهای قلب آدم مینشیند. اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در گرفتاری ظهر عاشورا، هرچه به لحظه شهادت نزدیکتر میشدند، شادابتر میشدند. برخی اصحاب (طبق نقل جناب ابن شهرآشوب) به هم نگاه میکردند و میگفتند که: «نگاه کنید به این آقا که اعتنایی به مرگ ندارد، مرگ را به تمسخر گرفته است.» بین خودشان تعجب میکردند. امام حسین را به هم نشان میدادند و میگفتند: «انگار نه انگار این آقا قرار است به شهادت برسد.» اینها اثر یقین است. خب، امام حسین در قله یقیناند، قمر بنیهاشم در مرتبه پایینتر، اصحاب سیدالشهدا در مرتبه پایینتر.
**یقین همان چیزی است که ما به آن احتیاج داریم.**
عرض شد مرحوم آیتالله مولوی قندهاری که از بزرگان و اهل معنا بودند، ایشان به برخی بزرگانی که زیارتشان کرده بودیم و زیارتشان کردیم فرموده بودند که: «من به این رسیدم که راه درک شب قدر، کنترل چشم است.» حالا ما هم بحث حق چشم را در جلسه قبل مطرح کردیم. انشاءالله در جلسات بعدی هم اگر فرصتی باشد، این بخش را ادامه خواهیم داد. معمولاً درک شب قدر به واسطه کنترل چشم است.
مثالی زده بودند، فرمودند: «گاهی آدم به آینه نگاه میکند. شاید این برای شما پیش آمده باشد. بنده تجربه کردم که مدتها آدم به آینه نگاه میکند، مثلاً آینه ماشین، آینه منزل، خودش را میبیند، صورتش را مرتب میکند.» و یک وقتی مثلاً منتظر مسافری است، آدم پشت فرمان نشسته، منتظر یک مسافری است. به خود آینه نگاه میکند؛ «آینه چقدر لک دارد؟» این همه ما به خودمان نگاه کردیم توی این آینه، یک بار این لکهها را ندیدیم. پاک میکند. این صد بار به آینه نگاه کرده بود، لکه ندیده بود، اصلاً توجه نکرده بود به این لکه.
ایشان فرموده بودند: «کسی شب قدر را درک میکند که عالم را این شکلی ببیند.» نگاه میکند، ولی نمیبیند. کسی را توی این دنیا جز خدا میبیند. الان تعجب میکنید. برخی بزرگانی که شاید شما زیارت کرده باشید، مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت (رضوانالله علیه) این شکلی بودند، نزدیک ما. لمس کردیم. جلوی ایشان که میایستادی و حرف میزدی، احساس میکردی که نگاهت میکند، ولی نمیبیندت. نمیدانم میتوانم مطلب را برسانم یا نه.
این بچههای کوچک را، بچهمدرسهایها را دیدید، اول صبح بیدار میکنید، میخواهید راهیشان کنید بروند مدرسه؟ تجربه کردی؟ شاید خود آدم همین شکلی باشد. سر سفره که مینشیند، دارد چایش را شیرین میکند، هم میزندها، چایی را هم دارد میبیندها! آنقدر توی هپروت است. هیچی! آها، چایی دارد هم میزند! دارد نگاهم میکند. بعضیها میگویند آنقدر ماتومبهوتاند. بعضیها توی حالت عزاداری به این مسئله میافتند. لذا بزرگان هم حالت فنای فیالله را معمولاً تشبیه به همین مسئله میکنند.
یک پدر مصیبتزده، بچهاش را به بدترین وجه از دست داده است. میروی دم مجلس، با او سلام و علیک میکنی. با تو هم سلام و علیک میکند، ولی نمیبیند! اصلاً حواسش اینجا نیست. تو را هم میبیند، یاد پسرش میافتد، خاطرات پسرش دوباره زنده میشود. درست است؟ اینها چند تا نمونه است. آن حالتی که توجه خیلی شدید میشود، دیدن خیلی شدید میشود، این حالت یقین است. این را اگر بخواهند به کسی بدهند، شب قدر میدهند. اولیای خدا زجهشان برای این بود که به اینها برسند. شب قدر از اینها گیرشان بیاید.
اینجا هستن، ولی نمیبیند. توی خانه زندگی میکند، با همسرش دارد صحبت میکند، غذا جلویش گذاشتند. همان حالت آن آدم مصیبتزده که بچهاش را از دست داد. غذا هم دارد میخورد. بهش میگویند: «چه مزهای است؟» فرض کن که مثلاً اسم پسرش «سهراب» بوده. مثلاً سهراب نامی را از دست داده. نشسته دارد غذا میخورد. مثلاً چلوکباب جلویش گذاشتند. میگویند: «حاجی کبابش چطور است؟» میگوید: «کباب؟ سهراب خیلی کباب دوست داشت.» میگوید: «بابا میگویم کباب مزهاش چطور است؟» میگوید: «یک کباب چیست؟ ای کاش سهراب بود، عزیزم.» میگوید: «بابا دارم میگویم خوب است. میخواهید از این سفارش بدهیم؟» میگوید: «سفارش چی؟ برای مجلس ختم سهراب؟» این حالت اوج توجه است.
خیلی خدا نصیب بکند. من شاگرد جوانی داشتم. معمولاً از اینها توی جوانی کمتر نصیب میشود. سن حرکت، البته، سن جوانی است. سن توبه، سن جوانی است. ولی توی جوانی معمولاً نصیب نمیشود. زحمت مداوم میخواهد. آنهایی هم که توی جوانی گیرشان آمد، خیلی توی دنیا نماندند. ما یک جوان فقط دیدیم که به این مقامات رسید در نجف، و آن هم سریع مُرد. در نجف ندیدیم، جوانان ندیدیم که به سوی مراتب برسند. هفتاد سال زحمت میخواهد. عین تعبیر بعضی از آقایان است.
شب قدر خودش هشتاد و سه ساله است؛ یعنی اینها بالاخره، از آنور میترسیم، از اینور امید میدهد. آدمها آخرش میمانند چی به چیست. ما که نفهمیدیم چی به چیست. من شاگرد جوانی داشتم. ایشان از این حالات برخوردار بود. حالا ملا حسینقلی (همدانی) بیست و سه سال زحمت کشیده بود. یک نمه بهش داده بودند. توی حرم امیرالمؤمنین، دید یک کبوتر آمد جلویش. و این هم حالش عوض شد. به کبوتره نگاه کرد. دید کبوتره دانه را برداشت، نوکش افتاد، نوک زد، افتاد. بیست و سه بار نوک زد تا گرفت. منتقل شد به اینکه امیرالمؤمنین با من حرف میزنند که بعد از بیست و سه سال، گره را باز میکنم. یک دونه.
شخصیت عجیبی بود. استاد بزرگانی مثل مرحوم کربلایی، مرحوم بهاری همدانی، کربلایی احمد، کربلایی، استاد آقا شیخ محمدحسین اصفهانی. استاد آقای قاضی (در نجف)، بعضیها را میدید. یک شب خاصی تلوتلو میخورند توی خیابان. میفهمیدند اینها از جلسه ملا حسینقلی میآیند. درس اخلاق امام خمینی همین شکلی بود. بیرون که میآمدی، خیلی زمین میخورد. یک چیزهایی میگفت.
امام خمینی شاگردی داشت. این توی جوانی اینجوری حالات نصیبش شده بود. همه فکر میکنند این مرید من است و آن لقمه میگرفت که این یک لحظه توجهش به هم نخورد. خیلی دیگر اتصال شدید پیدا کرده بود. این: «مرید من است؟ من مرید اینم.» دنیا رفته بودیم جوان به هر حال. اینها چیزهای عجیبوغریبی است، ولی نصیب میشود. به هر حال یقین، مراتبی دارد.
به هر حال این شهدایی هم که ما توی زمانه خودمان دیدیم، اینها هم به مراتبی از یقین رسیده بودند. وقتی چند روز قبل از شهادت (چند وقت قبل شهادت)، حاج قاسم سلیمانی کفن برمیدارد میبرد پیش مراجع قم، میدهد تکتک امضا کنند. سی سال رفتوآمد دارد با این مراجع. چرا الان ورمیدارد میآورد؟ مراسم فاطمیه شهرشان را میگوید: «سال بعد متفاوت است، اینجا دیگر من نیستم.» دیدار سید حسن نصرالله میرود، میگوید: «دوربین بیار یک چند تا عکس بگیریم.» که من تعجب کردم از این کارها نمیکرد حاج قاسم. معلوم بود دیگر که برنمیگردد و خودش میدانست. اینها یک مرتبهای از یقین است.
آن رفیق ایشان، آن حسین آقا، که حاج قاسم خیلی بهش علاقه داشت، یوسف الهی، و وصیت کرد که کنارش دفن شود، آن هم این شکلی بود. حالات این شکلی داشت. آن حالا خیلی هم خواب میدید. عمدتاً خواب بود. میگفت حضرت زینب سلامالله علیها به من گفتند: «این کار را بکن.» کتاب «حسین فرزند غلامحسین»، کتاب کتاب قشنگی است. توی عملیاتهای مختلف: «این کار را بکنید، آن کار را نکنید، امشب حمله کنیم، آن شب حمله کنیم.» حاج قاسم فهمیده بودیم چیکار است. بقیه خیلی جدیاش نمیگرفتند. میگفت: «کارت نباشد، حضرت زینب گفتند.» دو هفته بعد، دشمن تخلیه میکرد، میرفت. میآمد آن منطقه. اینها همه یک شعبه و رگههایی از یقین است. رگههایی از یقین را همه شهدا، علما، بزرگان دارند. یک صلوات هدیه بکنیم. **اللهم صل علی محمد و آل محمد.**
یقین چیز خاصی آنجوری نیستها. اینجوری که بزرگان میگویند یقین فقط تغییر نگاه است. عوض میشود: یک چیزهایی که الان به چشممان نمیآید، به چشممان میآید. الان شماها خیلیهایتان ماسک زدید، مسائل بهداشتی را رعایت میکنید. این مسجد فضایش با مثلاً پارسال فرق کرده. شما سیستم بدنتان، مثلاً، دست و صورت، اینها فرقی کرده. یک ویروسی امسال هست که پارسال نبود. یک رویکردی پیدا کردهاید نسبت به اینکه این ویروس هست بین ما. رفتارتان عوض شد. یک تغییر رویکرد ایجاد شد. نگاهتان عوض شده نسبت به دست دادن. الان دیگر میدانی که اگر دست بدهی، ممکن است ویروس منتقل شود. کفشت مثلاً ممکن است حامل و ناقل ویروس باشد.
این یک رویکرد است دیگر. انسان نسبت به گناه این شکلی است. همین غیبتی که نقل و نبات است، اصلاً آدم غیبت میکند، یکم آرام بشود. بهش البته میگویند: «درددل.» کسی گفت: «آب نخور.» پرسید: «چرا؟» پاسخ داد: «عقلت کم میشود.» گفت: «غیبت چیست؟ درددل.» شما راحت باش. اولیای خدا بوی غیبت به مشامشان میرسید، مریض میشدند. احساس میکردند غیبت باشد. حضرت امام توی جلسه درس نشسته بودند. دو تا طلبه انتهای جلسه کدام یکی از مراجع داشتند حرف میزدند، با یک لحن بدی که این دیگر بعضی جاها متأسفانه باب شده به اسم انتقاد. باب انتقاد را نباید ببندیم. انتقاد از کی؟ یعنی خود طرف که دارد انتقاد میکند، کیست؟ چیست؟ چطور دارد انتقاد میکند؟
عصبانی شدند، ناراحت شدند. اینجوری که توی زندگینامهشان آمده، سه روز امام بیمار شده، نفسنفس میزند. غیبت چیست؟ پزشک فوق تخصص ریه میداند کرونا یعنی چه. عوارض تنفسی ناشی از ویروس کرونا یعنی چه. «کرونا، کرونا شروع کردید؟ بیمارستان میبینمت.» این یقین. اونی که یقین دارد، یک چیز اضافهتر ندارد. مثلاً یک گوش از پس کلهاش در نمیآید، یک دماغش در نمیآید. آدم با یقین با آدم بییقین تفاوت اینجوری ندارد. ادراکش قویتر است. دیدگاه و رویکردش عمیقتر است. یک چیزهایی را میفهمد که بقیه نمیفهمند. «کلّا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم.» یقین داشته باشی، جهنم را میبینی.
از جنس عرض کردم که: «آقا یعنی در قیامت میبینیم؟» «در قیامت که کف اینکه میبینی، یعنی اینجا میبینی؟» سوره اعلا میخواند. خود ایشان شبهای جمعه مثل امشب. در نماز که خیلی خوب است اگر اهلش باشیم، رکعت اول سوره حمد، سوره جمعه، رکعت دوم سوره حمد، سوره اعلا. لااقل توی نماز مغرب و عشاء، یکیش را انجام بدهید. ایشان سوره اعلا را که میخواند: «ثمّ لا یموت فیها و لا یحیی» را که ضجه میزند، جهنم را میبیند، اذیت میشود. «ثمّ لا یموت فیها و لا یحیی» آن حالات جهنمیاش را میبیند. ناصر، یقین. یقه اینجوری میکند.
رویکرد آدم متفاوت است. یکی مصیبتزده است، به خودش میپیچد. یکی هم از مصیبتزده هم آرام است. میگوید: «انّا لله و انّا الیه راجعون.» قرآن میگوید: «آدمهای صابر تفاوتشان با بقیه این است. توی مصیبت که میافتند، میگویند: «إذا أصابَتهم مُصیبة قالوا إنّا لله و إنّا إلیه راجعون.» ما هم باید برویم. میگویند: «آقا فلانی از دنیا رفت.» میگوید: «خب، انّا انشاءالله بکم للالحقون.» ما الان قبرستان میرویم. رویکردمان چیست؟ اصلاً، محشر است. بروید. سفارش میکنم اگر حال داشتید، البته حالا خیلی سفارشی نیست. حال و حوصله داشتید، قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران را بروید. یک بار ما توفیق شد، رفت. رفتم، یک دو هفته بیمار شدم. گالری از اموات. گالری ساخت. یکی وسط نشسته تار میزند. سیدیها و پوسترهای فلان بازیگر و فلان خواننده را میفروشند و آهنگهایشان را گذاشتهاند. سهتار میزنند، کف میزنند. یکی سنتی میخواند، یکی پاپ میخواند، اکراک میخواند، یکی رپ میخواند. انواع و اقسام مدلهای جدید.
قبر، سنگ قبر. یکی فقط دو تا چشم. یکی دیگر آینه است. یکیت که سنگ کف دریاست. مثلاً مجسمه ساختهاند. یکی بعد حالات مردم خیلی جالب است. یعنی تنها چیزی که شنیده نمیشود آیه قرآن، صلوات، استغفار. فلانی مشهورترند دیگر. مثلاً شناخته شدهترند. آنجا قبرها مشخص است. هر جا که شلوغتر است، میتوانی بفهمی که این فالووراش بیشتر بوده. مثلاً بابائه وایساده با مامانه دارند حرف میزنند. این خاطرات سریال بچه نمیشناسه. این یک خیلی دیدنی است. آدم مهمی است. بعد بچه تجربه خاطره ندارد. انتقال پیدا نمیکند. نصف قبرها که رویش یک عکس ستاره یا سنتور یا ارگ، اینها نوازنده بودند. فکر میکنی، میگویی خب حالا یعنی چی مثلاً؟ بعضی از اینها را میشناختیم ما. مصرف زیاد الکل باعث مرگشان شد، از دنیا رفتند. بعضی به خاطر مصرف زیاد قرصهای آرامبخش از دنیا رفته. وضع خودکشی کرده. خبر هم داری. مثلاً میدانم دور قبر شلوغ است و هیچکس هم هیچ کاری نمیکند.
بعضی از اینها محل نمیگذاشتند، وقتی طرف میآمد امضا بگیرد، نگاه نمیکرد. یکی از اینها، من رفتم، بعد خیلی برایم اصلاً یک حالی دست داد. قبرش را گِل گرفته بود. اسمش خوانده نمیشود. اینجا بعضی تابلوان. که دیگر قدیمیترند. مال یک نسل، دو نسل قدیمیترند. و جوانهای قبل انقلاب طرف را میشناسند. الان دیگر هیچکس نمیشناسد. اینها مثلاً کاباره میچرخاندند آن زمان، آرتیست بودند، عکسشان روی پردهها بود، فیلمهای مبتذل میساختند. قسمت آخر یادبودی از اینها باشد، مثلاً قایقی چیزی، مثلاً به یاد اینها. این نامش تغییر رویکرد است.
بعد نظرت نسبت به شهرت عوض میشود. اینکه گفتم بروید آنجا، قطعه هنرمندان که میروی، نظرت نسبت به شهرت عوض میشود، نسبت به سلبریتیها عوض میشود. بعد دیگر سلبریتیها را توی پیجشان که میبینی، یاد قبرشان میافتی. شدید میشود این حالات. آدمها را میبینی. یک چیز جالبی است ها! گرد قبرستان، چند بار یک خاطره را گفتم، حال خیلی شیرین است، دوست دارم زیاد بگویم این را. نوجوان بودیم. یک قبرستانی میرفتیم، منطقه خودمان. گلزار شهدایی دارد، هنوز که هنوز است مخوف است. وسط بیابان است. روزش که میروی، آمپاکتوس میزنی، فقط صدای تریلی میآید. شبش دیگر ببین چی است. بیابان و اصلاً یک وضعی. بعد ما با یکی از رفقا، نوجوان بودیم، جوگیر بودیم: «امشب بریم قبرستان.» حالت دزد بازار داشت. از سر پشتبام میتوانستی. در دسترس بود، خوب بود. نگهبانی که میخواست ما را بگیرد و اینها، چون دزد هر شبی داشت سنگ قبرها را میکَند میبُرد. به قیافه ماها نگاه کردیم، بچه شانزده ساله. بهش نمیخورد این ماجراها و نگهبانی بود. بهش گفتم که: «حاجی، نمیترسی؟ اینجا خیلی مخوف است، تاریک. در جاده همش اطراف بیابان.» گفت: «البته نگهبان قبلی که اینجا بود، هفته پیش همینجا سکته کرد و مُرد. نصف شب پا شد، گفت: روح دنبالم است، روح دنبالم است، روح، افتاد زمین. کلهاش لب سیمان آن قطعه خورد. من نمیترسم. آنقدر حالم خوب شده است از وقتی آمدم اینجا. توی خیابان که میروم، تصادف میشود، میگویم: خوب، تصادف، آمبولانس، قبرستان. دعوا میشود، خانمم داد و بیداد میکند، میگویم: دعوا، آمبولانس، قبر. بچه سر و صدا، آمبولانس، قبر.» همه را به آمبولانس قبرستان میگفت.
میگفت: «هر آمبولانسی که میآید، میگویم بعدی منم.» حسادت در من از بین رفته، بخل از بین رفته، طمع از بین رفته، حرص از بین رفته. آنقدر حالم خوب است. هر جوانی را توی خیابان میبینم، دعایش میکنم: عاقبتبهخیر شوی. هر کس را میبینم، توی کفن میبینم. هر کس میآید. خیلی حس خوبی است ها! حالت افسردگی، بیماری. کسی که همه چیز را از دست رفتنی میبیند، نه اینکه همه چیز را موقتی میبینی و منتظر اصلیاش هستی؟ این قشنگ است. «أوتوا به متشابها».
قرآن میگوید که به هر چیزی که توی بهشت است، یک دانه از اینها الکی و فیکش. یادش بخیر چه سیبهای الکی میخوردیم توی دنیا. گلابیهای مفتی بود. کتاب آموزش مرگ رفقایم آوردند امشب. یکی از اینها که تجربه کرده، مُرده. میگوید: «آنجا که رفتم، احساس کردم دنیا همان بهشت و برزخ است. از لای جوراب جلو چشمم بود. درخت نبود که ما میدیدیم.» تازه آن که برزخ بنده خداست. قیامتش که اصلاً اصلش توی قیامت است، همهاش کشک است، شوخی است. حالت آدم با یقین خندهاش میگیرد از این مشکلات اینجا و مسائل اینجا و حتی نعمتها و امکانات اینجا، فرصتهای اینجا. یک قصری داریم، فلان. خب که چی؟ یک ماشین.
بعضیها حال و هوایشان عوض شده. من میبینم این رفقا که همین بحثهای مرگ و اینها را گوش کرده بودند، عکسهای خاص آنچنانی از آن قصر آنچنانی که میبینند. یکی نوشته بود که: «یادم توی ذهنم نگه دارم، توی برزخ بسازم برای خودم.» خوب است این حال و هوا، خیلی قشنگ است. یککمی اگر اوج بگیرد، کمکم اصلاً رفیق و رفقای آدم عوض میشوند، دوروبریها عوض میشوند. یکی دیگر میآید، یکی دیگر میروند. یکی از بزرگان میفرمود: «یک کمی آدم مراقبه میکند، کمکم وارد برزخ انبیاء میشود.» علامه طباطبایی فرموده بود که: «برادر ما، سید محمدحسین، بعد از نماز صبح با حضرت ادریس مباحثه داشتند.» ادریس، ادریس در بین انبیاء کسی که بیشترین تدریس را داشتند. برای همین بهش میگویند: ادریس. صیغه مبالغه درس.
ادریس. برادر علامه طباطبایی، سید محمد حسین، ایشان لایو. پنج صبح حض حضرت ادریس میزند. بعد آن هم کانکت نمیشد. حضرت ادریس مثلاً مریم مثلاً گفتگو داریم. رفتیم توی پیوی. مثلاً. بعد بلاک کردن البته. آخرش خسته نمیشد. کمکم حال و هوای آدم عوض میشود. این خیلی با ذکر و دستور و تسبیح چرخاندن اینها نیست. این حال، یک حال یقین است. دیگر اینجا اینها نیست. دیگر اصلاً توی این فضا، توی این باغ، این چیزها نیست. خندهدار است برایش. «مدرسه برو که مرد، مثلاً نمره بیاری که بعد مثلاً مدرک بگیری.» خب حالا. آخه بعضیها این حالت را پیدا میکنند، بابایش میبرد روانپزشک نشانش میدهد. این را هم بگویم. باز یکی از این تجربههای نزدیک به مرگ که امسال الحمدلله توی بورس افتاده، کلاً توی صدا و سیما. بعد یک تیکه نشان داده بود یک جایی. بعد یک کسی یک حالتی را گفته بود. کسی کامنت کرده بود به آن شخصی که تجربه کرده بود، نوشته بود که: «شما حتماً یک روانپزشک برو.» تعجب کردم. خانم بدحجابی هم بود. به آن پسره نوشته بود که: «شما هم یک دامپزشک.» اینها شوخیبردار نیست این حرف. کمکم توی این حال و هوا میافتد، بهش میگویند: «روانی.»
امیرالمؤمنین توی نهجالبلاغه فرمود که: «متقین کسانی هستند که مردم به اینها میگویند خل، عظیما، آره، قاطیاند اینها. اصلاً جای دیگرند، اینجا نیستند.» دیوانه. میگوید: «آخر مشاوره گفته است که به بچه میگویم که بعد مثلاً این کار را نکن، آن کارها را بکن. مدرسه برو، دکتر، مداوا، سالم است این بچه. فهمیده چه خبر است. دکتربازی است، دکترها مشغول بازیاند، معماران مشغول بازیاند. و الحیات دنیا. دکتر بشوی، بنا بشوی، کارگر بشوی، هر چی بشوی، آدم باش، سالم، صالح باش، خوب باش، مهربان باش، خدا دوست داشته باشد. آن که چیست؟ آخرش همین. اصل کاری دوست داشته باشد، خوشش بیاید ازت. اگر این هم قبول نکرد، این دیگر مریض است، یک مشکلی دارد. کنه ماجرا رسیده بود.
چو پیغمبر زید بن حارثه را وقتی توی مسجد دیدن، دیدن یک آدمی است، یک جوانی است، ریخته به هم، قر و قاطی. رنگپریده، سیر چهره عجیبوغریبی. حضرت فرمودند: «کیف اصبحت؟» چیست؟ چه حالی؟ «موقناً.» فرمود: «یقینم.» پیش پیغمبر دیگر، خداییش سنگین است دیگر. کسی ادعا کند به پیغمبر بگوید: ما که الحمدلله به یقین رسیدیم. بعد پیغمبر فرمودند: «یقین نشانه دارد. نشانت چیست؟» «همین الان دارم بهشت و جهنم را میبینم. برای من دعا کن، ان ارزقنی الله شهادت فی سبیله». شهید. دعا کردند. جنگ بعدی هم نفرات اولی بود که شهید شد.
دیگر آنجا را آدم یککمی دستش بیاید چه خبر است. اینجا دیگر کلاً مسخره است دیگر. تحمل زورکی. تا حالا ازدواج زورکی دیدی؟ با بهترین دخترهای دنیا ازدواج کند، زورکی یعنی چی؟ امیرالمؤمنین، حضرت زهرا سلامالله علیها را ببین، شب عروسیشان. اینها عجیب است ها! آدمی که به یقین رسیده. لباس عروسی را. حضرت زهرا سلامالله علیها، دختر فقیر بود. آمد دید که یک لباس کهنهای تن حضرت. لباس عروسیشان آوردند دادند. همان شب، بچهشان را هم ببیند، نوهها را ببینند. همان شب حضرت زهرا داده بودند این را. «لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّىٰ تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ.» اونی که دوست داری باید ببخشی.
بعد امیرالمؤمنین آمدند توی خانه. حالا خانه امیرالمؤمنین را دیدید؟ مدینه، کیا رفتند خانه امیرالمؤمنین؟ پشت خانه پیغمبر اکرم. توی مسجدالنبی، یک دیوار فاصله. عروسکشی که کردند که از احمدآباد مثلاً نبردن سیدی. مثلاً. گفتند که: «ما یبکیک یا بنت رسول الله؟» عرض کرد که: «انتقال من از خانه پدرم به خانه تو، مرا یاد وقتی انداخت که از این دنیا به عالم برزخ منتقل میشوم.» حال شما دکتر این افسرده است. بعد حضرت زهرا گفتند: «علی جان، میآیی امشب را شب عبادت قرار دهیم؟ احیا بگیریم؟» احیا شب عروسی با عبادت تا صبح. مشغول مناجات و دعا. چه حالی است! بابا ملت خودشان را میکشند به اینجا برسند. بعد پیامبر فرداش آمدند، گفتند که: «فاطمه جان، علی چطور بود؟» گفت: «نعم العون علی طاعة الله.» خوب پایه. با هم بدویم سمت خدا.
چی تعریف میکنند اینها؟ چی میبینند اینها؟ این چه نگاهی است؟ «خوب پول نمیده، ظرف نمیشوره.» بابا کجایی تو! دستت را میگیرد ببرد. حالا گاهی آدم خوبیه، دستور میگیرد. گاهی با بدیهایش، دستت را میگیرد. جفتش بالاخره کمک است دیگر. اگر تو استفاده کنی از فرصت یا حالات آدمی که با یقین است.
کمکم عرضم را امشب تمام کنیم. شیخ طوسی در "امالی" صفحه دویست و هجده. روایت جالبی است. رویکرد آقا جون، عزیز من، برادر، خواهر بزرگوار. شب بیست و یکم، شب شهادت امیرالمؤمنین که یکی از سه شبی است که متصل به شب قدر و حقیقت شب قدر است. چی باید بخواهیم؟ نگاه سالم و رویکرد سالم به عالم. نگاه امیرالمؤمنین. خودمان را محک بزنیم، تست بکنیم، چک بکنیم با نگاه امیرالمؤمنین. نداریم، از خدا بخواهیم. یک افق دیدی مثل امیرالمؤمنین، خدا به ما بدهد. این ماجرای دعای ما شب قدر. نگاهی پیدا کنیم به عالم.
بعد مثلاً میگوید که: «ریاستی که شماها برایش میدوید، برای من از استخوان خوک توی دست جذامی کمتر است. از آبی که از عطسه بز میآید روی بینی جمع میشود. خود بز عطسه، آب بینی.» فرمود: «یک برگ کاهی که ملخ برداشته، دارد میخورد. امپراطوری برایم از اینها هم کمتر است.» که توی نهجالبلاغه آمده: «وَ لکِنَّ الدُّنیا أصهَرَ فی أعْيُنِکُمْ من قَراضَةِ الجُلْمِ.» این دنیا، اینهایی که تمام میشود، توی چشم تو از قراضه الجلم کمتر باشد. قراضه الجلم؟ قراضه از قرض، مقراض میآید، قیچی. وقتی که گوسفند را میزنند پشمچینی میکنند، پشم گوسفند این توی هوا یک مقداری معلق میشود، یک مقداری روی زمین میریزد. آنهایی که خیلی سبک است، روی هوا معلق میشود. قراضه الجلم. فرمود: «دنیا باید توی چشم شما باشد؛ وَ لکِنَّ الدُّنیا فی أعْيُنِکُمْ، باید توی چشم شما دنیا از قراضه الجلم کمتر باشد.» اگر میخواهی با من بکشی بیایی، با هم باشیم، اینجوری است. آقا جون، ما که اصلاً فدایت بشوم یا امیرالمؤمنین، ما اصلاً شب قدر آمدیم ماشین میخواهیم، خانه میخواهیم، زن میخواهیم. اصلاً برای اینها آمدیم. «آه، آنها با من.» «تو، من را میخواهی؟ شما اگر زن به ما میدهی که خوب میخواهیم. تهش همین است.» امیرالمؤمنین یک کارکرد دارند، یک منفعتی دارند. «با خودم میخواهی باشی؟ بابا بیا یکم ببرمت، عالم را بهت نشان بدهم. ببین چه خبر است.» نگاه امیرالمؤمنین. چقدر این آدم واقعاً، «نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند.» چی بگوییم در مورد امیرالمؤمنین؟ نه بشر، خدا. چیست؟
پیغمبر شب معراج وقتی برگشتند، منتها آسمان به آسمان من را سیر دادند. رفتم به سدرةالمنتها رسیدم. همین شبها بود دیگر. شب معراج، شب هفدهم، هجدهم ماه مبارک رمضان. در محضر خدا ایستادم. خدای متعال فرمود: «یا محمد!» «فقلت: «لبیک ربی و سعدیک.» خدای متعال پیامبر اکرم را صدا زدند. عرض کرد: «جانم خدایا.» میفرماید که خدا فرمود: «قَد بَلَوتُ خَلْقِی، فَوَجَدْتُ أَنَّکَ أَفْضَلُ لِی مِنْ کُلِّ خَلْقِی.» من خیلی محک زدم مخلوقاتم را. امتحانشان کردم. اینهایی که امتحانشان کردم، کدامشان را دیدی از همه بیشتر مطیع تو است یا رسول الله؟ «قَالَ قُلْتُ: رَبِّ عَلِيُّ» خدایا علی. خدا فرمود که: «به عنوان خلیفه برای خودت انتخابش کردی و یُعَلِّمُ عِبَادِي مِنْ کِتَابِي مَا لَا یَعْلَمُونَ.» معلمش کردی که به بندههای من یاد بدهد. یاد بدهی چیزهایی که بلد نیستم. ادب را ببین. پیغمبر چی گفت؟ عرض کرد: «قُلْتُ: أَخْتَرْتُ لِِي يَا اللَّهُ.» خدایا شما انتخاب کن، کسی غیر از امیرالمؤمنین. خلیفه پیغمبر. خدا به پیغمبر میگوید: «به عنوان خلیفه انتخاب کردی.» «فانَّ خیرتک خیر.» شما انتخاب کنی بهتر است. خدا فرمود که: «قَدْ اخْتَرْتُ لَكَ عَلِیّاً فَاِتَّخِذْ لِنَفْسِكَ خَلِیفَةً وَ وَصِیّاً وَ أَنَّهُ خَلِيقَةُ عِلْمِي وَ حِلْمِي.» باشه من علی را برایت انتخاب کردم. پس برای خودت خلیفه بگیرش و وصی به عنوان وصی بگیر و نهلت علمی و حلمی. من هر چی علم داشتم، هرچی حلم داشتم، به او دادم. «هو امیرالمؤمنین حقاً، او حقاً امیرالمؤمنین. لَمْ یَلْقَ بِهَا أَحَدٌ قَبْلَهُ و لا أَحَدٌ بَعْدَهُ.» نه کسی قبل او امیرالمؤمنین بوده، نه کسی به پیغمبرش فرمود. صدا زد: «عَلِیُّ هُوَ آیَةُ الهُدىٰ.» علی آیت الهداست و امام من. عطانی، هر کس اطاعت من را بکند، امامش علی است و نور اولیاءم علی. نور اولیا من است. خیلی تویش دیگر بالاتر از رئیس و آقا اینهاست.
یعنی هر کسی که ولی خدا میشود، به همان میزانی که ولی خدا شده، به همان میزان علی وجودش است. روز قیامت میگویند چند درصد علی هستی؟ یکی میگوید یک درصد، یکی میگوید دو درصد. چقدر شیعه علی هستی؟ نور و اولیایی، نور وجود امیرالمؤمنین توی وجودش است. او نماز، او روزه، او حج، او زکات، او خمس، حقیقت همه اینها امیرالمؤمنین است. حقیقت امیرالمؤمنین. چون تو را هر جا که میروی خورشید است دیگر. توی هر مغازهای، توی هر اتاقی، توی هر کلاسی. اینجا پنج درصد خورشید است، آنجا ده درصد خورشید است. درست است؟ خود خورشید اینجاست. حاضر. «نور و اولیایی علی.» نور اولیا من است. «وَ هُوَ الْکَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُ الْمُتَّقِينَ.» آن کلمهای که من متقین را ملزم کردم همراهش باشند. «مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي.» هر کس علی را دوست داشته باشد، من را دوست دارد. هر کس از علی بدش بیاید، از من بدش میآید. پیام بیاید، کامنت بیاید، لایک بیاید. خود ظرفیت را ببین و حال را ببین و رویکرد را ببین. این آدمی که در قله یقین است. پیغمبر شب معراج خبر آورده برای امیرالمؤمنین: «علی جان رفتم بالا.» البته خود امیرالمؤمنین آنجا خبر آورده که خدا به من گفتش که به علی اینها را بگو. آمد پیغمبر به امیرالمؤمنین بگوید. «فَقَالَ عَلِيٌّ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ فِي قَبْضَتِهِ.» من بنده و در قبضه او، من تو مشت خدا هستم. عجیب است! «إِنْ یُعَذِّبْنِی فَبِذُنُوبِي.» میخواهد عذابم کند. من گنهکارم. به گناه من اگر عذابم کند، دیگر خدا چه جور بگوید: «علی جان تو را دوست دارد، عاشق تو است، همه عالم را به عشق تو آفرید.» نه خدا هر چی پیش تو هیچی. اگر من را عذابم کنی، هیچ چیز به من ظلم نکرده. «و إِن یُتمِّلْ ما وَعَدَنِی فَاللَّهُ أَوْلَىٰ بِي.» اگر آنهایی که من وعده داده است به من بده، باز هم خودش به من لطف میکند. اینجا پیامبر دعا کردند: «اللهم اخلِق قلبَهُ وَ اجْعَل رَبِیعَةَ الایمان.» خدایا قلب او را خالی کن. این را باید خیلی توضیحات دارد دیگر، اهلش باید توضیح بدهند. «بهار او را ایمان قرار بده.» «قَالَ اللهُ قَدْ فَعَلْتُ ذَلِکَ بِهِ.» خدا هم فرمود که: «این کار را کردم.»
ولی یک جمله اینجا را بگویم. دیگر اینجا روضهای بود که بین خدا و پیغمبر در مورد امیرالمؤمنین خوانده. فرمود پیغمبر: «ببین من علی را خیلی دوست دارم. تو هم علی را خیلی دوست داری. ولی یک چیزی بهت بگویم: «غَیْرَ أَنِّی مُخَصِّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الْبَلَاءِ لَم أَخَصِّهُ بِهِ أَحَداً مِنْ أَوْلِیائِی.» من یک سری بلا دارم، اختصاصی برای علی گذاشتم کنار. هیچکدام از اولیایم را گرفتار این نکردم. دوستش داری؟ من هم دوستش دارم. ولی بدان شدیدترین بلایی که داشتم، برای علی گذاشتم. پیامبر به نظرتون چه حالی بهش دست داد؟ میخواهد ادب را رعایت کند در محضر خدا. هم میخواهد عشقش را به امیرالمؤمنین برساند. طاقت ندارد علی را در بلا ببیند. چی گفت؟ «قَالَ: قُلْتُ: رَبِّ أَخِي و صاحِبِي.» پیغمبر برگشت گفت: «خدایا آخه برادرم است! آخه رفیقم است!» خدای متعال فرمود: «إِنَّهُ قَدْ سَبَقَ فِی عِلْمِی أَنَّهُ مُبْتَلًی و مُبْتَلًی بِذَلِکَ.» این گذشته. این را من نوشتم. او گرفتار خواهد شد. «لَوْلَا عَلِيٌّ لَمْ یُعْرَفُ أَوْلِیَائِيَ وَ لَا أَوْلِيَائِیَ.» اگر علی نباشد، اولیای من، اولیای پیغمبر هم شناخته نمیشوند. علی را گذاشتهاند برای امتحان، ولی امتحانات سختی را علی تحمل خواهد کرد. بوقلمون هم همین بود! فرمود: «از وقتی به دنیا آمدم مظلوم بودم. مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ خَلَقْتَنِي یَا وُلِدْتَنِی أُمِّي.» از وقتی مادر من را به دنیا آورد، مظلوم بودیم. تعبیر امیرالمؤمنین (معنای فارسی خودمانیاش) این است: این علی توی این دنیا یک روز آب خوش از گلویش پایین نرفت. ما یک گوشههایی از مظلومیت امیرالمؤمنین را میبینیم. نمیفهمیم امیرالمؤمنین چی کشیده در این دنیا. فرمود: «بیست و پنج سال مثل کسی که خار توی چشمش باشد، تیغ توی گلویش باشد. همه لحظات من این بود. این طور تحمل کرده. دَم نیاورد.» امیرالمؤمنین. برای همین خدا عاشقش است.
یک روایتش را بگویم امشب شب جمعه است. خیلی جاها باید برویم. هم شب قدر است، هم شب جمعه، هم شهادت امیرالمؤمنین. خیلی هم نمانده رفقا. یک شب جمعه بیشتر از ماه رمضان نمانده. شب قدر دوم. چشم را هم گذاشتیم. به همین سادگی. این روایت، روایتی است که به نظرم جایش فقط همین امشب است. یعنی باید شب جمعه باشد، شب قدر باشد، این روایت را بخوانیم. خیلی به امیرالمؤمنین گفتند: «تو آخه برای چی اینقدر عاشق خدایی؟ اینقدر عاشق ملاقات خدایی؟ همش هی میگویی شهادت، هی میگویی مرگ، هی میگویی میخواهم بروم.» یک جوابی داده امیرالمؤمنین، این اصلاً دل میبرد. این جواب خیلی قشنگ است.
اینجا فرمود: «آخه من نگاه کردم، دیدم که خدا بهترین بندهای که داشت، پیغمبر اکرم بود. این را کرد پیغمبر من. بهترین کتابی که داشت، قرآن بود. این را کرد کتاب من. بهترین دینی که داشت، اسلام بود. این را کرد دین من. من فهمیدم خدا من را دوست دارد. برای همین من هم عاشقش شدم. دوست دارم ببینم.» خیلی روایت کلیدی است ها! ترجمهاش کنم به زبان خودمان. الان من و شما عاشق خدا هستیم امشب یا نه؟ دلتنگ خدا بودیم یا نه؟ دلتنگ میشویم یا نه؟ ماه رمضان برود، دلمان برای صحرا تنگ میشود یا نه؟ دلم برای ... دلت برای قرآن به سر تنگ میشود؟ دلت برای ابوحمزه تنگ میشود؟ دلت برای روزه تنگ میشود؟ اینها علامت این است که خدا را دوست داری. بعضیها شاید دلشان تنگ نشود. بگذار با هم یکم گفتگو کنیم. تو هم میدانی که باید دلت تنگ بشود. امیرالمؤمنین گفت: «خدا این همه خوبی داشت، به من داد، من عاشقش شدم.» خدا یک سیدالشهدا داشت توی این عالم، شهید مظلوم پارهپاره داشت. کلاً یک شهید بیکس و تنها این عالم بود، آن هم شد ارباب من و تو. همین بس نیست برای اینکه عاشقش بشوی؟ خدا یک زمین عالی توی این عالم داشت، آن هم کربلا بود. سال به سال شب قدر برایتان اربعین بری کربلا. نمیدانم امسال هم مینویسند که زمین مکه به عشق کربلا غبطه میخورد. خدا از این نالهها توی این عالم هیچ نالهای را به اندازه نالهای حسین دوست نداشت. آن هم داد به تو. مرحوم آیتالله کوهستانی میفرمود: «خدا یک علی داشت. الحمدلله آن هم امام ماست.» خدایا علی داشت، آن هم محبتش را گذاشت توی دل من و تو. چطور بیقراری امشب مثل یتیمای کوفه، دل تو دلت نیست. احساس میکنی آقا دیگر ساعتهای آخرش است. خدا دوستت داشته. همین بس نیست برای اینکه عاشق خدا بشوی؟
این توفیقمان گرفت توی این ایام کرونا. شبهای قدریم. ما طاقت نداریم در مسجد و رویمان دور هم جمع بشویم اسم امیرالمؤمنین بیاوریم، روضه بخوانیم، قرآن به سر بگیریم با هم. نشان میدهد هنوز چشم رحمتش را از ما برنداشته. به ما هنوز نفس داده. همین، همین. اسمش را که به زبان میآوریم. اسم خدا، اسم اهل بیت، یعنی دوستمون داشته. همین پیام دیگر. تو رفیقت میخواهد بهت بگوید دوست دارم، چی بهت بگوید؟ دیگر. بهت پیام بدهد، آدرست را بگیرد، بهت سر بزند، ماشین بفرستد که بیاید دنبال تو، تو را ببرد یک جا پذیرایی کند. خدا ماشین فرستاده دنبالمون. کیو؟ چه تعبیری را به کار ببرم؟ امسال همه را وارد مهمانی کرد. ما را اینقدر زنده نگه داشت. دوباره مهمانیاش را، شبهای قدرش را ببینی. من و تو سالمیم. دستمان بالا میرود. قرآن سر میگیریم. زبانمان میچرخد. دیگر چطور به ما بگوید دوست دارم؟
شب جمعه ما را برداشته آورده اینجا، که شب رحمت است. به شبهای جمعه حساسیم. گفته: «میخواهم امشب بیایی. شب جمعه، شب قدری. یک مادری دارد ناله میزند یک جایی. دوست داشتم توام توی این ناله باشی.» دیگر چطور به ما ما را دوست دارد؟ آخی دلت تنگ نشده کربلا؟ خداییش اگر یک لحظه به دلت نگاه کن، اگر دلت تنگ شده، بگو: «فهمیدم دوستم داری. خیلی دلم تنگ است.» این فیلمهای منتشر شده را دیدیم. کربلا درش بسته است. در حرم، هیچکس صحرا نیست. آنقدر دلمان تنگ شد. اصلاً انگار شاید خدا کرونا را فرستاده، در حرمها بسته بشود، فیلمهایش منتشر بشود. من و تو ببینیم، آه بکشیم، مفت و مفت ما را ببخشد. کربلا نرفته برایمان. آنقدر ناراحتی میشود با امیرالمؤمنین، زائر ندارد. آنقدر دلمان تنگ است برای قرآنبهسرای حرم امام رضا. دیگر خدا چه شکلی بگوید ما را دوست دارد؟ آی خدا! بیسبب نیست شب جمعه شب رحمت شد. بیسبب شب جمعه شب رحمت شد. مادری گفت: «حسین جان!»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه اول
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
جلسه هفتم
حقی که به گردن ماست
در حال بارگذاری نظرات...