شرح کتاب خصال

جلسه صد و هشتم

00:12:00
156

معرفی
شاخصه‌های مومن از نگاه امام باقر علیه‌السلام
تفاوت مرزبندی مومن و منافق
سه خصلتی که ایمان را کامل می‌کند
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
«أبی جعفر علیه السلام قال: إنما المؤمن الذی اذا رَضِیَ لم یدْخُلْ رِضاهُ فی إثمٍ و لا باطل.»
امام باقر علیه السلام فرمودند: «همانا مؤمن، فقط کسی است که وقتی راضی شد، رضایت او، او را داخل در گناه و باطل نمی‌کند.» حالا اگر از کسی راضی باشیم، از هر گناهی هم که او انجام دهد، راضی باشیم؟ مؤمن کسی است که رضایت او، او را داخل در گناه و باطل نمی‌کند. بعضاً آدم‌های سیاسی، «إنما المؤمن الذی اذا ر...» باید هم‌حزبی و هم‌تیمی این‌ها باشند. هر کاری آن طرف بکند، قابل توجیه است. اشتباهی همه هیچ‌کدام، هیچ‌چیزی نیست. طبیعی است، قانونی است. اینکه مشکل ندارد. آنکه بدترش را شما انجام دادید. اینکه تو دولت قبلم بود. وقتی راضی است، دیگر راضی است. این‌ها مؤمن نیستند، این‌ها منافقند، منافقین این شکلی‌اند. منافق حد و حدودش را، حریم تمایلات و مشتهیات را، حد و حدود ضوابط دین نیست. رو قواعد دین نیست. نگاه نمی‌کند ببیند کی الان از این مرز خارج شد. نگاه می‌کنیم کیست. هرچقدر رفته، می‌گوید: «خب اینجا هم هنوز مرز است.» تفاوت مؤمن و منافقین با من، نگاه می‌کند مرز را. می‌گوید: «این هرکی باشد، پایش را از مرز گذاشته کنار.» منافق اول نگاه می‌کند، می‌گوید: «کی؟ فلان‌فلانی. خب، اگر اینجا رفته، پس این‌جا هم هنوز مرز است.» تفاوت مؤمن و منافق.

«و اذا سَخِطَ لم یُخرِجهُ سُخطُهُ مِن قولِ الحقِّ.»
وقتی هم که خوشش نیاید، ناخشنود باشد، مؤمن آن سختش او را از قول حق خارج نمی‌کند. باعث نمی‌شود که حالا چون از یکی بدش آمده، از یکی دل‌خور است، از یکی عصبانی است، دیگر هرچه می‌خواهد بگوید، بگوید. هرچه می‌خواهد ببندد، ببندد. دیگر همه خدمات طرف مقابل را نادیده بگیرد. همه خوبی‌هایش را نادیده بگیرد. از حق خارج نمی‌شود. باز هم نگاه می‌کند ببیند کی حق است، چی باطل است. این کارش خوب، آن کارش بد. این صفت خوب، آن صفت بد. و با همه نفرتی هم که بر فرض داشته باشد، مثل امیرالمؤمنین علیه السلام. عرض شد در بحث بلاغت «امروالقیس» می‌فرماید که: «او بهترین شاعر عرب است.» کمتر کسی همچین انصافی بینمان پیش می‌آید. همین که طرف یک‌خورده مواضع سیاسی‌اش با ما نباشد، واقعاً هم که هنرمند باشد، هنرش به چشممان نمی‌آید. نه، اگر هنر بود در خدمت ولایت بود، هنر است. دیگر در خدمت ولایت نیست. «امروالقیس» هنر دارد، واقعاً هنرمند است. اصلاً خدا را قبول ندارد، دشمن دین است. هنرش در خدمت سران قریش است، در خدمت سران فتنه است؛ ولی هنرمند است. این‌ها خیلی واقعاً لطافت‌های ویژه‌ای می‌خواهد که آدم این‌جور انصاف داشته باشد. این‌جور هرکسی را سر جای خودش، تو محدوده خودش، تو حد خودش. مثل عیسی بن مریم باشد که دندان زیبا را ببیند در یک جیفه سگی که خود این جیفه متلاشی شده و بوی بد و چه و این‌ها. «دندانش قشنگ است.» خیلی هنر است. دیگر معمولاً ماها به چشممان کمتر می‌آید.

«و المؤمن الذی اذا قَدَرَ لم یُخرِجُ قُدرَتُهُ إلی التَعدّی.»
و کسی است که وقتی قدرت داشته باشد، قدرتش او را خارج نمی‌کند به سمت تعدی؛ زور نمی‌گوید؛ تعدی نمی‌کند؛ پایش را فراتر نمی‌گذارد. نکته مهمی است. چون ما خیلی وقت‌ها ساکت می‌شویم. سر جایمان می‌نشینیم، قدرت نداریم. قدرت اگر داشته باشیم، مثلاً بگویند: «آقا شما چراغ قرمز رد شدی، جریمه.» حالا من اگر بتوانم با یک تماس دوباره جابه‌جا کنم. خود اینی که به من گفت چراغ قرمز، یک کار می‌کنم یا نمی‌کنم؟ یکی از دوستان می‌گفت که: «فرمانده‌های ارشد نظامی کشور، کدام پایگاهی؟ آنجا آمده بود تازگی. دم در. گفت سرباز راه نمی‌داد.» «هماهنگ نشده، کارتم ندارید.» «فرمانده فلانی است.» «خوب باشد. من مشکل ندارم. نوکر ایشان هم هستیم. هماهنگ، کارت.» کسی که حالا راننده و این‌ها بود، خیلی عصبانی شد. گفت: «فلان فلان‌شده، تو حالیت نمی‌شود سردار فلانی است؟ این امیر فلانی است. این چی چی است؟» گفت: «باشه، من نوکرش هم هستم. هماهنگی است.» من خیلی خوشم آمد. بعد گفت که: «خیلی معطل شدیم. فرمانده پشت در و رفت داخل و این‌ها.» بعد تشویقی داد، ارتقایی داد، به این سرباز چه‌کارش کردند؟ مرخصی دادند، چی بود، چطور ارتقا بود و چطور. خلاصه ما اگر باشیم، یک‌جوری طرف را می‌چزونیم. به خودم می‌گویم، ما منظور خودم است. یک‌جوری تسویه‌حسابی پدرش را درمی‌آوریم. یک وقتی یک جایی دیگر، آدم قدرت که دارد، مؤمن قدرتش او را به سمت تعدی نمی‌برد.

تو ماجرای امیرالمؤمنین معروف است دیگر. که قاضی هم شریح قاضی بود. این هم نکته‌اش جالب است، عجیب هم هست. چون حضرت شهادت داد، قسم خورد. امیرالمؤمنین یک طرف، یک طرف هم نصرانی است. جز غنایم جنگی بود. هر دو آمدند قسم خوردند. هم امیرالمؤمنین، هم نصرانی. شریح قاضی گفتش که: «خب تحالف شد و هر دو قسم خوردند و بینه می‌خواهد. این هم که دست این است و قاعده‌اش جاری می‌شود و علی بینه داری؟» گفت: «نه.» گفت: «پس مال همین نصرانی است.» ظاهراً تو دوران حکومت امیرالمؤمنین بوده. آنجا که برمی‌آید. هیچی دیگر. این حالا این هم نکته است دیگر. شریح قاضی قسم علی را کنار قسم نصرانی می‌زد. نمی‌دانم شاید ضوابط و قواعد حکم می‌کند ولی خیلی، کسی که آدم با معرفتی باشد فکر یعنی حرف علی را قبول نکند. مثلاً درباره نصرانی، هر دو حرف یک درجه اعتبار داشته باشد؛ نمی‌دانم. به هر حال، آمدند بیرون و نصرانی من، گفتش که: «من شهادت می‌دهم به اینکه تو امام و مولایی.» مسلمان شد. دادگاه و این‌ها آمدند. این بود که ببینی قدرت مطلق، این یک قاضی جز سیستم قضایی دستگاه اوست. نه زد و بندی، نه پارتی، نه پشت پرده‌ای، نه فشاری. نه خیلی حالا ما می‌گوییم اینجا نشستیم یک گوشه‌ای، نه کسی کاری به کار ما دارد، نه ما کاری به کار کسی داریم. یک وقتی که آدم قدرت دارد، زور نگوید، بیشتر از حدش نرود. خب، حالا خیلی خوب باید طرف سر جایش نشانده شود. تا اینجا دیگر او یک کلمه نه. پیغمبر، امیرالمؤمنین، دستور داد قنبر ببرد حد جاری کند روی کسی. بعد وایسادند شمردند خودشان، بعد 80 ضربه، یکی خورد، تموم شد. قنبر آمد و حضرت فرمودند که: «قنبر، بس است.» بانک شلاق خورده بود. شلاق دادند بهش، گفتند یک دانه اضافه زده. بزن. یا دستور دادند که وقتی کسی را برای اجرای حد می‌برین، تو سرش نزنین. اف بهش نگین. باهاش برخوردی نداشته باشید، بیشتر از حدش. او حدش اعدام است. حالا دیگر این اف چیست؟ این توهین چیست؟ نگاه چپ چیست؟ این را دیگر خدا نخواسته. این را نگفته. روحیاتی به ما بدهد.
«قدرت ولا التَعدِی و الاَ مالَیسَ لَهُ به حق.» به ناحق کشیده نشود.

دو تا حدیث را هم سریع بخوانم، از این باب خارج بشویم.
«فاطمه بنت الحسین از پدرش حضرت امام حسین علیه السلام از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: ثلاثُ خصالٍ مَن کِنّ فیِهِ اِستَکملَ خصالَ الایمان.»
سه تا خصلت در کسی باشد، او خصال است. «الذی اذا رَضِیَ لم یودِخلهُ رِضاهُ فی اسمٍ و لا باطل.» وقتی راضی بشود در اسم باطل نرود. و «اذا غَضَبَ لم یُخرِجُ الغضبَ مِنَ الحق.» غضب می‌کند، غضب او را از حق خارج نکند. و «اذا قَدَرَ لم یَتَعاطی ما لیسَ لَهُ.» وقتی هم قدرت دارد، آتیه و آنچه برای او نیست نکند، دست‌اندازی نکند، به سمتش نرود.

حدیث آخر:
«امام صادق علیه السلام ذکرَ رَجُلاً مؤمناً عندَ ابی عبد الله.»
این هم جالب است. امام صادق علیه السلام یاد یک مؤمنی شد.
«اِنما المؤمنُ الذی اذا سَخِطَ لم یُخرجهُ سُخطُهُ مِنَ الحق.»
نه، مؤمن کسی است که وقتی سختی کند، سختش او را از حق خارج نکند.
«و المؤمنُ الذی اذا رَضِیَ لم یَدُخلهُ رِضاهُ فی باطلٍ.»
مؤمن کسی است که وقتی راضی بشود، رضایتش او را داخل در باطل نکند.
«و المؤمنُ الذی اذا قَدَرَ لم یَتَعاطِ ما لیسَ لَهُ بِجَهلاً.»
وقتی قدرت دسترسی به سمتی که برای او نیست دراز نمی‌کند. خدا ان‌شاءالله نصیب ما بکند. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب خصال

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00