در سه مورد دروغ گفتن زیباست
در سه مورد دروغ گفتن زشت است
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
«عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: ثَلَاثٌ یَحْسُنُ فِیهِنَّ الْکِذْبُ»؛ پیغمبر اکرم (ص) فرمودند که سه جاست که کذب در این سه جا نیکوست:
«الْمَکِیدَةُ فِی الْحَرْبِ»؛ یکی در جنگ که انسان بتواند با حیلت، دشمن را فریب بدهد.
«وَ عِدَتُکَ زَوْجَتَکَ»؛ یکی وقتی است که انسان به همسرش وعده میدهد.
«وَ الْإِصْلَاحُ بَیْنَ النَّاسِ»؛ و یکی اصلاح بین مردم.
«وَ ثَلَاثٌ یَقْبُحُ فِیهِنَّ الصِّدْقُ»؛ و صدق در سه جا قبیح است:
«النَّمِیمَةُ»؛ سخنچینی.
«وَ إِخْبَارُکَ الرَّجُلَ عَنْ أَهْلِهِ بِمَا یَکْرَهُ»؛ و یکی اینکه انسان به خانواده خودش چیزی را خبر بدهد که او کراهت دارد.
«وَ تَکْذِیبُکَ الرَّجُلَ عَنِ الْخَبَرِ»؛ و اینکه تکذیب خبر دیگران؛ یعنی تکذیب کردن شما مردی را از خبری، اینجا راست گفتنش قبیح است. یعنی انسان به یکی دیگری دروغ میگوید که «بیا، فلان خبر دروغ است». یک وقتی مفسدهای هست باید بگوید. وقتی نه، حالا به کسی به نظرش جور میآید، یک کسی حالا به یک امری مشغول است. حالا اینکه انسان حتماً بخواهد آن طرف را دلسرد بکند، همه جوانب را بگوید، ولو مفسدهای هم ندارد. حال کسی مثلاً شنیده شبهای چهارشنبه جمکران مثلاً ۴۰ هفته برود مستحب است یا مثلاً حاجت میدهند. حالا این بیاید بگوید که آقا، سندی نداریم و اعتباری نداریم. خال، یکی دارد یک کار خوبی انجام میدهد، اینجا صدقش هم به نظرتان جور میآید؟ صدقش کراهت دارد. اینکه حالا آدم بیاید راست بگوید، خب این دارد میرود، یک فضیلتی است که دارد کسب میکند، عبادتی. ثوابش بعضی کانّه ودایی دارند، بر اینکه اینجور وقتها بیایند و همه را روشنگری بکنند نسبت به این امور و کاری بکنند که این حرمها خلوت بشود، مساجد خلوت بشود. اینکه «سند ندارد»، آن که «وقتش این موقع نیست»، «دعای جوشن کبیر برای شبهای... وارد نشده»، «ما چیزی به اسم مراسم دستهجمعی نداریم»، «قرآن به سر اینجوری وارد نشده»، «آن جایش فلان روضه تحریف است»، «فلان چیز دروغ است». حالا یک وقت هم هستش که حاصل تبیین است، یک وقتی تبیین نیست. حتی مثلاً اینکه انسان بیاید بگوید اینی که مثلاً یک فرزندی به اسم جناب رقیه بوده، این مثلاً دروغ است. خب حالا عدهای مشغولند، به همین سبب اتصال دارند به امام حسین (ع)؛ بر فرضم که نباشد، لزومی ندارد اینها گفتنش. صدقش اینها کراهت دارد. یک انشقاقی بیندازیم. بدون اینکه حالا یک وقت هست روشنگری واقعاً دارد انحراف شکل میگیرد، یک وقت انحرافی نیست. حالا یک عده مشغول، خب آن طرف هم بحث زوج، یک عده از این احادیث سوءاستفاده میکنند، راحت دروغ میگویند یا صادق را پنهان میکنند با همین حساب همین روایات و اینها. خب این مال وقتی است که کراهت معقولی باشد و انسان اینها در واقع حصولی است، تحصیلی نیست. نه! یعنی انسان برود یک امر مکروهی را اکتساب بکند به این پشتوانه که من به خانمم دروغ میگویم، به همسرم دروغ میگویم. نه، یک وقت حالا یک چیزی شده، اتفاقی پیش آمده، حالا گفتنش انسان میبیند که او را ناراحت میکند. مثلاً حالا خانواده مرد در مورد این خانم مثلاً پشت سرش حرف زدند، نسبتی بهش دادند. خب اینجا لزومی ندارد آدم صادق باشد. میخواهد بیاید بشود، راستش را اگر از، حتی اگر ازش پرسید هم لزومی ندارد بگوید. ولی اینکه حالا بعضی باز اینجا خیلی دایی صداقتشان گل میکند و هرکی هرچی گفته میخواهند بیایند منتقل کنند، که این خیلی به آن نمیمه هم نزدیک است. سخنچینی، حرف از اینور به آن ور، حرف از آن ور به این ور. روایتی هم هستش که یک شعبهای از زن آزادگی است. امام سخنچینی را هم آدم پستی را در خلقیات این انسانهای نمّام میبیند. واقعاً انسانهای حقیر و پستیام که از این طرف به آن طرف منتقل میکنند: «تو فلان جلسه بودیم پشت سرت اینها را میگفتند». هرکی هرچی میگوید پیامبر همه را به هم میریزد. این کسی که وصله جهنم، صادقانه میرود جهنم و از آن طرف اونی که اینها را کتمان میکند با کذبش بهشت میرود، کاذبانه بهشت میرود. پس معلوم میشود که احکام تابع مصالح و مفاسد است و یک آدمهای دوگ و جامد فریب عناوین را میخورند. در اعمال میگوید: «من ازم دروغ برنمیآید، میخواهم همه عالم تکهتکه بشوند، من نمیتوانم دروغ بگویم». این دروغ نیست، این صداقت نیست، این حماقت است. این مقربیتی هم درش نیست. تو جنگ انسان بیاید یک چیزی بگوید، عملیات لو برود. دشمن دست ما را بخواند، نیروهای ما تلف بشود. اینها همه رفتند بهشت دیگه! صادقانه عمل کرد. نخیر! اینها نرفتند بهشت و شما میروی جهنم. خون همه اینها گردن شماست. چون اینجا مصلحت به دروغ بود. احکام تابع مصالح و مفاسد، اینجا کذبش مقرب بود، از شما دور شدی با صدق. پس آن طرف هم اینکه «بله بله...» این احکام چقدر فاصله دارد با آنجا. وسیله را انگار انسان، ببینید ما اول وسیله بودن را مشخص کنیم و هدف را مشخص بکنیم. دو تا تفکیک بشود. گاهی خود اینها هدف است. یکی از اهداف طبقهبندی شده است. گاهی برخی چیزها در یک مرتبه وسیله است ولی در مرتبه کلان خودش یک هدفی است. مثلاً حفظ ثبات اجتماعی، حفظ خانواده، حفظ آرامش اجتماعی، جلوگیری از فتنه. اینها همه وسیله است. هدف عبودیت است ولی اینها در حد خودش یک هدف میانی است. یک هدف ابتدایی برای مثلاً حفظ خانواده و تحکیم بنیان خانواده وسیلهای است برای ثبات اجتماعی، ثبات اجتماعی برای ثبات سیاسی و ثبات ولایی. ثبات ولایی برای هموار شدن راه تربیت. راه تربیت برای زمینهسازی عبودیت و سیر کلان بشر به سمت خدا. مرتبهبندی. تو یک مرتبه خودش هدف است. یعنی حفظ خانواده خودش هدف است. این دیگر این نیست که «وسیله، هدف، هدف وسیله را توجیه میکند»، کما اینکه یک بابایی آمد تو تلویزیون چند سال پیش «حفظ نظام واجبات است». نظام خودش وسیله است. هدف؟ هدف حفظ دین است. دلیل شرعی نداریم مبنی بر اینکه باید هرجور شده نظام را حفظ بکنیم حتی اگر داری مخالفت با دین میکنی. نخیر! اصلاً خودش عین موافقت با دین است. اینکه شما به هر وسیله نظام را حفظ بکنی، اصلاً خودش هدف است. یکی از اهداف، اهداف جزئی است. تو نگاه کلان، وسیله است. این از سنخ مغالطات دو جنبهای است. از یک جهت بشود گفت کانه وجه است. از یک جهت مسئلهای را فقط نگاه کردن و همان حکم دادن. از یک جهت وسیله است، از جهت دیگر هدف. شما چیزی که از یک جهت هدف است را بهش نگاه نکن، بگویی فقط وسیله است. خب بله، فقط وسیله باشد، «الْغَایَاتُ لَا تُبَرِّرُ الْمَبَادِئَ» هدف وسیله را توجیه نمیکند. قاعده عربیش حالا روایت هم نیست. پس حفظ خانواده خودش هدف است. این هدف مصلحتی احکام تابع آن است. خیلی جاها صدق به تبع این مصلحت است، مفسده. خیلی جاها کذب به تبع این مصلحت است. مگر آرایش نظامی، پیروزی در حرب، حفظ مسلمین در جنگ، ضربه وارد کردن، رخنه وارد کردن به کفار و منافقین در جنگ، این هدف یا وسیله است؟ تو نگاه کلان وسیله است ولی خودش یک هدف. لذا شما از این راه میتوانی استفاده بکنی، مکیده در حرب داشته باشی، روایات در دلالت تام هم اجماع بر این قائمه است. اینجور جاها هیچ شکی نیست که دروغ گفتن جایز است، حتی بالاتر از این، اینها که دروغ است! شما در مورد حفظ جان، حالا این از مباحث مهمی است که الان ما درگیریم با فرقههای تکفیری شیعه تو بحث تقیه و بحث قمّه و اینها که میگویند ما اگر کسی مثلاً بابت لعن کشته بشود شهید، اینجا تقیه جا ندارد، این دروغ است و وحدت با اهل سنت محال است. با دشمنان، حالا از چندین جهت مغالطات که تویش است بماند. یک حیثیتش همین است که اینها میگویند که «هدف وسیله را توجیه نمیکند». به ما گفتند که شما لعنتتان را بکنید، چکار داری که بعداً چی میشود؟ «مطابق وظیفهایم، تابع نتیجه نیستیم.» یک مغالطه ایست. یک وقتهایی وظیفه ما نگاه به نتیجه است. وظیفهتان این است که ببینید نتیجهاش چی میشود. وظیفه این است که انسان حذر داشته باشد. خود حذر یکی از وظایف است. یکی از تکالیف مؤمن حذر است. حذر یعنی عاقبت را ببیند، ببیند در گرو این عمل او چه عاقبتی هست، چه نتیجهای هست، چی قرار است پیش بیاید. این خودش تکلیف است. پس این خلط نشود. آن ما فقط وظیفه را عمل میکنیم، نتیجه کار یک بحث است. گاهی با اینها که میشود، من ارجاع میدهم به این بخش از جواهر. جواهرالکلام در بحث جهاد، مرحوم صاحب جواهر با ادله اثبات میکنند که اگر شما در جنگ میبینید که برای کشتن ۲۰ تا از دشمن نیاز است که ۱۰ تا از شما کشته بشود و راهی نیست غیر از اینکه شما ۱۰ تای خود را بکشی، از اینها رد بشوی بروی سراغ آن ۲۰ تا، ایشان میفرماید که اینجا این ۱۰ تا را باید بکشی، شهید راه خدا هم هستند، دیهشان را هم باید بدهی ولی قصاص نداری. «نکشی، امیر جهنم!» کیان مسلمین دارد ضربه میبیند از نکشتن این مسلمانها. دشمن دارد قوی میماند، حفظ میشود. بله، خیلی این خود این مثال فقهی خیلی مثال پیچیده است که شما تو این بحث سنجش مصالح و مفاسد، تا آنجاست که آنقدر این دامنه دارد که بحث نفوس را هم حتی در بر میگیرد. بحث قتل که ما بالاتر از بحث دم که چیزی را نداریم. یعنی احکام آن خط قرمزش دیگر بحث آبرو، عرض و ناموس و خون است. یعنی آبرو، بحث ناموس و بحث جان، این سه تا دیگر آن خط قرمز دین است، دیگر آنجا هیچ مسامحهای درش نیست و جاهای دیگر اگر با تسامح برخورد بشود اینجا اصلاً هیچ تسامحی درش نیست. آنقدر این مسئله مهم است که آنجا از این هم میگذرد. مصالح و مفاسد تا آنجا دامنه دارد. خب البته این ضوابط خودش را دارد، توضیحات خودش را دارد.
در مجموع حالا جمعبندی بحثمان اینجا هم وعده دادن به همسر و عمل نکردن، وفا نکردن، اینجوری نیستش که من بروم کاری را انجام بدهم به این تکیهگاه، به این پشتوانه که خب ما که دروغ میگوییم. گاهی انسان میبیند چه در زن نسبت به شوهر، چه شوهر نسبت به زن. بده، چیزی را میخرد، یک سری فعالیت انجام میدهد. گاهی بله فعالیت به نحوی است که تکلیف، و خدا میفهمد که همسر او کراهت دارد. مثل پارسال ما روز نیمه شعبان که سامرا بودیم یکی از دوستان که تهیهکننده بود، خب و ایام ماجرای سامرا هم خود بیشتر بود. بعد این دوست ما بدون اینکه با همسرش هماهنگ کند، گفته بود که من یک دقیقه میروم جایی، برمیگردم. آمده و فرودگاه سامرا زنگ زد. «کجایی؟ سامرا.» شروع کرد از آنور یک جوری توجیه و فلان و اینها. دروغ گفته بود. خب این از آن موارد میتواند باشد. تکلیفی. «کاری تلویزیون روشن میکرد؟» نه این هم تهیهکننده بود. بله خلاصه میخواست یک زمینهای بدهد که تلویزیون روشن کرد سکته نکند.
خلاصه خدمت شما عرض کنم که خب گاهی این شکلی است، یعنی انسان وظیفهای دارد. مسلماً همسر بفهمد، نمیگذارد. امر انفاق. انسان میخواهد یک چیزی خرج بکند، معمولاً خانمها اینجور جاها حالا گاهی مهربانترند، گاهی بخیلترند. این دیگر خلاصه اعتدالی خیلی نیست. «خودمان نیاز داریم»، «حالا باشد»، «الان من خودم فلان تو این موقعیتم، فلانم». مانع میشوند، مانع خیر میشوند. انسان وعده دروغ. من به شما قول میدهم که وعدهها دادیم که مثلاً سفر کربلا چندتایی میخواستیم برویم و پشت سر هم تنها، دیگر خانواده کفرش درآمده بود. «چقدر تنها!؟» گفتم: «من به شما قول میدهم فلان تاریخ شما کربلا باشی.» چند وقت بعدش همین یک کلمهای که ما وعده دادیم، آب رو آتیش بود. تمام شد، خلاص. حالا نه، من نمیتوانم اینجا وعدهای بدهم. انسان کاری دارد، میبیند که وظیفهای دارد، باید انجام بدهد. یک سفری دارند میبرند، باری را دوش انسان گذاشتند. خب حالا من بخواهم اینجا هم خانواده را داشته باشم، همان کار را داشته باشم، نمیشود. چکار میکند؟ انسان یک وعدهای میدهد، حالا سعیاش هم میکند که وفا بکند، نشد هم نشد. اینجا ولو از آن اول قصد کذب هم داشته باشد اشکالی ندارد. یعنی میدانم که اصلاً نمیشود، باز وعده را میدهم. کبود بشود عبارت. «یکی چشمت! یکی پات!» جهت خانم گفت: «بزن رو چشم!» بگو: «چشم!» وقتی برگشت بگو: «اگه یادم رفت فلان چیز را میخواهم، فلان چیز را بخر. فلان جا بریم، فلان سفر.» خیلی خب حالا آدم شرایطش را ندارد، وعده را میدهد. «آره، فلان! تا قبل اینکه ماه رمضون بشه حتماً میریم.» «آخر هفته میریم.» که چی بشود؟ یعنی آنها را بلد بود. ظرافتهای بیشتری میخواهد.
پس آن وقتی هم که میخواهد خبر بدهد به همسرش از آن چیزی که جراحت دارد او را، خلاصه آنجا میتواند کذب داشته باشد یا عدم صدق. یعنی صادق نباشد، توریه را هم دربر میگیرد. انسان میتواند توریه بکند، عدم صدق برابر نیست با کذب. چون یک راه در بین به اسم توریه هست.
و آخر حدیث: «وَ ثَلَاثٌ یُمِیتُ الْقَلْبَ: مُجَالَسَةُ الْأَنْذَالِ وَ الْحَدِیثُ مَعَ النِّسَاءِ وَ مُجَالَسَةُ الْأَغْنِیَاءِ»؛ سه چیز است که همنشینیشان قلب را میمیراند: همنشینی با انسانهای بخیل که حالا اهل خرج کردن نیستند و سخن گفتن با زنان، مشاغلی که با زنان خیلی سروکار دارد از طلافروشی و کفشفروشی و پوشاک، طبابت و اینجور مشاغل و همنشینی با اغنیا. معمولاً انسان را دچار دلمردگی میکند و انسان سریع آثارش را میبیند. تو خود کار ما هم، کار طلبگی هم مراجعات خانمها. وقتی انسان یک حالت کدورتی در خودش احساس میکند از گفتگوی با اینها. حالا گاهی مخصوصاً اینها یک خورده زنها معمولاً این شکلیاند دیگر. از آن طرف عدم حصار، وقتی ببینند راحت انس پیدا میکنند، ارتباطی ورا از این ارتباط کلامی پیدا میکنند که آن با تبعات منفیش بیشتر است. تو ارتباط با اغنیا هم همینطور. گاهی ذهنیتهای خاصی در انسان شکل میگیرد ورای ارتباط خوب. انسان با خیلیها ارتباط دارد، گفتگو دارد، حرف میزند. تو تاکسی دارد میرود، تو مترو نشسته، تو حرم کسی را میبیند، بعد نماز، صف نماز جماعت با کسی حرف میزند. اینها ذهنیتآفرین نیست ولی وقتی که حالا طرف یک ماشین شاسیبلند هم داشت، یک ویلای داشت. دیروز اینجا صحبتی بود که مثلاً در فلان جای تهران منزل من ۳۵۰ متر است و بعد نمیدانم من مثلاً چند تا خونه دارم، تهران دارم و اینها. خودم در خودم احساس کردم کم کم حالم در متغیر میشود. گاهی توقعات انسان روز مبادایی، گاهی انسان تمایلاتش عوض میشود. کشیده میشود به این سمت که منم بروم یک رقابتی تو این مسیر، ما هم یک سوقی پیدا کنیم بریم تو این خط. مچمون کم است که نمیتوانیم یک همچین خانهای داشته باشیم، یک همچین جایی. اینجور. لذا این مجالست به این معناست. نه یعنی که اینها را باید طرد کرد، حالا هرکی که پول دارد ارتباط باهاش نباید داشت. نه اتفاقاً پولدارها بودند که کار دین را پیش بردند. پول خدیجه و شمشیر علی (ع)، این دو تا اسلام را به پیش برد. مجالسات اغنیایی که بخواهد ذهنیتهایی برای انسان ایجاد بکند. مجالست بخیل با انسان ذهنیت انسان را عوض بکند، کم کم آدم میبیند که دارد مادی میشود و تمایلاتش، روحیاتش دیگر سخت دستش تو جیب میرود، سخت میتواند خرج بکند. ولی یک وقت انسان تأثیر دارد یا حداقل اینکه تأثیرپذیری ندارد. بعد تو ارتباط با زنها هم همینطور. خب یک وقت انسان یک نفس قوی دارد، از آن طرفم کار میکند برای دفع و مفاسدی که بعضاً هست. خب این اشکالی ندارد. حالا واجب هم نیست ولی اشکالی ندارد. کم کم حالاتش، روحیاتش، ذهنیاتش، کم کم ذهن حساس میشود روی اینکه خب کی مطلقه است؟ کی مثلاً؟ حتی بعضیها که دیگر آنقدر پست میشوند، شرور میشوند نسخه طلاق مینویسند برای محاسبات بعدی. دیگر اوج خباثت! خب اینهاست که مرگ دل میآورد. اینجور مجالستهای موجب جور عواقبی میشود.
خب این حدیث طولانی شد. حدیث مهمی است. برخی در شرح این حدیث کتاب نوشتند، در این حد است و توضیح عرض کردیم. ان شاء الله که اهل عمل به این دسته از روایات باشیم. الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...