ادامه حدیث وصیت پیامبر اکرم ص به امیرالمومنین علی ع
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه حدیث مرفوعه یونس بن عبدالرحمان: "یا علی! ثلاث فرحات للمؤمن فی الدنیا." علی جان! مؤمن سه شادی در دنیا دارد:
اول: "لقاء الاخوان." دیدن برادران، اینها واقعاً از جهت روانی اثر بسیار بالایی برای نشاط و آرامش آدم دارد. غم و غصه و افسردگی را برطرف میکند. اولینش ملاقات برادران دینی همفکر است که این گفتگو باعث ذکر و برطرف شدن مشکلات و رسیدگی به دردها میشود. بالاخره امتحان و ابتلای ما همین است دیگر، نسبت به همدیگر. و خدا ما را مبتلا میکند و در واقع ابتلای ما، ابتلای دیگران است. اونی که فقیر است، این فقر هم ابتلای خودش است هم ابتلای اونهایی که دارند. ابتلا فقط مال فقیر نیست. اون هم که دارد به فقر این فقیر مبتلا میشود؛ یعنی او هم باید "فی اموالهم حق معلوم للسائل والمحروم." اینها نسبت به فقیر حق دارند. فقیر در اموال غنی حق دارد، سهم دارد، باید بهش رسیدگی شود و پرداخت شود. خلاصه ما نسبت به همدیگر ابتلائات این جوری داریم. این "لقاء الاخوان" یک بخشیش این است؛ این جور ابتلائات و این جور مشکلات فهمیده میشود، به آن رسیدگی میشود، کمک و امداد میشود.
دوم: "والافطار فی الصیام." افطار در روزه. خب کسی روزه گرفته، افطار، لذت طعام را بیشتر میکند؛ لذت خوراک را، لذت نوشیدن را.
سوم: "و تهجد من آخر اللیل." و آخر شب بیداری و شبزندهداری در سحر و عبادت سحر.
یا علی! (سلام بر استاد من) "لم تکن فیه لم یقم له عمل." سه چیزی که اگر در کسی نباشد، عملی برای آن شخص استوار نمیشود:
اول: "ورع یحجزه عن معاصی الله عزوجل." یک ورعی که او را از معاصی خدا باز دارد. خب، اگر این صفت باطنی، این ملکه، این ملکه اگر نباشد، اعمال و اینها هوا و هوس است. خیلی میبیند آدم، پناه بر خدا. میآیند هستند، یک مدتی تو فضای خدا و پیغمبر و دین و دیانتند، بعد یک مدت هم پر میزنند میروند. از روز اول هم بدتر میشود. "الی ماشاءالله" دیدهایم تا حالا. اگر بین دوستان و رفقا باشد، اگر تا قبلش فقط نماز نمیخواند، آمد یک مدت، چه بسا درس طلبگی هم خواند، حالا برگشته، هم نماز نمیخواند هم عرق میخورد، مرد و زنباره و زنبازی هم میکند. تا قبلش جوان مجردی بود، حالا برخی گناهان، نگاه حرامی داشت، آمد یک مدت تو این فضا. حالا که برگشته، حسابی برگشته. آن استاد میفرمود که اینها که یک مدت میآیند تو مسیر دین و دیانت، چون یک خرده شیطان را اذیت میکنند، سیلی میزنند به شیطان، شیطان بعداً اینها را چپ میکند، حسابی تلافی میکند و چون از اینها زخم خورده، شیطان هم که متکبر است، زخم خورده، حسابی تلافی میکند. میگوید: "تا قبلش فقط نگاه حرام میکردی، پدرت را در میآورم. تو یک مدت رفتی پاک شدی، روزه گرفتی، نمیدانم چه کار کردی. دارم برات." خلاصه، این ورع اگر نباشد، این ملکه، انسان دچار آسیب میشود. خدا ما را در امان بدارد. "حاجز شدن" یعنی مانع شدن و نگه داشتن.
دوم: "و خلق یداری به الناس." یک خلق و خویی داشته باشد که با مردم مدارا کند. اینها در واقع آن شاکله اصلی انسان پرهیزگار است و اصل گناه روی اینها بنا میشود. روایت هم دارد کسی که مبتلا به سوء خلق است، این توبهاش عجیب است. چرا توبه ندارد؟ چون تا میخواهد بیاید از یک گناه دربیاید، میافتد تو گناه بعدی؛ با این ترشرویی کرده، با این اخم کرده، با این بد برخورد کرده. تا میخواهد این را راضی بکند، یکی دیگر را زده، دچار آسیب کرده، دل شکسته. سوء خلق از آن امهات ذنوب است، از آن ریشههایی است که بسیاری از گناهان روی این بنا میشود. گاهی انسان حالت آن ورع (یعنی مواظبت)، اونی که ما تو فارسی میگوییم مواظبت. کسی که مواظب است، دقت دارد، مراقبه دارد، حساس است، حواسجمع است. اینها همه در موردش گفته میشود. یعنی ورع. آدم اگر این مواظبت و دقت را نداشته باشد، همش کلاهاش پس معرکه است. تو هر گناهی میافتد، به هر چیزی آلوده میشود. آن دقت، آن وسواس. وسواس اینجا واقعاً خیلی مهم است. ورع یعنی وسواس. وسواس نسبت به امر خدا، نسبت به نهی خدا، وسواس نسبت به حلال و حرام خیلی خوب است. وسواس نسبت به طاهر و نجس بد است، ولی نسبت به حلال و حرام خیلی خوب است. مخصوصاً در "قول." باز به قول یکی دیگر از اساتید میفرمودند که: "طرف نسبت به لقمه حلال و حرام وسواس دارد. آن قدر وسواس دارد که دیگر حاضر است به خاطرش دلی بشکند." تعارف میکند، میگوید: "نه، این معلوم نیست شما خمس دادید یا ندادید. من خیلی مواظبم، نمیخورم." ولی: "مواظب! مواظب دهنت باش! مواظب زبونت باش!" یعنی چه حرفی شما داری میزنی؟ دل طرف را داری میشکنی که مثلاً میخواهی بگویی من خیلی اهل مواظبت و مراعات و اینها هستم؟ اصل مواظبت و دقت تو حرف است، تو سخن است. یک کلمه بدون دلیل نپرسیدن.
در حالات جناب لقمان حکیم نقل شده که ایشان همعصر بود با داوود پیامبر و حضرت داوود زرهبافی میکرد. (عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ) جناب لقمان یک سال بود که حضرت داوود زره میبافت. هر روز هم جناب لقمان میآمد. در این یک سال، یک بار نپرسید که: "داری چه کار میکنی؟ این چیست؟ داری چه کار میکنی؟" وقتی که تمام شد، حضرت داوود تنش کرد، تازه معلوم شد که این چیست و خاصیتش چیست. حضرت داوود گفت: "شما میدانستی که این چیست؟" گفت: "نه." گفت: "خب، چرا تو این یک سال نپرسیدی؟" گفت: "احتیاط کردم، شاید سؤالم بیجا باشد، لغو باشد." همین در همین حد، حرف لغو. حالا من دیگر مبتلا به انواع و اقسام متأسفانه بیربط، بیخدا، پرضرر. خب چه دقتها، چه وسواسها؟ خب خدا حکمت میدهد دیگر. خدایا! به همچنین کسی حکمت میدهد. یک همچین ظرف پاکی مستحق عنایت خدا میشود. مواظبت، دقت، وسواس در کنارش با حسن خلق خوب. گاهی آدم یک دقتها و وسواسهایی دارد، ولی یک سوء خُلقی هم دارد.
تو ماجرای سعد بن معاذ معروف، شنیدهاید لابد، که پیغمبر در تشییع جنازه او چهار طرف تابوت را گرفتند. فرمودند که: "شدت هجوم ملائکه و کثرت جمعیت ملائکه در این تشییع جنازه، جایی برای اینکه من پایم را بگذارم نیست." حضرت از روی دوش برداشتند و روی سر پنجه راه میرفتند. پیغمبر در تشییع جنازه سعد، آنجا فرمودند که به خاطر اینکه زیاد "قل هوالله" میخواند، جناب سعد این ملائکه بر او نازل شدند موقع تشییع جنازهاش. بعد پیغمبر در پیراهن خودشان کفن کردند. با دست مبارک بردند توی قبر گذاشتند. مادر سعد، خب ما یک مرجع تقلید بیاید نماز میتمان را بخواند، میگوییم دیگر تمام شد. به دست پیغمبر کفن شده، دفن شده، یک همچین تشییع جنازهای. چهار سر تابوت را پیغمبر گرفتند، توی قبر گذاشتند. مادرش گفتش که: "خوش به حالت بهشتی!" پیغمبر بهش فرمودند که: "زود قضاوت نکن." برای چی؟ فرمود که: "کان معیاله. کان له مع عیاله سوء خلق." او یک مقدار بد اخلاق بود تو خانه. برای همین وقتی او را تو قبر گذاشتم، قبر او را فشاری داد که اگر غیر سعد بود، استخوانهایش تکهتکه میشد. به خاطر مقام معنوی و عبادیاش بود که خدا نجاتش داد. فشار سختی به او وارد کرد، بد اخلاقی. عاقبت ما را بخیر بکند. خب گاهی انسان سرمایههای معنوی هم دارد، این جوری هم هست، اهل عبادت است، اهل طاعت است، اهل ورع است، ولی خب سوء خلق هم دارد. این زمینه گناه، بسیاری از گناهان از همین جا نشأت میگیرد.
و سومیش: "حلمٌ یرد به جهل الجاهل." یک حلم و تحمل خدا نصیب بنده بکند. چه حالتی؟ یک حالتی که انسان خودکنترلی دارد در برابر دیگران، خصوصاً گفته شده درباره جهل جاهل (در عالم). خصوصاً انتفاع موضوع نسبت به ایران (کسی که عالم است)، او باید نسبت به جاهل و جهل جاهل تحمل داشته باشد. کس خواجه نصیر طوسی، ایشان مشخصنامه مینویسد، ایشان را "سگ" خطاب میکند. بعد ایشان جواب میدهد، میگوید: "بابت نامهای که دادید متشکرم. من حقیقتش نفهمیدم چی باعث شد که شما بنده را به سگ تشبیه بکنید. سگ دم دارد، من ندارم. سگ گوش فلان، من ندارم. سگی همچین دندانی دارد، من ندارم. سگ پاچهمیگیرد، من نمیگیرم." وجوه ممیزه را خلاصه چندتایی میشمارند. میگویند: "من نفهمیدم چرا شما من را به سگ تشبیه کردید." میشود انسان بگه که: "من سگ تو...!" این هم میشود دیگر. نمیبینیم چه خبر است تو این شهر؟ تو این مملکت؟ دنیا. یکی بگی، ده تا جواب میشنوی. امام صادق به عنوان بصری فرمود که: "یکی از آن مراتب عبودیتی که انسان باید بچشد، حلم است." و حلم این است که اگر یکی بهت گفت چیز بدی، یک کلمه بگی، ده تا جواب میشنوی. بهش بگی "۱۰ تومن"، بگی "یکی"، جواب نمیشنوی. حلم یعنی یکی بگی، ده تا جوابت را میدهند. منتظرند. منتظرند که یک چیزی بگی که پرخاش بکنند. کنجکاوند روی زندگی آدم، حساسند. آتو بگیرند، به اصطلاح امروزیها، نقطه ضعفی پیدا بکنند. آن وقتی که همه تمرکز کردند برای اینکه نقطه ضعف پیدا کنند، شما نقاط ضعف اصلی و عمیقی که میبینید را ندید بگیرید. ببینید رهبر معظم انقلاب (دام ظله) چطور برخورد میکنند با ایشان؟ ایشان چطور برخورد میکنند؟ چقدر حلم، چقدر صبر، چقدر کریمانه. چقدر این بخش از روایت را هم خواندیم. حالا ادامهاش را باید ان شاءالله جلسه بعد بحث بکنیم.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...