سه مورد از حقیقت ایمان
سه مورد از مکارم اخلاق
از برترین مردمان است کسی که…..
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم
در ادامه روایت، عبدالرحمن از امام صادق (علیهالسلام) نقل کرد که پیغمبر به امیرالمومنین (علیهالسلام) فرمودند: «یا علی! ثلاثٌ مِن حقائقِ الایمان: (علی جان! سه چیز از حقیقت ایمان عبارت است از:) الانفاق فی الاقطار، آدم وقت ندارد انفاق بکند، و انصافُ الناسِ مِن نفسک»، با مردم انصاف داشته باش. انصاف یعنی نصف نصف کردن، نصف کردن؛ یعنی هر سهمی که برای خودت قائلی، برای دیگران هم قائل بشوی، میشود انصاف. از واژه "نصف" میآید؛ نصف من، نصف تو. اگر یک نان، نصفش مال من باشد و نصفش مال تو، همانقدر که برای خودم حق قائلم، برای شما هم حق قائلم؛ این میشود انصاف. آدم هر حقی که برای خودش قائل است، برای دیگران هم قائل باشد؛ هر سهمی که برای خودش میداند، برای دیگران هم بداند. اگر من در همچین شرایطی، همچین کاری میکردم، خوب بود یا بد بود؟ حالا که دیگری این کار را کرده، خوب است یا بد است؟ این میشود. نه اینکه چون دولت ماست، هرچه از "آن" خوب است و عینک بزنیم تا بفهمیم از دولت قبلی بوده، هرچه "این" هست، بد است. خدا تواناست که عقل بدهد تا بفهمید؛ نمیشود بیانصافی، ولی بیانصافی را خدا در کاسه اینجور آدمها میگذارد.
اخطار: تنگی و تنگدستی، «و بذلُ العلمِ للمتعلم»، وصف آن چیزی که از حقیقت ایمان است، این است که علم خودت را بذل کنی به طالب علم، به متعلم. غرض این است که انسان بیچشمداشت کار بکند؛ وگرنه اگر قرار باشد که بذل علم بر متعلم باشد با حقوقهای آنچنانی دانشگاه و اینها... خب نمیگوییم بد است یا حرام است فعالیتی، ولی حقیقت ایمان، ظاهرش این است که از سیاق انفاق و انصاف و اینها، این است که انسان یک هزینهای از خودش بکند، مایه بگذارد، خلاصه کاری بکنیم و توقع هم داشته باشیم؛ چشمداشت مادی و چه و چه، خب این دیگر از حقیقت ایمان نیست. حالا شاید صحبتی هم داشته باشد. ایمان انسان واقعاً بذل علم بکند و توقع چشمداشتی هم نداشته باشد.
«یا علی! ثلاثُ خصالٍ مِن مکارمِ الاخلاق:» (علی جان! سه خصم از مکارم اخلاق، اولش این است که:) «تُعطی مَن حَرَمَک»، به کسی که تو را محروم کرده، عطا کنی؛ عطا کنی کسی را که تو را محروم کرد! خب گاهی انسان، دیگران در شرایطی هستند که ما را محروم میکنند از چیزهایی. واقعاً سخت است. بعد آدم در همان موقعیتی که قرار گرفت، دیگری را بهرهمند کند. موقعیتی برایش پیش میآید؛ مثلاً او در مهمانی عروسی پسرش، آدم را دعوت نمیکند، آدم در عروسی پسرش او را دعوت کند. موقعیتهای مشابه، انسان را محروم میکنند. حالا مثالهایش هم الی ما شاءالله است. انسان عطا کند به کسی که انسان را محروم کرده، «و تَصلُ مَن قَطَعَک»، با کسی که از تو بریده، وصل بشو. همه جلوههای عبودیت است دیگر، جلوههای بندگی است. کسی که بنده خدا بشود، نفسش، نفسانیتش در گرو اوامر خداست و چشمش به این است که خدا چه میخواهد؟ خدا از او چه میخواهد؟ تکلیف چیست؟ رضای او کجاست؟ رضای او چیست؟ دیگر اینجور گفت و اینجور شد و به من توهین شد و با من چنین کردند معنایی ندارد. خدا وقتی که اتصال را میخواهد، وصلت را میخواهد، پیوند را میخواهد، انسان پیوند داشته باشد، ولو دیگری از من بریده. «امر الله تُوَصّل». چه آن آیهی که میفرماید: خدا امر کرده که وصل بشود رحم؛ خدا امر کرده که وصل بشود. «و تَعفُو عَمَّن ظَلَمَکَ»، از کسی که به تو ظلم کرده بگذری، عفوش کنیم.
**روایت بعدی:**
عن علی بن ابیطالب (علیهمالسلام) عن النبی (صلیالله علیه و آله) انه قال فی وصیته له: «یا علی! ثلاثُ مَن لَقیَ اللهَ بِهنَّ، فهو مِن أفضَلِ الناسِ:» (علی جان! سه چیز که هرکه خدا را با اینها ملاقات کند، از برترین مردم است.) «مَن أتَی اللهَ بالفرائضِ اللهِ علیهِ، فهو مِن أعبَدِ الناسِ.» کسی خدا را ملاقات کند، در محضر خدا وارد بشود، به آنچه خدا بر او واجب کرد و واجبات را انجام داده باشد، او أعبَد مردم است، عابدترین مردم است. کسی واجباتش را بیاورد، عابدترین مردم است.
خیلی روایت و جمله عجیبی است. یعنی واقعاً همینها را انجام دادن خیلی سخت است. ما ساده میگیریم، میگوید: آقا برو به رساله عمل کن. خب این که چیزی نیست! بعدی بد ندارد؟ این خودش بد است! این خودش آخر ماجراست. انسان واقعاً حلال و حرام و واجب را مراعات بکند، این دیگر اصل ماجراست. این خودش بندگی میشود، عبادت میشود. از این عبادت دیگر بالاتر نداریم. أعبَد میشود انسان، بهترین درجه عبادت.
«و مَن وَرِعَ عَن مَحارِمِ اللهِ، فهو مِن أورَعِ الناسِ.» واجبات را بیاورد، أعبَد است. نسبت به محارم هم وَرَع داشته باشد، أورَع است. پرهیز از محرمات، مواظبت نسبت به مرتکب نشدن محرمات، این میشود. «و مَن قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللهُ، فهو مِن أغنَی الناسِ.» کسی که قانع شود به آنچه که خدا روزیاش کرده، از غنیتر و غنیترین مردم است. قانع به آنچه که خدا روزیاش کرد. از خدا شاکی نباش، از خدا توقع نداشته باش. بعضی همش توقع دارند، همش شکایت دارند.
«یا علی! ثلاثٌ لا تُطیقُها هذهِ الامةُ:» (سه تا چیزی که این امت طاقتش را ندارد:) «المواساةُ للاخِ فی مالِهِ.» مواسات با برادر در مالش. بله، مواسات یعنی کمک کردن، دلداری دادن، یاری کردن، یار بودن در مقاطع مختلف زندگی، به درد طرف خوردن، به کارش آمدن. موسی به معنی کسی که به درد طرف میخورد، یعنی طرف به شما حساب بکند در مقاطع مختلف. واقعاً سخت است! الان برادر با برادر اینطور نیست، بچه برای پدر و مادر اینطور نیست، حالا برای یک غریبه و برای غریبه دیگر، بعد ما چقدر دایره ارتباطی داریم! بعد این هم بخواهد توسعه پیدا کند!
خاله بدبخت بیچارهای مثل مثلاً بنده، این همه شهر، این همه آدم، ارتباطات؛ از پس یکیش هم برنمیآید. بخواهیم اینطوری با او باشیم که حالا هر وقت خواستند در دسترس باشیم و اینها، نصف شب، صبح کله سحر، همه رقمش هم داریم. ولی خب آدم این را واقعاً آنی که تکلیف است، به جا نیاورده، نمیتواند به جا بیاورد. خیلی هم سخت است. این طاقتش را این امت ندارند.
همین است، یکی مثل خود امیرالمومنین است که اینطور میشود. در بین اصحاب، مثلاً کسانی باشد، اینطور واقعاً حق را مراعات بکنند. رعایت در ماجرا دارد که از دست میآید. عجیب است واقعاً! اینها اگر الگو هستند، یک جور زندگی کردهاند که ما اینجوری زندگی بکنیم. چه جهنم قطعی! زیادی خوب بودم. وضعیت بچهها را در منزل دیدم. امیرالمومنین راه افتاد بیرون و مدارکی از یک یهودی قرض گرفت. دیروز میخواندم که همه سرمایه زندگی پیغمبر را یهودی تامین کرده بود. یهودی که مسلمان شد، اسم خوب منجریق، منجریق چی چی، اسم خوبی داشت، شهید هم شد. یک عالم یهودی؛ عجیب است، برجسته نشدند در تاریخ! و مخفیاتی برای پیغمبر داشت. با همان، پیغمبر سرمایه پیغمبر شد و هزینههایشان تامین. (یهودی) کار به درد بخوری میخواهیم، فدک هم از یهودیه رسیده بود. بله بله. مسلمان میشود. نه؛ یعنی یهودی که از علمای یهود بود. بله، اینجا حضرت رفتند و از یهودی قرض گرفتند و که همان ماجرای پارچه و اینها، شاید اینجا بود؛ پنبه و نه ظاهراً یهودی بوده.
بعد میآیند در مسیر و سر ظهر، در گرما و اینها میبینند که مقداد یک حالی دارد و سرگردان و اینها. عجیب است، معمولاً به ایام فاطمیه میخوانم. این رسیدیم. درک. حضرت نگاهی بهش کردند، یک درهم هم قرض گرفته بودند که بعد سه روز که بچهها هیچی نخورده بودند، بروند لقمه تهیه کنند. میآیند. مقداد را که میبینند، بهش میگویند که وضعیت چطور است؟ آنها میگوید که حقیقتش من بچهها امروز غذا نخوردند و سه روز است بچهها چیزی نخوردهاند، امروز غذا نخوردهاند؛ رویم نشد برگردم خانه. از تو پول در میآورند و میدهند بهش: شما کارت واجبتر است.
بعد میگوید مقداد: پاشدم. امیرالمومنین جایش نشست. وسط خیابان نشسته بود. رویش نمیشد برگردد خانه. حضرت جایش نشسته. نگاهی کردند دیدند که مثلاً دم ظهر رفتم در مسجد، نشستند. رویشان نمیشد برگردند خانه، مسجد نشستند. پیغمبر آمدند، دیدند که دارد قرآن میخواند. نماز خواندند. رفتند. عصر دوباره آمدند، همانجا نشسته. دوباره مشغول عبادت. رفتند. مغرب آمده. دوباره همانجا نشسته. یک چیزی هست که امیرالمومنین نصف روز نشسته، بلند نشود. پیغمبر فرمودند که: علی جان! اینجا نشستی، مشغول عبادت بودی؟ فرمودند که: بریم. شب استحیا. ایشان امر پیغمبر واجب، طلب ایشان واجب. «استجیبو لله و للرسول». حالا مثلاً نقل روایت این است که ازت دلهرهایم. حالا به علی الظاهر دارند. از اینکه همینجوریاش هیچی، من رویم نمیشد تنها برگردم. حالا مهمانم درد برگشتند.
آن بوی طعام منزل را برداشته و چه وضعی! بعد داخل منزل که شدند، اینجایش خیلی، این تکه روایت خیلی عجیب است: «فَنَظَرَ الی فاطِمَة نَظَرَاً شَهیّاَ». خیلی تعبیر عجیبی است! خیلی تعبیر عجیب! نگاهش را با بخل به فاطمه انداخت. یعنی نگاه سطحی کرد. رد شد. حضرت زهرا زد زیر گریه: من مرتکب معصیتی شدم؟ شما با محبت نگاه نکردی؟ نگاه عمیق نکردید؟ نظرش که مثلاً رفتی شما قرض کردی؟ یا داشتیم، نگفته بودی؟ یا چی بوده؟ این چه بدون اطلاع من بوده؟ ایشان فرمودند که: نه. بدون اطلاع شما نبود. شما که از اینجا رفتی، بعد چند دقیقه یکی در زد. گفت: این را علی فرستاد. همان موقعی که آن پولی که به مقداد داده بودند و طبقهایی از ماهی و نمیدانم چه غذاهای آنچنانی و اینها.
پیغمبر رو کردند، لبخند زدند. فرمودند که: "دختر من فاطمه است و اگر مریم رزق بهشتی داشت و هو من عندالله بود، او هم رزق بهشتی دارد و هو من عندالله". او از مریم کمتر نیست که: «كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا». خب حالا این رزق فاطمه زهرا بوده. حالا امیرالمومنین، وسط چی میشود؟ همه درهم میشود دیگر. هم رزق امیرالمومنین، هم رزق حضرت زهرا. علی ای حال، کی میتواند اینجور باشد؟ «لا تطیقا هذه الامة». که تو این وضعیت، بیاید قرض بکند. بعد زن و بچه گرسنه؛ یعنی انسان به یک سائلی درخواست بکند در حدی که او مشکلش برطرف بشود، بعد خود آدم جلو بنشیند. واقعاً در تاریخ بینظیر است. نمیدانم نظیری دارد؟
بله.
گفتش که: حاتم طائی خوب بود. گفت: برای چی؟ گفت: صد تا در داشت. خونش. اگر کسی از در اول میآمد، راضی برنمیگشت. از در دوم میآمد، در سوم و اینها. گفتش که: رُند در جوابش گفتش که: ولی مولای ما، خونش یک در داشت امیرالمومنین. گفت: خب همین دیگر. گفت: خب همین دیگر چی؟ گفتش که: او یک در داشت. چون از آن یک در کسی ناراضی برنمیگشت، آنقدر ازمان یک کار به در دوم و سوم اینها نمیکشید که بخواهد کسی برود از در دوم و سوم.
علی ای حال، حالا خود حضرت زهرا (سلام الله علیها)، مواساتشان شب عروسی کسی، یک پیراهنی که حالا به ظاهر مثلاً مرتبتر آنها را جمعیت، یک دختر جوانی که حالا به قول امروزیها، هر غلطی میکنند میگویند آرزو دارم. آرزو دارد دیگر، او هم میآید پشت و عوض میکند، لباس مندرس، پوسیده را تن میکند. بالاخره درخواست کردی از من، من دیدم بین و بین الله، تفاوت من و تو چیست که من داشته باشم، تو نداشته باشی؟ خب این همان حالت است دیگر. وقتی انسان خودش دچار کبر است، خودش را جای ممتازی میبیند، آدم ممتازی میبیند، آدم خاصی میبیند. به خودش حق میدهد داشته باشد، ولو دیگران ندارند. زیر چرخ توسعه هم له میشوند. خدا داده به ما، ما هم یک چیز خاصی هستیم. ما اشراف قومی، ما ملائی. خب او هم بدبختند یک مشت بدبخت بیچاره.
ولی اینهایی که اولیای خدا بودند، در عبودیت تامه بودند. فرقی نمیکند. از این جهت مادی، گلند، ناگلند. این به قول تعبیر امیرالمومنین: «یَمُلُّ قاعده» (کُهنه میشود، میپوسد). یک حامل نجاسات. او هم حامل نجاست، این هم. دیگر از جهت بعد مادی (بعد جسمانی)، یک نجاستی هستیم که داریم حمل میکنیم و میبریم و میآوریم. اولمان نجاست، آخر ما نجاست، ما بینمان این نجاست. زندگیمان هفتاد درصد بدن نجاست خون، بقیهاش هم ادرار. این است دیگر. وقتی کسی این شد، این را در خودش دید، دیگر چه تفاوتی است؟ چه برتریای است؟ که من داشته باشم او نداشته باشد؟ سخت است. خدا به ما توفیق بدهد بتوانیم به اینجاها برسیم. کار میخواهد، زحمت دارد.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...