شه شناس

جلسه پانزده

شه شناس . 1399/02/22
01:05:11
455

معرفی
* بایستگی‌های امیرالمومنین علی علیه‌السلام برای تربیت صالح

* ارزش اصلی انسان به علم است

* شاخص اصلی علم

* نفع علوم مادی

* نازل‌ترین کمک به امیرالمومنین علی علیه‌السلام

* ویژگی‌های دسته سوم که حامل علم امیرالمومنین نیستند

* اسارت در لذت

* مهار نفس از حلال و حرام

* ترکیب بدن، جلوه‌ای از وضعیت باطنی ما

* جامعه الهی در نهج‌البلاغه

* کم بودن اولیا و حجت‌های الهی

* ویژگی‌های حاملان علم امیرالمومنین علی علیه‌السلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

بایستگی‌هایی که امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلام علیه، از آن‌ها سخن گفتند، برای تربیت شخصیت‌های صالحی است که بهره‌مند از علم امیرالمؤمنین باشند؛ زیرا ارزش اصلی انسان به علم اوست و انسان اساساً به واسطه علمش از سایر موجودات جدا می‌شود. درجات و مراتب فضیلت در انسان به مراتب علم اوست. این علم نه به معنای حفظیات و اعتباریات و این‌هاست. این‌ها شاخص برای این درجات نیست که مثلاً یک نفر فلسفه بیشتر بلد است، مثلاً فلسفه اسلامی خوانده، فلسفه غرب هم خوانده، در فلسفه غرب هم مثلاً از چه می‌دانم دکارت و هگل و… خوانده و فلسفه آن‌ها را بلد است، مثلاً از فلسفه ارسطو گرفته تا آخری‌ها، این‌ها را همه را بلد است و فلسفه اسلامی را مثلاً از ابن رشد گرفته و مثلاً بوعلی و شیخ اشراق و خواجه نصیر تا ملاصدرا و این‌ها. مثلاً این‌ها را همه را بلد است. این را در عالم معنا لزوماً به معنای علم نمی‌گویند؛ چون ممکن است این‌ها بخشیش، بلکه همه‌اش، حفظیات انسان باشد؛ یک سری محفوظات، همان‌جور که ممکن است یک انسان شعر زیاد بلد باشد، یا یک کسی ممکن است شماره تلفن زیاد حفظ کرده باشد، یا کسی ممکن است که مثلاً اسم فوتبالیست‌ها را زیاد حفظ باشد، اسم بازیگران را مثلاً حفظ باشد با مشخصات و ویژگی‌هایشان. این‌ها لزوماً ارزشی ندارد. حتی خیلی از این‌ها در دنیا هم کاربردی ندارد. مثل اینکه بنده یاد بگیرم که شجره‌ای که مثلاً از آن فلان فوتبالیست درآمده، از او تا حضرت آدم مثلاً اسامی این‌ها چه بوده؛ به چه درد دنیای من حتی می‌خورد، چه رسد به آخرت من. این‌ها تازه خیلی هم اگر ارزش داشته باشد، یک فضلی به حساب می‌آید در جهت دنیا، یک سرمایه مادی به حساب می‌آید.

اونی که مهم است، این است که با ما عجین بشود، رتبه وجودی ما را ارتقا بدهد، مرتبه وجودی ما را ببرد بالا، ادراک ما را از حقایق بیشتر بکند. یک وقت انسان ادراکش در حد عالم ماده است، یک وقت می‌آید در افق عالم برزخ؛ برزخی اصطلاحاً می‌گویند تجرد برزخی، بالاتر قیامتی می‌شود اصطلاحاً می‌گویند تجرد عقلی. به تجرد عقلی می‌رسد، به شهود اسماء و صفات حق تعالی می‌رسد، توحید افعالی پیدا می‌کند، توحید صفاتی پیدا می‌کند، تا بالاتر توحید ذاتی و شهودی پیدا بکند. این‌ها مراتبی است، این‌ها علم است و اولیای خدا دنبال این علم بودند. اون‌هایی هم که در مراتب پایین‌اند، به هر حال آن هم خاصیت دارد. فقه و اصول، فلسفه، علوم مهندسی و علوم شناختی و علوم پایه و علوم مختلفی که الان در دانشگاه‌ها استفاده می‌شود، این‌ها به هر حال خاصیت دارد و کار دنیای ما را راه می‌اندازد. این فقهی هم که ما یاد می‌گیریم، یاد می‌گیریم این کار و معامله باطل است، آن کار می‌کنیم، معامله درست است این کار بکنیم. اجاره آن کار می‌کنیم، عقد، عقد نکاح، طلاق؛ درست است، باطل است. کارکردش همه‌اش در دنیاست. در عالم برزخ نه طلاقی داریم، نه ازدواجی داریم، نه اجاره‌ای داریم، نه بیعی داریم و هیچ‌کدام از احکام این‌ها آنجا کارایی ندارد. حتی احکام وضو و غسل میت و عرض کنم خدمت شما که حج و روزه و این‌ها هم هیچ‌کدام در عالم برزخ به درد ما نمی‌خورد و عملاً فقهای ما این علومی که اینجا داشتند و بر اساسش فتوا می‌دادند، در عالم برزخ به دردشان نمی‌خورد و کارایی ندارد. به هر حال یک ابزاری از این‌ها اگر با نیت خالصانه استفاده بشود، در ترقی انسان اثر دارد. همان‌جوری که اگر من پول داشته باشم و باهاش انفاق بکنم، دست کسی که نیازمند است را بگیرم، آن طرف به دردم می‌خورد. پول داریم، این برای من تبدیل به پول در عالم برزخ می‌شود، نه تبدیل به یک معنویت و رشد وجودی در عالم برزخ. این علوم مادی این شکلی است.

اون علوم حقیقی که فرمود: «علمٌ جماً»، از این جنس، از جنس اون حقایقی است که باید شهود بشود از عوالم بالاتر و فرمود: «من برایش حامل پیدا نکردم.» امیرالمؤمنین فرمود که اهلی برای این علم پیدا نکردم و امیرالمؤمنین از دنیا رفت و این علم را با خودش برد. البته هنوز هم با امیرالمؤمنین و می‌شود کسی همین الان در این دنیا از این علوم بهره‌مند باشد. کمااینکه بودند ملا حسین‌قلی‌های همدانی و سید علی‌های قاضی و علامه طباطبایی‌ها و محمدتقی بهجت‌ها. این‌ها شخصیت‌هایی از این علم امیرالمؤمنین استفاده کردند، به اندازه ظرف وجودی خودشان بهره بردند. خب این شخصیت‌ها به همین میزان منشأ اثر می‌شوند. هم‌افق با امیرالمؤمنین، جامعه را سیر می‌دهند و سوق می‌دهند به سمت آن آرمان‌هایی که امیرالمؤمنین داشتند. کمترینش این است که این‌ها لااقل خودشان مانع و سد راه برای امیرالمؤمنین نیستند. چیزی نیست که لااقل سنگ چوب لای چرخ حکومت امیرالمؤمنین نباشند؛ چون اکثر آدم‌ها چوب لای چرخ حکومت هستند. مردم بر اساس جهل و جهالتشان دشمنی می‌ورزند، مانع می‌شوند. اینجا «عدا» معنای دشمنی نیست، معنای مانع شدن است. آدم‌های جاهل برای آدم‌های عالم مزاحم‌اند. عداوت به معنای مزاحمت است، مانع شدن؛ نمی‌گذارند کار علما پیش برود، نمی‌گذارند آن عالم، آن کسی که دانشی دارد و بینشی دارد، بتواند اونی که می‌خواهد را پیاده کند، بر اساس دانش خودش عمل بکند. جاهل مانع کار عالم می‌شود. لااقل انسان «علی سبیل النجات» بشود، متعلم بشود، اگر عالم نیست لااقل متعلم باشد. متعلم که می‌شود لااقل مانع راه امیرالمؤمنین نمی‌شود. در مسیر تحقق اهداف امیرالمؤمنین سنگ‌اندازی نمی‌کند. ولی وقتی همه جان رها شد، وقتی قسا شد، وقتی جاهل شد، این سنگ راه است. این خودش نمی‌گذارد این آب جاری بشود در بستر جامعه. این علم امیرالمؤمنین که در حکم آب است، این‌ها سد راه می‌کنند، بلکه این سد تبدیل به طغیان می‌شود و شورش‌های اجتماعی ایجاد می‌کند. به امیرالمؤمنین چهار سال و نه ماهی که حکومت کردند و این فرصت استثنایی برای اینکه جامعه را رشد بدهد با معارف توحیدی و الهی، صرف این می‌شود که این جامعه را هم در مسیر برداشتن این سنگ‌ها و برداشتن این صخره‌ها برای اینکه این آب جاری بشود. همه کار امیرالمؤمنین در این پنج سال به این گذشت که این سدها را بردارد. یا قاسطین بودند، یا ناکثین بودند، یا مارقین بودند. امیرالمؤمنین درگیر برداشتن این سدها بودند که آخر در اثر جنگ معاویه، در کوران جنگی با معاویه، امیرالمؤمنین در این ایام به شهادت رسیدند؛ مثل شب نوزدهمی که شب بعدی است که می‌رسد ان‌شاءالله. خب این می‌شود ماجرای غربت امیرالمؤمنین و مظلومیت امیرالمؤمنین.

فرمود: «من حاملانی پیدا نکردم.» متعلم می‌خواست. متعلم «علی سبیل النجات» می‌خواست. متعلمی که بتواند حمل بکند آن علم امیرالمؤمنین را، نه این علمی که بتواند بفهمد که پیچ‌گوشتی چیست و این پیچ را کجا بیندازد و آن مهره چه شکلی سوار بکند. آن دیگر ایمان و کفر ندارد. این علوم تجربی را فرعون هم می‌فهمد، قارون هم می‌فهمد. گفت: «انما اوتیته علی علم عندی.» آن هم ادعای علم داشت. علم بود ولی کمترین سطح علم. قرآن می‌فرماید: «ما به بلعم باعورا هم علم دادیم، او خودش چسبید به این تعلقات مادی و از این علم بهره‌مند نشد و علم او حجاب او شد.» علم می‌شود حجاب اکبر و این نردبانی است که انسان به جای اینکه بگذارد و به سمت بالا برود، به سمت پایین می‌رود. نردبان می‌تواند انسان را به قعر ببرد، به زیرزمین ببرد. مسیر استفاده از این نردبان مهم است. علم نردبان است، ولی اگر در مسیر ترقی معنوی استفاده نشود، به سمت سقوط انسان می‌رود.

خب دو دسته افراد را دیدیم امیرالمؤمنین معرفی کردند که این‌ها بهره‌مند از علم امیرالمؤمنین نیستند. فرمود که آدم زیرکی که امنیت از او ندارم: «مستعملاً آلة الدین لدنی». این دنیا را هدف کرده و دین را وسیله کرده و دین را برای رسیدن به دنیا می‌خواهد و شهواتش و این‌ها بر او حاکم است و نعمتی هم اگر بهش برسد، می‌خواهد با آن سرکیسه بکند. «مستظهراً نعم الله علی عباده، و جعلوه علی اولیا.» این نعمت‌های الهی را ابزاری می‌کند برای اینکه سرکیسه بکند بندگان خدا را و حجت‌های الهی را ابزاری می‌کند برای اینکه به جان اولیای الهی بیفتد. شارلاتان، دست دوم، پخمه‌ها بودند. «منقاد حملة الحق.» این‌ها آدم‌های خوب، تسلیم، ولی «لا بصیرة له علی احنائه.» نسبت به احناء مختلف، جوانب و پیچ و خم‌ها، جوانب و ابعاد مختلف کار بصیرت ندارد، ذکاوت ندارد. باطل اگر جلوه مختلف بیاید، قبولش می‌کند. از این در که می‌آید با این اسم که می‌آید. حلال و حرام و محرم و نامحرم. این‌ها دستشان به هم نخورد. اگر یک فیلمی در تلویزیون باشد، یک آهنگ تندی داشته باشد، یک دستی به هم بخورد. محرم و نامحرم، خدای نکرده، حرکات منافی با حیا خیلی شدید انجام دهند، در آغوش بگیرند و بوسه‌ای هم باشد، این دیگر کفرش درمی‌آید. همان مفهوم را به یک نحو دیگری اگر بیاورند در یک قالب دیگری. اصلاً در قالب نماز شب خواندن. بعضی فیلم‌ها را آدم می‌بیند مثلاً این خانمه مهرش را بوس می‌کند، بعد آقائه می‌پرد با همان وضعیت لجن‌باری که یک آدم حریص هرزه مثلاً بوسه می‌زند به یک جنس مخالفی، می‌پرد مهر این خانم را بوس می‌کند. تلویزیون هم پخش می‌کند. از یک در دیگر که می‌آورند، همان را به خورد می‌دهند. همان کارکردن، همان اثر در قوه خیال و همان مفسده. این فعل هم که حرام بود به خاطر این مفسده بود. همان مفسده را در یک قالب جدید می‌ریزد، به ما می‌دهد. دیگر هیچ مشکلی باهاش ندارد. این بصیرت نیست، این ذکاوت نیست. امیرالمؤمنین این‌ها را هم قابل این نمی‌دانند که بخواهند علمی بدهند از آن حق. عرضه استفاده از این علم و این معارف را ندارند. این عرضه خیلی مهم است.

فرمود: «اگر حکمت را در اختیار کسی قرار دهید که اهلش نیست، روایت داریم از پیغمبر اکرم، مثل این است که زنجیری از طلا و مروارید را دور گردن یک خوک بیندازید.» هیچ نسبتی نیست و هدر دادی این گردنبند طلا را. هیچ‌کس نمی‌رود بازار طلافروش‌ها بگوید: «من دارم گردنبند طلا می‌خرم برای گاوی که در خانه دارم.» اگر کسی این حرف را بزند، خودمان را در رتبه همان حیوانی که در خانه دارد به حساب می‌آورد و همان‌قدر فهم او فهمیده می‌شود و معلوم است که اگر هم آدم عاقلی باشد، به او نمی‌فروشد. هدر می‌دهد. مانع می‌شوند که این کار را بکند. دارد طلا را هدر می‌دهد. امیرالمؤمنین به این افراد از آن علم خاص و آن معارف ناب بهره‌ای قائل نیستند و به این‌ها چیزی نمی‌دهند. نه آن‌ها، نه «لا و لاذا».

دسته سومی را که جلسه قبل اشاره کردیم، یا گروه سوم باید باشند یا ملحق به آن دو دسته اول و دوم بشوند که حالا برخی نام دسته سومی را گرفتند. کتاب خوبی از مرحوم آقای صفایی حائری هست که بنده این کتاب را خیلی سال پیش خوانده بودم و این ایام هم دوباره به مناسبت همین بحث خواندم و دیدم انصافاً کتاب خوبی است: «خط انتقال معارف». ایشان شرح همین حکمت ۱۴۷ نهج‌البلاغه کرده، بخش عمده کتاب هم همین است. انصافاً هم قشنگ نوشته. حائری، اولاً بنده خیلی ارادت دارم، آثار ایشان را اکثراً خوانده‌ام و در نوجوانی هم خوانده‌ام، خیلی اثر داشت برایمان اینکه جهت پیدا بکنیم و برخی آثار ایشان را هم درس دادیم، مباحثه کردیم، درس گرفتیم. ولی ایشان را برای ابتدای کار می‌بینم که اگر کسی بخواهد مزاجش عوض بشود، رویکردش عوض بشود، خصوصاً در فضای دانشجویی، از این جهت خوب است. وگرنه از جهت آن منظومه فکری و این‌ها، به نظر می‌رسد که مرحوم علامه طباطبایی واقعاً یک دستگاه فکری منحصربه‌فردی دارند، خصوصاً در ابعاد هستی‌شناسی یک عمق و ژرفای ویژه‌ای دارد. مطالب علامه طباطبایی که بنده در آثار دیگر حالا دوست ندارم اسم بیاورم ولی بدم نمی‌آید اسم بیاورم، نه در مرحوم صفایی حائری، نه در جعفری، من حتی در مرحوم شهید مطهری، شاگرد علامه، در این بزرگان، آن وجهی که در آثار علامه طباطبایی دیده می‌شود. البته آثار علامه ورودش یک مهارت‌هایی می‌خواهد. بروزترین آثار، اگر سطحی مواجه بشویم با این‌ها، چیزی گیرمان نمی‌آید. یک سیری می‌خواهد که اول کدام آثار علامه بر خوانده بشود و رمزگشایی باید بشود از آن نقاط خاصی که علامه در برخی آثار مثل المیزان، رسالة الولایه و جاهای دیگر، این‌ها را گفته‌اند و رفته‌اند. به هر حال مرحوم صفایی در کل معرفی می‌کنیم و قابل استفاده می‌دانیم، خصوصاً برای تیپ جوان. فکر ایشان و قلم ایشان، قلم جذابی است، هرچند ایشان هم ادبیات خودش را دارد و کمی زمان می‌برد که آدم با قلم ایشان آشنا بشود و انس پیدا بکند. به هر حال ایشان هم این بخش‌هایی که خوانده شد از حکمت ۱۴۷ را خیلی قشنگ انصافاً شرح داده‌اند در «خط انتقال معارف» و خیلی نکته دارد. اگر بخواهیم از آن نکات بگویم، همین‌جور باید متن کتاب را بخوانم و دیگر از این بحث خودمان جا می‌مانیم. امشب می‌خواهیم این خطبه، این حکمت ۱۴۷ را ان‌شاءالله تمام بکنیم که از جلسه بعدی که می‌شود شب نوزدهم ماه مبارک، وارد یک ابعاد جدیدی مسائل امیرالمؤمنین بشویم و خصوصاً مشکلات امیرالمؤمنین در حکومت، کمی در موردش گفتگو بکنیم. به هر حال این کتاب «خط انتقال معارف» را ان‌شاءالله عزیزان تهیه می‌کنند و مطالعه بکنند و پیام امیرالمؤمنین که پیام امام امیرالمؤمنین آیت‌الله مکارم شیرازی که این بخش را در جلد ۱۳ شرح کرده‌اند و مطالب خوبی دارند.

خب یکی دیگر از ویژگی‌هایی که امیرالمؤمنین مطرح می‌کنند در مورد کسانی که محروم‌اند از علم امیرالمؤمنین و بهره‌ای ندارند از این حقایق، می‌فرمایند: «منهمٌ ببطنه، سلِسَ القیادةِ شهوته.» منهوم به معنای شکم‌پرست و حریص. آدم‌هایی که خودشان را در اختیار لذت گذاشتند، لذت‌پرست. این لذت نه آن لذت بالای معنوی، ابتهاج یک عاشق از ملاقات معشوق، آن حالات توحیدی که اولیای خدا داشتند، آن لذتی که خود امیرالمؤمنین می‌برند. لذت، یعنی لذت‌های پست مادی. خب این‌ها حجاب است دیگر. آن علوم خیلی لطیف‌اند و اگر ذره‌ای در انسان حجاب و تیرگی و کدورت باشد، آن علوم به سمت انسان نمی‌آید. علوم اصلاً غیرت دارد، به تعبیر برخی بزرگان، شعور هم دارد. علم دیگر علم خداست دیگر که قبلاً یک اشاراتی بهش شد. شعور دارد، می‌داند سمت کی برود، در کدام قلب تجلی بکند، می‌داند کجا بتابد و غیرت دارد. اگر غیر ببیند، آنجا نمی‌آید و لطیف و حساس است. در روایت دارد: «اگر جای علم رفت، یحدف بالعمل.» «یحتفو» صدا می‌زند. عرب‌های فعلی تعبیر «هاتف» را برای تلفن به کار می‌برند. در واقع با زبان عربی ترجمه کنیم: «یحدفو» یعنی تلفن می‌زند. هرجا که علم می‌رود، زنگ می‌زند، تلفن می‌زند به عمل. اگر آمد که آمد و الا «ارتحَلَ». اگر عمل نیامد، علم هم لطیف است، می‌گوید من هم اینجا نمی‌مانم، من جایی می‌روم که عمل باشد. علم می‌آید، عمل نبیند، به مقتضای خودش در یک سطح جدید انسان باید عمل بکند، باید به این علمش را به کار بگیرد و در زندگی او بروز داشته باشد. وقتی بروز پیدا نمی‌کند، به کار نمی‌آید، عمل وقتی نیست، آن علم هم می‌گذارد و می‌رود. این علم هم غیور است، هم لطیف است، حساس، خیلی حساس و زودرنج و خیلی باید کسی امتحان پس بدهد در مراتب مختلف و ابعاد گوناگون تا این علم کم‌کم او را امین بداند و آرام‌آرام سمت او بیاید. آن هم آرام‌آرام جرعه‌جرعه، قطره‌قطره، چک‌چک می‌چکد. علومی هست در عالم که فقط سحرها می‌دهند، آن هم فقط در نماز شب، آن هم فقط در سجده و آن هم فقط در حالت گریه. ابعادی آنجا کشف می‌شود، پرده‌هایی آنجا کنار می‌رود. آن هم نه شب اول و دوم که راه بیفتیم. مداومتی می‌خواهد، شاید ده شب، بیست شب، چهل شب، شاید یک سال، یک سال سحرخیزی می‌کردند که شب قدر را میزانی ازش درک بکنند. این از آن جنس معارفی است که شب قدر درک می‌شود. باطن‌هایی که لطیف‌اند، شب قدر برایشان این نیست غروب که می‌شود این‌ها نمی‌بینند که مثلاً یک ماهی درآمده و ستاره‌هایی درآمده و تاریک شد و همین‌جور ساعت دارد می‌رود به سمت اینکه دوباره فجر کاذب و فجر صادق و این‌ها طلوع بکند. این شبی که همه می‌فهمند. آن شبی که اولیای خدا در شب قدر می‌فهمند، یک جنس دیگری، یک ملائکه دیگری دارند می‌آیند: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ». روح دارد نازل می‌شود. این روح چیست؟ نزول روح چیست؟ چه دارد نازل می‌شود؟ چه اتفاقی می‌افتد وقتی روح نازل می‌شود؟ گفتنی، نشنیدنی است، شهود کردنی است. این چه باطنی می‌خواهد؟ این ویژگی‌هایی که امیرالمؤمنین فرمودند، این‌ها همه‌اش مانع است و سهم انسان از ادراک شب قدر کم می‌شود. یکی از این ویژگی‌ها همین لذت‌پرستی است، اسارت در لذت، منطق انسان منطق لذت‌گرایی باشد. یک چیزی شبیه همین اپیکوریسمی که در غرب مطرح است و فلسفه‌ای دارد برای خودش. حالا آن فضای آکادمیک و علم تئوریزه شده، اپیکور کی بوده و چی گفته، حرفش چیست؟ همان منطق لذتی که او قائل است. حالا بنتام و دیگران هم به نحو دیگری قائل‌اند. همین به منطق لذت، منطق لذت‌گرایی یا منطق نتیجه‌گرایی که این‌ها قائل‌اند در فلسفه غرب، بحث‌هایی است که مطرح شده. خب این چیز دیگری است. این از لذت، از این لذت‌های مادی در برقراری با جنس مخالف، ارتباط برقرار می‌کند. مبنا فقط لذت. یک نفس افسارگسیخته است. با هر کی بخواهد ارتباط برقرار بکند، هرچقدر بخواهد ارتباط برقرار می‌کند، تا هر وقت بخواهد ارتباط برقرار می‌کند، هر وقت نخواهد ارتباط قطع می‌کند.

ما مشاوره‌هامان داشتیم از این‌ها. دانشجو: «غیر از من با این تعداد دختر در ارتباط بودم. این میزان در ارتباط بودم و رسماً بدون هیچ واهمه و ترسی، بلکه با افتخار، با فلانی را این‌جور توانستم رام بکنم و کام بگیرم. وقتی کام گرفتم، با لگد بیرونش کردم. گفتم: من تو را در همین حد می‌خواستم.» به هیچ‌چیز هم ناراحت نبود. بهش گفتم: «خب این‌ها حق‌الناس است.» او برای مشورت آمده بود، اصلاً کار نداشت به اینکه آن مسئله چیست، این جدید را حالا چه کار کنم که بتوانم تور کنم. خب این منطق، این حجاب است. نه تنها حجابی برای آن مراتب عالی از فهم و علم، برای مراتب دانی و پایین فهم و علم هم حجاب است. کمترین حد از علم و ادراک هم گاهی برای این آدم حاصل نمی‌شود و نسبت به واضحات، حتی نسبت به اینکه آقا ما یک سفری در پیش داریم، پوست خواهیم انداخت، اینجا اقامتگاه نیست، اینجا منزلگاه ابدی ما نیست. حتی قبر هم منزلگاه ابدی نیست. یک شوخی تلخ و جاهلانه است که روی قبرها می‌نویسند منزلگاه ابدی. کجا منزلگاه ابدی اینجا؟ خود عالم برزخش منزلگاه ابدی نیست، چه برسد به این قبری که تن را توش گذاشتند که حال و هوا هم که شادروان‌اند. الحمدلله همه هم شادروان‌اند و هم بهشت برین هم جایشان را دارند. پدری مهربان و دلسوز هم که همه هستند و من نمی‌دانم این همه دادگاه خانواده و این‌ها، این همه کودک‌آزاری و ماجراها و مشکلات و این‌ها را از چین وارد می‌کنیم این‌ها را؟ بعد می‌آییم در دادگاه‌ها می‌بینیم چون همه در قبرستان‌هایمان که پدری مهربان و دلسوزند و عاشق روانم هستند و در بهشت برین هم منزل گزیده‌اند، «خلدآشیان» هستند. این‌ها، این حجم مثلاً ما از اندونزی، مالزی وارد می‌کنیم، از قبرس می‌آوریم، نمی‌دانم چه‌جوری. به هر حال این‌ها، کمترین حد از علم، انسان بهره ندارد در این حد که اینجا ما جای قرارمان اینجا قرار نیست بمانیم. کمترین حد: «ذلک مبلغهم من العلم.» همین حد می‌فهمند. هیچ فهم این‌ها به بیش از عالم ماده راه ندارد. در هیچ‌کدام از حساب‌کتاب‌هایشان بیش از دنیا را لحاظ نمی‌کنند. ابداً اثر عمل، بازگشت عمل، نورانیت عمل، صورت ملکوتی عمل، اصلاً این‌ها در منطق این‌ها نیست. ذره‌ای، پشیزی ارزش قائل نیستند. هرچی پول، هرچی از سود، هرچی هست لذت. آنان چی گیرم می‌آید از لذت؟ ولی همین می‌شود که این لذت‌های عادی مادی دیگر تأمینش نمی‌کند. می‌افتد به هی نوآوری‌های عجیب و غریبی که بنده حیا می‌کنم برخی از این‌ها را بگویم. یعنی خب بالاخره حوزه مطالعاتی ما این مسائل بوده، ورود داشتیم در این حوزه‌ها و عالم غرب را از این جهت بررسی کرده‌ایم. حالا یک مستندی می‌توانم معرفی بکنم به عزیزان. البته مستند را خانوادگی نبینید و بچه‌هایتان هم نبینند. تنهایی ببینید، به نظرم بهتر است. خانم‌ها نبینند هم شاید بهتر باشد. یک بخش‌هایی از اولش، موسیقی‌هایش را هم گوش ندهید ضرر ندارد و تکی اگر ببینید که بهتر. اگر نشد مثلاً خانم و آقا با هم ببینند. مستند «ایکس سونامی» که پسوندش می‌شود «ایکس سون». دو ساعته به نظرم مستند، مستند خیلی خوبی است. ببینید انسان وقتی درگیر لذت می‌شود، وارد چه عوالمی می‌شود. یک جاهاییش که به شدت اصلاً این‌ها که مثلاً کام گرفتند و بعد مثلاً طرف را تکه‌تکه کرده و توی مثلاً بخش‌هایی از منزل پنهان کرده و می‌آورده بهش تجاوز می‌کرده به جسد خونی آن شخصی که این تکه‌تکه‌اش کرده. در مستند هست. انسان نگاهش می‌افتد به این‌جور نوآوری‌هایی. این انسان اگر حیوان شد، از هر حیوانی درنده‌تر می‌شود و هیچ حیوانی آنقدر قدرت ندارد که بتواند اختراعات داشته باشد برای لذت‌های کثیف حیوانی خودش، ابتکار عمل داشته باشد، نوآوری داشته باشد. در طول تاریخ چند هزار قرن است که خب همه مدل جفت‌گیری می‌کنند. گاوها، گاومیش‌ها و این‌ها همه همین مدل بودند و این آدمیزاد است که هی می‌خواهد در این مسیر به نوآوری بیفتد. ورود در این عوالم، اسیر این عوالم شدن، محرومیت می‌آورد، انسان را محروم می‌کند از آن عوالم توحیدی خالص و ناب و حجاب می‌آورد و غبار می‌آورد. لطافت در این عالم خیلی مهم است.

هستند دیگر بعضی خوش‌فکرند، استعداد خوبی هم دارند، مطلب هم خوب یاد می‌گیرند ولی مهار نفس ندارند. علی مهار نفس از حرام ندارند که خب زود اُوت می‌شود. گاهی مهار نفس از حلال. اینجا عالمی است که مهار نفس از حلال هم مهم است. آن خانم به آن بزرگ پیشنهاد متعه داده بود: «من در اختیار شما هستم.» «من در این دنیا روزه‌ام و بعد از مرگ افطارم.» آن که حالا هر کسی این کار را انجام بدهد حرام است. نه توصیه به انجامش می‌کنیم، نه توصیه به ترکش می‌کنیم. بالاخره این‌ها حدودی دارد، ضوابطی دارد، شرایطی دارد، موقعیت‌هایی دارد. در کتاب‌ها گفته شده، در روایات ما گفته شده و شاید راهکاری هم باشد در برخی شرایط و مواقع. اصلاً عرض بنده ناظر به آن نیست. عرض بنده نسبت به مهار نفس است. وقتی شرایطش را می‌بیند که اضطراری است و مثلاً و در یک موارد جزئی هم شاید به عنوان راه‌حل بیان بشود ولی یک وقت انسان عطشی دارد در این زمینه‌ها. نفس گرفتار است، نفس تعلق به این ماجراها دارد. به ظاهر هم حلال است و همین هم این حجابی می‌شود برایش که قبول نمی‌کند. نفس گرفتار است حتی نسبت به حلالش. اولیای خدا، بزرگان و اساتید می‌فرمودند: «شما اگر یک پیتزا را غذاهای دیگری هم علاقمندید، بر اساس یک قاعده نشود برایت، یک تعلق نشود. نه اینکه نخور. بخور با فواصل، یک فاصله. سوار بر نفست باش، نگذار پیتزا سوار نفست بشود.» همانند اسیر شدن در مورد آن برادر خاصشان که در همین نهج‌البلاغه در یکی دیگر از حکمت‌ها مطلب را می‌فرمایند. می‌فرمایند: «اولین ویژگی‌اش این بود که «کان خارجاً من سلطان بطنه».» چشم او بزرگ بود چون دنیا در چشم ما کوچک بود و از سلطنت شکمش خارج شده بود. وقتی توجهات انسان را ببینید. ترکیبی که خدای متعال در بدن ما آفریده، یک جلوه‌ای است از وضعیت باطنی ما. پا و می‌آید بالاتر، تجهیزات و جهاز تناسلی و دستگاه تناسلی می‌آید بالاتر، شکم، سینه، بدن، دهان و چشم و مغز. ترکیب‌بندی معنوی و برزخی ما بر اساس همین درجه‌بندی است. امیر، رتبه‌بندی عقل، چشم، دهان و گوش کنار مابین این دهان و چشم و می‌آید پایین، گلو و سینه، قلب، پایین شکم و پایین. دقیقاً رتبه وجودی ماست که انسان حالا این روی خاک است دیگر. این پا گرفتار پا چسبیده به زمین است: «أَثْقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ.» پا سنگین است، نمی‌تواند بلند شود، نمی‌تواند بپرد. «تَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ.» بعضی از صحرا می‌پرند. می‌کنند. این‌ها پاهای سبکی دارند، این‌ها آماده پرواز. بعضی سحر که می‌شود، ده بار هم این گوشی زنگ می‌زند، آدم نمی‌تواند بپرد برای نماز صبحش هم نمی‌تواند بپرد. این پا سنگین است، پا خاک، پا به زمین چسبیده است. این جهاز تناسلی آلوده است. این به پا چسبیده. پا به زمین چسبیده. این دستگاه هم به پا چسبیده. بعد شکم. انسان هرچقدر از این‌ها آزاد می‌شود، هی می‌آید بالا. پا به عقل می‌رسد. امیرالمؤمنین از آن‌هایی می‌خواست که در مرتبه عقل از دهان درآمده‌اند، حتی از چشم هم در. جلو جلوترش این می‌خواهد بفهمد فقط در مرتبه‌ای است که ادراک حضور است. «به ازای هر عقد نورانیت عقل و در جنود عقل ۷۵ سپاه دارد.» بعد همه این‌ها در کنترل عقل. کتاب «معراج السعاده» کلاً بر این مبناست دیگر که همه این قوا را ما در اختیار عقل قرار بدهیم. همچین کتابی است و کلاً بر اساس همین برنامه نوشته شده. چه شکلی ما خشممان در اختیار عقل، شهوتمان در اختیار عقل، محبت در اختیار عقل. همه این‌ها در اختیار عقل باشد، مهار از آنجا باشد، این کنترل زمامدار باشد.

خب «منهمٌ ببطنه.» این گرفتار لذت تأثیر شکم. با شکم قشنگ تنزل می‌کند. با شکم مدیریتش می‌شود کرد. با شکم و پایین‌تر از شکم، با یک لذت جنسی، با یک لذت بطنی، شکم. راحت می‌شود این را مهارش کرد، کنترلش کرد، بهش خط داد، بهش گفت این را داشته باش، آن را نداشته باش، سمت این برو، سمت آن نرو. افرادی بودند که دور امیرالمؤمنین بودند، نماز هم می‌خواندند، عبادت هم داشتند، شاید حافظ قرآن هم بودند، از این گرفتاری‌ها درنیامده بودند. از این گرفتاری‌ها حتی حلال را ترک بکنند. حلالش را دارد، شاید از دیگران هم کمتر نداشته باشد، نه در خوردنش، نه در سایر لذت‌هایش. به این معنا نیست که این لذت‌ها را دیگر ندارد و رها می‌کند. به این معناست که این لذت‌ها گرفتارش نکرد، اسیر این نیست. این‌جوری نیستش که این لذت‌ها مدیریت بکند. «قیاد»، راننده را می‌گویند «قائد». این فرمان را سپرده دست شهوت: «ثلِثَ قیادِ شهوته». سلیس، می‌گویند فارسی سلیس، روان. «سلِثَ القیادة شهوته.» یعنی فرمان را خیلی آرام و نرم و رام داده دست شهوت: «می‌برد آنجا که خاطرخواه اوست.» هرجا بخواهد، هرجا شهوت بخواهد. مدیریت تو. بین نظامی‌ها گرفتاری‌اش را داریم. در بین اهل علم گرفتاری‌اش را داریم. در بین اونی که کار اقتصادی می‌کند گرفتاری‌اش را داریم. در بین اونی که کار فرهنگی می‌کند گرفتاری‌اش را داریم. نجات بدهد مار را. ضعیف می‌شوند به همین میزان و این انسان ضعیف نمی‌تواند بار امیرالمؤمنین را دوش بکشد. حضرت مظلوم می‌شوند و تنها می‌شوند. در جامعه کار حضرت پیش نمی‌رود. این گرفتاری شهوات، ولو حلالش. گرفتار و اسیر بودن، ولو حلالش. بنیان‌سوز است.

«مُغْرَمٌ بالجمع و الادخار.» مُغْرَمٌ یا مُقَرَّمٌ. مُقْرِمٌ یا مُغْرَمٌ. کسی که عاشق و دلباخته است، خودش را رها کرده، اسیر یک چیزی شده، بل جمع است. فقط جمع بکند. این شهوت جمع کردن و ذخیره‌سازی دارد. گاهی فقط لذت آنی می‌برد. گاهی الان هم لذت آنی نمی‌برد. این لذت جمع کردن فقط می‌خواهد یک شکمی سیر بکند؛ چون بعضی‌ها پول درمی‌آورند فقط می‌خورند، پول‌جمع‌کن نیستند. این‌ها هم بر مبنای شهوت‌اند. بعضی‌ها پول درمی‌آورند، خرج نمی‌کنند، جمع می‌کنند. این از جمع کردنش لذت می‌برد، از ذخیره‌سازیش افتخار می‌کند. از ذخیره‌سازی لذت می‌برد. تمرکز و تجمع این انرژی‌هایی که دارد و همین‌جا جمعشان می‌کند و نمی‌گذارد این‌ها کارایی داشته باشند. هر کس برای خودش، اگر علم و سوادی هم هست، اگر کتابی هست، دوست دارد فقط کتاب جمع بکند. از شهوت خریدن کتاب جمع می‌کنم. هی دوست دارم با صد تا ولی خدا بچرخم که این اسامی این‌ها را جمع بکند. این کثرت است برای این یک شهوتی است. دوست دارد زیاد زیادگرایی. دوست دارد افراد زیادی را دیده باشد، شهرهای زیادی رفته باشد. یک حسی است، حس کثرت. همه این‌ها می‌تواند در مسیر خوب استفاده بشود با اخلاص، با انگیزه پاک. مسئله این است که خب اکثر این‌جوری نیستند. در اختیار شهوت و این‌جور مسائل و گرفتار می‌کند. این هم ویژگی بعدی آدمی که اختیارش دست شهوت است از علم امیرالمؤمنین بهره ندارد. این در دانشگاه امیرالمؤمنین پذیرش نمی‌شود.

«بُرهان حق» و آدمی هم که همه‌اش دنبال جمع کردن و ذخیره‌سازی است. کلکسیونی از لباس دارد، کلکسیونی از کیف دارد، کلکسیونی از کفش دارد. کمدش را که باز می‌کنی، ۱۰ تا کفش، ۵ تا کاپشن، ۵۰ تا مانتو. شهوت جمع کردن. کارایی هم برایش ندارد ولی نمی‌دانم کسی از آن استفاده بکند. معمولاً از این چیزها زیاد داریم. این رهاسازی است، این درآمدن از تعلقات است، این لطیف شدن است، این پرواز کردن، بالا رفتن، سبک شدن است. وقتی انسان بالا رفت، از آن حقایق بالاتر بهره‌مند می‌شود. «دِینٌ فی» این‌ها اصلاً مراعات دین نمی‌کنند. این‌ها اصلاً روات دین نیستند. راعی دین نیستند که بخواهند نگهبانی برای دین باشند. این‌ها همه هوش و گوش و فکر و ذکرشان شهوات و لذت‌های خودشان و منافع خودشان و هم‌تیمی‌هایشان است. ریاست این را، شهوت این را، شهرت این را، موقعیت این را. وقتی که صمیم بکند این هم آن را تا هوای این را، هوای دین را ندارد. برایش قواعد حریم خدا برایش مهم نیست. ملاک نیست. همه‌اش حریم خودش و زد و بند و روابط خودش. «أَقْرَبُ شَیءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ.» ببینید امیرالمؤمنین چه کردند این تعبیر را. شبیه‌ترین چیزی که به این دو دسته، گروهی که گفتیم، یکی اونی که تسلیم شهوت است، به کسی که همه‌اش دنبال جمع کردن است، شبیه‌ترین چیزی که به این‌ها می‌شود تشبیه کرد برایشان گوسفند صائمه است. گوسفند صائمه است. گوسفند معلوف است، قائم است. علف جلوش می‌ریزند. در این طویله‌ها و آغل و آخور و این‌ها دارند و علوفه می‌ریزند. یک وقت خودش خودچره و خودسر است. خودش می‌رود در دل بیابان از هرجا خواست می‌چرد، هر جای علف مرطوب و شیرین و تردی پیدا بکند چپاول می‌کند و می‌خورد و اصلاً هم باکش نیست. گوسفند صائمه است. فرمود آدم‌های این شکلی بیشترین شباهتی که دارند با گوسفند صائمه است که جای دیگر هم عثمان ابن حنیف، حضرت همین را مطرح می‌کنند که من مثل این گوسفندهای صائمه نیستم. این‌جور ول کرده باشم خودم را حواس من را این ور و آن ور ببرند که او چون رفته بود چرانی کرده و دعوتش کرده بودند و رفته بود خورده بود، حضرت در واقع به او کنایه زدند که این‌جور کاری از آن جنس است که شما هر کی هرجا خواست تو را ببرد، سر هر سفره‌ای بنشینی، با هر کسی رفت و آمد داشته باشی. یک کنترلی می‌خواهد، ضابطه‌ای. این آدم‌های ضعیف پس فردا به طمع می‌افتند. این‌ها را می‌شود مدیریت کرد، خط داد، جهت داد. فاصله می‌گیرد و عملاً اونی که شهوت تو را تأمین می‌کند، به تو هم جهت می‌دهد، خط می‌دهد و ازت می‌خواهد که این خط را تأمین کنی. این می‌شود آسیب جدی. این می‌شود گوسفند صائمه. هر کی که علف بدهد دنبالش راه می‌افتد.

غربت امیرالمؤمنین در این‌هاست. ما فقط نیاییم بگوییم که مردم مثلاً صدا را شنیدند، نیامدند. خب چرا نیامدند؟ علت. هی داد می‌زنی مردم ما این‌جوری هستیم. اگر دست امیرالمؤمنین را ببندند، آن‌جور نمی‌کنیم. در جنگ صفین یک عده‌ای آن‌جور گفتند. در جنگ فلان این‌جور گفتند. مردم کوفه را امیرالمؤمنین نفرین کرد. خب چرا؟ مگر این‌ها چی بودند و چی داشتند؟ این مسئله امیرالمؤمنین دو تا خط متضادند. اگر دنبال دنیا و مادیات رفتی و گرفتار این‌ها شدی، دنیا را رفتی نه وسیله برای ارتقا، برای بالا رفتن، برای رشد. اگر نگاه استقلالی داشتی به دنیا، همین را می‌دیدی و بس و بیش از این چیزی نمی‌خواستی و این را واسطه نمی‌دیدی برای رسیدن به چیز دیگری، اینجا به میزانی که دنبال اینان می‌افتی، از علی جدا می‌شوی. غربت امیرالمؤمنین به خاطر همین است که دور او کسی نیست. به خاطر همین است که همه دور دنیا رفتند. چرا نهج‌البلاغه همه‌اش بیان امیرالمؤمنین در مذمت دنیا و ترک دنیا و زهد، یاد قبر و قیامت و برزخ است؟ این کار فرهنگی و رسانه‌ای امیرالمؤمنین بوده. نیازرسانی و تربیتی و پرورشی امیرالمؤمنین. جامعه الهی و جامعه اسلامی را این شکلی باید تربیت کرد. در مدرسه این‌ها را باید به دانش‌آموز گفت. یک سری داده‌های خام و بی‌خاصیت که دانستنش، ندانستنش فرقی نمی‌کند. در جامعه کفار هم یک مقدار از دین می‌شود تدریس کرد، بلکه شاید تدریس هم بشود. مسیحی نمی‌شود عاشق مسیح نمی‌شود. اصلاً کار آموزشی و پرورشی در مدرسه ما به این نیست که یک سری اطلاعات تاریخی اهل بیت بدهیم. مفاهیم در موردش صحبت بکنیم. یک تحولی در نفوس باید صورت بگیرد. دیدگاه باید عوض بشود. افق فکر باید بالا برود. قلب را باید کند از این تعلقات مادی. کجایی؟ تو را آوردند چه کار کنی؟ دنیا چیست؟ اینجا کجاست؟ کدام منزل از منازل وجود است؟ بعد از اینجا چه خبر است؟ کجاها می‌رویم؟ دیگران کجا رفتند؟ اصل مسئله است. اصل نکته است که نیست. خبری ازش نیست. در مدارس که هیچی، عرض کردم در دانشگاه و حتی در حوزه‌های علمیه خبری ازش نیست. این اخلاق و معنویت به تعبیر قرآنی‌اش تزکیه که مقدم بر تعلیم است. مشکل امیرالمؤمنین نیست که مردم آدم‌های بی‌سوادی‌اند. این خطبه‌های سنگین را امیرالمؤمنین برای همین مردم می‌خواند. می‌فهمیدند که می‌خواند. آدم کم‌سوادی نبودند. درد امیرالمؤمنین ندانستن این‌ها نبود. علم ظاهری که داشتند و می‌فهمیدند. در نفهمیدن این‌ها بود چون تزکیه نداشتند، نمی‌فهمیدند علی را. درکش نمی‌کردند. با قلبشان، با ذهنشان می‌فهمیدند، با قلب درک نمی‌کردند. اتصال قلبی و اتصال وجودی نداشتند با امیرالمؤمنین.

«کذلک یموت العلم بموت حامله.» این‌جوری است که وقتی که حامل علم بمیرد، علم هم می‌میرد. انتقال پیدا نمی‌کند. شبکه‌ای که باید تزریق بشود و انتقال پیدا بکند، از بین می‌رود. اگر یک عالمی بود و دور و بر او این‌جور افرادی بودند که هیچ‌کدام قابلیت و اهلیت نداشتند به خاطر این ویژگی‌هایی که گفتیم، وقتی عالم می‌رود اهلی پیدا نمی‌کند. بزرگان زیاد نقل شده ازشان که گفتند: «ما اهلی ندیدیم و این را اهلی ندیدیم.» علم به موت حامل.

بعد در بخش آخر این حکمت امیرالمؤمنین فرمایشی دارند که سریع می‌خوانم و ترجمه می‌کنم ان‌شاءالله جلسه بعد وارد بحث جدید. «اللهم بلا.» البته علم می‌میرد با مرگ حاملین ولی خدا این‌جور لحاظ کرده که همیشه یک حجتی در زمین باشد، کین ال کائنٌ در زمین حضور داشته باشد. به این عالم ماده رسیده باشد، تنزل کرده باشد از آن مرتبه عز قدسی خدای متعال، آن ساحت قدسی خدای متعال در این عالم ماده هم تابیده باشد. «لا تخلوا الأرض من قائمٍ لله بحجّةٍ، إمّا ظاهراً مشهوراً أو إمّا خائفاً مغموراً.» زمین از قیام‌کننده برای خدا خالی نیست. یک حجتی همیشه هست در زمین که قیام بکند. این یا ظاهرند و آشکارند، شناخته می‌شوند یا پنهان‌اند و اثر ترس. عجیب است. خائف مثل امام زمان علیه‌السلام از ترس اینکه نه تنها اهلیت ندارد بلکه همین چراغ نور را هم خاموش می‌کنند، ظاهر نمی‌کنند. این دیگر اوج درجه بدبختی بشریت است. معصوم حامل این علم است. بشر استفاده نمی‌کند از دسترس این بشر، دورش می‌کند که الان دوران غیبت که ما درش هستیم همین است. این «خائفه و مغمور»، پنهان در قمار، در با قیم، در یک لایه‌هایی از این پرده‌هایی است که خودش را نشان نمی‌دهد به کسی.

بعد می‌فرمایند که: «لئلا تبطل حجج الله و بیناته.» این‌ها حجت‌های خدا باطل نشود، بینات خدا باطل نشود. این‌ها روی زمین باشند تا خدا حجتی داشته باشد. روز قیامت نگویند که تو چرا از ما توقع داشتی که دنبال علم برویم وقتی که در عالم ما جلوه‌ای از علم تو نبود؟ ما چطور دنبال علم تو راه می‌افتادیم؟ خداوند متعال این را حجت قرار می‌دهد که کسی نگوید که در عالم ما نبود. در عالم شما بود. شما اگر به سمت او حرکت می‌کردید به او می‌رسیدید، از او استفاده می‌کردید. برای شما غایب نبود. غصه‌های امیرالمؤمنین و خیلی این تعابیر تعابیر خاصی است. «کم و چند تا؟» این حجت‌های خدا و این بینات خدا، این‌هایی که حامل این علم‌اند، حجت الهی‌اند، سینه‌هایشان ظرف این حقایق است. این‌ها چند تا هستند؟ «کَمْ زُهَّادٍ وَ کَمْ عَیْنِ الْأَئِکِ؟» این‌ها کجایند؟ کوشند؟ «أُولَئِکَ وَاللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً.» به خدا قسم عدد این‌ها خیلی کم است. دنبال اکثریت نباش. دنبال اقلیت باش. همیشه در قرآن و روایات اقلیت تعریف شده، مدح شده. نگو مگر چند تا دیگر حرف تو را می‌زند؟ مگر چقدر این مردم حرف تو را قبول دارند؟ مگر چند تا دیگر، چند تا طلبه دیگر این حرف را می‌زنند؟ چند تا نمی‌دانم مسجدی دیگر این حرف را می‌زنند؟ همین‌جوری برش می‌خورد. در هر فضایی اقلیتش ممدوح است. در کل کره زمین یک اقلیتی است به اسم شیعه ۱۲ امام قبول دارند. تو این شیعه، اقلیتی می‌خورد. تو آن اقلیت همین‌جور هی می‌بینی مسجدی‌ها، هیئتی‌ها، امام‌حسینی‌ها باز هی اکثریتی می‌رود و هی اقلیتی، هی لایه لایه لایه، آخرش یک چندتایی. فرمود: «اگر پرده کنار برود برای مؤمن حقیقی، خودم امتحان لطف کرده‌ام، پرده انداخته‌ام تا مؤمن نبیند منافقین در عالم را.» اگر منافقین را می‌دید و باطن‌ها را می‌آمد می‌دید که به اندازه ۱۰ نفر مؤمن واقعی روی کره زمین نیستند، از شدت افسردگی می‌مرد. هر کی در این عالم نگاه می‌کرد، یا کافر است یا منافق است، فیلم بازی می‌کند و مؤمن واقعی خیلی کم است. «اقل، والله الأقلّون عددا.» به خدا عدد این‌ها خیلی کم است. حرف امیرالمؤمنین به همین دلیل امیرالمؤمنین غریب می‌شود و مظلوم می‌شود چون این‌ها کم‌اند. مگر چند تا؟ یکی‌شان هم می‌رود، صد سال طول می‌کشد یکی دیگر جای این‌ها را پر کند. قاسم سلیمانی‌ها چند تا بودند؟ مطهری چند تا داشتیم؟ بهشتی چند تا داشتیم؟ بهشتی رفت چند تا بهشتی دیگر جای بهشتی نشست؟ دستغیب رفت چند تا دستغیب جایش آمد؟ صدوقی رفت چند تا صدوقی جایش آمد؟ پر می‌کند؟ چند تا دیگر؟ بله، از این آدم‌های هرزه و از آن اختلاس‌گرها و یکی‌شان کم می‌شود، سبز می‌شود تربیت می‌کنند. ماشاءالله این‌ها عددشان خیلی خیلی کم است ولی جایگاهشان پیش خدا خیلی بزرگ است. قدر این‌ها خیلی عظیم است. خدا قدر این‌ها را می‌داند. امام زمان قدر این‌ها را می‌داند. عظمت این‌ها پیش خدای متعال خیلی بالاست، خیلی جایگاه بلندی دارند.

بعد می‌فرمایند که: «یحفظ بهم بیناته.» خدا به واسطه این‌ها حجت‌ها، بیناتش را حفظ می‌کند. این‌ها حامل حقایق‌اند و این عالم اگر ارکانش و عمودهایش سر جایش است، این‌ها حفظ کرده‌اند. «حتى یُودِعُها نُظَراءَهُمْ.» این‌ها حفظ می‌کنند تا یک‌جوری باشد که یک افرادی که شبیه خودشان‌اند، نظیر خودشان‌اند، این‌ها را به ودیعه منتقل کنند. این‌ها دارند تربیت نیرو می‌کنند. تربیت می‌کند هر کسی بر اساس سطح خودش و مرتبه خودش. «فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ.» در دل‌هایی که شبیه این است. تسلیم شهوت باشد، جمع بکند، ذخیره بکند، آدم شارلاتان، آدم پخمه. آن‌ها نه، این دل‌های خالص، با صفا، لطیف، عظیم. این‌جور افرادی جایگاه دارند، رتبه دارند. به واسطه هی از آن بالا می‌آید به این‌ها منتقل می‌شود. از امام معصوم به سلمان منتقل می‌شود. از سلمان به ابوذر منتقل می‌شود. همین‌جور آرام‌آرام این واسطه‌ها طی می‌شود، می‌آید. حزب‌الله لبنان و این منطقه لبنان، منطقه‌ای است که از برکت وجود حضرت ابوذر است و ایشان در واقع بذر این تشیع را آنجا کاشته. آرام‌آرام ترویج می‌کنند و رشد می‌دهند افراد را. نظیر خودشان، اشباه خودشان، شبیه خودشان. خب دیگر چه ویژگی دارند؟ «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ.» علم بر این‌ها هجوم می‌آورد با حقیقت بصیرت. مثل آن آدم‌های نادان نیستند که یک علمی دستشان می‌آید و حالی‌شان نیست، پخمه، حواسشان هم نیست. هجوم علم. بحث علامه طباطبایی، آقازاده‌اش می‌فرمودند که گاهی ایشان ۱۲ روز غیر از ساعت خوابیدن و غذا خوردن و این‌ها و نماز، فقط می‌نوشت. فرموده بودند که علامه به ایشان فرموده بودند که بس که واردات علمی در یک بحث برایم زیاد است، فرصت نمی‌کنم نقطه بگذارم و فقط می‌نویسم. بعد هجوم می‌آورد. حقایق می‌ریخت. بزرگان می‌گفتند: «ما در حرم حضرت معصومه سلام‌الله علیها در یک ثانیه زیارت حالی بهمان دست داد که اگر بخواهیم شرح بدهیم آن یک ثانیه که چه ریخت بر قلب ما، همه کتابخانه عالم پر می‌شود و آخر مطلب ما رسانده نمی‌شود.» خیلی حرف که چه دیدیم و چه گذشت و چی فهمیدیم. امیرالمؤمنین دارد این علم را بخواهد. شب‌های «الا حقیقت مباشرت با تنزل الملائکة و الروح.» یکی از بخش‌هایی که تنزل دارد روح، روح چیست؟ یکی‌اش «روح الیقین» است. شبی است که روح الیقین می‌آید. دل‌های آماده، روح الیقین با این‌ها چفت می‌شود، پیوند می‌خورد، اتصال برقرار می‌شود که فرمود. دستور نازنین حضرت فرمودند که این اگر بخوانی یقین تو زیاد می‌شود. برخی هم در مکاشفات و خواب‌ها دیده بودند که نیمه اول شب قدر وقت استغفار و دعا و این‌هاست. نیمه دوم وقت ازدیاد یقین است. اذکار و نماز توبه و نماز استغاثه و این‌ها را می‌گذاشتند برای نیمه اول شب قدر. نیمه دوم که خصوصاً شب بیست و سوم، شب‌ها دارد کوتاه می‌شود و از نیمه شب اگر بخواهیم شروع بکنیم، شاید نرسیم که «انزنا» را تمام بکنیم. ۲۰۰ ۳۰۰ تاش قبل نیمه باشد، ۷۰۰ ۸۰۰ تاش بعد نیمه. هرچه از این ساعات نیمه دوم استفاده کنیم، این به آن فضای یقین نزدیک‌تر و شدیدتر می‌شود. حجم سحر نزدیک‌تر می‌شود. آن فضا توسعه پیدا می‌کند با «شروع روح الیقین». می‌خواهند مباشرت و اتصال دارند با روح الیقین. آن‌ها علم به «حقیقت الیقین» می‌رسند، به مراتب بالای یقین می‌رسند.

«وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ.» این‌ها نرم می‌شمارند آن‌هایی که مترفان بالا می‌دانستند. آن‌هایی که برای مترفان، آدم‌های هرزه، آدم‌های نازپرورده به تعبیر قرآنی این‌طور می‌شود، آن چیزهایی که آدم، آدم‌های نازپرورده این‌ها را خیلی بزرگ می‌دانند. «استوعره.» خیلی برای این‌ها درشت و سخت و سنگین است. برای این‌ها خیلی نرم، خیلی سبک است، خیلی راحت است. خواندن آدمی که می‌خواهد برود توی اینستاگرام بچرخد و نسبت به اینستاگرام چرخیدنش حرفی ندارم ولی حالا نسبت به کارهای دیگرش که خیلی از این‌ها کارهای بیهوده و باطلی است و هیچ ثمره‌ای در زندگی آدم ندارد. تو آن‌ها می‌بیند دو ساعت، سه ساعت، ۵ ساعت، هیچ غمش نیست. یعنی هزار تا پیج رفت. چقدر حجم اینترنتش خورده شد؟ چقدر پول بابت این‌ها داد؟ و هیچ حسی ندارد. هیچ غصه، هیچ باکش نیست. نیم ساعت می‌خواهد سخنرانی گوش بدهد، آهنگ گوش بدهد. «آه چقدر حاشیه می‌رود، آه چقدر طولش می‌دهد. یک دقیقه بگو، برو دیگر.» دردش می‌آید، حوصله‌اش سر می‌رود، خسته می‌شود. فکر کرد از خدای متعال خواست که در شب‌های قبل از این بیماری‌ها، این‌ها بیماری روحی و اخلاقی است که انسان نسبت به ذکر، نسبت به تفریح و سرگرمی و لهو کاملاً آماده است. نسبت به ذکر خدا و توجه، فشار می‌آید، سخت است. تفکر وادار کند و توجه در او ایجاد کند، بهش فشار می‌آید. بچه‌ها دیگر، بچه‌ها را نیم ساعت می‌خواهی نگهداری که سرش را بشویی، تنش را بشویی. ۵ ساعت دنبال توپ باشد، بالا برود، پایین بیاید، هیچ باکش نیست، هیچ دردی ندارد. دستش را علم‌شنگه‌ای می‌کند. «اِسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ.» اونی که برای آدم‌های نازپرورده سنگین و درشت و سخت است، برای نرم و راحت است. توجه پیدا کردن، عبادت کردن، انس با حق تعالی، انس با قرآن، انس با ذکر، موعظه شنیدن، نصیحت شنیدن، نصیحت بکند. نه اینکه وقتی نصیحت می‌کند بهش فشار بیاید. بهره داریم از شب قدر. بهره اگر جزء آن‌ها باشی، محروم. «جَهِلَ بِها الْجَاهِلُونَ.» به چیزهایی انس دارند که جاهلان از این‌ها وحشت دارند. جاهل از تنهایی وحشت دارد. دورش تنها می‌شود و خلوت می‌شود، نالشش بلند می‌شود، حوصله‌اش سر می‌رود، احساس ناخوشایندی دارد. اولیای خدا بی‌قرارند که کی وقت خلوتشان بشود، کی از این درگیری‌ها، مشغله‌ها در یک ساعتی با خدا خلوت کند. خلوت دنجی. موسی بن جعفر وقتی به زندان افتادند سجده رفتند که خدایا ممنونتم این خلوت را در اختیار من گذاشتی که با تو حرف بزنم، انس بگیرم، درد و دل کنم. اونی که امام کاظم علیه السلام، آن حالات امیرالمؤمنین، آن مناجات امیرالمؤمنین در مسجد کوفه، دعای کمیل، مناجات شعبانیه. او دنبال این است که فضا فراهم بشود برای حرف زدن. جاهلان از این‌ها وحشت دارند. خود همین علامت علم و جهل است دیگر. عالم دنبال خلوت با خداست، دنبال انس با خداست. او فهمیده عالم دست کیست. می‌دانی چه؟ خب جاهل فکر کرده فلان سلبریتی و فلان پولدار و فلان هنرپیشه و فلان شخصیت شناخته شده و این‌ها ازش سودی می‌رسد. از این‌ها چیزی کاسب است. دم این‌ها را باید ببیند. به چیزهایی تعلق دارد. عالم از این‌هایی که این دارد وحشت دارد. این از آن‌هایی که عالم، عالم به چیزهایی انس دارد که جاهل از آن‌ها وحشت دارد. این هم یک نکته دیگر.

«دنیا به ابدان این‌ها.» با دنیا مصاحبت کردم ولی با بدن‌هایی که «أرواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى.» بدن در دنیاست ولی روح تعلق دارد به یک محل بالایی. روح در این دنیا نیست. وابستگی‌اش به این‌جاها نیست. زن دارد، بچه دارد، غذا می‌خورد، می‌رود خرید می‌کند، کاسبی می‌کند، پشت دخل نشسته، مغازه دارد، مشتری راه می‌اندازد، چک پاس می‌کند، چک می‌نویسد، بچه مدرسه ثبت نام می‌کند، دنبال مدرسه خوب می‌گردد، با بچه‌اش مشق‌هایش را کار می‌کند. همه این‌ها هست ولی «أرواحُها مُعَلَّقَةٌ». دل و روح این‌جا نیست. همین الان اگر بیایند بهش بگویند می‌آیی بریم وسط مشق گفتن به بچه‌اش، می‌گوید ول کن. بلکه این‌جا که هست زورکی نگهش داشتند از باب وظیفه چون خدا خواسته این‌جا بماند. به خدا باشد. بله، «الرفیق الاعلی.» حرفی که پیغمبر لحظه آخر زدند. انگار پیامبر را مخیر کردند که چی می‌خواهید؟ حضرت فرمودند: «رفیق اعلا را می‌خواهم.» روح پر کشید. ۶۰ سال امیرالمؤمنین بی‌قرار این لحظه و این ساعت. روزهای آخر عمر امیرالمؤمنین خیلی بهش فشار آمد. این شب‌ها هی لحظه‌شماری کرد. هی به آسمان نگاه کرد. از امام مجتبی پرسید: «پسرم، روز چندم ماه رمضان است؟ شب چندم رسیده؟» بی‌قرار برای رفتن. به زور مانده بود در این عالم کثیف طبیعت و این حجاب ماده. اثر تحمل بود که امیرالمؤمنین این‌جا ایستاده به امر خدا.

«أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.» این‌ها خلیفه‌های خدا در زمین‌اند. این تکه از عبارت فوق‌العاده است. بنده کمی حالا طولانی‌تر هم امشب شد از باب این بود که این مطلب را تمام بکنم. دیگر عزیزانم ببخشند اگر کمی بیشتر شد. این عزیزانی هم که ما این‌جا زحمتشان می‌دهیم، اصل زحمت با این‌هاست. الان ساعت تا اذان صبح چیزی نمانده وقتی که ما داریم این جلسه را ضبط می‌کنیم. تقریباً یک ساعت تا اذان صبح. عزیزانمان و سحری خوردن، نه عبادتی و این‌ها. تحمل کردند این بحث ضبط بشود و ان‌شاءالله صدقه جاریه‌ای باشد برای رفقای عزیزمان در مجتمع امیرالمؤمنین علیه السلام که این‌ها به عشق امیرالمؤمنین جمع شدند و کار می‌کنند و قطعاً خود مولا و اربابمان هوای این رفقایمان را خواهد داشت و این‌ها را دستشان را خواهد گرفت. بخوانم و عرضم تمام. «أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.» این‌ها خلیفه‌های خدا در زمین‌اند. خلیفه‌های خدا در زمین، «فی الأرض». خلیفه وقتی داشت آدم را خلق می‌کرد، می‌خواهم در زمین خلیفه بگذارم که ملائکه گفتند: «مگر می‌شود؟» و این‌ها. این‌ها همانان هستند. عالم را آفرید به عشق این‌ها. عالم را آفرید تا این‌ها از تویش در بیایند. خلیفه‌های خدا در زمین. این‌ها روح‌الیقین اند. چسبیده‌اند. این‌ها که بدنشان در دنیاست، دل‌هایشان جای دیگر است. چیزهایی که جاهلین وحشت دارند، این‌جور افراد کی؟ ویژگی‌هایی دارند که از علم امیرالمؤمنین بهره دارند. «و الدُّعاةُ إِلى دینِهِ.» این‌ها دعوت‌کنندگان به دین خدا. علی این‌ها را می‌خواهد. رسانه باید دست این‌ها باشد. این‌ها تریبون‌های علی‌اند. این‌ها مولدین فکر و فرهنگ علی در جامعه‌اند. این‌ها وقتی نیستند، علی تنها می‌شود و غریب می‌شود. «آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِمْ.» چقدر این تعبیر! فرمود این‌ها خلیفه‌های خدایند. این‌ها دعوت‌کنندگان به دین خدایند. آهِ آهِ، چقدر من مشتاق دیدن این‌ها هستم. امیرالمؤمنین می‌گوید چقدر من مشتاقم که این‌ها را ببینم. آفریده به شوق این‌ها. آفریده وقتی خدا به شوق این‌ها آفریده، علی هم به شوق این‌ها به دنیا آمده. علی همین دنیا را پذیرفته به شوق و عشق این افراد. چقدر مشتاقم برای دیدن این‌ها. «انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ.» کمیل، هرچه، هرجا خواستی برو. هر وقت خواستی برو. دیگر امیرالمؤمنین بیش از این حتی به کمیل چیزی نفرمودند. چرا؟ در کمیل بیش از این چیزی ندیدند. شاید بیش از این مصلحت ندیدند که حرفی بزنند. این‌جا بود که دیگر امیرالمؤمنین حرفشان را با کمیل ختم کردند. حکمت ۱۴۷ نهج‌البلاغه بود. از صاحب این ایام، این شب‌ها، امیرالمؤمنین که جان همه فدای جان پاک او. می‌خواهیم از این نظرهای خاص، از این محبت‌های خاص شامل حال ما بکنند. ما هم از این شخصیت‌هایی بشویم که او دوست دارد و مشتاق دیدن آن‌هاست. شما فرض کنید موقع مرگ ما امیرالمؤمنین در آغوش بگیرد و بفرماید که من مشتاق دیدن تو بودم. «آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِمْ.» نمی‌دانی چقدر من مشتاق دیدن تو بودم. چه غوغایی می‌شود برای آدم. اگر سؤالش این باشد خدایا عظمت امیرالمؤمنین ما را ببخش و بیامرز. به عظمت امیرالمؤمنین ما را پاک کن و به عظمت امیرالمؤمنین ما را اهل حقیقت و معرفت قرار بده. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط