مقامی در بهشت است که جز سه کس به آنها نمی رسد
از سه کس قلم تکلیف برداشته شده است
داستان سه کس که به لات و عزّی قسم یاد کرده بودند که رسول خدا صلّی الله علیه و آله را بکشند و ……
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «إِنَّ فِي الْجَنَّةِ دَرَجَةً لَا يَنَالُهَا إِلَّا إِمَامٌ عَادِلٌ».
اعوذ بالله! رسول خدا فرمودند: به درجه سِرّ بهشت کسی نمیرسد مگر اینکه امام عادل باشد، یا اهل صله رَحِم باشد، یا عیالوار باشد و صبور باشد، یا عالم باشد و صبور. معلوم میشود که کسی اگر در حد امام عادل باشد، اینجا چقدر سختی دارد. هر سه تا از سنخ مدیریت است دیگر؛ انسان مدیریت روابط اجتماعیاش را هم امام عادل باید جمع بکند. خلاصه فرق نمیکند. روی گروه همون کسی که صله رحم میکند، همون کسی که عیالوار است و صبر میکند.
«اُتِیَ عُمَرَ بِاَمْرَأَةٍ مَجْنُونَهِ قَدْ فَجَرَتْ». یک زن مجنونهای را آوردند برای عمر که این گناه کرده است. «فَأَمَرَ بِرَجْمِهَا». امر کرد به رجمش. «فَمَرُّوا بِهَا عَلِیَ عَلِیِّ ابْنِ اَبِیطَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ». این را داشتند میبردند از کنار امیرالمومنین ردش کردند. «فَقَالَ مَا هَذَا؟» فرمودند: این چیست؟ «قَالُوا مَجْنُونَهٌ فَجَرَتْ، اَمَرَ بِرَجْمِهَا». گفتند: یک زن دیوانهای است که زنا کرده، عمر دستور داده رجمش کنند. «فَقَالَ: لَا تَعْجَلُوا يَا عُمَرُ». حضرت فرمودند: عجله نکنید ای عمر. «اِنَّ الْقَلَمَ قَدْ رُفِعَ عَنْ ثَلَاثَةٍ». فرمود: مگر نمیدانی که قلم از سه دسته رفع شده، تکلیف ندارد؟ «عَنِ الصَّبِیِّ حَتَّى یَحْتَلِمَ». از بچه تا محتلم شود بالغ شود. «وَ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى یُفِیقَ». از مجنون تا سالم شود. «وَ عَنِ النَّائِمِ حَتَّى یَسْتَیْقِظَ». از خواب تا بیدار شود.
در اهل بیت علیهم السلام المجنون (زن دیوانه) اذا زنت لا تحد (حد نمیخورد) و المجنون (مرد دیوانه) اذا زنی یحد (حد میخورد). مستندترین کتاب میفرماید که این حدیث اینطوری نقل شده ولی اصل در این بحث، روایتی است از اهل بیت که مرد دیوانه وقتی زنا بکند حد میخورد، زن دیوانه وقتی زنا بکند حد نمیخورد؛ چون مجنون میره (مرد دیوانه است که میرود)، مجنون میآیند سراغش (زن دیوانه را سراغش میآیند). این (زن دیوانه) را آمدند سراغش، دیوانه بود، مفعول بوده. خودش نرفته، رضا مجنون مرد را.
حدیث آخر را هم حدیث طولانی یحیی بن زید: «قَالَ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ذَاتَ يَوْمٍ وَ صَلَّى الْفَجْرَ». پیامبر اکرم یک روز آمدند، نماز صبح را خواندند. «ثُمَّ قَالَ: يَا مَعَاشِرَ النَّاسِ أَيُّكُمْ يَنْهَدُ إِلَى ثَلَاثَةِ نَفَرٍ قَدْ آلَوْا بِالْلَاتِ وَ الْعُزَّىٰ وَ قَدْ كَذَبُوا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ». فرمود پیامبر که کدامیک از شما پامیشود به سمت سه نفری که قسم خوردن به لات و عزیٰ که من را بکشند؟ و به رب کعبه اینها دروغ میگویند. «فَهَجَمَ النَّاسُ وَ مَا تَكَلَّمَ أَحَدٌ». مردم همه ساکت شدند، هیچکس هیچی نگفت. «فَقَالَ: قَالُوْا أَصْحَابِی کَالنُّجُومِ». اینها اصحاب من که مثل نجوم به نظر پیغمبر نیست. پیامبر فرمود: علی (ع) بین شما نیست که همه ساکت میشوید، پا نشدید از من دفاع کنید؟
یک نفر به نام قَتَادَه بلند شد گفت که علی بن ابیطالب امشب خیلی تب شدید داشت و برای نماز نیامده. پیامبر فرمود «فَاخْبِرْهُ عَنِّی بِشَأْنِكَ». برو به او خبر بده. «فَمَضَى إِلَيْهِ فَأَخْبَرَهُ». رفت و به او خبر داد. «فَخَرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ كَاَنَّهُ نَشْطَةٌ مِنَ عِقَالٍ». بعد امیرالمومنین انگار از بند رها شده، اینجور آمد که یاری کند پیغمبر را. «وَ عَلَيْهِ إِزَارٌ قَدْ عَقَدَ طَرَفَيْهِ عَلَى رَقَبَتِهِ». یک عبایی را تن داشت که دو طرفش را به گردنش بسته بود. «فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا الْخَبْرُ؟» فرمود: ای رسول خدا خبر ماجرا چیست؟ یعنی گاهی آدم فکر میکند که گله گوسفند. «فَقَالَ: هَذَا رَسُولُ رَبِّي يُخْبِرُنِي عَنْ ثَلَاثَةِ نَفَرٍ قَدْ عَمَدُوا إِلَيَّ لِيَقْتُلُونِي». جبرئیل آمده به من گفته که سه نفر میخواهند من را بکشند. «فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَنَا لَهُمْ سَرِيٌّ». فرمود: من خودم به تنهایی برای اینها یک سپاه هستم. «بِسَرِيعِي أَنَا لَهُمْ». به سرعت میروم. «وَ لٰکِنْ أَنَا أَلْبَسُ ثِيَابَ رَسُولِ اللَّهِ». فقط شما اجازه بده که لباس پیغمبر را و بپوشم. «فَأَلْبَسَهُ وَ زَرَّهُ وَ عَمَّمَهُ وَ قَلَّدَهُ وَ أَرْكَبَهُ». لباس من است، این هم زره من است، این هم شمشیر من است. لباسش را تنش کردند، زره و عمامه و شمشیرش، و سوار اسبش کردم.
«وَ خَرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ». امیرالمومنین رفتند. «فَمَكَثَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ لَا يَأْتِيهِ خَبَرٌ وَ لَا يَأْتِيهِ جَبْرَئِيلُ بِخَبَرِهِ وَ لَا خَبَرٌ مِنْ فِي الْأَرْضِ». سه روز از او خبری نبود. جبرئیل نیامد نه از امیرالمومنین خبر بده نه از کسی دیگر. «فَأَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ عَلَى وَرِكِهَا». فاطمه سلام الله علیها در حالی که حسن و حسین را در آغوش داشت، آمد سمت پیغمبر. «فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ هَذَيْنِ إِلَى أَنْ يَكُونَ يَتِيمَيْنِ». گفت: آیا نزدیک است این دو تا بچه یتیم بشوند؟ «فَسَبَلَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ عَيْنَيْهِ يَبْكِي». اشک از چشم پیغمبر جاری شد. «فَقَالَ: مَنْ يَأْتِينِي بِخَبَرِ عَلِيٍّ؟» فرمود: کی میآید خبر علی برای من بیاورد؟
«فَثَارَ النَّاسُ فِي الطَّلَبِ الْعَظِيمِ مَا رَأَوْهُ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ». مردم همه رفتند، آنی که از حال پیغمبر دیدند، رفتند پی اینکه ببینند بالاخره چی شده. «فَأَقْبَلَ عَلِيٌّ يَبْشُرُ بِعَلِيٍّ عَامِرٌ». عامر که قبلاً هم رفته به امیرالمومنین خبر داده بود، آمد بشارت بدهد. «فَدَخَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَعَهُ اَسِيرَانِ وَ رَأْسٌ وَ ثَلَاثَةُ أَبْعِرَةٍ وَ ثَلَاثَةُ أَفْرَاسٍ». امیرالمومنین آمد در حالی که دو تا اسیر همراهش بودند و یک سر بریده همراهش بود با سه تا شتر و سه تا اسب. یک نفرشان را کشته بود، دو تا را اسیر کرد.
«ثُمَّ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْكَ بِمَا كَانَ بِهِ». جبرئیل هم هبوط کرد به پیغمبر خبر داد به ما کان به (به آنکه اتفاق افتاد). پیامبر فرمود: ای ابوالحسن، کجا بودی؟ «فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ: قَدِ الْتَخَذَ الْمَخَاضُ وَ هَوَ حَدَثَةٌ». منافقین گفتند که تا نیم ساعت پیش درد زایمان گرفته بودش، مخاض داشت به خودش میپیچید که از علی خبر نداشت. حالا الان میگه میخواهی علی را بهت بگم کجا بودی؟
«فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: بَلْ تَحْدُثُ أَنْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ لِتَكُونَ شَهِيداً عَلَيْهِ». فرمود: بله، تو حدیثت را بگو ای ابوالحسن تا شاهد باشی. «فَقَالَ: نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ». بله یا رسول الله. «لَمَّا صِرْتُ إِلَى الْوَادِي رَأَيْتُهُمْ مَرْكُبِينَ عَلَى الْإِبِلِ». وقتی من رفتم به وادی، دیدم که اینها سوار بر شتر هستند. «فَنَادَوْنِي: مَنْ أَنْتَ؟» به من گفتند: تو کی هستی؟ «فَقُلْتُ: أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ». معرفی کردم. «فَقَالُوا: لَا نُسَلِّمُ عَلَيْكَ وَ لَا عَلَى مُحَمَّدٍ». گفتند: ما پیغمبر را نمیشناسیم، فرق نمیکند، میخواهیم تو را بکشیم یا پیغمبر. «فَقَالَ: فَجاءَنِي هَذَا الْمَقْتُولُ». اینی که من سرش را بریدم، این آمد به من حمله کرد. «فَجَرَى بَيْنِي وَ بَيْنَهُ ضَرْبَاتٌ». بین من و بین او ضرباتی رد و بدل شد.
«فَهَبَتْ رِيحٌ حَمْرَاءُ فِيهَا صَوْتٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ». یک باد سرخی آمد، در آن باد سرخی که آمد صدای شما را شنیدم، شما صدایی دادی. «فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَدْ قَطَّعْتُ لَهُ جُيُوبَ دِرْعِهِ». فرمودید: گریبان زرهاش را پاره کردم. پیامبر فرمود: تو بزن تو شانه اش. «فَضَرَبْتُ عَاتِقَهُ». به من کد دادی که کجا را بزنم. من هم زدم. «ثُمَّ هَبَّتْ رِيحٌ سَوْدَاءُ فِيهَا صَوْتُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ». زدم و اثرناک بود. ثم یک باد سیاهی آمد سمت من، در آن صوت شما را شنیدم شما فرمودید: «قَدْ قَلَبْتُ لَكَ الدِّرْعَ عَنْ فَخِذِهِ فَاضْرِبْ فَخِذَهُ». زره را از روی رانش دادم کنار تو بزن تو رانش. «فَضَرَبْتُ فُقَائِزَهُ وَ قَتَلْتُهُ وَ قَطَّعْتُ رَأْسَهُ». زدم و کشتمش و سرش را بریدم. «وَ نَدِمَ رَجُلَانِ مِنْهُمَا». و آن دو نفر دیگر توبه کردند و من رهاشان کردم. «فَأَحْضَرْتُهُمَا». خلاصه سرش را بر شما آوردم.
«فَقَالَ الرَّجُلَانِ: بَلَغَنَا أَنَّ مُحَمَّداً رَفِيقٌ شَفِيقٌ رَحِيمٌ». این دو تا مرد به من گفتند که به ما رسیده که پیامبر یک آدم رفیق، شفیق، رحیم است. «فَاحْمِلْنَا إِلَيْهِ». ما را ببر نزد او. «فَقَالَ: لَا تَعْجَلُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ». ای رفیق ما، کار هزار تا سواره را میکرد، زدی کشتی اش، دیگر چرا؟. «فَقَالَ: الصَّوْتُ الْأَوَّلُ الَّذِي سَمِعْتَ بِأُذُنِكَ صَوْتُ جَبْرَئِيلَ». گفت: آن صوت اولی که از من شنیدی به گوشت رسید، آن صوت جبرئیل بود. «وَ الصَّوْتُ الثَّانِي صَوْتُ مِيكَائِيلَ». و صوت دوم صوت میکائیل بود. کما اینکه توی معراج خدا با صدای پیامبر امیرالمومنین صحبت کرد با پیامبر، اینجا هم جبرئیل با صدای پیغمبر.
«قَدِّمْ إِلَيَّ أَحَدَ الرَّجُلَيْنِ». یکی از این دو تا مرد را بیار پیش من. «فَقَدَّمَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ». علی علیه السلام او را آورد. «فَقَالَ: تَقُولُ شَهَادَتَيْنِ؟» فرمود: شهادتین بگو. «فَقَالَ: لَأَنْ أَنْقُلَ جَبَلَ أَبِي قُبَيْسٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَنْقُلَ هَاتَيْنِ الْكَلِمَتَيْنِ». گفت: اگر جابجا کنم کوههای ابوقبیس را برام بهتره تا بخواهم این دو کلمه را بگویم. «فَقَالَ: أَخِّرْهُ». دورش کن. «فَغَضِبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ». امیرالمومنین به خاطر او غضب کرد و آدم حاضر است کشته شود، یک کلمه شهادتین نگوید. خیلی حرفه واقعاً چه عنادی! «فَأَخَّرَهُ». پس او را دور کردند.
«وَ قَدِمَ الْآخَرَ». این تکه اش خیلی زیباست. اگر یک منبر کسی بخواهد یک منبر قشنگ و تأثیرگذار بر مردم بگذارد، این داستان قشنگ ۲۰ دقیقه، نیم ساعت آخر است. پیامبر فرمود: ببر (اسم طرف) گردنش را بزند. جبرئیل آمد: «فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيكَ مِنْ اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ». سلام خدا به تو سلام میرساند یا رسول الله. «وَ يَقُولُ لَكَ: لَا تَقْتُلْهُ فَإِنَّهُ حَسَنُ الْخُلُقِ سَخِىٌّ فِى قَوْمِهِ». و میگوید به تو، که او را نکش، زیرا که او اخلاق خوبی داشت، سخیّی فی قومه (در قوم خودش اهل سخاوت بود). «تَحْتَ سَيْفِ جَبْرَئِيلَ». زیر شمشیر بود. گفتش که: «هَذَا رَسُولُ رَبِّكَ يُخْبِرُكَ». این حرف را فرستاده خدای تو گفته است. «وَ اللَّهِ مَا مَلَكْتُ دِرْهَماً قَطُّ إِلَّا أَنْفَقْتُهُ». به خدا قسم به خدا قسم بخورید. به خدا قسم من هیچ وقت مالک درهمی نبودم که یک برادری داشته باشم (که) با یک برادرم (هیچ دوستم) یک کلمه حرف بد ندارم. «وَ لَا قَطَّبْتُ وَجْهِي فِي الْجَدَبِ». توی قحطی هم صورت خودم را ترش نکردم که آقا الان ندارم.
«فَقَالَ: أَقْوَالُ الشَّهَادَتَيْنِ». پیامبر فرمود: شهادتین بگو. و آن مرد شهادتین گفت. «فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: هَذَا مِمَّا جَرَّهُ حُسْنُ خُلُقِهِ وَ سَخَاؤُهُ إِلَى جَنَّاتِ النَّعِيمِ». فرمود: خوش خلقی و سخاوتش برد او را. عاقبتبهخیرش کرد. خیلی واقعاً حدیث عظیمی است که یک صفت تحمل شود. بله، غیرت خداوند. خدای تو غیرت را دوست دارد. میگه بله، همچین خدایی، بله. یکی دیگه هم داره مهماننواز بوده. چند تا این جوری داریم از بین اسیرانی که توی جنگهای مختلف یا صله رحم میکردند. بله، صاحب صفت. به قول استاد میفرماید صفت باشد، یک صفت هم داشته باشد، به اندازه یک صفت، شب خدا دستش را میگیرد. آن چقدر بدبخت بود که آن یکی حمله کرده بکشد. یکی هم که آخر قبول نکرد، برزخ همینه که یک صفت دارن پاک میشن. خدا شما را اهل این صفات خوب قرار بده. ببخشید یک خورده طولانی شد امروز، حدیث طولانی بود. الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...