معرفی
* چرا امیرالمؤمنین علی ع در شورای شش نفره، حاضر به پیروی از سیره شیخین نشدند؟
* بررسی فقهی و اصولی شورای شش نفره
* ریاست؛ احساس تکلیف یا حب مقام
* شناخت و تشخیص مصلحت و مفسده دشوار است
* تفاوت خلیفه الهی با سیاستبازان
* مصلحتاندیشی امیرالمؤمنین علی ع؛ چرا و چگونه!؟
* نقطه شروع نبرد سیاسی امیرالمؤمنین علی ع
* بررسی فقهی و اصولی شورای شش نفره
* ریاست؛ احساس تکلیف یا حب مقام
* شناخت و تشخیص مصلحت و مفسده دشوار است
* تفاوت خلیفه الهی با سیاستبازان
* مصلحتاندیشی امیرالمؤمنین علی ع؛ چرا و چگونه!؟
* نقطه شروع نبرد سیاسی امیرالمؤمنین علی ع
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا قاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین
در جلسه قبل، بحث تزاحم مطرح شد. اشاراتی شد به این بحث و بنا شد که متن بیانات شهید صدر را با هم بخوانیم تا انشاءالله ببینیم که در تحلیل این مسئله چه میفرمایند. مخالفت امیرمؤمنان (علیه السلام) و مسئله تزاحم، شاید گفته شود این موردی از باب تزاحم و عناوین ثانویه بوده است. چه آسیبی به ایشان میرسید اگر میفرمود: "آری، قبول میکنم با من بیعت کن."؟ همان ماجرای در واقع شورای شش نفره و امیرالمؤمنین که اجازه ندادند (یعنی نفرمودند که من به سنت شیخین عمل میکنم) و همین که نپذیرفتند، باعث شد که خلیفه سوم، عثمان بن عفان، به خلافت رسید و خلافت از امیرالمؤمنین بازداشته شد.
سوالی که هست این است که آیا حضرت از باب توریه میگفتند؟ از باب تقیه میگفتند؟ از باب تزاحم، بالاخره کار مهمتری هست، آن مهمتر را قبول میکردند و عمل میکردند و بر اساس کتاب خدا و سنت رسول او و سنت دو شیخ با عبدالرحمن بن عوف بیعت میکرد؛ بعد بر اساس رأی خود به کار و کلام میپرداخت و عهد خود را با عبدالرحمن بن عوف میشکست؟ یک ترفندی از اینها میزد و اولش میگفت که: "آقا قبول میکنم."، بعد مثل الان میگویند که: "صد روزه درست میکنم." بعد میگویند: "آدم عقلش کم باشد؟ صد روزه اعلام میکنم." یعنی مثلاً انگار بقیه این کاندیداها دچار اختلال مغزی بودند و دستشان کج بود و پاهایشان هم شل بود، لوچ بودند و لنگ بودند و خل بودند و چل بودند. آنها بلد نبودند بعد از صد روز اعلام کنند. یعنی مثلاً مردم رأی دادند به یک کسی، گفتند: "آفرین، تو بلدی که بعد از صد روز اعلام کنی." خاک بر سر آن یکیها کنند که بلد نیستند بعد از هر حَل اعلام کنند. خب دیگر بالاخره حناق که نیست. اینها کنتور هم که نمیاندازد. اینجا، آنجا از ماست میکشند، اینجا کنتور نمیاندازد. دو روز زندگی میکنند. هر چه بیشتر دروغ بگوید، کسی هم کاری به کارش ندارد. خب، این سیاستورز این شکلی به امیرالمؤمنین اشکال میکند که شما چرا مثل ما نبودی؟
ببین علی، سیاست بلد نیستی، سیاست نداری. اینجا آدم اعلام میکند که: "باش، من بر اساس سنت شیخین نگاه میکنم." بعدش میآید، یادشان میرود. مگر حافظه تاریخی مردم چقدر است؟ بعد از سه ماه، بعد از یک سال. آن موقع که رسانهای هم نبوده، تریبونی هم نبوده، یک خطبه نماز جمعه بوده. حرفها هم که از توی همین گفتوگوهای توی بازار، در مغازهها و اینها، حرفها به هم منتشر میشده. بعد از یک ماه، دو ماه، مطالبهای نبوده، پیگیری نبوده، کسی بخواهد کار بکند. هی میگویم الانش که اینها هست، ولی شش ماه، یک سال، همه یادشان میرود که طرف چه گفته. نمیرفتین، قبول نمیکردین. بعد هم یک جوری که نمیفهمیدند، مسیر را عوض میکرد. چرا آن یک کلمه را شما نگفتید که: "بر اساس سنت شیخین عمل میکنم."؟ از باب تزاحم قبول میکردیم. اولویت بیشتری داشت. حکومتداری مگر حکومتداری انقدر مهم نیست که جان امام زمان هم برایش برود؟ حفظ نظام. شما حاضر نشدین یک دروغ بگید؟ چطور میشود؟
زیرا هر شرطی که با کتاب خدا و سنت رسول او مخالف باشد، مردود است. این هم یک قاعده فقهی است: "کل ما خالف کتاب الله..."، هر عهدی که مخالف کتاب خدا باشد، این عهد مردود است و در واقع به این عهد عمل نمیشود. شما اگر یک قراری بگذاری، مثلاً میگویی: "من این خانه را اجاره میدهم به شرط اینکه اینجا کلاس رقص داشته باشی و مثلاً شمای آقا به خانمهای جوان اینجا رقص یاد بدهی." خب، این اجاره اینجا چیست؟ حالا بحثی است که اصل اجاره درست است یا نه، ولی این شرط چی؟ اگر من اجاره را پذیرفتم ولی به این شرط عمل نکردم (یعنی گرفتم این کار را نکردم). او به این شرط به من اجاره داده بود، دوست دارد فضای شادی داشته باشد.
خانه ما دو تا بحث است که اساساً این شرط درست است یا نه. فقها بحث کردهاند که همچین معاملهای درست است که ظاهراً معامله، اصلش اجاره است، ولی این شرط ضمن عقد، شرط ضمن عقد چون مخالف با قرآن، مخالف با شریعت است، به این شرط تعهدی ندارد، عمل نمیکند. حقالناسی هم نیست، بلکه اینجا عمل کردنش مشکل دارد. اجارهاش را، خانه را گرفته، اجارهاش را میدهد. اینجا بلکه میکند هیئت. بله، هیئت. نگیر آن را، شرط نکردی. اینور شرط کردی اینجا کلاس رقص بشود. من به این شرط شما عمل نمیکنم چون مخالف قرآن و سنت است. با آن یکی هم که خودم میخواهم عمل میکنم چون موافق با اختیار من نسبت به این خانه در اجارهاش را میدهم. الان منفعت این خانه در اختیار است.
در کتابهای فقهی مطرح شده. کتاب اجاره هم بحثهای فقهیاش گفته شد و از دو تا کتاب «لمعه» و کتاب «دروس تمهیدیه» مطرح شده و در دسترس عزیزان هست. به هر حال، این یک قاعدهای است در فقه که هر شرطی که مخالف کتاب و سنت باشد، به آن عمل نمیشود. این شرطی هم که اینها گذاشتند که به سنت شیخین عمل کن، این هم مخالف کتاب و سنت امیرالمؤمنین است. اصل حکومت را میپذیرفتند، این شرط هم که مردود بود، اصلاً خودش باطل بود، فی نفسه اصلاً نیاز به ابطال نداشت، نیاز خودش باطل است. به این هم اعتنا نمیکرد و این شرطی بوده که با کتاب خدا و سنت رسولش مخالف بوده و بنابراین مردود است.
چه ضرری؟ آیا این تکلیف شرعی نبوده که رسیدن به خلافت واجب است و مقدمه این واجب به امضای این شرط منحصر است؟ کامل اینجا سنگ تمام گذاشته از بحثهای فقهی و اصولی. زیبا هم. دوستان طلبه هم که بحثهای طلبگی فقه و اصولی دارند، اینجا برایشان شیرین است و ببینند که اینها ثمرات دارد، کاربرد دارد. اینکه بحثهای حلقات و اینها دو تا حلقه کامل بحث شد، حلقه ثالث هم بحث دارد انجام میشود و البته در مقدمات تصمیم داریم انشاءالله میرسیم به حلقه ثالث. ببینیم ثمرات اینها چیست؟ تحلیلش چه شکلی میشود؟ در بحثهای سیاسی کاربرد دارد، در بحثهای تاریخی کاربرد دارد. اینجا در واقع کسی میآید میگوید که: "آقا جان، مگر حکومت واجب نیست؟" مقدمه واجب واجب است. الان اگر حج بر ما واجب باشد، بریم حج. حج ما واجب بود. نشستیم تا حج. بریم دیگر. خب، باید پا شوی بروی حج. پا شوی بروی.
من میگوید: "من رفتم فرودگاه، من را سوار نکرده." شماره ثبت نام کرده بودی؟ مگر بلیط گرفته بودی؟ مگر کاروان داشتی؟ نمیتوانی بگویی که من حج بر من امسال واجب بود، پا شدم دو هفته قبل از حج رفتم فرودگاه مهرآباد. البته حالا از فرودگاه امام میروند حجیها. فرودگاه امام خمینی تهران. رفتم آنجا، هر چه نشستم، هیچ طیارهای ما را سوار نکرد، هواپیما. بنده خدا، اینها از ده سال پیش، بیست سال پیش، اینها ثبت نام کردهاند، از مدتها قبل کاروانشان مشخص شده، پولها را ریختهاند، فیش گرفتهاند، بلیط، همه چی آماده بوده که الان آمدهاند اینجا سوار شوند، پاسپورت داشتند. وقتی بهت میگویند حج واجب است، یعنی پاسپورت گرفتنت واجب است، ثبت نامت واجب است، واجب است. بعد تازه باید آن روز آنجا حاضر باشی، واجب است. هر چه که مقدم است برای رفتن به حج، واجب است. مقدمه واجب واجب است که حالا بحث باز این هم در بحثهای اصولی است که واجب عقلی واجب شرعیه که حالا اینها بحثهای بحثهای تخصصی است، واردش نمیشویم. به هر حال، مقدمه واجب واجب است.
وقتی بهت میگویند: "برو ماه را نگاه کن."، یعنی باید بروی پشت بام، از نردبان بروی بالا. وقتی بابایت بهت میگوید: "برو نان بخر."، یعنی پوشیدن شلوار هم بهت واجب است، عوض کردن لباست واجب است، پاک کردن کفش و دمپایی واجب است، باز کردن در واجب است، بیرون رفتن واجب است، سوار تاکسی شدن واجب است، تا نانوایی رفتن واجب است، در صف ایستادن واجب است، کارت کشیدن واجب است، همراه بردن کارت پول واجب است، در آغوش گرفتن نانها واجب است، تا خانه رساندن، همه اینها واجب است. چرا؟ چون مقدمه است. بابا گفته شب نان اینجا باشد. هر آنچه مقدمه است، واجب است.
حالا گاهی مقدمه منحصر است، یعنی هیچی غیر از این مقدمهاش نیست. مثل اینکه دکتر به شما میگوید: "انار بخور." مثلاً از این اناری که جلوت است، این دستوری که میدهد، این یک شرط بیشتر ندارد. آن هم این است که باید مثلاً بگوییم دیگر پوست بکنی، مثلاً قاچ کنی، باز کنی، بیاوری جلوی دهن، میل کنی. این تنها شرطش این است. نمیتوانی همینجور انار را نگاه کنی، بگویی: "آقا، توی گلویم نمیرود، چکار کنم؟ چرا خورانده نمیشود؟ خورده نمیشود؟" باید برداری، باز کنی، بخوری. مقدمه واجب واجب است. گاهی آن واجب شرط منحصر دارد، یعنی یک مقدمه است، یک شرط، یک سبب. با یک چیز فقط حاصل میشود.
الان یک نفر مثلاً در کاناداست، میگویند: "فلان حرف را بهش بزن." من الان فقط یک فضای مجازی، مثلاً راه دیگری ندارم که بگویم ساعت ده بهش این را بگو. بابای شما مثلاً کاناداست و مثلاً داداش کاناداست. بابایت میگوید که: "کامبی، ساعت ده این را بگو." تنها شرطی که شما داری این است که با فضای مجازی ساعت ده بهش بگویی. هیچ راه دیگری میخواهی بکنی، میخواهی نمیدانم نامه بفرستی برایش. ساعت ده، فقط راهش همین است. این شرط منحصر، مقدمه واجب شرطش منحصر است.
حالا امیرالمؤمنین وظیفه دارند به اسم تشکیل حکومت، این و انبیا و اولیا واجب است. بدون حکومت که دین خدا مستقر نمیشود و اقامه نمیشود. امر خدا اجرا نمیشود. قدرت میخواهد. این وظیفه اهل بیت است. وظیفه همه انبیا و اولیا. "ما ارسلنا رسول الا لیطاع باذن الله." پیغمبری که فرستادیم بر این بود که حرفش را گوش بدهند، اطاعتش را بکنند. "والناس بالقسط" فرستادیم برای اینکه عدل حاکم بشود. قسط قیام بکند. مردم قیام به قسط کنند. آنچه حاکم است بر زندگیشان چیست؟ عدل و قسط باشد.
حالا امیرالمؤمنین است و تشکیل حکومت. تشکیل حکومت واجب است. مقدمهاش چیست؟ اینجا تنها مقدمهای که داریم که هم حضرت بپذیرند این را، تنها راهی که دارد برای اینکه حضرت به حکومت برسد این است که بگویند که: "من به سنت شیخین عمل میکنم." خب، پس تکلیف است دیگر. بعضی خب اینجوری برای خودشان تکلیف درست میکنند، احساس تکلیفشان میشود در چیزهایی که نفع دارد برایشان. کاندیدای اینجا میشوند، رئیس آنجا میشوند که البته گفتیم اصل ریاست از باب تکلیف و اینهاست که اگر واقعاً تکلیف بشود، باید آدم به عهده بگیرد. ولی اینطور تکلیف، اینها از سر قدرتطلبی و ریاستطلبی و حب نفس و حب جاه و این حرفهاست. عمدتاً نود و پنج درصد این شکلی است. چه آدم طیب و طاهری باید باشد که فرار بکند، واقعاً بگذارند روی دوشش. موارد نادری است. معمولاً این است که خودشان میخواهند، دست و پا میزنند. از این احساسها هم زیاد سریع شیطان برای آدم درست میکند.
جوادی، فقه را یاد میگیرم برای اینکه همین جاها را بتوانم خوب جفت و جور کنم برای خودشان. اینجا واجب است و آنجا حرام است و نه، اینجا اگر من اصلاً سنت شیخ را نپذیرم، حرام است. تکلیف واجب است. اینجا بگویم تکلیف. آقا حکومت. بعضی جاها احساس تکلیفشان میشود، جاهای دیگر نه. ارتباطش با خانمش، آنجا خیلی ارتباط، آنجا احساس تکلیف و اینها ندارد. در حرف زدنش با بچهاش، با همکارش، در غیبتش که غیبت نکند، آنجا احساس تکلیف هیچی نمیآید. در تهمت نزدنها، ولی در ریاست، ماشاءالله، اصلاً صبح تا شب پنجاه تا احساس تکلیف اصلاً ازش ترشح میکند. همینجور تکلیف آمده بیرون. جاهای دیگر احساس تکلیفی نیست. به هر حال، این مقدمه واجب است. بنابراین این مقدمه واجب است و به عنوان ثانوی واجب است.
آن چیزی که برداشت میکنند از آیا این امر در آن شرایط واجب نبوده؟ یکی بحث تزاحم شد. یکم بحث مقدمه واجب. از دو تا کانال میخواهند تکلیف بیاورند روی دوش امیرالمؤمنین که: "شما باید بگویی به سنت شیخین عمل میکنم و تک..." پاسخ چیست؟ نه، واجب نیست. چرا واجب نیست؟ زیرا چه تباهی برای اسلام بیش از اینکه حضرت علی (علیه السلام) چنین سخنی بگوید؟ چکار کنید این را؟ اقامه کنی با این کار؟ دین اقامه میشود؟ احکام تابع مصالح و مفاسد است. این هم باز بحث طلبگی است. میگویند که اصلاً واجب شدن یک چیزی به خاطر مصلحتش است. حرام شدن چیزی به خاطر مفسدهاش است. وقتی یک چیزی که ظاهراً تکلیف انجام بدهی، مفسده دارد، همه عقلا، همه متشرعه، همه آدمهای حکیمی که پایبند به شریعت و دیناند و قواعد و مبانی دستشان است، شما را مذمت میکنند، ملامت میکنند، میگویند خرابکاری کردی، میگویند به باد دادی، به هم ریختی. وقتی یک چیزی مفسده دارد، این دیگر تکلیفی نسبت بهش نیست. هر چقدر کار خوبی باشد، هر چقدر کار خوبی مفسده قابل اعتنایی داشته باشد. مفاسد کوچک حالا بله.
الان نماز میخوانیم، روزه میگیریم. روزه میگیریم، میخواهیم مفسدهای دارد دیگر. گفت: "آقا، بهش گفتن که آقا، فلان کار را نکن، ضرر دارد." گفت: "یعنی همین الان ضرر دارد؟" گفت: "نه، به تدریج ضرر دارد." آن هم از علمای یزد، پاسخ به دکتر گفته: "پس تو هم ازدواج نکن. تو ازدواج هم به تدریج ضرر دارد." به تدریج ضرر. بالاخره هر چیزی یک ضرری دارد دیگر. کنار شما نماز هم که میخوانی، استخوانهایت بالا پایین که میشود، اینها بالاخره ساییدگی زانو میآورد. هر کاری بکنی، بالاخره یک تبعاتی دارد. استفاده استهلاکی دارد دیگر. به هر حال استهلاک دارد. بدن مصرف میشود، استفاده میشود. روزه میگیری، پوست لبت خشک میشود، معدهات جمع میشود، آب بدنت کم میشود، قند خونت پایین میآید. اینها بالاخره هست. به این مفاسد انقدر که مفسده نمیگویند.
مفسده جدی اگر باشد، بله. شما همینجور مشکلاتی داری، دیابت داری، هپاتیت داری یا مسائل دیگر. زخم معده داری، اینها مفسده جدی است. نه از اینها که واسه خودشان میبافند. آخه این هر ۲۳ سالهای که نوشابه میخورد با کیک، بهش میگویی: "چرا روزه نیستی؟" میگوید: "زخم معده دارم." من بنازم و زخم معدهای که با نوشابه مشکل ندارد. آن هم نوشابه با کیک. آلومینیوم اگر بریزی، این را ذوبش میکند، معدهاش حذف میکند این را، ولی زخم معده دارد برای روزه. روزهای کوتاهی که الان شده فروردین و اردیبهشت و اینها که هوا هم خوب است و تابستان هم قبلاً بود، الان دیگر نیست. و این بدش مشکل دارد. اینها نه، مفسده جدی.
وقتی یک مفسده جدی داشت، دیگر تکلیف نیست. البته تشخیص اینها کار سختی است. با این هوای نفس ما و اینها، با اینها نمیشود تشخیص داد. سریع نفسمان هم خوشمان میآید، بله مصلحت داریم، بله آن مفسده دارد. "چرا به خانمت این دروغ را گفتی؟" "دروغ مصلحتآمیز." مفسده داشت، مصلحت چی داشت؟ آب چشمت را باز میکردی، این کار را نمیکردی، آبرویت هم نرود. هر غلطی آدم بکند، بعدش که دروغ بگوید، بعد میگوید که مصلحت نبود، مفسدهای داشت، فلان بود. این مصلحت، مفسده کلان جدی. وقتی که خودت مقدماتت را، مقدماتش را خودت پیش بردی، همه کارهایت را کردی، کیف حالت را کردی. آخرش که وقت جواب پس دادنش شده، مفسده دارد. اولش حالی نبود که مفسده دارد این کار؟ آخرش مفسده دارد. آنجا نباید انجام دادی. نه که کارت را کردی، فقط الان گزارش یا وقتی فهمیدند، ازت بازخواست میکنند. الان فقط اینکه راستش را بگوییم، مفسده دارد. از اولش هر کاری میکردیم، مفسده نداشت. مفسده داشت، از اولش نباید اقدام میکردی، مگر اینکه یک کار واجب شرعی مستحب مؤکدی است و واقعاً انسان احتمال مفسده هم نمیدهد، مفسده جدی هم ندارد که عرض کردیم افسانههای مثلاً کوچک و خرد و اینها، آنجا آدم انجام میدهد.
فرهاد، شما روضه امام حسین هم که میگیری، یک عده مسخره میکنند. پیادهروی اربعین هم که میروی، پاها تاول میزند. روزه هم که میگیری، یک کمی بیحال میشوی. کسی جدی نمیگیرد، به اینها اعتنا نمیشود. مفسده کلان: آبروی مسلمانی به خطر میافتد، جان مسلمانی به خطر میافتد، ناموس مسلمانی، حیثیت جمعی مسلمین آسیب میبیند، تحت فشار قرار میگیرند. تازه کار خوبش، نه کارت بدش که الان این بعضی از این مسئولین بیعرضه و فاسد ما و کثیف خبیث، هیچ ابایی ندارند از اینکه هر گندی پشت سر هم بزنند. ذرهای اصلاح ظاهری هم لااقل ندارد که دلمان را خوش کنیم. فقط اینکه از آن ور یک دستوری آمده، از این ور هم باید پیاده بشود. مفاسد و خرابیهایش هم که میبینیم چه وضعی به حال ما درست کرد. البته همهشان اینجوری نیستند. درشان آدم خوب و مؤمن و صالح هم هست، الحمدالله. شاید کم هم نباشد. به هر حال، مراعات این هم نمیکند که هیچ مصلحتی ندارد. آن باز یک مصلحت ظاهری دارد، پشتش چهار تا مفسده است. این هیچ، فقط دستور آمده. دیروز مزدوری، هیچی نیست. وقتی آسیب میزند به کیان مسلمین، در معرض خطر قرار میدهد، آسیب جدی دارد، آسیب عمیق دارد، آسیب بلندمدت دارد، هیچ وجهی ندارد. اینجا دیگر مصلحتی نیست.
احکام تابع مصالح و مفاسد است. امیرالمؤمنین اگر میخواست قبول بکند و بگوید به شیخین عمل میکردم، چه مصلحتی تویش بود؟ که جلسه قبل عرض کردیم، همینقدر اصلاحاتی که انجام داد، بیشتر نمیتوانست انجام بدهد. همینقدرش هم نمیتوانست انجام بدهد و هیچی گیرمان نمیآمد. همین مذاکرهای که ما کردیم، محدود بود فقط به مسئله هستهای بود و مثلاً با مواظبتها و مراعاتهایی بود. جز ضرر محض و خسارت محض، هیچی نداشت. شما فرض کنید ما وارد مذاکرات همهجانبه میشدیم: موشکی، منطقهای، احکام شریعت که داخل قانون اساسی شده و بعد اصل نظام و اصل ولایت فقیه و همه اینها را هم بدهیم، یک پاپاسی گیرمان نمیآید. مردم آمریکا که همه اینها را قبول دارند و پذیرفتهاند، مشکلاتشان حل نشده. این همه دولتهایی که صد برابر این را پذیرفتند، مسئله حل نشده. کشورهای مختلفی که دور و برمان میبینیم: مصر این همه پیمانهای عجیب و غریب امضا کرد، به کجا رسید؟ کشور الجزایر، کشور لیبی، پاکستان، کشورهای عربی منطقه. کیمیا برایشان تعبیر میکنند به گاو شیرده. دو هفته بعد فارسی حرف میزنیم. پذیرفتن که نان و ثمراتش چیست؟ هیچ خاصیتی ندارد. ضررهای بیشماری هم.
تشخیص مصلحت و مفسده ظاهراً یک دلخوشی یکی دارد. بعضی آدمهای چی باید بگوییم؟ کمعمق، بیبصیرت، تعبیر بهتری همیشه برایش به کار برد. نادان، تعبیر تندتری همیشه به کار برد که دیگر حالا خیلی نمیخواهیم سمت آن تعابیر. اینها فکر میکنند که مثلاً اگر نان بخورانند، بوس بفرستند، شستشویی نشان بدهند، به علامت لایک، درست میشود. عدم تشخیص این قدرت ذهنی و فکری و قدرت ایمانی و قدرت عقلی نیست. این را بهش میگویند "سفیه". این را بهش میگویند "مهجور". بعضی مهجور سیاسی، مهجور با "ه جیمی". بعضی سفیه سیاسی. قرآن در مورد کسانی که از سنت حضرت ابراهیم رو برمیگردانند، میفرماید: "و من یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه". کسی که خودش خودش را سفیه کرده، کیف ملت ابراهیم را برمیگرداند غیر از اونی که خودش خودش را سفیه کرد.
به اینها میگوید سفیه سیاسی و اقتصادی، سفیه مدیریتی. سفیه مصالح صحیح نمیتواند تشخیص دهد. این فقط به همین منفعتهای آنی حیوانی زودگذر، علفی که جلو دهانش میگیرند، فقط همینقدر میفهمد و به همین فقط فکر میکند. فقط با همین میتواند تشخیص بدهد و تحلیل کند. جز این هیچی نمیفهمد. ولو این علف تهش هم زهرمار باشد و وبا داشته باشد و سرطان توش باشد و بعدش صد تا شلاق باشد و بعدش هم اصلاً دارد علف میدهد که سرت را ببرد. میگوید: "گور پدر سربریدن. الان علف خوشمزه است. من الان گشنهام. علف میخواهم. هدفش ترد است، بوی خوب دارد. پنج دقیقه بعد هر چه میشود به درک که میشود. دارد من را چاقم میکند که سرم را ببرد. الان شکمم سیر میشود." این قدرت تحلیل کسی است که نمیتواند مصلحت و مفسده را تشخیص بدهد. ولی امیرالمؤمنین نه، او بر قله عالم نشسته. او مصالح و مفاسد، همهاش جلو چشمش است. تا ابد را نگاه میکند.
از امام صادق (علیه السلام) روایت در کتاب جهاد وسائل الشیعه، از روایت بسیار زیبای ماست. خیلی روایت عمیق و درخور توجه. حضرت فرمودند که میتوانست امیرالمؤمنین به اسارت ببرد. خانوادههایی که مسلمینی که باهاشان جنگید، در محارب بودن، در جنگ جمل، در جنگ صفین، در جنگ نهروان، میتوانست اسیر بگیرد. ولی این کار را نکرد. اعلام کرد که ما اگر با مسلمین جنگیدیم، از مسلمین اسیر نمیگیریم. به اسارت نگرفت کسی از مسلمین. حضرت فرمودند که چون یک نگاهی کرد امیرالمؤمنین به آینده و دید الان حکومت امیرالمؤمنین است. چند سال بعد حکومت عوض میشود. آن دوران میشود دوران معاویه، میشود دوران یزید. اگر ما اینجا سنگ بنایش را گذاشتیم، وقت بعدیها هم میآیند، شیعیان را به اسارت میبرند به مناسبت و اد بهانه. حضرت چون میدید در آینده اوضاع چطور میشود، اینجا مسیر را عوض کرد. یعنی خیلی از کارها را حضرت نکرد به خاطر اینکه صد سال بعد این چه اثراتی دارد؟ هفتاد سال بعد چه خواهد شد؟
نگاه کلان مصلحت و مفسده را دیدن یک حکمتی، یک عمقی میخواهد، یک ژرفای علمی که آن سینه امیرالمؤمنین نگاه میکند تا ابد مصالح و مفاسد را و تا ابد میبیند. شما از امام معصوم الان حاجت که میخواهی، حضرت حاجت شما را یا میدهند یا الان میدهند یا فردا میدهند یا دو هفته بعد. نه، نمیدهند، نداریم. یا خودش را میدهند یا بهترش را میدهند. هیچ وقت نگویید به ما ندادند، نمیدهند، نداریم. اینجا یا همین الان میدهند یا همین را میدهند یا فردا میدهند یا بهترش را میدهند یا بعداً میدهند یا بهتر یا مساوی. یا در دنیا میدهند یا در آخرت میدهند. هیچ سوخت و سوزی این نیست که میدهند. به مصالح و مفاسد شما تا ابد نگاه میکنند که میدهند. مگر دیگر اصرار و لجاجتهایی که آدم میکند و آنجا دیگر رزقش عوض میشود و یک چیزی جلویش میاندازند و که بعداً بیچاره میشود و میآید فقط جیغ و داد میکند که این را خواستیم، این میشود.
تشخیص مصالح و مفاسد در موضعگیریهای سیاسی هم امیرالمؤمنین مسائل کلان را نگاه میکند. مصلحت و مفسده را این شکلی میبیند. اگر امیرالمؤمنین میپذیرفت که به سنت شیخین عمل کند، چی میشد؟ چه اتفاقی میافتاد؟ چه مصلحتی داشت؟ هیچ مصلحتی نداشت. مفسده محض. فقط حضرت خودش را خراب میکرد. فقط خودش را شریک در خرابیهایی میکرد که دیگران به بار آورده بودند، در انحرافی که دیگران درست کرده بودند. امیرالمؤمنین باید یک نقطه سالم پیراسته بماند که بعداً بیایند به آن کانون رو بیاورند برای بازگشت از انحراف.
چه خاصیتی برای امیرالمؤمنین، چه قدرتی دستور میداد و اگر میخواست اینجا دروغ بگوید، ۲۵ سال خانهنشین میشد که الان بخواهد اینجا دروغ بگوید. این همه سال که حالا تا ماجرای شورای شش نفره، این همه سال خانهنشین شد و دم برنیاورد در زمان خلیفه اول و خلیفه دوم سالهای طولانی. خب برای چی باید این همه سال میگذشت؟ همان روز اول میآمد یک دروغی میگفت. از همان روز اول نمیگذاشت حکومت دست دیگران بیفتد. همان اول کار خودش را بین اینها محبوب میکرد، جا میکرد. کار از دست اینها قاپیدن مگر سیاستبازی کاری دارد؟ خصوصاً برای کسی مثل امیرالمؤمنین. به آن علم سرشارش هم نباشد، لااقل به این هوش سرشارش که هست، به این تجربههای او که هست. این هوشی که امیرالمؤمنین دارد، نگاههای معنوی نگاه نمیکند با مقام نورانیت و مقام قرب به او نگاه نمیکند. خلیفهاللهی را نگاه نمیکند. همین مقام ظاهریش، هوشی که او دارد، بلد است همه اینها را. عمر و عاص سگ کی باشد که بخواهد بیاید روبروی امیرالمؤمنین هوشی از خودش نشان بدهد، رکب بزند به امیرالمؤمنین.
هوش هوش. امیرالمؤمنین دو تا دسیسه درست میکرد، اینها را به جان هم میانداخت. دو تا بامبول و پاپوش درست میکرد، همه اینها را به جان هم انداخت. بعد خودش را آلترناتیو نشان میداد، جایگزین و ناجی نشان میداد. میآمد آن وسط همه رأیها را برای خودش میخرید. فضا را برمیگرداند. تک و تنها رفت نشست در خانه سالهای سال، دم برنیاورد. چرا از این حربه استفاده نمیکند؟ برای اینکه او دنبال قدرت این شکلی نیست. نمیخواهد رئیس بشود. دنبال پیش بردن مردم، دنبال مردم، دنبال سیر دادن مردم است. اینها چشمبندی است. اینها سرکار گذاشتن مردم است. اینها بازی دادن مردم است. اینها غافل کردن مردم است. او میخواهد به مردم توجه بدهد، نه غفلت.
سیاسیون معمولاً در سایه غفلت مردم رشد میکنند، ولی خلیفه الهی و حاکم الهی هیچ وقت در سایه غفلت مردم رشد نمیکند. در سایه توجه مردم رشد میکند. این سیاسیون معمولاً وقتی رشد میکنند که غریزههای حیوانی مردم را ضریب میدهند. در انتخاباتها میآیند میگویند: "اینها میآیند از پایین تنه شما را محروم میکنند، دیوار میکشند، فلان میکنند." همه شعارها در حد پایین تنه است. تحت غریزه حیوانی، بهیمیت مردم را فعال میکند که رأی بیاورد در سایه غفلت مردم. سرکار گذاشتن مردم، چشمبندی، حواسپرتی. هر چه بیشتر حواس مردم را پرت بکند، بیشتر بهش اقبال میشود. مثل این شعبدهبازی که هر چه بیشتر مردم را سرکار میگذارند، فریب میدهند.
مردم شما ببینید طرفدار یک کسی که بیاید یک ساعت شعبدهبازی کند، خرگوش در بیاورد، الاغ کند، این بیشتر مخاطبش و پای حرفش مینشینند، برنامهاش را نگاه میکنند یا اونی که بیاید یک ساعت مردم را به تفکر وادار کند؟ اینکه یک ساعت به تفکر وادار میکند، دو نفر برنامهاش را نگاه میکنند. شبکه چهار. یکی میشود شبکههای بعضی شبکههای دیگر که حالا کار تفریح و سرگرمی. خب، مخاطبین شبکه نسیم کجا؟ مخاطبین شبکه چهار کجا؟ هر دو تایش هم محترم است. هر دو تایش هم برنامههای خوب دارد. هر دو تایش هم شاید برنامههای بد داشته باشد. سرگرمی را با توجه نمیشود مقایسه کرد. خب، همین میزان طرفدارهای امیرالمؤمنین، طرفدارهای دیگران. معاویه از معاویه چی میخواهند؟ سرگرمی. از علی چی میخواهند؟ توجه. چند نفر حاضرند تن بدهند به توجه؟ دنبال توجه؟
او مصلحتی که میخواهد چیست؟ مصلحت این توجه و تذکر است. انبیا آمدهاند. "انما انت مذکر." کار انبیا تذکر است. توجه دادن است. حواس جمع کردن است. تو خلیفه خدایی، تو انسانی، تو مسئولی، تو بندهای، وظیفهای داری در برابر رب خودت. اینجا روزگار گذرا و موقت است. اینجا ممر شماست برای مقرتان. باید برنامهریزی کنید. از اینجا توشه بردارید بروید. اینجا دارالزرع است، به قول جناب ملاصدرا که از این زیاد تعبیر میکند به دارالزروع. تعبیر خیلی قشنگی هم هست. عالم دنیا دارالزرع است. در مفاتیح الغیب و جاهای دیگر که در ذهن من است، ایشان تعبیر به دارالزرع میکند. اینجا دارالزرع است. انبیا آمدهاند به ما بگویند اینجا دارالزرع است. اینجا محل توشه جمع کردن، توشه برای ملاقات، توشه برای حرکت است. اینجا وقت نداریم برای اینکه سرمان را گرم کنیم، حواسمان پرت بشود.
چند نفر تن میدهند به این؟ چند نفر از این حرف خوششان میآید؟ دفتر سرگرمی چقدر است؟ دفتر واقعیت. واقعیت. جذابیت. این دو تا روبروی هم است. علی آمده برای اینکه مردم را به واقعیت برساند، به حقیقت سیر بدهد. این تلخ است برای نفس. "ان الحق ثقیل مر و ان الباطل خفیف حل." پیامبر اکرم به ابوذر فرموده: "هم تلخ است هم سنگین." باطل هم سبک است هم شیرین. راحت. باطل همیشه راحت. باطل سختی ندارد. هتل مؤونه ندارد. دردسر ندارد. حق که دردسر دارد، سختی دارد، تلخی دارد. میخواهی وزن اضافه کنی؟ چقدر تلخ است؟ چقدر سخت است؟ میخواهی وزن کم کنی. شما بخواهی الان انواع اقسام مریضیها را بگیری. شما میخواهی کبد چرب باشد، چربی خونت بالا باشد. سختی دارد؟ میخواهی کبد چرب را درمان کن. این مصیبت دارد. مرگ را جلو چشمت میآورد. همیشه حق تلخ و سنگین.
امیرالمؤمنین دنبال مصلحت. مصلحت چیست؟ حق است. پیشبرد حق است. این هم تلخ است، این هم سنگین است. لذا با چشمبندی کارمان پیش نمیرود. با فریب مردم کارش پیش نمیرود. با توجه. یک وقتهایی باید فرصت بدهی مردم سرشان به سنگ بخورد. وقتی حرف ما را متوجه نمیشوند. وقتی حرف علی را نمیفهمند، و چکار کرد؟ باید فرصت داد تجربه تاریخی برایشان حاصل بشود که ببین این محصول انتخاب تو است. این محصول ولایتی است که تو بهش تن دادی. این محصول این است که حرف من را نپذیرفتی. حرف من را افراط دانستی، تندروی دانستی، ماجراجویی دانستی. خب، اینها این مسیری که خودت خواستی و خوشت آمد، نفست برایش جذاب است. خب، حالا چی شد؟ چی گیرت؟
بعضی میفهمند. بعضی همین هم نمیفهمند که اینها حتی تا خود جهنم بروند، تا خود آن لحظه هیچی نمیفهمند. حالا فهمید. "لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر." اگر عقل داشتیم، حالیمان میشد، جهنم نمیافتادیم. "ما کنا من اصحاب السعیر." اگر حرف حالیمان میشد، حرف گوش میدادیم، اینجور اینجا نمیافتادیم. جهنمی. بعد مدتی تجربه حاصل میشود برایشان. کما اینکه بعد عثمان آمدند در امیرالمؤمنین را زدند. یک طیف ایشان. حالا همان را هم چقدر فهمیده بودند؟ چقدر دغدغه برایشان حاصل شده بود؟ خب، آن هم باز زیاد نبود. پس مصلحت او این است. او حالا بیاید خودش را شریک دیگران کند که اینها خوردند و بردند. حالا به پای ما نوشته بشود یک دروغی. حالا بیاییم خاصیتش چیست؟ مردم را متوجه میکند. حواس جمع میکند. از غفلت در میآورد. امشب فریب است یا در همین فریبی که خوردند، امتداد پیدا میکند، وضعشان کش پیدا میکند، بیشتر فرو میروند در این فریبها.
من اگر بخواهم حرفی بزنم که مردم را در این مسیر غلط، در این جهلشان، در این غفلتشان تقویت بکند. آنی که گفتند دروغ بگو و توریه کن مال اینجا نیست. آنجایی که مصلحتی تویش است، دروغی میگویی، دفع یک جهالتی میکنی. این الان هیچی، هیچ رقم حالیش نمیشود. این جهل از او برطرف نمیشود. تنها راهش این است که اینجا شما این دروغ را بگویی. این غفلت از او برداشته نمیشود. آقا، یک کسی دکتر نمیآید. دکتر هم باید بیاید آمپول بخورد. این میمیرد. این بچه الان بیمار است، نمیآید آمپول بخورد. شما باید اینجا توریه کنی یا دیگر چاره نداری، دروغ میگویی. میگوید: "چشمت را ببند. الان میخواهم مثلاً یک شکلات بزنم توی دستت." آمپول میزنند توی دستش. حالا یک کاکائو مثلاً از آن ور آمپول بزنیم بهش. گفتم: "تا حالا سوزن خوردی؟" گفت: "نه." گفتم: "انقدر سوزن خوشمزه است." با هم سوزن میخوریم. این بچه هم چشمش را بست و بغل ما تا حالا آمپول نخورده بود. توی دستش آمپول را زدند به ما و او. "به به به چقدر خوب است." فریب است، ولی فریب در جریان یک حق است. چون یک حق را حالیش نمیشود، تن نمیدهد. یک فریبی میدهیم برای اینکه در این تقویت بشود، قرار بگیرد کنار. موارد خاصی است. فریبش هم در واقع فریب شیطانی و جاهلانه نیست. فریب در واقع یک تفننی است یا عوض کردن فضایی است و عملاً کارش را دارد آدم میکند و یک جوری فقط دارد یک نشاطی کنار کار میدهد که آن تلخی کار را بگیرد. وگرنه اصل کار را فریب نداده.
یعنی ما آنجا بچه را فریب ندادیم. یعنی میدانم دکتر و پیش دکتر، طبعاً ناز و نوازش آنجوری نیست. یک اتفاقی میخواهد رقم بخورد. به هر حال خیلی نمیخورد اتفاق شیرینی باشد. ولی خب فکر میکرد که مثلاً آن اتفاقی که حالا ظاهراً تلخ است، شیرینیش میچربد به تلخیش. ولی دید نه، تلخیش میچربد. ولی خب با یک بازیهایی تلخیش مهار شد. اینجور فریبهایی اشکال ندارد که یک کمی تلخی آن کار را در این حال بهش میفهماند که این تلخ بود. با این بازی تلخی را ازت گرفتند. یک وقتی کلاً یک چیز تلخ را شیرین نشان میدهند، کلاً یک چیز شیرین را تلخ نشان میدهند. این فریب، فریب معاویه صفتی و عمرو عاصگونه است و این فریب شیطانی است. این در مسیر حق هیچ جایی ندارد، جایگاهی ندارد. این خودش مفسده است. این هیچ مصلحتی ندارد. هیچ کار حقی با این پیش نمیرود. این همان پای باطل است. هیچ وقت حق روی پای باطل قرار نمیگیرد، با پای باطل پیش نمیرود. "ما ظفر من ظفر الاثم به و الغلبه بالشر مغلوم." کار خوبی بکنی با شر. میخواهی یک خیری برسانی، کسی که بخواهد با شر غالب بشود، این پیروز نشده. این همیشه مغلوب، شکست خورده.
خب، ببینید امیرالمؤمنین چکار کردند. اگر علی چنین سخنی میگفت، اینگونه آن برنامه به سرانجام و ثابت میشد. نظریه اسلامی برای زندگی اجتماعی همان نظریهای بوده که آن کجروان در آن جایگاه ارائه کرده بودند. اینجور مهر تأیید پای آن مکانیزم و آن سیستم که یعنی اصلاً تجربه اسلامی همان منطقه پیغمبر، همان کاری بود که خلفای اول و دوم کردند. این متن شریعت است. این متن دین است. این همان سبک زندگی اسلامی است. این همان تمدنی است که ما به خاطرش جهاد کردیم و قیام. خسارت محض بود. این کار امیرالمؤمنین یک دروغ ساده و ظاهری نبود که یک کلمه بگوید، بعداً ندید بگیرد. این تن دادن به یک هیمنه وسیعی بود. یک دستگاه فکری جدیدی که روبروی پیغمبر قرار میگیرد. یک دستگاه سیاسی، دستگاه معنوی که هیچ پشتوانه الهی و وحیانی ندارد. مورد تأیید نبود. گفتیم و بعداً هم شرح خواهیم داد که در سخنرانی هفتم، هشتم و نهمشان میآید که الان ما در سخنرانی پنجم شهید صدر هستیم.
گفتیم که بازگشت تجربه اسلامی به راه راست خود در دورهای بسیار طولانی هم هرگز امکان نداشته. پنجاه سال هم اگر امیرالمؤمنین حکومت صاف و ساده، تر و تمیز، شستهرفته داشت بعد از خلیفه اول و دوم، اصلاحات آنچنانی انجام نمیداد. چه برسد به اینکه بیاید بگوید: "من ادامه همان دو تا هستم." باید بخواهد اصلاحات کند. "من به سنت آن دو تا عمل میکنم." بعد بخواهد مسیر اینها را عوض کند. اینجا که نگفت و مردم آمدند التماس کردند، کامیاب نبود. مگر چقدر موفقیت حاصل شد برای امیرالمؤمنین؟ اینکه همه شرایط به نفع او بود. این مرد آمدند به پای افتادند، اینها به زور بیعت کردند، اینها به دست و پایش افتادند. او از موضع قدرت حرف زد. تک تک کارهایی که میخواست دست بگذارد برای اصلاح، سر و صدا بلند میشد. هزار و یکی مانع. ادامه شیخین هم بعد میخواست اصلاح بکند اینها را؟ مگر میشود؟ و اصلاً مسدود میشد مسیر بازگشت از انحراف تا ابد. حالا لااقل بابش باز است. لااقل امام زمان میتوانند بیایند یک جاده بازی دارم الان که دیگر اگر آنجور میشد دیگر همین هم نبود.
حتی اگر امیرمؤمنان (علیه السلام) پس از عمر خلافت را به عهده میگرفت. بنابراین اگر امیرمؤمنان خلافت را به عهده میگیرد، بنابراین اگر امیرمؤمنان در آن دوره خلافت را پذیرفت، جز زیان چیزی نبود. این کار به معنی تأیید پیشواییهای کجرو بود. این کار بدین معنا بود که عملکرد دو خلیفه جزئی از نظریه اسلامی برای زندگی اجتماعی است. یعنی هر چه این دو نفر، جز متن شریعت است. همان چیزی که پیغمبر میخواست. همان چیزی که قرآن بر او نازل شد. این نبود، به وضوح این نبود. اما نپذیرفتن خلافت به خودی خود بخشی از ارائه نظریه دیگری برای زندگی اجتماعی بر پایه اسلام بود. کمترین کاری که امیرالمؤمنین میتوانست بکند در مبارزه با این انحراف، این بود که: "من رسم من درش ندمم. من امضایش نکنم. من دستخطی از من نباشد." لااقل این کمترین کاری بود که امیرالمؤمنین میتوانست بکند. بیشترین فایده را داشت در زمان خودش و در اندازه خودش امیرالمؤمنین انجام دادند.
پس امام از اینجا نبرد را آغاز کرد و سپس در روزگار عثمان نبرد سیاسی ایشان به طور آشکارتر نمایان شد. اولین قدم مبارزه امیرالمؤمنین با انحراف کجروی همین نپذیرفتن این بود. تن ندادن به این بود. شریک نشدن در این کجرویها بود. بعد در زمان عثمان این مسیر را حضرت ادامه داد با یک دست بازتری، با یک زبان بازتری. راحتتر میتوانست موضع بگیرد چون خلیفه سوم ادامه شیخین بود و حالا کارهای او در امتداد شیخین تعریف میشد و این خرابکاریها آسیب میزد به حیثیت شیخین. خروجی کار شیخین به حساب میآمد و خودش را در نقطه مقابل قرار میداد و با زبان بازتری میگفت: "این از اسلام نیست. این از پیغمبر نیست." این نبود که امام از امت و آرزوهای امت و ستمدیدگی امت از عثمان سخن میگفت و عثمان را بر حذرش میداشت و خدا و روزهای خداوند و آخرت و رسول خدا را به او متذکر میشد. اما عثمان پند نپذیرفت.
به هر حال، امیرالمؤمنین نبرد سیاسی خودشان را ادامه دادند. در زمان عثمان گفتیم تا پایان عمر خلیفه دوم حضرت نبرد سیاسیشان هیچ کار نمایان و آشکاری درش دیده نمیشود که رهبر انقلاب میفرمایند که همه دورههای ائمه مبارزه سیاسی درش به وضوح دیده میشود، غیر از همین دوره از امیرالمؤمنین که هیچ مبارزه سیاسی نمیبینیم. هیچ رنگ و بوی مبارزه در این دوره خلیفه اول و دوم در سیره امیرالمؤمنین نیست. بعدش چرا. که شهید صدر حالا میفرمایند که بعدش اولین نقطه مقابله امیرالمؤمنین و نقطه فعالیت سیاسی و نبرد سیاسی همین بود که زیر بار شورای شش نفره نرفتند و همین حرف را نپذیرفتند که: "من به سنت شیخین عمل بکنم." در ادامه در دوران عثمان نصیحتهای او، حرفهای او، مواضع صریح او، میترساند او را از خدا، از قیامت. "چی میخواهی جواب بدهی؟" این نهیبها، این تذکرها که گوش ما البته خریدار نبود. اینها شد امتداد و ادامه نبرد سیاسی امیرالمؤمنین (علیه السلام).
بحث دیگری را ما اینجا خواهیم داشت در مورد اینکه چرا امیرالمؤمنین درنگ کردند برای نبرد سیاسی با حکومت. دلایلی داشت که امیرالمؤمنین پیشتاز نبودند و شتابزده عمل نکردند. شتابان کار نکردند و با درنگ کار کردند. این را انشاءالله در جلسات بعد بهش بیشتر خواهیم پرداخت.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا قاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین
در جلسه قبل، بحث تزاحم مطرح شد. اشاراتی شد به این بحث و بنا شد که متن بیانات شهید صدر را با هم بخوانیم تا انشاءالله ببینیم که در تحلیل این مسئله چه میفرمایند. مخالفت امیرمؤمنان (علیه السلام) و مسئله تزاحم، شاید گفته شود این موردی از باب تزاحم و عناوین ثانویه بوده است. چه آسیبی به ایشان میرسید اگر میفرمود: "آری، قبول میکنم با من بیعت کن."؟ همان ماجرای در واقع شورای شش نفره و امیرالمؤمنین که اجازه ندادند (یعنی نفرمودند که من به سنت شیخین عمل میکنم) و همین که نپذیرفتند، باعث شد که خلیفه سوم، عثمان بن عفان، به خلافت رسید و خلافت از امیرالمؤمنین بازداشته شد.
سوالی که هست این است که آیا حضرت از باب توریه میگفتند؟ از باب تقیه میگفتند؟ از باب تزاحم، بالاخره کار مهمتری هست، آن مهمتر را قبول میکردند و عمل میکردند و بر اساس کتاب خدا و سنت رسول او و سنت دو شیخ با عبدالرحمن بن عوف بیعت میکرد؛ بعد بر اساس رأی خود به کار و کلام میپرداخت و عهد خود را با عبدالرحمن بن عوف میشکست؟ یک ترفندی از اینها میزد و اولش میگفت که: "آقا قبول میکنم."، بعد مثل الان میگویند که: "صد روزه درست میکنم." بعد میگویند: "آدم عقلش کم باشد؟ صد روزه اعلام میکنم." یعنی مثلاً انگار بقیه این کاندیداها دچار اختلال مغزی بودند و دستشان کج بود و پاهایشان هم شل بود، لوچ بودند و لنگ بودند و خل بودند و چل بودند. آنها بلد نبودند بعد از صد روز اعلام کنند. یعنی مثلاً مردم رأی دادند به یک کسی، گفتند: "آفرین، تو بلدی که بعد از صد روز اعلام کنی." خاک بر سر آن یکیها کنند که بلد نیستند بعد از هر حَل اعلام کنند. خب دیگر بالاخره حناق که نیست. اینها کنتور هم که نمیاندازد. اینجا، آنجا از ماست میکشند، اینجا کنتور نمیاندازد. دو روز زندگی میکنند. هر چه بیشتر دروغ بگوید، کسی هم کاری به کارش ندارد. خب، این سیاستورز این شکلی به امیرالمؤمنین اشکال میکند که شما چرا مثل ما نبودی؟
ببین علی، سیاست بلد نیستی، سیاست نداری. اینجا آدم اعلام میکند که: "باش، من بر اساس سنت شیخین نگاه میکنم." بعدش میآید، یادشان میرود. مگر حافظه تاریخی مردم چقدر است؟ بعد از سه ماه، بعد از یک سال. آن موقع که رسانهای هم نبوده، تریبونی هم نبوده، یک خطبه نماز جمعه بوده. حرفها هم که از توی همین گفتوگوهای توی بازار، در مغازهها و اینها، حرفها به هم منتشر میشده. بعد از یک ماه، دو ماه، مطالبهای نبوده، پیگیری نبوده، کسی بخواهد کار بکند. هی میگویم الانش که اینها هست، ولی شش ماه، یک سال، همه یادشان میرود که طرف چه گفته. نمیرفتین، قبول نمیکردین. بعد هم یک جوری که نمیفهمیدند، مسیر را عوض میکرد. چرا آن یک کلمه را شما نگفتید که: "بر اساس سنت شیخین عمل میکنم."؟ از باب تزاحم قبول میکردیم. اولویت بیشتری داشت. حکومتداری مگر حکومتداری انقدر مهم نیست که جان امام زمان هم برایش برود؟ حفظ نظام. شما حاضر نشدین یک دروغ بگید؟ چطور میشود؟
زیرا هر شرطی که با کتاب خدا و سنت رسول او مخالف باشد، مردود است. این هم یک قاعده فقهی است: "کل ما خالف کتاب الله..."، هر عهدی که مخالف کتاب خدا باشد، این عهد مردود است و در واقع به این عهد عمل نمیشود. شما اگر یک قراری بگذاری، مثلاً میگویی: "من این خانه را اجاره میدهم به شرط اینکه اینجا کلاس رقص داشته باشی و مثلاً شمای آقا به خانمهای جوان اینجا رقص یاد بدهی." خب، این اجاره اینجا چیست؟ حالا بحثی است که اصل اجاره درست است یا نه، ولی این شرط چی؟ اگر من اجاره را پذیرفتم ولی به این شرط عمل نکردم (یعنی گرفتم این کار را نکردم). او به این شرط به من اجاره داده بود، دوست دارد فضای شادی داشته باشد.
خانه ما دو تا بحث است که اساساً این شرط درست است یا نه. فقها بحث کردهاند که همچین معاملهای درست است که ظاهراً معامله، اصلش اجاره است، ولی این شرط ضمن عقد، شرط ضمن عقد چون مخالف با قرآن، مخالف با شریعت است، به این شرط تعهدی ندارد، عمل نمیکند. حقالناسی هم نیست، بلکه اینجا عمل کردنش مشکل دارد. اجارهاش را، خانه را گرفته، اجارهاش را میدهد. اینجا بلکه میکند هیئت. بله، هیئت. نگیر آن را، شرط نکردی. اینور شرط کردی اینجا کلاس رقص بشود. من به این شرط شما عمل نمیکنم چون مخالف قرآن و سنت است. با آن یکی هم که خودم میخواهم عمل میکنم چون موافق با اختیار من نسبت به این خانه در اجارهاش را میدهم. الان منفعت این خانه در اختیار است.
در کتابهای فقهی مطرح شده. کتاب اجاره هم بحثهای فقهیاش گفته شد و از دو تا کتاب «لمعه» و کتاب «دروس تمهیدیه» مطرح شده و در دسترس عزیزان هست. به هر حال، این یک قاعدهای است در فقه که هر شرطی که مخالف کتاب و سنت باشد، به آن عمل نمیشود. این شرطی هم که اینها گذاشتند که به سنت شیخین عمل کن، این هم مخالف کتاب و سنت امیرالمؤمنین است. اصل حکومت را میپذیرفتند، این شرط هم که مردود بود، اصلاً خودش باطل بود، فی نفسه اصلاً نیاز به ابطال نداشت، نیاز خودش باطل است. به این هم اعتنا نمیکرد و این شرطی بوده که با کتاب خدا و سنت رسولش مخالف بوده و بنابراین مردود است.
چه ضرری؟ آیا این تکلیف شرعی نبوده که رسیدن به خلافت واجب است و مقدمه این واجب به امضای این شرط منحصر است؟ کامل اینجا سنگ تمام گذاشته از بحثهای فقهی و اصولی. زیبا هم. دوستان طلبه هم که بحثهای طلبگی فقه و اصولی دارند، اینجا برایشان شیرین است و ببینند که اینها ثمرات دارد، کاربرد دارد. اینکه بحثهای حلقات و اینها دو تا حلقه کامل بحث شد، حلقه ثالث هم بحث دارد انجام میشود و البته در مقدمات تصمیم داریم انشاءالله میرسیم به حلقه ثالث. ببینیم ثمرات اینها چیست؟ تحلیلش چه شکلی میشود؟ در بحثهای سیاسی کاربرد دارد، در بحثهای تاریخی کاربرد دارد. اینجا در واقع کسی میآید میگوید که: "آقا جان، مگر حکومت واجب نیست؟" مقدمه واجب واجب است. الان اگر حج بر ما واجب باشد، بریم حج. حج ما واجب بود. نشستیم تا حج. بریم دیگر. خب، باید پا شوی بروی حج. پا شوی بروی.
من میگوید: "من رفتم فرودگاه، من را سوار نکرده." شماره ثبت نام کرده بودی؟ مگر بلیط گرفته بودی؟ مگر کاروان داشتی؟ نمیتوانی بگویی که من حج بر من امسال واجب بود، پا شدم دو هفته قبل از حج رفتم فرودگاه مهرآباد. البته حالا از فرودگاه امام میروند حجیها. فرودگاه امام خمینی تهران. رفتم آنجا، هر چه نشستم، هیچ طیارهای ما را سوار نکرد، هواپیما. بنده خدا، اینها از ده سال پیش، بیست سال پیش، اینها ثبت نام کردهاند، از مدتها قبل کاروانشان مشخص شده، پولها را ریختهاند، فیش گرفتهاند، بلیط، همه چی آماده بوده که الان آمدهاند اینجا سوار شوند، پاسپورت داشتند. وقتی بهت میگویند حج واجب است، یعنی پاسپورت گرفتنت واجب است، ثبت نامت واجب است، واجب است. بعد تازه باید آن روز آنجا حاضر باشی، واجب است. هر چه که مقدم است برای رفتن به حج، واجب است. مقدمه واجب واجب است که حالا بحث باز این هم در بحثهای اصولی است که واجب عقلی واجب شرعیه که حالا اینها بحثهای بحثهای تخصصی است، واردش نمیشویم. به هر حال، مقدمه واجب واجب است.
وقتی بهت میگویند: "برو ماه را نگاه کن."، یعنی باید بروی پشت بام، از نردبان بروی بالا. وقتی بابایت بهت میگوید: "برو نان بخر."، یعنی پوشیدن شلوار هم بهت واجب است، عوض کردن لباست واجب است، پاک کردن کفش و دمپایی واجب است، باز کردن در واجب است، بیرون رفتن واجب است، سوار تاکسی شدن واجب است، تا نانوایی رفتن واجب است، در صف ایستادن واجب است، کارت کشیدن واجب است، همراه بردن کارت پول واجب است، در آغوش گرفتن نانها واجب است، تا خانه رساندن، همه اینها واجب است. چرا؟ چون مقدمه است. بابا گفته شب نان اینجا باشد. هر آنچه مقدمه است، واجب است.
حالا گاهی مقدمه منحصر است، یعنی هیچی غیر از این مقدمهاش نیست. مثل اینکه دکتر به شما میگوید: "انار بخور." مثلاً از این اناری که جلوت است، این دستوری که میدهد، این یک شرط بیشتر ندارد. آن هم این است که باید مثلاً بگوییم دیگر پوست بکنی، مثلاً قاچ کنی، باز کنی، بیاوری جلوی دهن، میل کنی. این تنها شرطش این است. نمیتوانی همینجور انار را نگاه کنی، بگویی: "آقا، توی گلویم نمیرود، چکار کنم؟ چرا خورانده نمیشود؟ خورده نمیشود؟" باید برداری، باز کنی، بخوری. مقدمه واجب واجب است. گاهی آن واجب شرط منحصر دارد، یعنی یک مقدمه است، یک شرط، یک سبب. با یک چیز فقط حاصل میشود.
الان یک نفر مثلاً در کاناداست، میگویند: "فلان حرف را بهش بزن." من الان فقط یک فضای مجازی، مثلاً راه دیگری ندارم که بگویم ساعت ده بهش این را بگو. بابای شما مثلاً کاناداست و مثلاً داداش کاناداست. بابایت میگوید که: "کامبی، ساعت ده این را بگو." تنها شرطی که شما داری این است که با فضای مجازی ساعت ده بهش بگویی. هیچ راه دیگری میخواهی بکنی، میخواهی نمیدانم نامه بفرستی برایش. ساعت ده، فقط راهش همین است. این شرط منحصر، مقدمه واجب شرطش منحصر است.
حالا امیرالمؤمنین وظیفه دارند به اسم تشکیل حکومت، این و انبیا و اولیا واجب است. بدون حکومت که دین خدا مستقر نمیشود و اقامه نمیشود. امر خدا اجرا نمیشود. قدرت میخواهد. این وظیفه اهل بیت است. وظیفه همه انبیا و اولیا. "ما ارسلنا رسول الا لیطاع باذن الله." پیغمبری که فرستادیم بر این بود که حرفش را گوش بدهند، اطاعتش را بکنند. "والناس بالقسط" فرستادیم برای اینکه عدل حاکم بشود. قسط قیام بکند. مردم قیام به قسط کنند. آنچه حاکم است بر زندگیشان چیست؟ عدل و قسط باشد.
حالا امیرالمؤمنین است و تشکیل حکومت. تشکیل حکومت واجب است. مقدمهاش چیست؟ اینجا تنها مقدمهای که داریم که هم حضرت بپذیرند این را، تنها راهی که دارد برای اینکه حضرت به حکومت برسد این است که بگویند که: "من به سنت شیخین عمل میکنم." خب، پس تکلیف است دیگر. بعضی خب اینجوری برای خودشان تکلیف درست میکنند، احساس تکلیفشان میشود در چیزهایی که نفع دارد برایشان. کاندیدای اینجا میشوند، رئیس آنجا میشوند که البته گفتیم اصل ریاست از باب تکلیف و اینهاست که اگر واقعاً تکلیف بشود، باید آدم به عهده بگیرد. ولی اینطور تکلیف، اینها از سر قدرتطلبی و ریاستطلبی و حب نفس و حب جاه و این حرفهاست. عمدتاً نود و پنج درصد این شکلی است. چه آدم طیب و طاهری باید باشد که فرار بکند، واقعاً بگذارند روی دوشش. موارد نادری است. معمولاً این است که خودشان میخواهند، دست و پا میزنند. از این احساسها هم زیاد سریع شیطان برای آدم درست میکند.
جوادی، فقه را یاد میگیرم برای اینکه همین جاها را بتوانم خوب جفت و جور کنم برای خودشان. اینجا واجب است و آنجا حرام است و نه، اینجا اگر من اصلاً سنت شیخ را نپذیرم، حرام است. تکلیف واجب است. اینجا بگویم تکلیف. آقا حکومت. بعضی جاها احساس تکلیفشان میشود، جاهای دیگر نه. ارتباطش با خانمش، آنجا خیلی ارتباط، آنجا احساس تکلیف و اینها ندارد. در حرف زدنش با بچهاش، با همکارش، در غیبتش که غیبت نکند، آنجا احساس تکلیف هیچی نمیآید. در تهمت نزدنها، ولی در ریاست، ماشاءالله، اصلاً صبح تا شب پنجاه تا احساس تکلیف اصلاً ازش ترشح میکند. همینجور تکلیف آمده بیرون. جاهای دیگر احساس تکلیفی نیست. به هر حال، این مقدمه واجب است. بنابراین این مقدمه واجب است و به عنوان ثانوی واجب است.
آن چیزی که برداشت میکنند از آیا این امر در آن شرایط واجب نبوده؟ یکی بحث تزاحم شد. یکم بحث مقدمه واجب. از دو تا کانال میخواهند تکلیف بیاورند روی دوش امیرالمؤمنین که: "شما باید بگویی به سنت شیخین عمل میکنم و تک..." پاسخ چیست؟ نه، واجب نیست. چرا واجب نیست؟ زیرا چه تباهی برای اسلام بیش از اینکه حضرت علی (علیه السلام) چنین سخنی بگوید؟ چکار کنید این را؟ اقامه کنی با این کار؟ دین اقامه میشود؟ احکام تابع مصالح و مفاسد است. این هم باز بحث طلبگی است. میگویند که اصلاً واجب شدن یک چیزی به خاطر مصلحتش است. حرام شدن چیزی به خاطر مفسدهاش است. وقتی یک چیزی که ظاهراً تکلیف انجام بدهی، مفسده دارد، همه عقلا، همه متشرعه، همه آدمهای حکیمی که پایبند به شریعت و دیناند و قواعد و مبانی دستشان است، شما را مذمت میکنند، ملامت میکنند، میگویند خرابکاری کردی، میگویند به باد دادی، به هم ریختی. وقتی یک چیزی مفسده دارد، این دیگر تکلیفی نسبت بهش نیست. هر چقدر کار خوبی باشد، هر چقدر کار خوبی مفسده قابل اعتنایی داشته باشد. مفاسد کوچک حالا بله.
الان نماز میخوانیم، روزه میگیریم. روزه میگیریم، میخواهیم مفسدهای دارد دیگر. گفت: "آقا، بهش گفتن که آقا، فلان کار را نکن، ضرر دارد." گفت: "یعنی همین الان ضرر دارد؟" گفت: "نه، به تدریج ضرر دارد." آن هم از علمای یزد، پاسخ به دکتر گفته: "پس تو هم ازدواج نکن. تو ازدواج هم به تدریج ضرر دارد." به تدریج ضرر. بالاخره هر چیزی یک ضرری دارد دیگر. کنار شما نماز هم که میخوانی، استخوانهایت بالا پایین که میشود، اینها بالاخره ساییدگی زانو میآورد. هر کاری بکنی، بالاخره یک تبعاتی دارد. استفاده استهلاکی دارد دیگر. به هر حال استهلاک دارد. بدن مصرف میشود، استفاده میشود. روزه میگیری، پوست لبت خشک میشود، معدهات جمع میشود، آب بدنت کم میشود، قند خونت پایین میآید. اینها بالاخره هست. به این مفاسد انقدر که مفسده نمیگویند.
مفسده جدی اگر باشد، بله. شما همینجور مشکلاتی داری، دیابت داری، هپاتیت داری یا مسائل دیگر. زخم معده داری، اینها مفسده جدی است. نه از اینها که واسه خودشان میبافند. آخه این هر ۲۳ سالهای که نوشابه میخورد با کیک، بهش میگویی: "چرا روزه نیستی؟" میگوید: "زخم معده دارم." من بنازم و زخم معدهای که با نوشابه مشکل ندارد. آن هم نوشابه با کیک. آلومینیوم اگر بریزی، این را ذوبش میکند، معدهاش حذف میکند این را، ولی زخم معده دارد برای روزه. روزهای کوتاهی که الان شده فروردین و اردیبهشت و اینها که هوا هم خوب است و تابستان هم قبلاً بود، الان دیگر نیست. و این بدش مشکل دارد. اینها نه، مفسده جدی.
وقتی یک مفسده جدی داشت، دیگر تکلیف نیست. البته تشخیص اینها کار سختی است. با این هوای نفس ما و اینها، با اینها نمیشود تشخیص داد. سریع نفسمان هم خوشمان میآید، بله مصلحت داریم، بله آن مفسده دارد. "چرا به خانمت این دروغ را گفتی؟" "دروغ مصلحتآمیز." مفسده داشت، مصلحت چی داشت؟ آب چشمت را باز میکردی، این کار را نمیکردی، آبرویت هم نرود. هر غلطی آدم بکند، بعدش که دروغ بگوید، بعد میگوید که مصلحت نبود، مفسدهای داشت، فلان بود. این مصلحت، مفسده کلان جدی. وقتی که خودت مقدماتت را، مقدماتش را خودت پیش بردی، همه کارهایت را کردی، کیف حالت را کردی. آخرش که وقت جواب پس دادنش شده، مفسده دارد. اولش حالی نبود که مفسده دارد این کار؟ آخرش مفسده دارد. آنجا نباید انجام دادی. نه که کارت را کردی، فقط الان گزارش یا وقتی فهمیدند، ازت بازخواست میکنند. الان فقط اینکه راستش را بگوییم، مفسده دارد. از اولش هر کاری میکردیم، مفسده نداشت. مفسده داشت، از اولش نباید اقدام میکردی، مگر اینکه یک کار واجب شرعی مستحب مؤکدی است و واقعاً انسان احتمال مفسده هم نمیدهد، مفسده جدی هم ندارد که عرض کردیم افسانههای مثلاً کوچک و خرد و اینها، آنجا آدم انجام میدهد.
فرهاد، شما روضه امام حسین هم که میگیری، یک عده مسخره میکنند. پیادهروی اربعین هم که میروی، پاها تاول میزند. روزه هم که میگیری، یک کمی بیحال میشوی. کسی جدی نمیگیرد، به اینها اعتنا نمیشود. مفسده کلان: آبروی مسلمانی به خطر میافتد، جان مسلمانی به خطر میافتد، ناموس مسلمانی، حیثیت جمعی مسلمین آسیب میبیند، تحت فشار قرار میگیرند. تازه کار خوبش، نه کارت بدش که الان این بعضی از این مسئولین بیعرضه و فاسد ما و کثیف خبیث، هیچ ابایی ندارند از اینکه هر گندی پشت سر هم بزنند. ذرهای اصلاح ظاهری هم لااقل ندارد که دلمان را خوش کنیم. فقط اینکه از آن ور یک دستوری آمده، از این ور هم باید پیاده بشود. مفاسد و خرابیهایش هم که میبینیم چه وضعی به حال ما درست کرد. البته همهشان اینجوری نیستند. درشان آدم خوب و مؤمن و صالح هم هست، الحمدالله. شاید کم هم نباشد. به هر حال، مراعات این هم نمیکند که هیچ مصلحتی ندارد. آن باز یک مصلحت ظاهری دارد، پشتش چهار تا مفسده است. این هیچ، فقط دستور آمده. دیروز مزدوری، هیچی نیست. وقتی آسیب میزند به کیان مسلمین، در معرض خطر قرار میدهد، آسیب جدی دارد، آسیب عمیق دارد، آسیب بلندمدت دارد، هیچ وجهی ندارد. اینجا دیگر مصلحتی نیست.
احکام تابع مصالح و مفاسد است. امیرالمؤمنین اگر میخواست قبول بکند و بگوید به شیخین عمل میکردم، چه مصلحتی تویش بود؟ که جلسه قبل عرض کردیم، همینقدر اصلاحاتی که انجام داد، بیشتر نمیتوانست انجام بدهد. همینقدرش هم نمیتوانست انجام بدهد و هیچی گیرمان نمیآمد. همین مذاکرهای که ما کردیم، محدود بود فقط به مسئله هستهای بود و مثلاً با مواظبتها و مراعاتهایی بود. جز ضرر محض و خسارت محض، هیچی نداشت. شما فرض کنید ما وارد مذاکرات همهجانبه میشدیم: موشکی، منطقهای، احکام شریعت که داخل قانون اساسی شده و بعد اصل نظام و اصل ولایت فقیه و همه اینها را هم بدهیم، یک پاپاسی گیرمان نمیآید. مردم آمریکا که همه اینها را قبول دارند و پذیرفتهاند، مشکلاتشان حل نشده. این همه دولتهایی که صد برابر این را پذیرفتند، مسئله حل نشده. کشورهای مختلفی که دور و برمان میبینیم: مصر این همه پیمانهای عجیب و غریب امضا کرد، به کجا رسید؟ کشور الجزایر، کشور لیبی، پاکستان، کشورهای عربی منطقه. کیمیا برایشان تعبیر میکنند به گاو شیرده. دو هفته بعد فارسی حرف میزنیم. پذیرفتن که نان و ثمراتش چیست؟ هیچ خاصیتی ندارد. ضررهای بیشماری هم.
تشخیص مصلحت و مفسده ظاهراً یک دلخوشی یکی دارد. بعضی آدمهای چی باید بگوییم؟ کمعمق، بیبصیرت، تعبیر بهتری همیشه برایش به کار برد. نادان، تعبیر تندتری همیشه به کار برد که دیگر حالا خیلی نمیخواهیم سمت آن تعابیر. اینها فکر میکنند که مثلاً اگر نان بخورانند، بوس بفرستند، شستشویی نشان بدهند، به علامت لایک، درست میشود. عدم تشخیص این قدرت ذهنی و فکری و قدرت ایمانی و قدرت عقلی نیست. این را بهش میگویند "سفیه". این را بهش میگویند "مهجور". بعضی مهجور سیاسی، مهجور با "ه جیمی". بعضی سفیه سیاسی. قرآن در مورد کسانی که از سنت حضرت ابراهیم رو برمیگردانند، میفرماید: "و من یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه". کسی که خودش خودش را سفیه کرده، کیف ملت ابراهیم را برمیگرداند غیر از اونی که خودش خودش را سفیه کرد.
به اینها میگوید سفیه سیاسی و اقتصادی، سفیه مدیریتی. سفیه مصالح صحیح نمیتواند تشخیص دهد. این فقط به همین منفعتهای آنی حیوانی زودگذر، علفی که جلو دهانش میگیرند، فقط همینقدر میفهمد و به همین فقط فکر میکند. فقط با همین میتواند تشخیص بدهد و تحلیل کند. جز این هیچی نمیفهمد. ولو این علف تهش هم زهرمار باشد و وبا داشته باشد و سرطان توش باشد و بعدش صد تا شلاق باشد و بعدش هم اصلاً دارد علف میدهد که سرت را ببرد. میگوید: "گور پدر سربریدن. الان علف خوشمزه است. من الان گشنهام. علف میخواهم. هدفش ترد است، بوی خوب دارد. پنج دقیقه بعد هر چه میشود به درک که میشود. دارد من را چاقم میکند که سرم را ببرد. الان شکمم سیر میشود." این قدرت تحلیل کسی است که نمیتواند مصلحت و مفسده را تشخیص بدهد. ولی امیرالمؤمنین نه، او بر قله عالم نشسته. او مصالح و مفاسد، همهاش جلو چشمش است. تا ابد را نگاه میکند.
از امام صادق (علیه السلام) روایت در کتاب جهاد وسائل الشیعه، از روایت بسیار زیبای ماست. خیلی روایت عمیق و درخور توجه. حضرت فرمودند که میتوانست امیرالمؤمنین به اسارت ببرد. خانوادههایی که مسلمینی که باهاشان جنگید، در محارب بودن، در جنگ جمل، در جنگ صفین، در جنگ نهروان، میتوانست اسیر بگیرد. ولی این کار را نکرد. اعلام کرد که ما اگر با مسلمین جنگیدیم، از مسلمین اسیر نمیگیریم. به اسارت نگرفت کسی از مسلمین. حضرت فرمودند که چون یک نگاهی کرد امیرالمؤمنین به آینده و دید الان حکومت امیرالمؤمنین است. چند سال بعد حکومت عوض میشود. آن دوران میشود دوران معاویه، میشود دوران یزید. اگر ما اینجا سنگ بنایش را گذاشتیم، وقت بعدیها هم میآیند، شیعیان را به اسارت میبرند به مناسبت و اد بهانه. حضرت چون میدید در آینده اوضاع چطور میشود، اینجا مسیر را عوض کرد. یعنی خیلی از کارها را حضرت نکرد به خاطر اینکه صد سال بعد این چه اثراتی دارد؟ هفتاد سال بعد چه خواهد شد؟
نگاه کلان مصلحت و مفسده را دیدن یک حکمتی، یک عمقی میخواهد، یک ژرفای علمی که آن سینه امیرالمؤمنین نگاه میکند تا ابد مصالح و مفاسد را و تا ابد میبیند. شما از امام معصوم الان حاجت که میخواهی، حضرت حاجت شما را یا میدهند یا الان میدهند یا فردا میدهند یا دو هفته بعد. نه، نمیدهند، نداریم. یا خودش را میدهند یا بهترش را میدهند. هیچ وقت نگویید به ما ندادند، نمیدهند، نداریم. اینجا یا همین الان میدهند یا همین را میدهند یا فردا میدهند یا بهترش را میدهند یا بعداً میدهند یا بهتر یا مساوی. یا در دنیا میدهند یا در آخرت میدهند. هیچ سوخت و سوزی این نیست که میدهند. به مصالح و مفاسد شما تا ابد نگاه میکنند که میدهند. مگر دیگر اصرار و لجاجتهایی که آدم میکند و آنجا دیگر رزقش عوض میشود و یک چیزی جلویش میاندازند و که بعداً بیچاره میشود و میآید فقط جیغ و داد میکند که این را خواستیم، این میشود.
تشخیص مصالح و مفاسد در موضعگیریهای سیاسی هم امیرالمؤمنین مسائل کلان را نگاه میکند. مصلحت و مفسده را این شکلی میبیند. اگر امیرالمؤمنین میپذیرفت که به سنت شیخین عمل کند، چی میشد؟ چه اتفاقی میافتاد؟ چه مصلحتی داشت؟ هیچ مصلحتی نداشت. مفسده محض. فقط حضرت خودش را خراب میکرد. فقط خودش را شریک در خرابیهایی میکرد که دیگران به بار آورده بودند، در انحرافی که دیگران درست کرده بودند. امیرالمؤمنین باید یک نقطه سالم پیراسته بماند که بعداً بیایند به آن کانون رو بیاورند برای بازگشت از انحراف.
چه خاصیتی برای امیرالمؤمنین، چه قدرتی دستور میداد و اگر میخواست اینجا دروغ بگوید، ۲۵ سال خانهنشین میشد که الان بخواهد اینجا دروغ بگوید. این همه سال که حالا تا ماجرای شورای شش نفره، این همه سال خانهنشین شد و دم برنیاورد در زمان خلیفه اول و خلیفه دوم سالهای طولانی. خب برای چی باید این همه سال میگذشت؟ همان روز اول میآمد یک دروغی میگفت. از همان روز اول نمیگذاشت حکومت دست دیگران بیفتد. همان اول کار خودش را بین اینها محبوب میکرد، جا میکرد. کار از دست اینها قاپیدن مگر سیاستبازی کاری دارد؟ خصوصاً برای کسی مثل امیرالمؤمنین. به آن علم سرشارش هم نباشد، لااقل به این هوش سرشارش که هست، به این تجربههای او که هست. این هوشی که امیرالمؤمنین دارد، نگاههای معنوی نگاه نمیکند با مقام نورانیت و مقام قرب به او نگاه نمیکند. خلیفهاللهی را نگاه نمیکند. همین مقام ظاهریش، هوشی که او دارد، بلد است همه اینها را. عمر و عاص سگ کی باشد که بخواهد بیاید روبروی امیرالمؤمنین هوشی از خودش نشان بدهد، رکب بزند به امیرالمؤمنین.
هوش هوش. امیرالمؤمنین دو تا دسیسه درست میکرد، اینها را به جان هم میانداخت. دو تا بامبول و پاپوش درست میکرد، همه اینها را به جان هم انداخت. بعد خودش را آلترناتیو نشان میداد، جایگزین و ناجی نشان میداد. میآمد آن وسط همه رأیها را برای خودش میخرید. فضا را برمیگرداند. تک و تنها رفت نشست در خانه سالهای سال، دم برنیاورد. چرا از این حربه استفاده نمیکند؟ برای اینکه او دنبال قدرت این شکلی نیست. نمیخواهد رئیس بشود. دنبال پیش بردن مردم، دنبال مردم، دنبال سیر دادن مردم است. اینها چشمبندی است. اینها سرکار گذاشتن مردم است. اینها بازی دادن مردم است. اینها غافل کردن مردم است. او میخواهد به مردم توجه بدهد، نه غفلت.
سیاسیون معمولاً در سایه غفلت مردم رشد میکنند، ولی خلیفه الهی و حاکم الهی هیچ وقت در سایه غفلت مردم رشد نمیکند. در سایه توجه مردم رشد میکند. این سیاسیون معمولاً وقتی رشد میکنند که غریزههای حیوانی مردم را ضریب میدهند. در انتخاباتها میآیند میگویند: "اینها میآیند از پایین تنه شما را محروم میکنند، دیوار میکشند، فلان میکنند." همه شعارها در حد پایین تنه است. تحت غریزه حیوانی، بهیمیت مردم را فعال میکند که رأی بیاورد در سایه غفلت مردم. سرکار گذاشتن مردم، چشمبندی، حواسپرتی. هر چه بیشتر حواس مردم را پرت بکند، بیشتر بهش اقبال میشود. مثل این شعبدهبازی که هر چه بیشتر مردم را سرکار میگذارند، فریب میدهند.
مردم شما ببینید طرفدار یک کسی که بیاید یک ساعت شعبدهبازی کند، خرگوش در بیاورد، الاغ کند، این بیشتر مخاطبش و پای حرفش مینشینند، برنامهاش را نگاه میکنند یا اونی که بیاید یک ساعت مردم را به تفکر وادار کند؟ اینکه یک ساعت به تفکر وادار میکند، دو نفر برنامهاش را نگاه میکنند. شبکه چهار. یکی میشود شبکههای بعضی شبکههای دیگر که حالا کار تفریح و سرگرمی. خب، مخاطبین شبکه نسیم کجا؟ مخاطبین شبکه چهار کجا؟ هر دو تایش هم محترم است. هر دو تایش هم برنامههای خوب دارد. هر دو تایش هم شاید برنامههای بد داشته باشد. سرگرمی را با توجه نمیشود مقایسه کرد. خب، همین میزان طرفدارهای امیرالمؤمنین، طرفدارهای دیگران. معاویه از معاویه چی میخواهند؟ سرگرمی. از علی چی میخواهند؟ توجه. چند نفر حاضرند تن بدهند به توجه؟ دنبال توجه؟
او مصلحتی که میخواهد چیست؟ مصلحت این توجه و تذکر است. انبیا آمدهاند. "انما انت مذکر." کار انبیا تذکر است. توجه دادن است. حواس جمع کردن است. تو خلیفه خدایی، تو انسانی، تو مسئولی، تو بندهای، وظیفهای داری در برابر رب خودت. اینجا روزگار گذرا و موقت است. اینجا ممر شماست برای مقرتان. باید برنامهریزی کنید. از اینجا توشه بردارید بروید. اینجا دارالزرع است، به قول جناب ملاصدرا که از این زیاد تعبیر میکند به دارالزروع. تعبیر خیلی قشنگی هم هست. عالم دنیا دارالزرع است. در مفاتیح الغیب و جاهای دیگر که در ذهن من است، ایشان تعبیر به دارالزرع میکند. اینجا دارالزرع است. انبیا آمدهاند به ما بگویند اینجا دارالزرع است. اینجا محل توشه جمع کردن، توشه برای ملاقات، توشه برای حرکت است. اینجا وقت نداریم برای اینکه سرمان را گرم کنیم، حواسمان پرت بشود.
چند نفر تن میدهند به این؟ چند نفر از این حرف خوششان میآید؟ دفتر سرگرمی چقدر است؟ دفتر واقعیت. واقعیت. جذابیت. این دو تا روبروی هم است. علی آمده برای اینکه مردم را به واقعیت برساند، به حقیقت سیر بدهد. این تلخ است برای نفس. "ان الحق ثقیل مر و ان الباطل خفیف حل." پیامبر اکرم به ابوذر فرموده: "هم تلخ است هم سنگین." باطل هم سبک است هم شیرین. راحت. باطل همیشه راحت. باطل سختی ندارد. هتل مؤونه ندارد. دردسر ندارد. حق که دردسر دارد، سختی دارد، تلخی دارد. میخواهی وزن اضافه کنی؟ چقدر تلخ است؟ چقدر سخت است؟ میخواهی وزن کم کنی. شما بخواهی الان انواع اقسام مریضیها را بگیری. شما میخواهی کبد چرب باشد، چربی خونت بالا باشد. سختی دارد؟ میخواهی کبد چرب را درمان کن. این مصیبت دارد. مرگ را جلو چشمت میآورد. همیشه حق تلخ و سنگین.
امیرالمؤمنین دنبال مصلحت. مصلحت چیست؟ حق است. پیشبرد حق است. این هم تلخ است، این هم سنگین است. لذا با چشمبندی کارمان پیش نمیرود. با فریب مردم کارش پیش نمیرود. با توجه. یک وقتهایی باید فرصت بدهی مردم سرشان به سنگ بخورد. وقتی حرف ما را متوجه نمیشوند. وقتی حرف علی را نمیفهمند، و چکار کرد؟ باید فرصت داد تجربه تاریخی برایشان حاصل بشود که ببین این محصول انتخاب تو است. این محصول ولایتی است که تو بهش تن دادی. این محصول این است که حرف من را نپذیرفتی. حرف من را افراط دانستی، تندروی دانستی، ماجراجویی دانستی. خب، اینها این مسیری که خودت خواستی و خوشت آمد، نفست برایش جذاب است. خب، حالا چی شد؟ چی گیرت؟
بعضی میفهمند. بعضی همین هم نمیفهمند که اینها حتی تا خود جهنم بروند، تا خود آن لحظه هیچی نمیفهمند. حالا فهمید. "لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر." اگر عقل داشتیم، حالیمان میشد، جهنم نمیافتادیم. "ما کنا من اصحاب السعیر." اگر حرف حالیمان میشد، حرف گوش میدادیم، اینجور اینجا نمیافتادیم. جهنمی. بعد مدتی تجربه حاصل میشود برایشان. کما اینکه بعد عثمان آمدند در امیرالمؤمنین را زدند. یک طیف ایشان. حالا همان را هم چقدر فهمیده بودند؟ چقدر دغدغه برایشان حاصل شده بود؟ خب، آن هم باز زیاد نبود. پس مصلحت او این است. او حالا بیاید خودش را شریک دیگران کند که اینها خوردند و بردند. حالا به پای ما نوشته بشود یک دروغی. حالا بیاییم خاصیتش چیست؟ مردم را متوجه میکند. حواس جمع میکند. از غفلت در میآورد. امشب فریب است یا در همین فریبی که خوردند، امتداد پیدا میکند، وضعشان کش پیدا میکند، بیشتر فرو میروند در این فریبها.
من اگر بخواهم حرفی بزنم که مردم را در این مسیر غلط، در این جهلشان، در این غفلتشان تقویت بکند. آنی که گفتند دروغ بگو و توریه کن مال اینجا نیست. آنجایی که مصلحتی تویش است، دروغی میگویی، دفع یک جهالتی میکنی. این الان هیچی، هیچ رقم حالیش نمیشود. این جهل از او برطرف نمیشود. تنها راهش این است که اینجا شما این دروغ را بگویی. این غفلت از او برداشته نمیشود. آقا، یک کسی دکتر نمیآید. دکتر هم باید بیاید آمپول بخورد. این میمیرد. این بچه الان بیمار است، نمیآید آمپول بخورد. شما باید اینجا توریه کنی یا دیگر چاره نداری، دروغ میگویی. میگوید: "چشمت را ببند. الان میخواهم مثلاً یک شکلات بزنم توی دستت." آمپول میزنند توی دستش. حالا یک کاکائو مثلاً از آن ور آمپول بزنیم بهش. گفتم: "تا حالا سوزن خوردی؟" گفت: "نه." گفتم: "انقدر سوزن خوشمزه است." با هم سوزن میخوریم. این بچه هم چشمش را بست و بغل ما تا حالا آمپول نخورده بود. توی دستش آمپول را زدند به ما و او. "به به به چقدر خوب است." فریب است، ولی فریب در جریان یک حق است. چون یک حق را حالیش نمیشود، تن نمیدهد. یک فریبی میدهیم برای اینکه در این تقویت بشود، قرار بگیرد کنار. موارد خاصی است. فریبش هم در واقع فریب شیطانی و جاهلانه نیست. فریب در واقع یک تفننی است یا عوض کردن فضایی است و عملاً کارش را دارد آدم میکند و یک جوری فقط دارد یک نشاطی کنار کار میدهد که آن تلخی کار را بگیرد. وگرنه اصل کار را فریب نداده.
یعنی ما آنجا بچه را فریب ندادیم. یعنی میدانم دکتر و پیش دکتر، طبعاً ناز و نوازش آنجوری نیست. یک اتفاقی میخواهد رقم بخورد. به هر حال خیلی نمیخورد اتفاق شیرینی باشد. ولی خب فکر میکرد که مثلاً آن اتفاقی که حالا ظاهراً تلخ است، شیرینیش میچربد به تلخیش. ولی دید نه، تلخیش میچربد. ولی خب با یک بازیهایی تلخیش مهار شد. اینجور فریبهایی اشکال ندارد که یک کمی تلخی آن کار را در این حال بهش میفهماند که این تلخ بود. با این بازی تلخی را ازت گرفتند. یک وقتی کلاً یک چیز تلخ را شیرین نشان میدهند، کلاً یک چیز شیرین را تلخ نشان میدهند. این فریب، فریب معاویه صفتی و عمرو عاصگونه است و این فریب شیطانی است. این در مسیر حق هیچ جایی ندارد، جایگاهی ندارد. این خودش مفسده است. این هیچ مصلحتی ندارد. هیچ کار حقی با این پیش نمیرود. این همان پای باطل است. هیچ وقت حق روی پای باطل قرار نمیگیرد، با پای باطل پیش نمیرود. "ما ظفر من ظفر الاثم به و الغلبه بالشر مغلوم." کار خوبی بکنی با شر. میخواهی یک خیری برسانی، کسی که بخواهد با شر غالب بشود، این پیروز نشده. این همیشه مغلوب، شکست خورده.
خب، ببینید امیرالمؤمنین چکار کردند. اگر علی چنین سخنی میگفت، اینگونه آن برنامه به سرانجام و ثابت میشد. نظریه اسلامی برای زندگی اجتماعی همان نظریهای بوده که آن کجروان در آن جایگاه ارائه کرده بودند. اینجور مهر تأیید پای آن مکانیزم و آن سیستم که یعنی اصلاً تجربه اسلامی همان منطقه پیغمبر، همان کاری بود که خلفای اول و دوم کردند. این متن شریعت است. این متن دین است. این همان سبک زندگی اسلامی است. این همان تمدنی است که ما به خاطرش جهاد کردیم و قیام. خسارت محض بود. این کار امیرالمؤمنین یک دروغ ساده و ظاهری نبود که یک کلمه بگوید، بعداً ندید بگیرد. این تن دادن به یک هیمنه وسیعی بود. یک دستگاه فکری جدیدی که روبروی پیغمبر قرار میگیرد. یک دستگاه سیاسی، دستگاه معنوی که هیچ پشتوانه الهی و وحیانی ندارد. مورد تأیید نبود. گفتیم و بعداً هم شرح خواهیم داد که در سخنرانی هفتم، هشتم و نهمشان میآید که الان ما در سخنرانی پنجم شهید صدر هستیم.
گفتیم که بازگشت تجربه اسلامی به راه راست خود در دورهای بسیار طولانی هم هرگز امکان نداشته. پنجاه سال هم اگر امیرالمؤمنین حکومت صاف و ساده، تر و تمیز، شستهرفته داشت بعد از خلیفه اول و دوم، اصلاحات آنچنانی انجام نمیداد. چه برسد به اینکه بیاید بگوید: "من ادامه همان دو تا هستم." باید بخواهد اصلاحات کند. "من به سنت آن دو تا عمل میکنم." بعد بخواهد مسیر اینها را عوض کند. اینجا که نگفت و مردم آمدند التماس کردند، کامیاب نبود. مگر چقدر موفقیت حاصل شد برای امیرالمؤمنین؟ اینکه همه شرایط به نفع او بود. این مرد آمدند به پای افتادند، اینها به زور بیعت کردند، اینها به دست و پایش افتادند. او از موضع قدرت حرف زد. تک تک کارهایی که میخواست دست بگذارد برای اصلاح، سر و صدا بلند میشد. هزار و یکی مانع. ادامه شیخین هم بعد میخواست اصلاح بکند اینها را؟ مگر میشود؟ و اصلاً مسدود میشد مسیر بازگشت از انحراف تا ابد. حالا لااقل بابش باز است. لااقل امام زمان میتوانند بیایند یک جاده بازی دارم الان که دیگر اگر آنجور میشد دیگر همین هم نبود.
حتی اگر امیرمؤمنان (علیه السلام) پس از عمر خلافت را به عهده میگرفت. بنابراین اگر امیرمؤمنان خلافت را به عهده میگیرد، بنابراین اگر امیرمؤمنان در آن دوره خلافت را پذیرفت، جز زیان چیزی نبود. این کار به معنی تأیید پیشواییهای کجرو بود. این کار بدین معنا بود که عملکرد دو خلیفه جزئی از نظریه اسلامی برای زندگی اجتماعی است. یعنی هر چه این دو نفر، جز متن شریعت است. همان چیزی که پیغمبر میخواست. همان چیزی که قرآن بر او نازل شد. این نبود، به وضوح این نبود. اما نپذیرفتن خلافت به خودی خود بخشی از ارائه نظریه دیگری برای زندگی اجتماعی بر پایه اسلام بود. کمترین کاری که امیرالمؤمنین میتوانست بکند در مبارزه با این انحراف، این بود که: "من رسم من درش ندمم. من امضایش نکنم. من دستخطی از من نباشد." لااقل این کمترین کاری بود که امیرالمؤمنین میتوانست بکند. بیشترین فایده را داشت در زمان خودش و در اندازه خودش امیرالمؤمنین انجام دادند.
پس امام از اینجا نبرد را آغاز کرد و سپس در روزگار عثمان نبرد سیاسی ایشان به طور آشکارتر نمایان شد. اولین قدم مبارزه امیرالمؤمنین با انحراف کجروی همین نپذیرفتن این بود. تن ندادن به این بود. شریک نشدن در این کجرویها بود. بعد در زمان عثمان این مسیر را حضرت ادامه داد با یک دست بازتری، با یک زبان بازتری. راحتتر میتوانست موضع بگیرد چون خلیفه سوم ادامه شیخین بود و حالا کارهای او در امتداد شیخین تعریف میشد و این خرابکاریها آسیب میزد به حیثیت شیخین. خروجی کار شیخین به حساب میآمد و خودش را در نقطه مقابل قرار میداد و با زبان بازتری میگفت: "این از اسلام نیست. این از پیغمبر نیست." این نبود که امام از امت و آرزوهای امت و ستمدیدگی امت از عثمان سخن میگفت و عثمان را بر حذرش میداشت و خدا و روزهای خداوند و آخرت و رسول خدا را به او متذکر میشد. اما عثمان پند نپذیرفت.
به هر حال، امیرالمؤمنین نبرد سیاسی خودشان را ادامه دادند. در زمان عثمان گفتیم تا پایان عمر خلیفه دوم حضرت نبرد سیاسیشان هیچ کار نمایان و آشکاری درش دیده نمیشود که رهبر انقلاب میفرمایند که همه دورههای ائمه مبارزه سیاسی درش به وضوح دیده میشود، غیر از همین دوره از امیرالمؤمنین که هیچ مبارزه سیاسی نمیبینیم. هیچ رنگ و بوی مبارزه در این دوره خلیفه اول و دوم در سیره امیرالمؤمنین نیست. بعدش چرا. که شهید صدر حالا میفرمایند که بعدش اولین نقطه مقابله امیرالمؤمنین و نقطه فعالیت سیاسی و نبرد سیاسی همین بود که زیر بار شورای شش نفره نرفتند و همین حرف را نپذیرفتند که: "من به سنت شیخین عمل بکنم." در ادامه در دوران عثمان نصیحتهای او، حرفهای او، مواضع صریح او، میترساند او را از خدا، از قیامت. "چی میخواهی جواب بدهی؟" این نهیبها، این تذکرها که گوش ما البته خریدار نبود. اینها شد امتداد و ادامه نبرد سیاسی امیرالمؤمنین (علیه السلام).
بحث دیگری را ما اینجا خواهیم داشت در مورد اینکه چرا امیرالمؤمنین درنگ کردند برای نبرد سیاسی با حکومت. دلایلی داشت که امیرالمؤمنین پیشتاز نبودند و شتابزده عمل نکردند. شتابان کار نکردند و با درنگ کار کردند. این را انشاءالله در جلسات بعد بهش بیشتر خواهیم پرداخت.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهل و هفت
شه شناس
جلسه چهل و هشت
شه شناس
جلسه چهل و نه
شه شناس
جلسه پنجاه
شه شناس
جلسه پنجاه و یک
شه شناس
جلسه پنجاه و سه
شه شناس
جلسه پنجاه و چهار
شه شناس
جلسه پنجاه و پنج
شه شناس
جلسه پنجاه و شش
شه شناس
جلسه پنجاه و هفت
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...