شرح کتاب خصال

جلسه هفتادم

00:26:50
147

معرفی
آنچه پدر را عاق فرزند می کند
فرزند دو ذبیح
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

عن علی (علیهم السلام) قال، قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): «یَلْزَمُ الْوَالِدَیْنِ مِنَ الْعُقُوقِ لِوَلَدِهِمَا إِذَا کَانَ الْوَلَدُ صَالِحاً مَا یَلْزَمُ الْوَلَدَ لَهُمَا و یَلْزَمُ الْوَلَدَ لَهُمَا».
پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «لازم می‌آید والدین را از عَقوق (حقوق) فرزندشان، وقتی که فرزند صالح باشد، چیزی که لازم می‌آید فرزند را برای آن دو».

حالا یعنی چه؟ یعنی وقتی که فرزند صالح است، همان چیزهایی که باعث می‌شود بچه عاقّ والدین بشود، وقتی که بچه صالح است، پدر و مادر هم باید مراعات کنند تا عاقّ فرزند (صالح)شان نشوند. یعنی فرزند صالح برای پدر و مادر حکم پدر و مادر را دارد. خیلی روایت عجیبی است، روایت فوق‌العاده شریفی است.

بله، همان‌طور که فرزند باید مراعات بکند تا عاقّ والدین نشود، همان چیزهایی را که فرزند باید مراعات بکند، والدین هم باید نسبت به این فرزند صالح، همان مراعات را بکنند، همان‌قدر احترام، همان‌قدر محبت، همان‌قدر توجه نسبت به فرزند صالح باید به خرج داد. یعنی تکلیفی که یک فرزند نسبت به والدینش دارد را والدین نسبت به فرزند صالح دارند. عجیب است. همین دیگر، اگر فرزند صالح باشد، انقدر حق دارد به گردن والدین که باید در آن حد والدین مراعات بکنند و به بچه رسیدگی کنند.

روایت اول؛ روایت دوم، روایت دوم طولانی است، حالا خرده‌خرده بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم. عبارت از علی بن حسن بن علی بن فضال از پدرش است که می‌گوید:

«سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا (علیهم السلام) عَنْ مَعْنَى قَوْلِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله): أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ».
از امام هشتم، امام رضا (علیه السلام) پرسیدم آقا: اینی که پیغمبر فرمودند: «أَنَا اِبْنُ الذَّبِیحَیْنِ» یعنی چه؟

«قَالَ: یَعْنِی إِسْمَاعِیلَ بْنَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ (علیهم السلام) وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ. أَمَّا إِسْمَاعِیلُ فَهُوَ الْغُلَامُ الْحَلِیمُ الَّذِی بَشَّرَ اللَّهُ بِهِ إِبْرَاهِیمَ».
فرمودند: منظور پیغمبر اکرم (ص) این دو نفر بوده است؛ یکی اسماعیل بن ابراهیم، بله، فرزند دو ذبیح: یکی اسماعیل ابن ابراهیم، اسماعیل ذبیح‌الله، فرزند ابراهیم خلیل‌الله و یکی هم عبدالله بن عبدالمطلب، پدر خود پیامبر.

اما اسماعیل، غلام حلیمی است که خدای متعال بشارت داد به وسیله او، ابراهیم را. کجا بشارت داد؟
«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یا بُنَیَّ إِنىّ‏ِ أَرَى‏ فىِ الْمَنَامِ أَنىّ‏ِ أَذْبَحُکَ مَا ذَا تَرَى‏ قَالَ یا أَبَتِ افْعَلْ مَاتُؤْمَرُ سَتَجِدُنىّ‏ِ إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ».
این همان غلام حلیم است. (اسماعیل) که پدر برد سرش را ببرد و خلاصه نتوانست. هرچه کرد، «وَلَمْ یَقُلْ لَهُ: یَا أَبَتِ! افْعَلْ مَا رَأَیْتَ! سَتَجِدُنی إِنْ شَاءَ الله مِنَ الصَّابِرِینَ».
اسماعیل به پدرش گفت: «پدر گفت که من خواب دیدم که دارم سرتو می‌برم، نظرت چیه؟» گفت: «آنچه که مأموری انجام بده پدرجان». حضرت می‌فرماید که نگفت: «آنچه که دیدی انجام بده»، بلکه گفت: «آنچه که مأموری انجام بده که من را به زودی از صابرین می‌یابی».

«فَلَمَّا عَزَمَ عَلَى ذَبْحِهِ فَدَاهُ اللَّهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ».
وقتی که ابراهیم عزم بر ذبح اسماعیل کرد، خدای متعال او را فدیه کرد به ذبح عظیمی، به جای او، جایگزین او کرد ذبح عظیمی را.

(به کپشن املایی): «یَأْکُلُ فِی سَوَادٍ»، یک قوچ سفید و سیاهی را که ذبح عظیم بود، به جای او فدیه داد. «یَأْکُلُ فِی سَوَادٍ»، این قوچ در تاریکی غذا می‌خورد. «وَ یَشْرَبُ فِی سَوَادٍ»، در تاریکی هم آب می‌نوشید. (اونی که بود که شب بخور لابد بوده دیگه). الان می‌فهمند. «وَ یَنْظُرُ فِی سَوَادٍ»، در تاریکی نگاه می‌کرد. «وَ یَمْشِی فِی سَوَادٍ»، در تاریکی راه می‌رفت. «وَ یَبُولُ وَ یَبْعِرُ فِی سَوَادٍ»، در تاریکی بول و پشکل می‌انداخت. «وَ کَانَ یَرْتَعُ قَبْلَ ذَلِکَ فِی رِیَاضِ الْجَنَّهِ أَرْبَعِینَ عَاماً»، اما قبل از آن چهل سال در باغ‌های بهشت چریده بود، چهل سال. «وَ مَا خَرَجَ مِنْ رَحِمِ أُنْثَى»، و از رحم انسانی هم خارج نشده بود. «وَ إِنَّمَا قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ لَهُ: کُنْ! فَکَانَ لِیُفْتَدَى بِهِ إِسْمَاعِیلُ». همین، «بکن، فیکون» خدای متعال (؟) وجود پیدا کرده بود، خدای متعال بهش گفته بود: «کُنْ!»، باهم وجود پیدا کرده شده بود همان کسی که فدیه بود برای اسماعیل.

«فَکُلُّ مَا یُذْبَحُ بِمِنَىً فَهُوَ فِدْیَهٌ لِإِسْمَاعِیلَ إِلَى آخِرِ التَّارِیخِ».
هر آنچه که در مِنا ذبح می‌شود، فدیه است برای اسماعیل تا آخر تاریخ، تا ابد. هر آنچه که سر بریده می‌شود در مِنا، همه فدیه‌اند برای اسماعیل. اونی که اعمال حاجی‌ها باهاش تمام می‌شود، «إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ»، تا روز قیامت، این‌ها همه فدیه برای حضرت اسماعیل است.
«فَهَذَا أَحَدُ الذَّبِیحَیْنِ». این یکی از دو ذبیح، یکیش اسماعیل ذبیح‌الله.

«وَ أَمَّا الْآخَرُ» حالا آن ذبیح دوم کیست؟
«فَعَبْدُ الْمُطَّلِبِ». روایت، روایت خیلی زیباست، ببینید در این کتاب‌های روایی که وقتی چه روایاتی پیدا، در عمرش مواجه نشده، بله. آن روایت قبلی را که آدم شاید هیچ‌وقت نشنیده بود، این یکی هم همین‌طور. برکات اُنس با روایت.

خوب، آن شخص دوم کی بود؟ عبدالله بن عبدالمطلب.
«عَبْدُ الْمُطَّلِبِ کَانَ تَعَلَّقَ بِحَلْقَهِ بَابِ الْکَعْبَهِ وَ دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَرْزُقَهُ عَشَرَهَ بَنِینَ».
عبدالمطلب دست انداخته بود به حلقه در کعبه و دعا کرد از خدای عز و جل که خدا بهش ده تا پسر بده.
«وَ نَذَرَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَذْبَحَ وَاحِداً مِنْهُمْ». نذر کرد که اگر خدا ده تا پسر بهش بده، یکیشو برای خدا قربانی کنه، سر ببره.
«عَبْدُ الْمُطَّلِبِ نَصَبَ منهم فَمَتَى مَتَّى أَجَابَ اللَّهُ دَعْوَتَهُ». هر وقت خدا دعوتش را اجابت کرد، یکی از این‌ها را سر ببرد.
«فَلَمَّا بَلَغُوا عَشَرَهَ أَوْلَادٍ قَالَ قَدْ وَفَّى اللَّهُ لِی فَلَأَفِیَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ».
وقتی که به ده تا بچه رسیدند، گفتش که: «خدا برای من وفا کرد، پس من وفا می‌کنم برای خدای عزوجل». «فَأَدْخَلَ وَلَدَهُ الْکَعْبَهَ». پسرش را که جناب عبدالله بود وارد کعبه کرد. «وَ أَسْهَمَ بَیْنَهُمْ». بچه‌هاشو، ببخشید، بچه‌ها را آورد داخل کعبه، بین این‌ها سهم انداخت، قرعه‌کشی کرد.
«فَخَرَجَ سَهْمُ عَبْدِ اللَّهِ أَبِی رَسُولِ اللَّهِ». قرعه به نام جناب عبدالله، پدر رسول الله (ص) افتاد. «وَ کَانَ أَحَبَّ وَلَدِهِ إِلَیْهِ». محبوب‌ترین فرزندانش هم عبدالله بود.
«ثُمَّ أَجَالَهَا ثَانِیَهً فَخَرَجَ سَهْمُ عَبْدِ اللَّهِ». دوباره اسم جناب عبدالله. «فَخَرَجَ سَهْمُ عَبْدِ اللَّهِ» برای بار سوم قرعه انداخت، دوباره به نام عبدالله افتاد.
«فَأَخَذَهُ وَ حَبَسَهُ وَ عَزَمَ عَلَى ذَبْحِهِ». گرفت او را بغل کرد، نگهش داشت، گرفت و حبسش کرد، دیگر تصمیم گرفت که ذبحش کند.
«فَاجْتَمَعَتْ قُرَیْشٌ وَ مَنَعَتْهُ عَنْ ذَلِکَ». قریش جمع شدند، او را منع کردند. آقا چه کاریه می‌خواهی بکنی؟
«وَ اجْتَمَعَ نِسَاءُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ یَبْکِینَ وَ یَصِحْنَ». زنان عبدالمطلب جمع شدند، گریه‌کنان و شیحه‌کشان و ناله‌زنان.
«فَقَالَتْ لَهُ ابْنَتُهُ عَاتِکَهُ»: دختر عبدالمطلب، جناب عاتکه، عمه رسول الله (ص)، عرضه داشت: «یَا أَبَتِ! اعْطِفْ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قَتْلِ ابْنِکَ». گفت که: «پدرجان بین خودت و خدا یک راه چاره‌ای پیدا کن در مورد قتل پسرت».
«قَالَ: فَکَیْفَ یَا بُنَیَّ؟ فَإِنَّکِ فَنَّکِ مُبَارَکَهٌ». گفت: «که من چه عضوی بیارم دخترم، تو مبارکی، یعنی تو بگو چیکار کنم؟»
«قَالَتْ: اعْمِدْ إِلَى تِلْکَ السُّوَمِ الَّتِی لَکَ فِی الْحَرَمِ». به پدر عرض کرد که «سوائم‌ها، صائمه‌ها، گوسفندهای علف‌خوار، اینایی که توی صحرای حَرَم داری، به این‌ها توجه کن.»
«فَاضْرِبْ بِالْقِدَاحِ بَیْنَ ابْنِکَ وَ بَیْنَ الْإِبِلِ». بین پسر تو و شتر، حالا سوائم اینجا منظور همه آنهایی که علف‌خوار بودند، شتر هم اینجا. «بین پسرت و شتر قرعه بینداز.»
«وَاعْتَذِرْ لِرَبِّکَ حَتَّى یَرْضَى». و او را در راه پروردگارت بده تا راضی بشود.
«فَبَعَثَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى إِبِلِهِ». جناب عبدالمطلب فرستاد شترهاشو آوردند. «فَهُوَرَاهَا وَ أَعْزَلَ مِنْهَا عَشَراً». ده تا شتر از آن‌ها جدا کرد. «وَ قَرَعَ وَ ضَرَبَ سِهَاماً فَخَرَجَ سَهْمُ عَبْدِ اللَّهِ». قرعه‌کشی کرد، باز قرعه به نام عبدالله افتاد. ده تا شتر آوردند بین این ده تا شتر و عبدالله قرعه‌کشی کرد، اسم عبدالله افتاد.
بله. «فَمَا زَالَ یَزِیدُ عَشْراً عَشْراً حَتَّى بَلَغَتْ مِائَهً». گفت ده تا دیگه بیارید. بین بیست تا و عبدالله، دوباره عبدالله. بین سی تا و عبدالله، برای عبدالله. بین چهل تا و عبدالله. تا صد تا شد. خوب، صد تا دیه یک انسان است دیگر.
«فَضَرَبَ فَخَرَجَ سَهْمُ الْإِبِلِ فَکَبَّرَتْ قُرَیْشٌ تَکْبِیرَهً ارْتَجَّتْ لَهُ جِبَالُ تِهَامَهَ». اینجا دیگه قرعه به نام صد تا شتر افتاد. تکبیر گفت. قریش تکبیری گفتند که کوه‌های تهامه لرزید.
«فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: لَا حَتَّى أَضْرِبَ بِالْقِدَاحِ ثَلَاثَ مِرَارٍ». عبدالمطلب فرمود: «نه! باید قرعه‌کشی را سه بار تکرار کنم». خیلی مرد بوده! خوب، شبه اینم بوده که ایشون پیغمبر باشه! شبه (؟) که بوده. یعنی یک قِیلی هست که ایشون پیغمبر است. سه بار تکرار کرد.
«وَ کَذَلِکَ یَخْرُجُ سَهْمُ الْإِبِلِ». هر سه بار به نام شترها افتاد.
«فَلَمَّا کَانَ فِی الثَّالِثَهِ اجْتَذَبَهُ الزُّبَیْرُ وَ أَبُو طَالِبٍ وَ إِخْوَانُهُ مِنْ تَحْتِ رِجْلَیْهِ». بار سوم که شد دیگه زبیر و ابوطالب و برادرانش، عبدالله را از زیر پای او کشیدند. «فَحَمَلُوهُ وَ قَدْ جُلِدَ خَدُّهُ الَّذِی کَانَ عَلَى الْأَرْضِ». در حالت آمادگی برای سربریدن، نمی‌دانم بلندش کردند، فقط گَل خده، (؟) آنکه روی زمین بود، پوست صورتش روی زمین کشیده شد و کشیده شد و کنده شده بود جناب عبدالله.
«وَ أَقْبَلُوا یَرْفَعُونَهُ وَ یُقَبِّلُونَهُ وَ یَمْصُونَ التُّرَابَ». اینها آمدند بلندش کردند، بوسیدنش و خاک را از روی صورت او برداشتند.
«وَ أَمَرَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ أَنْ تُنْحَرَ الْإِبِلُ بِالْحَجُورَهِ وَ لَا یُمْنَعُ أَحَدٌ مِنْهَا».
جناب عبدالمطلب امر کرد که شترها را در محلی به نام حجوره سر ببرند و کسی از کسی را مانع از آن نشان (نکنند) و کانت مائه (؟) و آنها صد شتر بودن (؟). یعنی بدن به همه مردم این صد تا شتر و (؟).
«وَ کَانَ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ خَمْسُ سُنَنٍ أَجْرَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا الْإِسْلَامَ».
جناب عبدالمطلب پنج تا سنت داشت که خدای متعال آن را در اسلام جاری کرد، امضا کرد، سنت‌های عبدالمطلب را خدا در اسلام جاری کرد.
یکیش: «حَرَّمَ نِسَاءَ الْآبَاءِ عَلَى الْأَبْنَاءِ». زن بابا را بر بچه حرام کرد. اسلام این را امضا کرد. انواع پسر.
«وَ سَنَّ الدِّیَهَ فِی الْقَتْلِ مِائَهً مِنَ الْإِبِلِ». سنت دیه را گذاشت درباره قتل که صد تا شتر بود، که همین بود. از کجا آمده صد تا شتر؟ از اینجا.
«وَ کَانَ یَطُوفُ بِالْبَیْتِ سَبْعَهَ أَشْوَاطٍ». هفت دور دور کعبه که یک طواف محسوب می‌شود، سنت جناب عبدالمطلب بوده است.
«وَ وَجَدَ کَنْزاً فَأَخْرَجَ مِنْهُ الْخُمُسَ». خمس از گنج را هم ایشون انجام داد، خدا امضا کرد.
«وَ سَمَّى زَمْزَمَ لَمَّا حَفَرَهَا سِقَایَهَ الْحَاجِّ». وقتی که حاج، آن برای نوشیدن، آب‌رسانی به حجاج، زمزم را حفر کرد، اسمش را زمزم گذاشت. اسم زمزم، اسمی است که حضرت عبدالمطلب گذاشت، چون حفرش کرده دیگر بالاخره. پایین رفته آب زیر بوده.

مولانا: «إِنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ کَانَ حُجَّهً وَ إِنَّ عَزْمَهُ عَلَى ذَبْحِ ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ شَبِیهَانِ بِعَزْمِ إِبْرَاهِیمَ عَلَى ذَبْحِ ابْنِهِ إِسْمَاعِیلَ لَمَا افْتَخَرَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله) بِأَنَّهُ ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ».
این تیکه خیلی مهم است. اگر عبدالمطلب حجت نبود و این هم که ایشون تصمیم گرفت پسرش را سر ببرد، شبیه تصمیم ابراهیم به سربریدن پسرش نبود، پیغمبر اکرم (ص) افتخار نمی‌کرد به اِنتساب این دو تا. معلوم می‌شود که کار عبدالمطلب هم یک کار پیامبرگونه بوده است، هم کار درستی بوده است، هم ایشون خیلی شخصیت بلندی داشته، بلند، در حد انبیا بوده است.
از این روایت فهمیده می‌شود حجت خدا بوده است. اینکه قطعی است؛ جناب عبدالمطلب حجت خدا بوده است. حالا حجت در چه حد؟ در حد نبوت. بوی این می‌آید که در حد نبوت بوده و پیغمبر افتخار می‌کنند به اینکه: «من فرزند دو ذبیحم».

«لِأَجْلِ أَنَّهُمَا ذَبِیحَانِ»، به خاطر اینکه این دو بزرگوار، یعنی جناب اسماعیل و عبدالله، دو تا ذبیح‌اند در قول پیامبر که فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ».
«وَ الْعِلَّهُ الَّتِی مِنْ أَجْلِهَا رَفَعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الذَّبْحَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ، هِیَ الْعِلَّهُ الَّتِی مِنْ أَجْلِهَا رَفَعَ الذَّبْحَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ».
علتی که به خاطرش خدای متعال ذبح را از اسماعیل برداشت، علت چی بود؟ همین علتی است که به خاطرش ذبح را از عبدالله برداشت.
«وَ هِیَ کَوْنُ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) وَ الْأَئِمَّهِ (علیهم السلام) فِی صُلْبِهِمَا».
به خاطر این بود که پیامبر اکرم (ص) و ائمه (علیهم السلام) در صلب این دو تا بودند. چرا خدا نگذاشت اسماعیل سر بریده بشود؟ چون در صلبش پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت بودند. چرا نگذاشت جناب عبدالله سر بریده بشود؟ چون در صلبش پیامبر (ص) و اهل بیت بودند.
«فَبِبَرَکَهِ النَّبِیِّ وَ الْأَئِمَّهِ (صلی الله علیه و آله) رَفَعَ اللَّهُ الذَّبْحَ عَنْهُمَا».
به برکت پیامبر و ائمه، خدای متعال ذکر (ذبح) را از این دو بزرگوار برداشت.
«فَلَمْ تُجْرَ سُنَّهٌ فِی النَّاسِ بِقَتْلِ أَوْلَادِهِمْ». پس سنت را در مردم به اینکه بچه‌هاشان را بکشند، جاری نکرد.
«وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَوَجَبَ عَلَى النَّاسِ کُلَّ عِیدِ أَضْحَى التَّقَرُّبُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى ذِکْرُهُ بِقَتْلِ أَوْلَادِهِمْ».
اگر این‌جور نبود، هر عید قربان مردم باید بچه‌هاشان را سر می‌بریدند؛ اگر این سنت جاری می‌شد، هر عید قربان باید بچه‌هاشان را سر می‌بریدند.
«وَ کُلُّ مَا یَتَقَرَّبُ النَّاسُ بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأَضَاحِی سَهْمٌ فِدًى لِإِسْمَاعِیلَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ».
هرچه که مردم تقرب می‌کنند بهش از قربانی در عید قربان، او جایگزینی است برای جناب اسماعیل تا روز قیامت. همه اینها فدای حضرت اسماعیل. هرچه گوسفند سربریده می‌شود، اینها همه جایگزین آن یک نفری است که سر بریده نشد.

پسر مصنّف این کتاب (ادام الله عزّ اسمه) می‌گوید که: روایات درباره ذبیح مختلف است. برخی از آنها آن چیزی را بیان کرده که وارد شده به اینکه آن ذبیح اسماعیل بوده؛ برخی آن چیزی را آورده که وارد شده به اینکه اسحاق بوده. البته قول اسماعیل قوی و راهی نیست به رد اخبار وقتی که صحیح باشد طرقش و ذبیح اسماعیل بوده. ولی اسحاق وقتی که به دنیا آمد، بعد از آن آرزو کرد همان کسی باشد که پدرش امر شده بود به اینکه او را سر ببرد، پس صبر کرد برای امر خدا و تسلیم شد برای او مثل صبر برادر و تسلیم شدنش. پس رسید به آن درجه از ثواب. پس اسحاق هم ذبیح‌الله هست. نیتش این بود و واقعاً آمادگیش را داشته، پس خدای متعال این را در قلب او دید و او را هم بین ملائکه خودش ذبیح نامید؛ به خاطر اینکه او به آرزویش... تیکه قشنگ.

ادامه روایت سلیمان بن مهران از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که درباره قول پیامبر که فرمود: «أَنَا اِبْنُ الذَّبِیحَیْنِ»، منظور پیغمبر عموی خودشون جناب اسحاق بوده. امام صادق (ع) فرمودند: «یُرِیدُ عَمَّهُ»، منظور عمو بوده. «لِأَنَّ الْعَمَّ یُسَمِّی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَبَا». چون خدای متعال عمو را هم پدر نامیده. کجا پدر نامیده؟ در آن آیه‌ای که می‌فرماید:
«أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحاقَ».
پس ما در یک آیه از قرآن به عمو داریم که گفته شده پدر. کجا به عمو پدر گفته شده؟ این آیه سوره مبارکه ابراهیم، نه سوره بقره است به نظرم. آیش را ننوشته.
«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحاق».
اسحاق هم جزء آباء یعقوب دانستند، ببخشید. اسماعیل را جزو آباء یعقوب دانستند. با اینکه ایشون فرزند اسحاق بود، جناب یعقوب فرزند اسحاق بود، عموش اسماعیل بود ولی چی دانستیم؟ یک پدرانت اسماعیل و اسحاق. پس به ابر هم به عمو هم اب (پدر) گفته شده. لذا امام صادق (ع) فرمودند که: «أَنَا اِبْنُ الذَّبِیحَیْنِ»، یکی از اینها منظور عموشون است، چون عمو هم پدر محسوب می‌شود.
«و کَانَ إِسْمَاعِیلُ عَمَّ یَعْقُوبَ، فَالْقَرَارُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ أَبَا». (؟)
اسماعیل عموی یعقوب بود. خدای متعال او را در این موضع پدر نامید. و پیامبر اکرم (ص) فرمود: «الْعَمُّ وَالِدٌ»، پیغمبر فرمودند که عمو پدر است. پس بر این اصل، همچنین اطلاعات دارد (تأویل دارد) شایع از قول پیامبر که فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ». یکی اینها ذبیح حقیقی است و دیگری ذبیح مجازی. یعنی دو تا ذبیح کیان؟ اسماعیل و اسحاق. نظر کسی نیست روایت از امام صادق (ع).
روایت دیگر عرض کنم که ایشونم (اسحاق) خیلی دوست داشت، آرزو داشت که ذبیح بشود، چون خدا این را در دلش صادقانه دید. بین ملائکه اسم او را ذبیح‌الله گذاشت و استحقاق ثواب بر نیت و تمنی معلوم می‌شود. کسی آرزوی یک چیزی هم داشته باشد چی می‌شود؟ برایش محقق می‌شود.

«فَالنَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله) ابْنُ ذَبِیحَیْنِ مِنْ وَجْهَیْنِ بِنَاءً عَلَى مَا ذَکَرْنَاهُ».
پیغمبر فرزند دو تا ذبیح (است) از دو وجه، بنابر آنچه که ذکر کردیم.
«وَلِلذَّبْحِ الْعَظِیمِ وَجْهٌ آخَرُ»، برای ذبح عظیم وجه دیگری است که روایت بعدی ما است. که دیگر چون نیم ساعت امروز روایت خواندیم، روایت خیلی طولانی بود، سه صفحه بود، دیگر بقیه‌اش ان‌شاءالله جلسه بعد.
و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب خصال

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00