شرح کتاب خصال

جلسه صد و هفدهم

00:14:49
175

معرفی
خداوند متعال پیامبر اکرم ص را در مورد امیرالمومنین ع به سه چیز وحی کرد
دسته‌بندی مردان از لسان امیرالمومنین علی علیه السلام و امام صادق علیه‌السلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

عن عبدالله بن اسعد بن زراره قال: قال رسول الله صلی الله علیه و سلم: "أسرى بی ربی فأوحى إلیّ فی علی علیه السلام بثلاث: أنه إمام المتقین، و سید المؤمنین، و قائد الغر المحجلین."

** ترجمه:
پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «رب من، مرا سیر داد و درباره‌ی علی (علیه السلام) به من سه چیز را وحی کرد: نخست آنکه او امام پرهیزگاران است، دوم سرور مؤمنان است و سوم رهبر سفیدرویان (غرّ المحجّلین) است.»

** توضیح:
امام علی (علیه السلام) امام متقین، سید مومنین و رهبر کسانی است که صورتی نورانی و چهره‌ای روشن دارند. کنایه از اینکه چهره‌های نورانی روز قیامت، همگی به واسطه‌ی امیرالمومنین (ع) نورانی هستند و به واسطه ایشان هدایت شده‌اند. ان‌شاءالله که از شیعیان امیرالمومنین باشیم و نظر لطف ایشان شامل حالمان شود.

عنایت بکند به اگر ذره‌ای،
گر نظر لطف بوتراب کند،
به آسمان رود و کار آفتاب کند.

** حدیث دوم:
حدیث بعدی از صلیّت بن میمون عن ابی عبدالله علیه السلام قال: "الرجال ثلاث."
** ترجمه:
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «مردان سه دسته هستند.»

** توضیح:
1. "رجلٌ بماله": یکی مرد مال است، یعنی با مالش کمک می‌کند.
2. "رجلٌ بجاهه": یکی مرد آبروست، یعنی با آبرویش کمک می‌کند.
3. "رجلٌ بلسانه": یکی مرد زبان است، یعنی با زبانش کمک می‌کند.

"و هو أفضل الثلاثه."
** ترجمه:
و آنکه مرد زبان باشد، از آن سه تا بهتر است.

** توضیح:
منظور این نیست که اهل حرف زدن باشد، بلکه یعنی با زبان خود در راه حق نصرت و یاری کند. جالب اینست که نصرت با زبان از آن دو تای دیگر (مال و آبرو) مهم‌تر است. این همان نکته‌ای است که دیروز هم شاید عرض کردم؛ حضرت به حسان بن ثابت و امام صادق (ع) به هشام فرمودند: «"تا وقتی که با لسانت ما را نصرت می‌رسانی، مؤید به روح‌القدس هستی."»

این نصرت به لسان امر بسیار مهمی است؛ چون کار انبیا در وهله اول و ذاتاً جهاد لسانی بوده است. البته به اقتضائاتی، جهاد مال و جهاد انفس هم به تبع در شرایطی می‌آمد، ولی آنچه که مهم است، تبیین است: "لِتُبَینَ لِلنّاس" (برای اینکه برای مردم تبیین کنی). گره‌های ذهنی را گشودن، شبهات را برطرف کردن، عقاید را اصلاح کردن و تزکیه‌ی نفوس، همه‌ی این‌ها با زبان اتفاق می‌افتد.

البته خب اصل ماجرا در تبلیغ، عمل ماست: "دعووا الناس بغیر ألسنتکم" (مردم را به غیر زبان‌هایتان دعوت کنید)، ولی آنچه که مهم است، ارتباط‌گیری و تاٌثیرگذاری جدای از عمل است. وقتی انسان می‌خواهد ارتباط مستقیم برقرار کند، زبانش مورد استفاده قرار می‌گیرد. مردی که در زبان کمک بکند، باعث شود که حق از حرف بیرون بیاید مانند عمار باشد، مانند سلمان باشد، مانند ابوذر باشد، مانند هشام باشد.

** داستان هشام:
هشام دیگر یک خورده از آن‌ور ماجرا زیادی داغ شد. کار به اینجا رسید که این حرفی که نباید بزند، زد. در مناظره‌ی هارون شرکت کرد و سبب زندانی شدن موزای بن جعفر (ع) شد. بله، با شفاعت ما بخشیده می‌شود بابت کاری که کرد. مناظره‌ای که برمکی تشکیل داد، هشام شرکت کرد و اظهار تشیع کرد. خیلی پرهیز هم داشت از صحبت کردن. هر چه اصرار کردند، گفت: «من می‌خواهم بروم، برگردم کوفه. دیگر مناظره بگذارم کنار.» گفتند: «نه، حالا اینجا تا اینجا آمده‌ای، باید حرف بزنیم. بعد علی (ع) را قبول داری؟ بالاخره شمشیر بِکشی می‌کشی؟» گفت که: «به من نمی‌گویند گاهی بگویند می‌گویند یا نمی‌گویند؟» یعنی امام به امامتش کسی امام قائل هستی که بگوید، یا نه؟» گفت: «قائل من!» عجب! دستور داد که موسی بن جعفر (ع) را زندانی کنند و هشام تحت تعقیب قرار بگیرد که حالا طرح ترورش را ریختند و در سنین پایین هم بود که کشته شد. ماجرای ترساندنش و قلبش سکته‌ای کرد، بعدش به رحمت خدا رفت.

بزرگان! جناب هشام، با آن سن و سال کم و کوچک‌ترین یار امام صادق (ع). سن و سالش مدرک نداشته است، محاسنش درنیامده بود! وقتی حضرت می‌فرستادند برای مناظره، نوجوان ۱۶-۱۷ ساله بود که جالب است! اوّل هم مُصرّ جهمیّه داشت، می‌گفت که: «من می‌خواهم با جعفر صادق (ع) مناظره کنم.» جمعیت طیف صفّان بن جهّم بودند. فوایدی داشتند این‌ها. دیگر حالا در مورد قیامت و معاد، طیف انحرافی. به عمویش می‌گوید که امام صادق (ع) بود، گفت: «برو هماهنگ کن، من می‌خواهم بیایم مناظره کنم با امام تو.» می‌آید، حضرت قشنگ آش و لاشش می‌کند. منظور: شکست می‌دهد، از او روحیه‌ی مناظره می گیرد چند تا سؤال ازش می‌پرسد که: «برو جوابش را بیاور فلان جا.» رد هشام را که بعداً می‌بیند، عمویش می‌گوید: «چی شد؟» می‌گوید: «هیچی، حضرت با یک سیمایی آمد. من فقط به او نگاه کردم، دیدم که آن ابهت و هیبت من را گرفت و نتوانستم یک چیزی ازش تصرفی کرده بودند از من گرفتند و تمام شد.» دیگر از همان‌جا جذب شد و حالا کسی بود که در مجلس وقتی نشسته بودند، همه‌ی اصحاب از او بالاتر بودند. هشام وقتی وارد می‌شد، حضرت بلند می‌شدند، از بغلش می‌کردند، جا برایش باز می‌کردند. خب این هم خیلی در معرض حسادت قرار می‌داد او را. خود همین‌ها باعث می‌شود هم بین خودیان یک‌خورده حسادت‌ها برانگیخته شود، هم با آن‌ها که مناظره می‌کرد، کینه‌اش را می‌گرفتند. خلاصه، چوب دو سر طلا از دو طرف می‌خورد. تنها کسی که فقط حمایتش می‌کرد، خود امام صادق (ع) و امام کاظم (علیه السلام) بودند. این‌طور شد و حضرت گله کردند از هشام در روحیات خاصی هم البته من یک بحث مبسوطی را توی یک کتابی در مورد ایشان آورده‌ام. ان‌شاءالله به زودی چاپ بشود. شخصیت، شخصیت جالبی است.

در هر صورت این مردی که با لسانش کمک می‌کند، این افضل است از آن دو تای دیگر.

** حدیث سوم از امیرالمؤمنین (ع):
در حدیث آخر، امیرالمومنین (ع) هم شبیه به این را فرمودند: "الرجال ثلاث."
** ترجمه:
«مردان سه دسته‌اند.»

** توضیح:
1. عاقل
2. احمق
3. فاجر

"احمَق" به نظرم درست نباشد، "احمَقا" باید درست باشد یعنی غیر منصرف از نظر اعراب، عراقی که گذاشته غلط. منظور حرکت گذاری اشتباه
"فالعاقل دینیه الشریعة، و الحلم طبیعه، و الرأی سجیته."

** ترجمه:
عاقل کسی است که دین، شریعتش باشد؛ و حلم، طبیعتش باشد؛ و رأی، سجیه شخصیت او باشد.

** توضیحات:
صاحب‌نظر، مبنای نظر کار می‌کند و این سجیه اوست. شخصیت اوست. یعنی ملکه‌اش شده است. اینکه سجیه است، سجیه معمولاً عمدتاً در روایات و این‌ها وقتی به کار می‌رود، معنای "ملکه" است: "سجیتکم الكرم و عادتكم الإحسان" (کرم برای شما ملکه و احسان عادت شماست.)

خب بعضی‌ها فکر برایشان ملکه است، تحلیل برایشان ملکه است، بعضی حرف زدن برایشان ملکه است، بعضی حماقت برایشان ملکه است. همه رقم آدمی هست. خیلی مهم است که انسان به جایی برسد که صاحب‌نظر شدن، رأی داشتن، اندیشه‌ورزی برای او ملکه بشود. در هر موضوعی که وارد بشود، عالمانه وارد می‌شود، محققانه وارد می‌شود، با تحلیل وارد می‌شود.

"و إن سئل أجاب، و إن تكلم أصاب."
** ترجمه:
اگر ازش سؤال بکنند جواب می‌دهد، اگر حرف بزند حرفش درست است.

"و إن سمع وعى، و إن حدث صدق."
** ترجمه:
اگر گوش بدهد، دریافت می‌کند؛ اگر حرف بزند، راست می‌گوید.

"و إن ائتُمِنَ اَحدٌ وفى."
** ترجمه:
و اگر کسی بهش اطمینان بکند، وفا می‌کند.

** دسته دوم: احمق:
"و الاحَمَقُ إن ذُكِّرَ بِجَمیلٍ غفل."
** ترجمه:
احمق این است که اگر نکته‌ی خوبی بهش تذکر داده بشود، غفلت می‌کند، توجه نمی‌کند.

"وَ إن اِستُنزِلَ عَن حُسْنِ عَملٍ نَزَلَ."
** ترجمه:
اگر بخواهند ازش که از کار خوبی کوتاه بیاید و دست بردارد، استنزال قبول بکند، می‌آید پایین. این کار را ول می‌کند. قبول! آدم احمق این‌طور است.

"و إن حُمِلَ علی جهلٍ جَهَلَ."
** ترجمه:
و اگر حمل بر جهادش بکنند، جهالت می‌ورزد.

** توضیح:
قدرت تحلیل ندارد، دیگر قدرت تشخیص ندارد. هر خوراکی که بهش بدهند، ممکن است. حتی کسی مرجع تقلید باشد و این‌طور باشد. امامان و پیامبران ما می‌فرمایند که: «از آنجا که شما ساده‌لوح هستید، صلاحیت رهبری بعد از من را ندارید و بعد از من، کشور را به منافقین واگذار خواهید کرد.»

ممکن است کسی تو آیات و روایات که می‌رسد، فاقد فهم باشد، قدرت تحلیل کمترین باشد. هر کس هر جا هر چی بهش می‌گوید. الی ماشاءالله خودمان هم فراوان می‌بینیم و دیده‌ایم. آدم بسیار باسواد که هم سواد دارد، دیگر سیاهی از اینجا گرفته، از آنجا گرفته، از آنجا گرفته. کتاب‌ها را جمع کرده. حفظ است. قدرت تشخیص، تحلیل، نورانیت باطن است دیگر. "إن تَتَّقُوا اللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَاناً" (اگر از خدا پروا کنید، برای شما فرقان قرار می‌دهد.) این نیست. تشخیص نمی‌دهد. نمی‌فهمد حرف کی را باید بپذیرد. نمی‌داند کی درست می‌گوید، کی غلط می‌گوید، کدام آدم صلاحیت دارد که شما تحلیلش را قبول کنی، خبرش را بپذیری. "إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ..." (اگر فاسقی خبری آورد...)

کسی ده سال آیه را برای شما تحلیل می‌کند، توضیح می‌دهد، این‌ور و آن‌ور می‌کند، مفهوم‌گیری می‌کند، بعد خودش تطبیق فاسق را نمی‌تواند پیدا بکند، اگر فاسق خبری بیاورد قبول می‌کند! داریم الی ماشاءالله این‌جور آدم زیاد.

"و إن حَدَثَ كَذَبَ."
** ترجمه:
و اگر حرف بزند، دروغ می‌گوید.

"لا یَفقَهُ، و إن فُقِّهَ لایتفقّه."
** ترجمه:
حرف حالیش نمی‌شود. فقیه نیز اگر حرف هم بهش بدهند، حالیش نمی‌شود. فقهم فهم هم بدهند، نمی‌تواند دریافت کند. "لاكن المنافقین لا یفقهون." (اما منافقان نمی‌فهمند.) خیلی معیار مهمی است.

** دسته سوم: فاجر:
"و الفاجرُ إن ائتَمنتَه خانَكَ."
** ترجمه:
فاجر، دست آخر... اگر بهش اگر امینش بشماری، بهت خیانت می‌کند.

"و إن صاحَبتَهُ شانَكَ."
** ترجمه:
و اگر باهاش مصاحبت بکنی، مایه‌ی سرافکندگیت می‌شود.

"و إن وَثِقتَ بِهِ لم یَنصَحک."
** ترجمه:
و اگر بهش اطمینان بکنی، خیر تو را نمی‌خواهد، دلسوزت نیست.

فاجر این‌طوری است. پس عاقل و احمق و فاجر.
پس درباره‌ی عاقل دو دسته داشتیم؛ یک احمق یا فاجر. یکی در حکمت نظری مشکل داشت، یکی در حکمت عملی. پس عقل یعنی جفتش؛ هم عقل عملی، هم عقل نظری. عاقل کسی است که عقل داشته باشد، هم در عقل نظری، هم در عقل عملی. هر کدامش که بلنگد، از عقلانیت خارج است. ولو خیلی آدم باسوادی باشد، ولی در عقل عملی مشکل داریم، اهل عمل نیست (فاجر)، یا نه اهل عمل است، اما تحلیل ندارد (جاهل متنسک و عالم المتحدک).
خیلی تعبیر، تعبیر سنگینی است. حضرت هیچ‌جا گله نمی‌کنند که: «کمر من شکست.» امیرالمومنین، خدای استقامت، قسم از زهری فارغ، اسناد این‌ها کمر من را شکستند: «جاهل متنسک و عالم متحرک.» همین دو تا: احمق و فاجر.
"أعظم الله من شرور أنفسنا." کدام مرا نجات دهد از اینکه غلط بخوانم؟.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب خصال

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00