متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث سر این بود که اگر والدین، خصوصاً پدر، از دنیا بروند و نماز قضا داشته باشند، بر عهده ولی اوست. جواب این است که بر پسر بزرگتر میت ثابت میشود. خب، بحثهای مختلفی شد که آیا شامل «اُم» هم میشود یا نمیشود و اینها، که دیدیم لفظ «رِجال» میآید.
بحث بعدی که در این زمینه میرسیم، این است که آیا این پدر باید حتماً «حُرّ» (آزاد) باشد، یا اگر «عبد» (برده) هم باشد، قضای نمازهایش به عهده پسر بزرگتر میآید؟ اینجا دو تا نظر است. نظر قویتر، طبق نظر مرحوم شهید ثانی، این است که فرقی نمیکند؛ میخواهد «اَب» (پدر) باشند، میخواهند «حُرّ» باشند؛ در هر صورت، این به گردن پسر میآید.
خب، بحث بعدی که باز داریم این است که این پسر، این ولیّ که نماز به عهدهاش میآید، آیا کمال در او شرط است یا نه؟ کمال در تکلیف شرط است؛ باید عاقل باشد، بالغ باشد. در غیر این صورت تکلیف ندارد خودش برای نماز خودش که ندارد، برای نماز والدین هم که به گردن او بیاید، آیا باید کمال داشته باشد یا نه؟ اگر بچه شش، هفت ساله است و پسر بزرگتر است، پدر مرده؛ آیا وقتی بالغ شد، نمازها را بخواند یا بگوییم نه، این الان بچه است، تکلیفی به عهدهاش نیامده، خودش تکلیف ندارد، خودش نماز ندارد؛ میخواهد نماز کسی دیگر به گردنش بیاید؟ بعد از بلوغ هم که تا حالا نخوانده بود.
خب، اینجا پس دو تا نظریه است: یک نظریه این است که کمال شرط است، نظریه دیگر اینکه کمال شرط نیست. نظریه شهید اول در کتاب «ذکری» این است که کمال شرط است. ایشان اقرب دانستهاند که به نظر میرسد بهتر است. اینکه کمال را شرط بدانیم، دو دلیل دارد: یکی اینکه قلم تکلیف از بچه و دیوانه برداشته شده است. تکلیف ندارد، باید کامل باشد. پس یکی حدیث رفع است که میگویند «رُفِعَ الْقَلَم» که خب شیخ انصاری مفصل در «رسائل» به آن پرداخته است. یکی از احادیثی که علم اصول را بیچاره کرده است، بس که رویش صحبت شده؛ خیلی حدیث پرمغزی است که سوغاتی پیغمبر از معراج بود و بر نه قسم از امت خودشون منظور است. خلاصه تکلیفی ندارد دیوانه و بچه و فلان و اینها.
و دوم اینکه ما بعد از اینکه بچه بالغ شد، اصل برائت را داریم؛ یعنی بچه بالغ شد، میگوییم این بچه شکی در تکلیف دارد؛ آیا تکلیف دارد یا ندارد؟ شک میکنیم در تکلیف داشتن یا نداشتن. اصل، بر نداشتن تکلیف است. این پس نظریه اول.
نظریه دوم، کمال را شرط نمیداند. دیگر میگوید که یعنی بعد از اینکه بالغ شد، باید نمازها را قضا کند. دلیل اول اینکه روایت مطلقه است و شرط نکرده که وقتی پدر از دنیا رفت، بچه باید بالغ باشد یا بالغ نباشد. دلیل دوم این است که قضا در برابر «حَبْوَه» است؛ «حَبْوَه» با ح جیمی. پسر بزرگتر وقتی پدر از دنیا میرود، یک سری چیزهای اختصاصی به ارث میبرد. انشاءالله بحث سال دیگر درس حوزوی، دو سه سال بعدش به کتاب مربوط به ارث میرسیم. آنجا بحث مفصلی است درباره «حَبْوَه»، یعنی سهمالارث عمومی که به همه میرسد، به همه بچهها. ارث سه طبقه دارد. طبقه اول بچهها هستند. به این بچهها به همه سهمیه مشخصی، پسرها دو برابر دخترها میرسد؛ ولی پسر بزرگتر، «حَبْوَه» اختصاصی به او میرسد.
«حَبْوَه» چیست؟ چهار تا چیز است: یکی شمشیر پدر است، یکی انگشتر پدر (خیلی قیمتی هم ندارد سر)، یکی قرآن پدر، یکی هم لباسهای مخصوص پدر (کلاه، جوراب، پیراهن، قبا، عبا، عمامه) اینهایی که مال پدر است، میرسد به پسر. بله، حالا یک بحث دیگر هم بود که گاهی این «حَبْوَه» از کل سهمالارث بقیه هم بیشتر میشود. یعنی انگشتری که مثلاً پنج میلیون قیمت دارد، یک انگشتر از پدر است. این پسره کل سهمالارثش ۴۵۰ هزار تومان بوده. یک دانه انگشتر داری که این «حَبْوَه» است. اینجا بحث اینجاست اتفاقاً، برعکس بحث شده که این بقیه شریکند در این سهم بنده خدا موقع نماز قضا. بله آقا، مال همه است.
عرض کنم که قاعده حقوقی وجود دارد. در قاعده میگویند: «مَن لَهُ الغُنم فَلَهُ الغُرم، و مَن لَهُ الغُرم فَلَهُ الغُنم». «غُرم» از غرامت میآید، «غُنم» از غنیمت. هر که غرامت دارد، غنیمت هم دارد. هر که غنیمت دارد، غرامت هم دارد. هر که جایی دارد سود میبرد، یک چیزی هم باید متحمل بشود. هر که هر جا دارد یک چیزی متحمل میشود، باید یک سودی ببرد. این قاعده حقوقی اینجا پیادهاش میکنند. سود میبری، غنیمت داری، یک غرامتی هم باید بپردازی.
خود قرآن، مصحف، جزو چیزهای خیلی قیمتی است؛ خصوصاً به اینکه فروش آن «لا یَجوز». بحث مساجد انشاءالله خواهیم رسید. یکی از چیزهایی که جایز نیست، مصحف قرآن است. خرید و فروش ندارد. نمیشود خرید و فروش کرد. شیخ انصاری مفصل در رسائل بحث کردهاند که بگوییم ما مثلاً این سفیدیهای کاغذ دورش را مثلاً خرید و فروش میکنیم یا جلدش را خرید و فروش میکنیم. بحث مفصلی است که به خود قرآن نباشد، خرید و فروش. بر این اساس اصلاح نشود.
در هر صورت گفتند که آقا این در برابر «حَبْوَه» است. ولی خب ایرادی هم که اینجا وارد شده این است که میگوییم آقا بچه چگونه؟ اگر بچه است، «حَبْوَه» میبرد. بچه هم که هست و قضایش را بر عهده میگیرد. وارد بحث ایراداتش شویم. این تیکههای لمعه که الان داری میخوانی، از آن بحثهایی است که به شدت بعضی جاهایش را رد میکند، لیزر وار. وقتی که به بلوغ رسید، بالاخره بر گردنش است دیگر. ثابت که نشده کلاً. درست است، ثابت نمیشود که وقتی بلوغ رسید، میآید به گردن او. در اصل ماجرا، نه دیگر. تکلیف ندارد بچه شش ساله وقتی ندارد، بعداً میخواهی داشته باشد؟ الان ندارد. الان باید باشد. بالاخره آن لحظه ندارد، ولی وقتی بلوغ رسید، اصلاً کمال را شرط بدانیم، یعنی همین.
اگر کمال را شرط بدانیم، یعنی تا وقتی که بچه است، تکلیفی ندارد، گردنش نیامده نماز دیگر از پدر نیست. اگر کمال را شرط ندانیم، یعنی عاقل بودن شرط نیست، بالغ بودن شرط نیست؛ میخواهد بالغ باشد یا نباشد، نماز آمده به گردنش. فعلیتاش کی پیدا میشود؟ وقتی بالغ باشد. من میگویم اگر کمال را نداند شرط، الان محقق نشده. الان میگویند محقق شده. اگر کمال را شرط نداند، الان بر گردن بچه بالقوه هست، بالفعلاش کی میشود؟ وقتی که بالغ باشد. ولی وقتی کمال را شرط نداند. اگر کمال را شرط بداند، یعنی باید بالغ باشد. الان بالغ نیست دیگر، چیزی گردن بچه نیست. یکی اینکه بچه رفع قلم شده ازش. الان شده دیگر. اینجوری نیست که پدر بمیرد، ده سال تکلیف بیاید گردن من که الان نمیآید، ده سال دیگر میآید. اینجوری نیست که بلافاصله منتقل میشود. الان که بابا از این دنیا رفت، بالاخره صلواتین آن طرف دیگر به جا آورده یک کسی. پس اگر به گردنش آمد، الان نخواند دیگر، فوت شد دیگر. پس با این اعتبار اگر بگذارد یک سال دیگر شروع کند خواندن، پس دیگر فوت شده دیگر. به دردش بیاید گردنش است دیگر تا آخر.
اگر ملاک، اگر ملاک این باشد، ملاک ملاک خودش کلمه اجتهادی «یدور و مدار» است. حکم در مدار این میچرخد، میشود ملاک. اگر ملاک به این باشد که حتماً این نمازهایی که ازش قضا شده، باید به جا آورده بشود، کمال شرط ندانیم درش. اگر ملاک این باشد، الان اگر از بابا به این بچه منتقل شد، به پسر بزرگتر، خود پسر بزرگتر یک ثانیه بعد افتاد و مرد. به پسر به بعدش، پسر بزرگتر هم نخواند. یا همانجا در تصادف خود این یکی از بخشهای قشنگ ارث است که تصادف میکنند، اول باباش میمیرد، نیم ساعت بعد بچه میمیرد. خدای متعال از آن طرف خوانده بشود. بله، که بالاخره یک بهانهای برای رحمت، چون داریم به خدا نسبت میدهیم. چیزی که نمیدانم. شاید این باشد که خدا میخواهد بالاخره بیندازد گردن بچه که بالاخره هم آن بابا گیرش نیاید و رد بشود که قاعدتاً، یعنی دنبال یک بهانهای برای اینکه ترحم که در دایره عدل گیر نکند و بهانهای برای فضل و اینها.
و از طرفی هم یک چیز بحث عربی هم هست. آقا اگر قرار باشد که همینجوری هی نسل به نسل به ما برسد، میدانی چقدر بار ما سنگین میشود؟ همینجوری نمیشود جمعش کرد. یعنی باید هم آن چیزی که میگذاریم عقلی باشد، هم از آن طرف. یعنی میخواهم بگویم میتواند همان هم منطقی باشد. خدا تا انقدر تکلیف کرده، پس وقتی که تا انقدر تکلیف کرده، میتواند اینور هم منطقی باشد. خیلی بارش سنگین میشود این بچه بخواهد مثلاً از بچگی که خب مال اتاقه دیگر. بالاخره گردنش میآید دیگر. بچه نه، الان نیست. چون بالاخره شهید شد. الان ماجرای این نماز در صورتی که این پسر به تکلیف برسد، این همان پسر است دیگر، همان تکلیف بهش بیاید. شما فرض کن پانزده سال، پانزده سال این بچه اصلاً یادش نمیماند من باب اینکه چقدر نماز خوانده، نخوانده. بریده شده، خیلی سنگین است. بخوان آقا، بخوان هفتصد، هشتصد رکعت. پنج سال، ده سال، نمیدانی. بحث تشریح، بحث همه ابعاد را باید آدم در نظر بگیرد. حالا در سفر یا مثلاً یک اتفاقی برایش افتاده، مریض است. میخواهم قیاس کنم. گردنش چیزی نیست در آن لحظه. گردنش نیست چیزی. ولی بعداً باید چی بشود؟ بعداً که شرایطش حاصل میشود. از سفر برمیگردد یا مثلاً بیماریاش چیز میشود. باید قضایش را چیز کند. این هم میشود. مثلاً آنجا تکلیف میآید، یک مانعی دارد برای انجام دادنش. درست شد؟
بحث دیروز اصول بود که روی تخته کشیدیم. یک وقت هست اصلاً تکلیف برای اینکه بیاید، مانع دارد. مستطیع نیستی که حج بیاید. درست شد؟ یک وقت هست مستطیع هستی، بلیط گیرت نیامد بری. شلوغ بود، جمعیت ازدحام بود، نتوانستی بری. باریکلا. این شرط باید باشد که نماز به عهدهاش بیاید. وقتی بالا نیست، سلامت باشد تا سلامت باید باشد. تکلیف آمده، سلامت اگر بود، به جا میآید. این مانع انجام دادن است، نه مانع وجوب. یعنی مانع وجود، نه مانع وجوب. یک بحثی داریم وجود و وجود، مانع وجوب، واجب بشود. بسته به مباحث اصولی به شدت کارایی دارد و بحث اصول لازم.
حالا یک بحثی که این وقتی میخواهد به گردن پسر بزرگتر بیاید، پسر بزرگتر خودش نماز قضا داشته باشد، چی؟ این مانع میشود از اینکه نماز پدر بیاید؟ میگوییم نخیر. نه اینکه نماز قضا داشته باشد یا نداشته باشد. مانع نیست. ایمان سبب وجوب اینها اصطلاحات اصولی است. وقتی کسی آشنا باشد، دقیقاً میفهمد که چرا اینها دارد در میآید. چون سبب وجوبش مانع ندارد. در وجود مانع دارد، در وجوبش مانع ندارد. وجوبش، آن یک سبب دارد. مثل اینکه شما نماز قضا داری، نماز آیات هم هست. الان زلزله میشود. آره، شرمنده. الان وقت زلزله نبود. من آنقدر خودم نماز قضا دارم، دیگر حال ندارم نماز بخوانم.
اسباب متعدده. سبب اینکه پدر از دنیا رفته، باعث شده که شما نماز به عهدهات بیاید. میخواهی از جای دیگر داشته باشی یا نداشته باشی؟ خب، اینجا هم دوباره باز بحث است که ترتیب درش لازم است یا نه؟ در نمازهای پدر، اگر حالا یا در نمازهای پدر یا مجموع نمازهای خودش که به گردنش آمده، هر دو تا را شامل میشود. یعنی یعنی عبارت ایشان خیلی مختصر و مفید در حد نیمخط، ولی کلی برداشت میشود ازش که اگر بگوییم که آقا ترتیب نمازهای پدر، که خب اگر کسی قائل بود مثل علامه حلی که ترتیب در نمازها واجب است، ترتیب در نمازهای پدر هم باید باشد. یک نماز رفته بود، حالا یادم نیست چیه. حالا برای پنج سال حل شده. ولی اینجا دیگر شک ندارد، بالاخره ردیفی میخواند دیگر. دم میگیرد. پنج ساله میخواند، ده ساله. یکی مست، یکی دیگر اینکه آقا نماز پدر هم مال ده سال پیش است، من خودم یک نماز آیات دارم مال پانزده سال پیش. کدامش مقدم است؟
اینجا شهید اول در کتاب «ذکری» قائل به این است که ترتیب باید رعایت شود. هر کدام که مقدم بوده، آن را انجام دهد. ترتیب لازم. پسر بزرگتر باید حتماً خودش انجام دهد یا میتواند اجیر بگیرد؟ گاهی مسائل بدیهی است برای ما، ولی در فقه میآید. شفاف نیست انقدر. باید مطلب بالا و پایین بشود که تازه حل بشود. اینجا چقدر بحث شده سر اینکه خودش باید بخواند یا بدهد به اجیر؟ اینجا دو تا احتمال دارد. احتمال اول این است که میتواند بدهد به اجیر. چرا؟ چون اولاً که شارع خواسته که نمازهای پدر به جا آورده بشود، حالا میخواهد خودش انجام دهد، یکی دیگر انجام دهد. ثانیاً، قضای نماز نیابت برمیدارد. که مبنا این است که پیگیریاش بر عهده پسر بزرگتر افتاده. خدا این موضوعیتش این است که میخواهم تو بخوانی؟ تو موضوعیت نداری. پیگیری تو. متولی این باشی که نماز فوت نشود از پدر. «تولیه» ملاک است، نماز خواندن ملاک نیست. تو متولی باشی. اولاً که خود نماز اصلی که نماز به جا آورده بشود. ثانیاً، قضای نماز از بحثهای نیابتبردار است. نماز از چیزهایی است که نیابت برمیدارد. شما میتوانید نائب بشوید. این از ولی.
احتمال دیگر این است که این جایز نیست. این بر خود ولیّ شفاعت بعد است. این خود این آقا موضوعیت دارد که نماز را به جا بیاورید. تا وقتی که این زنده است، نایب دیگر نمیتواند بگیرد. بله، این اگر مرد، این پسر بزرگتر بزن یکی دیگر نایب بشود. نمازهای پدرش به عهدهاش بود، نخوانده بود. پولی بدهند، یکی اجیر بشود. این نظریه دوم. چون پسر بزرگ چیز نمیکردند. پسر بزرگ تأکید روی پسر بزرگ دارد. حتی دوم هم نه. یک ذره خود پسر موضوعیت دارد. یک کمی میچربد که مثلاً پسر خودش این وسط موضوعیتی دارد که بزرگ بودنش. حالا ولی به نظر اینطور میآید که پسر بزرگتر خب عاقلترینشان که وقتی بهش یک موضوع را میدهند جهت پیگیری، تقریباً مطمئنند که آقا این بالاخره بیشتر پیگیری میکند. البته معمولاً به بچههای بزرگتر کمتر اتفاق. ولایت هم از پدر به پسر بزرگتر منتقل میشود. ولایت این خانواده بعد این پدر. همه باید حرف گوش کن این پسر بزرگتر. نایب پدر است انگار. از این جهت در تکالیف هم انگار نایب پدر. خب، ولی باز از این نمیشود برداشت کرد که خود شخص او حتماً. خب، نایب است دیگر. خود پدر هم میتواند وصیت بکند بعد از مرگش کسی دیگر بخواند. مؤید باشد برای اینکه این پسر تشخیص پدر. پول من را بدهیم به فلانی بخواند. وصیت میکند فلانی پسر، پسر بزرگتر. خب، بهش تکلیف شده که نه، یعنی برگرد.
از طرفی این نماز قضا خودش به اندازه و توبه کرد و مستبصر شد و حالا آمده خلاصه میخواهد اینها را انجام دهد. از طرفی هم به گردنش نماز مثلاً ان سال پدر آمده. آن هم بد خوانده. طرف یک جورهایی میداند که اگر بخواهد نماز مثلاً پدر را بخواند، به نماز قضای خودش نمیرسد. فرض هم بگذاریم که مبنا را بر این بگذاریم که نمیتواند نیابت بدهد به کسی دیگر. اینجا حالا تا جایی که میتواند که اول که مال خودش در اولویت است. بله، اینجا باید انجام دهد. مگر اینکه قائل به آن بحث سبب بشویم در آن جهت که مال پدر مقدم بوده در جهت سببی. یعنی مال بیست سال پیش است، مال خودش مال ده سال پیش است مثلاً. ولی اگر قائل به این نشویم که عمدتاً هم به نظرم قائل نشویم، اینجا نماز خودش اولویت دارد و حالا هر چقدر که میتواند انجام دهد و این هم بحث جالبی. دیدم در استفتائات پرسیده بودند که آقا طرف پیرزن فهمیده که سی سال نمازش را غلط خوانده، باید چکار کنیم؟ بخواهد قضا بخواند، عمرش کفاف نمیدهد. تا جایی که میتواند بخواند، بقیهاش هم وصیت کند که برایش بخوانند یا بیفتد گردن پسر بزرگتر بدبخت تمام نمازهای غلط. خلاصه، این اصل اینکه تا جایی که میتواند، این خودش ملاک است. تا جایی که توانسته، بالاخره خودش را مشغول به تکلیف کرده. یعنی تکلیف را کنار نگذاشته. این خودش موضوعیت دارد. تو شاید این خودش یک بابی بشود برای اینکه حالا مشمول مغفرت خدا بشود برای اینکه کلاً بگذاری کنار لزوم مغز.
خب، شهید اول در کتاب «ذکری» قائل به این هستند که نایب نمیشود گرفت. در کتاب «دروس» در بخش صومش، قائل به این هستند که نایب میشود گرفت. حالا ثمره بحث چیست؟ اگر ما نایب گرفتن، اجیر گرفتن را جایز بدانیم، بحث عکس تبرع را هم جایز میدانیم. تبرع چیست؟ یک کسی خودش از جانب خودش علاقه دارد به این پدر. همکار شاگردش است. میگوید آقا من، آقای فلان، شما پسر بزرگتری. انقدر نماز به گردنت آمده، انقدر روزه آمده. بنده از جانب خودم یک سالش را میخوانم. اگر اجیر گرفتن را جایز بدانیم، یعنی لزوماً حتماً نباید پسر بزرگتر بخواند، تبرع را هم میتوانیم جایز بدانیم. وگرنه بحث دوم این است که این فقط بر ولیّ منتقل میشود، بر ولیّ دیگر منتقل نمیشود. پس همین که گفتم اگر پسر بود، پسر مرد، تصادف کرد، دو هفته، یک هفته، نیم ساعت بعد از اینکه باباش مرد، این دیگر ولیّ منتقل نمیشود. فقط گفتم در بحث ارث پیش میآید. پدر تصادف میکند. یعنی با هم تصادف کردند. گاهی اصلاً فهمیده نمیشود کدامش زودتر مرد. بحث ارثش مفصل است که اگر اول پدر مرده، میآید منتقل میشود اموال به این بچهها که یکیش همین پسر بوده و سهم پسره منتقل میشود به نوههایش. اگر اول پسره مرد، حالا برای کتاب ارث انشاءالله. این پسره مرده به قلب پدر میرسد. باز سهمالارث این پسر که به باباش میرسد، بقیه برادر خواهرها از پدر به بچهها مگر اینکه یکی از بچهها چی باشد؟ برگردیم به بحث اگر این پسره مرد، دیگر به ولیّ او منتقل نمیشود.
گردنش اگر باشد، شما حساب کن مثلاً طرف همین پدر نیم ساعت پیش مرده توی تصادف. این افتاده گردن این. این هم مرده. این یعنی کریمه دیگر. چون تکلیف ما لا یطاق میشود. وقت نکردم. حد و میزانش اگر مشخص نباشد چی؟ نه پدر گفته آقا من انقدر دارم، نه وصیتی شده، نه میداند، نه اطلاع داری. طرف بچه چهل سالگی به دنیا آمده، اطلاع ندارد پدرش از پانزده سالگی تا چهل سالگی چه وضعیتی داشته است. اخذ به قدر متیقن میشود. یعنی طرف خودش دیده که من یک مدت با پدرم بودم، یک سال، دو سال، ندیدم نماز بخواند. همین مقدار برام یقینی است. ما قبلش دیگر نبوده. مگر اینکه بگوید آقا من میدانم که این تا آخر هم با این وصف شناختی که من داشتم، تا آخر هم ملحق به این بوده. نه، این یک کربلا رفت. حالا به بعدش نمیدانم خواند یا نخواند، ولی همان دو سال است. افراد اگر بینه شرعی باشد، دو شاهد عادل باشند. احکام شهادت بینه.
بریم سراغ مسئله وصیت. اگر میت وصیت بکند، دیدم که مادر تنها بگوید. تو بینه بحث است که یک نفر اگر بگوید یا دو نفر، ظاهراً یک نفر هم کفایت. اگر برای خود طرف ثابت میشود، عادل اگر باشد، در صورت که. اگر میت وصیت بکند که آقا عادل است. از مالش بدهند و کسی را اجیر بکنند که نمازهایش را به جا بیاورد. اگر وصیتش نافذ باشد از جهت شرعی، وصیت نافذ چیست؟ این باید در یکسوم اموالش باشد. وگرنه در بیشتر از آن، اصلاً وصیت منعقد نمیشود. در کتاب وصیت مفصل بحث خواهیم کرد انشاءالله که این وصی و موصی. خلاصه موصاله باید وصی را مشخص بکند. حالا یک بحث و اگر وصیت مشخص نیست، تو خود وصایتش باید در یکسوم اموالش مشخص بکند که این چی باشد. در بیشتر از آن، اصلاً وصیت منعقد نمیشود. پس در یکسوم اموالش گفت آقا این پانزده میلیون پولی که من دارم، پنج میلیونش را بگذارید برای مثلاً دو سال نماز و روزه بر. پانزده میلیون دارم. از من میماند. بدهید همه را نماز و روزه. این هیچی از این پولها به نماز و روزه کسی نمیرسد. چون اصلاً وصیت منعقد نشده.
نکته مهم: اگر وصیت کند که بخشی از نمازهای قضایش را اجیر انجام دهد، یعنی بچه میداند که مادرم ده سال نماز قضا داشت. وصیت کرده پنج سالش را اجیر با این پول انجام دهد. پنج سال دیگرش میافتد به گردن ولیّ. درست شد؟ بعد خود این پسر بزرگتر این از این بعد. اگر ندانی مثلاً در مورد اینکه ندانی مثلاً چه مقدار پول مانده ازت. بله، یکسوم پول من را بدهید برای چیز. بدبخت بیاید آن موقع که وصیت سی میلیون دارم. فقط یک مسئله دیگر. امروز خیلی کم خواندیم. منظور دو تا پاراگراف، یک صفحه که نشد، نصف صفحه شد. اگر نماز انقدر زیاد است از این کسی که نماز ازش فوت شده که اصلاً نمیداند چقدر نماز ازش قضا شده، اینجا چند رکعت میشود؟ چند روز میشود؟ چند سال میشود؟ نمیتوانم حساب کنم. اینجا باید انقدر بخواند دیگر، جنسش برود به اینکه آن مقداری که به گردنش بوده را ادا کرده باشد. خیالش راحت میشود که ذمهاش فارغ شد. ذمهاش بری شد. دیگر میتوانم بگویم آقا واقعاً گردن من سبک. نمازهایی که به گردن اوست. حالا میخواهد همه نمازها از یک جنس باشند یا متعدد باشند. چندین سال نماز صبح نخوانده. خب اینها همه از یک جنس است. چندین سال نمازها را قاطی خوانده. یکیش را میخوانده، یکی نمیخوانده. میگوید همینجور بخوان تا دیگر خیالت راحت باشد که هیچی نماز نماند. دیون مسئله خیلی.
اگر نمازهایش مشتبه است بین یک تعدادی، بین پنج سال یا بین مثلاً صد تا نماز با صد و پنجاه تا نماز بر. اینجا بله، حالا اینجا یک بحث اقل و اکثر استقلالی و ارتباطی داریم در اصول که وارد بحثش نمیشویم. ثمره بحث این است که آن مقداری را که یقین میکند انجام میدهد به خاطر اینکه ذمهاش مشغول بوده. میگوید آقا مقدار اکثر را انجام میدهد و بیست بنا را مثلاً اگر بین ده تا نماز و بیست تا نماز است، بنا به بیست میگذارد که دیگر خیالش راحت بشود. این یک نظر است. نظر دیگر این است که بله جاری. یعنی بنا بر اقل بگذارد. این را برخی فقها فرمودهاند. شهید ثانی اینجا میفرمایند که «و هو ضعیف». ولی خود کلام شهید ثانی «و هو ضعیفان» شهید ثانی رضوانالله علیه، کلام یکی از آقایان خاطرم نیست. یکی از شروح خودش ضعیف است. حرف قشنگی است. بحث بقیهاش دیگر حالا بماند.
بحث خیلی مهمی داریم مخصوصاً فردا. یک بحث جدول ضرب داریم اینجا. شانزده تا قسط باید بکشیم و بحث نماز قضا. خود نماز طرف شروع بکند و نماز سابقهای به گردنش هست. عدول. بحث عدول است که اصلاً خود نماز کجاها عدول میشود کرد؟ از قضا به ادا، ادا به قضا، نافله به واجب، واجب به نافله. شانزده تا صورت میشود، چهار در چهار. عرض کنم که این شانزده تا حالت، چهار تاش باطل است که حالا جلوتر البته بهش میرسیم، دوازده تاش درست است. بله بله. بعد محل فرد حالا اگر یادش بیاید و اینها چه جور میشود. اینها دیگر انشاءالله جلسه بعد. الحمدلله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث سر این بود که اگر والدین، خصوصاً پدر، از دنیا بروند و نماز قضا داشته باشند، بر عهده ولی اوست. جواب این است که بر پسر بزرگتر میت ثابت میشود. خب، بحثهای مختلفی شد که آیا شامل «اُم» هم میشود یا نمیشود و اینها، که دیدیم لفظ «رِجال» میآید.
بحث بعدی که در این زمینه میرسیم، این است که آیا این پدر باید حتماً «حُرّ» (آزاد) باشد، یا اگر «عبد» (برده) هم باشد، قضای نمازهایش به عهده پسر بزرگتر میآید؟ اینجا دو تا نظر است. نظر قویتر، طبق نظر مرحوم شهید ثانی، این است که فرقی نمیکند؛ میخواهد «اَب» (پدر) باشند، میخواهند «حُرّ» باشند؛ در هر صورت، این به گردن پسر میآید.
خب، بحث بعدی که باز داریم این است که این پسر، این ولیّ که نماز به عهدهاش میآید، آیا کمال در او شرط است یا نه؟ کمال در تکلیف شرط است؛ باید عاقل باشد، بالغ باشد. در غیر این صورت تکلیف ندارد خودش برای نماز خودش که ندارد، برای نماز والدین هم که به گردن او بیاید، آیا باید کمال داشته باشد یا نه؟ اگر بچه شش، هفت ساله است و پسر بزرگتر است، پدر مرده؛ آیا وقتی بالغ شد، نمازها را بخواند یا بگوییم نه، این الان بچه است، تکلیفی به عهدهاش نیامده، خودش تکلیف ندارد، خودش نماز ندارد؛ میخواهد نماز کسی دیگر به گردنش بیاید؟ بعد از بلوغ هم که تا حالا نخوانده بود.
خب، اینجا پس دو تا نظریه است: یک نظریه این است که کمال شرط است، نظریه دیگر اینکه کمال شرط نیست. نظریه شهید اول در کتاب «ذکری» این است که کمال شرط است. ایشان اقرب دانستهاند که به نظر میرسد بهتر است. اینکه کمال را شرط بدانیم، دو دلیل دارد: یکی اینکه قلم تکلیف از بچه و دیوانه برداشته شده است. تکلیف ندارد، باید کامل باشد. پس یکی حدیث رفع است که میگویند «رُفِعَ الْقَلَم» که خب شیخ انصاری مفصل در «رسائل» به آن پرداخته است. یکی از احادیثی که علم اصول را بیچاره کرده است، بس که رویش صحبت شده؛ خیلی حدیث پرمغزی است که سوغاتی پیغمبر از معراج بود و بر نه قسم از امت خودشون منظور است. خلاصه تکلیفی ندارد دیوانه و بچه و فلان و اینها.
و دوم اینکه ما بعد از اینکه بچه بالغ شد، اصل برائت را داریم؛ یعنی بچه بالغ شد، میگوییم این بچه شکی در تکلیف دارد؛ آیا تکلیف دارد یا ندارد؟ شک میکنیم در تکلیف داشتن یا نداشتن. اصل، بر نداشتن تکلیف است. این پس نظریه اول.
نظریه دوم، کمال را شرط نمیداند. دیگر میگوید که یعنی بعد از اینکه بالغ شد، باید نمازها را قضا کند. دلیل اول اینکه روایت مطلقه است و شرط نکرده که وقتی پدر از دنیا رفت، بچه باید بالغ باشد یا بالغ نباشد. دلیل دوم این است که قضا در برابر «حَبْوَه» است؛ «حَبْوَه» با ح جیمی. پسر بزرگتر وقتی پدر از دنیا میرود، یک سری چیزهای اختصاصی به ارث میبرد. انشاءالله بحث سال دیگر درس حوزوی، دو سه سال بعدش به کتاب مربوط به ارث میرسیم. آنجا بحث مفصلی است درباره «حَبْوَه»، یعنی سهمالارث عمومی که به همه میرسد، به همه بچهها. ارث سه طبقه دارد. طبقه اول بچهها هستند. به این بچهها به همه سهمیه مشخصی، پسرها دو برابر دخترها میرسد؛ ولی پسر بزرگتر، «حَبْوَه» اختصاصی به او میرسد.
«حَبْوَه» چیست؟ چهار تا چیز است: یکی شمشیر پدر است، یکی انگشتر پدر (خیلی قیمتی هم ندارد سر)، یکی قرآن پدر، یکی هم لباسهای مخصوص پدر (کلاه، جوراب، پیراهن، قبا، عبا، عمامه) اینهایی که مال پدر است، میرسد به پسر. بله، حالا یک بحث دیگر هم بود که گاهی این «حَبْوَه» از کل سهمالارث بقیه هم بیشتر میشود. یعنی انگشتری که مثلاً پنج میلیون قیمت دارد، یک انگشتر از پدر است. این پسره کل سهمالارثش ۴۵۰ هزار تومان بوده. یک دانه انگشتر داری که این «حَبْوَه» است. اینجا بحث اینجاست اتفاقاً، برعکس بحث شده که این بقیه شریکند در این سهم بنده خدا موقع نماز قضا. بله آقا، مال همه است.
عرض کنم که قاعده حقوقی وجود دارد. در قاعده میگویند: «مَن لَهُ الغُنم فَلَهُ الغُرم، و مَن لَهُ الغُرم فَلَهُ الغُنم». «غُرم» از غرامت میآید، «غُنم» از غنیمت. هر که غرامت دارد، غنیمت هم دارد. هر که غنیمت دارد، غرامت هم دارد. هر که جایی دارد سود میبرد، یک چیزی هم باید متحمل بشود. هر که هر جا دارد یک چیزی متحمل میشود، باید یک سودی ببرد. این قاعده حقوقی اینجا پیادهاش میکنند. سود میبری، غنیمت داری، یک غرامتی هم باید بپردازی.
خود قرآن، مصحف، جزو چیزهای خیلی قیمتی است؛ خصوصاً به اینکه فروش آن «لا یَجوز». بحث مساجد انشاءالله خواهیم رسید. یکی از چیزهایی که جایز نیست، مصحف قرآن است. خرید و فروش ندارد. نمیشود خرید و فروش کرد. شیخ انصاری مفصل در رسائل بحث کردهاند که بگوییم ما مثلاً این سفیدیهای کاغذ دورش را مثلاً خرید و فروش میکنیم یا جلدش را خرید و فروش میکنیم. بحث مفصلی است که به خود قرآن نباشد، خرید و فروش. بر این اساس اصلاح نشود.
در هر صورت گفتند که آقا این در برابر «حَبْوَه» است. ولی خب ایرادی هم که اینجا وارد شده این است که میگوییم آقا بچه چگونه؟ اگر بچه است، «حَبْوَه» میبرد. بچه هم که هست و قضایش را بر عهده میگیرد. وارد بحث ایراداتش شویم. این تیکههای لمعه که الان داری میخوانی، از آن بحثهایی است که به شدت بعضی جاهایش را رد میکند، لیزر وار. وقتی که به بلوغ رسید، بالاخره بر گردنش است دیگر. ثابت که نشده کلاً. درست است، ثابت نمیشود که وقتی بلوغ رسید، میآید به گردن او. در اصل ماجرا، نه دیگر. تکلیف ندارد بچه شش ساله وقتی ندارد، بعداً میخواهی داشته باشد؟ الان ندارد. الان باید باشد. بالاخره آن لحظه ندارد، ولی وقتی بلوغ رسید، اصلاً کمال را شرط بدانیم، یعنی همین.
اگر کمال را شرط بدانیم، یعنی تا وقتی که بچه است، تکلیفی ندارد، گردنش نیامده نماز دیگر از پدر نیست. اگر کمال را شرط ندانیم، یعنی عاقل بودن شرط نیست، بالغ بودن شرط نیست؛ میخواهد بالغ باشد یا نباشد، نماز آمده به گردنش. فعلیتاش کی پیدا میشود؟ وقتی بالغ باشد. من میگویم اگر کمال را نداند شرط، الان محقق نشده. الان میگویند محقق شده. اگر کمال را شرط نداند، الان بر گردن بچه بالقوه هست، بالفعلاش کی میشود؟ وقتی که بالغ باشد. ولی وقتی کمال را شرط نداند. اگر کمال را شرط بداند، یعنی باید بالغ باشد. الان بالغ نیست دیگر، چیزی گردن بچه نیست. یکی اینکه بچه رفع قلم شده ازش. الان شده دیگر. اینجوری نیست که پدر بمیرد، ده سال تکلیف بیاید گردن من که الان نمیآید، ده سال دیگر میآید. اینجوری نیست که بلافاصله منتقل میشود. الان که بابا از این دنیا رفت، بالاخره صلواتین آن طرف دیگر به جا آورده یک کسی. پس اگر به گردنش آمد، الان نخواند دیگر، فوت شد دیگر. پس با این اعتبار اگر بگذارد یک سال دیگر شروع کند خواندن، پس دیگر فوت شده دیگر. به دردش بیاید گردنش است دیگر تا آخر.
اگر ملاک، اگر ملاک این باشد، ملاک ملاک خودش کلمه اجتهادی «یدور و مدار» است. حکم در مدار این میچرخد، میشود ملاک. اگر ملاک به این باشد که حتماً این نمازهایی که ازش قضا شده، باید به جا آورده بشود، کمال شرط ندانیم درش. اگر ملاک این باشد، الان اگر از بابا به این بچه منتقل شد، به پسر بزرگتر، خود پسر بزرگتر یک ثانیه بعد افتاد و مرد. به پسر به بعدش، پسر بزرگتر هم نخواند. یا همانجا در تصادف خود این یکی از بخشهای قشنگ ارث است که تصادف میکنند، اول باباش میمیرد، نیم ساعت بعد بچه میمیرد. خدای متعال از آن طرف خوانده بشود. بله، که بالاخره یک بهانهای برای رحمت، چون داریم به خدا نسبت میدهیم. چیزی که نمیدانم. شاید این باشد که خدا میخواهد بالاخره بیندازد گردن بچه که بالاخره هم آن بابا گیرش نیاید و رد بشود که قاعدتاً، یعنی دنبال یک بهانهای برای اینکه ترحم که در دایره عدل گیر نکند و بهانهای برای فضل و اینها.
و از طرفی هم یک چیز بحث عربی هم هست. آقا اگر قرار باشد که همینجوری هی نسل به نسل به ما برسد، میدانی چقدر بار ما سنگین میشود؟ همینجوری نمیشود جمعش کرد. یعنی باید هم آن چیزی که میگذاریم عقلی باشد، هم از آن طرف. یعنی میخواهم بگویم میتواند همان هم منطقی باشد. خدا تا انقدر تکلیف کرده، پس وقتی که تا انقدر تکلیف کرده، میتواند اینور هم منطقی باشد. خیلی بارش سنگین میشود این بچه بخواهد مثلاً از بچگی که خب مال اتاقه دیگر. بالاخره گردنش میآید دیگر. بچه نه، الان نیست. چون بالاخره شهید شد. الان ماجرای این نماز در صورتی که این پسر به تکلیف برسد، این همان پسر است دیگر، همان تکلیف بهش بیاید. شما فرض کن پانزده سال، پانزده سال این بچه اصلاً یادش نمیماند من باب اینکه چقدر نماز خوانده، نخوانده. بریده شده، خیلی سنگین است. بخوان آقا، بخوان هفتصد، هشتصد رکعت. پنج سال، ده سال، نمیدانی. بحث تشریح، بحث همه ابعاد را باید آدم در نظر بگیرد. حالا در سفر یا مثلاً یک اتفاقی برایش افتاده، مریض است. میخواهم قیاس کنم. گردنش چیزی نیست در آن لحظه. گردنش نیست چیزی. ولی بعداً باید چی بشود؟ بعداً که شرایطش حاصل میشود. از سفر برمیگردد یا مثلاً بیماریاش چیز میشود. باید قضایش را چیز کند. این هم میشود. مثلاً آنجا تکلیف میآید، یک مانعی دارد برای انجام دادنش. درست شد؟
بحث دیروز اصول بود که روی تخته کشیدیم. یک وقت هست اصلاً تکلیف برای اینکه بیاید، مانع دارد. مستطیع نیستی که حج بیاید. درست شد؟ یک وقت هست مستطیع هستی، بلیط گیرت نیامد بری. شلوغ بود، جمعیت ازدحام بود، نتوانستی بری. باریکلا. این شرط باید باشد که نماز به عهدهاش بیاید. وقتی بالا نیست، سلامت باشد تا سلامت باید باشد. تکلیف آمده، سلامت اگر بود، به جا میآید. این مانع انجام دادن است، نه مانع وجوب. یعنی مانع وجود، نه مانع وجوب. یک بحثی داریم وجود و وجود، مانع وجوب، واجب بشود. بسته به مباحث اصولی به شدت کارایی دارد و بحث اصول لازم.
حالا یک بحثی که این وقتی میخواهد به گردن پسر بزرگتر بیاید، پسر بزرگتر خودش نماز قضا داشته باشد، چی؟ این مانع میشود از اینکه نماز پدر بیاید؟ میگوییم نخیر. نه اینکه نماز قضا داشته باشد یا نداشته باشد. مانع نیست. ایمان سبب وجوب اینها اصطلاحات اصولی است. وقتی کسی آشنا باشد، دقیقاً میفهمد که چرا اینها دارد در میآید. چون سبب وجوبش مانع ندارد. در وجود مانع دارد، در وجوبش مانع ندارد. وجوبش، آن یک سبب دارد. مثل اینکه شما نماز قضا داری، نماز آیات هم هست. الان زلزله میشود. آره، شرمنده. الان وقت زلزله نبود. من آنقدر خودم نماز قضا دارم، دیگر حال ندارم نماز بخوانم.
اسباب متعدده. سبب اینکه پدر از دنیا رفته، باعث شده که شما نماز به عهدهات بیاید. میخواهی از جای دیگر داشته باشی یا نداشته باشی؟ خب، اینجا هم دوباره باز بحث است که ترتیب درش لازم است یا نه؟ در نمازهای پدر، اگر حالا یا در نمازهای پدر یا مجموع نمازهای خودش که به گردنش آمده، هر دو تا را شامل میشود. یعنی یعنی عبارت ایشان خیلی مختصر و مفید در حد نیمخط، ولی کلی برداشت میشود ازش که اگر بگوییم که آقا ترتیب نمازهای پدر، که خب اگر کسی قائل بود مثل علامه حلی که ترتیب در نمازها واجب است، ترتیب در نمازهای پدر هم باید باشد. یک نماز رفته بود، حالا یادم نیست چیه. حالا برای پنج سال حل شده. ولی اینجا دیگر شک ندارد، بالاخره ردیفی میخواند دیگر. دم میگیرد. پنج ساله میخواند، ده ساله. یکی مست، یکی دیگر اینکه آقا نماز پدر هم مال ده سال پیش است، من خودم یک نماز آیات دارم مال پانزده سال پیش. کدامش مقدم است؟
اینجا شهید اول در کتاب «ذکری» قائل به این است که ترتیب باید رعایت شود. هر کدام که مقدم بوده، آن را انجام دهد. ترتیب لازم. پسر بزرگتر باید حتماً خودش انجام دهد یا میتواند اجیر بگیرد؟ گاهی مسائل بدیهی است برای ما، ولی در فقه میآید. شفاف نیست انقدر. باید مطلب بالا و پایین بشود که تازه حل بشود. اینجا چقدر بحث شده سر اینکه خودش باید بخواند یا بدهد به اجیر؟ اینجا دو تا احتمال دارد. احتمال اول این است که میتواند بدهد به اجیر. چرا؟ چون اولاً که شارع خواسته که نمازهای پدر به جا آورده بشود، حالا میخواهد خودش انجام دهد، یکی دیگر انجام دهد. ثانیاً، قضای نماز نیابت برمیدارد. که مبنا این است که پیگیریاش بر عهده پسر بزرگتر افتاده. خدا این موضوعیتش این است که میخواهم تو بخوانی؟ تو موضوعیت نداری. پیگیری تو. متولی این باشی که نماز فوت نشود از پدر. «تولیه» ملاک است، نماز خواندن ملاک نیست. تو متولی باشی. اولاً که خود نماز اصلی که نماز به جا آورده بشود. ثانیاً، قضای نماز از بحثهای نیابتبردار است. نماز از چیزهایی است که نیابت برمیدارد. شما میتوانید نائب بشوید. این از ولی.
احتمال دیگر این است که این جایز نیست. این بر خود ولیّ شفاعت بعد است. این خود این آقا موضوعیت دارد که نماز را به جا بیاورید. تا وقتی که این زنده است، نایب دیگر نمیتواند بگیرد. بله، این اگر مرد، این پسر بزرگتر بزن یکی دیگر نایب بشود. نمازهای پدرش به عهدهاش بود، نخوانده بود. پولی بدهند، یکی اجیر بشود. این نظریه دوم. چون پسر بزرگ چیز نمیکردند. پسر بزرگ تأکید روی پسر بزرگ دارد. حتی دوم هم نه. یک ذره خود پسر موضوعیت دارد. یک کمی میچربد که مثلاً پسر خودش این وسط موضوعیتی دارد که بزرگ بودنش. حالا ولی به نظر اینطور میآید که پسر بزرگتر خب عاقلترینشان که وقتی بهش یک موضوع را میدهند جهت پیگیری، تقریباً مطمئنند که آقا این بالاخره بیشتر پیگیری میکند. البته معمولاً به بچههای بزرگتر کمتر اتفاق. ولایت هم از پدر به پسر بزرگتر منتقل میشود. ولایت این خانواده بعد این پدر. همه باید حرف گوش کن این پسر بزرگتر. نایب پدر است انگار. از این جهت در تکالیف هم انگار نایب پدر. خب، ولی باز از این نمیشود برداشت کرد که خود شخص او حتماً. خب، نایب است دیگر. خود پدر هم میتواند وصیت بکند بعد از مرگش کسی دیگر بخواند. مؤید باشد برای اینکه این پسر تشخیص پدر. پول من را بدهیم به فلانی بخواند. وصیت میکند فلانی پسر، پسر بزرگتر. خب، بهش تکلیف شده که نه، یعنی برگرد.
از طرفی این نماز قضا خودش به اندازه و توبه کرد و مستبصر شد و حالا آمده خلاصه میخواهد اینها را انجام دهد. از طرفی هم به گردنش نماز مثلاً ان سال پدر آمده. آن هم بد خوانده. طرف یک جورهایی میداند که اگر بخواهد نماز مثلاً پدر را بخواند، به نماز قضای خودش نمیرسد. فرض هم بگذاریم که مبنا را بر این بگذاریم که نمیتواند نیابت بدهد به کسی دیگر. اینجا حالا تا جایی که میتواند که اول که مال خودش در اولویت است. بله، اینجا باید انجام دهد. مگر اینکه قائل به آن بحث سبب بشویم در آن جهت که مال پدر مقدم بوده در جهت سببی. یعنی مال بیست سال پیش است، مال خودش مال ده سال پیش است مثلاً. ولی اگر قائل به این نشویم که عمدتاً هم به نظرم قائل نشویم، اینجا نماز خودش اولویت دارد و حالا هر چقدر که میتواند انجام دهد و این هم بحث جالبی. دیدم در استفتائات پرسیده بودند که آقا طرف پیرزن فهمیده که سی سال نمازش را غلط خوانده، باید چکار کنیم؟ بخواهد قضا بخواند، عمرش کفاف نمیدهد. تا جایی که میتواند بخواند، بقیهاش هم وصیت کند که برایش بخوانند یا بیفتد گردن پسر بزرگتر بدبخت تمام نمازهای غلط. خلاصه، این اصل اینکه تا جایی که میتواند، این خودش ملاک است. تا جایی که توانسته، بالاخره خودش را مشغول به تکلیف کرده. یعنی تکلیف را کنار نگذاشته. این خودش موضوعیت دارد. تو شاید این خودش یک بابی بشود برای اینکه حالا مشمول مغفرت خدا بشود برای اینکه کلاً بگذاری کنار لزوم مغز.
خب، شهید اول در کتاب «ذکری» قائل به این هستند که نایب نمیشود گرفت. در کتاب «دروس» در بخش صومش، قائل به این هستند که نایب میشود گرفت. حالا ثمره بحث چیست؟ اگر ما نایب گرفتن، اجیر گرفتن را جایز بدانیم، بحث عکس تبرع را هم جایز میدانیم. تبرع چیست؟ یک کسی خودش از جانب خودش علاقه دارد به این پدر. همکار شاگردش است. میگوید آقا من، آقای فلان، شما پسر بزرگتری. انقدر نماز به گردنت آمده، انقدر روزه آمده. بنده از جانب خودم یک سالش را میخوانم. اگر اجیر گرفتن را جایز بدانیم، یعنی لزوماً حتماً نباید پسر بزرگتر بخواند، تبرع را هم میتوانیم جایز بدانیم. وگرنه بحث دوم این است که این فقط بر ولیّ منتقل میشود، بر ولیّ دیگر منتقل نمیشود. پس همین که گفتم اگر پسر بود، پسر مرد، تصادف کرد، دو هفته، یک هفته، نیم ساعت بعد از اینکه باباش مرد، این دیگر ولیّ منتقل نمیشود. فقط گفتم در بحث ارث پیش میآید. پدر تصادف میکند. یعنی با هم تصادف کردند. گاهی اصلاً فهمیده نمیشود کدامش زودتر مرد. بحث ارثش مفصل است که اگر اول پدر مرده، میآید منتقل میشود اموال به این بچهها که یکیش همین پسر بوده و سهم پسره منتقل میشود به نوههایش. اگر اول پسره مرد، حالا برای کتاب ارث انشاءالله. این پسره مرده به قلب پدر میرسد. باز سهمالارث این پسر که به باباش میرسد، بقیه برادر خواهرها از پدر به بچهها مگر اینکه یکی از بچهها چی باشد؟ برگردیم به بحث اگر این پسره مرد، دیگر به ولیّ او منتقل نمیشود.
گردنش اگر باشد، شما حساب کن مثلاً طرف همین پدر نیم ساعت پیش مرده توی تصادف. این افتاده گردن این. این هم مرده. این یعنی کریمه دیگر. چون تکلیف ما لا یطاق میشود. وقت نکردم. حد و میزانش اگر مشخص نباشد چی؟ نه پدر گفته آقا من انقدر دارم، نه وصیتی شده، نه میداند، نه اطلاع داری. طرف بچه چهل سالگی به دنیا آمده، اطلاع ندارد پدرش از پانزده سالگی تا چهل سالگی چه وضعیتی داشته است. اخذ به قدر متیقن میشود. یعنی طرف خودش دیده که من یک مدت با پدرم بودم، یک سال، دو سال، ندیدم نماز بخواند. همین مقدار برام یقینی است. ما قبلش دیگر نبوده. مگر اینکه بگوید آقا من میدانم که این تا آخر هم با این وصف شناختی که من داشتم، تا آخر هم ملحق به این بوده. نه، این یک کربلا رفت. حالا به بعدش نمیدانم خواند یا نخواند، ولی همان دو سال است. افراد اگر بینه شرعی باشد، دو شاهد عادل باشند. احکام شهادت بینه.
بریم سراغ مسئله وصیت. اگر میت وصیت بکند، دیدم که مادر تنها بگوید. تو بینه بحث است که یک نفر اگر بگوید یا دو نفر، ظاهراً یک نفر هم کفایت. اگر برای خود طرف ثابت میشود، عادل اگر باشد، در صورت که. اگر میت وصیت بکند که آقا عادل است. از مالش بدهند و کسی را اجیر بکنند که نمازهایش را به جا بیاورد. اگر وصیتش نافذ باشد از جهت شرعی، وصیت نافذ چیست؟ این باید در یکسوم اموالش باشد. وگرنه در بیشتر از آن، اصلاً وصیت منعقد نمیشود. در کتاب وصیت مفصل بحث خواهیم کرد انشاءالله که این وصی و موصی. خلاصه موصاله باید وصی را مشخص بکند. حالا یک بحث و اگر وصیت مشخص نیست، تو خود وصایتش باید در یکسوم اموالش مشخص بکند که این چی باشد. در بیشتر از آن، اصلاً وصیت منعقد نمیشود. پس در یکسوم اموالش گفت آقا این پانزده میلیون پولی که من دارم، پنج میلیونش را بگذارید برای مثلاً دو سال نماز و روزه بر. پانزده میلیون دارم. از من میماند. بدهید همه را نماز و روزه. این هیچی از این پولها به نماز و روزه کسی نمیرسد. چون اصلاً وصیت منعقد نشده.
نکته مهم: اگر وصیت کند که بخشی از نمازهای قضایش را اجیر انجام دهد، یعنی بچه میداند که مادرم ده سال نماز قضا داشت. وصیت کرده پنج سالش را اجیر با این پول انجام دهد. پنج سال دیگرش میافتد به گردن ولیّ. درست شد؟ بعد خود این پسر بزرگتر این از این بعد. اگر ندانی مثلاً در مورد اینکه ندانی مثلاً چه مقدار پول مانده ازت. بله، یکسوم پول من را بدهید برای چیز. بدبخت بیاید آن موقع که وصیت سی میلیون دارم. فقط یک مسئله دیگر. امروز خیلی کم خواندیم. منظور دو تا پاراگراف، یک صفحه که نشد، نصف صفحه شد. اگر نماز انقدر زیاد است از این کسی که نماز ازش فوت شده که اصلاً نمیداند چقدر نماز ازش قضا شده، اینجا چند رکعت میشود؟ چند روز میشود؟ چند سال میشود؟ نمیتوانم حساب کنم. اینجا باید انقدر بخواند دیگر، جنسش برود به اینکه آن مقداری که به گردنش بوده را ادا کرده باشد. خیالش راحت میشود که ذمهاش فارغ شد. ذمهاش بری شد. دیگر میتوانم بگویم آقا واقعاً گردن من سبک. نمازهایی که به گردن اوست. حالا میخواهد همه نمازها از یک جنس باشند یا متعدد باشند. چندین سال نماز صبح نخوانده. خب اینها همه از یک جنس است. چندین سال نمازها را قاطی خوانده. یکیش را میخوانده، یکی نمیخوانده. میگوید همینجور بخوان تا دیگر خیالت راحت باشد که هیچی نماز نماند. دیون مسئله خیلی.
اگر نمازهایش مشتبه است بین یک تعدادی، بین پنج سال یا بین مثلاً صد تا نماز با صد و پنجاه تا نماز بر. اینجا بله، حالا اینجا یک بحث اقل و اکثر استقلالی و ارتباطی داریم در اصول که وارد بحثش نمیشویم. ثمره بحث این است که آن مقداری را که یقین میکند انجام میدهد به خاطر اینکه ذمهاش مشغول بوده. میگوید آقا مقدار اکثر را انجام میدهد و بیست بنا را مثلاً اگر بین ده تا نماز و بیست تا نماز است، بنا به بیست میگذارد که دیگر خیالش راحت بشود. این یک نظر است. نظر دیگر این است که بله جاری. یعنی بنا بر اقل بگذارد. این را برخی فقها فرمودهاند. شهید ثانی اینجا میفرمایند که «و هو ضعیف». ولی خود کلام شهید ثانی «و هو ضعیفان» شهید ثانی رضوانالله علیه، کلام یکی از آقایان خاطرم نیست. یکی از شروح خودش ضعیف است. حرف قشنگی است. بحث بقیهاش دیگر حالا بماند.
بحث خیلی مهمی داریم مخصوصاً فردا. یک بحث جدول ضرب داریم اینجا. شانزده تا قسط باید بکشیم و بحث نماز قضا. خود نماز طرف شروع بکند و نماز سابقهای به گردنش هست. عدول. بحث عدول است که اصلاً خود نماز کجاها عدول میشود کرد؟ از قضا به ادا، ادا به قضا، نافله به واجب، واجب به نافله. شانزده تا صورت میشود، چهار در چهار. عرض کنم که این شانزده تا حالت، چهار تاش باطل است که حالا جلوتر البته بهش میرسیم، دوازده تاش درست است. بله بله. بعد محل فرد حالا اگر یادش بیاید و اینها چه جور میشود. اینها دیگر انشاءالله جلسه بعد. الحمدلله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهلم
شرح لمعه
جلسه چهل و یکم
شرح لمعه
جلسه چهل و دوم
شرح لمعه
جلسه چهل و سوم
شرح لمعه
جلسه چهل و چهارم
شرح لمعه
جلسه چهل و ششم
شرح لمعه
جلسه چهل و هفتم
شرح لمعه
جلسه چهل و هشتم
شرح لمعه
جلسه چهل و نهم
شرح لمعه
جلسه پنجاهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...