از حیوانیت تا حیات

جلسه بیست و سوم : فطرت بی‌قرار انسان و محدودیت‌های دنیوی

02:18:10
199

در دل این جلسات، پرده‌ای از حقیقت کنار می‌رود: اینکه دنیا سالن تمرینِ رشد است، نه مقصدِ خوشی؛ جایی که هر نعمت و هر رنج صحنۀ آزمون و انتخاب انسان می‌شود. این مجموعه با روایت‌های تکان‌دهنده از قرآن، تاریخ انبیا و کربلا نشان می‌دهد چطور نگاهِ درست به امتحان، انسان را از سطح حیوانی به مقام «نفس مطمئنه» می‌رساند. در این مسیر، نقاب از چهرۀ طغیان، دنیازدگی و فرعونیت امروز برداشته می‌شود و حقیقتِ قهرمانان ایمان روشن می‌گردد. اگر می‌خواهید جهان را عمیق‌تر ببینید و زاویۀ نگاه‌تان به زندگی، امتحان، نعمت و حقیقت دگرگون شود، این جلسات راهی تازه پیش پای شما می‌گذارند

معرفی
عذاب شدید در قرآن و گستره آن در دنیا و آخرت

تعریف غیرمادی از عذاب بر اساس تفسیر المیزان

معیشت زنکا و زندگی تنگ انسان غافل از خدا

فطرت الهی انسان و میل ذاتی به ابدیت و مطلق

انسان محدود در ماده و محروم از حیات روحانی

تجلی ولایت مطلقه در هستی و تسلیم امام در برابر امر خدا

روایات تکوینی درباره امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و تصرف در عوالم

مقام مقربین، شراب طهور و حیات مطلق در قرآن

مواسات با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در مصیبت امام حسین (علیه‌السلام)
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی
مرحوم علامه طباطبایی (ره) در سوره آل‌عمران، اول جلد سوم المیزان بحثی دارند. «ان الذین کفرو به آیات الله لهم عذاب شدید»؛ همین آیات ابتدایی سوره آل‌عمران. می‌فرمایند که: «و قوله تعالی...»؛ دیگر امشب کمی المیزان می‌خوانیم. این شب‌ها چند شبی - ان‌شاءالله اگر توفیقی باشد و جمع همین‌جوری باشد - المیزان می‌خوانیم. المیزان و حالا برخی آثار دیگر علامه (ره) یک سری مباحث کلیدی‌تر و مبنایی‌تری دارد.
«انا الذین کفرو به آیات الله لهم عذاب شدید»؛ آنهایی که کفر به آیات الهی دارند، عذاب شدیدی خواهند داشت. «من حيث اطلاق العذاب و عدم تقيديه...»؛ بالاخره او «یوم القیامه ربما تضمن الوعید بالعذاب فی الدنیا کما فی الاخره»؛ می‌فرماید که اینجا در این آیه فرمود آنهایی که کافرند، عذاب شدید خواهند داشت و این عذاب شدید را مقید نزد به اینکه مال آخرت باشد؛ در آخرت عذاب شدید دارد، قید به روز قیامت نزد. همین که مطلق آورده و قید نزده، چه‌بسا به این معنا باشد که شامل عذاب در دنیا هم بشود. خب، ما آیاتی هم در قرآن داریم که کلمه عذاب برای دنیا به کار رفته. سوره حشر اولش: «کتاب الله علیهم الجلاء العذ بـهم فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب النار»؛ در دنیا عذاب می‌کردیم هم در آخرت. بیشتر هم آقا «نار» برای آخرت استعمال شده است. نهی شده از اینکه عذاب نار در دنیا، آتش زدن و سوزاندن. ابن‌مسعود (ره) فکر می‌کنم گفت که پیغمبر (ص) ما را راهی جنگی می‌کرد، فرمود: «برید و اینها رو دستگیر کنید و بحرقوهم». گفت بسوزونیدشون. می‌خواستیم حرکت کنیم، پیغمبر (ص) منو خواستند. فرمودند که: «یک‌وقت نسوزونیدشون». دستگیر! یعنی آتیش‌شون نزنید، آتش مخصوص خداست، عذاب مخصوص خداست، آن هم مال قیامته. در دنیا کسی حق ندارد کسی را آتش بزند. اینجا واژه عذاب را برای دنیا استفاده کردند: «لعذبهم فی الدنیا». حالا اینجا هم عذاب شدید را نفرمود که مخصوص آخرت باشد.
علامه (ره) می‌فرمایند که: ممکن است این عذاب شدید در دنیا هم شامل کفار بشود. «و هذا من الحقائق القرآنیه»؛ این از حقایق قرآنی است که «التی ربما قصر الباحثون فی استیفاء بحث ذلک الا لکون ان لا نعد شیئا عذابا الا اذا اشتمل علی شیء من الالام الجسمانیه». خیلی مطالب خوبی از اینجا اشاره می‌کند که جمع‌بندی مباحثی است که توی این بیست‌وخرده‌ای شب اشاره کردیم. شسته‌ورفته و چکیده‌اش را توی چهار پنج صفحه علامه (ره) گفته، ولی باز یک بیست سی جلسه می‌خواهد بحث بشود. آره. می‌فرماید که این یکی از این حقایق قرآنی است که چه‌بسا مفسرین زیادی هم در این بحث متوجه بحث نبودند، التفات نداشتند و آن‌طوری که لازم بوده در موردش بحث نکردند. این، آقا، علتی جز این ندارد که - نکته قشنگی می‌فرماید - که «لا نعد شیئا عذابا الا اذا اشتمل علی شیء من الآلام الجسمانیه»؛ ما چیزی را عذاب نمی‌شمریم مگر اینکه یک درد جسمانی توش باشد. تا آسیب جسمانی توش نباشد، عذاب به حساب نمی‌آوریم. «او نقصٍ او فسادٍ فِی النعم المادیه»؛ یا باید یک کمبودی باشد یا یک آسیبی باشد در نعمت‌های مادی. «کذهاب الاموال»؛ از بین رفتن اموال. «و موت الاعزه»؛ مردن عزیزان. «و نقاهة الابدان»؛ بیماری تن معتق. «مع ان الذی یعطیه القرآن من تعلیم امر وراء ذالک»؛ درحالی‌که قرآن تعریفی که از عذاب به ما ارائه داده، فراتر از این حرف‌هاست. خب، چی فرمود اینجا؟ المیزان! دیگر باید بنشینیم، علامه (ره) یک نکته فرمود، بحث بکنیم. می‌فرماید که چرا اکثراً نگفتند این عذاب شدید در دنیا هم هست برای کفار؟ برای اینکه عذاب را تو همین ابعاد مادی تعریف می‌کنند و نوعاً ما نمی‌بینیم که عذاب شدیدی تو دنیا گرفتار باشند کفار، واسه همین می‌گیم عذاب شدید مال آخرت، نمی‌بینیم که در ازای کفرش آسیبی بهش وارد بشه. به محض اینکه کافر شد، آسیبی وارد میشه. برای همین عذاب شدید را فقط ارجاع به آخرت دادیم. درحالی‌که تعریفی که قرآن از عذاب دارد، این نیست و فراتر از این حرف‌هاست.
خب، تعریفی که قرآن از عذاب داره چیه؟ «کلام فی معنا العذاب فعل قرآن». از اینجا شروع می‌کنه. مفصل! المیزان هم تفسیر ترتیبی‌یه هم تفسیر موضوعی. دیگه تفسیر موضوعیشو جدا نکرده، فقط در ذیل آیات آورده. خیلی مباحث واقعاً گران‌قدر است. مباحث المیزان خیلی نکته دارد، خیلی پرمغز است و آدم واقعاً حسرت می‌خورد و حیفش می‌آید که این معارف این‌قدر ناب و این‌قدر غریب است. نیست، هیچ جا نیست؛ نه تو حوزه است، نه تو دانشگاه است، نه جمع‌های نخبگانی، نه تو هیئت‌هاست. یک مطلبی دیدم یک عزیزی امشب‌ها بالای منبر به مناسبت در مورد "امت وسط" از روی المیزان خواند، با برداشت‌های عجیب‌وغریب! و واقعاً دل آدم خون میشه که این‌قدر علامه (ره) غریبه. یکی هم که دو خط از المیزان می‌خواند، چیزهای دیگری ازش برداشت می‌کند و جاهای دیگه می‌زند. بله، خب کلامی در معنای عذاب در قرآن. «القرآن یعود معیشت الناس لربه». خب، دیگر باید دقت بکنید عبارت جلد سوم المیزان الآن اینجا، صفحه آخر صفحه دهم. «القرآن یعود معیشت الناس لربه ذنکا»؛ نکته اول، می‌فرماید که قرآن زندگی کسی که خدا را فراموش کرده را «معیشت زنکا» می‌داند، یک زندگی سراسر افسردگی و درهم‌وبرهم و به هم ریخته و دچار مشکل و گرفتاری. و خود کلمه «زنک» را هم به معنای، مرحوم مصطفوی (ره) در تحقیق ایشان می‌گوید که: «الشدت فی المضیقه»؛ شدت تنگی. یک چیزی در تنگنای شدیدی باشد. آره دیگه، ولی آن لذت نبردن حسی نیست، لذت نبردن عقلی است. اشاره می‌کند علامه (ره) جلوتر. او حال نمی‌کند به خاطر این است که طرف ادراک عقلی دارد. خودش یک علامت چیز خوبی است. البته یک وقتی هم هستش که باز بابت اینی که هست خوشحال است. یک‌وقتی هست ناراحت است و می‌گردد دنبال یک چیزی فراتر، آن چیز خوبی است. یک‌وقتی هست دنبال چیزی نمی‌گردد؛ «بهار، حال نمی‌کند»، روحاً پژمرده و دمَق. هی سعی می‌کند همین‌ها را توش تنوع ایجاد بکن، جدیدش بکن و به هر حال تو همینی که هست یک جاذبه و لذتی ایجاد بکن، یک بحث دیگری است.
خب، من به مناسبت عبارات علامه (ره) هی رفت و برگشت می‌کنم دیگه، خاطرتون باشد هی ممکن است دو کلمه بخوانم توضیحات، نکاتی برم، برگردم. این نکته اول بود. آره. نکته اول این است که قرآن گفته کسی که خدا را فراموش بکند، معیشت زنکا دارد. «و ان اتسعت فی اعیون کل الاتساع»؛ ولی وقتی ما نگاه می‌کنیم، ببینیم آقا اوف، همه چی داره، خیلی زندگیش روبه‌راه و همه چیزش اوکی و همه چیزش به راه است و اینها. قرآن گفته ولو شماها این را گشایش و کیف و حال و عشق و دارایی و بهره‌مندی و لذت و اینها تعریف می‌کنید، قرآن به آنی که شما می‌گویید کار ندارد، قرآن تعریف ارجاع به همان نکات بحث‌های شب قبله که «ذوی الهجر»، «ذی الهجر» تعریفی که دارد. خب، این آیه مال سوره طه است. آیه «من اعرض عن ذکری فان له معیشت زنکا و نحشره یوم القیامه اعما». که این ادامه «نحشره یوم القیامه اعما» نشان می‌دهد که آن «معیشت زنکا» مال دنیاست، نه مال آخرت. آره، با آن ربط دارد، آن «اعم ظهور باطنی» باز یک بحث دیگری داریم ان‌شاءالله شب‌های بعد اگه توفیق باشد و یادمان باشد بهش می‌پردازیم. فصل اول کتاب «رسالة الولایه»، کتاب قاچاق علامه طباطبایی (ره). سنگین‌ترین کتاب عرفانی علامه طباطبایی (ره) است. بزرگان فرمودند که این دست هر کسی نباید بیفتد. خب، عربی نوشته شده این کتاب، فنی هم هست که این هم باز دیدم بعضی‌ها بالای منبر بعضی نکاتش را می‌خواندند و توجه به «الف» بشود و اینها. الف اصلاً الف نیستش که بنشینی در خلوت، قوه خیال و تمرکز و اینها را بر الف تمرکز کنید. علامه (ره) «رسالة الولایه» گفته، رمزی گفته. الف یک چیز دیگری است. اینها دستورات خاص سیر و سلوکیه که بعد طی مقدماتی به طرف، بله، یک جنس کتابش، «رسالة الولایه» جنس دیگر است. البته «رسالة الولایه»، دو فصل آخرش خیلی تخصصی است. حالا خلاصه، بعضی چیزها همین‌جوری ما می‌خوانیم، عمومی هم می‌کنیم و فهمیده شده که حالا کنار، شامل خود بنده هم می‌شود. اینها که عرض کردم گرفتاری که من هم دارم. مرحوم مصطفوی (ره) در «التحقیق»، جلد هفتم ذیل کلمه «زنک»، می‌گوید که منظور از این «معیشت زنک» یعنی شدت ضیق در مادیات و از جهت روحانیت. پس کسی که اعراض کند از تذکر و توجه الی الله، منقطع از خداست و ارتباطش از خدا منقطع است، قطع شد. «منفصل عیشه عن المناهل الروحانیه»؛ عیشش، زندگیش از مناهل روحانی. «فلا بد انه یعیش فی محدودة المدة»؛ این فقط همه زندگیش در محدوده ماده خلاصه می‌شود.
خب، ببین اصلاً شما فرض کنید که با یک جت جنگنده بخواهی تو خیابان‌های مشهد بچرخی و نهایت کاری هم که باهاش می‌کنی که کافی‌شاپ بروی. نه، اینجا بحث این است که یک ظرفیت عظیم و پایان‌ناپذیر محدود شده به یک موقعیت سراسر محدودیت، رنج و تزاحم و اینها. اگر بفهمد که این مختصات وجودی‌اش، این طراحی که در ساخت او به کار رفته - فطرت یعنی این دیگه - «فطرة الله التی فطر الناس علیها»؛ یعنی آن طرح و هندسه‌ای که در ساختار وجودی او به کار رفته. موش، فطرت موش. جت، اگر صاحب جت فطرت جت رو بفهمه که این جت اساساً مال خیابان‌های مشهد نیست، ولو تو تو صد متری هم باهاش راه بری، ولی مال اینجا نیست. این باید تو آسمان‌ها باشه. این اصلاً با این سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت و ۱۰۰ کیلومتر در ساعت و اینها اصلاً برای اینها طراحی نشده. درسته تو خیلی حال می‌کنی، میگه مثلاً بقیه با پرشیا دارن با ۸۰ تا میرن، مثلاً من با جت دارم تو این صد متری با ۱۰۰ تا میرم. یک ماشین گنده‌ای دارم، خیلی حال می‌ده. فخرفروشی هم می‌کنی. مثلاً مال اینجا نیست. «فرعون الا فی الارض». یادمه ۱۶، ۱۷ سال پیش، سال ۸۸، سوره قصص رو بحث می‌کردیم این آیات را. همین‌ها رو عرض می‌کرد. «الا فی الارض»؛ این در زمین دنبال استعلاست. امروزم آقا تو سخنرانی اونایی که رأی آوردن، فکر نکنم یک استعلایی نسبت به رقیب دارم که شکست خوردم. فکر نکنم شکست خوردم. اصلاً همینه که مثلاً ما بردیم، آن احمق که اومده میگه ایرانو پس گرفته. این همینه. یعنی مختصات وجودی خودشو تو اینجا، خب تو هیچی. حکایت از این، این ساختار وجودی‌ات، این بافت وجودی‌ات هیچ ربطی به این نشئه نداره. هیچ چیز اینجا دهان تو رو پر نمی‌کنه. کام تو رو سیراب نمی‌کنه. داره داد می‌زنه: این از آن تو نیست. تو هم از آن این نیستی. اینجا نیستی. تو هیچ چیز را محدود نمی‌خواهی. تو هیچ چیزی را زمان‌مند نمی‌خواهی. تو همه چیز را مطلق می‌خواهی. اساساً انسان مطلق‌اندیش، مطلق‌خواه، مطلق‌نگر. انسان همه چیز را ابدی می‌خواهد. خیلی سرش کلاه گذاشته و خودش سر خودش کلاه گذاشته «کزین آرمان ابدیت‌خواهی کوتاه آمده». هیچ انسانی که توجه به فطرت خودش دارد، ساختار خودش رو ملتفته به مادون ابدیت راضی نمی‌شود. به هیچ محدوده زمانی قانع نمی‌شود. به محدوده مکانی هم قانع نمی‌شود. برای اینکه انسان فراتر از محدودیت‌های زمانی و مکانی است. انسان فراتر از محدودیت‌های زبانی و جغرافیایی است. انسان در این چهارچوب‌ها نمی‌گنجد. آن جمله رضا امیرخانی (ره) داستان سیستان که اشاره می‌کنم که «مؤمن در هیچ چهارچوبی نمی‌گنجد»، مؤمن در این چهارچوبی نمی‌گنجد، آخرشم این آقا را بغل می‌کند، آخرشم باز می‌گوید: مؤمن که فطرت خودش رو شناخته می‌فهمد که فراتر از همه اینهاست. ولی کسی که منقطع آخرت است، منقطع از ابدیت است، منقطع از عیش روحانی است، به همین محدودیت‌ها دل خوش کرده و اکتفا کرده و قانع شده: «ارضیتم بالحیاة الدنیا»؛ واقعاً به این راضی شدید؟ خیلی عجیبها. چالش بزرگ. واقعاً به این حد در زندگی راضی شدی؟ به این حقوق کارمندی راضی شدی؟ به ۲۰ سال بودن راضی شدی؟ به ۱۰۰ سال بودن راضی شدی؟ راضی شدی صد سال برای صد سال طراحی کنی؟ دارایی‌ات در محدوده ۱۰۰ سال باشد، بعد ۱۰۰ سال هرچی شد دیگه تباه میشه. هوا هم منصوب به درک. هرچی شد، شد. تموم شد. تموم میشه. واقعاً قانع میشی به اینکه زندگی ۱۰۰ سال باشد؟ واقعاً بافت وجودی تو این رو میگه؟ بال‌های این جت، این دماغه این جت، این موتور این جت، واقعاً نگاه می‌کنی نمی‌فهمی مال اینجا نیست؟ «انفسکم افلا تبصرون»؟ نمی‌بینی این‌قدر کوری؟ خودتو نگاه کن! «حتی یتبین لهم انه الحق». خیلی قشنگ می‌فرماید که ما آیاتمان رو تو خود اینها بهشون نشون میدیم تا بفهمن که او حقه. آیات آفاقی و آیات انفسی. ما به خودمان اگر نگاه کنیم، خدا را می‌شناسیم. «حتی یتبین لهم انه الحق انه الحق». فکر کنید، خیلی لطافت. آره دیگه، «انه الحق». این آقا محدوده ماده تو همین حد زندگی می‌کنه. مقید می‌شود به قیودش، محدود می‌شود به حدود فراوانش و از آن عالم روحانی وسیع دیگه سهمی نخواهد داشت. تو آن یکی جلسات این شب‌ها خواندم، فرمود: «خونه هر بهشتی، عدنا مرات بهشت، عدناهم مرتبتاً». در بهشت که پرسید: «عدناهم مرتبتاً» کیه؟ فرمود: «اونی که تازه وارد بهشت شده». از جهنم وارد بهشت میشه، کمترین مرتبه بهشت، «طویله بهشت»! کسی که از جهنم وارد بهشت شده، این‌قدر وسعت دارد و این‌قدر تنوع دارد و این‌قدر امکانات دارد که می‌تواند از همه بهشتی‌ها به انواع و اقسام طعام‌ها و خوراکی‌های بهشت پذیرایی کنه، تو خونه خودش. یک بهشتی، یک بهشتی جا داره. ما الآن تو دنیا شما مثلاً یک باغی داشته باشید ۱۰ کیلومتر باغ‌ات باشه، اصلاً دیوونه میشی. اصلاً نمیشه زندگی کرد. همش گرفتاریه. این ۱۰ کیلومتر من صبح به صبح می‌خوام تا تهش برم، برگردم. که فلج میشم. ۱۰ کیلومتر شروع کنم صبح راه بیفتم، کی می‌رسم؟ کل پیاده‌روی اربعین ۸۰ کیلومتر، ۱۰ کیلومتر. مراقبتش، محصولات آفت نبینه. مراقبتش، بعد دزد نزنه. بعد چه می‌دونم هزار، ۱۰ کیلومتر باغ، گرفتاریه. نعمت نیست. چرا؟ چون ما به این محدودیت‌ها خو کردیم. ما محدودیت‌ها رو پذیرفتیم. خیلی عجیبا. خیلی اینها خلاف قاعده است. برای چی باید تو محدودیت‌ها طعم بدی؟ «سارعوا الی مغفرة من ربکم و جنات عرضها السماوات و الارض». سوره حدید. «ارزها»؟ حالا بعضی یک بنده خدایی که این «ارزها» رو به جای اینکه با عین چیز کنه، با همزه ترجمه می‌کرد. عرض و زمینش آسمان‌ها و زمینش. آن «ارز» با الف. این «ارز» با ارز در برابر طول. بابا اینها اصطلاحات ریاضیه مگه؟ قرآن با زبان طول و عرض داره صحبت. اینکه عرضش طولش چقدره. عرض و طول باز یک عمقی داره. عمق راهبردیش چی میشه؟ نه. «عرضها السماوات و الارض»؛ یعنی آنچه که در معرضش هستی و به تو عرضه می‌شود، همه آسمان‌ها و زمین است. این‌قدر تو میدان برای رفت‌وآمد و فعالیت داری در بهشت. جنت که «عرضها السماوات و الارض»، «ارضان سماوات و الارض». بعد تازه این خود این «سماوات و الارض» هم تأویل دارد. نمی‌پوام وارد تأویلش بشم.
خب مثلاً بدن شما در قیاس با روحتون، این خودش زمین در برابر آسمان است. روح آسمان است، بدن زمین. بعد باز آن سماوات و عرضش چی می‌شود؟ جنت‌ها مختلفه دیگه. قرآن «جناتٍ» دارد، بعضی جاها «جنتین» دارد و «جانات» دارد. یک جا هم که «جنتی» دارد که همین سوره مبارکه فجر است که در محضرش است، بهشت: تازه «جنتی». هیچ‌جا بهشت «مَن» نگفته. یک جا گفته بهشت «مَن» به نفس مطمئنه گفته: بیا تو بهشت «مَن». بهشت خودم که بهشت اعمال صدقه و هدیه است، بهشت «مَن» نیستش که. بهشتی که «مَنَم»، بهشت خودم. بهشتی که مال «مَنَه»، بهشتی که به شماها دادم شماست. «جنات لکم» درسته؟ «جناتٍ لحم». «جناتٍ له مال بهشته». «جناتٍ» کجاست؟ این در مورد بهشته. سوره چیه؟ «جنات الفردوس». و چی؟ «ان الذین آمنو و عملو الصالحات کانت لهم فردوس نزولا». این «لَهُمَه» خیلی فرق می‌کند. «لَکُمْ» و «لَهُم»ش با «جنتی» و «جنتی» خیلی فرق می‌کند. جنت «مَن»، جنت خودم. جنت‌های شماست. اینها باغ شماست. همین در شرافت و بی‌ارزشی و بی‌شرافتی دنیای قشنگ. هم بخوان: «إن الذین آمَنوا و عمِلوا الصالحات فلهُم جنات المعوا نزولاً بما کانوا یَعمَلون». وقتی «بِما کانوا یَعمَلون» میاد، طرف هنوز در حجاب خودش و عملشه. این هنوز از آن شراب تسلیمی که «یطَهِّرُهُمْ من کلِّ شیء» نخورده. هنوز از شراب طهور نخورده. شراب طهور اگر بخوره، کمال مقربین. یک بحثی ماه مبارک داشتیم: مقربین در قرآن. دیوار به دیوار حرم امیرالمؤمنین، حرم امام حسین. بحث را داشتیم. بله. عرض کنم خدمتتون که آن شرابی که مال مقربین است، اساساً می‌شورد و می‌برد عنانیتش را، نیتش را، وجودش را، تعینش را. هنوز حواسش به این پرت باشد که من مثلاً فلان کار را کردم، خیلی پایین است. که خودشو هنوز داره می‌بینه، عملشو داره می‌بینه، جزای عملشو داره می‌بینه. خیلی فاصله داره با مراتب عالی نورانیت، مراتب قرب. «کانت لهم جنات المعوا». خیلی تفاوت بین آن جنتی که «لهم» است، با آن جنتی که «جنتی». «جنتی» توش همه مست و مبهوتند. «نزلاً». «نزلاً» را به معنای پیش‌پذیرایی معمولاً می‌گیرند. پیشکش کردن، پیش‌پذیرایی. خدا همون «هذا نزلم یوم الدین» این هم داریم. یک «نزلاً» هم توی سوره واقعه داریم. جهنمی‌هاست. فکر می‌کنم، من همین امشب ۱۰۵ خواندیم، ولی هیچ‌کس نمی‌دونه که «نزلاً» چی بود. خلاصه آقا آن حالت اطلاق. رهای رهای رهای رها مال مقربینه. مال آن مرتبه از قرب است که حتی از این مرحله از تعینی که خودی ببیند و بیابد درآمده. این‌قدر آزاد است. این‌قدر وسیع است. و این آن حقیقت ماست. این آن حیات واقعی است. و ما به این حیوانیت دل‌خوش کردیم. از آن حیات محرومیم. تو راز کنگره عرش می‌زنند سفیر: «ندانمت که در این دام چه افتاده است». تو نفقه ربط داره بهت. صدا می‌زنه: «انا الحی القیوم». بعد می‌فرماید: من کسی‌ام که اراده می‌کنم و می‌شود. «اجعلک مثلی»؛ تو را مثل خودم می‌کنم که اراده کنی و بشود. اراده کنی و بشود. خیلی عجیب‌ها. یعنی آدم از تصور این‌ها را بکند، می‌شود. انسان به یک درجه‌ای برسد که هرچه بخواهد بشود. اراده بکند در همه عوالم. داستان طی الارض سلمان با امیرالمؤمنین. رو سلمان با امیرالمؤمنین خیلی نکات لطیف دارد. هی دوست دارم از اینجا گریزی بزنم به آنجا. می‌ترسم بماند الآن یک پرانتز از المیزان کردیم رفتیم تو «از تأخیر دوری». پرانتز بزنم تو روایت. می‌ترسم خیلی پرانتز بزنم. خیلی قشنگه. خب، حدیثش را پیدا کنم. حالا اینجا الآن سرچ اولیه پیدایش نکردم. باید بیشتر بگردم. آنجا حالا آقا بگرده. خدمت شما عرض کنم که از دریاها عبور کردن، از جنگل‌ها، از کوه‌ها و اینها. یک عبارتی که دارد این است که همین که رسید امیر کنار دریا، از موج افتاد. کاملاً آرام. آرام، بی‌تحرک محض. ظاهراً این‌طوری که امیرالمؤمنین به سلمان گفتند: سؤال کن. این‌جوری یادمه. ازش بپرس چرا این‌جوری شد؟ پرسید که چرا این‌طور شدی؟ گفت: کسی کنار من ایستاد، مظهر حاکمیت مطلقه حق تعالی است، من دست و پامو گم کردم. در مورد من چه حکمی می‌خواد بکنه؟ دریافت دست و پامو گم کردم. درک از مقام ولایت اگر باشه، خشوع. آدم امیرالمؤمنین شلنگ تخته می‌کنیم و شوخی می‌کنیم. مقام خونه بابا. خونه پدریمونه. خونه بابامونه اینجا. مقام ولایت مطلقه است. اگه کسی ادراک داشته باشه، آن وضعی که همه در قیامت پیدا می‌کنند پیدا می‌کنه و «خَشعتِ الأصواتُ للرحمان»، «فلا تسمع الا همسا». همه ساکت می‌شوند. رحمان فهمیده رحمان. «وجعَلَها ادامَ الرحمان فلا تسمع الا همسا». «همس» به این حالتی که پچ‌پچ آرومی که صدا جوهر نداره که چی صحبت می‌کنن که صدا نره و کسی توجهی جلب نشه. یک جایی که کسی می‌خواد که مثلاً کسی نفهمه این آیه. آره، آره، آره. پیدایش کردی؟ خب بگو. من خودم پیداش کنم. بزنم «خشعتِ الأصواتُ للرحمان». تازه رحمان تجلی کرده، همه خفه‌خون گرفته. انتقام تجلی کنه چی میشه؟ عزیز جبّار تجلی کنه چی میشه؟ قهّار باشه؟ واحد قهّار باشه؟ «لمَنِ الملکُ الیوم»؟ امسال فانی میشه. بعد خودش زنده‌شون می‌کنه. خودش جواب میده. در مقام جواب منهدم میشه. کجا خواندیم تازگیا بحث «صعقه» بود؟ یادم نیست. تو همین جلسات مقربین؟ فکر می‌کنم جلسات مقربین بود. نه. آن چیز بود. سوره غاشیه بود؟ امسال ماه رمضان بحث غاشیه داشتیم. «فصعق مَن فی السماوات و فی الارض». همه صعق‌زده، إلا یک گروهی. گروه کین. کلاً می‌فهمن که می‌خوره به آیات که اینها ۱۴ معصوم‌اند. آن رحمان تجلی کرده، همه پودرند. حالا اسمای دیگه تجلی کنه، آنجا «فالاتَ اسماءُ الله». همه پچ‌پچ صحبت می‌کنن. این مقام ولیّ‌الله است. در محضر امیرالمؤمنین کسی اگه ادراک داشته باشه. کجا ایستاده؟ در محضر امام رضا اگه کسی ادراک داشته باشه، همه وجود آدمو رعشه برمیداره. شما چرا حرم امام رضا نمی‌رید؟ فرموده بود که ملاحظاتی دارم که من اگه بخوام برم، ممکنه حالاتم طوری بشه. وارد رواق که میشم از آنجا تا ضریح سینه‌خیز برم و زمین رو ببوسم و سر و صورتمو زمین بمالم. این برای شأن روحانیت در نگاه عوام خوب نیست. شأن او برای اینکه به سمت ضریح بری اینه. فحش و فحش‌کش، گیس و گیس‌کشی. بعضی خانم‌ها همدیگر رو خفه می‌کنن. این مقام ولیّ‌الله است.
می‌شود انسان به این درجه از قرب برسد؟ به این درجه از حضور برسد؟ به این درجه از اشراف برسد؟ به این درجه از اِطّلاع برسد؟ خیلی آیه عجیبی است. آیه آخر سوره مبارکه رعد می‌فرماید که: «قُل کَفی بِاللهِ شهیداً بینی و بینکم و مَن عِندهُ علمُ الکتاب». خیلی آیه عجیبی است. به پیغمبر می‌گوید: قبول نمی‌کنن حرفتو؟ بهشون بگو: به درک! من یک شاهد برای حرفم دارم. بسه. آن هم خدا. یکی دیگه هم دارم. «مَن عِندهُ علمُ الکتاب». همین بس. «و یَقولُ الذین کَفَروا لَستَ مُرسلاً». کفار میگن: تو که پیغمبر نیستی! جواب چی بده پیغمبر؟ به ایشون بگو: به درک! «قُل کَفی بِاللهِ شهیداً»؛ خدا که می‌دانه من پیغمبرم. من یک شاهد دارم. بسم. آن هم خداست. دیگه کی شاهده؟ «بینی و بینکم و مَن عِندَهُ علمُ الکتاب». خیلی آیه عجیبیه. آیا آخر سوره رعد؟ علی (ع) می‌دونه من پیغمبرم. قبول نمی‌کنید؟ به درک! چه اهمیتی داره که شما بخواهید قبول کنم پیغمبرم یا نیستم. اینی که علمُ الکتاب پیشهمه. حقیقت تو سینه اینه. این داره میگه من پیغمبرم. شما نفهم. من محتاج رأی شماها؟ من یک رأی تو این عالم داشته باشم. ای یدک. چی بود آیه؟ امیرالمؤمنین (ع) داده که: غصه نخور اگه کسی کمکت نکرده خدا کمکت می‌کنه. مؤمنین هم هستن. گفتم مؤمنین. امیرالمؤمنین (ع)، یک نفر تو این عالم برای پیغمبر بسه دیگه. خدعه کردن علیه‌ات، خدا کمکت می‌کنه. خدا تأییدت می‌کنه. و مؤمن. این مؤمن، امیرالمؤمنین (ع). خیلی حرفه. آن تعبیری که آیت‌الله جوادی (ره) می‌فرماید: خدا اگر بخواهد در کالبد بشر جلوه کند، می‌شود علی بن ابیطالب (ع). لذا آن عبارتی که محی‌الدین (ره) به شدت روش مانور میده که عبارت سنگینی هم هست و البته عبارت درستی است که جا تا جای مباحث عرفان نظریش رو به این عبارت پر کرده. پیغمبر (ص) فرمود: «من رآنی فقط رآنی الحق». که خیلی روی مانور بحث خواب پیغمبره، ولی خب عبارت اطلاق عموم داره. «من رآنی فقط رآنی الحق»؛ کسی منو دید، همه حقیقتو دیده. حقیقت مطلق منم. آن ذات مقدسم که «علی مع الحق و الحق مع علی». «اللهم الحق حیثما دار». دنبال او می‌گرده حق، خودشو با او. اصلاً این حق «اون حق» نیستا. این حق نازل می‌شود. انسان به یک مرتبه‌ای برسد. فرمود: تو تبعیت کن. «من تبعنی فانه منی». تو تبعیت کن. تو دنبال من راه بیفت. تو هم از من میشی. مگه پیغمبر (ص) نسبت به عالم غیب زمینه با ذات مگه بخلی داره پیغمبر (ص) اومده که نگه؟ رضا. علامه (ره) همون اول رساله یکی از مباحثی که داره از شاهکارهای علامه است در «الولایه». این حدیثو معمولاً همه طور دیگه ترجمه می‌کنن، علامه طور دیگه ترجمه می‌کنه. پیغمبر (ص) فرمود که: «انا معاشر الانبیا»؛ ما انبیا مامور شدیم که با مردم اندازه عقلشون صحبت کنیم. ما الآن چی ترجمه می‌کنیم؟ میگیم، اون‌قدی که مردم می‌فهمیدن رو گفتن. اونایی که نمی‌فهمیدن نگفتن. علامه (ره) می‌فرماید که: هرچی بود به اون اندازه که می‌فهمیدن گفتم. ما ماموریم همه حقیقت را اندازه عقولشان بگیم. یک روایت دیگه‌ام داره که امام باقر (ع) فرمود که: «هر سری که بود به این خلق منکوس». خدای متعال خلق منکوس. تعبیر «خلق منکوس» بر این خلق منکوس ما این اسرار را افشا کردیم. نفهمید و گفت: «بیا ببرم بهت نشون بدم تو هم بیا ببین». «من تبعنی فانه منی». این وسعته و وقتی نمیری تو این تنگناها می‌مونی میشه «معیشت زنکا». این محصول نرفتنه. محصول تبعیت نکردن توی این حیوانیت موندنه. پس این هم عذابه. توی این تنگناها خودت خودتو نگه داشتی. اولین قدم، اولین نکته این بود که «معیشت زنکا». «معیشت زنکا» چیه؟ که وقتی کسی «اعرض عن ذکری فان له معیشت زنکا». بی‌‌پولی. می‌دونی؟ خوبی پول نشدن که، مریض هم که نمیشن که، هیچیشونم که نمیشه. روزبه‌روز بدتر. فامیل داشتیم چادری بوده، بی‌حجاب شده، از وقتی بی‌حجاب شده وقتی چادری بوده پُراید می‌شستم، وقتی بی‌حجاب شده سه تا ماشین خریدم! بهتر میشه؟! منم حاجی، از وقتی طلبه شدیم بدبخت شدیم. اینها همه بر اساس همون پارامترهای حیوانی است و به خاطر اون درک غلط از حیات است. کسی «معیشت زنکا» رو می‌فهمه که بفهمد چه مراتبی از حیات در انتظار او بود و از اینها جا ماند. مرتبه حیات.
بخوانم آن کسی که بر قله حیات است، چشمه تسلیم از زیر پای او می‌جوشد. این چشمه تسلیمی که تازه مقربین ازش می‌خورند که مقربین از او می‌خورند، سراسر مست می‌شوند. یک کمی «مِزاجه من تسنیم» به «ابرار». یک خرده تو شراباشون، یک کم براشون تسریم ریختن. یک طعمزه داره. تحت لیسانسه. یک کمی از برند تسلیم اجازه دادن اینها هم توی نوشابه‌سازیشون استفاده کنند. تو اَبر اصلش مال مقربینه. هر چند بالاتر «یشهدها المقربون». نه، ببخشید. «یشربها المقربون». ها؟ تسنیم چی بود؟ نه، «یشربها المقربون». آفرین. سوره چی بود؟ «عین یشرب بها المقربون». مقربین از این چشمه می‌نوشند. این چشمه تازه میره بالا. از کجا داره می‌جوشه؟ قلقل می‌کند از زیر پای امیرالمؤمنین. قله حیات. مظهر اسم حی قیوم. حیات مطلق. حیات مطلقه و دریغ نکرده. «ما هو علی الغیب بضنین». نگفته نمی‌گم، نگفته نمیدم، نگفته نمی‌برم. گفته من می‌برم حتی اگه سنگم بزنی. «حاملکم علی سبیل الجنة»؛ میخورم که شماها رو ببرم. این اوج محبت این ولیّ خداست و اوج فداکاری اوست که «کنتم انوارا». شماها نورهایی بودید، محدقّه به عرش بودید. خدا بر ما منت گذاشت شماها رو نازل کرد در این خراب‌آباد. تو این دار فانی سراسر کثافت آمدید. این زخم‌ها رو به جان خرید که ما رو ببرید. اومده ببره. فقط دستتو بده. فقط دستو جدا نکن. دنبالم بیا. حقیقت مطلقه. نور مطلقه. نور مطلق. نور مطلقه. قدرت مطلقه. مظهر اسم قدیر. مظهر حیّ قیوم. مظهر مالک. این روایتو بخوانم در جلد ۲۷ بحار. کدام رو فرمودند که: عقلشون گفتیم. نه اینکه به اندازه عقولشون یک‌چیزایی میگیم. یک‌چیزای دیگه نمیگیم. هرچی بود رو گفتی من عقلشون. بله. «انجل ۲۷». اصلاً کلاً روایت مربوط به امیرالمؤمنین (ع)، حالات آدم را جوری می‌کنن. اصلاً آدم رو زیر و رو می‌کنن. از روایت قبل‌ترش، یعنی من همین‌جوری نگاه می‌کنم، باب جلد ۲۷، صفحه ۳۲، باب ۱۴. یکی از آرزوهای بنده این بود از ۱۵، ۱۶ سال پیش این ابواب بحار مربوط به امیرالمؤمنین (ع) رو بشینم. اصلاً تو بحث شهرشناسم می‌خواستیم به این‌جاها برسیم که دیگه نشد. تک تک رو فقط روایتشو بخونیم. خیلی روایت عجیب و غریبی داره. فقط داد بزنه در محبت امیرالمؤمنین (ع). صلوات الله و سلامه علیه. باب ۱۴. «انهم علیهم السلام سخره لهم السحاب و یسر لهم الاسباب». یاللا، امشب از کجا به کجا رفتیم. روزی بودی الحمد. باب ۱۴، جلد ۲۷، در مورد اینه که برای اهل‌بیت (ع) ابرها تسخیر شده و اسباب همه در چنگ اینهاست. همه عالم در چنگشون که عرض کردم اگه کسی تبعیت انی باشه، «فانه منی» میشه. «مِنّا اهل البیت» که شد، در تسخیر او هم میشه. به واسطه تبعیت به اون کانون نور وقتی متصل شد، «فیض روح‌القدس باز مدد فرماید». دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد. فیض روح‌القدس است که این کارها رو می‌کنه که روح‌القدس را به طور خاص تطبیق به حضرت زهرا (س) داد.
«عن القصیر اسیر» میگه که تک تک بخوانم دیگه. «ابتدا ابوجعفر علیه السلام»؛ باقر. «یهو به من خودشون شروع کردن مطلبی رو گفتن که اما انا ذوالقرنین قد خیر صحابتین». ذوالقرنین دو نوع ابر در اختیار داشت و مخیر شد بین دو نوع ابر. «فخطار الدلوة»؛ ابر نرم را انتخاب کرد. «و ذخّرا لصاحبکم الصعب». آن ابر سفت و سرسخت رو ذخیره کرد برای صاحب شما، یعنی برای امام زمان (عج). پرسیدم: «و من الصعب»؟ ابر سخت چیه در برابر ابر نرم؟ «فقال ما کان من سحاب فیه رعد و صاعقه و برق»؛ آن ابری که رعد داره، برق داره، صاعقه داره. «فصاحبکم یرکبه»؛ مولای شما، صاحب شما سوار او میشه. مرکبش این ابره. «اما سیرکب السحاب و یرقی فی الاسباب»؛ اسباب سماوات و الارض. سوار بر سحاب میشه و ترقی دارد نسبت به تمام اسباب آسمان‌ها و زمین. آقا مثلاً اون توربین چرخشش سبب تولید برق و این برق مثلاً سبب روشن شدن این چراغ و روشن شدن کولر و این کولر سبب خنک شدن اینجاست. از هر کدوم یک رشته باریکی از اسباب رو ما شناختیم. سررشته اسباب اونجاست. دست امام زمانه. از طرق دیگری که از به ذهنمون نمیاد اصلاً ممکنه این‌قدر قرار نباشه که این همه هدر بدیم انرژی‌های زمین را. عالم را. این همه آثار سویی که در اثر استفاده از این انرژی‌ها به زمین رخ میده. اسباب دیگری ممکنه داشته. اون اسباب در اختیار اوست. بعد فرمود که اسباب آسمان‌ها و هفت زمین که پنج تا از «خمس العوالم» و «فئتان خراب» پنج تا از اون زمینها آباده، دوتاش خراب. این یک روایت.
روایت بعدی از امام باقر (ع) فرمود: «ان علی علیه السلام ملک ما فوق الارض و ما تحت»؛ علی (ع) مالک مافوق زمین و ما تحت زمین است. هرچی که بالاتر از زمین، هرچی پایین. «فأُعرضت له سحابتان»؛ دو تا ابر به او عرضه شد. یکیش سخت بود، یکی نرم بود. اون ابر سخت، ملک و ما تحت الارض بود، مالکیت زیر زمین بود. در ابر نرم، مالکیت مافوق الارض بود. امیرالمؤمنین (ع)، «فاختار الصعبة علی الدلول»؛ اون ابر سخت رو انتخاب کرد نسبت به اون ابر نرم. «فدارت بهی سبع و عرضی»؛ با همین هفت زمین را چرخید. «و فدارد بهی سبع ارضین فوجد ثلاثا خرابا و اربعُها اوامر»؛ دید که سه تا از این زمین‌ها خرابه، چهار تاش آباد. هر کدوم توضیحات. بعد فرمود که مخیر شده امیرالمؤمنین (ع) به این ملکیت مافوق عرض و ما تحت عرض، بگو. عرضه شد دو تا ابر. این هم باز یک روایت دیگر است.
یک روایت دیگر اینه. «سماعت بن مهران» (رحمة الله علیه) میگه که پیش امام صادق (ع) بودم. «اردت السماء و برقت»؛ آسمان رعد و برق کرد. امام صادق (ع) فرمودند که: «اما انه ما کان من هذا رعد و من هذا البرق فانه من امر صاحبکم»؛ فرمود که هرچی که از این رعد و برق مشاهده کردید، این از امر صاحب شماست. گفتم: «صاحبمون کیه»؟ فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام. به اختیار اوست. به اراده اوست. شهادت به حقانیت اوست. جاری شدن ولایت اوست. همه اینها حسود. رعد و برق. حالا چه اسراری در رعد و برق است. چه حقایقی. اصلاً چرا رعد و برق میشه؟ «یسبح الرعد بحمده». این یعنی چی؟ کُرابی پرسیدم: تو به این چیزها چیکار داری. اندازه خودت سؤال. درک آیات آفاقی برای کسی میسر میشه که آیات انفسی را درک کرده باشد. خب، این روایت است. می‌فرماید که داستان سلمان فارسی (ره) که عرض کردم و بخوانم براتون. طولانی هم هست. سلمان (ره) میگه که من بودم و حسن و حسین علیهما السلام و محمد بن حنفیه و محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسی. محمد بن ابی بکر روایت تازگی خواندم. حضرت (ع) فرمودند که: «مردم مصر، هر چی میگه گوش بدید. اگه حرفش رو گوش دادی، شما رو وارد بر حوض پیغمبر (ص) خواهد کرد». خیلی روایت عجیبیه. ولی فقیه کلام به مردم مصر فرمود: «یَسقِِیکُمْ حوضَ نبیکُم». یک همچین تعبیری. فرمود: «هر چی میگه گوش بدید. دستوراتی که میده اگه حرفش رو گوش بدین شما رو وارد بر حوض پیغمبر (ص)». جانم. فرمود: «ولدی من صلب ابی بکر بلدی من صلب ابی» (فرزند من است، از صلب پدرم). و در شهادت او هم خیلی گریه کرد امیرالمؤمنین (ع). فرمود: «غصه مادر». شهادت محمد بن ابراهیم. فرمود: «همون‌قدر که اونا شادن، ناراحتیم. به اندازه شادی دشمن». میگه: «هرکی که سنگ امیرالمؤمنین به سینه میزنه، بعد غربتِ تحملِ محمد بن ابی بکر بود، عمار بن یاسر بود، مقداد بود. ترکیب ترکیب سنگین. ابن الحسن علیه السلام یا امیرالمؤمنین». امام حسن (ع) به امیرالمؤمنین (ع) عرض کرد که: «انا سلیمان بن داوود سل ربه ملکا». سلیمان (ع)، داوود (ع) از خدا حکومتی خاص، «کلا ینبغی لاحدٍ من بعده». که بعد او کسی شایسته نباشه براش همچین حکومتی. «ذالک». خب، خدا هم به سلیمان داد اینو. «فهل ملکت مما ملکه سلیمان داوود». شما هم از آنچه که سلیمان (ع) مالک بود، مالک هستید؟ فرمود: «والذی خلق الحب و بِرا النَّسِمه». قسم به آن کسی دانه رو شکافت. انرژی هسته‌ای. حضرت قسم خورد. «ان سلیمان بن داوود سل الله عزوجل الملک فأعطاه». سلیمان بن داوود از خدا چیزی رو خاص. خدا نصیبش کرد. «و ان اباک»؛ ولی پدر تو، به امام حسن (ع) فرمود: «مَلَََّکَه ما لم یملکه قبل جدک رسول الله احدٌ قبله و و لا یملکه احد بعد». پدر تو مالک یک چیزهایی است که نه کسی قبل پیغمبر (ص) مالکش بوده، نه کسی بعد پیغمبر (ص) مالک‌اش است.
«فقال الحسن علیه السلام»؛ امام حسن (ع) گفتند: «نُرید اَن تُریَنا مِن ما فَضَّلَکَ اللهُ»؛ میشه به ما نشون بدی خدا چه فضیلتی به شما داده؟ «مِنَ الکَرامه». حضرت فرمود: «اَفعل اِن شاء الله». چشم، باشه. «فَقام امیرالمؤمنین علیه السلام». از جا بلند شدند. وجود نازنینش ان‌شاءالله زیارتش به همین زودی نصیبمان بشود. «و تَوَضَّأ وضو گرفتند مثل... لا رکعتین دو رکعت نماز». دعاهایی کردند که «لم نَفهمها»؛ ما نفهمیدیم. «جهتَ المغرب»؛ با دستش به سمت مغرب اشاره کرد. «فَما کانَ باَسرَعَ مِن ان جاءَت سَحابهٌ»؛ یکهو دیدیم یک ابری آمد. «فَوَقَعَتْ عَلی الدّار»؛ ابر ایستاد جلوی در. «و الی جانِبِها سَحابهٌ اُخری»؛ کنارش هم یک ابر دیگر بود. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «ایَّتُها السَحابهُ، اهبِتی بِأذنِ اللهِ». ای ابر، بیا پایین به اذن خدا. «فَهَبَتَّ و هی تقول»؛ ابر آمد پایین و می‌گفت: «اَشهَدُ ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله»؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد. «و انک خلیفة و شهادت میدم به حقانیت و وحدانیت خدا و رسالت پیغمبر و خلافت و وصایت تو برای پیغمبر. «مَن شکَّ فیکَ فقَد هلَک»؛ هر کی در تو شک کند، نابود. «و مَن تَمسَّکَ بِکَ سَلَکَ سبیلَ النجاةِ»؛ هر کی به تو تمسک کند، به راه نجات خواهد رسید. بعد گفت که: «ثم بَسَطَ سَحابهُ الی الارض»؛ ابر آمد مثل یک سفره‌ای باز شد روی زمین. مثل «بِساطُ موَضوع». «فقال امیرالمؤمنین علیه السلام: اُجلسوا علی الغمامه»؛ فرمود که بنشینین روی ابر. «فجَلَسنا و اخذنا مَواضِعنا»؛ نشستیم و هر کدوم سر جای خودمان قرار گرفتیم. «فَأَشارَ الی السَحابهِ الاُخری»؛ اشاره کرد به آن یکی ابر. «فَهَبَتَّ و هی تقول کما قالت الاُولی»؛ آن هم آمد پایین و همون حرف‌های آن یکی ابرو این هم به امیرالمؤمنین (ع) گفت. «و امیرالمؤمنین مُفرِداً»؛ روش نشستن. نشستن امیرالمؤمنین (ع) روی آن یکی ابره نشسته. «ثم تَکلَّمَ بِکَلامٍ و اَشارَ الیها بِالمَسیرِ نَحو المغرب»؛ کلماتی فرمود، اشاره کرد به این ابر که به سمت غرب حرکت کن. «و اذا بریحٍ قد دَخلَ تحتَ السَحابتین»؛ باد آمد، زد زیر این دو تا ابر و اینها را بلند کرد. «فَرَفَعَتْهُما رَفعاً رفیقاً»؛ خیلی آروم و نرم اینها را بلندشان کرد. «فَتأَمَّلتُ نَحو امیرالمؤمنین علیه السلام». میگه که سلمان (ره) یک نگاهی کردم به امیرالمؤمنین (ع). «و اذا بهی علی کرسیٍ». دیدم روی صندلی نشسته. «و نورٌ یسطَعُ مِن وجهِهِ». نور که از صورت او ساطع می‌شود. «یکادُ یخطفُ الابصار»؛ دیگه نوری بود که می‌خواست همه رو کور کنه. این‌جور نوری دیدم از چهره امیرالمؤمنین (ع). نور محض دیگه. «اَشهَدُ اَنَّکَ نورُ اللهِ فی ظُلُماتِ الأَرض». «ألم تكونوا انوارا؟ فجعلکم فی بیوتِ».
امام حسن (ع) گفتن: «یا امیرالمؤمنین، ان سلیمان بن داوود کانَ مُطاعٌ بِخاتَمِه»؛ عرض کردم که سلیمان (ع)، داوود (ع) بابت انگشترش همه مطیعش بودن. انگشتری داشت که به واسطه انگشتر فرمان می‌داد. «و امیرالمؤمنین بماذا یُطاع؟»؛ شما با چی اطاعتت میشه؟ فرمود: «انا عینُ اللهِ فی ارضِه»؛ من چشم خدا در زمین. «انا لسانُ اللهِ الناطِقِ فی خَلقِه»؛ من زبان خدا. «انا نورُ اللهِ الذی لا یُطفَأ»؛ من نور خداام که خاموش نمیشه. «انا بابُ اللهِ الذی یُؤتَی منه»؛ من باب خداام که هر کسی می خواهد به او برسد. «و حجّتُهُ علی عبادِه». زیارت امین‌الله. «من حجت خدا بر بندگانشم». بعد فرمود: «اَتُحِبُّونَ ان اُریکُم خاتَمَ سلیمان بن داوود؟»؛ میخوای انگشتر سلیمانم بهت نشون بدم؟ گفتیم: «نعم». دست مبارک. «فَخَرَجَ خاتَمٌ من ذهب»؛ انگشتری از طلا بیرون آورد. «فَصوصُهُ مِن یاقوتٍ حَمراءُ علیه مکتوبٌ»؛ که نقش نگین انگشترش از یاقوت سرخ بود روش نوشته بود: «محمد و علی». محمد و آل محمد و عج. همین‌ها، چیز دیگری هم نه. یعنی انگشتری که باهاش همه مطیعش بودن این دو تا نام روش بود. به نام اینها مطیع بودن. به سلیمان (ع) که مطیع نبودن. به نام اینها دو تا که بر انگشتر سلیمان (ع) بود، مطیع بودن. خیلی شرَف است واقعاً. اینکه اجازه دادن اسامی‌شون رو. ما هم واقعاً محروم، بیچاره است اونی که از این اسم محرومه. در قیامت داره می‌فرماید که روایت عجیبیه: بندگان گناهکار مستحق جهنم را خدا میاره. اینها بعضی‌هاشون به نام پیامبرن. «محمد، احمد، مصطفی». بهشون خطاب می‌کنه خدای متعال که: «از حبیب من شرم نکردی که گناه کردی؟ ولی من از نام حبیبم شرم می‌کنم که تو را عذاب کنم». علی، و محمد، و حسین، و حسن. و اسامی. عالم به رقص میاد از این اسامی. کلمه اسم روی انگشتر سلیمان، این‌طور همه عالم در اطاعت او بود.
سلمان (ع) میگه: «فتعجبنا من ذالک»؛ ما تعجب کردیم از اینکه دیدیم. فرمود: «من ای شیء تعجبون؟»؛ از چی تعجب می‌کنی؟ «و من عجب من مثلی»؛ از مثل منی که تعجب؟ من امیرالمؤمنین، با منی که ما میگیم فرق می‌کنه. بله. من می‌دونیم که نور مطلق آن حقیقت مطلقی که در این کالبد جلوه‌گر. آن منی که او میگه منی است که خدا از دهان او داره میگه. خود خداست. بله. «انا اُریکُمُ الیوم ما لم تَرَهُ ابَدا»؛ فرمود: حالا امروز یک چیزی بهتون نشون میدم که تا حالا هیچ‌وقت ندیدید. امام حسن (ع) فرمودند که: «اُریدُ اَن تُریَنی یأجوج و مأجوج». امام حسن (ع) عرض کردن که دوست دارم اگه میشه شما به ما یک «یأجوج و مأجوج» نشون بدین. «و سَدُّ الذی بینَنا و بینَهُم». آن سدی که بین ما و «یأجوج» که قرآن گفت، سد بین؛ «فَسارت الرّیحُ تحتَ سَحابه»؛ باد زد زیر ابر. «فَسَمِعنا لها دَوِیّاً کَدَوِیِّ الرّعدِ»؛ یک صدایی شبیه صدای رعد شنیدیم. «ارتفعت فی الهواء». رفت بالا. «و امیرالمؤمنین علیه السلام یُقَدّمنا». امیرالمؤمنین (ع) جلو ما بود. «حتی انتهَینا الی جبلٍِ شاهقٍ فی العلو»؛ به یک کوه خیلی بلندی رسیدیم. «و اذا شجرهٌ جافهٌ»؛ و به یک درخت خشکی رسیدیم که «قد تساقطت اوراقها و جفّت اقصانها»؛ برگاش ریخته بود و شاخه‌هاش هم خشک شده بود. امام حسن (ع) عرض کردن: «ما بالُ هذهِ الشجرهِ»؟ اینجا هم خیلی نکته و لطافت دارد. دیگه کسی جز امام حسن (ع) اینجا صحبت نمی‌کند. حتی امام حسین (ع) هم سؤال نمی‌پرسند. خیلی جالب بود برایم که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «تا وقتی پیغمبر زنده بودن، امام حسن و امام حسین هیچ‌وقت من و پدر صدا نزدن. همیشه به پیامبر می‌گفتند: «یا عَبَتَهُ». منو می‌خواستن صدا بزنن، حسن (ع) منو ابوالحسین صدا می‌زد، حسین (ع) منو ابا الحسن». بعد از رحلت پیغمبر، دیگه منو «یا اَبَتَ» صدا می‌زدن. خیلی تو اینها نکته است. «یا اَبَتَ»، پدر رسول‌الله بود. بعد رسول‌الله (ص) به امیرالمؤمنین (ع) می‌گفتند پدر. زمان رسول‌الله (ص) می‌خوان امیرالمؤمنین (ع)، امام حسن (ع) گفت پدر حسین (ع)، پدر حسن (ع). یعنی باز از دریچه امام حسن (ع) می‌خواهد به بابا نزدیک بشه. از دریچه امام حسن (ع)، پدری امیرالمؤمنین (ع) برای خودشو می‌بینه. آن هم از دریچه امام حسین (ع)، پدری امیرالمؤمنین (ع) برای خودشو می‌بینه. آدم عجیب‌غریب. بله. رسیدیم و امام حسن (ع) عرض کردند که: «ما بالُ هذهِ الشجرهِ؟»؛ این داستان این درخت چیه، بابا جان؟ «قَدَ یَبِسَتْ». چرا خشک شده؟ فرمود: «سَلْها، فَاِنَّها تُجیبُکَ». فرمود: «از خودش بپرس، جوابت را می‌دهد. از خود درخت بپرس». «فقال الحسن علیه السلام: اَیَّتُها الشَجَرَهُ، ما بالُکَ؟»؛ حضرت رو کردم به درخت گفتند: «ای درخت چته؟ قَد حَدَثَ بِکَ ما نَراهُ مِنَ الجَفافِ». اصلاً یک چیزهایی دارد این روایت خشک شدی. «فلم تُجِبْهُ». درخت جواب امام حسن (ع) را نداد.
«فقال امیرالمؤمنین علیه السلام»؛ امیرالمؤمنین (ع) به درخت فرمودند: «بِحَقّی عَلَیکَ اِلا ما عَجَّلْتَ بِه»؛ بحقی که من به گردنت دارم، جواب حسن (ع) رو بده. بعد اذن بگیر از امیرالمؤمنین (ع) حتی برای پاسخ دادن به امام حسن (ع). خیاط فرمود: دیدم قرصی که خوردم اذن گرفت از امام زمان (عج) برای اثرگذاری در بدنم. دیدم باطن قضیه که پرسید شما اجازه میدید من در بدن او منتشر بشم، اثر بگذارم؟ امام زمان (عج) تو بیابون‌ها دارن زندگی می‌کنن. حالا دیگه توسلی می‌کنیم. جوابم میدن بهمون. همه کائنت، نور مستقیم نور. همه جا رو پر کرده. بهجت کجا نیست؟ اینکه میگه کجا هستی و می‌دونی کجا نیستن که. کجا هستید؟ کجا نیست؟ امیرالمؤمنین (ع) به درخت: «همون جوابشو بده». راوی میگه: «واللهِ لَقَد سَمِعتُها و هی تَقولُ: لَبَّیکَ لَبَّیکَ یا وَصیَّ رسولِ اللهِ». شنیدیم درخت به امیرالمؤمنین (ع) گفت: لبیک! لبیک! ای وصی خدا! ای خلیفه پیغمبر! چشم. گفت: «یا ابا محمد»؛ به امام حسن (ع). «إن امیرالمؤمنین علیه السلام کانَ یَجیَءُ»؛ اصلاً عجیب‌غریب. «کان یَجیَءُنی فی کُلِّ لَیلَهٍ»؛ چرا برگ‌ها ریخته خشک شدم؟ چون هرشب امیرالمؤمنین (ع) میاد کنار من. «وقتَ السحَر»؛ وقت سحر میاد اینجا. «وَ یُصَلّی عِندی رَکعَتَین»؛ دو رکعت نماز پیش من می‌خوانند. «و یُکثِرُ مِنَ التّسبیحِ»؛ اینجا تسبیح زیاد انجام میده.
«فاِذا فَرَغَ مِن دعائِه»؛ دعایش که تمام میشه، «جاءَتْ غَمامَةٌ بیضاءُ»؛ یک ابر سفیدی میاد. «یَنفُخُ مِنها ریحُ الـمِسکِ»؛ در این ابر سفید بوی مشک دمیده میشه. «و علیها کُرسيٌّ»؛ روش یک کرسی، صندلی. «فَیَجلسُ و تَصیرُ به»؛ مینشینه و میره. «و کُنتُ اُعیشُ بِِبرَِکَتِه»؛ من به برکت این نمازی که کنار من می‌خونه زنده‌ام. «فَنَقَطَعَنی مُنذُ أربَعینَ یَوماً»؛ چهل روز نیامد پیش من. «فَهٰذا سَبَبُ ما تَراهُ مِنّی»؛ اینو که میبینی خشک شده. حیات امیرالمؤمنین. دلی که علی (ع) داره زنده‌است. اونی که علی (ع) نداره مرده است. قرص جزیره خضرا کجاست؟ از آقای بهجت (ره) فرمود: «هر قلبی که به یاد اوست، جزیره خضراست. سرسبز، زنده‌است. امام زمان آنجا خانه دارد». دل‌زنده، دل‌زنده. دلیه که بی‌قرار میشه در فراق امیرالمؤمنین (ع). نمیتونه بدون یاد امیرالمؤمنین (ع). نمیتونه بدون یاد امام حسین (ع). چهل روز نیومده، این‌جور خشک شدم. حالا چرا نیومده اینجا دیگه چیزی نگفت. «فَقامَ امیرالمؤمنین علیه السلام»؛ خوش شدم. حضرت بلند شد و «صَلّا رَکعَتَینِ»؛ دو رکعت نماز خواند. «و مَسحَ بِکَفّهِ علیها»؛ یک دستی کشید بر این درخت. «فَخَضَرَتْ و عَادَتْ الی حالها»؛ سرسبز شد، شد همون درخت. «و أَمَرَ الرّیحَ فَصارَتْ بِنا»؛ دستور داد به باد مارو حرکت داد. «و اذا نَحنُ بِمَلکٍ یَدَهُ فی المغرب و الاُخری بِالمَشرِقِ». یکهو رسیدیم به یک مَلَکی که یک دستش در غرب بود یک دستش در شرق. «فَلَمّا نَظَرَ المَلَکُ الی امیرالمؤمنین علیه السلام». مَلَک نگاهی کرد به امیرالمؤمنین (ع). «قال: اَشهدُ ان لا إله إلا اللهُ وَحدَهُ لا شریکَ لهُ و اَشهدُ ان محمداً عَبدُهُ و رسولُه». شهادت داد. بعد توحید و رسالت. «أرسلَهُ بالهُدی و دِینِ الحقِّ لِیُظهِرَهُ علی الدّینِ کلِّهِ ولو کَرِهَ المشرِکونَ». «و شهدَ انکَ وَصیٌّ و خلیفَةٌ حقاً و صِدقاً». گفت: «شهادت میدم که تو وصی و خلیفه او حقی و صدقی». پرسیدیم: «یا امیرالمؤمنین، من هذا الذی یَدُهُ فی المغرب و الاُخری بِالمَشرِقِ؟»؛ این کیه که یک دستش در غرب، یک دستش در شرق؟ فرمود: «هذا المَلَکُ الذی وکَّلَهُ اللهُ عزوجل بِظُلمةِ اللیلِ و النهارِ، لا یَزولُ الی یومِ القیامِه». این مَلَکی است که موکل به تاریکی شب و روز. تا روز قیامت هم زائل نمیشه. تا روز قیامت این کارش همینه. «و انَّ اللهَ عزوجلَ جَعَلَ امرَ الدّنیا الیه و انَّ اعمالَ الخلقِ تُعرَضُ فی کُلِّ یومٍ علیه»؛ فرمود: خدا امر دنیا رو به من واگذار کرده. اعمال خلق را هم هر روز بر من عرضه می‌کنه. بعد به سمت خدا بالا.
سلمان (ره) میگه: باز رفتیم سَم، «سِرنا حتی وقفنا علی سدِ یأجوج و مأجوج». و رفتیم به سد یأجوج و مأجوج رسیدیم. امیرالمؤمنین (ع) به باد فرمودند: «اهبَتی بِنا»؛ بیا پایین. «مَن ما یَلی هذا الجَبَل»؛ فرمود که ما رو بزار پایین این کوه. «و اَشارَ بِیَدِهِ الی جَبَلٍ شامِخٍ فی العلو، و هوَ جبلُ الخضر علیه السلام». کوه خضر. فقط مال قمیا نیست. پایین کوه بگذار. کوه بلندی بود که کوه خضر بود. «فَنَظَرنا الی السدِ». آنجا نگاه کردیم به سد. «و اذا ارتفاعُهُ مَدَّ البَصَرِ»؛ دیدیم ارتفاع این سد تا آنجایی که چشم کار می‌کنه و «و هوَ اَسْوَدُ کَقِطعَةِ لَیلٍ دامِسٍ»؛ دیدی مثل شب تاریک سیاه. «یَخرُجُ مِن أرجائهِ الدُّخانُ»؛ از اطرافش هم دود بلند می‌شد. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «یا ابا محمد»؛ به امام مجتبی (ع). «انا صاحبُ هذا الأمرِ علی هٰؤلاءِ العَبیدِ». «من صاحب امر بر این برده‌ها هستم». سلمان (ره) میگه: نگاه کردم دیدم که «اصنافین»؛ سه صنف‌اند. سه تا گروه‌اند که «طَولُ أحَدِهِم مِئَتَینِ و عِشرونَ ذراعاً»؛ طول هر کدومشون ۱۲۰ ذراعه. ۶۰ متره. «و الثانی طولُ کُلِّ واحدٍ سبعونَ ذراعاً»؛ دسته دوم، طول هر کدومشون هفتاد ذراع. یعنی ۳۵ متر. گروه سوم. «و ثالثٌ یَفرُشُ عهدَ الأوَّلینَ تحتَ»؛ دسته سوم ایشان هم یک طوری بود که یک گوششونو زیر پهن می‌کردن یک گوششونو خودشون می‌انداختم. چرا؟ موجوداتی بودن چه شکلی بودن؟ کی بودن؟ اینها موجودات عجیب‌غریب. خود قرآن هم چیزی که حکایت می‌کنه از اینها به عنوان اینکه نام موجودات عجیب‌غریبی بودند. خلاصه امیرالمؤمنین (ع) به باد دستور دادند ما رو برد به قله قاف. «جبلِ قافٍ». «فَانتهَیْنا الی ما»؛ رسیدیم به قله قاف. «زمرّدةٍ خضراءَ»؛ دیدیم که زمرد سبز. «و علیها مَلَکٌ علی صُورَةِ النَّسرِ». فرشته‌ای هم به شکل عقاب آنجاست. «فَلَمّا نَظرَ الی امیرالمؤمنین علیه السلام». آن فرشته تا نگاه کرد به امیرالمؤمنین (ع) گفت: «السلام علیکَ یا وصی رسولِ اللهِ و خلیفَتِهِ». سلام داد به امیرالمؤمنین (ع). «اَتَأذِنُ لی فی الکلامِ؟»؛ شما اجازه میدید من حرف بزنم؟ از امیرالمؤمنین (ع) اجازه گرفت. «فَرَدَّ علیه السلام». حضرت جوابش رو دادن. جواب سلامش را دادن. فرمودند: «اِنْ شِئْتَ تَکَلَّمْتَ و اِنْ شِئْتَ اَخبَرتُکَ عَمَّا تَسألُنی»؛ می‌خوای خودت بپرس، می‌خوای من بهت بگم چی می‌خوای بپرسی. «مَلَک» گفت: «بل تقولُ انتَ یا امیرالمؤمنین». شما بفرمایید. فرمود: «تُریدُ اَن اَذِنَ لَکَ اَن تَزورَ الخضر علیه السلام». تو میخوای از من اجازه بگیری. من اجازه بدم که خضر (ع) رو زیارت کنی؟ این‌قدر حضرت خضر (ع) مهمه. گفت: «نَعَم». حضرت: «لَکَ». باشه. اجازه دادم. «اَنطَلِقْ». «فَأَسَرَ المَلَکُ بَعدَ اَن قالَ بسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیمِ». این فرشته بعد اینکه بسم‌الله رو گفت با سرعت حرکت کرد. «ثمّ تمَشَیْنا علی الجَبَلِ». ما هم یک مقداری از کوه حرکت کردیم. «حَتّی رَأیْنا المَلَکَ قَد عادَ الی مَکانِهِ بَعدَ زیارَةِ الخضر علیه السلام». خبر درست. خضر گفتم میگه: کمی گذشت و چیز نگذشته بودیم فرشته برگشت همونجا. حضرت خضر (ع) رو زیارت کرده و برگشت. سلمان (ره) میگه گفتم: «یا امیرالمؤمنین، رَأیْتُ المَلَکَ ما زارَ الخضرَ اِلَّا حینَ اَخَذَ إذنَکَ». این چی بود داستانش؟ می‌خواست خضر (ع) رو ببینه از شما اجازه گرفت. فرمود: «و الذی رَفَعَ السَّماءَ بِغَیرِ عَمدٍ». قسم به آن کسی که آسمان‌ها رو بدون ستون بالا برده. «لَو اَنَّ أحَدَهُم رامَ اَن یَزولَ مِن مَکانِهِ بِقَدْرِ نَفَسٍ واحدهٍ لَما اَذِنَ لَهُ حَتّی اُأذِنُ». آدم فرمود: اگر اینها به اندازه یک نفس کشیدن از جای خودشون تغییر مکان بدن، بدون اجازه من نمیتونن. باید من اجازه بدم بتونن نفس جابجا بشن. کائنات. مردم کوفه نگاه می‌کنیم که این‌طور از اینها گله می‌کنه. امیرالمؤمنین (ع) دردش رو میره به چاه میگه. کائنات اینجوری در اختیارش. ولی مطلقه. «و کَذالکَ یَصیرُ حالَ وَلَدی الحسنِ و بَعدَهُ الحُسینِ». بعد از منم اوضاع اینها با پسرم حسن (ع) این‌طوره. بعد او با حسین (ع) و «تسعةٌ من ولدِ الحسینِ تاسِعُهم قائماً». که باز نه تای بعدی که نهمیشون قیام‌کننده است. میگه گفتم که «مَا اسمُ المَلَکِ الموَکَّلِ بِقافٍ»؟ اسم این ملکی که موکل به قاف است چیه؟ فرمود: «طَرغائیلَ». اسمش: «طرغائیلَ». گفتم: «یا امیرالمؤمنین، کیفَ تَتّی کُلَّ لَیلَةٍ الی هذا المَوضِعِ؟»؛ چطور شما هر شب اینجا میان؟ درخت که گفت هر شب میاد امیرالمؤمنین (ع) اینجا نماز می‌خونه کنار من. «و تعود». برمی‌گردین؟ فرمود: «کما آتیتُ بِکُم». همونطور که شما رو آوردم، میام. «و الذی فَلَقَ الحبَّ و بَراَ»؛ «إنی لأملِکُ مِن ملکوتِ السماواتِ و الأرضِ ما لو عَلِمتم بِبعضِهِ لَمحَّتَمُلتْ جِنانُکُم». بخدا قسم من یک چیزهایی رو از ملکوت آسمان‌ها و زمین مالکم که شما تحمل یک ذره‌اش هم ندارید. می‌میرید اگر مالک یک مقدارش هم بشید. «إن اسم الله الاعظمِ الفٌ و تِسعونَ و سبعونَ حَرفا». اسم اعظم خدا ۷۲ حرفه و پیش آصف بن برخیا یک حرف بود. «فَتَکَلَّمَ به». با همون یک کلمه‌ای که میگفت، تخت بلقیس را برداشت. «فلما وَضَعَهُ اللهُ الارضَ ما بینَهُ و بینَ عرشِ بلقیسَ». خدا بین او و تخت بلقیس زمین رو کند براش با یک حرفی که او داشت. «حتی تَناوَلَهُ صَغیرُ»؛ دستش رسید به اون تخت. «ثم عادت الأرضُ کما کانت اَسْرَعَ مِن طَرْفَةِ عَینٍ». قبل از یک پلک به هم زدن رفت و برداشت آورد. «و عندنا نحن واللهِ إثنان و سبعون حرفا». ما ۷۲ تا حرف شو داریم. اون یک حرف داشت این کارها رو. «و حرفٌ واحدٌ عندَ اللهِ عَزَّ وجَلَّ استأثرَ بِهِ». حرف مستأثر هم که اون پیش خداست. «فی علمِ الغَیبِ و لا حولَ ولا قوةَ الا باللهِ العلی العظیمِ». «عَرَفَنا مَن عَرَفَنا و اَن کَرَنا مَن اَن کَرَنا». هر کی ما رو شناخت که شناخته. هر که ما را انکار کرده، انکار کرده. بعد فرمود که: «ثم قامَ علیه السلام و قُمنا». خیلی عجیب‌غریبه. اینها پر از این گنجینه روایات ما. معارف عجیب‌غریب توش. همه اش حرفای تکراری و عرض کردم چیزای دیگه ممکنه فهمیده بشه از این حرف. رفتیم و بلند شدیم. امیرالمؤمنین (ع) بلند شدیم. «و اذا نحنُ بشابٍ فی الجبلِ». یکهو به یک جوانی خوردیم در کوه. «یُصَلّی بینَ قَبرَینِ». بین دو قبر نماز می‌خواند. «فقُلنا: یا امیرالمؤمنین، مَن هذا الشابَّ؟»؛ پرسیدیم آقا این جوون کیه؟ فرمود: «صالحُ النبیُّ». این صالحِ نبی. «بهذا القبرانِ لأمهِ و ابیهِ». این دو تا قبرم قبر پدر و مادرشه. «و اَنَّه یَعبُدُ اللهَ بینَهُما». بین این دو تا قبر داره خدا رو می‌پرسته. نکات دارد.
«فلما نظرَ الیه صالحٌ لم یتمالکْ نفسه حتی بکیَ». صالح تا چشمش به امیرالمؤمنین (ع) افتاد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه زد زیر گریه. امیرالمؤمنین (ع) با دستش به امیرالمؤمنین (ع) اشاره کرد. «ثم اَعادهُ الی صَدرهِ». بعد دستانش را گذاشت بر سینه اش. یعنی: جانم فدایت. امیرالمؤمنین (ع) عنده. یعنی تو نماز بود دیگه. تو نماز رو سینه و گریه کرد. و حضرت (ع) آمدند کنارش ایستادند تا نمازش تمام شد. میگه ما بهش گفتیم: «ما بَکاوَک؟»؛ چرا گریه کردی؟ صالح گفت: «ان امیرالمؤمنین علیه السلام کانَ یَمُرُّ بی عند کلِّ غُدُوَةٍ». امیرالمؤمنین (ع) هر روز صبح از کنار من رد میشه. «فَیَجلسُ و یَزدادُ عبادتی بِنَظَری الیه». میشینه منم به او یک نگاه میندازم، عبادتم میره بالا، افزایش پیدا می‌کنه. «النظرُ الی وجه علی بن ابیطالب عبادهٌ». عایشه میگه: «ابوبکر کان یدیمُ النظرَ». پدرم همین‌جور می‌شد. زل می‌زد به امیرالمؤمنین. گفتم: «چی شده؟ مشکلی هست»؟ پیغمبر (ص) فرمود: «النظرُ الی علی بن ابیطالب عبادهٌ». چقدر مظلوم بود. که همین‌ها چه ها در حقش نکردند. همین‌ها خونش رو آتیش زدند، می‌دانستند آتیش زدند. «فَقَد ذلک مُضی عشرتَه ایامٍ». هر روز میامد این کارو می‌کرد. ده روزه نیومده امیرالمؤمنین (ع) کنار من. «فَقَلَّقَنی ذلک». خیلی گرفتاری روحی داشتم از اینکه چرا ده روز علی (ع) به من سر نزده. خیلی بهم ریخته بودم. «فَتَعجَبْنا من ذلک». سلمان میگه ما تعجب کردیم از این حرف. بعد حضرت فرمود که: «تُریدُونَ اَن أُری کُم سلیمان بن داوود؟»؛ می‌خوام سلیمان (ع) رو بهتون نشون بدم. گفتم: «بله». بلند شد و «و نحن معهُ حتى دَخلنا بُستاناً ما رَأینا احسنَ مِنهُ». ما در یک بوستانی داخل شدیم که بهتر و قشنگ‌تر از آن را ندیده بودیم. «و فیهِ مِن جَمیعِ الفاکهاتِ و الأعنابِ». همه نوع میوه و انگور در آن بود. «و اَنهارٌ تَجری». چشمه‌ها جاری بود. «و اَطیارٌ یَتَجاوبونَ علی الاشجارِ». پرنده‌های مختلف هم روی درختان آواز می‌خواندند و پاسخ می‌دادند. «و فَحَینَ رَأَتِ الأطیارُ، اَتَتْ و رَفْرَفَتْ حَولَهُ»؛ همین که پرنده‌ها امیرالمؤمنین (ع) را دیدند آمدند و شروع به پرواز حول ایشان کردند. «حتی تَوَسَّطنا البستانَ». تا وقتی که ما آمدیم و به وسط باغ رسیدیم. «و اذا سریرٌ علیه شابٌ ملقىً علی ظهره و واضعٌ یَدَهُ علی صدره». دیدیم یک جوان روی تختی به پشت خوابیده و دستش را روی سینه اش گذاشته است. «فَأَخرَج امیرالمؤمنین علیه السلام الخاتمَ مِن جَیبِهِ». امیرالمؤمنین (ع) انگشتر را از جیبشان درآوردند. «و جَعَلَهُ فی اصبعِ سلیمان بن داوود». انگشتر را در دست سلیمان (ع) کردند. «فَنَهَضَ قائماً». عجب! بلند شد و گفت: «السلام علیکَ یا امیرالمؤمنین و وصی رسولِ ربِّ العالمین». «انتَ واللهِ الصدیقُ الأکبرُ و الفاروقُ الأعظمُ». چه عناوین و القابی را دزدیدند از امیرالمؤمنین (ع). کیا هنوز که هنوز است؟ «فاروق اعظم» را کی می‌دونه؟ «صدیق اکبر» را کی می‌دونه؟ کیا این‌طور صدا زد؟ سلیمان (ع) امیرالمؤمنین (ع) را. «قَد أفلَحَ مَن تَمسَّکَ بِکَ». «اونی که به تو تمسک کنه به فلاح میرسه. «و قَد خَسِرَ مَن تَخَلَّفَ عنکَ». اونی که از تو جدا بشه باخته. «و انی سألتُ اللهَ عزوجلَّ بکم اهلَ البیتِ». من از خدا که درخواست می‌کردم به واسطه شما اهل‌بیت (ع) درخواست می‌کردم. «فَأعطانی ذلکَ المُلکَ». خدا به واسطه شما این ملک را نصیب من کرد.
سلمان (ره) میگه: وقتی اینو شنیدیم، «فَلَمّا سَمِعنا کَلامَ سلیمان بن داوود، لم اتمالکْ نفسی». این حرفو که از سلیمان (ع) شنیدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. «وَقَعْتُ علی اقدامِ امیرالمؤمنین عَقِبَها». خودمو انداختم رو پای امیرالمؤمنین (ع). هی بوسیدم و «حَمَدتُ اللهَ عزوجلَّ علی جَزیلِ عَطائهِ بِهِدایَتِهِ الی وَلایَةِ اهلِ البیتِ». خدا را شکر کردم بابت این عطای سنگینی که کرده، این هدایتی به ولایت او به خانواده او، «الذین اذهبَ اللهُ عَنهُمُ الرِجسَ و طَهَّرَهُم تَطهیراً». «و فَعلَ اصحابی کما فَعلْتُ». بقیه هم پشت سر من افتادن رو پای امیرالمؤمنین (ع)، بوسیدن. بعد از امیرالمؤمنین (ع) پرسیدم: «ما وراءَ قافٍ؟»؛ از ماورای قاف پرسیدم پشت قاف چه خبره؟ اون‌ورترش چه خبره؟ فرمود: «وَرائِهِ ما لا یَسَعُهُ اِلّا عِلْمٌ». اون پشت ها دیگه چیزایی که علم شما بهش نمی‌رسه. به اندازه شما نیست. «فقلنا: تَعلمُ ذلکَ یا امیرالمؤمنین؟»؛ گفتیم که شما که میدانی. فرمود: «علمی بِما وَراءَ هُو کَعلمی بِحالِ هذهِ الدنیا و ما فیها». همون‌طور که این‌ور برام همه چی روشنه، اون‌ور پشت قاف هم برام معلومه. «و انی الحفیظُ الشهیدُ». من حفیظ شهیدم. حفیظ شهید مظهر اسلام و شهید خداست. دونه دونه علی‌ها. «بعدَ رسولِ اللهِ». اصلاً من حافظ اونم بعد از پیغمبر (ص). من شاهدمونم بعد پیغمبر (ص). «فکذلکَ الأوصیاءُ من وُلدی». به بچه‌های من هم بعد از من این شکلی‌اند. بعد فرمود: «اَنّی لَأَعرفُ بِطُرقِ السماواتِ مِن طرقِ الارضِ». من راه‌های آسمان رو بهتر از راه زمین بلدم. «نحنُ الاسمُ المخزونُ المکنونُ». ما اسم در خزانه خدا و اسم مکنون خداییم. «نحنُ اَلأسماءُ الحُسنی التی اذا سُئِلَ اللهُ عزوجلَ بها أجابَ». اون اسمایی که وقتی خدا به این اسامی خونده بشود اجابت می‌کنه. «نحنُ الأسماءُ المکتوبةُ علی العرشِ». ما اون اسمایی هستیم که بر عکس مکتوب است. «وَلَجعلنا اللهُ عزوجلَ السماءَ و الارضَ». خدا آسمان و زمین رو به خاطر ما خلق کر.د عرش و کرسی را به خاطر ما خلق کر.د جنت و النار رو به خاطر ما خلق کر.د. «و مِنّا تعلمتِ الملائکةُ التسبیحَ و التقدیسَ». ملائکه تسبیح و تقدیس رو از ما یاد گرفتند. «و التوحیدَ و التحلیلَ و التکبیرَ». توحید و لا اله الا الله و الله اکبر از ما یاد گرفتند. «نحنُ الکلماتُ التی تَلقّاها آدمُ مِن رَبِّهِ فَتابَ علیه». ما اون کلماتی هستیم که خدا به آدم (ع) القا کرد و توبه کرد. بعد اینجا فرمود: «اَتُریدُونَ اَن أُرِیَکُمْ عَجَبًا؟»؛ می‌خواید یک چیز عجیبی نشونتون بدم؟ گفتیم: «بله». «اَغمِضوا أعیُنَکُم». چشماتو ببندید. «فَفَعَلْنا». چشمامونو بستیم. «ثُمَّ قالَ: افتَحوها». چشمات باز کردیم. «فَإذا نَحنُ بِمَدینَةٍ ما رَأینا أکبَرَ مِنها، الأسواقُ فیها قائِمةٌ». تو یک شهری هستیم که تا حالا بزرگتر از این ندیده بودیم. دیدیم که بازارهای شهر مرتب بود. «و فیها اُناسٌ ما رَأینا أعظَمَ مِن خَلقِهِم، علی طولِ نَخْلٍ مَرْدومٍ». مردمی دیدیم گنده‌تر از اینها تا حالا ندیده بودیم. همه اندازه درخت خرما بودن. گفتیم: «یا امیرالمؤمنین، ما هٰؤلاءِ؟»؛ اینها کین؟ فرمود: «بَقِیَّةُ قومِ عادٍ». سوره فجر، «رَمِّضانُ الأَمادُ الَّتی لَم یَخلُقْ مِثلَها فی البلادِ». فرمود: اینها باقی‌مانده قوم عاد. کفار. «لا یُؤمِنُونَ بِاللهِ عزوجل». کافران که به خدا ایمان نمیارند. «اَحبَبتُ أَن أُرِيكم إیّاهُم». دوست داشتم به شما نشونشون بدم. «بِهذهِ المدینةِ و أهلِها». این شهر و اهلش هم به شما نشون. این همون قرآن گفت: حالا خلق نشده دیگه. «اُریدُ اَن اُهلِکَهُم». «اُریدُ اَن اُهلِکَهُم». نه. خدا اراده کرده اینها رو هلاک کنه. اراده کردم اینها رو هلاکشون کنم. کی می‌فرماید؟ امیرالمؤمنین (عج). «و هم لا یَشعرونَ». در حالی که نمی‌فهمند. گفتیم: «یا امیرالمؤمنین، تُهلِكُهُم بِغَیرِ حُجَّةٍ؟»؛ بدون حجت می‌خوای هلاکشون کنی؟ «بَل بِحُجّةٍ علیهم». نه، حجت میارم. «فَتَدَنّا مِنهُم و تَرَآءی لَهُم». بهشون نزدیک شد و امیرالمؤمنین (ع) خودشو در مراعای اینها قرار داد. «فَهُمُّوا أَن یَقتُلُوهُ». ریختن بکشنش. «و نحنُ نَراهم و هم یَرَوننا». ما هم اینها رو می‌دیدیم، اینها می‌دیدند. «ثم تَباعَدَ عَنهُم و دَنا مِنّا امیرالمؤمنین (ع) از اینها دور شد به ما نزدیک شد. «و مسحَ بِیَدِهِ عَلی صُدُورِنا و اَبدانِنا». با دستش کشید رو سینه ما و رو بدن‌هامون. «و تَکَلَّمَ بِکَلماتٍ لم نَفهَمْها». کلماتی رو گفت که نفهمیدیم. «و عادَ اِلیهِم ثانیةً». دوباره رفت به سمت اینها. برای دفعه دوم مقابل اینها که رسید. «فَسارَ بِأزائهِم وَ اَوقَعَ فیهِم صَعقَةً». آیات قرآن به اینها رسید. یک فریادی کشید. اون صَعقه‌ای که میگه ما سر اینها کشیدیم. عذابشون کردیم. امیرالمؤمنین (ع). آیه صاق چیست؟ بخون. «صَیحَةٌ واحِدَةٌ» داریم. یکی. امیرالمؤمنین یک صَقَا کشید. سلمان (ره) میگه: «لَقَد ظنَنّا اَنّ الارضَ قَد قَامَتْ». گفتیم الآن زمین برمی‌گردد. «و السماءَ قد سَقَطتْ». گفتیم الآن آسمان میفته. «و أن الصواعقَ مِن فیهِ قد خرجَتْ». گفتیم آقا هرچی صاعقه از دهان امیرالمؤمنین (ع) خارج شد. «فیهما واحدهً». «فلم یَبْقَ منهم فی تلک الساحَةِ اَحَدٌ». یک فریاد امیرالمؤمنین (ع) سر اینها زد دیدیم هیچ‌کدومشون نمونده.
«قلنا یا امیرالمؤمنین: ما صنعَ اللهُ بهم»؛ گفتیم کی امیرالمؤمنین خدا با این ها چیکار کرد؟ فرمود: «هَلَکُوا و صارُوا کُلُّهُم اِلی النّارِ». همشون هلاک شدن رفتن تو آتیش. گفتیم که: «هذا مُعجَزٌ ما رأینا ولا سَمِعنا بِمثلهِ». آقای معجزه‌ای بود ما تا حالا ندیدیم نه شنیدیم مثلش. فرمود: «اَوَ لَیسَ أولی بِکُم اَعجَبَ مِن ذلکَ؟»؛ می‌خواهین عجیب‌تر نشونتون بدم؟ گفتیم: « لا نو طاقت بِاَسرِنا». ما دیگه نمی‌کشیم. «الاّ احتمال التحملُ علی من لا یَتوَلّاکَ ولا یُؤمنُ بِفَضلِکَ و عَظیمِ قدرِكَ علی اللهِ عزوجلَّ، لعنهُ اللهُ». واقعاً گفتیم آقا هرکی که ولایت تو رو قبول نداره و قبولت نمی‌کنه واقعاً لعنت خدا بر او و «لعن اللاعنین»؛ لعنت لعنت‌کنندگان بر او، بر ملائکه. «و الخلقِ اجمعینَ اِلی یومِ الدینِ». تا روز. «ثمّ سألنا الرجعَ اِلی اوطاننا». تازه سلمان (ره) هستند. مقداد و سلمان و عمار و محمد بن ابی‌بکر و در شأن اینها تنزل کردن. آره دیگه نمی‌کشیدند. گفتیم آقا ما رو برگردونید. فرمود: «اَفعلُ ذلکَ ان شاء الله». باشه، چشم. «فَأشارَ اِلی السحابتَینِ». اشاره کرد امیرالمؤمنین (ع) به دو تا ابر. «فَدَنَتا مِنّا». این دو تا به ما نزدیک شد. «فَجَلَسنا علی سحابةٍ». یکی دیگه به ابر به باد دستور داد ما را حمل کرد و برد تو آسمان تو جو، «و عینُ الأرضِ کَدِرْهمٍ». زمین اندازه یک درهمه. «ثم حَطَّتْنا فی دارِ امیرالمؤمنین فی اقلَّ مِن طَرْفَةِ عینٍ». قبل از یک پلک به هم زدیم تو خونه امیرالمؤمنین (ع) هستیم. «مکانُ وُصولِنا اِلی المدینةِ و وقتُ الظهرِ». تا رسیدیم مدینه وقت ظهر بود. «و المؤذنُ یُؤذنُ». مؤذن داره اذان میگه. «مکانُ خُروجِنا مِنها و وقتُ طلوعِ الشمسِ». وقتی رفته بودیم که خورشید زده بود بالا. «فقلنا: باللهِ العجبُ! کُنّا فی جَبَلِ قافٍ، مَسیرَةُ خَمسِ سنینَ». گفتم عجیبه، تا قله قاف به اندازه ۵ سال راه فاصله است. ما رفتیم و برگشتیم. «اَردنَتْنا فی خَمسِ ساعاتٍ مِن النّهارِ». ۵ ساعت نشد تو روز راه ۵ سال را رفت. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «إنّنی اَرَدْتُ اَن أجلِبَ الدنیا بِعُسْرِها و السماواتِ السبعُ و اَرجعَ فی اقلَّ مِن طَرْفةِ عینٍ بِما عِندی مِن اسمِ اللهِ الأعظمِ». فرمود: اگر من بخوام همه دنیا رو یک‌جا بگردم و هفت آسمان رو برم و تو قبل از یک پلک به هم زدن برگردم، با اسم‌الله اعظمی که دارم میتونم. راوی داره که میگه: امام سجاد (ع) نشست سر بالا آورد. فرمود: «بین این لحظه که سرم پایین بود و تا بالا آوردم ۴ عالم رو سیر کردم برگشتم». به او نگاه کرد. امام سجاد (ع) رفتم ۴ هزار عالم رو بررسی کردم اومد. این‌جایی شد یک سر بالا آوردم. مواد مقدسه رو ما نگاه می‌کنیم اینجا دستشونو بستن و آنجا حقیقت محض. گفتیم: «یا امیرالمؤمنین، أنتَ واللهِ الآیةُ العُظمی». به خدا آیه عظما تویی. «و المعجِزُ الباهرُ بعدَ اخیکَ و ابنِ عَمِّ رسولِ اللهِ». بعد برادر و پسرعموت پیغمبر، معجزه باهر تویی. خب این هم یک روایت.
اون یکی روایت هم باب بعدیشه. دیگه چون وقت گذشته دیگه نمی‌خوانم. صدای عجیب و غریبی داره. بخوانم؟ چرا چرا اشباع نمیشین شماها؟ گفتم این باب اعتیاد داره ها. این شروع بشه ول نمی‌کنیم. امام صادق (ع) فرمود باب پانزدهمشه. باب پانزدهم این است که اینها بر همه عوالم و همه مخلوقات حجت اهل بیت‌ (ع). روایت از امام صادق (ع) دارد که شیخ صدوق در خصال نقل کرده: «ان لله عزوجل اثنی عشر الف عالم». خدا ۱۲ هزار عالم داره. «کل عالم منهم اکبر من سبع سماوات و سبع ارضین». هر یک عالمش هم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتره. «ما یُری عالمٌ منهم، انا لله عزوجل عالمٌ غیر ما یُری عالمٌ مِنهم». هیچ کدوم از اهل این عالم فکر نمی‌کنم خدا یک عالمیم غیر اینها خلق کرده باشد. «و انی حجةٌ علیهم». امام صادق (ع) منم حجت بر این ۱۲ هزار عالم. حالا این حدیث حدیث بعدی از «وسائل الدرجات» روایت هم از ابن ابی عمیره از امام صادق (ع) نقل می‌کنه توی سندی ابن عربی باشه دیگه بعدش کار ندارم. قطعیه دیگه. یک اصحاب اجماع داریم تو این اصحاب اجماع یک مشایخ ثلاثه داریم که ایشون و بینصِر بزندی و صفان بن یحیی است که اینها دیگه اصلاً به سند کسی کار ندارند. همین که راوی روایت معلوم باشه که اونم کردی دیگه مشخصه که معصوم گفته دیگه کار نداریم که دیگه از کی می‌خواد نقل کنه چطور می‌خواد نقل کنه. معصوم شنیدم هرچی بگم معصومه. شخصیت عجیبی هم هست.
از امام حسن مجتبی (ع). این مربوط به این ایام هم هست ها. حالا من یک اتفاق روضه امشب هم که این هم داستانی شد ها. جای دیگر رفتی آن به خاطر به مناسبت این پرچم یک روضه دیگر و این روایت هم مقدمه و روضه است. عجیب شد. امام حسن مجتبی (ع) فرمود: «ان لله مدینتین، احداهما بالمشرق و الاخری بالمغرب». خدا دو تا شهر دارد. یکیش در شرق یکیش در غرب. «علیهما سوران من حدید». این دو تا شهر دو تا دروازه از آهن دارد. «و علی کل مدینة الف و الف مصراع من ذهب». و به هر شهرش یک میلیون در طلاییه. «و فیها سبعون الف الف لغت». تو هر شهرش ۷۰ میلیون لغته. «یتکلمُ کلُ لغةٍ بخلافِ لغةِ صاحبِه». هر کدوم هم لغت خاصشون رو دارند که مخصوص خودشونه با اون یکی فرق می‌کنه زبونشون. «و انا اعرفُ جمیعَ اللغاتِ». امام حسن (ع) همه زبون همه اینها رو بلدم. «و ما فی‌ها». هرچی هم تو این شهرهاست می‌دانم. «و ما بینهما». هرچی بین اینهاست می‌دانم. «و ما علیهما حجةٌ غیرِ والحسین اخٌ». غیر از من و برادرم حسین (ع) حجت دیگری بر اینها نیست. کسی این‌طور اشرافی بر این حالت داشته باشید. مقدمه روضه امشب.
خب، باز روایت دیگه. این باب روایت بعدی می‌فرماید که امام صادق (ع) فرمود: «ان لله مدینةٌ خَلفَ البحرِ». خدای شهری دارد پشت دریا. «مسیرتُها اربعینَ یومٍ». وسعتش به اندازه ۴۰ روز حرکت کردن. به اندازه چهل روز حرکت خورشید. «لشمس فیها فیها قومٌ لم یَعصوا اللهَ قَطُّ». درش جماعتی هستند تا حالا گناه نکردند. کانادا دیگه. دورترین جاهای دیگه. بعد کانادا که دیگه جایی نداریم. قدیما که می‌گفتن لیث قریه بعد آبادان. آبادان بعد آبادان دیگه شهری نیست. کانادا دیگه جایی نیست. شهریه در پشت دریا. کسانی توشن که تا حالا گناه نکردند. «ولا یعرفون ابلیسَ». ابلیس رو نمیشناسن. «ولا یعلمونَ خَلقَ ابلیسَ». اصلاً نمیدونن خدا ابلیس خلق کرده. «مُلتقاهم فی کُلِّ حینٍ». ما هر روز با اینها ملاقات داریم. «فَیسألُونَ عمّا یَحتاجُونَ الیهِ». هر سوالی که احتیاج دارند میپرسند. «و یسألونَ دعاءً». از ما دعا می‌خوان. «فَنُعلِّمُهم». بهشون یاد میدیم. «و یسألُونَ عن قائمِنا متی یَظهَرُ». از ما سوال می‌کنند امام زمان (عج) کی ظهور می‌کنه؟ «و فیهم عبادةٌ و اجتهادٌ شدیدٌ». توشون عبادت و اجتهاد شدیدیه. تلاش شدیدیه ولی «مدینَتُهُم ابوابٌ ما بینَ المصراعِ اِلی المصراعِ مائةُ فرسخٍ». شهرشون درهایی دارد که بین هر لنگه درش تا اون لنگه دیگه ۱۰۰ فرسخ راه. «لَهم تقدیسٌ و اجتهادٌ شدیدٌ». خیلی مقدسند. خیلی اهل تلاشند. «و لو رأیتُموهُم لَتَقَلّلْتُمْ عملَکُم». کار خودتون رو هیئت گرفتیم شام دادیم کربلا رفتیم. اعمالی که اینها انجام میدن. «یُصَلّی الرجلُ منهم شهراً لا یَرفعُ رأسهُ مِن سجودِهِ». یک نماز یک یک ماه تو نماز سرش رو بالا از سجده نمیاره. یک ماه تو سجده است. «طعامهم التسبیحُ». غذاشون تسبیحه. حالا جنس اینها اصلاً انسانه ملکه جننه چیه؟ پشت دریا کجا؟ کدوم دریا؟ «وَانَّهم سحَروا دینَنا سَأَلوا مَتی یَظهَرُ اِمامَنا؟»؛ ساحرند دیگه. چون سوال می‌کنند که متای از خدم امام زمان (عج) سوال می‌کنند. اینجاست دیگه. «و لِباسُهم الورقُ». لباسشون برگه. انسان میخوره. «و وجوهُهم مُشرِقَةٌ بِالنورِ». چهره‌ها نورانی. امام حسین (ع) همچین آدمایی داره. اصلاً به امثال ما: سر کویت هزاران داری نوبت به ما نمی‌رسه. «اذا رَأوا مِنّا واحداً لَأَسْرَعُوا». وقتی یکی از ما رو مشاهده می‌کنند دورش رو می‌گیرند. «و اجتَمَعُوا الیهِ». دورش جمع میشن. «و اخذوا من اثرهِ من الارضِ یَتَبَرَّکُونَ بهِ». میرن از زیر پاش خاک زیر پاش رو تبرک برمی‌دارند. «لَهم دَویٌ إذا صَلُّوا اشدُّ مِن دَویِّ ریحِ العصُفِ». یک صداهایی دارند تو عبادت از صدای تندباد شدیدتر. «فیهما جماعةٌ لم یَضعوا السلاحَ مِن دُکانِهِ». عجیبه توشون یک جماعتی‌اند تا حالا سلاح رو زمین نذاشتن. «یَنْتَظِرُونَ قائمَنا». منتظر امام زمان (عج). اشعار نمی‌دونم شاه نعمت‌الله ولی روایت کلمات عجی. چقدر آدم دلش برای غربت این روایات می‌سوزه. چقدر مظلوم. «یَدعون اَن یریهم یا». دعا می‌کنند که خدا مشاهده امام زمان (عج) نصیبشون کنه. منتظر امام زمانی. تشنه دیداریم و با این اعمال یک ماه نمازش سجده‌اش طول میکشه. یک ماه طول میکشه که سجده‌امون ۳۰ ثانیه افزایش پیدا کنه وقت ۱۰ ثانیه. چه وضعی داریم ما. «و اَعمارُ اَحَدِهِم اَلفُ سنَةٍ». عمر هر کدومشون هزار ساله. «اذا رأیتَموهُم رأیتُمُ الخشوعَ و الاستکانةَ». اینها رو ببینیم خشوع و تضرع و افتادگی رو دیدی. «و طَلَبَ ما یُقَرِّبُهُم اِلیهِ». یک مجسمه از خشوع، توازن و طلب قرب به خدا. «اِذا أَبطَأنا عنهم ذَهَبوا». یکم که ما دیرتر بهشون سر بزنیم فکر می‌کنند که خطا از انتقام خدا بوده که محروم. خیلی عجیب‌غریبه. «یَتَعاهَدونَ ساعةَ التی نأتیهم فیها دائماً». چشم به راه اون ساعتی‌ام که ما بریم پیش بهشون سر بزنیم. «لا یَسأمُونَ و لا یَفْتُرُونَ». نه خسته میشن نه گلایه می‌کنند. «یَتْلُونَ کتابَ اللهِ کما عَلَّمْناهم». قرآن اونجوری می‌خوانند که ما بهشون یاد دادیم. «و اِنَّ فی ما نُعلِّمُهُم ما لو تَلَبَّسَ عَلَی الناسِ لَكَفَروا». ما یک چیزایی داریم بین خودمون. تو بین اون چیزایی که ما به اینها یاد دادیم یک چیزایی استش که اگه به مردم یاد. سلمان (ره) می‌دونست اگه ابوذر می‌فهمید «و لَأَنکَرَوهُ»؛ انکار می‌کنه. «یَسْأَلُونَنا عن الشیءِ إذا وَرَدَ عَلَيهم مِنَ القرآنِ». وقتی اشتباهی در مورد قرآن داشته باشند از ما سوال می‌کنند. «و لا یَعْرِفُونَهُ فَإِذا أخبرناهُم بهِ انشَرحَتْ صُدورُهُم». خبر که بهشون بدیم سینه‌ها باز میشه. «لِما یَسمَعُونَ مِنّا». بابت چیزی که از ما می‌شنوند. «و سَألُوا اللهَ طولَ البَقاءِ مِنّا». از خدا طول بقا می‌خوان. «مِن لا یَفْقِدُونَنا». از خدا می‌خوان که از ما دچار فقدان نشم. از ما جدا نشن. دور نیفتن. به حجاب نرن. مردس نده. «و یَعلَمُونَ أَنَّ المِنَّةَ مِنَ اللهِ علیهِ فی ما نُعلِّمُهُم عظيمةٌ». منت که خدا در مورد اون چیزایی که ما بهشون یاد دادیم بزرگه. «ولَهم خَرَجتْ مَعَ الإمامِ». بعد می‌فرماید که اینها با امام (ع) «اِذا قامَ» وقتی قیام بکنه اینها هم خروج می‌کنند. امام زمان (عج) که بیان اینها میان. «یَسبِقُونَ فیها اصحابَ السلاحِ مِن أَسلِحَةٍ دارِسونَ یَدعُونَ اللهَ أن یَجْعَلَهُم مِمَّن یَنصُرُ بِهِ لِلدّینِ». با اسلحه‌دارهاشون جلوتر میرن و دعا می‌کنند خدا جزو قرارشان داه که دینش رو با اینها نصرت بکنه. «فیهم کهولٌ و شبّانٌ». بعضیاشون پیرند بعضیاشون جوونند. «إِذا رأیتَ شاباً منهم، کلَسَ لَه». خیلی عجیبه. «یجلسُبینَ یَدَیهِ جلوسَ العبدِ». یک جوونی وقتی یکی از پیرهای اینها رو می‌بینه مثل یک برده پیش این میشینه. «لا یَقومُ حتی یُأمِرَهُ». بلند نمیشه تا او دستور بهش بده. چه ادب و چه تشکیلاتی. «لَهم طریقٌ هم اَعلَمُ بِهِ مِنَ الخَلقِ لِأَمرِ الإمامِ». اینها خودشان یک راهی دارند برای ارتباط با امام که خواسته امام را از همه مردم بهتر می‌دانند. «فإذا أمرَهم الإمامُ بِأمرٍ قاموا علیهِ أبداً». وقتی امام به یک دستوری به اینها بده قیام می‌کنند برای همیشه. «حتی یَكُونَ هُوَ الذی یَأْمُرُهُمْ بِغَیرِه». تا خود امام بیاد اینها رو به یک کار دیگری مامور بکنه. «لو انّهم وَرَدوا علی ما بینَ المشرقِ و المغربِ منَ الخلقِ لَعَفَنُوهُم فی ساعةٍ واحدةٍ». اگه اینها حمله بکنند به یک جمعیتی که بین شرق و غرب زمینند در یک ساعت همه را از بین می‌برند. «لا یَختَلُّ الحدیدُ فیهم». آهن تو اینها اثر نمی‌ذاره. «و لَهم سُیوفٌ من حدیدٍ غیرُ هذا الحدیدِ». یک شمشیرهای آهنی هم دارن غیر این آهنی که شماها دارید. «لو ضَرَبَ أحَدُهُم بِسِیفِهِ جَبَلاً لَفَقَدَ». اگه یکیشون شمشیرش رو بزنه به یک کوهی اون کوه رو دو تیکه می‌کنه. «حتّی یفصلَ و یَغْضَبُ بِهِمُ الإمامُ الهِندَ و الدَّیْلَمَ و الكُرْکَ و التُرکَ و الرُّومَ و البَرْبَرَ و ما بینَ جابِلْسا الی جابِلْقا». فرمود که امام (ع) با اینهاست که حمله می‌کنه قیام می‌کنه با هند و دیلم و کرد و ترک و روم و بربر و بین جابلس و جابلقا. «و هُما مدینتانِ، واحدةٌ بالمشرقِ و الاُخری بالمغربِ». این جابلقا یک شهر یکیش غربه یکیش شرقه. شرق تا غرب میشه. «لا یأتونَ علی أهلِ دینٍ اِلّا دَعَوُهم اِلی اللهِ و اِلی الإسلامِ». به هیچ اهل دینی نمی‌رسند مگر اینکه اینها رو دعوت خدا و اسلام می‌کنند. «و باقرارِ به پیامبر». «وَهَر کهَم اَقَرَّ بِالإسلامِ و تَلَسِّمَ، قتلوهُ». و هرکه هم اقرار به اسلام نکنه و تسلیم نشه می‌کشنش. «عَتا اللهِ و تَبَقَّی بینَ المشرقِ و المغربِ و ما دُونَ الجَبَلِ أَحَدٌ إلا أَقَرَّ بِالتَّوحیدِ». کسی نباشه مگه اینکه اقرار به توحید بکنه. خب این هم یک روایت دیگه بود.
بازم هست که دیگه چرا جنسشون با ما فرق می‌کنه دیگه؟ واقعیاتی که دارن. امر معقول که اصلاً وجود خارجی، وجود مادی دارند. روایت دیگه هم اینجا هستش که چرا جلسات بعد براتون می‌خوانم. این آقا اهل‌بیت (ع) با این توان، با این امکانات، این حجت خدا. امام حسین (ع) اینها رو داشته و ظهر عاشورا صدا زده که: «هل من ناصر ینصرنی»؟ خیلی آدم معمولی‌ای از ۴ نفر درخواست کمک می‌کنه. این همه کائنات در اختیارشه. برای اینکه اتمام عبودیت اینه. برای اینکه اتمام حجت کنه. بچه شیرخواره رو سر دست می‌گیره. این رو میگن اباعبدالله (ع). این عبد خداست. اگر اراده می‌کرد اینها رو نابود بکنه، اصلاً به چیزی کشیده نمی‌شد. ظرف وجودشون همه در اختیار امام حسین (ع) است. فرمود به خاطر ما خدا خلق آفرید. بهشت و جهنم آفرید. آسمان و زمین آفرید. همون زمین به اراده امام حسین (ع) اینها رو می‌بلعید. آسمان اینها رو سنگباران می‌کرد. آتش از دستشون به خودشون می‌افتاد. شعله‌ورشان می‌کرد. همون شمشیر اگر اذن پیدا می‌کرد از جانب امام حسین (ع) به جای اینکه در دست شمر کار بکنه، دست شمر رو می‌بارید. گردن شمر رو می‌بارید. همون شمشیر کار می‌کرد. این اباعبدالله (ع) این‌طور تسلیم خواست خداست. با این همه امکانات. ولی همه رو به امر خدا. همه هستی در اختیار اوست. ولی خود او در اختیار خداست. خیلی عظمت است. خیلی حرفه این. خیلی حرفه. حالا هر چقدر که این مطلب شیرین بود این روایات. روضه امشب روضه تلخی است. پارسال یک شب یک عبارتش رو خواندم. حالا امسال واقعاً قصد نداشتم بخوانم. یعنی این‌قدر اون روضه پارسال اذیت کرد خودمان. بعضی رفقا تا نیمه شب می‌گفتند ما هنوز داریم داد می‌زنیم گریه می‌کنیم. از این تعابیری که تو این مقتل بود. و داستانی هم درست کرد که حالا اون برادری بود عزیز مداحی بود برنتافته بود. حالا امسال می‌خوام کل اون متن رو براتون بخوانم که یک بخشش به هر حال خیلی اذیتتون می‌کنه پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم ولی اون جمله‌ای که امام حسن (ع) فرمود: جز من و برادرم حسین (ع) حجتی نیست بر اینها. قشنگ تو این واقعه دیده میشه. خیلی عجایبی است تو این واقعه. کل این قضیه رو اگر بخوانیم خیلی نکته دارد.
از کتاب «الثقات» ابن حبان: «انفذ عبیدالله بن زیاد»؛ مال همین ایامه. همین دهه سوم محرم. «راس الحسین بن علی علیه السلام الی الشام». ان‌شاءالله نیت کنیم اشکای امشب رو. امشب روایتو خواندیم از امیرالمؤمنین (ع) جانمون به وجد اومد. ان‌شاءالله مزد این گریه‌های امشب هم از امیرالمؤمنین (ع) بگیریم. امیرالمؤمنین (ع) خیلی امیرالمؤمنین (ع) دوست داره این گریه‌ها و این ناله‌ها رو. مواسات با امیرالمؤمنین (ع) در عزای اوست. این مواسات و خیلی این وجود نازنین معتلم شد در شهادت اباعبدالله (ع). ان‌شاءالله که یک اشکی مایه التیام قلب نازنین او باشه. و یک توجه او از جنس اون توجهی که به اون درخت کرد بر سر قله قاف، دستی کشید بر اون درخت سرسبز شد، یک دستی هم امشب بر قلب ما بکشه، قلب ما هم زنده بشه. آره. امشب، «یا اباالحسین» صداش کنید. مثل امام حسن (ع): «یا اباالحسین»، ای مرتضی علی، پسری داشتی؟ عبیدالله دستور داد سر مبارک رو به شام ببرند. من عذر می‌خوام بابت عباراتی که می‌خوانم عین عبارات مقتل. اگر ترجمه می‌کنم بازم عذرخواهی می‌کنم. خیلی سخته. «و سارَ النساءِ و الصبیانِ مِن اهلِ بیتِ علی علیهم السلام و علی أقطابِ»؛ دستور داد همراه اسرا، اسرایی که از زن‌ها و کودکان بودند از اهل بیت پیغمبر (ص) برین شتران سوار کنند. عذر می‌خوام. خاک به دهانم. «مکشافات الوجوه». اینها همون آقایی‌ام که فرمود اگه خلخال از پای دختر یهودی بکشند اگر مسلمانی مرد ملامت نداره. «مکشافات الوجوه». دیگه ترجمه‌اش نکردم. گذشتم. «فکانوا». حالا مطلبی هم داره. حالا هم روضه است هم مطلب داره هم امشب هم جز جلسه است هم محتوای مباحثی است که این شب‌ها با همدیگه داشتیم. بخش آخرش خیلی نکات داره. «فکانوا إذا نزلوا منزلا»؛ اینها به هر منزلی که می‌رسیدند. «اخرجوا الراس من الصندوق»؛ سر رو از صندوق در می‌آورد. «و جعلوه فی رمحٍ»؛ سر رو از صندوق در می‌آوردن به نیزه‌ای می‌زدن. «الی وقتِ الرحیل»؛ تا وقتی که بخوان از منزل برن. مراقبت می‌کردند از این سر. «اوعادوا الراس اِلی الصندوقِ و رَحَلُوا». صبح که می‌خواستن حرکت کنن سر در صندوق می‌ذاشتن راه می‌افتادن. «فبینما هم کذلک إذا نزلوا بعض المنازل». همین‌طور منزل به منزل رفتن به یک منزلی رسیدند. «و اذا دیر راهبٌ». آنجا یک به قول ماها کلیسایی بود، یک مسیحی بود. خوش به حال این مسیحی. ان‌شاءالله شبی مسیحی به ما نگاه کنه که امام حسین (ع) به او نگاه کرد. «فَأخرَجَ الراسَ علی عادتهم». بر اساس عادتی که داشتن سر رو بیرون آوردند. «و جعلوه فی الرمحِ». سر رو به نیزه زدن. «و اسندوا الرمحَ الی الدیرِ». این نیزه رو اصلاً من نمی‌تونم چطور توضیح بدهم. این نیزه تکیه دادن به دیوار این کلیسا. این نیزه‌ای که روش همچین سریه. چسبانده‌اند به این دیوار دیرانی و بالیل. این مسیحی که در این کلیسا بود، در این عبادتگاه مسیحیت بود، در شب یکهو دید نوری ساطعاً من دیره الی السماء. این کلیسای من تا آسمان پر نور شده. «فأشرفَ علی القومِ». دل نورانی باشه می‌فهمه. سریع اومد بیرون به این جماعتی که اونجا بودن که تو بعضی روایات دیگر هم داره: هر منزلی که نشستن کنار این سر شراب خوردند. و این اومد بیرون به اینها گفت: «من أنتم»؟ کی هستین شماها؟ گفتن: «نحنُ أهل الشامِ». ما اهل شامیم. گفت: «و هذا راسُ من هوَّ»؟ این سر کیه؟ گفتن: «راسُ الحسین بن علی». این حسین بن علی. جانم به ادب. ادب ادب ادب. چه می‌کنه ادب. گفت: «بئسَ القومُ أنتم». چه مردم بی‌خودی هستین شما؟ یک مسیحی داره به مسلمون‌ها میگه. «واللهِ لو کانَ عیسی علیه السلام ولَدٌ لَأتَخَذْناهُ اِهداءَ». اهداََء غناءَ. بخدا اگه عیسی بچه‌ای داشت رو پلک رو پلک نگهش می‌داشتیم. تا پیغمبر بود به پیغمبر. «رو بابا، یومٍ علی صدرِ المصطفی». گفت خیلی شما پستید. اگه عیسی بچه‌ای داشت رو پلک‌هامون نگه می‌داشتیم. بعد به اینها گفت: حالا ببین. «و تُحبّونَ المالَ». حب؟ آدم‌های پول‌پرست بدبخت. پستی اینها رو ببین. هم عاقبت رو ببین، عاقبت رو ببین. دیشب هم خواندم روایت عبدالله بن جعفر گفت: اگه اینا رو می‌آوردن خودم این مقدار بهشون پول می‌دادم. چقدر این آدمیزادی که ذی‌حق نیست بدبخته. بدبخت دنیاتم با امام حسینه. دنیاتم آباد می‌کنه. چه کردن؟ چه کردن؟ به خاطر یک مشت پول کثیف چه کردن؟
آن مسیحی به اینها گفت: «یا قومُ، عندی عشرةُ آلافِ دینارٍ و وَارثُها مِن أبی و أبی من أبی». من ده هزار دینار دارم که از بابام ارث بردم بابام از باباش ارث برده بود. «فهلْ لَکُمْ أنْ تَبيعُوني هذا الرأسَ لِیكونَ عِندی الی اللیلِ؟»؛ این ده هزار دینار که میشه صد هزار درهم. به هر سری هزار درهم می‌داد عمر سعد. صد هزار درهم. گفت: «بهتون می دهم فقط این سر رو یک شب به من بدهید امشب با من باشه و أوتیکم هذه العشرةَ آلافِ دینارٍ». می‌دهید این ده هزار دینار رو بهتون بدم؟ گفتن: «بَلیٰ». بیا بگیر. باشه. مال. تا صبح دستت باشه. پول امام (ع). «فَأَحْضَرَ عَلَیْهِمْ الدنانیرَ». این دینارها رو داد به اینها. «فَجاؤوا بالنقَّدِ». اینها هم پاشدن سریع رفتن پیش کسی که پول‌شناس بود دادن به او. «و وَزَنَتْ الدنانیرَ و نَقَدَتْ». دینارها رو دادن نقد کردن. پول کردن. دیدن که تقلبی نیست و واقعی و اینها. «ثم جُعِلَتْ فی جرابٍ و خَتَمَ علیه». اینجا توی یک انبانی گذاشتن و مهرش کردن. و گذاشتن تو صندوق. «و سألوا الیه الرأسَ». سر رو هم دادن بهش. چه داستانیه این داستان. چقدر عجیب. امام حسین (ع) چه بهانه‌ای جور می‌کنه. می‌خواد بره به این مسیحیه سر بزنه. «فَقَصَّ الدیرانی قصّه الرّاسِ». اولین کاری که کرد این سر رو شست. «و وضعَه علی فخذِه». گذاشت روی پاش این سر رو. «و جعلَ یبکی علیه کلَّ لیلٍ». شب این سر تو بغل این مسیحی بود و گریه کرد. اگه مسیحی سر این‌طور گریه کرد. بچه سه ساله سر رو ببینه چیکار. «فلمّا ان أَسْفَرَ علیه الصبحُ». این دم دمای صبح که شد. «قالَ». با همون زبون خودش با لهجه خودش با همون دین خودش با همون فهم خودش. برگشت گفت: «یا رَأسَ، لا اَملِكُ اِلا نَفسْي». من اختیار خودمو فقط دارم. «اَشهَدُ ان لا اله الا الله و ان جدَّکَ رسولُ اللهِ». من شهادت میدم که به وحدانیت خدا و اینکه جد تو. «فأسلمَ النصرانیُّ و صارَ مولیً للحسین علیه السلام». اینجا دو تا نقل. یک نقل دیگه این است که میگه که این سر رو نوازش می‌کرد. گفتش که شفاعت من رو بکن. یادمه اونی که تو ذهنمه اینو سید در «لَهوف» نقل کرده. پسر گفت که من در تو نورانیت دلباخته تو شدم. دل بردی از من. امام حسین (ع) این‌جوریه دیگه. گفت: «میشه این سر تکلم کرد»؟ فرمود: «اگر می‌خواهی من شفاعت تو پیش جدم بکنم باید مسلمان شی». این نصرانی‌am برگشت گفتش که من مسلمان میشم به تو به جدت. بعد میگه امام حسین (ع) فرمود: «شفاعت تو رو قبول کردم». سر بریده به او گفت. این محدودیت‌ها برای او معنا نداره. سر به تن او نباشه. دور باشه. به زبان محلی بگم. فارسی بگم. ترکی بگم. کنار شش گوشه بگم. ۶۰۰۰ کیلومتر اون‌ورتر بگم. مگه برای او اینجا. این نصرانی مسلمان شد و «صارَ مولیً للحسین علیه السلام». نوکر امام حسین (ع) شد. نوکر امام حسین. «ثم اعادَ الرأسَ علیهم». سر رو به اینها برگرداند. «فَأَعادُوهُ اِلی الصندوقِ و رحلوا». اینها سر رو گذاشتن در صندوق و حرکت کردند. این بخش آخرش رو بگم بعد باز گریزی بزنم. ان‌شاءالله بیچارگی. «فلمّا قَرُبُوا من دمشقَ». اینها رفتن به نزدیکی دمشق که رسیدن. گفتند: «نُحبُّ أَنْ نَقْتَسِمَ تلکَ الدنانیرَ». دوست داریم که این دینارها را تقسیم کنیم. «لَعَلَّ یزیدَ ان رآها مِنْها». اگه یزید ببینه این همه پول دستمونه کنار این سر از ما می‌گیره. همین‌جا قبل اینکه به دمشق برسیم تقسیم کنیم. «فَفَتَحَ الصندوقَ». صندوقو باز کردن. پول‌ها رو درآوردن باز کردن. «آنی کلُّها قد تحوّلت خزفاً». دیدن که پول‌ها همه تبدیل به لجن شده یا مثلاً سفال شده. هیچ‌کدوم سکه دیگه نیست. طلا و نقره دیگه نیست. این بیچارگی آدمیه که حسین (ع) فروخت. «شَروهُ بِثَمَنٍ بَخسٍ دراهمٍ معدود». چقدر بیچاره است واقعاً. چقدر بیچاره ایم اگر جز حسین (ع) کسی رو انتخاب بکنیم. حسین (ع) رو به پول بفروش. حسین (ع) رو به دنیا بفروش. «و اذا علی جانبٍ مِنَ الجانبَینِ من السکةِ». دیدن کنار یک طرف سکه‌ها نوشته بود: «ولا تَحسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا یَعمَلُ الظالمونَ». خیال نکنی خدا از کاری که ظالمین می‌کنند غافل است. این همون «ان ربک لبالمرصاد». نمیذارم با حسین به دنیا برسه. نمیذارم حسین (ع) رو پل کنی که به دنیات برسی. فکر کردی من حواسم نیست؟ فکر کردی من خدا نیستم؟ از دستم در میره؟ دیدن یک طرف اینو نوشته بود. اون یکی طرف هم این آیه رو نوشته بود: «و سیعلمُ الذین ظَلَموا ایَّ مُنْقَلَبٍ». ظالمین بعدها می‌فهمند کجا می‌برنش. اینها برگشتن گفتن: «قد افتضحنا واللهِ». بخدا افتضاح شد. بیچاره رسوا شدیم. «ثم رموها فی بَرَدَاءَ». بعدش اومدن اینو ریختن تو رود بردا که رود دمشق بود. رود بزرگی بود در دمشق. می‌فرماید که یعنی عبارت مقتل اینه که: «فَمِنهم مَن تابَ مِن ذلکَ الفعلِ». این هم عجیبه ها. سنت خدا رو ببین. عرض می‌کردم همین عذاب‌ها هم برای اینه که برگردی. بعضی‌هاشون در اثر دیدن این قضیه که سکه‌ها این پوچ شد و پودر شد و بی‌خاصیت شد. بعضی از اینها توبه کردند. «لَمّا رأوا». «و منهم مَن بَقی». ولی بعضی‌هاشون هم بر همین اصراری که داشتن موندن. «و کانَ رئیسُ مَن بَقی علی ذلکَ الإصرارِ سِنانُ بنُ انسِ». لعنت الله. خیلی نمیخوام اذیتتون کنم. امشب گریه کردیم. مطلب معرفتی در عین روضه. رئیس اونهایی که از این گناه برنگشتند سنان بود. خب، بعضی گناهان یک لایه‌هایی از آلودگی در آدم ایجاد می‌کنه که دیگه اصلاً توفیق توبه هم از آدم سلب میشه. سنان محروم شد از این توبه. چرا؟ چون گناهان بزرگی کرده بود. یکی از این گناهان این بود که گفتند ظهر عاشورا با نیزه‌ای که او به پهلو زد اباعبدالله با اون نیزه از اسب به زمین خورد.
الا لعنت الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.
خدايا در فرج آقا امام زمان تعجيل بفرما، قلب نازنينش را از ما راضي بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام، حقوق‌الارحام، ملتمسین دعا، اصحاب سر سفره با برکت اباعبدالله متنعم بفرما. شب اول قبر اباعبدالله را به فريادمان برسان. شر ظالمين را به خودشان برگردان. اسرائيل و آمريکاي جنايتکار را نيست و نابود بفرما.
رهبر عزيزمان را حفظ و نصرت و عنايت بفرما. اين مملکت را از توطئه‌ها و بدخواهي بدخواهان داخلي و خارجي به فضل و کرمت مصون و محفوظ بدار. هرچه گفتيم و صلاح بود و نگفتيم و صلاح ما مي‌دانی برايمان رقم بزن.
بنبي و آله رحم الله من الفاتحه مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00