شه شناس

جلسه چهل و شش

شه شناس . 1399/05/17
00:58:33
375

معرفی
* عامل دوم؛ کسانی که حاکم شدند، متاثر از فضای جاهلیت بودند

* نگرش سلطنت‌گونه به جایگاه خلافت پیامبر اکرم ص

* گله‌ی امیرالمؤمنین علی ع از مردم زمانه خودش

* رگه‌هایی از فرهنگ جاهلیت در زمانه امروز

* مصلحت‌سنجی در مقابل پیامبر اکرم ص

* عامل سوم؛ خود رای بودن حاکم بعد از پیامبر اکرم ص

* عامل چهارم؛ حاکم بعد از پیامبر اکرم ص، برای حاکم بودن تربیت نشده بود

* پیامبر اکرم ص فقط امیرالمؤمنین علی ع را برای جانشینی خود تربیت کرده بودند

* دو سطح کلاس درس پیامبر اکرم ص
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

بحثِ شهید صدر در اینجا بود که امیرالمؤمنین حکومت را در چه وضعیتی تحویل گرفتند. به همین مناسبت یک تلاش، جستار، حرکت و بررسی داشتیم در دوره ۲۵ ساله بعد از پیامبر اکرم و قبل از دوران خلافت ظاهری امیرالمؤمنین (علیه السلام). مشکلات و مسائلی که در این ۲۵ سال رخ داد را با هم بررسی کردیم. به اینجا رسیدیم که چرا با حضور پیامبر اکرم، رسوبات جاهلی از فضای فکری، ذهنی و قلبی مردم از بین نرفت و این ته نشست‌ها هنوز وجود داشت.

مرحوم شهید صدر پنج دلیل مطرح کردند. دلیل اول این بود که پیامبر اکرم یک «جهش» را رقم زدند، نه یک «گام». در جهش، بازگشت به نقطه اول خیلی سریع است، اما در گام معمولاً بازگشت به ندرت اتفاق می‌افتد که مثلاً از گام دهم برگردیم به گام اول یا گام قبلی. در جهش، چون افراد یک‌دفعه از زمین به آسمان سوق داده می‌شوند، بازگشتشان هم سریع است؛ خیلی وقت‌ها تابعی از هیجان و عواطف است و سریع سرد می‌شوند و برمی‌گردند. این، علت اولی بود که مطرح شد.

دلیل دومی که مطرح می‌کنند این است که کسانی حکومت را به دست گرفتند که خودشان بسیار متأثر از فضای جاهلیت بودند. افرادی بر مردم حاکم شدند که افکار جاهلی هنوز در خود این‌ها به وضوح دیده می‌شد. کسانی که حکومت را به عهده گرفتند، مقدار زیادی از افکار جاهلی را در خود داشتند. پس فقط «حاکم» باقی می‌ماند که گفتیم حتی اگر حاکم را به مفهوم غیر شیعی‌اش در نظر آوریم، در این شرایط، طبیعت امور و طبیعت رویدادها چنین می‌نماید که حاکم در معرض کجروی و ویران کردن تجربه اسلامی و سپس در معرض ویران کردن تمامی اصول برپا شده و چهارچوب عام این تجربه ارجمند و فرخنده قرار داشته باشد. اینجا حاکم در معرض این است که خودش کجروی داشته باشد؛ یعنی هیچ فردی به اندازه حاکم در معرض خطر و انحراف نیست.

در جامعه اسلامی، شیطان بیشترین تمرکزش را برای انحراف حاکم می‌گذارد. منحرفین، کفار، دشمنان، همه تمرکز را برای انحراف حاکم می‌گذارند. شرایط طبیعی که آدمی خوب باشد، پاک باشد، نرمال باشد، بسیار در معرض خطر است، وقتی که طلايه‌دار جامعه اسلامی می‌شود و قرار است که جامعه اسلامی را سوق دهد به سمت اهدافی، این بیش از همه در معرض خطر است، چه برسد به اینکه آن فرد، آن‌جور هم شایسته و ایده‌آل نباشد. و وقتی که در معرض کجروی قرار می‌گیرد، این تجربه اسلامی را تا مرز فروپاشی، تا اضمحلال، تا نابودی، تا انحطاط می‌برد و همه این فضا را از بین می‌برد.

چرا؟ زیرا اولاً حاکم هم جزئی از همین امت بوده است، جزئی عادی از امتی که گفتیم از آگاهی برخوردار نبوده، بلکه فقط نیروی هیجانی در خود داشته است. دلیل اول این است که این حاکم خودش یک فردی از افراد امت بوده، جزئی از این امت، جزء عادی از همین امت، امتی که آگاهی روشنی نداشته و تابع احساسات بوده است. این حاکم هم فردی از همین امت بوده که احساس‌گرا و هیجان‌زده بوده و آگاهی روشنی نداشته است.

اگر فرض بگیریم که این حاکم به سبب کجروی خاصی، شخص متفاوتی از این امت نیست و مثلاً برای چیرگی بر حکومت از پیش برنامه نریخته یا در راه چیرگی بر حکومت، نقشه‌ای برای قتل رسول خدا نریخته است. اگر فرض کنیم هیچ‌کدام از این‌ها نبوده، او هم یک جزء عادی از امت بوده و پیشینه او بیش از این نشان نمی‌دهد که وی در بهترین حالت نیروی هیجانی دربرداشته، اما آگاهی روشنگر در خود نداشته است. پس معنای اینکه او نیز جزئی از همین امت است، این است که حاکم به اندازه زیادی عواطف جاهلی در سینه دارد.

می‌فرماید: فرض را بر این بگیریم، فرض کنیم کسی بعد از پیغمبر حاکم شده که یک فرد عادی از امت بود. کسی نبوده که برای بعد از پیغمبر طرح داشته که بعد از پیغمبر حاکم شود. کسی نبوده که برای قتل پیغمبر طرح داشته که پیغمبر را ترور کند تا خودش حاکم شود. چون هم در منابع شیعه و هم در منابع سنی ما روایاتی داریم که دلالت بر این دارد برخی از افرادی که بعداً به خلافت و حکومت رسیدند، نقشه داشتند برای اینکه پیغمبر را ترور کنند. در خود منابع اهل سنت روایتش هست که شبانه این‌ها می‌خواستند سنگ بزرگی را پرت بکنند و پیامبر اکرم را به شهادت برسانند.

فرض می‌کنیم نقشه ترور پیغمبر نبوده است. فرض می‌کنیم نقشه برای بعد از پیغمبر نداشتند. فرض می‌کنیم نقشه قتل پیغمبر نداشتند. با این فرض که نقشه نداشتند، تازه می‌شوند یک فرد عادی از جامعه. یک فرد عادی از کدام جامعه؟ از یک جامعه هیجان‌زده، از یک جامعه عاطفی، احساسی، جوگیر. خب، حالا که یک فرد عادی از این جامعه شد، چه می‌شود؟ این هم مثل بقیه تابع عواطفش است، تابع احساساتش است، احساس‌های جاهلی در سینه دارد.

در پاورقی از منابع اهل سنت که قبلاً به این روایت اشاره کردیم، نقل دارند که خلیفه اول خودش اعتراف به این امر می‌کرد و می‌گفت که: «به خدا سوگند من بهتر از شما نیستم.» رسول خدا در عصمت وحی بود. خلیفه اول قبول داشت که پیغمبر معصوم بودند، ولی اهل سنت معمولاً، برادران اهل سنت ما همچین اعتقادی ندارند؛ عمدتاً عصمت پیغمبر به این معنایی که شیعه قائل است، قائل نیستند. ولی خلیفه اول قائل به این بود که پیامبر اکرم معصوم بودند. «رسول خدا در عصمت وحی بود، فرشته‌ای به همراه داشت، اما من شیطانی دارم که مرا مبتلا می‌کند؛ اِنَّ مَعِی شَیْطَانًا». این عبارت از خلیفه اول نقل شده در منابع اهل سنت.

اینی که دارم عرض می‌کنم: «جامع ازدی» جلد ۱۱، صفحه ۳۳۶. «طبقات کبری» جلد ۳، صفحه ۱۵۹. «الامامه و السیاسه» جلد ۱، صفحه ۳۴. «تاریخ الامم و الملوک» جلد ۳، صفحه ۲۲۴. این‌ها همه در منابع اهل سنت است. «بامنیه شیطاناً یغوینی». من یک شیطانی دارم که مرا فریب می‌دهد، گمراه می‌کند.

این را هم عرض بکنم (مابین پرانتز)؛ بعضی دوستان ممکن است متن عربی این کتاب را دوست داشته باشند. انصافاً هم متن عربی کتاب خیلی شیرین است، یعنی بنده مقداری از متن عربی را خواندم و دوست دارم بشود همه این بخش‌ها را متن عربی‌اش را خودم (لااقل) برای خودم بخوانم. برای این جاهایی که ارجاع می‌دهند به منابع، بخش عربی خیلی خوب است. متن روایت و نقل تاریخی را می‌توانید داشته باشید که این را نرم‌افزار مجموعه آثار عربی شهید صدر در دسترس قرار می‌دهد. حالا رفقای ما لطف می‌کنند، زحمت می‌کشند، فایل صوتی را که منتشر می‌کنند، آن مجموعه آثار را زیر این فایل صوتی منتشر می‌کنند. چه آثار شهید صدر؟ فقط عربی، فارسی نیست. فارسی‌اش را اگر می‌خواهید، باید از پژوهشگاه شهید صدر دست‌به‌جیب بشوید. بنده تازگی دست‌به‌جیب شدم، فکر کنم ۱۴-۱۵ تا، نمی‌دانم چند تا کتاب، ۱۰-۱۲ تا کتاب. با اینکه بعضی‌هاش را داشتم، (مثلاً) درس دادیم و حلقات، مثلاً حلقه اولی و ثانیه را کامل درس دادیم و بعضی آثار ایشان را خواندیم و با بعضی انس داریم، عرض کنم دست‌به‌جیب شدیم و چندتایی را هم خریدیم و سفارش دادیم بفرستند برایمان. اگر دوست داشتید، باید (البته ما کد تخفیف ویژه داشتیم) تخفیف هم ندارید با این قیمت‌های هنگفت. الان مثلاً یک دو جلدش ۱۰۰ هزار تومان بود. یکی از آن ۱۰-۱۲ تا کتاب، یکیش دو جلد بود که ۱۰۰ هزار تومان شد. و علی برکت الله ما پول دادیم و علی برکت الله هم دعا کردیم همه کسانی که سهمی دارند در توسعه فرهنگ و کتاب را به این قیمت رساندند. با آغوش هستیم عرض کنم که کتاب فارسی-عربی اگر می‌خواهید، هست. متن این بخش‌هایی که ارجاع تاریخی داده می‌شود، عربی‌اش خیلی خوب است. برای آن‌ها که محقق‌اند و دوستانی که تسلط به زبان عربی دارند، بحث‌های اعتقادی-تاریخی را پیگیرند. دوستان طلبه که زیادند الحمدلله در مخاطبین و بحث را پیگیری می‌کنند. از اساتید محترم حوزه داریم، از اساتید محترم دانشگاه داریم، استان طلبه، فضلا، همه‌رقم خلاصه هستند. برای این رفقا و عزیزان، فایل کتاب در قالب نرم‌افزار به صورت متن عربی‌اش منتشر می‌شود که آن کتابش هم، کتاب عربی‌اش «ائمه اهل البیت» (کتاب فارسی‌اش «امامان اهل بیت» است، عربی‌اش «ائمه اهل البیت»).

که می‌توانند، پس خلیفه اول اقرار داشت به اینکه «اِنَّ مَعِی شَیْطَانًا». آقا پیغمبر ملکی داشت که هدایتش می‌کرد، من شیطانی دارم که قوایم را نصیبم می‌کند. خب دیگر آدم چطور باید بگوید دیگر؟ این حرف‌ها را دیگر چه کار باید بکنیم؟ خود ایشان دارند می‌فرمایند آقا، ایشان یا رهبر هستند یا نیستند، یا صلاحیت دارند یا ندارند. اگر صلاحیت دارند، حرفی که زده می‌شود یا حجت است یا حجت نیست. پذیرفته می‌شود یا نمی‌شود. اگر پذیرفته نمی‌شود که چه جایگاه رهبری است؟ اگر پذیرفته می‌شود، خود ایشان می‌فرمود: پیغمبر اکرم ملکی داشت، عصمت داشت، ملک داشت، محافظ. «من شیطانی دارم که مرا فریب می‌دهد.» عین جمله‌ای است که در چهار تا نقل منابع اهل سنت بنده اینجا آوردم و توی کتاب بود، عرض کردم و باز هم هست، جاهای دیگر هم نقل شده است. این‌ها کتاب دست اولی بود از منابع اهل سنت. ایشان اقرار به این داشت که من آن فرهنگ جاهلی در سینه‌ام هست.

خب این یک عاملی می‌شود برای اینکه مردم برگردند. یک عاملی می‌شود برای اینکه حرکت پیغمبر استمرار پیدا نکند. برای تضعیف فکر قرآنی و معارف الهی در جامعه. کسی حاکم شده که در فرض اینکه یک فرد عادی باشد، نقشه ترور نداشته، نقشه برای حاکمیت نداشته، فتنه و فسادی نکرده، همه این‌ها قبول. ما فرضمون بر این می‌گیریم، پیش‌فرضمون این. با این فرض، یک فرد عادی بوده که شیطان فریبش می‌داده. این از همان لحظه اول، در روز سقیفه، از حجت‌هایی که مهاجران علیه انصار آوردند، پیدا بود، آشکار بود که ارزیابی آنان از خلافت به گونه‌ای اسلامی نبوده است. ارزیابی آن‌ها از نبوت به گونه اسلامی نبوده است.

توی گفتگوهایی که مهاجرین و انصار داشتند که آخر هم از مهاجرین رأی آوردند دیگر. خلیفه اول و خلیفه دوم هر دو جزء مهاجرین بودند. این دو بزرگوار که از مهاجرین بودند، استدلالشان با انصار این بود (چون اختلاف شد، انصار اوس و خزرج بودند): «ما یاری پیغمبر کردیم در مدینه. مدینه شهر ماست. حاکمیت و خلافت در پایتخت باید باشد. ما پایتخت‌نشینیم. ما پیغمبر را نصرت کردیم.» اول گفتگوهایی شد و آخرش هم سر این بحث شد. مطالبی طرح شد که این‌ها اصلاً این حاکمیت را، همان که قبلاً هم اشاره شد و این عبارت را بعداً یزید هم به کار برد، ابوسفیان هم به کار برد.

«هاشُمٌ مُلْکٌ!» وقتی که نابینا شده بود ابوسفیان، وارد یک مجلسی شد. داشتند صحبت می‌کردند در اواخر عمرش. ابوسفیان برگشت گفتش که: «آقا بگذار کنار! لا خبرٌ جاء ولا وحیٌ نزل.» وحی نبود، خبری نبود، قیامتی نبود، معادی نبود، همه ما را سر کار گذاشتند. «آمدیم یک چهار روزی حکومت کنیم به اسم پیغمبر و اسلام را پله کردند. مردم را ذله کردند.» از اسلام نبود، دینی نبود، قرآنی نبود. بازی کردند با ملک. لعبت‌بازی کردند، مثل یک توپی گرفتند با همدیگر. «یک شوت‌کاری بگیرید دست خودتان.» عین جمله‌ای بود که گفت که وقتی یزید سر مبارک اباعبدالله را روبرو قرار داده بود (حالا ایام عید است نمی‌خواهیم ذکر مصیبت داشته باشیم) آن شعری که آنجا خواند، یکیش این بود. قبلاً اشاره کردیم یزید جزو بزرگ‌ترین شعرای عربی حافظ هم مصراعی از یزید شروع می‌کند. «لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا». ای کاش بزرگان ما، پیرامون بودند. آن‌ها که در بدر بودند، ببینند چه کار کردیم. یعنی آن‌ها که توی جنگ بدر، ابوسفیان، معاویه، سران قریش بودند، توی جنگ بدر با پیغمبر جنگیدند. خلیفه پیغمبر می‌گوید: «ای کاش بزرگان ما که دشمنان پیغمبر بودند، شمشیر کشیده بودند، می‌دیدند که ما زدیم، نابود کردیم، چیزی که توی بدر دنبالش بودیم، بهش رسیدیم.» خلیفه پیغمبر است. خلیفه پیغمبر! حاصل زحماتشان در بدر به ثمر نشست. چه بگوید؟ این نگاه به خلافت. این الان خودش را خلیفه پیغمبر می‌داند. می‌گوید: «ببین، خلیفه پیغمبر یعنی چه؟ یک رئیسی بود، یک چهار تا چیز بهتان می‌گفت. یک حکومت دیگر دست می‌چرخد دیگر.»

نه تنها بعد پیغمبر نگاه این بود، دوران امیرالمؤمنین هم نگاهی بود. دوران حاکمیت امیرالمؤمنین را به چشم شخصیت معنوی نمی‌دیدند. به چشم یک آدم قدرتمندی که جزء خواص، جزء نخبه‌های جامعه است. خدا، خیلی! اصلاً این جمله امیرالمؤمنین کاملاً دلالت بر این دارد: فرمود: «أَدَنی نزلنی ثُمَّ نزلنی ثُمَّ نزلنی حَتَّى يُقالُ عَلِيُّ وَ مُعَاوِيَه» روزگار مرا پایین آورد، پایین آورد، پایین آورد، آنقدر من پایین آمدم که اسم مرا کنار اسم معاویه می‌آوردند. بالاخره معاویه هم یک رئیس است، یک نخبه، یک آدم قدرتمندی است. «مدیر است، علیم، یک مدیر است.» معاویه‌ای که جزء سران بدر بود، در فتح مکه «ابن الطلقاء» به این‌ها گفته شد. که پیغمبر منت گذاشت با اینکه حکم این‌ها اعدام بود، اعدامشان نکرد. فرمود: «آزادید.» با منت گفت: «آزادید.» این‌ها «طلقا»، حزب حزب «طلقا»، آزادشده‌ها. ابوسفیان بود و معاویه. بعد این «طلقا» که یک حزب مطرود، دسته سه سیاسی بودند. رهبری آزاد بشود. یک کسی بعد فردا که رهبری آزاد شده، خودش کاندیدای رهبری بشود. می‌فهمی یعنی چه؟ اسم رهبری آدم می‌ماند کجا برود بمیرد وقتی این‌ها را می‌شنود. تاریخ، نگاهشان به حکومت این بود. پیغمبر وحی و خدا و سریال پیغمبر با آن حرف‌ها، ملت پیغمبر بزرگوار بودند، با آن حرف‌ها ملت را مدیریت می‌کرد. «ما حالا با این یکی حرف‌ها ملت را مدیریت می‌کنیم. مهم مدیریت است. ملت مدیر می‌خواهد، نه نوکر.» خیلی بزرگوار، خیلی حرف‌ها می‌زند.

«ملت مدیر می‌خواهد و تکنوکراسیون، فن‌سالاری.» یا «شیوه مدیریت.» «خیلی این‌ها فضای ایدئولوژی توش نیاورید. خدا، پیغمبر، وحی، نمی‌دانم دین، حق، باطل را بردارید. مردم یک نفر را می‌خواهند که اداره کند.» مدیر خارجی بهتر از مدیر داخلی می‌تواند اداره کند. «مدیر خارجی، قراردامون را با خارجی‌ها ببندیم.» مهم اداره است. می‌دانی نفت باید دربیاید، فروخته شود. مهم این است که دربیاید، فروخته شود. «فروخته شود. حق و باطل و این نمی‌دانم اسلام است و سر و صدا راه نینداز دیگر. حالا این تا فروخته شود خیلی توی جیبش می‌رود به فکر ملت، ولی مهم این است که فروخته شود، دربیاید، فروخته شود.» حکومت کند، مملکت اداره شود. حالا با نماز، بی‌نماز، با خدا، بی‌خدا، با زکات، بی‌زکات. «سختش نکن دیگر. شما تندروهای افراطی دیگر همش بسیجیان هم با چفیه.» دورانی داشت. «آن دوران پیغمبر بود. یادش هم بخیر شب‌های عملیات بدر، احد و این‌ها خیلی هم حال می‌داد. تمام شد. الان دوران، دوران سقیفه است. الان دموکراسی، رأی.»

تقاضا دارم اگر دوستان حوصله‌ای داشتند، وقت داشتند، آن بحث‌های دموکراسی به سبک سقیفه را (دو جلسه یا سه جلسه بودیم) گوش بدهند. اگر توانستم، البته فکر کنم مکتوب کردند. نمی‌دانم که همین مطرح شد. قشنگ آنجا فضا، فضای دموکراسی است دیگر. «زمانه، زمانه دموکراسی. ما باید حکومت را اداره کنیم.» «این ما پیغمبر یک حاکم بود. حالا حاکم عدل، نمی‌دانم الهی، فلان، شلوغش دیگر نکن دیگر. دیگر باید تند، سر و صدا.»

آشکار بود که ارزیابی آن‌ها از خلافت... خب این که گفتیم، بنابراین ته نشست‌های فکری و عاطفی جاهلی در رفتار این حاکم، در برنامه‌ریزی‌اش و در همه کارکردش عمل خواهد کرد. وقتی کسی نگاهش به حکومت این باشد، می‌خواهد خط پیغمبر را ادامه بدهد، مسیر پیغمبر را می‌رود. مردم که همین‌جور مستعد برگشت به زمان جاهلیت هستند. افکار جاهلی هنوز توی اعماق دلشان است. فرهنگ که هنوز توی اعماق جامعه است. فضا کاملاً مستعد است برای برگشتن به عصر جاهلیت. کسی هم حاکم بشود که از جنس خود مردم است. کسی هم حاکم بشود که خودش هنوز آن ته نشست‌های جاهلی را دارد، معلوم است که دیگر ملت «نزده می‌رقصند».

تازه اگر کسی بود که از جنس پیغمبر بود، کلی مشکل داشتیم. آقا پیغمبر تا روز آخر مشکل داشت با مردم. لشکر اسامه را می‌خواست بفرستد. جنگ تبوک بود با غرب، با رومی‌ها جنگ داشتند. خیلی جنگ فرسایشی و کمرشکنی بود جنگ تبوک. قرآن ازش تعبیر کرد به «یوم العُسر»، روز سختی. توی قرآن غیر از قیامت که روز سختی است، یک روز روز سختی دانسته شد؛ دوران پیغمبر، جنگ تبوک. ۸۰۰ کیلومتر مسافت را این‌ها طی کردند با پای پیاده و با سختی و مرارت آن‌چنانی. خورد دیگر به ایام نقاهت پیامبر اکرم شد. ماجرای رحلت پیغمبر، اسامه سپاهی داشت. به پیغمبر این را اصرار کرد. فرمود: «خدا لعنت کند هر که با اسامه نرود.» و خیلی‌ها نرفتند. توی مدینه، پیغمبر بود. روزهای آخر دیگر اوج اقتدار پیغمبر بود. بعد ماجرای غدیر بود. خود ماجرای غدیر بود که بعد دو ماه، یک ماه، زدند زیرش رسماً. پیغمبر بود این‌طور شد. حالا پیغمبر اگر نبود، کسی دیگر می‌آمد، تازه اگر خط پیغمبر را ادامه می‌داد، مشکل داشت. چه برسد به اینکه یکی آمده که اصلاً نمی‌خواهد خط پیغمبر را ادامه بدهد. اصلاً او ملک داشت، «من شیطان دارم». معلوم است که اوضاع خیلی می‌ریزد به هم. این دلیل دوم.

بریم سراغ دلیل سوم. مشکل سوم این بود. مشکل دوم (اول و دوم فرق) دوم و سوم می‌خواهیم بگوییم. مشکل دوم بود که حاکم خودش افکار جاهلی داشت. مشکل سوم این بود که حاکم خودرأی بود. چون درست است که افکار جاهلی داشت، ولی اگر تابع نظر دیگران بود، مشورت‌پذیر بود، مصلحت‌پذیر بود، با همان افکار جاهلی می‌شد مدیریتش کرد. مملکت ما هستند بازی مدیران غرب‌زده هستند، ولی لااقل حرف‌شنو، تواضع هم دارند، می‌شود با این‌ها کار کرد. بعضی‌ها آخه حرف هم‌نشو نیستند. حالی‌اش نمی‌شود حرف دیگر. همینی که خودش می‌گوید همین دستور از بالا به پایین. دور و بری‌هایش نمی‌توانند تا کنند. با آن حلقه اولش نمی‌تواند تا کند. حلقه اولش دلشان خون است. ببین فکر جاهلی بحث خودرأیی یک بحث دیگر است. یکیش مشکل فکری، یکی مشکل عملی است و رفتاری و اخلاقی. هر کدام از این دو تا معضل است. حالا وقتی دوتاش با هم جمع بشود: «حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت.» دوتاش با هم وقتی جمع بشود، دیگر اوج آلودگی است. چون اگر آدم خودرأی باشد ولی فکر جاهلی نداشته باشد، بعضی انقلاب‌ها خوش‌فکر هم هستند ولی مغرورند. بعضی غرب‌زده‌اند، طاغوتی، جاهل‌اند، ولی متوازن، حرف‌شنو. کمتر، بعضی جاهل‌اند هم خودرأیند. این‌ها دیگر اصلاً دیگر آش را با جایش می‌برند.

اینجا بعد از پیامبر اکرم، افرادی آمدند که هر چه خودشان می‌خواستند می‌گفتند. نظر، نظر، نظر این‌ها. «تشیع و الاسلام» صفحه ۵۲ به طور مفصل‌تر در موردش بحث کردند، در مورد خودرأیی حاکمان بعد از پیامبر. توضیح که اینجا می‌دهند می‌فرمایند که در زمان زندگی پیغمبر، به ویژه (از این حاکم، یکی از خلفا، یکی از سه تا خلفا را دارند یاد می‌کنند) گونه‌ای گرایش به خودرأیی و روح سرکشی در برابر تعبد دیده می‌شد. خیلی این سرکشی و خودرأیی توی این‌ها بارز. حالا نفر اول آدم منعطف‌تری بود. نفر سوم هم خیلی تحت تأثیر رفقا و اطرافیانش بود، یعنی خیلی به نفر اول و سوم صادق نیست این مسئله، ولی خب نفر دوم نه. حتی یک جاهایی با پیغمبر وارد چالش می‌شد و می‌خواست حرفش را به کرسی بنشاند در برابر پیامبر اکرم که یک نمونه‌اش ماجرای دوات و قلم بود.

پیغمبر اکرم روزهای آخر فرمود که: «یک کتف گوسفند بیاورید و قلم بیاورید که من برایتان بنویسم، بعد از من به که مراجعه کنید که گمراه نشوید.» این آقا که توی خانه پیغمبر هم بود تا لحظه آخر هم نشسته بود که مطمئن شود پیغمبر از دنیا رفته. تا پیغمبر این را گفتند: «هَجَرَ!» به معنای هذیان گفتن است. «پیرمرد دارد دیگر آخر عمرش دارد هذیان می‌گوید. ولش کنید.» در منابع اهل سنت نقل شده به کرات. «لوکشم» این است. توی «شرح نهج البلاغه» ابن ابی الحدید. ابن ابی الحدید اهل سنت، طرفدار خلفا هم هست. جلد ۱۲، صفحه ۲۱، نقلش این است از خلیفه دوم. می‌گوید که: «پیغمبر می‌خواست در بیماری بر اسم مثلاً علی تصریح بکند. من به خاطر دلسوزی و احتیاط بر اسلام مانع از این کار شدم.» کاتولیک‌تر از پاپ شنیدی؟ همینجا. پیغمبر حواسش نبود، داشت فتنه می‌کرد در جامعه. اصرار بر این داشت بعد از من علی. «من مراقبت کردم فتنه نشود. گفتم نه، نه، این هذیان می‌گوید.» پیغمبر چه کار می‌کند؟ پیغمبر حالی‌اش نبود؟ دارد پیغمبر چه کار می‌کند؟ پناه بر خدا! این حرف‌ها نقل شده، شنیده شده، گفته شده. آدم به زبان آوردنش را خجالت می‌کشد. بدین عقیده بوده. مردم بر این عقاید رأی دادند. در این عقاید پابرجا و ثابت بودند.

یاد بعضی‌ها می‌افتم توی همین انقلاب خودمان. طرف نامه داده. با افتخار هم نامه‌اش را نقل کرده بود که اوایل انقلاب (من توی جلسه بنده توی دانشگاه نامه‌اش را خواندم) اوایل انقلاب امام خمینی نامه داده بود که «ما تا کی باید زیر بار حرف‌های شما باشیم و به خاطر مواضع تند شما ما فحش بخوریم و این‌ها. تعدیلی در جامعه اجرا می‌کنیم.» عین عبارت: «یک تعدیلی می‌کنیم توی جامعه. اجرا می‌کنیم. این‌ها تند است. ما مصلحت‌سنجی می‌کنیم. آمریکایی‌ها نام ما را زدند، بزنید. نمی‌شود که بابا! فضای سیاسی دنیا دیپلماتیک.» امام هم دیگر یک سری افراد تند می‌زند. «خیلی از مصلحت سر درنمی‌آورد.» این‌جوری می‌شود. بعد پیغمبر هم یا همان دوران پیغمبر هم، این‌ها این حالت تعبد در برابر پیغمبر نداشتند. «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول» قبول. خود رسولش را اطاعت نداشتند. تعبد درباره حرف پیامبر نداشتند. حرف‌های پیغمبرش را کانالیزه می‌کردند. مصلحت‌سنجی می‌کردند. تعدیل می‌کردند. «خیلی تند است. این را نمی‌شود اجرا کرد.» آن «نمی‌دانم منفعت‌گرایی است» درباره پیغمبر.

یک مورد دیگر این بود توی ماجرای صلح حدیبیه. پیغمبر (برخی) اعتراض کردند که «برای چی در دین خود تن به خواری بدهیم؟» بعضی از این‌ها توی جنگ‌ها پیغمبر را رها می‌کردند. وسط جنگ هیچ وقت توی خط مقدم دیده نشدند. حتی نقلی نداریم که این‌ها از دشمن کسی را کشته باشند. که پیغمبر قبول کردند امسال حج نیایند. با شرایطی که مشرکین برایشان گذاشتند. وسط راه برگشت. خاصی بود: «اگر کسی از مسلمین به مشرکین پیوست لازم نیست مشرکین برش گردانند. اگر کسی از مشرکین به مسلمین پیوست، مسلمین باید برش گردانند.» پیغمبر این را قبول کرد توی صلح حدیبیه. یعنی هر چه از ما آمد پیش شما باشد، نوش جان. مفاد دیگر هم داشتی صلح حدیبیه. این شروع کرد داد و بیداد کردن. «تو داری خواری را می‌آوری بر ما. ذلت را. ما زیر بار ذلت...» درباره پیغمبر. بعضی‌ها که این‌جوری می‌شوند و این‌ها، ماجرا این است که برای تخریب پیغمبر است. صفحه بود. اسهال و این‌ها. یک وقتی عرض شد آن مثال یادتان نرود دیگر. که موقع تقسیم غنائم و این‌ها مثلاً بعضی‌ها همیشه آن نقطه اولند. صفحه دستشویی. دل‌دردش به طور عجیبی دارد. معده‌اش می‌پیچد و نمی‌تواند امشب دیگر یک کاری‌اش بکنی تا فردا ببینم چطور می‌شود بیمارستان. تا آخر جنگ توی بیمارستان بوده. بعد یکهو پیغمبر که اینجا را مصالحی، که این هم یک تاکتیک برای آسیب زدن به دشمن، جمع کردن خیال دشمن که بارون را بگذارد زمین که سال بعد می‌خواهد بیاید بدون هیچی فتح کند مکه را، که پیغمبر کوچک بشود. کار رسانه‌ای است دیگر. «چطور تا حالا جنگ، جنگ تا پیروزی خاموش شدی؟ تا این جایش را قبول کردی که مردم توی دلشان خالی بشود.» حالا بعد پیغمبر همچین روحیاتی بخواهد حاکم بشود. روحیه خودرأیی، سرکشی. وقتی پیغمبر بود با آن کاریزما، آن جذابیت و مقبولیت پیغمبر وای می‌ایستادند. موارد فراوانی نقل شده.

کتاب خوبی که می‌توانید مطالعه کنید، کتاب «از مباهله تا عاشورا»، کتاب صریحی است جناب آقای امینی گلستانی. بنده نوجوان بودم این کتاب را به دستم رسید و بخش زیادی‌اش را مطالعه کردم. کتاب خیلی خوبی است. موارد فراوانی را آنجا، شاید هفت هشت ده تا مثال این شکلی آورده است درباره همین روحیه سرکشی در برابر پیغمبر. «پیغمبر اگر یک کمی نافله را دیر می‌خواندند، شروع می‌کرد: نمازمان دیر شد، این چه و مسجد.» موارد فراوان که منابع اهل سنت نقل کرده است. آن کتاب همه را با مبانی اهل سنت، منابع اهل سنت نقل کرده است. کتاب خیلی جالبی است. اگر توانستیم پیدا بکنیم. نرم‌افزارش هست، حالا نمی‌دانم فایل چیزی کم باشد، ‏pdf چیزی ازش باشد که بتوانند دوستان بخوانند. نرم‌افزار ویندوزیش هست. خلاصه موارد فراوانی است این روحیه تعبد نیست، سرکشی در برابر پیغمبر. این امر در آنان به ویژه در خلیفه دوم عمر بن خطاب امری آشکار بود. بار دیگر عرض می‌کنم این نکته را.

ما هیچ خصومت شخصی با این افراد نداریم. هیچ توهینی نداریم. هیچ کینه‌ورزی شخصی و جسارت و اهانتی به این شخصیت‌ها نداریم. این شخصیت‌های محترم تاریخی برای برخی فرقه‌های اسلامی محترمند، معتبرند. ما به احترام این برادرانمان احترام می‌گذاریم. ما به عقاید این‌ها احترام می‌گذاریم. بحث علمی سر جای خودش است. ما نه تنها نسبت به شخصیت‌های تاریخی، توی همین فضاهای سیاسی خودمان، نسبت به علما، حتی نسبت به اساتید خودمان این نقد را داریم. راحت می‌توانیم بنشینیم نقد بکنیم. یک شخصیت را تحلیل بکنیم. در بین علما فلان شخصیت فلان روحیه را دارد. فلان شخصیت فلان روحیه را ندارد. مرحوم آیت‌الله دوانی یادم است تحلیل می‌کرد: «شهید مطهری اشتباه کرد وارد کارهای سیاسی شد.» عین جمله‌ای بود که بنده شنیده بودم از مرحوم آیت‌الله دوانی که یکی از بزرگترین تاریخ‌پژوهان و رجال‌شناسان ما بود. «مطهری روحیه شاگرد...» شهید مطهری هم روحیه مدیریتی نداشت. کار مدیریتی می‌شد. خوبی شاگرد بود. استاد را آنقدر قشنگ و راحت نقد می‌کرد. کتاب «شمس الوحی تبریزی» آخر کتاب نقدهای آیت‌الله جوادی آملی به بحث‌های فلسفی علامه طباطبایی کلام طباطبایی. درخواست می‌کند از ایشان: «شما این کتاب نهایه الحکمه ما را درس مدرسه حقانی سال دوم، قبول نمی‌کنم. می‌گویم من مقیدم کتاب‌های سطح پایین حوزه را دو بار تدریس نکنم.» بانک کتاب نهایه الحکمه جزو کتاب‌های رده اول به حساب می‌آید. یک شاگرد که همیشه «سیدنا الاستاد» از دهان ایشان نمی‌افتد در برابر استاد، نقد این شکلی دارد. توی کتاب‌های تفسیر می‌بینید جاهای مختلفی نقدهایی دارند به علامه طباطبایی. فضای علمی و گفتگو متفاوت با فضای سیاسی جنجالی. هوکش بحث تاریخی و علمی شخصیت‌ها را. نه این شخصیت‌ها. ما حتی نسبت به اصحاب اهل بیت هم نقد داریم. ما کمیل را توی همین بحث‌های خودمان یک وقت نقد جدی کردیم. توی بخش «شهرشناس»، جلسات اول، یک جلسه مفصل در مورد کمیل صحبت کردیم و نقدش کردیم. با تعصب نسبت به افراد نداریم. تاریخ است و گزارش‌های تاریخی و تحلیل ما نسبت به این افراد و روند تاریخی که چه افرادی با چه روحیاتی، با چه عملکردهایی چه چه آثاری را در تاریخ به بار آوردند.

رضا، این بحث ما اصلاً نباید حمل بر این بشود که ما داریم مطالب تندی می‌گوییم. این‌ها حساسیت‌زا. ابداً حساسیت. ما هیچ توهینی نداریم نسبت به هیچ فردی. هیچ تحریک تعصب و تحریک احساسات و اهانت به مقدسات نداریم. بحث کاملاً علمی. پس این روحیه جناب خلیفه دوم در زمان زندگی پیامبر پیدا بوده که او از گرایش به تعبد مطلق در برابر همه رفتار حضرت، روح سرکشی بر پاره‌ای از آموزه‌های نبوی در او بوده که مواردش را عرض کردیم. چرا که او گونه‌ای تناقض میان دعوت جدیدی که درش وارد شده و با مفاهیم و افکار و عواطف پیشین خودش می‌دیده. بالاخره ما با آن شخصیتی که داشتیم سال‌ها باهاش زندگی کردیم. با آن فکر و فرهنگی که داشتیم تربیت، دیگر مال یک مدرسه دیگریم. روحیات، شاکله آدم دیگر چهل سالگی عملاً بعد چهل سال عوض نمی‌شود. بعضی روحیات، روحیات خشنی است. در مورد برخی از این افراد گفته شده که این‌ها شکنجه‌گر زن‌ها بودند قبل از اینکه مسلمان بشوند. زن‌های که مسلمان می‌شدند این‌ها شکنجه... امینی در الغدیر اشاراتی به نکات دارد. روحیات این‌ها در قبل از اسلام آوردن، روحیات خشنی بود. آن مهر و عطوفت و زینت پیغمبر و نرمی و «رحمة للعالمین»، «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» این‌ها نبود. خودت شخصیت شکل گرفته، شاکله شکل گرفته. پیغمبر بنشینم و شما از من توقع داشته باشید یکهو بیایم مثل پیغمبر با همان رحمت و عطوفت و محبت آن‌جوری زندگی کنم. نمی‌شود که.

پیشینه‌ای که جاهلیت برای این گرایش در او ساخته بوده است. این گرایش به آزادی‌خواهی و تکیه به رأی خود و سرکشی در برابر تعبد. تا وقتی که چنین شخصی در جامعه اسلامی همچون یک فرد عادی به سر می‌برده، خطری برای امت شکل نمی‌گرفت. وقتی کسی تعبد ندارد در برابر پیغمبر و سرکشی دارد، رأی خود را می‌خواهد قالب کند، یک وقت یک فرد عادی جامعه است، خب اینجا خطری نیست. خلیفه پیغمبر می‌خواهد بشود، شخصیت اول جامعه. اما وقتی این شخص و یارانش زمام رهبری تجربه اسلامی را صاحب می‌شوند، در چنین هنگامی رهبری این کشتی را به دست می‌گیرد. در این حال خطری را شکل می‌دهند.

اگر آن میراث جاهلی را به این گرایش خودرأیی بیفزاییم، طبیعتاً نتیجه می‌گیریم که این حاکم در بخشی از قضایا و مشکلات خودش بر پایه موروثات جاهلی رفتار می‌کند و نیز بر پایه ته نشست‌های عاطفی و روانی که آباء و اجدادش برایش به جا گذاشته‌اند، نه بر پایه آنی که رسول دعوت برایش به جا گذاشته است. وقتی با این روحیات بیاید، با این خودرأیی بیاید، دیگر فردا عادی شهروند معمولی نیست. با این فکر می‌خواهد زمام جامعه را دست بگیرد، جامعه را هدایت کند. قطعاً به سمتی هدایت می‌کند که مطلوب خودش است، از جنس خودش است، از سنخ خودش است. می‌خواهد افکار خود را در جامعه تبلور دهد. می‌خواهد آینه جامعه، آینه فکر و فرهنگ و عقیده او باشد.

مردم هم که «بر دین ملوکشانند». وقتی یک پادشاه، وقتی یک حاکم، روحی‌اش روحیه سرکشی، عدم تعبد، ایستادگی در برابر وحی و حق بود، سرریز می‌کند به جامعه. مثال ماسک وقتی عرض کردیم رهبر انقلاب فرمودند: «شما ماسک نزنید شما مسئولین.» «مردم، خب وقتی تو ماسک زدن این است بقیه روحیات چیست؟» توی نظم‌پذیری، مسئولیت‌پذیری، تعهد، تعبد در برابر خدا و پیغمبر، «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» معلوم است که آنجا هم هیچ بروزی ندارد. از آن طرف هم که افکار جاهلی را در شخص داریم، از این طرف هم که روحیه سرکشی داریم. جمع این دو تا چی می‌شود؟ مردم به چه طرف سوق داده می‌شوند؟ مردم که خودشان زمینه هر دو تا را داشتند. پیغمبر کلی زحمت کشیده بودند. توی ۱۰ سال کمی فاصله داده بودند از این روحیات جاهلی. یکهو این فنر برمی‌گردد. دیگر به روز اول هم برنمی‌گردد، خیلی به عقب‌تر برمی‌گردد. چون به اسم فرهنگ و وجدان و اخلاق دارد این را به آن‌ها داده می‌شود، نه به اسم بی‌فرهنگی و بی‌وجدانی و بی‌اخلاقی.

این هم مورد، مورد چهارم را می‌خوانیم. ان‌شاءالله توی یک ربعی که وقت باقی مانده ان‌شاءالله بتوانیم نکاتی را عرض بکنیم از این بحث چهارم. و غیر از این جلسه ما که جلسه آخر دهه ولایت است، دو جلسه دیگر می‌ماند که یکیش چهارشنبه همین هفته‌ای که می‌آید و یکی هم چهارشنبه بعد که حالا به نظر می‌رسد شب اول محرم باشد. آن‌قدری که روی تقویم دیدیم، شب اول محرم می‌شود. ما پس دو جلسه دیگر داریم، یعنی شب اول محرممان را هم که حالا یا شب آخر ذی‌الحجه می‌شود یا شب اول محرم، علی ای حال آن جلسه را هم برگزار می‌کنیم. ما توی دو جلسه بعد بخش پنجم را ان‌شاءالله می‌خوانیم که بخش مهم و مفصلی است. بخش پنجم که بخوانیم بحثمان وارد یک دوره جدیدی می‌شود. در همان بحث حکومت امیرالمؤمنین وارد سرفصل جدیدی می‌شویم که ان‌شاءالله عرض می‌کنیم. این جلسه را مقدار که وقت داریم می‌خواهیم مورد چهارم را عرض بکنیم.

عامل چهارم که مردم با همه زحمات پیغمبر از فضای جاهلی فاصله نگرفتند. سه تایش را گفتیم. اولیش این بود که پیغمبر جهشی انجام دادند نه گام. دومش این بود که حاکمی آمد که خودش افکار جاهلی را داشت و اقرار بهش می‌کرد. سومش این بود که حاکمی آمد که خودرأی بود و سرکشی داشت و عدم تعبد داشت. و مورد چهارم می‌رسیم: کسانی که حکومت را بر عهده گرفتند، به گونه الهی آماده نشده بودند. باز برمی‌گردد به حاکم. این‌ها زمینه حرکت معنوی و حرکت الهی در این‌ها نبود. زمامداری می‌خواهد الهی، ربانی. افراد ربانی و الهی نبودند. منکر برخی فضایل نیستیم. مثلاً زهدی ممکن است در برخی افراد بوده، امانت‌داری در برخی افراد بوده، قاطعیت، شجاعت، مثلاً ممکن است بوده. ممکن است این‌ها نیستیم. ولی همه این فضایل باید با یک ملکه‌ای باشد. آن ملکه، ملکه عبودیت، توجه به حق تعالی، خاکساری در برابر خدا، بندگی خالص، ایمان محض. چه کسی را الهی و ربانی می‌کند؟

افزون بر این‌ها، این حاکم هرگز برای حاکم شدن آماده نشده بود. برای حاکمیت آماده نشده بودند. تربیت نشده بودند برای اینکه حاکم بشوند. برای اینکه خلیفه بشوند. یک وقت شما یک کسی را تربیت می‌کنی که بعداً مربی فوتبال بشود. «مرد هزار چهره»، «دو هزار چهره» این‌ها یادتان است؟ لابد اشتباه گرفته بودم. از توی فرودگاه جای دیگر می‌خواست برود به عنوان مربی اشتباه گرفته بودند و آورده بودند. بعد به دور زمین را چند چند صد بار. بعد هم که کارش پیش نمی‌رفت. یک بار چایی روی پایش ریخته بود. تجربه بلند می‌شد. وقتی کسی برای مربی‌گری تربیت نشده باشد، کار وقتی دستش بسپارند. پیغمبر بعد از خودشان فقط می‌خواستند علی رهبر باشد و جز علی کسی را برای رهبری آماده نکرده بودند. گرم نکرده بود برای رهبری. مثل اینکه شما می‌خواهی تعویض کنی، یک بازیکنی توی زمین قوی کار نمی‌کند یا بیمار یا مصدوم است. به یکی می‌گویی پاشو گرم کن. یک نفر فقط گفتی گرم کن، آماده بشود برای جای این توی زمین بیاید. بعد یکهو موقع تعویض یک کسی که اصلاً جزو ذخیره‌ها هم حتی نیست، جزو تماشاچی‌هاست. کاپیتان هم از نقش مهمی هم دارد. بیاید وایسد. آمادگی ندارند، گرم نکرده‌اند، آماده بازی نیست. این اصلاً توی این شرایط قرار نمی‌گیرد. اینجا حاکمانی می‌بینیم که آماده نیستند برای جانشین پیغمبر. چون پیغمبر فقط امیرالمؤمنین را می‌خواستند برای خلافت و حاکمیت در نظر گرفته بودند. می‌خواستند که او حاکم بشود. در نظر نداشتم. این‌ها خودشان آمدند توی میدان. آمادگی نداشتند. تربیت نشده بودند برای این کار. پیش‌زمینه‌ای نداشتند برای اینکه این بار را دوش بکشند.

حاکم مشکلات ویژه خود، رفتار ویژه خود و فرهنگ ویژه خودش را دارد. یک حاکم خاص وقتی در صدر دعوتی نوین با تمدن ویژه و فرهنگی جدید می‌نشیند، ناگزیر باید به صورت پیشینی از نظر فرهنگی و دانشجویی روحی آمادگی آن را داشته باشد که حاکم بشود. تمدنی توی یک فرهنگی می‌خواهید بیاورید، سردمدار کنید. این باید از قبل تربیت می‌شد. مراجع عظام تقلید این‌ها ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۵۰ سال توی حوزه‌ها استخوان خرد کرده‌اند، زحمت کشیده‌اند. توی بازه ۵۰ ساله آرام آرام تربیت شده‌اند برای این جایگاه که این بار را دوش بکشند، مرجع تقلید بشوند. فرض کن طلبه پایه اول، دو هفته طلبه شده، بعد دو هفته بیاییم مرجع تقلیدش کنیم. آنفاکتوس اگر نزند، کهی را دیگر می‌زند. یکهو اصلاً تازه داشت گرم می‌شد که تازه مثلاً «صمدیه» را می‌خواند بتواند بفهمد. مرجع تقلید، دفتر، شهریه، حکم جهاد هم تازه می‌گویند بده. آماده نیست برای آن شرایط. توی یک تمدن، توی یک فرهنگ، یک زمینه پیشینی می‌خواهد، علمی می‌خواهد، خودسازی می‌خواهد، قدرت فکری و مدیریت و راهبری می‌خواهد. این‌ها از قبل باید یک کسی آماده کند. آورده‌ای داشته باشد. مثل فلان وزارت نیست که وزارت را دست بگیر. این می‌گوید: «من آخه بچه بودم یک کمی نقاشی کردم و نمی‌دانم مثلاً تئاتر کار کردم. برای آن یکی وزارت خوبم ولی وزارت آورده می‌خواهد. من ندارم.» بعد رئیسش بهش می‌گوید که: «تو فرزند حضرت زهرایی. مادرت کمکت نمی‌کند؟ تو بگو یا زهرا.» این هم گفت: «یا زهرا.» مهمترین وزارتخانه مملکت را با یک «یا زهرا»، رمز «یا زهرا» گرفتند که ما این تجربه را خودمان هم داریم که می‌شود با یک رمز «یا زهرا» کسی بدون آورده بیاید و مسائل خیلی «ال ای دی» و پست‌های خیلی حساس را دست بگیرد. بله، این‌جوری می‌شود. حالا به هر حال خیلی جدی نگیرید.

آورده می‌خواهد. پیغمبر می‌خواهی بنشینی در اینجا. آمادگی فرهنگی و دانشی را مد نظر دارید، یعنی اینکه او اسلام را فرا نگرفته بود. تلاش نکرده بوده تا اسلام بیاموزد. اسم می‌آورند. من خیلی اصرار به اسم آوردن ندارم و خیلی هم میل به اسم آوردن ندارم. می‌گویند خود فلانی می‌گوید که: «در روزگار رسول خدا، دادوستد در بازارها ما را مشغول کرده بود.» این مشکلی باهاش در میان می‌شده، او پاسخش را نمی‌دانسته. کسی را پیش مهاجرین و انصار می‌فرستاده تا آگاه بشود. یک بار وقتی این خواسته ازش تکرار می‌شود، در برابر مشکلات از ناحیه دینی موضع سلبی می‌گیرد. آقا شما حاکمی، مرجع تقلیدی، رئیسی. «یکی از مهاجرین بپرس، از انصار بپرس.» چند بار ازش پرسیده شد. «هیچی بلد نیستی آخه؟ هیچ فتاوا؟ آیا قرآنی ترجمه چی می‌شود؟» او هم یکی. «چی می‌شود؟ هر چه ازت می‌پرسی می‌گویی نمی‌دانم.» از این کار عز می‌طلبد. آخر برگشت گفت: بنده خدا گفت: «در روزگار رسول خدا، دادوستد در بازارها. پیغمبر منبر که می‌روند این‌ها بودند. پای منبر بازار بودیم.» «مرجع تقلیدی آخه شما؟ بازار بودم. وقت نکردم درس...» شهریه می‌دهی چیست؟ رساله چاپ کردی چیست؟ «بازار بودم.» این هم از منابع اهل سنت است. «از ناحیه رسول خدا بر من پنهان ماند. دادوستد در بازار مرا از ایشان بازداشت.» «مسند ابن حنبل» جلد ۴، صفحه ۴۰۰. «جامع صحیح مسلم» جلد ۶، صفحه ۱۷۹. «صحیح مسلم»، معتبرترین کتاب اهل سنت که هم‌وزن قرآن است. توی این کتاب جلد ۶ این نقل آمده. خلیفه دوم گفته‌اند که: «من وقت نمی‌کردم پیش پیغمبر بروم. علی ابن عباس و این‌ها بودند. من همین چیز بودم دیگر. من بیشتر توی بازار کاسبی... خیلی پیش پیغمبر آمادگی ندارد برای رهبر شدن.»

آری، رسول خدا به آماده‌سازی جمعی از امت برای حکومت بر مردم نپرداخته بود، ولی پیغمبر کسانی را آماده کرد، پیشوایان مشخص از اهل بیت را آماده کرده بود تا حکومت کنند. رسول خدا دو نوع آموزش داشت. ایشان به اصطلاح آخوندی دو بحث داشت، دو تا بحث، دو تا درس، دو سطح درس داشتند. یک آموزش فعالیت آگاه‌سازی در سطح امت بوده که این فعالیت آگاه‌سازی امت در جایگاه رعیت به اندازه فهم و فرهنگ بوده که رعیت آگاه آن را می‌طلبیده. یکیش عمومی بوده، شورای عمومی بوده، خصوصی بوده. آموزش دیگر ایشان در سطح دیگری از آگاه‌سازی برای گزیدگانی بوده که خدای متعال ایشان را برگزیده بود تا برای پیشوایی این تجربه، جانشین ایشان بشوند. آن آگاه‌سازی در سطح پیشوایی و حاکمیت بوده. امیرالمؤمنین مثل سلمان است. این دیگر عمومی نبود، تخصصی بود. حرف‌هایی که برای سلمان می‌زدند، مطالبی که به امیرالمؤمنین می‌گفتند. این دوره، دوره تخصصی است. توی دوره تخصصی برای حاکمیت تربیت شده‌اند مثل امیرالمؤمنین. توی دوره عمومی کسی.

حال آنکه کسانی که پس از رسول خدا حکومت را عهده‌دار شدند، در این سطح به آن‌ها آگاهی داده نشده بود. خود آن‌ها هم خودشان از نظر فکری و فرهنگی به گونه پیشینی برای این سطح آماده نساخته بودند. خودش حاجت فکری و فرهنگی. آیا جز این است که همه می‌دانیم در روزگار ابوبکر و عمر میان صحابه در مسائل روشن اختلاف‌های جدی وجود داشته است؟ آقا دوران خلیفه اول، خلیفه دوم، مردم توی واضحاتی که همه دوران پیغمبر این‌ها را با چشمشان از پیغمبر می‌دیدند، اختلاف پیدا کردند. نماز میت. نماز میت که پیغمبر جلو چشم مردم می‌خواندند. دوران خلیفه اول و دوم اختلافی شد. چند تا تکبیر داشت آقا؟ وضو؟ اختلافی شد. وضویی که آیه قرآن دارد. پیغمبر جلو چشم ملت وضو می‌گرفتند. اختلاف کردند. پیغمبر سر را می‌شستند یا مسح می‌کردند؟ تا این جایش اختلاف شد. رسول خدا سالیانی مقابل چشمشان بهش پرداخته بود. در حکم نماز میت اختلاف می‌کردند. گفتند که بین ۵ تکبیر و هفت تکبیر اختلاف شد. آخر با چهار تکبیر قضیه را کندند. خلیفه دوم اهل سنت چهار تکبیر می‌خواند. هوای نفس است. مثلاً بحث خمس بوده. کینه یک محبتی است، خوشش می‌آید، بدش می‌آید. منفعت شخصی است. انگیزه‌ای باشد برای اینکه اختلاف پیش بیاید. ولی یک بحث کاملاً عبادی صرف. فرقه‌ای نیست. اختلاف سیاسی نیست. هوای نفسی نیست. توی این دیگر چرا اختلاف دارند؟ توی نماز میت دیگر چرا اختلاف دارند؟ خمس اختلاف کردید. اختلاف ندارد. از تمامی زمینه‌های هوای نفسانی و سیاسی و اقتصادی به دور است. پس اختلاف در اینجا حقیقتاً برآمده از نادانی بوده، نه. نمی‌دانسته حکم را. نمی‌داند حکم را. خب وقتی کسی جاهل در این سطح است.

اول «شهرشناس» مفصل بحث کردیم. کسی باید حاکم بشود که آگاه باشد، عالم باشد. مشخصاً طرف صلاحیت ندارد برای اینکه در جایگاه رهبری قرار بگیرد. همچون اختلاف در حکم زمین و غنیمت و خمس هم نبوده که شاید در آن موارد گفته شود اختلاف برآمده از نادانی نیست، برآمده از هوای نفس است. پیکر نماز می‌خواند. مسلمانان همه با پیغمبر نماز می‌خواندند. این عملی آشکار پیش چشمشان بود. با این حال مردم و خلفا در این باره بین خودشان اختلاف کردند که تعداد تکبیرها در نماز میت چند تاست. همه این‌ها برآمده از ناآمادگی پیشینی برای پرداختن به حکومت و رهبری این تجربه بوده. هیچ معنایی ندارد غیر از اینکه بگوییم شخص آمادگی نداشته، آماده نشده بوده برای اینکه همچین باری را دوش بکشد. توی آن جایگاه نبوده. جایگاه می‌دیده و آماده می‌کرده برای آن جایگاه. تربیت می‌کرده خودش را. این یکی از عوامل دیگر است که باعث می‌شود یکهو با یک فروپاشی ما مواجه می‌شویم. کسی بار را دوش می‌کشد که صلاحیت بردن این بار را ندارد. بار زمین می‌خورد. دوران تجربه اسلامی ۱۰ ساله پیغمبر اکرم تا مرز فروپاشی کامل می‌رود و از دوران پیغمبر جز اسمی چیزی نمی‌ماند. از درون کاملاً تهی و تحریف می‌شود. چهار تا عاملش را گفتیم. عامل پنجم می‌ماند.

دهه ولایت را در محضر امیرالمؤمنین و تاریخ امیرالمؤمنین سپری کردیم. ان‌شاءالله در جلسات بعد اگر زنده باشیم و حول و قوه‌ای باشد، به مدد امیرالمؤمنین با عنایت حق تعالی این بحث را ان‌شاءالله ادامه خواهیم داد. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...