عقل در سه جز تقسیم شده است
کارکرد عقل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «غُصم العقلُ علی ثلاثِ أَجزاء.»
پیامبر اکرم فرمودند که عقل بر سه جزء تقسیم شده است: «فَمَن کانت فیه کَمُلَ عقلُه، وَ مَن لَم تَکُن فیه فلا عَقلَ.»
هرکس این سه جزء در او باشد، عقلش کامل است و کسی که این سه تا در او نباشد، اصلاً عقل ندارد.
اولین جزء، «حسنُ المعرفةِ بالله عزوجل»، معرفت خوب نسبت به خدا. این بخش اول عقل است. حالا ما عقل را در چه میدانیم؟ «او آقای خیلی عاقل است، یکساله بار خود را بسته، از شوفری رسیده به کارخانهداری.» خیلی عاقل است ماشاءالله!
اولین مورد، حُسن معرفت به خدا. آدم مثل بهائم زندگی بکند که هنر نیست. بهائم ابزارش را هم ندارد. آدم ابزارش را داشته باشد و مثل بهائم زندگی کند که اوج بدبختی است؛ ابزار معرفت! بله، دیشب میخواندم، از مرحوم فیض در مقدمه وافی. ایشان مطالب خیلی زیبایی دارند. مطالب فیض واقعاً فوقالعاده است. فیض از جهاتی بینظیر است در بین علمای ما. چون هم یک محدث تمامعیار است، هم یک فیلسوف تمامعیار، هم یک عارف تمامعیار؛ داماد ملاصدرا دیگر. محمود فیضیهایم که ما داریم، مسمای به ایشان است، فیض کاشانی.
ایشان در مورد اینکه علم دو نوع است: علم تحقیقی و تقلیدی. علم تحقیقی، اصلش علم لدنی است. غرض از خلقت، همین علم است، بقیه چیزها جهل است. اگر این را کسی نداشته باشد، جاهل است. علم لدنی؛ رسیدن به علم لدنی؛ آدم مستقیم از خدا بگیرد کار را.
کسی حُسن معرفت نداشته باشد، اصلاً عقل، یک بخشش را ندارد. و «حُسنُ طاعةٍ له». دومین جزء، طاعت خوب برای خدا. کسی که مطیع خدا نیست، یکسوم عقلش مشکل دارد. عقل این است. کارکردش این است. خاصیتش این است. خاصیتش این است که باهاش بهشت جمع میشود. خاصیتش این است که باهاش عبودیت حاصل میشود؛ تشخیص برای عبودیت.
ما عقل را بد ترجمه کردیم، بد فهمیدیم. عقل در معنای لغوی یک چیز است، در دلالت تصوری یک چیزی، دلالت تصدیقی یک چیز دیگر است. اینهایی که ما میگوییم، اینها دلالت تصوری عقل است. ولی آنی که دین تعریف کرده، دین از عقل داده، دلالت تصدیقی که نسبت به عقل چیز دیگریست، آن همین است. دلالت تصدیقی عقل این است که عقل ابزار تشخیص بندگی است، ابزار تشخیص رب است، ابزار تشخیص عبودیت است، ابزار تشخیص تکلیف است. اینهاست. خدا برای همین داده، نه اینکه آدم تشخیص بدهد که کدام جنس بهتر است، کدام راه برای سر مردم کلاه گذاشتن نزدیکتر است. این عقل نیست. «تلکُنَ نُکرًا». جهاد با نفس خواندیم. شبیه به عقل است. شبیه عقل فکر میکنی، عقل نیست. این نکرا. «واَمّا کانَ فی مُعاوِیَه»، اونی که در معاویه بود، چیست؟ عقل نیست که! آن نکرا. نکرا یعنی فارسیش «پدر سوختگی»، ترجمه خیلی شفاف. این که عقل نیست، شیطنت است. شیطنتِ پدر سوختهبازی، حقهبازی، شارلاتانی، اینها عقل نیست.
بله، اینجور هم باشد، رئیسجمهور آمریکا مودب و باهوش است. نه، برای آدمهای مودب و باهوش آمده و باهوش! که «تلک شیطنه» است. این هم که میگوید شیطنت، آن یک «معاویه» است. یک معاویه «دیوانه چو دیوانه ببیند خوش آید». چقدر باهوش است «ته پدر سوختهبازی»! هشتاد میلیون را فیلم کردم. آن هشت میلیارد را فیلم کرده. خیلی باهوش است. راست میگویی. بنده حرف از عقلانیت و تدبیر و عقلانیتتان فرق میکند، تدبیرتان فرق میکند.
عقلانیت این است که ببینیم چه شکلی جامعه هشتاد میلیونی را میشود برد سمت خدا. حقوق شهروندی بنویسی با پول حقوق نجومی، حقوق شهروندی بنویسی، یک کلمه ربط به خدا و دین و پیغمبر، هیچی تویش نیست. بچهها میگفتند، رفقایی که کار قانون اساسی اسلام داشتند، خط زدند. یک دانه فقط آمده بودم نگاهش کرده بودم، یک واژه دین فقط تو کلش بهکار رفته، آن هم نگارش نگاه آمریکاییها به دین که هرکی هر دینی اینها دارد، فضا را برایش باز میکند. عقلانیت این است! «لا اقلَ لَهُ مَن لَم تَکُن فیه فلا عقلَ.» اول عقل ندارد، کسی که پی حُسن طاعت نیست. «جهنم بهشت بردن که واجب نیست»، «فیلتر هم برداریم»، «اینترنت هم آزاد و هرکی هر غلطی خواست بکند»، «فساد هم از سرو روی خود دو کابینت ببارد»! حُسن طاعت چیست؟ اینها عقلانیت است؟ عقلانیت آنی بود که امام داشت، بلد بود از تو دل کابارهها شاهرخ ضرغام دربیآورد.
عقلانیت، عقلانیت این است که بروی اروپا را از نزدیک ببینی، بروی تو دل اروپا زندگی کنی، بعد بیایی بگویی اینها شیطان بزرگ است. نه اینکه مثل آن بابا برای آمریکا نگاه بکند، میگوید: «آرزوی من این است که یک روز معماری ایرانیها به اینها برسد. اینجوری کنیم!» یکی رفته به فرانسویها گفته بود که: «آرزویم این است که جوانهای ما یک روز بشوند مثل جوانهای شما.» مصاحبهای که کرده بود... نمیشود بیعقلی! بعد اینها میشوند نماد عقلانیت! خیلی جالب است این بخشش، خیلی جالب است. معاویه میشود نماد عقلانیت، علی میشود نماد تندروی! خیلی جالب است. عمروعاص میشود نماد نبوغ، عمار یاسر میشود یک آدم بیمنطق، بیتدبیر، کلهشق! خیلی عجیب است! آدم نمیداند این را، این داغ را نمیداند چه بکند! البته برای انسانهای بیعقل. آدمهای بیعقل، عاقل همان که عرض کردم، «دیوانه چو دیوانه ببیند...» میگوید: «من دیوانگیام در این حد است که مثلاً ده تا اتاق دارد.» تو دیوانگیات، در یک ساختمان است! باریکلا! خوشم آمد! خوشش بیاید.
و «حُسنُ البصیرةِ علی أمره». سومیش بصیرت. یکسوم عقل!
پس عقل این است. این را باید خیلی روایت کرد. این از روایتی که یک کتاب میشود باهاش نوشت و کار عملی کرد. کلیدیز بصیرت خوب نسبت به امر خودش انسان داشته باشد. من بدانم جایگاهم را بشناسم، حَدّم را بدانم. خیلی مهم است. حالا خیلی حرف اینجا زیاد است. انسان خیلی وقتها حد خودش را نمیداند، پایش را از گلیم خودش دراز میکند. جایگاه خودش را نمیداند. جایگاههای مختلف دیگر. نسبیت، نسبت به هر کسی جایگاهی داریم. نسبت به خانوادهات، نسبت به والدینت، نسبت به زیردستیات، نسبت به کارفرمایت، نسبت به کارگرت، نسبت به استاد، شاگرد، رفیق، همبحث، همسایه.
بصیرت یک بخشش این است که انسان حدود را بشناسد، جایگاهها را بشناسد. بشناسد کی دوست است، کی دشمن است، کی چقدر دوست است، کی چقدر دشمن است. اینهاست دیگر! بصیرت اینهاست. میشود عقل. عقل برای اینکه اینها را آدم تشخیص بدهد، که متناسب با این تکلیفش را تشخیص بدهد، که متناسب با تکلیف اقتضای عبودیت و حق الطاعه را رعایت بکند. این میشود عقل. خدا داده برای همین. کجاها استفاده میشود از این عقل؟
فرمود: «هرچه گناه بشه، عقل کم میشه.» آن عقلی که کم میشود، این است. به معنای تشخیص ظاهری و اینها نیست، که آن اتفاقاً هرچه گناه بشه، حرفهایتر هم میشود. در یک فرد گناه میکند، میرود زندان، یک سال زندان است، میآید. تا قبلش یک فرمول دزدی بلد بود، الان شصت تا فرمول بلد است! آن گناه که اتفاقاً پختهتر کرد، حرفهایتر شد. این عقل نیست. این عقلی که این سه جزء است، این است که هرچه گناه بشود، میرود «و لا یرجع إلیه ابداً». برنمیگردد. این بخش از عقل رفت. آن سلولهای چی اینها هم نیست، خاکستری و فلان و این حرفها هم نیست. آن، آن نورانیت عقل است. به قول مرحوم شیخ بها در صمدیه، مثالی که میزد: «عینُ العقلِ مَکسوفٌ بطوعِ الهوی.» چقدر این عبارت شبیه روایت است! یک جمله از خودشان است یا قول قدما بوده؟ تعبیر حضرت استاد آیت الله جوادی، ادبیات وقتی دست شیخ بها بیفتد، اینها را مثال میزند. وقتی دست دیگری بیفتد، اشعار پایینتنه مثال میزند! دست شیخ بها که میافتد، اینها را میگوید. «عینُ العقلِ». ایشان درباره اضافه «مَکسوفٌ بَطوعِ الهوی» یک خبر مذکر آمده، در حالی که «عینُ» مؤنث است. خب معنایش چیست؟ نوربخشیدن عقل، مکْشوف است. کسوف میگیرد این عقل را، با چی؟ با طوع هوا! آدم وقتی دنبال هوا راه میافتد، این کسوف میشود برای عقل. چی لایه میکند؟ جلوی نورانیت عقل را میکند. به هوای نفس تمایل، تمایل، تمایل میکند به هوا، حجاب میکند. حالا یک گناه، یک حجاب. دو تا، دو تا. همینجوری هی میرود تا دیگر هیچی نمیماند. بعد دیگر میشود مَلَکه. آدم بد میشود، کفر. بعد میشود تکذیب. بعد میشود چه چه چه! راهی برای شفاعت دیگر نمیماند. راهی برای سعادت دیگر نمیماند. کلاً مسیرش همین است.
خلاصه بحث خیلی مهمی است. روابط عمل با شاکله و جا دارد ما کتب روانشناسی اسلامی روی مبنا بنویسیم. درگیرشم، دارم رویش فکر میکنم. به مطالب خیلی خوبی هم الحمدلله تا حالا رسیدهایم. مطالب خیلی نو، خیلی ابتکاری. هفته پیش جلسه تهران داشتیم، گفتیم. همه مونده بودند. همهاش مال قرآن است، همهاش قرآن، روایت. ولی کار نشده، مانده تلمبار شده. چقدر ما تو مبانی روانشناسی دقیق برامان خبر گفتند. رابطه عمل با عقل شما، روی این بررسی بکنید. میپوشاند. طرف نمیفهمد واقعاً. حرف شما را نمیفهمد. برایش خندهدار است. میگوید: «نمیفهمم چی میگویی.» «لا نَفْقَهُ کَثِیرًا مِمَّا تَقُولُ یا شُعَیبُ.» «ما نمیفهمیم چی میگویی!» «میفهمیم چی میگوییها!» طرف به من میگفت، میگفتش که: «ببین اینکه تو میگویی مثلاً باید مراعات نامحرم و فلان...» خانمی بود تو مشاوره و اینها. «میشود به من نگاه کنی؟» گفتم: «نه.» «توهین میکنی؟» گفت: «بعد شما باید به من نگاه کنی، من ریاکشن شما را ببینم، شما ریاکشن من را ببینی، بعد بفهمی من فهمیدم یا نه. من بفهمم فهمیدی یا نه. این طور که نمیشود که!» «نمیشود، من نمیفهمم واقعاً یعنی چی!» خب برای چی نمیشود؟! آقا نمیشود سوال بکنم؟ واقعاً نمیفهمید بنده خدا! من اصلاً نمیشناسم ابزار گفتگو ما نداریم تو این مسئله. یعنی حق ندارم که بگویم من فهمیدم! ولی عقلی را میخواهد که طرف بفهمد شما چی میگویی. خیلی مسائل در دین حاصل نمیشود، مگر لطافت باشد. آدم باید لطیف باشد تا بفهمد. آدمی که لطیف است، این را میفهمد. آدمی که لطیف است، کنهش را میفهمد. آدمی که لطیف است، عمق این را میفهمد. عمق فاجعه را میفهمد. آدمی که لطیف است...
حالا مگر چی شده؟ دیشب کسی میگفتش که اخبار آزاد شده. حالا گفتن هم اشاره فحشاست. حالا دیگر چه باید کرد؟ این خانم زایمان کرده و اینها. بعد که برادرش را موقع زایمان دارد صدا میزند و اینها، وقتی به دنیا آمد، گفت: «این بچه از برادرم بوده.» از برادر باردار شده بوده! نه، کسی گفت دیشب به من، با یک واسطه، دو واسطه گفت که مادر دختره آمده، خیلی خوشحال بچه را گرفته؛ محصول مشترک پسر و دختر! نمیفهمند! الان مشکل ما توی جوامع غربی این است. این نیست. آن روح ایمان نیست در حد روحالقوه و روح و شهوت اینهاست. روح البدن ندارد واقعاً. طرف روح ایمان، حساسیت اصلاً درکی ندارد. میگوید: «خب چیه مگر؟! بیست سال پیش مادرم را هلند تظاهرات کردند، گفتند قانون تصویر ؟ خودمان راحت بشود.» نمیشود دیگر! وقتی نیست. توییت کرده بود که روایتی که دارد که بین دختر و پسر مثلاً از هفت سالگی فاصله. در روایتم داری که مثلاً از دخترت بیا هفت سالگی رسید، دیگر از لب مثلاً... «احمق! بچهاش است!» میفهمی؟ چرا شما اینقدر مریضید؟ چرا همهچیز را اینقدر جنسیتی نگاه میکنید؟ تو نمیفهمی! تویی حساسیت را نداری! تو این درک را نداری! تو تو این نورانیت عقل را نداری! عمق فاجعه را نمیفهمی! مسئله برعکس است. بله، حیوانات نسبت به خیلی چیزهایی که انسان حساسیت دارد، اصلاً خجالت... خجالت میکشند، لب میگزند. حیوانی ؟ ایستاده میگوید: «احمق! زنمه!» اینجوری میشود! وقتی عقل نیست، اینطور میشود. عقل اینهاست. درک اینها. پی بردن به عمق اینها.
حضرت آقا فرمودند که: «مشکل اصلی کشور ما، انسانهای سهلاندیش و سادهاند که پی به عمق ماجرا نمیبرند.» این عقل را ندارند. ادعای عقلانیت هم میکنند. همهاش. حدیث خواندیم و دل ما که پردرد است، دنبال یک روزنه میگردد که همینجور بزند بیرون. خدا انشاءالله به خود من عقل بدهد، این ستاره نصیب ما بکند انشاءالله. الحمدلله رب...
در حال بارگذاری نظرات...