معرفی
* چه کسانی قابلیت بهرهمندی از علم امیرالمومنین علی علیه السلام را ندارند؟
* حلقه گمشده حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام
* از هوش خود چه استفادهای میکنیم؟
* دین ابزاری برای دنیا نیست
* از نعمتهای خدا در چه جهتی استفاده میکنیم؟
* حجت الهی علیه اولیاء الهی
* تقوای بدون بصیرت
* زیرکیهای عمروعاصی
* طبیبی که درد به سمت خودش میکشد
* الآن هم میتوانیم از علم امیرالمومنین علی علیه السلام بهرهمند شویم، اگر....
* نظام آموزشی ما نیازمند چنین گزینشی است
* پاشنهآشیل حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام
* ساختار حکومت فرعونی
* حلقه گمشده حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام
* از هوش خود چه استفادهای میکنیم؟
* دین ابزاری برای دنیا نیست
* از نعمتهای خدا در چه جهتی استفاده میکنیم؟
* حجت الهی علیه اولیاء الهی
* تقوای بدون بصیرت
* زیرکیهای عمروعاصی
* طبیبی که درد به سمت خودش میکشد
* الآن هم میتوانیم از علم امیرالمومنین علی علیه السلام بهرهمند شویم، اگر....
* نظام آموزشی ما نیازمند چنین گزینشی است
* پاشنهآشیل حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام
* ساختار حکومت فرعونی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه را بررسی میکنیم. ما در بخشهای پایانی این حکمت هستیم و کلمات امیرالمؤمنین (ع) را مطالعه میکنیم. حضرت فرمودند که: «از اهل علم، کسی را ندیدم که لیاقت داشته باشد بهره ببرد و این صلاحیتها در این جامعه نبود و همین باعث شد که من نتوانستم معلم باشم و مردم از این علم بهره نبردند.» به هر حال، "فاعلیت و قابلیت" هر دو با هم شرط و لازمند. حتی اگر معلمی مثل امیرالمؤمنین هم باشد و قابلیت نباشد، ما بهرهمند نخواهیم شد. آنچه که مهم است، "قابلیت" است؛ وگرنه همیشه بزرگان و اولیای خدا هستند. امثال سید علی آقای قاضی، امثال آیتالله العظمی بهجت، بزرگان در طول تاریخ بودهاند و هستند. علما، صاحبان مشاهدات ربوبی و کسانی که به درجات بالای بندگی نائل آمدهاند، همیشه - حتی گاهی در نزدیکی ما - هستند و ما به ظاهر فکر میکنیم اینها را میشناسیم؛ و چون قابلیت نیست، از اینها بهرهمند نمیشویم. آدم زندگی میکند، ولی بهرهای از اینها نمیبرد. اینها قابلیت هستند. امیرالمؤمنین (ع) در مورد قابلیت، وقتی مطلب را میفرمایند، میفرمایند که عدهای هستند که قابلیت ندارند برای بهرهمند شدن از علم. فقط از باب اشاره به مباحثی که جلسات قبل داشتیم، عرض میکنم که آنچه که شرط اصلی است برای حکومت امیرالمؤمنین، انسانهای صالح و تربیتشدهای هستند که بتوانند این بار را بر دوش بکشند. همافق و هممسلک باشند؛ همجنس امیرالمؤمنین (ع) باشند. به قول ابن ابیالحدید، میگوید که: «از استادم پرسیدم که چرا مردم امیرالمؤمنین (ع) را تنها گذاشتند؟» گفت: «چون جنس مردم از جنس امیرالمؤمنین (ع) نبود.» دوران بعد از پیامبر اکرم (ص)، چون اینها از جنس امیرالمؤمنین (ع) نبودند، امیرالمؤمنین (ع) را رها کردند. به هر حال، این "از یک جنس بودن"، نکته بسیار مهمی است. آدمهایی از جنس امیرالمؤمنین (ع) باید از جنس آن حقیقتی باشند که امیرالمؤمنین (ع) ادراک کرد. ادراکشان باید از جنس امیرالمؤمنین (ع) باشد. یک طهارت باطنی میخواهد، از جنس طهارت امیرالمؤمنین (ع).
اولین ویژگی که حضرت در مورد کسانی که قابلیت ندارند مطرح میکنند، این است: «لقنٌ غیر مامون.» یعنی باهوشند، زیرکند. مطلب را هوا گرفتن. به کسی که اینطوری است، میگویند "لقن". یک اشاره آدم میکند و مطلب را سریع میگیرد. آدمهای بسیار زرنگی هستند. ما فکر میکنیم که زرنگها خوبند؛ دیگر برای اینکه آدم به اینها چیزی یاد بدهد. امیرالمؤمنین (ع)، اصل نالهشان از همین آدمهای زرنگ است. زرنگهایی که هرچه تیزی و هرچه زیرکی و هرچه هوش دارند، میگذارند برای فریب دادن بندگان خدا، نه برای هدایت بندگان خدا. این خیلی نکته مهمی است. بعضیها زرنگند برای اینکه بیشتر مردم را فریب بدهند، بیشتر پول در بیاورند. توی این بازاریابیها و کارآفرینیها و اینها، خیلی میبینیم آدمهای زرنگ تدریس میشوند. شعبههای علمی است که تدریس میشود. نظام آموزشی امیرالمؤمنین (ع) که به کمک او باید بیاید و بار حکومت او را بر دوش بکشد و مسئولیت داشته باشد که بر او آدم تربیت بکند، باید مراقب باشد که خیلی به آدمهای باهوشِ خالی بها ندهد. خب، الان درسهایی که یکی از نقدهای جدی که ما به دروس فعلی دانشگاهی داریم، همین است. به بازار کار اینمدلی نگاه میکنند و اساساً روابط اجتماعی را بر همین مبنا طراحی میکنند که هر کسی چه شکلی بقیه را فریب بدهد که بتواند جنس خودش را به بازار عرضه بکند. بازاریابی و کارهای از این دست، کارهای شبکهای و اینها، بیشتر همین است؛ دیگر. الان ما توی "نتورک" و کارهای دیگر و اینها میبینیم که بیشتر بحث این است که تو باید بروی این جنس را به دو نفر دیگر بندازی. او هم به دو نفر دیگر بندازد و هرکی که بتواند افراد بیشتری را بیاورد. به هر مدل، نمیگوییم لزوماً با فریب. میگوید: «تو هرجور که توانستی یک کسی را بیاوری که این جنس را بخرد، تو از این سهم خواهی داشت. من رتبه تو را بالا میبرم در ازای اینکه توانستی جنس را به یکی دیگر بدهی.» و اینجاها موضوعیت پیدا میکند همان سیستم فرعونی است: «قد افلح الیوم من استعلی.» هرکی توانست رقیب را از صحنه حذف بکند، جنسش را به بازار بیاورد که حرفی بود که فرعون به ساحران میزد که: «باید روی فرعون را کم بکنید، سحر او را، آن کالای او را ببلعید.» این ساختار حکومت فرعونی است. هرکی قدرت دارد، آن پایینتریها را میبلعد و میخورد و تقوا اینجا حرف اول و آخر را نمیزند. زور و سواری گرفتن حرف اول و آخر را میزند. هرکی زور بیشتر دارد، بیشتر زور میگوید و بیشتر کارش پیش میرود. آدمهای زرنگی که در امنیت نبودند. من از اینها احساس امنیت نمیکردم؛ چون با تقوا نبودند. آدم زرنگ بیتقوا، دو برابر آدم کمهوش بیتقوا خطرناک است. چنین روشهای فریب مردم را هم بلد است. آدم بیتقوایی که هوش چندانی ندارد، فقط فریب میخورد و یک نفر است که دارد گم میشود و مسیر را کج میرود؛ ولی آدم زرنگ بیتقوا، یک نفر نیست. این هزاران نفر را فریب میدهد و بلد است چه شکلی زمین را عوض بکند. بلد است اولویتسازی بکند. وقتی مردم مشکلاتی توی جامعه دارند و نوک پیکان این مشکلات به سمت افرادی است، اینها باید پاسخگو باشند. اینها مسئولیت دارند. اینها وعدههایی، اینها راهکارهایی را معرفی کردهاند. باید بیایند جواب بدهند که این راهکارهاشان چقدر مثمر ثمر بوده، چقدر به نتیجه رسیده؛ ولی بلدند اینها زمین طراحی بکنند. یک روزی میآیند میگویند که چرا زنها استادیوم؟ یک روزی میآیند میگویند که چرا فلان جلسه، فلان مداح توش فلان حرف را زده؟ یک روز میآیند میگویند چرا فلان مجری را از برنامه ورزشی برداشتید؟ تبدیل میکنند به تیتر داغ روزنامهها و حرف اول رسانهها و مسئله اصلی کشور. و گاهی همین مسائل بسیار ابتدایی و سطحی و خندهدار تبدیل به یک مسائل کلانی میشود در سطح جامعه و آنقدری کلان میشود که مجلس مثلاً میآید به میدان و میگوید که من برای این قانون وضع میکنم. نهادهای مختلف حاکمیتی مجبور میشوند که ابراز موضع بکنند در برابر این. صدا و سیما و جاهای دیگر مجبور میشوند که به تکاپو بیفتند و منفعل بشوند برای این واقعه. اینها زمین طراحی کردن. کیا این کارها را میکنند؟ «لقنٌ غیر مامونٌ علیه.» آدمهای باهوشی که آدمهای امینی نیستند. آدم باهوشی که نمینشیند به این فکر بکند که چکار بکند، مردم را با سادهترین راه و بیشترین ثمر با حقیقت روبرو کند، فهم مردم را بالا ببرد، تجربه تاریخی مردم را بالا ببرد. اگر مردم تجربه تاریخی پیدا میکنند، او مینشیند فکر میکند که چه شکلی من یک مسئله دیگر را "بولد" بکنم و برجسته کنم که این مسائل کلاً به حاشیه برود، دوقطبیسازی بکنم. یک عیبی از جریان رقیبم پیدا بکنم، این با همین حذف بشود، با همین برود گوشه رینگ و فعلاً فشار روی او بیاید. اینها میشود زیرکی. زیرکیهایی که خصوصاً توی برخی افراد رسانهای هست و این جنس زیرکیها، زیرکیهای عمرو عاص است. در حکومت امیرالمؤمنین (ع)، کار امیرالمؤمنین (ع) با عمرو عاصها پیش نمیرود. کار معاویهها و عمرو عاصها پیش میرود و اتفاقاً عمرو عاصها پاشنه آشیل حکومت او هستند. و امیرالمؤمنین (ع) با مردم رو راست زندگی میکند و واقعاً مردمسالاری است. واقعاً برای رأی مردم ارزش قائل است. تا جایی که وقتی میبیند مردم مالک را برای مذاکره نمیخواهند و ابوموسی اشعری را میپذیرند، حضرت به این تن میدهد که ابوموسی برای مذاکره برود. آدم پخمه و سادهلوح و ابلهی مثل ابوموسی اشعری و پرمدعا. پرمدعا! این گندهگویی میکند و میگوید که من میروم و این را تمام میکنم و فلان میکنم. میآید و به سادگی هرآنچه که هست را میبلعد. در مذاکرات با او، عمرو عاص هرچی که میخواهد به او دیکته میکند و هر میوهای که میخواهد از مذاکرات با او به عمل میآورد و امیرالمؤمنین (ع) حتی آنقدر به مردم نمیتوانند بفهمانند که این تقصیر ابوموسی بود و ضعف از ابوموسی بود. تا آخر، خود امیرالمؤمنین (ع) میشود در نتیجه این مذاکرات. افرادی که فریبندهاند و بلدند و بیتقوا، خب، منافق اصلاً ویژگیاش همین است. منافق "نفقه" میزند. "نفقه"، این حفرههایی که موش ایجاد میکند. به اینها میگویند "نفقه". انفاق را هم بهش میگویند "انفاق" یا "نفقه" را میگویند "نفقه" برای اینکه شما یک کانال، یک تونلی درست میکنی که ماری که دستت هست سرازیر بشود به سمت کس دیگری. جاری میکنی در زندگی یک فرد دیگری و او هم بهرهمند بشود. مثلاً یک آقایی یک کانالی میزند از مال خودش برای همسرش. میشود نفقه او به همسرش. یک کانال میزند به یک مستمندی، به یک نیازمندی. این میشود انفاق به یک شخص دیگر. منافقین کارشان "نفقه زدن" است. منافق هرچه، هرجا که گیر بکند، وقتی که احساس بکند در بنبست قرار گرفته، یک تونل و یک حفره و یک سوراخ میزند. به هرچی هم که بخواهد توسل میکند و هرچی بخواهد دست میاندازد. چون تقوا راست، دروغ... اگر یک روزی من باید خودم را بسیجی و حزباللهی و پاسدار و انقلابی و مرید امام خمینی و اینها نشان بدهم، لباس سپاه پاسداران تنم میکنم و میآیم عکس یادگاری هم باهاش میگیرم. یک روز دیگر لازم است که من بیایم علیه اینها حرف بزنم، موقعیت من تثبیت میشود در جامعه. اینها مثلاً زدند با موشک هواپیمایی را به اشتباه مثلاً منهدم کردند. الان دیگر بستر، بستری است که من باید هر چقدر میتوانم بیشتر علیه اینها داد بزنم تا توی جامعه محترمتر شمرده بشوم و فضای جامعه من را به خودش راه بدهد. آنوقت میآیم شروع میکنم هرچی که میگویم: «اصلاً این جرم نابخشودنی و شما این کاری که کردی فلان بود و باید مجازات فلان بشوند و اینها.» ویژگیهای منافقین است. "نفقه" میزنند، هیچجا گیر نمیافتند. به مقدسات دست میاندازند، گریه میکنند، فیلم بازی میکنند، قسم دروغ میخورند و اینها چیزهایی است که قرآن به کرات فرموده است. این ویژگی منافقین و آدمهای زیرکی هم هستند. آدمهای باهوشی هستند. امیرالمؤمنین (ع) اساساً با این باهوشها سر سازگاری ندارد. امیرالمؤمنین (ع) آدم با تقوا میخواهد. البته باهوش و با تقوا. مثل سلمان فارسی بنشین فکر بکن. مثل حاج قاسم سلیمانی. حاج قاسم سلیمانی انسان بسیار با تقوایی بود؛ ولی آنچه که او را برجسته کرده بود، هوشی بود که در خدمت تقوا آمده بود. و این خیلی مهم است که رهبر انقلاب فرمودند: «او از ویژگیهاش این بود که اهل تدبیر بود. هم شجاعت داشت.» شجاعت نداشته باشد در اختیار بیعقلی. شجاعت او در اختیار تدبیر و عقلانیت و مینشست فکر میکرد برای موضعی که میخواهد بگیرد که با این موضع چه شکلی جامعه را به یک مسیر مطلوبی هدایت بکند، جامعه را به سمت آرامش دعوت بکند، جامعه را به سمت وحدت. این "لقن" بود، باهوش بود؛ ولی در امان بود. یعنی امنیت از او ایجاد میشد، ولی نسبت به او در احساس امنیت میکردند. امیرالمؤمنین (ع) در اطراف خودش کسانی اینطوری ندید. حتی با کمیل که دارند صحبت میکنند، این ویژگیها که دارند میگویند معلوم میشود که کمیل هم انسان برجستهای است؛ ولی به هر حال این ویژگیهایی که امیرالمؤمنین (ع) میخواهد را ندارد. اینکه "لقنٌ غیر مامون" نباشد، او هم این نیست. خب، جناب کمیل انسان برجستهای است؛ ولی آن ذکاوتها و آن زیرکیها و آن شناختهای خاص، ابتکارات خاص، یک "فیلمهای" نقطهای است که انسان هر چقدر از این بهره داشته باشد، امیرالمؤمنین (ع) بیشتر به او عنایت میکند. یک وقتی شما یک موضوعی باید بگیرید و بزنگاه. خب، شما حضرت امام (رضوان الله علیه) را نگاه بکنید. این تیزهوشیهای حضرت امام. انسان بسیار تیزهوشی است حضرت امام؛ ولی از تیزهوشی هیچ وقت سوءاستفاده نکرد در مسیر فریب مردم. و نشانش هم به همین که با مردم صادقانه حرف میزد و یک جاهایی مظلوم واقع میشد. امام بلد بود کاری بکند که بنیصدر از همان اول حذف بشود. بازرگان از همان اول سر کار نیاید. فلان شخصی که مثلاً قائممقام رهبری شده از همان اول او اصلاً توی این "کورس" نیفتد، توی این شرایط قرار نگیرد که به عنوان قائممقام بخواهد شناخته بشود. امام از همین ابزارها استفاده کرد در مسیر هدایت مردم با کمترین آسیبی که به مردم وارد بشود. مردم شناختشان از جریانهای مختلف بیشتر بشود. این در خود کلمات حضرت امام هست. در مورد منافقین فرمودند: «ما آنقدری فرصت میدهیم که نقاب از رو صورت بردارند و اگر نقاب از رو صورت برداشتند و باطنشان را نشان دادند، ما دیگر به اینها فرصت نمیدهیم.» امام مدیریت میکرد صحنه را برای اینکه منافقین را بیایند. منافقین باطنشان را به مردم نشان بدهند. منافقین از این حربههایی که دارند استفاده بکنند و حربههایشان شکست بخورد و باطن خبیثشان در پس پردهها دیده بشود. این تیزهوشی امام و نمونهای که جلسه قبل عرض کردم. قول میدهید که استفاده نکنید. اسم صادقانه برخورد کرد. میتوانست آنجا زرنگی بکند و از هوش بالای خودش استفاده بکند؛ ولی این کار را نکرد. صادقانه برخورد کرد. امین بود. حضرت امام هم باهوش بود و هم امین بود. این بود که مورد اطمینان امام زمان (عج) ایشان واقع شد و این حکومت که امانت امام زمان بود، حضرت به او سپرد. این نکته بسیار مهمی است. و از این جنس آدمها دور امیرالمؤمنین (ع) یا نبودند یا خیلی کم بودند. در آن حدی نبودند که حضرت بتوانند سرمایهگذاری بکنند و باری را روی دوش اینها بگذارند. خب، جناب سلمان در دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) از دنیا رفته بود و جناب ابوذر همینطور. این افراد در دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) نبودند. و این افراد با برجستگیهای خاص، خب، مثل مالک چرا، و محدود. و حالا باید بقیه ویژگیها را بررسی کرد که بقیه ویژگیها را داشته مالک یا نه. به هر حال، ویژگی اول این است: «تیزهوشی که مامون باشد، از او احساس امنیت بشود.» این ویژگی اول.
«مستعملاً آلة الدین للدنیا.» ویژگی دوم چیست؟ ویژگی دوم این است که این دین ابزاری برای دستش نباشد برای اینکه به دنیا برسد. بعضیها میآیند دین را یاد میگیرند، این مسائل را یاد میگیرند. به قول آن آقا میگفت: «بعضی حرفها را بعضی میروند میخوانند. بعضی کتابها را میخوانند برای اینکه برای من مریدی دور خودشان جمع کنند.» بعضیها میآیند میروند پیش عرفا برای اینکه از اینها چیزی شکار کنند، خاطره بعداً بنویسند، زندگینامه بنویسند، خودشان را به آن آقا بچسبانند که: «خدا رحمت کند آقای فلانی، ما باهاش بودیم و با فلانی چقدر خاطره داریم. با فلانی چه سفرها رفتیم.» بعضی اصلاً میروند حشر و نشر میکنند برای اینکه چیزی نصیبشان بشود و بعداً بیایند اعتباری کسب بکنند. این ویژگی دومی است که امیرالمؤمنین (ع) به خاطر این ویژگی، افراد را پس میزنند و اگر کسی این ویژگی را داشته باشد، قابلیت ندارد که از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند بشود، از آن حقایق خاص بهرهمند بشود. خب، ماه مبارک رمضان است و وقت اصلاح نفس، وقت محاسبه است. این ویژگیها را در خودمان محاسبه بکنیم. این ویژگیها را داریم یا نه؟ خدایی ناکرده بنده که به وضوح در خودم میبینم، بخواهیم ما را نجات بدهند از این ویژگیها. این شبها که شب هفدهم ماه مبارک، ظاهراً شب معراج پیغمبر اکرم (ص) است. این ایام، ایام خاصی است. خصوصاً این چند شب از پانزدهم تا بیست و سوم خیلی خیلی وقایع خاصی را در این شبها داریم. ماجراهای جنگ بدر و "لیلة الهریر" امیرالمؤمنین (ع) و مسائلی از این قبیل. اینها همه در همین ایام و معراج پیغمبر (ص) و بسیاری از وقایع دیگر. ایام بسیار با برکت و خاصی است. بخواهیم از خدای متعال در این وقت که چیزی تا شبهای قدر نمانده، عنایت بکند به ما. نظر بکند جوری بشود که ما از این آلودگیها در مستحق این بشویم که از افاضات و عنایات حق تعالی بهرهمند بشویم. میفرمایند که ویژگی دوم این است که اینها دین برایشان یک ابزار است برای رسیدن به دنیا. دنیا ابزار است و دین هدف است. آدم باید از دنیا استفاده بکند برای اینکه در دینداری خودش را تقویت بکند، در دین پیش برود، مسیر تدینش محکمتر بشود، در جهت تدین قویتر بشود. اینها برعکسند. اینها دین و دیانت و همه مسائلی که مربوط به دین است، برایشان یک ابزار است برای اینکه به یک لقمه چربتری برسند، به ریاستی برسند، مریدی جمع بکنند، اسم و رسمی به هم بزنند. دنیا را میخواهند برای دنیا. از آن علوم خاص امیرالمؤمنین (ع) بهرهای ندارند. از این علوم سطح پایینتر چرا، بالاست. آن خیلی طهارت میخواهد انسان دو نقطه برسد. یک روایتی از حضرت مسیح (ع) است که امیرالمؤمنین (ع) نقل میکند. حکمت خیلی زیبایی است. میفرمایند که: «از "دینار"، داء الدین.» یعنی چیزی که دین را فلج میکند، از پا میاندازد، پول. پول خودش چیز خوبی است؛ اگر مراقبت و کنترل و حواسجمعی آدم نباشد، پول عاملی میشود که انسان دینش را به باد بدهد. «والعالم طبیب الدین.» پول درد دین، عالم طبیب دین است. «فاذا رأیتم الطبیب یجر الداء الی نفسه،» هر وقت دیدی طبیب دارد درد را سمت خودش میکشد، اینجا با حسن ظن دیگر بهش نگاه نکن. عالمی که دنبال دنیا افتاده، البته ما نیتخوانی نمیتوانیم بکنیم. درس میدهد. هرکی دارد سخنرانی میکند، یعنی حتماً غرضش به این است که میخواهد مرید جمع بکند، طرفدار جمع بکند. اینها نیست. ما نمیتوانیم محکم قضاوت بکنیم؛ ولی باید با نگاه محکمتری رصد بکنیم. اگر عالمی به خودش دعوت میکند، اگر عالمی میخواهد بساط خودش را چربتر بکند، دور خودش را شلوغتر بکند، این "من من" در او زیاد است. عرضه خودش زیاد است. فضای مجازی آدم میبیند. بعضیها پیج اینستاگرامی دارند. همه این پستها عکس خودش است. یک ربطی از خودش، یک خاطره از خودش. هی من من من من. دو سال پیش این بودم. من یک سال پیش اینم. من الان با اینم. من شاگرد اونم. من فلانی به من این را گفت. فلانی آن. همش من و من. حالا ممکن است یک وقتی آدم از کسی چیزی بگوید، از باب نکتهای که در او هست، نکات تلخ را نقل میکند که فلان آقا به من این نهیب را زد، فلان آقا آن را گفت. خودش هم این وسط نه تنها دیده نمیشود، بلکه کوچک هم میشود. این خوب است. اگر کسی اینجوری آدم پیدا بکند، باید دنبال او هم راه بیفتد. خب، کمند اینجور افراد. نسبت به کسی سوءظن داشته باشیم؛ ولی وقتی میبینیم که یک کسی همه محور خودش است. خیلی وقتها اطلاعات و سوادی هم نیست. خیلی آدم میبیند نه بهرهای از علم، نه بهرهای از معنویت. به تکیه اینکه یک چهره زیبایی دارد، خوشپوشی، قیافه خوبی، هی عکسهای پرتره آنچنانی از اینور و آنور و توی آتلیه و اینجا و آنجا. خب، این چه عالمی است؟ دارد دعوت به چی میکند؟ این به چی دارد من را میکشد؟ این چی را ابزار برای رسیدن به چی کرده؟ گاهی هر حرفی را میزند فقط برای اینکه لایک جمع بکند، برای اینکه فالوور جمع بکند، طرفدارهایش بیشتر بشود. بعضی وقتها هم که خدای ناکرده در پس جمع کردن این طرفدارها، بحثهای اقتصادی، وسائلی از این قبیل. پناه میبریم به خدا از شرور و تسویلات نفسمان که ما را فریب ندهد در این گردابهای هولناک نند.
فرمود که: «وقتی دیدید عالمی، عالم خودش طبیب دین است. عالمی، عالم است که شما را هم از حال و هوای دنیا در بیاورد. توجه شما را نسبت به ابدیت ببرد. تذکر بدهد که اینهایی که داری مقدمه است، حواست را به نتیجه جمع کن. از اینها باید در بیایی.» اگر عالمی برعکس بود چی؟ اگر عالمی خودش همه اینها را وسیله کرده بود برای اینکه به همین دنیا و مادیات و این امور فانی زودگذر برسد، فرمود: «با او نگاه خوب نداشته باش. لغیره. این علمش به درد خودش نخورده، به درد شما هم نخواهد خورد. او برای خودش دلسوزی نکرده، برای شما هم دلسوز نخواهد بود. برای خودش اصلاحی نداشته، برای شما هم اصلاحی نخواهد داشت. دنبال اینجور علما راه نیفت.» مگر اینکه حالا در حد ضرورتی استاد دانشگاهی، درسی دارد و کلاسی. تمام. در همان بحث علمی فقط بدون اینکه مطلبی بیش از آن از او بگیریم، شخصیت او برایمان الگو بشود. البته همانجا هم اگر جایگزین آن فرد دیگری هست، باز ترجیح ضعیفتر درس میدهد. علی (ع) چون سلامت اخلاقی دارد، این آدم نورانیت نفس و باطنش در همان درس معمولی که دارد میدهد اثرگذار است. با این آدم باید حشر و نشر داشت. گاهی بیان خیلی قوی هم ندارد. خب، بعضیها دنبال بیان قوی و این فیگور میگورها و اینها. یک کسی باشد که آنچنانی و با کر و فر، کت بیندازد روی این دست و پایتخت راه برود و اینجوری پاورپوینت فلان. خیلی دنبال این مسائل نباشیم. نورانیت شخص. همینقدری که بلد است، چقدر در منطق او اثرگذار بوده، چقدر به باطن او راه پیدا کرده، چقدر توی زندگیاش دیده میشود. اگر مینشیند برای من صحبت میکند، میگوید: «اینها بد است، اینها زودگذر است. اینجور نباید بود. این را باید بخشید. آن را باید ندید.» چقدر این رفتار را در خودش دیده میشود؟ چقدر اهل انتقام است؟ از آن فرصتی که دارد، آن قدرتی که دارد، کانال و پیج چقدر استفاده میکند برای اینکه انتقام بگیرد از منتقدین خودش، از مخالفین خودش، از کسانی که با او نقد دارند، چه به حق، چه به ناحق. خب، بعضی وقتها این ابزار همش همین است. یعنی همش نگاه اصلاحی، رویکرد تربیتی نیست برای اینکه پدرانه و مهرآمیز بخواهد یک کسی را از جهل در بیاورد. با سختی متحمل. نکته مهمی است. اگر اینطور بود، ببینید، امیرالمؤمنین (ع) همان امیرالمؤمنین (ع) است، عزیزان! این جمله خیلی جمله مهمی است. این را توجه داشته باشید. امیرالمؤمنین (ع) در طول تاریخ عوض نشده است. امیرالمؤمنین (ع)ی که سال ۳۵ هجری بوده، همین امیرالمؤمنین (ع) است که همین الان هست. آنجا در عالم ماده بوده، الان دست و بالش بازتر است. آن موقع دنبال کسانی میگشت که قابلیت داشته باشند که علم را از او دریافت کنند. الان هم امیرالمؤمنین (ع) دنبال این قابلیت است. اگر قابلیت در کسی باشد، همین الان از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند میشود. چقدر این بزرگان بودند، از علوم اهل بیت (ع)، خصوصاً امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند شدند که جلسات مواردی را از این یاد کردیم. اینها چی بوده؟ امیرالمؤمنین (ع) همین الان هم هستند در نجف و در حرم مطهرش. اگر بنده در مسیر اصلاح نفس و تزکیه. اینکه گفته میشود تزکیه مقدم بر علم است، همین است. مسائلی که امیرالمؤمنین (ع) میگویند هیچکدام به بحثهای علمی برنمیگردد. این نیست که مثلاً مشقش را خوب نمینویسد، تمرین نمیکند. صلاحیت اخلاقی ندارد. برای امیرالمؤمنین (ع) صلاحیت اخلاقی مهم است. تواضعی که گاهی در علما، انسان در این علمای اهل طریقت میبیند، اینها خیلی حکایت توش است و خیلی الهامبخش است. این بزرگان نسبت به ذاکرین اهل بیت (ع) چه واکنشهایی داشتند؟ همین که حافظ میگوید: «مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم / هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.» اگر کسی ادعای این را دارد که خدا را دوست دارد، هواداران کوی خدا را باید دوست داشته باشد. امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) را دوست دارد. هر کسی که از امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) دم میزند، بلکه نوکری میکند، بلکه واسطه خیر است و واسطه فیض، دست میگیرد و دست اینها را میگذارد. انسان باید جانش را فدای اینها کند. «هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.» این بزرگان را شما ببینید، مواضعشان چی بود؟ اینها بهرهمند از علم امیرالمؤمنین (ع) و از این حقایق بودند. مرحوم علامه طباطبایی (ره)، آثار ایشان کیمیاست و بینظیر است. دیگر تعابیر خاص در مورد آثار ایشان بنده نمیخواهم باز به کار ببرم که چندین بار به کار بردند در بحثهای مختلف. وقتی که مرثیهای از ایرج میرزا مواجه میشود، علامه طباطبایی (ره). مرثیه بوده در رسای حضرت علی اکبر (ع). خیلی هم آنچنانی نبوده. یعنی مقتل آنچنانی نداشته؛ ولی خب سوز داشته و حزنآلود. علامه طباطبایی (ره) با آن مرتبه از فضل و دانش که در قله است و قطعاً مورد عنایت خاص امیرالمؤمنین (ع) بوده، ایشان میفرمایند که: «ای کاش من بودم در آن جلسهای که ایرج میرزا این شعر را خواند و به او میگفتم ثواب "المیزان" را به تو میدهم و تو ثواب سرودن این شعر را به من بده.» جواهری (ره) فرموده بود که: «حاضرم با "قصیده عذری"، ثواب "جواهر" را عوض کنم. ۴۳ جلد ثوابش را بدهم به او، قصیده را به من هدیه کن.» از این بزرگان ما زیاد دیدهایم. مرحوم آیتالله تبریزی (ره). ایشان کسی بود که وقتی توی جلسه درس از علم امیرالمؤمنین (ع) بهره میبرد. توی جلسه درس ایشان، مرحوم آیتالله تبریزی (ره)، یک وقتی شاگرد چند تا سؤال پرسیده بود و سؤالها رفت و برگشت کرده بود. آقای تبریزی دیگر جواب نداده بودند. «جواب بدهید. اینجا جلسه درس است، مجلس روضه که نیست.» منظور بدی هم نداشت طرف. «نیست دو طرفه است. شما بالاخره میگویید ما هم باید اشکال بکنیم که شما بخوانی بروی.» آقای تبریزی (رضوان الله علیه) خیلی ناراحت شده بوده و برخی از اساطیر ما که توی جلسه بودند برای بنده نقل کردند. سرخ شد، بغض کرد و فرمود: «یعنی چه که شما میگویید که اینجا جلسه روضه نیست؟ بنده اصلاً به عشق اینکه روضهخوان بشوم آمدم توی عالم طلبگی؛ ولی چون صدا نداشتم، بیشتر به درس پرداختم. آمدیم توی فضای مرجعیت و اینها. من اگر صدا داشتم، میرفتم توی فضای روضهخوانی.» بودند برخی طلبههایی که هم اهل منبر بودند، هم اهل تدریس بودند. یعنی هم در حوزه و دانشگاه و اینها درس میدادند، هم منبر میرفتند و هم روضه میخواندند. دیده بودند اینها. حضرت صدیقه طاهره (س) و برخی بزرگان دیگر مثل مرحوم آیتالله العظمی بهجت (ره) در عالم رؤیا و عالم معنا، بزرگان به اینها گفته بودند که: «ما شما را به خاطر روضهخوانی دوست داریم، نه به خاطر تدریس.» یعنی نگفته بودند: «نه به خاطر تدریس.» حرفی از تدریس نیاورده بودند. حرفی از تدریس و منبر و اینها نزده بودند. گفتند: «به خاطر روضهخوانی دوست داریم.» خب، این علما و این بزرگان را این روحیات را ما در اینها میدیدیم. بعضیها پرستیژ میگیرند. حضرت امام (ره) فرمودند که: «اگر منبری مانده در طول تاریخ، روضهها منبر را حفظ کرده.» انسان میبیند به وضوح ماه مبارک رمضان و ماههای دیگر. مردم آن حال "بُکا"، آن صفایی که دارند، آماده گریه کردن در محرم، در صفر، در رمضان. و آن شوری که یک روضهخوان میتواند ایجاد بکند. اصلاً با همان بستر میآیند و منبری هم گوش میدهند و حدیثی هم گوش میدهند. ارزشگذاری بکنیم کدامش بالاتر است؟ البته اگر عالمی بتواند روضهخوان تربیت بکند، خب، قطعاً این عالم از روضهخوان بالاتر است. کما اینکه حضرت امام (ره) به ظاهر روضهخوان نبودند؛ ولی معلم همه این روضهخوانها بودند. و همه روضهخوانها و اینها، شهید علمدارها و این بزرگان دیگری که توی این وادی بودند، همه تربیتشده حضرت امام (ره). حاج صادق آهنگران و این همه افراد دیگری که توی این وادی آمدهاند، اینها همه به نفس امام (ره) توی این وادی آمدند. نمیخواهم این دو تا را با هم قیاس بکنم. میخواهم بگویم که علمای واقعی اینجور پرستیژهایی برای خودشان قائل نبودند. دنبال پرستیژ نیست. این را به عنوان یک ابزار نمیگیرد برای اینکه به دنیا برسد. یک مدرک دکترایی بشود، یک عنوانی بشود، یک اسم و رسمی بشود برایش که با این بین مردم مطرح بشود. کسی را میخواهد که این پاچه ورکشیده باشد و آماده برای نوکری و بزند به خط، بزند به میدان و از خودش چیزی ندارد. این را از علم امیرالمؤمنین (ع) بهره میبرد. وقتی از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند شدند، همافق با هم. وقتی همافق با امیرالمؤمنین (ع) شدند، بار امیرالمؤمنین (ع) را بر دوش میکشند. غربتزدایی میکنند از امیرالمؤمنین (ع). خب، این عامل دومی بود که باعث میشد انسان قابلیت نداشته باشد.
سومین عامل و «مستظهراً بنعم الله علی عباده». سومین چیزی که باعث میشد این افراد قابلیت نداشته باشند، در دانشگاه امیرالمؤمنین (ع) ثبتنام نشوند، از این گزینش رد بشوند و مورد پذیرش واقع نشوند. نعمتهای خدا را میگرفتند؛ ولی با این نعمتها، به پشتوانه نعمتها به جان بندگان خدا میافتادند. به این نبود که این نعمتها را به نفع مردم استفاده بکند. نعمتها را به ضرر مردم استفاده میکرد. یعنی این نعمت دست اوست و مینشیند بررسی میکند که با این نعمت چکار بکنم که سوار بر بقیه شوم، سواری بگیرم از بقیه. کارم پیش برود. یک باری هم این مردم بشوند مثل یک آب و من بشوم مثل یک بطری، بیفتم روی این آب و بروم، قل بخورم تا به ساحل برسم. نه، نگاهشان این است: از این نعمت همه چیز را به چشم یک فرصت میبیند. نه فرصت برای هدایت مردم، برای جوش دادن اینها به خدا، برای جوش دادن اینها به ابدیت و ایجاد سعادت برای اینها. به عنوان یک فرصت برای اینکه بارم را ببندم. تا یک موقعیتی پیدا بکند، ببیند که اینجا میشود اقامتی گرفت و آنجا میشود بانک پارسیان بازی، ریاستی گرفت، آنجا میشود یک مدرکی گرفت. و از همه فرصتها استفاده میکند که بخشش برمیگردد به همان زرنگی که اینها دارند. بخشش هم برمیگردد به همین که همه چیز را به عنوان یک وسیله میبینند برای اینکه به هدفشان که همین دنیا و مادیات است برسند. اینها محروم میکند انسان را از علم. اینها درس اخلاق است. نه، درس اخلاقی است که باید فرهنگ بشود در نظام آموزشی ما. صد نمره بها بدهیم به درس، دو نمره بها بدهیم. کدام دانشآموز را در مدرسه و در دانشگاه و در حوزه علمیه با این معیارها ما میسنجیم؟ چقدر برایمان مهم است که او اینهایی که دارد یاد میگیرد را به عنوان یک ابزار نبیند برای اینکه به خواستههای پست و دون و ناچیز دنیایش برسد؟ چقدر برایمان مهم است که این آدم انسان فداکاری باشد، از خودش بگذرد در راه کمک به نجات خلق؟ برای اینکه یک منطقی را بسط بدهد بین مردم، توسعه بدهد یک فکری را، یک حرف صحیحی را. روی خودش پا بگذارد، روی آرامش خودش، روی موقعیت اجتماعی ظاهری خودش، روی شهوات خودش برای اینکه نفعی به بقیه برساند. نعمتهایی که به او میرسد، چقدر او یک کانالیست برای اینکه این نعمتها به بقیه برسد؟ یک دریچهای است برای اینکه این آب را بگیرد و به این زمینهای تشنه برساند؟ یا میگیرد برای اینکه خودش یک حوضچهای بشود، آدم جذب بکند در این حوضچه؟ این نعمت را از بقیه هم تازه دریغ میکند. بعضیها یک چیزی هم که گیرشان میآید، یک چیزی هم که بلدند. فضای مجازی این را میبینید. یک مطلبی که حالا خیلی هم مطلب خاصی نیست. ده بار زیرش تأکید شده که این باید اسم ما باشد. از اینجا کپی بشود به اسم جای دیگر نباشد. به اسم خودتان فلان نکنید. فضای مجازی کار میکند. آن دیگر برمیگردد به خود طرف. بالاخره تقوای حضور در این عرصه این است که اگر چیزی تولید بنده نیست، من وقتی نشرش بدهم به اسم بنده شناخته میشود. خب، این دروغ عملی است. دروغ منتشر میکنند و من تولید نکردم. باید قید بکنم این از کی است و از کجاست تا دروغ. این از جنبه خود من. ولی اینکه حرف بنده را کسی دیگر بخواهد بزند. مقید به این باشم که اسم من باید باشد. چرا هیچ یادی از من نشد؟ "نام مرض اخلاقی." خدا ما را نجات بدهد. اتفاقاً آدم باید خوشحال بشود که یک نعمتی است، یک فرصتی شد برای اینکه این حرف حق به هزار نفر دیگر هم. صدایمان را هم عوض بکنند، معلوم نباشد این صدا از کی است. خودش با زبان خودش بگوید. اخلاص میخواهد، فداکاری میخواهد. اونی که اینجوری اخلاص و فداکاری دارد، معلوم میشود که در افق امیرالمؤمنین (ع) است. همه وجودش وقف اسلام بود. عین تعبیر رهبر انقلاب: «بسیجی یعنی علی که همه وجودش وقف اسلام بود، همه وجودش وقف خدمت بود، وقف هدایت بود.» هر فرصت و زمینهای که برای او پیش میآمد، به عنوان یک زمینه طلایی میدید برای اینکه چطور یکی از بندگان خدا را بیاورم سمت خدا. روایت بنده از برخی اهل فضل شنیدم. خودم ندیدم. شاید هم دیده باشم؛ ولی الان توی ذهنم نیست. امیرالمؤمنین (ع) سر ظهر تابستان در گرمای مدینه نشسته بودند. راوی میگوید که از کنار حضرت رد شدم. آمدم گفتم: «آقا جان، این وقت ساعت اینجا نشستید؟» فرمودند: «کاری دارید؟» «اینجا نشستم، شاید بندهای از بندگان خدا گرفتاری داشته باشد و من را آنجا ببیند. حاجتش را بگیرم. من بتوانم مسئلهاش را حل بکنم.» این نگاه امیرالمؤمنین (ع)، این افق امیرالمؤمنین (ع). اگر این در آدم باشد، سنخیت پیدا میکند. مسئولی که این خصلتها و این خلق و خو را دارد، به آن مسئول میشود اعتماد کرد، میشود دل سپرد. حالا توی اِشل خیلی کوچکش، امثال شهید حاج قاسم سلیمانی و این شخصیتهای ممتاز را میشود ذکر کرد. همه عرصهها برایشان عرصه خدمت بود. موقعیت. آخه بعضیها همه را به عنوان یک طعمه سیاسی میبینند. از مردن آدمها، از مریضی آدمها که بتوانند یک گفتمانی دوباره بسازند. خودشان را از لجن بیرون بکشند، رقیبشان را به لجن بکشند. همه به چشم طعمه میبینند. اینها اگر شمشیر نکشند و امیرالمؤمنین (ع) و دشمنی با امیرالمؤمنین (ع) نکنند، سودی هم برای امیرالمؤمنین (ع) نخواهند داشت. امیرالمؤمنین (ع) نمیخواهد که خودش را فدا بکند برای هدایت مردم، برای دستگیری از مردم.
ویژگی چهارم که مطرح میکنند: «و به حجج الله علی اولیائه.» چهارمین ویژگی اینها این است که حجتهای الهی را یاد میگیرند تا علیه اولیای الهی استفاده کنند. اصلاً میرود دینشناس میشود برای اینکه مچ بگیرد از امیرالمؤمنین (ع) و از اولیای الهی. توی بزنگاه و سر وقتش. چه بیماریهای مهلکی است! قرآن یاد بگیرد برای اینکه بتواند مچ امیرالمؤمنین (ع) را بگیرد. بالاخره هم امیرالمؤمنین (ع) در سیرهشان متشابهات هست، هم در قرآن متشابهات هست. میشود این دو تا را با همدیگر سوار کرد. امیرالمؤمنین (ع) که حقیقت قرآن است. به ظاهر روبرو قرآن. «حکم الا لله.» یک متشابهی از سیره امیرالمؤمنین (ع) با یک متشابه از آیه قرآن هم گذاشتند و فتنه شد. قرآن میخوانند برای اینکه راهکارهایی پیدا بکنند برای جنگیدن با اولیای خدا. یاد میگیرند با این غرض. وقتی میخوانند، خب، یاد میگیرند. نمره هم میآورند. سواد ظاهری هم پیدا میکنند. آن علم خاصی که علم جمع باشد که در سینه امیرالمؤمنین (ع) است، این آن حقایق نابی که نصیب اولیای خدا میشود، آن شراب معرفت که بخشیش در شب قدر، خصوصاً شب بیست و سوم نصیب اولیای خدا میشود، از این چیزی گیر این بابا نمیآید. بهرهای ندارد. به خاطر این ظرف کثیف است. در این ظرف چیزی نمیریزد. ظرفی که توش سوسک باشد، کسی نمیآید شیرموز توش بریزد. ظرف، ظرف کثیفی است و بنا ندارد ظرف را بشورد. همین که انسان بنا هم داشته باشد، باز کمک میخواهد از امیرالمؤمنین (ع)، از اهل بیت (ع) برای اینکه اصلاح بکند. پس اینها وقتی حجتها را یاد میگیرند، استدلالها را یاد میگیرند. با این استدلالها، با این حجتها به جان اولیای خدا میافتند برای مچگیری و برای جنگیدن و جدال، برای مجادله. کتاب هم میخوانند برای اینکه از توش چیزی پیدا بکنند. یک کسی را زمینگیر کنند با یک جمله. شکی را بزنند. یک کسی را از اعتبار بیندازند. خصوصاً وقتی که آن شخص ولی خداست و آن اعتبار را خدای متعال داده. اعتبار دارد. در مسیر خدای متعال خرج میشود. آدم با اعتبارش دارد برای خدا کسی را دعوت میکند و میآورد. این دیگر اوج بیماری اخلاقی است. اگر انسان اینجور حالی داشته باشد، خب، این هم ویژگی چهارم.
ویژگی پنجم: «او منقاداً لحملة الحق.» حالا یک وقت دیگری هم هستش که این آدمها، آدم تسلیم است. آنجور آدم سرکش و چموشی نیست. آن دسته اول آدمهای چموش که به قول امروزیها، شارلاتان. شارلاتانهایی که امیرالمؤمنین (ع) از علم به اینها چیزی نمیدهد؛ چون اگر بدهد، یک ابزاری میشود برای فریب مردم و گمراه کردن مردم، آسیب زدن به فکر و دین مردم. خب، به اینها چیزی نمیرسد. دسته دوم آدمهای خوبند. آدمهای با تقواییاند. تسلیم حقند. «منقاداً له حملة الحق.» آدمهایی که حامل حقند. اینها پیش آنها تسلیم، کرنش دارند. پذیرش دارند. «لا بصیرة له فی احنائه.» در مورد "احناء"، پیچ و خم و ظرافت و ریزهکاریهای حق بصیرت ندارد. وارد نیست. تشخیص نمیدهد. گول میخورد. بازیش میدهند. فریبش میدهند. انگیزههای خوبی دارد ها. ببینید، کار چقدر سخت شده. درس اخلاق این است. بسیاری از درس اخلاقهای ما نتیجهاش فقط این میشود که ما بعد از مسئولیت، شانه خالی بکنیم. نه از دنیا. آخه خیلی وقتها فرار از دنیا، ورود در مسئولیت. حضرت امام (ره) در "چهل حدیث" مثالهایی را برای این مطرح میکنند. گاهی انسان به ظاهر دارد وارد دنیا میشود و مسئولیت میپذیرد؛ ولی در باطن این مدل مسئولیتپذیری، نابود کردن نفس است. خیلی انسان باید نفسش را ذلیل بکند. از بنده انتقادی میشود، میآیم در صحنه علنی مثلاً مطرح میکنم. مسئولیتی به عهده میگیرم، خودم را در معرض قضاوت مردم قرار میدهم. آخه بعضیها مسئولیت به عهده نمیگیرند که یک وقت در معرض قضاوت قرار نگیرند. بعضی به ظاهر از گمنامی فرار میکنند. اگر مقالهای هم مینویسد، یک متنی هم منتشر میکند، یک کاری هم میکند، نمیگوید این از کی است. نه به خاطر اینکه دوست دارد گمنام باشد؛ چون دوست ندارد فحش بخورد، انتقاد بشنود. اینجا این نوع ورود، ورود در دنیا، یک کاری است که شجاعانهای است. حرفی میزند که اتفاقاً میداند این حرف مخالف خیلی دارد و خیلی مورد حملات قرار میگیرد. اینجا به ظاهر ورود در دنیاست، در باطن خروج از دنیاست. امیرالمؤمنین (ع) اینجور آدمهایی را میخواهند که اگر ورود در دنیا میکنند، کاری را انجام میدهند که به ظاهر کار دنیایی است، عملاً این کار دنیایی نیست. خروج از دنیاست. مسئولیتپذیری است. در عین تقوا، در عین فداکاری. برخی مسئولیتها را پذیرفتن، عین فداکاری است. عین از خودگذشتگی است. عین نابود کردن خود. عین جنگیدن با نفس است. کنار بنشیند، به اسم تو تمام نشود. سینه سپر میکند، جلو میایستد. این دیگر اسم و رسم نیست؛ چون اینجا اسم و رسمی ندارد. نان و آبی ندارد. پلویی ندارد. اینجا شلاق است، اینجا زخم است، اینجا تیرباران است. این میشود درس اخلاقی که ما جامعهمان نیاز دارد. این را باید توی مدارس یاد بدهیم. این میشود تربیت عنصر فرهنگی. مسئولیتپذیر بار میآید. یکی از معضلات جدی مملکت ما، یکی از ضعفهای جدی این است که ما بچهها را در آموزش و پرورش مسئولیتپذیر بار نمیآوریم. بچه اگر مسئولیتپذیر باشد، سن ۱۸ سال برای یک پسر سن ازدواج است، به شرط اینکه ما پسر مسئولیتپذیر بار آورده باشیم. بلکه زودتر از ۱۸ سال. سن شرایطی که الان هوش و استعداد و توانی که در بدن یک نوجوان و جوان دیده میشود. چطور وقتی میدان جنگ میرفتند، یک بچه ۱۳ ساله میتوانست یک محور عملیاتی را دست بگیرد، خطشکن بشود. یک بچه ۱۵ ساله، بچه ۱۸ ساله گاهی فرمانده میشد. میتواند توی یک نبرد نظامی فرماندهی بکند. توی محیط کوچک که خودش و همسرش نمیتواند مدیریت بکند که هی توی سر اینها میزنیم: «اینها بچهاند.» اینها برمیگردد به فساد نظام آموزشی و نظام تربیتی ما. وزیر نظام آموزشی و پرورشی معلوم است که عنصری برای امیرالمؤمنین (ع) در نمیآید. به دردبخوری در نمیآید. یک آدم توسریخور، زورگو، دغلباز، ریاکار، منافق. هرکی زور بیشتر و پول بیشتر دارد برایش دم تکان میدهد. چقدر بنده توی مجموعههای مختلف این را دیدهام. آدم استفراغ میکند وقتی اینها را میبیند. بعضی موارد نمیخواهم ذکر بکنم. چند سال پیش خاطراتمان را راحتتر میگفتیم. اداره محدود حرفها را گوش میدادند. الان دیگر دایره خیلی وسیع شده و گاهی اشاره به یک کسی میخواهیم بکنیم، خودش مینشیند آن فایل را گوش میدهد. میبینیم بدنمان شرایط برایمان ناجور. از این خاطرات زیاد است. توی محیطهای مختلفی که انسان وارد میشود. از صدا و سیما و مجموعههای مختلفی که دانشگاه و جاهای دیگر. مجموعههایی که بالاخره ساز و کار اداری و اینها دارد. فضای نفاق. یعنی با تو نشسته دارد حرف میزند علیه آن مدیر. مدیر وارد میشود، آخرین پنج بار خم میشود. میرود، نمیدانم عصر کوچهرانی میگیرد. میآورد باز میکند توی کام این آقا میریزد. تا هلو آخرش را با تقه میزند که توی دهن این آقا بریزد. با التماس و دستمال ابریشمی پهن کردن. این خیلی بد است. اینها قتلگاه کاری است که امیرالمؤمنین (ع) میخواهد. امیرالمؤمنین (ع) آدم زیرک و شفاف میخواهد. زیرک باشد. زیرکیاش توی این نباشد که بگردد مدلهای مختلف نفاق را پیدا کند. بدون اینکه دم به تله بدهد و بدون اینکه موضع خودش را در یک جایی که نیاز نیست مطرح بکند، آن نتیجه و آن ثمرهای که دنبالش است را ایجاد بکند. آسیبی که میخواهد به دشمن بزند را بزند. نفعی که برای جبهه خودی میخواهد ایجاد بکند، ایجاد بکند. آن چکی که قرار است نقد بکند را نقد بکند با کمترین هزینه. حاج قاسم سلیمانی رفته بود به پوتین گفته بود که: «میدانی مسلمانهای چچن بخواهند برگردند روسیه چی میشود؟» گفته بود: «نه.» که توی آن کاخ نماز خوانده بود. حاج قاسم. «اگر برگردند، وهابیهای چچنی حکومت تو را نابود میکنند.» «چکار کنیم؟» گفت: «که دشمنت را از دور بزن. نگذار بیاید اینجا خاکت را بگیرد.» بسیج کرده بود روسیه را. آورده بود امکاناتش را توی میدان علیه داعش. این میشود زیرکی. این میشود ظرافت. این میشود حرفی که اثر میگذارد. نتیجهای که میخواهد حاصل میشود با کمترین و تدبیر پشتش است. برنامهریزی و طراحی توش است. طراحی میکند. بعضی آدمهای خوب و حرفگوشکنها؛ ولی هیچ دیگر نمیشود روی این فکر بکند. بهش میگویند آقا شب قدر مثلاً هزار تا بخوان. این دیگر بچهاش دارد الان میمیرد، زنش دستش توی چرخگوشت گیر کرده، کولر دارد میترکد، آن یکی بچه توی سرویس بهداشتی گیر افتاده دارد خفه میشود. این باید بنشیند هزار تایش را بخواند. خیلی آدم تسلیم و مطیعی؛ ولی دیگر تدبیر ندارد. طراحی ندارد. فکر ندارد. در صحنه و در لحظه نمیتواند بنشیند فکر بکند که کدام مهمتر است و اولویت دارد. این کشش را ندارد. این ادراک را ندارد. این نقطه ضعف.
«ینقض الشک فی قلبه اول عارض من شبهة.» اولین شبههای که برایش ایجاد شود، شک به دلش میافتد. از هرکی حرف بشنود، متأثر میشود. این قدرت پردازش ندارد که حرفها را از جاهای مختلف بگیرد و خودش تحلیل بکند. زد، تضارب آرا. بعد به هم زد. ضرب کرد. جدید تولید میکند. نقاط قوت این دو تا حرف را میگیرد، نقاط ضعفش را میگذارد. از مجموع این دو تا، چیز جدید تولید میکند. سوم، تولید "پت و مت". طراحی میکردند ابلهانهترین و احمقانهترین مسیرهای ممکن. کشف میگردد که بیشترین آسیب را به یک حرکت بزند. چه شکلی این دیوارهای بغل را برداریم که این چوب از توش رد شود. یکی از چیزهایی که بنده دوست دارم این است که بنشینیم شرح "پت و مت" بدهیم. تک تک این جلسات را نگاه کنیم و تحلیل بکنیم که این دارد چی میگوید. کجای زندگی ماست "پت و مت". یک جلوهای از زندگی ماها. آدمهای خوشنیتاند. آدمهای حرفگوشکنی هم هستند. هرکی هرچی بگوید، اینها گوش میدهند. امیرالمؤمنین (ع) را این "پت و مت"ها اسیر کردند و بیچاره کردند و کمر حضرت را شکستند. آدمهای حرفگوشکن ساده و ما میدیدیم برخی بزرگان و اساتید چقدر بیزار بودند از اینجور آدم. از آدمهای حرفگوشکن نادان و ابله. یک ذره فکر، یک ذره تدبیر، یک ذره اولویتسنجی، یک ضرورت، یک ذره موقعیتسنجی مال کجاست؟ تحجر یک بخشش همینها است دیگر. شنیده امر به معروف و نهی از منکر. بهش گفتم باید تذکر داد. اگر کسی منکر، به منکر هم میرسی باید برخورد کنی. دیگر نمینشیند به این فکر بکند که شاید این بابا اصلاً توی عمرش نشنیده. شاید این اصلاً مسلمان نیست. شاید توی خانهای بزرگ شده که اصلاً آنجا در حد ابتداییات هم نمیپوشیدند که این اصلاً روسری بیندازد. یک گفتگویی، یک زمینهسنجی، یک فضایی، یک موقعیتی، یک فکری از طرف. تا میرسد، نابود کردی دختر سادهای که بنده بعضاً میشناسم. توی خانوادهای بزرگ شده که اصلاً توی این فضاها نبوده. حرف زدند اهل بیت (ع) مگر هرکی یک منکری را انجام میداد باهاش یک بیان داشتند؟ یک وقتی روایت بنده خواندم که طرف گفت: «من هر روز زنا میکنم. یک روز روزه میگیرم، یک روز زنا میکنم.» امام سجاد (ع) یک تعبیر برایش به کار بردند. امام باقر (ع) یک تعبیر دیگر به کار بردند. خیلی پیش امام باقر (ع) و امام سجاد (ع) بود. اتخاذ کردن طراحی میخواهد. شما یک فوتبال میخواهی بازی بکنی. آرایش مینشینی، سیستم مینشینی. کی هافبک وسط باشد؟ با چه رویکردی اینها حمله بکنند؟ با چه رویکردی اینها دفاع بکنند؟ وقتی فلانی میرود جلو، کیا بیایند عقب بگیرند؟ وقتی دفاع آخر میرود برای مثلاً ضربه کاشته که سر بزند، کیا بیایند عقب و پر بکنند؟ شما یک گل و یک توپ و این همه طراحی برایش داری. دنیا را وارد عقبا کنی. از جهنم تو بهشت ببری. این طراحی نمیخواهد؟ بکش زیر توپ میرود توی گل! آنقدر آدم احمق. من با آدمهایی مواجه شدم که اینها آدمهای خوشنیت و پاکاند؛ ولی این سیستم ماشاءالله تعطیل. بابا دیدن که مغزش را وا کردم، یک لطیفه ساخته بودند که ببینند که این پیچیدگیها. این را ولی منطقهای بود. یک جایی دیده بودم که این را باز کردم. یک سیم از این گوش رسیده به آن گوش. جفت گوش افتاد. بعضیها مغزشان اینها همین حد است. فقط یک نقطه اتصالی بین این گوش و آن گوش. صفحه سفید خالی دستنخورده. به قول یکی از رفقایمان میگفت: «بعضی آنقدر مغز استفاده نمیکنند بهش خمس تعلق میگیرد. یک پنجمش را سر سال بده. مازاد بر درآمدت است.» اینها خطر. به محض اینکه با یک شبههای مواجه میشود، به شک میافتد. هیچ حرفی از هیچ جا نشنود. تا یک حرفی از مقابل میشنود، میگوید: «آقا ما چکار کنیم؟» خیلی بد است کسی در این حد باشد. تک و توک مواردی ما توی جامعه داشته باشیم. دیگر در جهت هوش و ذکاوت و اینها در این سطح. خیلی هم به اینها فشار نمیآوریم. سن و سالشان هم شاید مثلاً دیگر از اینکه بخواهند بیایند توی این فضاهایی که رویشان کار بشود، گذشته باشد. مشکلی نیست؛ ولی اینکه بخواهد این یک قاعده بشود و اصلاً خروجیهای نظام آموزشی و تربیتی ما همینها باشند. لزوماً یک مشت آدم پپه حرفگوشکن. هرچی غربیها گفتند، توی این کتابها دیکته کردند. این دانشجو باید بنشیند حفظ بکند. برود امتحان بدهد. یک ذره هم فکر نکنید که این درست است یا غلط است. هرچی هم که شهامت و شجاعت علمی دارد، میآید روبروی دین خرج میکند. هرچی روایت از پیغمبر و آیه قرآن است. اینجا شجاعش کردند. به هرچی که از داروین و ماروین و صد تای دیگر میرسد، نظریه تکامل و فلان و اینها. اینها جزو بدیهیات است. جزو واضحات است. کپرنیک چیزی گفته، اگر داروین چیزی گفته و اگر گالیله چیزی گفته، واضحات است؛ ولی شیخ مفید گفته، شیخ طوسی گفته، علامه طباطبایی گفته، با استدلال هم گفته، با تکیه به وحی هم گفته. وحی نسخه ارتقاءیافته عقل و ضد عقل نیست. فوق عقل است. از یک جای دیگر عقل نمیتواند کارایی برایت داشته باشد. آنجا وحی میآید دست عقل را میگیرد، میبرد بالا. «من که وحی بر آنجایی که عقلت نمیرسد.» اگر عقلت رسید، دیگر نیاز به وحی نداری. آنجایی که عقلت میرسد، همان نسخه تنزلیافته وحی است. این خود وحی ساده شده. تو هم فهمیدی. نداشته باشید. مطالب مهمی است. امیرالمؤمنین (ع) آدم عاقل، زرنگ، ششدانگ، حواسجمع، با طرح، با برنامه و بیغرض، بیشیلهپیله، سودگرایی شخصی، بیغرض شخصی، مطمئن دنیوی، بی بیبی. بدون همه اینها را میخواهد. «الا لا ذا و لا ذا.» نه آنجور آدمی که اول گفتم، آن چهار تا ویژگی را داشت. نه اینجور آدم. نه آن شارلاتان، نه این پخمه. آن شارلاتانی که هرچی گیرش میآمد، یک ابزاری میشد برای اینکه مردم را بتیغه. من این پخمهای که تسلیم هرکی میآید از این سواری. زرنگ باشد؛ ولی زرنگیاش در اختیار دین تعب، در اختیار تقدس و تحقیق، در اختیار تعبد. عرض تمام. بادکوبهای نقل میکردند. مرحوم آیتالله العظمی بهجت (ره). بادکوبهای، ایشان استاد فلسفه بود و در معقول هم به امتیاز بود و از اساتید زبده فلسفه در نجف زمان. همچین آدمی با این درجه از عقلانیت و تعقل. وقتی میآمد درس بدهد، یک مسجدی بود در نجف کن. از بیرون مسجد یک راهرو، یک دالون خاکی بود که این راه پله بود و میآمد میرفت پشت بام مسجد. به هیچ وجه وارد صحن مسجد نمیشد؛ چون یک روایتی هست که با کفش ورود در مسجد کراهت دارد. ایشان احتیاط میکرد. از جلوی در که وارد میشد، با اینکه حسن منطقهای است. هنوز منطقه مسجد نبود. تازه این هم راه پله خاکی بود که میخورد. پابرهنه میآمد بالا و میرفت درس میداد. آقای بهجت (ره) میفرمودند که: «جمع بین این همه تعقل و تعبد عجیب است که چطور میشود کسی در آن درجه از تعقل باشد که همه عالم را به تحلیل بگیرد. به اینجا رسیده، آنقدر مسئله برای هر کسی که عاقل است واضح است. ایشان میگوید نه. بازم بالاخره شاید اینجوری که ما فکر میکنیم نباشد. باز و روحیه تقدس را از دست میدهد.» جمع این دو تا با همدیگر. تقوا در اوج تقدس و تحفظ در اوج. یک سر سوزن نمیخواهد از این قاعده خدا چیزی جابهجا بشود. نهایت احتیاط را میخواهد بکند که همانی که خدا گفته بشود، همانی که خدا خواسته بشود. بازم شاید اینجوری است. بازم شاید اینجوری نباشد. در عین حال، عقل خودش را به شدت به کار میگیرد برای اینکه بتواند به راهکارهایی برسد برای اینکه ارتقا بدهد بندگی خودش را. نفع خودش را به جامعه بیشتر بکند. هدایت را در افراد بشر ارتقا بدهد. جمع این دو تا با همدیگر خیلی نایاب است. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «من پیدا نکردم. اگر اینها را پیدا میکردم، بار علم خودم را در سینه اینها قرار میدادم و بار مسئولیتهای در حکومت را روی دوش اینها میگذاشتم.» اینها آن عنصر مفقوده و آن حلقه گمشده است که چون نیستند، حکومت امیرالمؤمنین (ع) میلنگد و به حکومت امیرالمؤمنین (ع) آسیب وارد میشود. خب، این فرمایش امیرالمؤمنین (ع) البته ادامه دارد و ویژگیهای دیگری را هم حضرت مطرح میکنند. از یک دسته سومی یاد میکنند. اول شارلاتانها بودند، دسته دوم پخمهها. یک دسته سومی است که شاید دسته سوم بشود گفت و شاید بشود گفت ترکیبی از این دو دسته قبلی. جلسه بعد در موردش گفتگو میکنیم و ادامه فرمایش امیرالمؤمنین (ع) انشاءالله خواهیم گفت.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه را بررسی میکنیم. ما در بخشهای پایانی این حکمت هستیم و کلمات امیرالمؤمنین (ع) را مطالعه میکنیم. حضرت فرمودند که: «از اهل علم، کسی را ندیدم که لیاقت داشته باشد بهره ببرد و این صلاحیتها در این جامعه نبود و همین باعث شد که من نتوانستم معلم باشم و مردم از این علم بهره نبردند.» به هر حال، "فاعلیت و قابلیت" هر دو با هم شرط و لازمند. حتی اگر معلمی مثل امیرالمؤمنین هم باشد و قابلیت نباشد، ما بهرهمند نخواهیم شد. آنچه که مهم است، "قابلیت" است؛ وگرنه همیشه بزرگان و اولیای خدا هستند. امثال سید علی آقای قاضی، امثال آیتالله العظمی بهجت، بزرگان در طول تاریخ بودهاند و هستند. علما، صاحبان مشاهدات ربوبی و کسانی که به درجات بالای بندگی نائل آمدهاند، همیشه - حتی گاهی در نزدیکی ما - هستند و ما به ظاهر فکر میکنیم اینها را میشناسیم؛ و چون قابلیت نیست، از اینها بهرهمند نمیشویم. آدم زندگی میکند، ولی بهرهای از اینها نمیبرد. اینها قابلیت هستند. امیرالمؤمنین (ع) در مورد قابلیت، وقتی مطلب را میفرمایند، میفرمایند که عدهای هستند که قابلیت ندارند برای بهرهمند شدن از علم. فقط از باب اشاره به مباحثی که جلسات قبل داشتیم، عرض میکنم که آنچه که شرط اصلی است برای حکومت امیرالمؤمنین، انسانهای صالح و تربیتشدهای هستند که بتوانند این بار را بر دوش بکشند. همافق و هممسلک باشند؛ همجنس امیرالمؤمنین (ع) باشند. به قول ابن ابیالحدید، میگوید که: «از استادم پرسیدم که چرا مردم امیرالمؤمنین (ع) را تنها گذاشتند؟» گفت: «چون جنس مردم از جنس امیرالمؤمنین (ع) نبود.» دوران بعد از پیامبر اکرم (ص)، چون اینها از جنس امیرالمؤمنین (ع) نبودند، امیرالمؤمنین (ع) را رها کردند. به هر حال، این "از یک جنس بودن"، نکته بسیار مهمی است. آدمهایی از جنس امیرالمؤمنین (ع) باید از جنس آن حقیقتی باشند که امیرالمؤمنین (ع) ادراک کرد. ادراکشان باید از جنس امیرالمؤمنین (ع) باشد. یک طهارت باطنی میخواهد، از جنس طهارت امیرالمؤمنین (ع).
اولین ویژگی که حضرت در مورد کسانی که قابلیت ندارند مطرح میکنند، این است: «لقنٌ غیر مامون.» یعنی باهوشند، زیرکند. مطلب را هوا گرفتن. به کسی که اینطوری است، میگویند "لقن". یک اشاره آدم میکند و مطلب را سریع میگیرد. آدمهای بسیار زرنگی هستند. ما فکر میکنیم که زرنگها خوبند؛ دیگر برای اینکه آدم به اینها چیزی یاد بدهد. امیرالمؤمنین (ع)، اصل نالهشان از همین آدمهای زرنگ است. زرنگهایی که هرچه تیزی و هرچه زیرکی و هرچه هوش دارند، میگذارند برای فریب دادن بندگان خدا، نه برای هدایت بندگان خدا. این خیلی نکته مهمی است. بعضیها زرنگند برای اینکه بیشتر مردم را فریب بدهند، بیشتر پول در بیاورند. توی این بازاریابیها و کارآفرینیها و اینها، خیلی میبینیم آدمهای زرنگ تدریس میشوند. شعبههای علمی است که تدریس میشود. نظام آموزشی امیرالمؤمنین (ع) که به کمک او باید بیاید و بار حکومت او را بر دوش بکشد و مسئولیت داشته باشد که بر او آدم تربیت بکند، باید مراقب باشد که خیلی به آدمهای باهوشِ خالی بها ندهد. خب، الان درسهایی که یکی از نقدهای جدی که ما به دروس فعلی دانشگاهی داریم، همین است. به بازار کار اینمدلی نگاه میکنند و اساساً روابط اجتماعی را بر همین مبنا طراحی میکنند که هر کسی چه شکلی بقیه را فریب بدهد که بتواند جنس خودش را به بازار عرضه بکند. بازاریابی و کارهای از این دست، کارهای شبکهای و اینها، بیشتر همین است؛ دیگر. الان ما توی "نتورک" و کارهای دیگر و اینها میبینیم که بیشتر بحث این است که تو باید بروی این جنس را به دو نفر دیگر بندازی. او هم به دو نفر دیگر بندازد و هرکی که بتواند افراد بیشتری را بیاورد. به هر مدل، نمیگوییم لزوماً با فریب. میگوید: «تو هرجور که توانستی یک کسی را بیاوری که این جنس را بخرد، تو از این سهم خواهی داشت. من رتبه تو را بالا میبرم در ازای اینکه توانستی جنس را به یکی دیگر بدهی.» و اینجاها موضوعیت پیدا میکند همان سیستم فرعونی است: «قد افلح الیوم من استعلی.» هرکی توانست رقیب را از صحنه حذف بکند، جنسش را به بازار بیاورد که حرفی بود که فرعون به ساحران میزد که: «باید روی فرعون را کم بکنید، سحر او را، آن کالای او را ببلعید.» این ساختار حکومت فرعونی است. هرکی قدرت دارد، آن پایینتریها را میبلعد و میخورد و تقوا اینجا حرف اول و آخر را نمیزند. زور و سواری گرفتن حرف اول و آخر را میزند. هرکی زور بیشتر دارد، بیشتر زور میگوید و بیشتر کارش پیش میرود. آدمهای زرنگی که در امنیت نبودند. من از اینها احساس امنیت نمیکردم؛ چون با تقوا نبودند. آدم زرنگ بیتقوا، دو برابر آدم کمهوش بیتقوا خطرناک است. چنین روشهای فریب مردم را هم بلد است. آدم بیتقوایی که هوش چندانی ندارد، فقط فریب میخورد و یک نفر است که دارد گم میشود و مسیر را کج میرود؛ ولی آدم زرنگ بیتقوا، یک نفر نیست. این هزاران نفر را فریب میدهد و بلد است چه شکلی زمین را عوض بکند. بلد است اولویتسازی بکند. وقتی مردم مشکلاتی توی جامعه دارند و نوک پیکان این مشکلات به سمت افرادی است، اینها باید پاسخگو باشند. اینها مسئولیت دارند. اینها وعدههایی، اینها راهکارهایی را معرفی کردهاند. باید بیایند جواب بدهند که این راهکارهاشان چقدر مثمر ثمر بوده، چقدر به نتیجه رسیده؛ ولی بلدند اینها زمین طراحی بکنند. یک روزی میآیند میگویند که چرا زنها استادیوم؟ یک روزی میآیند میگویند که چرا فلان جلسه، فلان مداح توش فلان حرف را زده؟ یک روز میآیند میگویند چرا فلان مجری را از برنامه ورزشی برداشتید؟ تبدیل میکنند به تیتر داغ روزنامهها و حرف اول رسانهها و مسئله اصلی کشور. و گاهی همین مسائل بسیار ابتدایی و سطحی و خندهدار تبدیل به یک مسائل کلانی میشود در سطح جامعه و آنقدری کلان میشود که مجلس مثلاً میآید به میدان و میگوید که من برای این قانون وضع میکنم. نهادهای مختلف حاکمیتی مجبور میشوند که ابراز موضع بکنند در برابر این. صدا و سیما و جاهای دیگر مجبور میشوند که به تکاپو بیفتند و منفعل بشوند برای این واقعه. اینها زمین طراحی کردن. کیا این کارها را میکنند؟ «لقنٌ غیر مامونٌ علیه.» آدمهای باهوشی که آدمهای امینی نیستند. آدم باهوشی که نمینشیند به این فکر بکند که چکار بکند، مردم را با سادهترین راه و بیشترین ثمر با حقیقت روبرو کند، فهم مردم را بالا ببرد، تجربه تاریخی مردم را بالا ببرد. اگر مردم تجربه تاریخی پیدا میکنند، او مینشیند فکر میکند که چه شکلی من یک مسئله دیگر را "بولد" بکنم و برجسته کنم که این مسائل کلاً به حاشیه برود، دوقطبیسازی بکنم. یک عیبی از جریان رقیبم پیدا بکنم، این با همین حذف بشود، با همین برود گوشه رینگ و فعلاً فشار روی او بیاید. اینها میشود زیرکی. زیرکیهایی که خصوصاً توی برخی افراد رسانهای هست و این جنس زیرکیها، زیرکیهای عمرو عاص است. در حکومت امیرالمؤمنین (ع)، کار امیرالمؤمنین (ع) با عمرو عاصها پیش نمیرود. کار معاویهها و عمرو عاصها پیش میرود و اتفاقاً عمرو عاصها پاشنه آشیل حکومت او هستند. و امیرالمؤمنین (ع) با مردم رو راست زندگی میکند و واقعاً مردمسالاری است. واقعاً برای رأی مردم ارزش قائل است. تا جایی که وقتی میبیند مردم مالک را برای مذاکره نمیخواهند و ابوموسی اشعری را میپذیرند، حضرت به این تن میدهد که ابوموسی برای مذاکره برود. آدم پخمه و سادهلوح و ابلهی مثل ابوموسی اشعری و پرمدعا. پرمدعا! این گندهگویی میکند و میگوید که من میروم و این را تمام میکنم و فلان میکنم. میآید و به سادگی هرآنچه که هست را میبلعد. در مذاکرات با او، عمرو عاص هرچی که میخواهد به او دیکته میکند و هر میوهای که میخواهد از مذاکرات با او به عمل میآورد و امیرالمؤمنین (ع) حتی آنقدر به مردم نمیتوانند بفهمانند که این تقصیر ابوموسی بود و ضعف از ابوموسی بود. تا آخر، خود امیرالمؤمنین (ع) میشود در نتیجه این مذاکرات. افرادی که فریبندهاند و بلدند و بیتقوا، خب، منافق اصلاً ویژگیاش همین است. منافق "نفقه" میزند. "نفقه"، این حفرههایی که موش ایجاد میکند. به اینها میگویند "نفقه". انفاق را هم بهش میگویند "انفاق" یا "نفقه" را میگویند "نفقه" برای اینکه شما یک کانال، یک تونلی درست میکنی که ماری که دستت هست سرازیر بشود به سمت کس دیگری. جاری میکنی در زندگی یک فرد دیگری و او هم بهرهمند بشود. مثلاً یک آقایی یک کانالی میزند از مال خودش برای همسرش. میشود نفقه او به همسرش. یک کانال میزند به یک مستمندی، به یک نیازمندی. این میشود انفاق به یک شخص دیگر. منافقین کارشان "نفقه زدن" است. منافق هرچه، هرجا که گیر بکند، وقتی که احساس بکند در بنبست قرار گرفته، یک تونل و یک حفره و یک سوراخ میزند. به هرچی هم که بخواهد توسل میکند و هرچی بخواهد دست میاندازد. چون تقوا راست، دروغ... اگر یک روزی من باید خودم را بسیجی و حزباللهی و پاسدار و انقلابی و مرید امام خمینی و اینها نشان بدهم، لباس سپاه پاسداران تنم میکنم و میآیم عکس یادگاری هم باهاش میگیرم. یک روز دیگر لازم است که من بیایم علیه اینها حرف بزنم، موقعیت من تثبیت میشود در جامعه. اینها مثلاً زدند با موشک هواپیمایی را به اشتباه مثلاً منهدم کردند. الان دیگر بستر، بستری است که من باید هر چقدر میتوانم بیشتر علیه اینها داد بزنم تا توی جامعه محترمتر شمرده بشوم و فضای جامعه من را به خودش راه بدهد. آنوقت میآیم شروع میکنم هرچی که میگویم: «اصلاً این جرم نابخشودنی و شما این کاری که کردی فلان بود و باید مجازات فلان بشوند و اینها.» ویژگیهای منافقین است. "نفقه" میزنند، هیچجا گیر نمیافتند. به مقدسات دست میاندازند، گریه میکنند، فیلم بازی میکنند، قسم دروغ میخورند و اینها چیزهایی است که قرآن به کرات فرموده است. این ویژگی منافقین و آدمهای زیرکی هم هستند. آدمهای باهوشی هستند. امیرالمؤمنین (ع) اساساً با این باهوشها سر سازگاری ندارد. امیرالمؤمنین (ع) آدم با تقوا میخواهد. البته باهوش و با تقوا. مثل سلمان فارسی بنشین فکر بکن. مثل حاج قاسم سلیمانی. حاج قاسم سلیمانی انسان بسیار با تقوایی بود؛ ولی آنچه که او را برجسته کرده بود، هوشی بود که در خدمت تقوا آمده بود. و این خیلی مهم است که رهبر انقلاب فرمودند: «او از ویژگیهاش این بود که اهل تدبیر بود. هم شجاعت داشت.» شجاعت نداشته باشد در اختیار بیعقلی. شجاعت او در اختیار تدبیر و عقلانیت و مینشست فکر میکرد برای موضعی که میخواهد بگیرد که با این موضع چه شکلی جامعه را به یک مسیر مطلوبی هدایت بکند، جامعه را به سمت آرامش دعوت بکند، جامعه را به سمت وحدت. این "لقن" بود، باهوش بود؛ ولی در امان بود. یعنی امنیت از او ایجاد میشد، ولی نسبت به او در احساس امنیت میکردند. امیرالمؤمنین (ع) در اطراف خودش کسانی اینطوری ندید. حتی با کمیل که دارند صحبت میکنند، این ویژگیها که دارند میگویند معلوم میشود که کمیل هم انسان برجستهای است؛ ولی به هر حال این ویژگیهایی که امیرالمؤمنین (ع) میخواهد را ندارد. اینکه "لقنٌ غیر مامون" نباشد، او هم این نیست. خب، جناب کمیل انسان برجستهای است؛ ولی آن ذکاوتها و آن زیرکیها و آن شناختهای خاص، ابتکارات خاص، یک "فیلمهای" نقطهای است که انسان هر چقدر از این بهره داشته باشد، امیرالمؤمنین (ع) بیشتر به او عنایت میکند. یک وقتی شما یک موضوعی باید بگیرید و بزنگاه. خب، شما حضرت امام (رضوان الله علیه) را نگاه بکنید. این تیزهوشیهای حضرت امام. انسان بسیار تیزهوشی است حضرت امام؛ ولی از تیزهوشی هیچ وقت سوءاستفاده نکرد در مسیر فریب مردم. و نشانش هم به همین که با مردم صادقانه حرف میزد و یک جاهایی مظلوم واقع میشد. امام بلد بود کاری بکند که بنیصدر از همان اول حذف بشود. بازرگان از همان اول سر کار نیاید. فلان شخصی که مثلاً قائممقام رهبری شده از همان اول او اصلاً توی این "کورس" نیفتد، توی این شرایط قرار نگیرد که به عنوان قائممقام بخواهد شناخته بشود. امام از همین ابزارها استفاده کرد در مسیر هدایت مردم با کمترین آسیبی که به مردم وارد بشود. مردم شناختشان از جریانهای مختلف بیشتر بشود. این در خود کلمات حضرت امام هست. در مورد منافقین فرمودند: «ما آنقدری فرصت میدهیم که نقاب از رو صورت بردارند و اگر نقاب از رو صورت برداشتند و باطنشان را نشان دادند، ما دیگر به اینها فرصت نمیدهیم.» امام مدیریت میکرد صحنه را برای اینکه منافقین را بیایند. منافقین باطنشان را به مردم نشان بدهند. منافقین از این حربههایی که دارند استفاده بکنند و حربههایشان شکست بخورد و باطن خبیثشان در پس پردهها دیده بشود. این تیزهوشی امام و نمونهای که جلسه قبل عرض کردم. قول میدهید که استفاده نکنید. اسم صادقانه برخورد کرد. میتوانست آنجا زرنگی بکند و از هوش بالای خودش استفاده بکند؛ ولی این کار را نکرد. صادقانه برخورد کرد. امین بود. حضرت امام هم باهوش بود و هم امین بود. این بود که مورد اطمینان امام زمان (عج) ایشان واقع شد و این حکومت که امانت امام زمان بود، حضرت به او سپرد. این نکته بسیار مهمی است. و از این جنس آدمها دور امیرالمؤمنین (ع) یا نبودند یا خیلی کم بودند. در آن حدی نبودند که حضرت بتوانند سرمایهگذاری بکنند و باری را روی دوش اینها بگذارند. خب، جناب سلمان در دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) از دنیا رفته بود و جناب ابوذر همینطور. این افراد در دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) نبودند. و این افراد با برجستگیهای خاص، خب، مثل مالک چرا، و محدود. و حالا باید بقیه ویژگیها را بررسی کرد که بقیه ویژگیها را داشته مالک یا نه. به هر حال، ویژگی اول این است: «تیزهوشی که مامون باشد، از او احساس امنیت بشود.» این ویژگی اول.
«مستعملاً آلة الدین للدنیا.» ویژگی دوم چیست؟ ویژگی دوم این است که این دین ابزاری برای دستش نباشد برای اینکه به دنیا برسد. بعضیها میآیند دین را یاد میگیرند، این مسائل را یاد میگیرند. به قول آن آقا میگفت: «بعضی حرفها را بعضی میروند میخوانند. بعضی کتابها را میخوانند برای اینکه برای من مریدی دور خودشان جمع کنند.» بعضیها میآیند میروند پیش عرفا برای اینکه از اینها چیزی شکار کنند، خاطره بعداً بنویسند، زندگینامه بنویسند، خودشان را به آن آقا بچسبانند که: «خدا رحمت کند آقای فلانی، ما باهاش بودیم و با فلانی چقدر خاطره داریم. با فلانی چه سفرها رفتیم.» بعضی اصلاً میروند حشر و نشر میکنند برای اینکه چیزی نصیبشان بشود و بعداً بیایند اعتباری کسب بکنند. این ویژگی دومی است که امیرالمؤمنین (ع) به خاطر این ویژگی، افراد را پس میزنند و اگر کسی این ویژگی را داشته باشد، قابلیت ندارد که از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند بشود، از آن حقایق خاص بهرهمند بشود. خب، ماه مبارک رمضان است و وقت اصلاح نفس، وقت محاسبه است. این ویژگیها را در خودمان محاسبه بکنیم. این ویژگیها را داریم یا نه؟ خدایی ناکرده بنده که به وضوح در خودم میبینم، بخواهیم ما را نجات بدهند از این ویژگیها. این شبها که شب هفدهم ماه مبارک، ظاهراً شب معراج پیغمبر اکرم (ص) است. این ایام، ایام خاصی است. خصوصاً این چند شب از پانزدهم تا بیست و سوم خیلی خیلی وقایع خاصی را در این شبها داریم. ماجراهای جنگ بدر و "لیلة الهریر" امیرالمؤمنین (ع) و مسائلی از این قبیل. اینها همه در همین ایام و معراج پیغمبر (ص) و بسیاری از وقایع دیگر. ایام بسیار با برکت و خاصی است. بخواهیم از خدای متعال در این وقت که چیزی تا شبهای قدر نمانده، عنایت بکند به ما. نظر بکند جوری بشود که ما از این آلودگیها در مستحق این بشویم که از افاضات و عنایات حق تعالی بهرهمند بشویم. میفرمایند که ویژگی دوم این است که اینها دین برایشان یک ابزار است برای رسیدن به دنیا. دنیا ابزار است و دین هدف است. آدم باید از دنیا استفاده بکند برای اینکه در دینداری خودش را تقویت بکند، در دین پیش برود، مسیر تدینش محکمتر بشود، در جهت تدین قویتر بشود. اینها برعکسند. اینها دین و دیانت و همه مسائلی که مربوط به دین است، برایشان یک ابزار است برای اینکه به یک لقمه چربتری برسند، به ریاستی برسند، مریدی جمع بکنند، اسم و رسمی به هم بزنند. دنیا را میخواهند برای دنیا. از آن علوم خاص امیرالمؤمنین (ع) بهرهای ندارند. از این علوم سطح پایینتر چرا، بالاست. آن خیلی طهارت میخواهد انسان دو نقطه برسد. یک روایتی از حضرت مسیح (ع) است که امیرالمؤمنین (ع) نقل میکند. حکمت خیلی زیبایی است. میفرمایند که: «از "دینار"، داء الدین.» یعنی چیزی که دین را فلج میکند، از پا میاندازد، پول. پول خودش چیز خوبی است؛ اگر مراقبت و کنترل و حواسجمعی آدم نباشد، پول عاملی میشود که انسان دینش را به باد بدهد. «والعالم طبیب الدین.» پول درد دین، عالم طبیب دین است. «فاذا رأیتم الطبیب یجر الداء الی نفسه،» هر وقت دیدی طبیب دارد درد را سمت خودش میکشد، اینجا با حسن ظن دیگر بهش نگاه نکن. عالمی که دنبال دنیا افتاده، البته ما نیتخوانی نمیتوانیم بکنیم. درس میدهد. هرکی دارد سخنرانی میکند، یعنی حتماً غرضش به این است که میخواهد مرید جمع بکند، طرفدار جمع بکند. اینها نیست. ما نمیتوانیم محکم قضاوت بکنیم؛ ولی باید با نگاه محکمتری رصد بکنیم. اگر عالمی به خودش دعوت میکند، اگر عالمی میخواهد بساط خودش را چربتر بکند، دور خودش را شلوغتر بکند، این "من من" در او زیاد است. عرضه خودش زیاد است. فضای مجازی آدم میبیند. بعضیها پیج اینستاگرامی دارند. همه این پستها عکس خودش است. یک ربطی از خودش، یک خاطره از خودش. هی من من من من. دو سال پیش این بودم. من یک سال پیش اینم. من الان با اینم. من شاگرد اونم. من فلانی به من این را گفت. فلانی آن. همش من و من. حالا ممکن است یک وقتی آدم از کسی چیزی بگوید، از باب نکتهای که در او هست، نکات تلخ را نقل میکند که فلان آقا به من این نهیب را زد، فلان آقا آن را گفت. خودش هم این وسط نه تنها دیده نمیشود، بلکه کوچک هم میشود. این خوب است. اگر کسی اینجوری آدم پیدا بکند، باید دنبال او هم راه بیفتد. خب، کمند اینجور افراد. نسبت به کسی سوءظن داشته باشیم؛ ولی وقتی میبینیم که یک کسی همه محور خودش است. خیلی وقتها اطلاعات و سوادی هم نیست. خیلی آدم میبیند نه بهرهای از علم، نه بهرهای از معنویت. به تکیه اینکه یک چهره زیبایی دارد، خوشپوشی، قیافه خوبی، هی عکسهای پرتره آنچنانی از اینور و آنور و توی آتلیه و اینجا و آنجا. خب، این چه عالمی است؟ دارد دعوت به چی میکند؟ این به چی دارد من را میکشد؟ این چی را ابزار برای رسیدن به چی کرده؟ گاهی هر حرفی را میزند فقط برای اینکه لایک جمع بکند، برای اینکه فالوور جمع بکند، طرفدارهایش بیشتر بشود. بعضی وقتها هم که خدای ناکرده در پس جمع کردن این طرفدارها، بحثهای اقتصادی، وسائلی از این قبیل. پناه میبریم به خدا از شرور و تسویلات نفسمان که ما را فریب ندهد در این گردابهای هولناک نند.
فرمود که: «وقتی دیدید عالمی، عالم خودش طبیب دین است. عالمی، عالم است که شما را هم از حال و هوای دنیا در بیاورد. توجه شما را نسبت به ابدیت ببرد. تذکر بدهد که اینهایی که داری مقدمه است، حواست را به نتیجه جمع کن. از اینها باید در بیایی.» اگر عالمی برعکس بود چی؟ اگر عالمی خودش همه اینها را وسیله کرده بود برای اینکه به همین دنیا و مادیات و این امور فانی زودگذر برسد، فرمود: «با او نگاه خوب نداشته باش. لغیره. این علمش به درد خودش نخورده، به درد شما هم نخواهد خورد. او برای خودش دلسوزی نکرده، برای شما هم دلسوز نخواهد بود. برای خودش اصلاحی نداشته، برای شما هم اصلاحی نخواهد داشت. دنبال اینجور علما راه نیفت.» مگر اینکه حالا در حد ضرورتی استاد دانشگاهی، درسی دارد و کلاسی. تمام. در همان بحث علمی فقط بدون اینکه مطلبی بیش از آن از او بگیریم، شخصیت او برایمان الگو بشود. البته همانجا هم اگر جایگزین آن فرد دیگری هست، باز ترجیح ضعیفتر درس میدهد. علی (ع) چون سلامت اخلاقی دارد، این آدم نورانیت نفس و باطنش در همان درس معمولی که دارد میدهد اثرگذار است. با این آدم باید حشر و نشر داشت. گاهی بیان خیلی قوی هم ندارد. خب، بعضیها دنبال بیان قوی و این فیگور میگورها و اینها. یک کسی باشد که آنچنانی و با کر و فر، کت بیندازد روی این دست و پایتخت راه برود و اینجوری پاورپوینت فلان. خیلی دنبال این مسائل نباشیم. نورانیت شخص. همینقدری که بلد است، چقدر در منطق او اثرگذار بوده، چقدر به باطن او راه پیدا کرده، چقدر توی زندگیاش دیده میشود. اگر مینشیند برای من صحبت میکند، میگوید: «اینها بد است، اینها زودگذر است. اینجور نباید بود. این را باید بخشید. آن را باید ندید.» چقدر این رفتار را در خودش دیده میشود؟ چقدر اهل انتقام است؟ از آن فرصتی که دارد، آن قدرتی که دارد، کانال و پیج چقدر استفاده میکند برای اینکه انتقام بگیرد از منتقدین خودش، از مخالفین خودش، از کسانی که با او نقد دارند، چه به حق، چه به ناحق. خب، بعضی وقتها این ابزار همش همین است. یعنی همش نگاه اصلاحی، رویکرد تربیتی نیست برای اینکه پدرانه و مهرآمیز بخواهد یک کسی را از جهل در بیاورد. با سختی متحمل. نکته مهمی است. اگر اینطور بود، ببینید، امیرالمؤمنین (ع) همان امیرالمؤمنین (ع) است، عزیزان! این جمله خیلی جمله مهمی است. این را توجه داشته باشید. امیرالمؤمنین (ع) در طول تاریخ عوض نشده است. امیرالمؤمنین (ع)ی که سال ۳۵ هجری بوده، همین امیرالمؤمنین (ع) است که همین الان هست. آنجا در عالم ماده بوده، الان دست و بالش بازتر است. آن موقع دنبال کسانی میگشت که قابلیت داشته باشند که علم را از او دریافت کنند. الان هم امیرالمؤمنین (ع) دنبال این قابلیت است. اگر قابلیت در کسی باشد، همین الان از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند میشود. چقدر این بزرگان بودند، از علوم اهل بیت (ع)، خصوصاً امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند شدند که جلسات مواردی را از این یاد کردیم. اینها چی بوده؟ امیرالمؤمنین (ع) همین الان هم هستند در نجف و در حرم مطهرش. اگر بنده در مسیر اصلاح نفس و تزکیه. اینکه گفته میشود تزکیه مقدم بر علم است، همین است. مسائلی که امیرالمؤمنین (ع) میگویند هیچکدام به بحثهای علمی برنمیگردد. این نیست که مثلاً مشقش را خوب نمینویسد، تمرین نمیکند. صلاحیت اخلاقی ندارد. برای امیرالمؤمنین (ع) صلاحیت اخلاقی مهم است. تواضعی که گاهی در علما، انسان در این علمای اهل طریقت میبیند، اینها خیلی حکایت توش است و خیلی الهامبخش است. این بزرگان نسبت به ذاکرین اهل بیت (ع) چه واکنشهایی داشتند؟ همین که حافظ میگوید: «مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم / هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.» اگر کسی ادعای این را دارد که خدا را دوست دارد، هواداران کوی خدا را باید دوست داشته باشد. امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) را دوست دارد. هر کسی که از امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) دم میزند، بلکه نوکری میکند، بلکه واسطه خیر است و واسطه فیض، دست میگیرد و دست اینها را میگذارد. انسان باید جانش را فدای اینها کند. «هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.» این بزرگان را شما ببینید، مواضعشان چی بود؟ اینها بهرهمند از علم امیرالمؤمنین (ع) و از این حقایق بودند. مرحوم علامه طباطبایی (ره)، آثار ایشان کیمیاست و بینظیر است. دیگر تعابیر خاص در مورد آثار ایشان بنده نمیخواهم باز به کار ببرم که چندین بار به کار بردند در بحثهای مختلف. وقتی که مرثیهای از ایرج میرزا مواجه میشود، علامه طباطبایی (ره). مرثیه بوده در رسای حضرت علی اکبر (ع). خیلی هم آنچنانی نبوده. یعنی مقتل آنچنانی نداشته؛ ولی خب سوز داشته و حزنآلود. علامه طباطبایی (ره) با آن مرتبه از فضل و دانش که در قله است و قطعاً مورد عنایت خاص امیرالمؤمنین (ع) بوده، ایشان میفرمایند که: «ای کاش من بودم در آن جلسهای که ایرج میرزا این شعر را خواند و به او میگفتم ثواب "المیزان" را به تو میدهم و تو ثواب سرودن این شعر را به من بده.» جواهری (ره) فرموده بود که: «حاضرم با "قصیده عذری"، ثواب "جواهر" را عوض کنم. ۴۳ جلد ثوابش را بدهم به او، قصیده را به من هدیه کن.» از این بزرگان ما زیاد دیدهایم. مرحوم آیتالله تبریزی (ره). ایشان کسی بود که وقتی توی جلسه درس از علم امیرالمؤمنین (ع) بهره میبرد. توی جلسه درس ایشان، مرحوم آیتالله تبریزی (ره)، یک وقتی شاگرد چند تا سؤال پرسیده بود و سؤالها رفت و برگشت کرده بود. آقای تبریزی دیگر جواب نداده بودند. «جواب بدهید. اینجا جلسه درس است، مجلس روضه که نیست.» منظور بدی هم نداشت طرف. «نیست دو طرفه است. شما بالاخره میگویید ما هم باید اشکال بکنیم که شما بخوانی بروی.» آقای تبریزی (رضوان الله علیه) خیلی ناراحت شده بوده و برخی از اساطیر ما که توی جلسه بودند برای بنده نقل کردند. سرخ شد، بغض کرد و فرمود: «یعنی چه که شما میگویید که اینجا جلسه روضه نیست؟ بنده اصلاً به عشق اینکه روضهخوان بشوم آمدم توی عالم طلبگی؛ ولی چون صدا نداشتم، بیشتر به درس پرداختم. آمدیم توی فضای مرجعیت و اینها. من اگر صدا داشتم، میرفتم توی فضای روضهخوانی.» بودند برخی طلبههایی که هم اهل منبر بودند، هم اهل تدریس بودند. یعنی هم در حوزه و دانشگاه و اینها درس میدادند، هم منبر میرفتند و هم روضه میخواندند. دیده بودند اینها. حضرت صدیقه طاهره (س) و برخی بزرگان دیگر مثل مرحوم آیتالله العظمی بهجت (ره) در عالم رؤیا و عالم معنا، بزرگان به اینها گفته بودند که: «ما شما را به خاطر روضهخوانی دوست داریم، نه به خاطر تدریس.» یعنی نگفته بودند: «نه به خاطر تدریس.» حرفی از تدریس نیاورده بودند. حرفی از تدریس و منبر و اینها نزده بودند. گفتند: «به خاطر روضهخوانی دوست داریم.» خب، این علما و این بزرگان را این روحیات را ما در اینها میدیدیم. بعضیها پرستیژ میگیرند. حضرت امام (ره) فرمودند که: «اگر منبری مانده در طول تاریخ، روضهها منبر را حفظ کرده.» انسان میبیند به وضوح ماه مبارک رمضان و ماههای دیگر. مردم آن حال "بُکا"، آن صفایی که دارند، آماده گریه کردن در محرم، در صفر، در رمضان. و آن شوری که یک روضهخوان میتواند ایجاد بکند. اصلاً با همان بستر میآیند و منبری هم گوش میدهند و حدیثی هم گوش میدهند. ارزشگذاری بکنیم کدامش بالاتر است؟ البته اگر عالمی بتواند روضهخوان تربیت بکند، خب، قطعاً این عالم از روضهخوان بالاتر است. کما اینکه حضرت امام (ره) به ظاهر روضهخوان نبودند؛ ولی معلم همه این روضهخوانها بودند. و همه روضهخوانها و اینها، شهید علمدارها و این بزرگان دیگری که توی این وادی بودند، همه تربیتشده حضرت امام (ره). حاج صادق آهنگران و این همه افراد دیگری که توی این وادی آمدهاند، اینها همه به نفس امام (ره) توی این وادی آمدند. نمیخواهم این دو تا را با هم قیاس بکنم. میخواهم بگویم که علمای واقعی اینجور پرستیژهایی برای خودشان قائل نبودند. دنبال پرستیژ نیست. این را به عنوان یک ابزار نمیگیرد برای اینکه به دنیا برسد. یک مدرک دکترایی بشود، یک عنوانی بشود، یک اسم و رسمی بشود برایش که با این بین مردم مطرح بشود. کسی را میخواهد که این پاچه ورکشیده باشد و آماده برای نوکری و بزند به خط، بزند به میدان و از خودش چیزی ندارد. این را از علم امیرالمؤمنین (ع) بهره میبرد. وقتی از علم امیرالمؤمنین (ع) بهرهمند شدند، همافق با هم. وقتی همافق با امیرالمؤمنین (ع) شدند، بار امیرالمؤمنین (ع) را بر دوش میکشند. غربتزدایی میکنند از امیرالمؤمنین (ع). خب، این عامل دومی بود که باعث میشد انسان قابلیت نداشته باشد.
سومین عامل و «مستظهراً بنعم الله علی عباده». سومین چیزی که باعث میشد این افراد قابلیت نداشته باشند، در دانشگاه امیرالمؤمنین (ع) ثبتنام نشوند، از این گزینش رد بشوند و مورد پذیرش واقع نشوند. نعمتهای خدا را میگرفتند؛ ولی با این نعمتها، به پشتوانه نعمتها به جان بندگان خدا میافتادند. به این نبود که این نعمتها را به نفع مردم استفاده بکند. نعمتها را به ضرر مردم استفاده میکرد. یعنی این نعمت دست اوست و مینشیند بررسی میکند که با این نعمت چکار بکنم که سوار بر بقیه شوم، سواری بگیرم از بقیه. کارم پیش برود. یک باری هم این مردم بشوند مثل یک آب و من بشوم مثل یک بطری، بیفتم روی این آب و بروم، قل بخورم تا به ساحل برسم. نه، نگاهشان این است: از این نعمت همه چیز را به چشم یک فرصت میبیند. نه فرصت برای هدایت مردم، برای جوش دادن اینها به خدا، برای جوش دادن اینها به ابدیت و ایجاد سعادت برای اینها. به عنوان یک فرصت برای اینکه بارم را ببندم. تا یک موقعیتی پیدا بکند، ببیند که اینجا میشود اقامتی گرفت و آنجا میشود بانک پارسیان بازی، ریاستی گرفت، آنجا میشود یک مدرکی گرفت. و از همه فرصتها استفاده میکند که بخشش برمیگردد به همان زرنگی که اینها دارند. بخشش هم برمیگردد به همین که همه چیز را به عنوان یک وسیله میبینند برای اینکه به هدفشان که همین دنیا و مادیات است برسند. اینها محروم میکند انسان را از علم. اینها درس اخلاق است. نه، درس اخلاقی است که باید فرهنگ بشود در نظام آموزشی ما. صد نمره بها بدهیم به درس، دو نمره بها بدهیم. کدام دانشآموز را در مدرسه و در دانشگاه و در حوزه علمیه با این معیارها ما میسنجیم؟ چقدر برایمان مهم است که او اینهایی که دارد یاد میگیرد را به عنوان یک ابزار نبیند برای اینکه به خواستههای پست و دون و ناچیز دنیایش برسد؟ چقدر برایمان مهم است که این آدم انسان فداکاری باشد، از خودش بگذرد در راه کمک به نجات خلق؟ برای اینکه یک منطقی را بسط بدهد بین مردم، توسعه بدهد یک فکری را، یک حرف صحیحی را. روی خودش پا بگذارد، روی آرامش خودش، روی موقعیت اجتماعی ظاهری خودش، روی شهوات خودش برای اینکه نفعی به بقیه برساند. نعمتهایی که به او میرسد، چقدر او یک کانالیست برای اینکه این نعمتها به بقیه برسد؟ یک دریچهای است برای اینکه این آب را بگیرد و به این زمینهای تشنه برساند؟ یا میگیرد برای اینکه خودش یک حوضچهای بشود، آدم جذب بکند در این حوضچه؟ این نعمت را از بقیه هم تازه دریغ میکند. بعضیها یک چیزی هم که گیرشان میآید، یک چیزی هم که بلدند. فضای مجازی این را میبینید. یک مطلبی که حالا خیلی هم مطلب خاصی نیست. ده بار زیرش تأکید شده که این باید اسم ما باشد. از اینجا کپی بشود به اسم جای دیگر نباشد. به اسم خودتان فلان نکنید. فضای مجازی کار میکند. آن دیگر برمیگردد به خود طرف. بالاخره تقوای حضور در این عرصه این است که اگر چیزی تولید بنده نیست، من وقتی نشرش بدهم به اسم بنده شناخته میشود. خب، این دروغ عملی است. دروغ منتشر میکنند و من تولید نکردم. باید قید بکنم این از کی است و از کجاست تا دروغ. این از جنبه خود من. ولی اینکه حرف بنده را کسی دیگر بخواهد بزند. مقید به این باشم که اسم من باید باشد. چرا هیچ یادی از من نشد؟ "نام مرض اخلاقی." خدا ما را نجات بدهد. اتفاقاً آدم باید خوشحال بشود که یک نعمتی است، یک فرصتی شد برای اینکه این حرف حق به هزار نفر دیگر هم. صدایمان را هم عوض بکنند، معلوم نباشد این صدا از کی است. خودش با زبان خودش بگوید. اخلاص میخواهد، فداکاری میخواهد. اونی که اینجوری اخلاص و فداکاری دارد، معلوم میشود که در افق امیرالمؤمنین (ع) است. همه وجودش وقف اسلام بود. عین تعبیر رهبر انقلاب: «بسیجی یعنی علی که همه وجودش وقف اسلام بود، همه وجودش وقف خدمت بود، وقف هدایت بود.» هر فرصت و زمینهای که برای او پیش میآمد، به عنوان یک زمینه طلایی میدید برای اینکه چطور یکی از بندگان خدا را بیاورم سمت خدا. روایت بنده از برخی اهل فضل شنیدم. خودم ندیدم. شاید هم دیده باشم؛ ولی الان توی ذهنم نیست. امیرالمؤمنین (ع) سر ظهر تابستان در گرمای مدینه نشسته بودند. راوی میگوید که از کنار حضرت رد شدم. آمدم گفتم: «آقا جان، این وقت ساعت اینجا نشستید؟» فرمودند: «کاری دارید؟» «اینجا نشستم، شاید بندهای از بندگان خدا گرفتاری داشته باشد و من را آنجا ببیند. حاجتش را بگیرم. من بتوانم مسئلهاش را حل بکنم.» این نگاه امیرالمؤمنین (ع)، این افق امیرالمؤمنین (ع). اگر این در آدم باشد، سنخیت پیدا میکند. مسئولی که این خصلتها و این خلق و خو را دارد، به آن مسئول میشود اعتماد کرد، میشود دل سپرد. حالا توی اِشل خیلی کوچکش، امثال شهید حاج قاسم سلیمانی و این شخصیتهای ممتاز را میشود ذکر کرد. همه عرصهها برایشان عرصه خدمت بود. موقعیت. آخه بعضیها همه را به عنوان یک طعمه سیاسی میبینند. از مردن آدمها، از مریضی آدمها که بتوانند یک گفتمانی دوباره بسازند. خودشان را از لجن بیرون بکشند، رقیبشان را به لجن بکشند. همه به چشم طعمه میبینند. اینها اگر شمشیر نکشند و امیرالمؤمنین (ع) و دشمنی با امیرالمؤمنین (ع) نکنند، سودی هم برای امیرالمؤمنین (ع) نخواهند داشت. امیرالمؤمنین (ع) نمیخواهد که خودش را فدا بکند برای هدایت مردم، برای دستگیری از مردم.
ویژگی چهارم که مطرح میکنند: «و به حجج الله علی اولیائه.» چهارمین ویژگی اینها این است که حجتهای الهی را یاد میگیرند تا علیه اولیای الهی استفاده کنند. اصلاً میرود دینشناس میشود برای اینکه مچ بگیرد از امیرالمؤمنین (ع) و از اولیای الهی. توی بزنگاه و سر وقتش. چه بیماریهای مهلکی است! قرآن یاد بگیرد برای اینکه بتواند مچ امیرالمؤمنین (ع) را بگیرد. بالاخره هم امیرالمؤمنین (ع) در سیرهشان متشابهات هست، هم در قرآن متشابهات هست. میشود این دو تا را با همدیگر سوار کرد. امیرالمؤمنین (ع) که حقیقت قرآن است. به ظاهر روبرو قرآن. «حکم الا لله.» یک متشابهی از سیره امیرالمؤمنین (ع) با یک متشابه از آیه قرآن هم گذاشتند و فتنه شد. قرآن میخوانند برای اینکه راهکارهایی پیدا بکنند برای جنگیدن با اولیای خدا. یاد میگیرند با این غرض. وقتی میخوانند، خب، یاد میگیرند. نمره هم میآورند. سواد ظاهری هم پیدا میکنند. آن علم خاصی که علم جمع باشد که در سینه امیرالمؤمنین (ع) است، این آن حقایق نابی که نصیب اولیای خدا میشود، آن شراب معرفت که بخشیش در شب قدر، خصوصاً شب بیست و سوم نصیب اولیای خدا میشود، از این چیزی گیر این بابا نمیآید. بهرهای ندارد. به خاطر این ظرف کثیف است. در این ظرف چیزی نمیریزد. ظرفی که توش سوسک باشد، کسی نمیآید شیرموز توش بریزد. ظرف، ظرف کثیفی است و بنا ندارد ظرف را بشورد. همین که انسان بنا هم داشته باشد، باز کمک میخواهد از امیرالمؤمنین (ع)، از اهل بیت (ع) برای اینکه اصلاح بکند. پس اینها وقتی حجتها را یاد میگیرند، استدلالها را یاد میگیرند. با این استدلالها، با این حجتها به جان اولیای خدا میافتند برای مچگیری و برای جنگیدن و جدال، برای مجادله. کتاب هم میخوانند برای اینکه از توش چیزی پیدا بکنند. یک کسی را زمینگیر کنند با یک جمله. شکی را بزنند. یک کسی را از اعتبار بیندازند. خصوصاً وقتی که آن شخص ولی خداست و آن اعتبار را خدای متعال داده. اعتبار دارد. در مسیر خدای متعال خرج میشود. آدم با اعتبارش دارد برای خدا کسی را دعوت میکند و میآورد. این دیگر اوج بیماری اخلاقی است. اگر انسان اینجور حالی داشته باشد، خب، این هم ویژگی چهارم.
ویژگی پنجم: «او منقاداً لحملة الحق.» حالا یک وقت دیگری هم هستش که این آدمها، آدم تسلیم است. آنجور آدم سرکش و چموشی نیست. آن دسته اول آدمهای چموش که به قول امروزیها، شارلاتان. شارلاتانهایی که امیرالمؤمنین (ع) از علم به اینها چیزی نمیدهد؛ چون اگر بدهد، یک ابزاری میشود برای فریب مردم و گمراه کردن مردم، آسیب زدن به فکر و دین مردم. خب، به اینها چیزی نمیرسد. دسته دوم آدمهای خوبند. آدمهای با تقواییاند. تسلیم حقند. «منقاداً له حملة الحق.» آدمهایی که حامل حقند. اینها پیش آنها تسلیم، کرنش دارند. پذیرش دارند. «لا بصیرة له فی احنائه.» در مورد "احناء"، پیچ و خم و ظرافت و ریزهکاریهای حق بصیرت ندارد. وارد نیست. تشخیص نمیدهد. گول میخورد. بازیش میدهند. فریبش میدهند. انگیزههای خوبی دارد ها. ببینید، کار چقدر سخت شده. درس اخلاق این است. بسیاری از درس اخلاقهای ما نتیجهاش فقط این میشود که ما بعد از مسئولیت، شانه خالی بکنیم. نه از دنیا. آخه خیلی وقتها فرار از دنیا، ورود در مسئولیت. حضرت امام (ره) در "چهل حدیث" مثالهایی را برای این مطرح میکنند. گاهی انسان به ظاهر دارد وارد دنیا میشود و مسئولیت میپذیرد؛ ولی در باطن این مدل مسئولیتپذیری، نابود کردن نفس است. خیلی انسان باید نفسش را ذلیل بکند. از بنده انتقادی میشود، میآیم در صحنه علنی مثلاً مطرح میکنم. مسئولیتی به عهده میگیرم، خودم را در معرض قضاوت مردم قرار میدهم. آخه بعضیها مسئولیت به عهده نمیگیرند که یک وقت در معرض قضاوت قرار نگیرند. بعضی به ظاهر از گمنامی فرار میکنند. اگر مقالهای هم مینویسد، یک متنی هم منتشر میکند، یک کاری هم میکند، نمیگوید این از کی است. نه به خاطر اینکه دوست دارد گمنام باشد؛ چون دوست ندارد فحش بخورد، انتقاد بشنود. اینجا این نوع ورود، ورود در دنیا، یک کاری است که شجاعانهای است. حرفی میزند که اتفاقاً میداند این حرف مخالف خیلی دارد و خیلی مورد حملات قرار میگیرد. اینجا به ظاهر ورود در دنیاست، در باطن خروج از دنیاست. امیرالمؤمنین (ع) اینجور آدمهایی را میخواهند که اگر ورود در دنیا میکنند، کاری را انجام میدهند که به ظاهر کار دنیایی است، عملاً این کار دنیایی نیست. خروج از دنیاست. مسئولیتپذیری است. در عین تقوا، در عین فداکاری. برخی مسئولیتها را پذیرفتن، عین فداکاری است. عین از خودگذشتگی است. عین نابود کردن خود. عین جنگیدن با نفس است. کنار بنشیند، به اسم تو تمام نشود. سینه سپر میکند، جلو میایستد. این دیگر اسم و رسم نیست؛ چون اینجا اسم و رسمی ندارد. نان و آبی ندارد. پلویی ندارد. اینجا شلاق است، اینجا زخم است، اینجا تیرباران است. این میشود درس اخلاقی که ما جامعهمان نیاز دارد. این را باید توی مدارس یاد بدهیم. این میشود تربیت عنصر فرهنگی. مسئولیتپذیر بار میآید. یکی از معضلات جدی مملکت ما، یکی از ضعفهای جدی این است که ما بچهها را در آموزش و پرورش مسئولیتپذیر بار نمیآوریم. بچه اگر مسئولیتپذیر باشد، سن ۱۸ سال برای یک پسر سن ازدواج است، به شرط اینکه ما پسر مسئولیتپذیر بار آورده باشیم. بلکه زودتر از ۱۸ سال. سن شرایطی که الان هوش و استعداد و توانی که در بدن یک نوجوان و جوان دیده میشود. چطور وقتی میدان جنگ میرفتند، یک بچه ۱۳ ساله میتوانست یک محور عملیاتی را دست بگیرد، خطشکن بشود. یک بچه ۱۵ ساله، بچه ۱۸ ساله گاهی فرمانده میشد. میتواند توی یک نبرد نظامی فرماندهی بکند. توی محیط کوچک که خودش و همسرش نمیتواند مدیریت بکند که هی توی سر اینها میزنیم: «اینها بچهاند.» اینها برمیگردد به فساد نظام آموزشی و نظام تربیتی ما. وزیر نظام آموزشی و پرورشی معلوم است که عنصری برای امیرالمؤمنین (ع) در نمیآید. به دردبخوری در نمیآید. یک آدم توسریخور، زورگو، دغلباز، ریاکار، منافق. هرکی زور بیشتر و پول بیشتر دارد برایش دم تکان میدهد. چقدر بنده توی مجموعههای مختلف این را دیدهام. آدم استفراغ میکند وقتی اینها را میبیند. بعضی موارد نمیخواهم ذکر بکنم. چند سال پیش خاطراتمان را راحتتر میگفتیم. اداره محدود حرفها را گوش میدادند. الان دیگر دایره خیلی وسیع شده و گاهی اشاره به یک کسی میخواهیم بکنیم، خودش مینشیند آن فایل را گوش میدهد. میبینیم بدنمان شرایط برایمان ناجور. از این خاطرات زیاد است. توی محیطهای مختلفی که انسان وارد میشود. از صدا و سیما و مجموعههای مختلفی که دانشگاه و جاهای دیگر. مجموعههایی که بالاخره ساز و کار اداری و اینها دارد. فضای نفاق. یعنی با تو نشسته دارد حرف میزند علیه آن مدیر. مدیر وارد میشود، آخرین پنج بار خم میشود. میرود، نمیدانم عصر کوچهرانی میگیرد. میآورد باز میکند توی کام این آقا میریزد. تا هلو آخرش را با تقه میزند که توی دهن این آقا بریزد. با التماس و دستمال ابریشمی پهن کردن. این خیلی بد است. اینها قتلگاه کاری است که امیرالمؤمنین (ع) میخواهد. امیرالمؤمنین (ع) آدم زیرک و شفاف میخواهد. زیرک باشد. زیرکیاش توی این نباشد که بگردد مدلهای مختلف نفاق را پیدا کند. بدون اینکه دم به تله بدهد و بدون اینکه موضع خودش را در یک جایی که نیاز نیست مطرح بکند، آن نتیجه و آن ثمرهای که دنبالش است را ایجاد بکند. آسیبی که میخواهد به دشمن بزند را بزند. نفعی که برای جبهه خودی میخواهد ایجاد بکند، ایجاد بکند. آن چکی که قرار است نقد بکند را نقد بکند با کمترین هزینه. حاج قاسم سلیمانی رفته بود به پوتین گفته بود که: «میدانی مسلمانهای چچن بخواهند برگردند روسیه چی میشود؟» گفته بود: «نه.» که توی آن کاخ نماز خوانده بود. حاج قاسم. «اگر برگردند، وهابیهای چچنی حکومت تو را نابود میکنند.» «چکار کنیم؟» گفت: «که دشمنت را از دور بزن. نگذار بیاید اینجا خاکت را بگیرد.» بسیج کرده بود روسیه را. آورده بود امکاناتش را توی میدان علیه داعش. این میشود زیرکی. این میشود ظرافت. این میشود حرفی که اثر میگذارد. نتیجهای که میخواهد حاصل میشود با کمترین و تدبیر پشتش است. برنامهریزی و طراحی توش است. طراحی میکند. بعضی آدمهای خوب و حرفگوشکنها؛ ولی هیچ دیگر نمیشود روی این فکر بکند. بهش میگویند آقا شب قدر مثلاً هزار تا بخوان. این دیگر بچهاش دارد الان میمیرد، زنش دستش توی چرخگوشت گیر کرده، کولر دارد میترکد، آن یکی بچه توی سرویس بهداشتی گیر افتاده دارد خفه میشود. این باید بنشیند هزار تایش را بخواند. خیلی آدم تسلیم و مطیعی؛ ولی دیگر تدبیر ندارد. طراحی ندارد. فکر ندارد. در صحنه و در لحظه نمیتواند بنشیند فکر بکند که کدام مهمتر است و اولویت دارد. این کشش را ندارد. این ادراک را ندارد. این نقطه ضعف.
«ینقض الشک فی قلبه اول عارض من شبهة.» اولین شبههای که برایش ایجاد شود، شک به دلش میافتد. از هرکی حرف بشنود، متأثر میشود. این قدرت پردازش ندارد که حرفها را از جاهای مختلف بگیرد و خودش تحلیل بکند. زد، تضارب آرا. بعد به هم زد. ضرب کرد. جدید تولید میکند. نقاط قوت این دو تا حرف را میگیرد، نقاط ضعفش را میگذارد. از مجموع این دو تا، چیز جدید تولید میکند. سوم، تولید "پت و مت". طراحی میکردند ابلهانهترین و احمقانهترین مسیرهای ممکن. کشف میگردد که بیشترین آسیب را به یک حرکت بزند. چه شکلی این دیوارهای بغل را برداریم که این چوب از توش رد شود. یکی از چیزهایی که بنده دوست دارم این است که بنشینیم شرح "پت و مت" بدهیم. تک تک این جلسات را نگاه کنیم و تحلیل بکنیم که این دارد چی میگوید. کجای زندگی ماست "پت و مت". یک جلوهای از زندگی ماها. آدمهای خوشنیتاند. آدمهای حرفگوشکنی هم هستند. هرکی هرچی بگوید، اینها گوش میدهند. امیرالمؤمنین (ع) را این "پت و مت"ها اسیر کردند و بیچاره کردند و کمر حضرت را شکستند. آدمهای حرفگوشکن ساده و ما میدیدیم برخی بزرگان و اساتید چقدر بیزار بودند از اینجور آدم. از آدمهای حرفگوشکن نادان و ابله. یک ذره فکر، یک ذره تدبیر، یک ذره اولویتسنجی، یک ضرورت، یک ذره موقعیتسنجی مال کجاست؟ تحجر یک بخشش همینها است دیگر. شنیده امر به معروف و نهی از منکر. بهش گفتم باید تذکر داد. اگر کسی منکر، به منکر هم میرسی باید برخورد کنی. دیگر نمینشیند به این فکر بکند که شاید این بابا اصلاً توی عمرش نشنیده. شاید این اصلاً مسلمان نیست. شاید توی خانهای بزرگ شده که اصلاً آنجا در حد ابتداییات هم نمیپوشیدند که این اصلاً روسری بیندازد. یک گفتگویی، یک زمینهسنجی، یک فضایی، یک موقعیتی، یک فکری از طرف. تا میرسد، نابود کردی دختر سادهای که بنده بعضاً میشناسم. توی خانوادهای بزرگ شده که اصلاً توی این فضاها نبوده. حرف زدند اهل بیت (ع) مگر هرکی یک منکری را انجام میداد باهاش یک بیان داشتند؟ یک وقتی روایت بنده خواندم که طرف گفت: «من هر روز زنا میکنم. یک روز روزه میگیرم، یک روز زنا میکنم.» امام سجاد (ع) یک تعبیر برایش به کار بردند. امام باقر (ع) یک تعبیر دیگر به کار بردند. خیلی پیش امام باقر (ع) و امام سجاد (ع) بود. اتخاذ کردن طراحی میخواهد. شما یک فوتبال میخواهی بازی بکنی. آرایش مینشینی، سیستم مینشینی. کی هافبک وسط باشد؟ با چه رویکردی اینها حمله بکنند؟ با چه رویکردی اینها دفاع بکنند؟ وقتی فلانی میرود جلو، کیا بیایند عقب بگیرند؟ وقتی دفاع آخر میرود برای مثلاً ضربه کاشته که سر بزند، کیا بیایند عقب و پر بکنند؟ شما یک گل و یک توپ و این همه طراحی برایش داری. دنیا را وارد عقبا کنی. از جهنم تو بهشت ببری. این طراحی نمیخواهد؟ بکش زیر توپ میرود توی گل! آنقدر آدم احمق. من با آدمهایی مواجه شدم که اینها آدمهای خوشنیت و پاکاند؛ ولی این سیستم ماشاءالله تعطیل. بابا دیدن که مغزش را وا کردم، یک لطیفه ساخته بودند که ببینند که این پیچیدگیها. این را ولی منطقهای بود. یک جایی دیده بودم که این را باز کردم. یک سیم از این گوش رسیده به آن گوش. جفت گوش افتاد. بعضیها مغزشان اینها همین حد است. فقط یک نقطه اتصالی بین این گوش و آن گوش. صفحه سفید خالی دستنخورده. به قول یکی از رفقایمان میگفت: «بعضی آنقدر مغز استفاده نمیکنند بهش خمس تعلق میگیرد. یک پنجمش را سر سال بده. مازاد بر درآمدت است.» اینها خطر. به محض اینکه با یک شبههای مواجه میشود، به شک میافتد. هیچ حرفی از هیچ جا نشنود. تا یک حرفی از مقابل میشنود، میگوید: «آقا ما چکار کنیم؟» خیلی بد است کسی در این حد باشد. تک و توک مواردی ما توی جامعه داشته باشیم. دیگر در جهت هوش و ذکاوت و اینها در این سطح. خیلی هم به اینها فشار نمیآوریم. سن و سالشان هم شاید مثلاً دیگر از اینکه بخواهند بیایند توی این فضاهایی که رویشان کار بشود، گذشته باشد. مشکلی نیست؛ ولی اینکه بخواهد این یک قاعده بشود و اصلاً خروجیهای نظام آموزشی و تربیتی ما همینها باشند. لزوماً یک مشت آدم پپه حرفگوشکن. هرچی غربیها گفتند، توی این کتابها دیکته کردند. این دانشجو باید بنشیند حفظ بکند. برود امتحان بدهد. یک ذره هم فکر نکنید که این درست است یا غلط است. هرچی هم که شهامت و شجاعت علمی دارد، میآید روبروی دین خرج میکند. هرچی روایت از پیغمبر و آیه قرآن است. اینجا شجاعش کردند. به هرچی که از داروین و ماروین و صد تای دیگر میرسد، نظریه تکامل و فلان و اینها. اینها جزو بدیهیات است. جزو واضحات است. کپرنیک چیزی گفته، اگر داروین چیزی گفته و اگر گالیله چیزی گفته، واضحات است؛ ولی شیخ مفید گفته، شیخ طوسی گفته، علامه طباطبایی گفته، با استدلال هم گفته، با تکیه به وحی هم گفته. وحی نسخه ارتقاءیافته عقل و ضد عقل نیست. فوق عقل است. از یک جای دیگر عقل نمیتواند کارایی برایت داشته باشد. آنجا وحی میآید دست عقل را میگیرد، میبرد بالا. «من که وحی بر آنجایی که عقلت نمیرسد.» اگر عقلت رسید، دیگر نیاز به وحی نداری. آنجایی که عقلت میرسد، همان نسخه تنزلیافته وحی است. این خود وحی ساده شده. تو هم فهمیدی. نداشته باشید. مطالب مهمی است. امیرالمؤمنین (ع) آدم عاقل، زرنگ، ششدانگ، حواسجمع، با طرح، با برنامه و بیغرض، بیشیلهپیله، سودگرایی شخصی، بیغرض شخصی، مطمئن دنیوی، بی بیبی. بدون همه اینها را میخواهد. «الا لا ذا و لا ذا.» نه آنجور آدمی که اول گفتم، آن چهار تا ویژگی را داشت. نه اینجور آدم. نه آن شارلاتان، نه این پخمه. آن شارلاتانی که هرچی گیرش میآمد، یک ابزاری میشد برای اینکه مردم را بتیغه. من این پخمهای که تسلیم هرکی میآید از این سواری. زرنگ باشد؛ ولی زرنگیاش در اختیار دین تعب، در اختیار تقدس و تحقیق، در اختیار تعبد. عرض تمام. بادکوبهای نقل میکردند. مرحوم آیتالله العظمی بهجت (ره). بادکوبهای، ایشان استاد فلسفه بود و در معقول هم به امتیاز بود و از اساتید زبده فلسفه در نجف زمان. همچین آدمی با این درجه از عقلانیت و تعقل. وقتی میآمد درس بدهد، یک مسجدی بود در نجف کن. از بیرون مسجد یک راهرو، یک دالون خاکی بود که این راه پله بود و میآمد میرفت پشت بام مسجد. به هیچ وجه وارد صحن مسجد نمیشد؛ چون یک روایتی هست که با کفش ورود در مسجد کراهت دارد. ایشان احتیاط میکرد. از جلوی در که وارد میشد، با اینکه حسن منطقهای است. هنوز منطقه مسجد نبود. تازه این هم راه پله خاکی بود که میخورد. پابرهنه میآمد بالا و میرفت درس میداد. آقای بهجت (ره) میفرمودند که: «جمع بین این همه تعقل و تعبد عجیب است که چطور میشود کسی در آن درجه از تعقل باشد که همه عالم را به تحلیل بگیرد. به اینجا رسیده، آنقدر مسئله برای هر کسی که عاقل است واضح است. ایشان میگوید نه. بازم بالاخره شاید اینجوری که ما فکر میکنیم نباشد. باز و روحیه تقدس را از دست میدهد.» جمع این دو تا با همدیگر. تقوا در اوج تقدس و تحفظ در اوج. یک سر سوزن نمیخواهد از این قاعده خدا چیزی جابهجا بشود. نهایت احتیاط را میخواهد بکند که همانی که خدا گفته بشود، همانی که خدا خواسته بشود. بازم شاید اینجوری است. بازم شاید اینجوری نباشد. در عین حال، عقل خودش را به شدت به کار میگیرد برای اینکه بتواند به راهکارهایی برسد برای اینکه ارتقا بدهد بندگی خودش را. نفع خودش را به جامعه بیشتر بکند. هدایت را در افراد بشر ارتقا بدهد. جمع این دو تا با همدیگر خیلی نایاب است. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «من پیدا نکردم. اگر اینها را پیدا میکردم، بار علم خودم را در سینه اینها قرار میدادم و بار مسئولیتهای در حکومت را روی دوش اینها میگذاشتم.» اینها آن عنصر مفقوده و آن حلقه گمشده است که چون نیستند، حکومت امیرالمؤمنین (ع) میلنگد و به حکومت امیرالمؤمنین (ع) آسیب وارد میشود. خب، این فرمایش امیرالمؤمنین (ع) البته ادامه دارد و ویژگیهای دیگری را هم حضرت مطرح میکنند. از یک دسته سومی یاد میکنند. اول شارلاتانها بودند، دسته دوم پخمهها. یک دسته سومی است که شاید دسته سوم بشود گفت و شاید بشود گفت ترکیبی از این دو دسته قبلی. جلسه بعد در موردش گفتگو میکنیم و ادامه فرمایش امیرالمؤمنین (ع) انشاءالله خواهیم گفت.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نه
شه شناس
جلسه ده
شه شناس
جلسه یازده
شه شناس
جلسه دوازده
شه شناس
جلسه سیزده
شه شناس
جلسه پانزده
شه شناس
جلسه شانزده
شه شناس
جلسه هفده
شه شناس
جلسه هجده
شه شناس
جلسه نوزده
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...