متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. اول بحث، یک متنی را دیروز دیدم که به بحث ما ربط دارد. گفتم بیاورم، دوست دارم استفاده بکنم. نکته خوبی است از آیتالله شیخ جواد مروی که اخویشان تولیت آستان قدس هستند. آقای مروی شیخ جواد را احتمالاً دوستان باید بشناسند. ایشان درس خارج اول فرمودند که خیلی برایم جالب بود. ما هی اینجا میگفتیم، بعد دیروز عصر دیدم که اصلاً اینها دقیقاً حرف ما را ایشان به بهترین بیان فرمودند. ایشان میفرمایند: «با روششناسی، طلبه در شش ماه، هشت سال جلو میافتد. اگر طلبه شش ماه از وقتش را صرف منهجشناسی کند و تطبیقاتی در کنارش داشته باشد، ادعا میکنم هشت سال از نظر فقهی از دیگران جلوتر است. بنده نسبت به چند نفر از فقهای شیعه -که به اعتقاد من سلسله تحولات فکری و فقهی بودند- منهجشناسی فقهی کردم و نتایج بسیار عظیمی از این کار به دست آمده است. نسبت به دیدگاههای فقیهانی از جمله شیخ طوسی، علامۀ حلی، شهید اول، آیتالله خویی، حضرت امام خمینی، مرحوم بروجردی و شهید صدر، مدلشناسی و منهجشناسی انجام شده و مشخص گردیده که روش تفکر فقهی این اندیشمندان بر چه اساسی استوار است.»
حالا حرف در این زمینه بنده زیاد دارم. یعنی واقعاً اگر به من بگویند شما یک سال فقه درس بده، من از این یک سال ده ماهش را روششناسی میگویم و دو ماهش را از آن دو ماه هم ده روزش را تطبیق میدهم، بقیهاش را میگویم تطبیق بدهید، بیایید با هم تست بکنیم، ببینیم که درست است یا غلط. اصل ماجرا همین است. شعبه سوم بعد نماز، ده دقیقهای صحبت کردیم. خواب از سر من پریده بود، «با این حرفهایی که تو زدی منقلب شده، طلبگی نیست و علافیم و اینها، چه کار بکنیم؟ اجتهاد در نحو و فلان و اینها چه کار بکنیم؟» که گفتم صوت یکی از اساتید را گوش دادم، اشاره کرد که «در نحو اولاً معنا ندارد، ثانیاً روشش غلط است. این روشی که ما داریم در نحو پیاده میکنیم، اتلاف وقت و خسارت سنگین است. روش غالب حوزه، سه سال وقت میگذارند و با مقنی و فلان و اینها...» نکتهای که عرض کردم این بود. گفتم که اصلاً روش، یعنی روش. کتاب بخوانی، کاملش را پیدا بکنم. کامل میخوانیم. مثل اینکه بنده میخواهم «المیزان» و روش علامه را به شما بگویم. بیست جلد را درس بدهم. خوب، چند سال وقت میبرد؟ پنجاه سال لااقل وقت میبرد. بعد از پنجاه سال دیگر تو الان خودت علامهطباطبایی هستی؟ قطعاً این نیست. به عنوان کسی که «المیزان» را درس گرفتم، درس دادم، محضر آیتالله جوادی بودیم، محضر بسیاری از شاگردان علامه را درک کردیم و استفاده کردیم. تا حد ناقص خودمان دارم عرض میکنم: آقا، روش علامهطباطبایی را توی شش ماه میشود کامل به دست آورد، به شرط اینکه منضبط و درست حسابی باشد. بعد دیگر شما خودت میتوانی «المیزان» بنویسی. یعنی در امتداد «المیزان». درست شد؟
روششناسی اصلاً یک موضوع دیگری است. کلاً به کتاب ربطی ندارد که بخواهیم متن کتاب را بخوانیم. بعد اینجایش را نکنیم، سریع بخوانیم، کند بخوانیم، تند بخوانیم. ربطی به این ندارد. الان نکاتی که دیروز بنده عرض کردم، این بحث روششناسی است که آقا مثلاً اینها بحث قیاس را اصلاً بهش ضریب میدهند. مثلاً بحث تقیه را چقدر جدی میگیرند؟ سند را چقدر جدی میگیرند؟ ادله عقلی را چقدر جدی میگیرند؟ اول سراغ چه چیزی میروند؟ بعضی فقها اول از همه سراغ ارتکاز میروند؛ مثل مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت، مثل آیتالله وحید. یک روش است. بعضی اول از همه سراغ روایت میروند. اگر روایت تعارض داشته باشد، اول از همه سراغ تقیه میروند. اینها را تطبیق بدهی، کامل دستت میآید. بیست مورد، سی مورد، وقتی دیدی کامل روش را... این شهید، اجتهاد در شهید ثانی و شهید اول را دارید. اصلاً باید تو «لمعه» حاصل بشود. شما باید بعد از اتمام «لمعه»، مجتهد دوران شهید اول و شهید ثانی باشید. روش فقهی این دو بزرگوار را یاد گرفته باشید.
چند تا طلبه را بشناسیم که در قم و تهران و نجف و مشهد و اینها، بعد از خواندن «لمعه»، مسلط به منهج شهید اول و شهید ثانی باشد. روشن است؟ روی متن خودتان را علاف نکنید. هی بغل، حاشیه بنویس. من متن کتاب خودم را نگاه کنید. بنده دارم به شما میگویم. جوجه سفید ندارد کتابم. دارم میگویم خودتان را علاف نکنید توی حاشیهنویسی و بغل نوشتن. اینها. از اینها چیزی در نمیآید. هیچ. یادتان نیست. هیچ. اینها به درد شما نمیخورد. نکته را برداشت. ولی خودتان را با اینها فریب ندهید. کتاب سیاه است. یک تومنینهای (اطمینانی) آدم دارد. وقتی نگاه میکنی، این کتاب این صفحه سیاه، این صفحه سفید است، احساس میکنی نسبت به این صفحه مدیون نیستی، ولی این حقش را ادا کرده است.
این نیست. روش به دستتان بیاید. کار استاد، به قول مرحوم آقای صفایی، توی استاد و درس، کار استاد، دادن روش است. روش مطالعه، روش پژوهش، روش مراجعه، روش نقد. روشی خیلی قوی بوده. متدولوژی. توی این بحث درخواست بنده از شما این است: اگر شما این را نخواهید، مطالبه نکنید، بنده هم ماستمالی میکنم، میروم نمودار برای شما میگویم و میروم. تمام. خلاص. آنی که باید شما مطالعه روش... چرا این سؤال از کجا دارد درمیآید؟ آن را بگو. اینها که خودمان مطالعه میکنیم. شهر سیدی که کاری ندارد که. بسیار مهمی که باز برای چندینمین بار تأکید کردم.
خب، بریم سراغ درس. متن تا کجا خوانده بودیم؟ درسته؟ یک نکته در مورد فرق «نتف» و «جز» مظاهری بهش اشاره کردهاند. «جز» یعنی مو را میکند. اینجوری میگیرد میکند. «نتف» یعنی از ریشه میکند. چون مو کندنش گاهی پیاز مو هست دیگر. یعنی مو قطع میشود، ولی از ریشه در نمیآید. «نتف» حالت از ریشه کندن. حالا من جای دیگری ندیدم از کسی و خیلی هم برایم این بیان آیتالله مظاهری روشن نیست. ولی دیدم ایشان اشاره کردهاند. لذا گفتهاند: «جز» با شدت این ضربهای که وارد میکند، یعنی این انگار میگیرد میکند بدون ریشه کنده بشود، تقریباً نزدیک به... ببینید، یک موچیدن داریم، یک مو کندن داریم. توی فارسی خودمان هم شاید این باشد دیگر. «نتف» موچیدن، «جز» مو کندن. ولی خب قاعدتاً «چیدن» با «کندن»، کندن شدیدتر باشد. ولی ایشان میفرمایند که «نتف» شدیدتر است. واسه همین کفارهاش هم بیشتر. بنابر قولی که غالب کفاره است. چون آن را باید کفاره «جز» و کفاره «کفاره ظهار» میدادند. ولی این را باید کفاره یمین میدادند. کفاره یمین از باب چیزش سنگینتر است. برای اینکه آنجا کفاره ترتیبی بود، اینجا کفاره تأخیری. مرحله بعد هم دیگر ندارد. یا این یا آن. سنگینترش که آن میشود کفاره کبیره. ظهار کبیره بود، این صغیره بود. ولی کفاره یمین ده تا اطعام، سنگینتر است یا شصت؟ «جز» و کندن میگیرند. «نتف» و چیدن. «نتف» کردن «جز» قطع کردن. که اگر قیچی هم بکند، «جز» به معنای همین قیچی کردن، گرفتن...
تفاوتها را از کجا... این تو احتمالات باید دید. تو یک بخشش تو استعمالات عرب است، کلمات فقها، اصطلاحات فقها. جانم؟ «جز» گفتن چیدن. چیدن به همان معنای قیچی کردن. کندن. چیدنی که ما گفتیم همین بحث ابرو برداشتن. الان ابرو برداشتن تو فارسی میگوییم چیدن، ولی معنای دقیق عربیاش کندن است دیگر. میکند، یکییکی. «نتف» شدیدتر است. ابرو چیدن «نتف» است، بله. کوتاه کردن. که آن هم سر تبعیدی را به نظرم نمیتراشد، فقط موهایش را کوتاه میکند. حلق شاید نکنند. همین «جز» است. چون یکی از احکام «جز» را «حلق» هم بکنم، باز «جز» محسوب میشود. بحث الحاق. الحاقش را که قبول نکردند. همین اولویت همان قیچی کردن خوب است. چیدن برای قیچی کردن. از ریشه کند. پیاز مهم است دیگر. پیاز مو را داری میکنی یا نه. نه، نه. ما فقط بحثمان مصاب بود. بحث ما این بود که این الان در مصیبت... مصیبت بود. نه، نه. آن را گفتیم که ما حکمت را نمیدانیم و بحث رضایت خدا مطرح شد دیگر. همین.
باید در قیاس، تمام المانهای موجود در این، در آن موجود باشد. اگر قیاس اولویت باشد، باید شدیدتر باشد. اگر قیاس معمولی باشد، باید همهاش موجود باشد. یعنی علت تامه، مصلحت تامه، مفسده تامه اینور، بعد مصلحت تامه یا مفسده تامه اینور. آنور نتوانستیم کشف بکنیم. اولویتش توی «جز»ش هست، ولی آن قید موضوعش فقط «جز» نبود. «جز» شهر و رسم احراق، جدا. قیاس ولی قیاس اولویت که درست است. فقط شما نسبت به این بخشش قیاس دارید میکنید. درست است؟ این اولویت نسبت به یک بخش، به نسبت به جزء، الله، اولویت دارد. نسبت تمام علت قیاس اولویتی را ما بهش مراجعه میکنیم و قبول میکنیم که نسبت به تمام علت اولویت داشته. روشن است؟
نکته بعدی این است که مصنف این را فرمود: «الا قول توقف شده». همین توقف هم مناسب است. چون چرا باید توقف کرد؟ چون مستند این حکم همان روایتی است که برای قبلی آورده بودیم. همان روایت ضعیفه که این حکم از همان روایت دارد درمیآید. و خود شهید اول هم توی کتاب «دروس» فرمودند که این روایت ضعیفه است. خیلی تسلط میخواهد. چهجور مبانی شهید اول تو مشت شهید ثانی است؟ که خود او دارد یک جایی یک حرفی میزند، میگوید: «شما فلانجا این...» خود آدم گاهی تسلط به حرف خودش این شکلی ندارد که آنقدر فلانجا من این روایت را ضعیف گرفتم، قوی گرفتم، دلالت را چه گرفتم؟ خورده. انگار شهید ثانی مبانی شهید اول. این میشود آن بحثی که ما باید دنبالش باشیم. بین مسئله قبلی با این مسئله هم فرقی نیست، الا اینکه تو مسئله اول که «نتف الشعر» بود، اختلاف بود. ولی تو این مسئله اختلاف هم نیست که همین بحثهای درس خارج آیتالله مظاهری و اینها که عروه قالب کفاره شده بنابر احتیاط واجب، بحثهایی دارد. اگر دوستان بتوانند مراجعه بکنند کنار این، خیلی خوب است. یعنی معادلسازی نرمافزاری، موضوعی کردن هم عروه را، هم جواهر را، هم ریاض را. مخصوصاً ریاض، معادل لمعه است. ریاض باید خوانده بشود. ریاض نه، «ریاضالمسائل» مال سید علی طباطبایی. این کتاب، کتاب خیلی خوبی است. یا «مفاتیح» مرحوم فیض. «مفاتیحالمسائل» فکر کنم. «مفاتیح» مرحوم فیض. این دو تا خیلی عنایت داشتند. نسبت مکاسب فرمودند که اینها مال درس خارج است. نباید پایه هفت خوانده شود. کلاس درسهای موجود توی نقد این شکلی، عرض کنم خدمت شما که کنارش اگر آدم بتواند این کتاب را ببیند، مخصوصاً کتاب جدیدتر. روانی هم خب کتاب خوبی است. تو موضوعاتش. سید علی طباطبایی، بله، بله. آن روایات را خیلی کمک میکند. آدم نسبت روایات تسلط پیدا کند. درباره «نتف بعض شهر»، «کل شهر» آنجا هم داشتیم. «جز کل شهر»، «جز بعض شهر». حالا اینجا «نتف کل شهر»، «نتف بعض شهر». این هم اختلافی است. مثل همان دو تا احتمال قبلی که تو بحث «جز»، همان دو تا احتمالی که داشتیم. تو بحث «نتف» هم همان دو تا احتمال را مجدد...
«شعرها». اگر کی «نتف» بکند؟ خوب، چرا «نتف کی» دارد میگوید؟ پس «نتف شهر». اینها برمیگردد به «شهر». ای «نتف شهرها». آن مراعات خطش وجه. که خانومه خچ بکند صورتش را. «او شق الرجل ثوبه فی موت ولده». نه، «ولده» اگر «ولد» باشد، معنایش عوض میشود. مطلق اولاد را شامل میشود. «ولد» اولاد ذکور شامل «فی موت ولده»، در مرگ پسرش، «او زوجته»، در مرگ همسرش. «کفاره یمین علی قول» که مبتلای مؤخره، بنابر یک قول باید کفاره یمین بدهد که این «الا قولاً» بوده. شهید میآید مضاف میکند. «الا قولاً الا اکثر». «دروس» خود مصنف هم در «دروس» قائل به همین است. فتوا دادهاند. «ولد» پسر. الان بحث پایینش میآید. اولاد پسر دختر. خب در «دروس» فتوا دادهاند به کفاره «جز». اصلاً با «جز» و یقین هم فتوا دادهاند بدون هیچ احتمال. «به من غیر نقل خلاف». حتی نگفتهاند تو این مسئله اختلاف هم هست. «و کذالک علامه فی کثیر من کتبه». علامهحلی هم در بسیاری از کتبش غالب چی شدهاند؟ کفاره «نتف» و خط و «شق» صوت و نسبته هنا الی القول یشعر به توقفه فیه. اینی که اینجا مصنف نسبت داده، این مصنف برگردان یا وجوب برگردان نسبت دادن وجوب یا نسبت دادن مصنف، اینی که وجوب را اینجا به قولی نسبت داده یا مصنف اینجا پای قول را کشیده وسط، مشعر به این است. این کلمه «مشعر» هدیه. اشعار داریم، یک دلالت داریم. اشعار مرتبه دونه دلالت است. میگویند که وصف مشعر به علیت است. گفتن که این طلبه بیادب را اخراج کنید. اخراج کنم، علت بیادب بودن. درست شد؟ به ظهور نمیرسد. علت ضمنی. نه، آن ضمنی که آن زمینی که توی زمینه فارسی خودمان ماهی دارد، شاید یکم به التزامی نزدیکتر. «به توقفه فیه». به اینکه مصنف در این مسئله، در وجوب متوقف شده. مشعر به این است. نه «دال» بینه. فتوا داده. اینجا که «قول» گفته، یکم بوی این را میدهد که انگار اینها روششناسیها اشاره بکنم از کلمه فقیه چهشکلی باید استفاده کرد. فقیه چهشکلی حرف میزند. فقیه به شدت منضبط است. به شدت حرفهایش حسابشده است. کلمات فقها را با دقت باید خواند. «مکاسب شیخ» مثلاً میفرمایند که فلانی گفته اشهر بر این است. اشهر یعنی قول مشهوری هم هست. چون اشهر الکی نمیگویند. از هر بر این است. پس آنچه که یک ظاهر نسبت به خلاف هست، اقوی بر این است. قوتی در مورد خلافش هست. همه اینها حسابکتاب است. یعنی همه کلمات، چون در مقام تهدید است. اصول چه خواندهاید؟ اصول چه خواندهاید؟ خیلی شما اصول اولیه را نخواندهاید. بعضیها کلاً اصول نخواندهاند. اصول مظفر کیان، یادم رفت. تصرف این چهارتا بوده عزیزان. تهدید وقتی که در در تهدید باشد. تهدید با ه ج. وقتی یک قیدی در مقام تهدید باشد، مفهوم دارد. فقیه کلاً در مقام تهدید حرف میزند. همه حرفهایش، کلماتش مفهوم دارد. فقیهی که در مقام بیان است، یکوقت از عالم دارد یک گپی با یکی میزند، ندارد. مفهوم ندارد. حکمی میگوید، دارد. مسئلهای را میگوید، این همهاش در مقام بیان است. کلمه به کلمه مفهوم دارد. یعنی آن نه، این مفهوم دارد. بانک وصف میگویند مفهوم ندارد. یا لقب را میگویند قطعاً مفهوم ندارد. اینجا لقب هم اگر میآورد، چون در مقام حکم و بیان است، همین نماز مفهوم دارد. چون او در مقام تهدید است. مفهوم مخالف. یک کسیری داریم یا اینی که اصلاً خود کلمه «علی قولاً» را آورده، یعنی کلام خودش را یککمی دچار تزلزل کرده. خودش توقف دارد تو کلمات. چون فقیه با وسواس حرف میزند، باید با وسواس هم...
یکی از تیکهها و متلکهای سنگینی که صاحب حدائق به شیخ طوسی میاندازد، دردم میآید وقتی این را میبینم. دعوای طلبگی زیاد است. گاهی به فحشکاری هم میرسد. همدیگر را میزنند. نابود. تعابیر بسیار سنگین. ادب و احترام و علاقه را دارد. «بعضم الله تحصیل له ساغر الطلبه». چه میدانم. آقای وحید که از اینها خیلی چی... عوام از خواص و خواص از... فقیه نائینی و فلان و اینها. بعد صاحب حدائق میگوید که شیخ طوسی چون خیلی مشغول نوشتن بوده، ایشان بیمبالات بوده تو نوشت. این متلکی که صاحب حدائق در مورد شیخ طوسی میگوید، واقعاً اینطور نیست. یعنی اصلاً از قوت شیخ این است که هم زیاد نوشته، هم دقیق نوشته. یعنی همه دقت و پرنویسیاش لحاظ کرده. ولی این مسئله هست. یعنی فقیه با وسواس مینویسد. حرف فقیه هم باید با وسواس...
ما تو ادبی که تو آیتالله جوادی آملی دیدیم، شاید بشود گفت توی خیلیها ندیدیم. تعصب دینیشان بوده که اینجور میگفتند. خیلی وقتها حالا اسم طرف را دقیق نمیآوردند که کسی نفهمد. آشنایی ندارم با ایشان، ولی آیتالله جوادی به برخی حالا آیتالله مصباح که ایشان که باز ایشان نسبت به آیتالله جوادی احترامی که میگذاشتند و ادبی که داشتند حیرتانگیز بود. ایشان هم مودب بودند، ولی ادبیات «هو المناسب»، مودب به یک ادبیات دیگری بود. «و هو المناسب». یعنی همین توقف «لعن» مستند، «مستنده الروایه». چون مستند حکم روایتی است «التی دلت علی الحکم سابق». همان روایتی که حکم سابق داشتیم ازش برداشت میکردیم که ضعیف بود. کجای عبارت خالد بن صدی را گفتند؟ این بابا اصلاً کلاً روایت نداشته. ضعیف بودن روایت را گفتند. یک روایت کلاً بیشتر از آن نیامده. کلاً هم تضعیف شده. کتاب تهذیب. آن هم فلان روایت معروف. با اینکه کلاً هم آن تیکه روایت «علی امراته او ولدون علی ولده». این تیکه را ازش حکم فهمیدهاند. «و المصنف اعترف به ضعفها فی الدروس». خود مصنف هم اعتراف کرده به اینکه این روایت و «لیس بین المسئلتین فرق از حیث مدرک». فرق بین این دو تا مسئله نیست. کدام مسئله؟ یکی مسئله «جز»، یکی مسئله «نتف شهر و خدشه وجه و شقه». «الا تحقق الخلاف». فقها تو اولی اختلاف دارند. اختلاف هم ندارند. آنجا اصلاً بحث روایتش که به کنار. تو خود «جز» بحث اختلافی است. اصلاً بحث مدرکش را کار نداریم. خود «جز» بین فقها اختلافی است. این که اصلاً دیگر حتی اختلافی هم نیست. کفاره، عدم کفاره. کفاره مطلقاً درست شد. که دارد یا ندارد. کفاره تأخیری باشد یا ترتیبی باشد هم اختلافی است. جفتش بالاخره اختلافی است. اختلاف ماهی دارند. اینجا اصلاً هیچ اختلافی ندارد. اختلاف ندارند که واجب نیست. الان تو بله، اکثر اعتبار، بله دیگر. چون اختلاف تو جفتش نسبت به اصل مسئله که اختلافی است. آنجا اختلاف سر این است که اصلاً در نوع کفاره است. اینجا اختلاف در نوع کفاره نیست. «و الکلام فی نتف بعض شهر کما سبق». اما زمانی که بعضی شهر را نتف بکند. همان بحثی که قبلاً دو وجهی که در «جز بعض» داشتیم. اینجا خب یک بحث خیلی قشنگ اینجا دارد. نکات فقهی خیلی شیرین و خوب که باید بهش توجه داشت. در مورد کلمه «ولد» و «زوجه». این دو تا کلمهای که شهید اول به کار بردند. این دو تا کلمه چیست؟ «ولد» چیست؟ «زوجه» چیست؟ مفهومشناسی. موضوعشناسی. اصلاً اصل موضوعشناسی است. موضوع بشناسیم. کدام موضوع؟ موضوعی که علت حکم است. خواندید دیگر تو حلقه هم اولاً هم ثانیاً. اگر موضوع نباشد، حکمی نیست. حکم میخواهد معلول واقع بشود برای علتی. آن علت اول باید بشناسیم. اصلاً «زوجه» یعنی کی؟ «ولد» یعنی کی؟ تو این کتاب «غنا»، آقا حکم بحثی ندارد. تقریباً در مورد حکم غنا بحث آنچنانی ندارد. کل این کتاب خورده صفحهای که کتاب خیلی خوبی است. حتماً مطالعه بکنید. حالا بعد از انشاءالله مطالعه بکنید تو این کتاب. کل بحث سر موضوعشناسی است. همه دعوای حضرت آقا سر موضوع است. نه سر اینکه بگی آقا یک موسیقی هست، یک جاهایی مستثنا واقع شده. مستثنیات غنا. غنا نیست. نه اینکه غنا هست و مستثنا شده. غنا در قرآن غنا نیست، مگر اینکه بشود به نحو لهو و موزل غنا به این معنا که موضوعش فرق میکند. همه را حرام. آنها میگویند که غناست و حلال است. تو موضوع تطبیقی در مصداق بعدیش که میگویند مؤسسه موضوعشناسی فلاحزاده. اینها که تو قم راه انداختهاند، من با ایشان صحبت میکردم. گفت که ما اصلاً به این رسیدیم که آقا مردم حکم موضوعی که ما میگوییم را نمیفهمند. همین تابلوهای حد ترخص که زدهاند، مردم میگوید از جایی که دیوار تمام شد. مردم از کجاست؟ میزان یک معیار، یک پارامتری دارد. باید بیاید تطبیق بدهد. اعلام بکند. ماهی فلسدار. به طرف بگوییم آقا خودت برو پیدا کن بفهم. خیلی موضوعات این شکلی است. یعنی باید برای عموم شفاف کرد و اتفاقاً ورود در این حوزه هم مثل بحث الکل صنعتی و فلان و اینها که خیلی از فقها وارد شدهاند تو این موضوع، یک ورودی از فقیه میخواهد تو موضوعشناسی بد. نه موضوعشناسی قبل. تو موضوعی که حالا میشود مصداق خارجی عمل متعلق حکم. درست شد؟ تو آن هم باید در مورد...
و یک «ولد صلبی» داریم. سلبی. یک «ولد ولد» داریم. «ولد چموشم» که تو شعر داری «یاباش ابوش». آقای منتظری این را برای چیز خوانده بود. ناطق میگوید: «من پیشانی گرفتم، فشار میداد.» آقای حکیم. جای حکیم با یک سپاهی از عراق آمده بودند. آیتالله حکیمی، منتظر قائم مقامی، بعد مملکت چه بشود و اننَزَله. حالا اینها فرقی نمیکند. چه پسر باشند، چه دختر. پسری. درست شد؟ خود دختر هم که باز بحث سرش نیست. دختر خودش. دختر بیواسط. ولی دخترِ دختر این محل بحث است که «ولد» محسوب بشود یا نه. ولی دختر پسر. یکی درباره دخترِ دختر اینجا اینکه در حکم قول اول در حکم فرزند پسری نباشد. فرزند پسری چه دختر باشد چه پسر باشد. «ولد». فرزند دختری اگر پسر باشد، «ولد». یک پسر داریم، یک دختر. پسر، دختر دارد. پسرِ دختر، پسر دارد. دخترِ دختر، دخترِ پسر، «ولد». پسرِ پسر، «ولد». پسرِ دختر، «ولد». دخترِ دختر، اختلافی. اختلافی. قول دو تا قول. قول اول این است که در حکم فرزند پسری نباشد. شهید ثانی میفرمایند: «یجود القول». در حکم فرزند پسری باشد این در مورد و پس این «ولد ولد» بچههای اینها. باز بین اینها پسرِ دختر، پسرش «ولد». دخترِ پسر، «ولد». دخترِ دخترش باز دیگر از «ولد» خارج میشود. هر وقت به دخترِ دختر، خارج میشود. دخترِ دختر. حالا سؤال چه ربطی به اینجا داشت؟ اگر مردی در مرگ دخترِ دخترش «شقه صبح» کند، بنابر قولی که قائل به کفاره بود که قول اکثر بود، باید کفاره بدهد یا نه؟ کفاره ندارد. پسرِ دخترِ پسرِ دخترِ پسر، چون پسرِ دختر «ولد» محسوب میشود. خود دخترِ پسر «ولد» میشود. «ولد الولد». وقتی تو آنجا کفاره دارد. دخترِ دختر خیلی دورتر استش. قیاس اولویت. یعنی شدت شدتش. وقتی انقدر تعلق دارد، اصلاً این نوهاش را، نتیجهاش را بیشتر از بچهاش دوست دارد. کوچک. آدم سنش که بالا میرود، عواطف بچه کوچک است. بعد ممکن است مرگ فجیعی کرده باشد. احتمال یاس. ابوحنیفه پسرِ دختر را پسرِ دختر «ولد» محسوب نمیشود. پسرِ دخترِ دختر که «ولد» است. پسرِ دختر هم میشود «ولد الولد». ولی دخترِ دختر دیگر «ولد الولد» نمیدانم. موش پدر پسر شجاع، دختر برای دوست دارم که دوست من. دوست تو. همین سه بار تکرار کنید شما. «ولد ولد ولد» کی شد؟ دخترِ پسر. او دخترِ نوهِ دخترِ دختر. خوب، دخترِ دخترِ دختر برای دخترِ دختر مباشر فقط «ولد» است. دخترِ دخترِ دخترِ پسر عنوان «ولد الولد» باید صدق بکند. گفتند اگر دو تا دختر شد، یادم نیست. بعد از دخترِ دخترِ پسر. آن دختر میشود پسر. اونی که محرم میشود، آن از باب اینکه میشود مدخوله اَبر محسوب میشود به پسر محرم محرم مرده. از اینور هم این میشود عرض کنم که در واقع زوجِ زوجِ قرصِ شوهرِ مادرِ جمش ربیعهش. در واقع این بچه میشود ربیبه او. حالا این بحث طول میکشد اگر بخواهیم وارد بشویم. و حالا باید دید که نسل ربیبه را ملحق به خود ربیبه میدانیم یا نمیدانیم؟ اگر میدانیم به چه فرمولی؟ همین فرمول «ولد الولد» است یا نه؟ جانم؟ شهید ثانی قبول نکردند که دخترِ دختر «ولد» باشد. دختر بچه آدم نباشد. نوه دختری. دختر. بحث در واقع از باب اینکه تعلق به او داری که اینها همه حفده محسوب. سعید مرتضوی اشتباه نکنم میگویند که ارثبری بالاخره از طریق پسر منتقل میشود. این بحث ارزشگذاری حقیقی که نیست. اگر اینجوری باشد که کلاً تو بحث ارث مشکلات این شکلی پیش میآید که سهم پسر جاهلی است. اینکه پول به خود شخصیت او که داده نمیشود که. یک تراز بندی کردیم برای مفهوم حقوقی. آن مفهوم حقوقی دارد این بار را میکشد، نه آن آدم حقیقی. ما نسب را میخواهیم ادامه بدهیم. یک سری احکام میخواهیم ترتیب بدهیم. مفاهیم حقوقی که رتبهبندی کردیم. درجهبندی کردیم بر اساس «ولد» و «ولد ولد». این «ولد ولد» با این چارچوب. تا پسر و بچههای پسر و هر وقت که پای پسری در میان است، هست. ولی اگر دخترِ دختر شد دیگر از این چارچوب بیرون. نمیشود جمعش کرد. اجما. این مسئله.
بریم سراغ «زوجه». «زوج» کیست؟ نکاح. من یادم نیست این بحث آنجا مطرح شده باشد. وقتی محرمیت و اینها نیست. اینجا تو کفارات یک بحثی اشاره شده که خیلی جاها به درد میخورد. استخراج بشود. تفکیک بشود. «زوجه»، «زوجه اولئون به» که میشود چی؟ موقت. یکی دیگر هم «زوجه» است. «المطلقه رجعیه». زنی که طلاق رجعی داشته. حالا بحث طلاقش مفصل. چیست طلاق بائن؟ چیست؟ تا تمام نشدن عده که میتواند برگردد، این «زوجه» برای او محسوب میشود. پس اول طلاق رجعی داده و هنوزم توی عدهاش است. این هم «زوجه» محسوب میشود. اگر تو مرگ این هم «شقه صبح» بکند. طلاقش داده. با لگد بیرونش کرده. الان از زندگیاش انداخته بیرون. نه از خانه. این که طلاق رجعی داده. طلاق دادن، گریبان پاره کنه، کفاره دارد.
یک بحث خیلی خوب داریم در مورد عمه کنیز. همه حکم زوج دارد یا ندارد؟ حکم زوجه را ندارد. حکم زوجه را ندارد. ولو سوریه باشد. میگویم سوریه یا ام ولد. سوریه چیست آقا جان؟ سوریه در مقابل خادم است. خانه کار کند. سوریه را نمیگیرم تو خانه کار کند. بله. این را برای مجامعت میگیرند. طرف رفته بود زن سیاه گرفته بود. تسری. کنیزی که برای مجامعت گرفته بشود، میشود تسری. جهت بهرهوری جنسی. یکم امه ولد. این هم بحث مهمی است. ام ولد از مولا بچهدار شده. بله، بله. از مولا بچهدار. سوریه بگیرند و اینها. استیلاد ام ولد یا استیلاد رد بشویم. کنیزی که من دیگر میگویم خودتان حالا بعد کلاس بنویسید. همان کنیز گرفتن برای بچهآوردن. که این کنیزی که از مالکش باردار میشود، یعنی بابای بچهاش صاحب همین مادر این کنیز است. خودش در ملک مرد است. بچهاش، بچه مرد است. حالا این بچه دیگر برده نیست. ام ولد وقتی که مالکش مرد به واسطه بچهاش از کنیزی درمیآید. چطور ارث بچهاش آناً ما میرود در ملکیت بچه و آزاد میشود. یا همه ارث میشود یا بخشی از آن میشود. یا به وسیله بچه آزاد میشود. حالا به هر نحوی. خلاصه بعد از اینکه مالک مرد، این دیگر از کنیزی درمیآید. میشود ام ولد. در مایملک بچه میخواهد محسوب بشود دیگر. ارث است. یک آن. یک آن میآید. چون اصلاً کسی مالکیتش نمیشود. کسی مالک عمودین تعبیر مالک عمودینش نمیشود. اینجا میگویند عمودک. خب این میشود یک آن. میگویند آن ما میآید در ملکیتش آزاد میشود. برای اینکه آزاد بشود تو ملکیت بچه. و صلیالله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم. اول بحث، یک متنی را دیروز دیدم که به بحث ما ربط دارد. گفتم بیاورم، دوست دارم استفاده بکنم. نکته خوبی است از آیتالله شیخ جواد مروی که اخویشان تولیت آستان قدس هستند. آقای مروی شیخ جواد را احتمالاً دوستان باید بشناسند. ایشان درس خارج اول فرمودند که خیلی برایم جالب بود. ما هی اینجا میگفتیم، بعد دیروز عصر دیدم که اصلاً اینها دقیقاً حرف ما را ایشان به بهترین بیان فرمودند. ایشان میفرمایند: «با روششناسی، طلبه در شش ماه، هشت سال جلو میافتد. اگر طلبه شش ماه از وقتش را صرف منهجشناسی کند و تطبیقاتی در کنارش داشته باشد، ادعا میکنم هشت سال از نظر فقهی از دیگران جلوتر است. بنده نسبت به چند نفر از فقهای شیعه -که به اعتقاد من سلسله تحولات فکری و فقهی بودند- منهجشناسی فقهی کردم و نتایج بسیار عظیمی از این کار به دست آمده است. نسبت به دیدگاههای فقیهانی از جمله شیخ طوسی، علامۀ حلی، شهید اول، آیتالله خویی، حضرت امام خمینی، مرحوم بروجردی و شهید صدر، مدلشناسی و منهجشناسی انجام شده و مشخص گردیده که روش تفکر فقهی این اندیشمندان بر چه اساسی استوار است.»
حالا حرف در این زمینه بنده زیاد دارم. یعنی واقعاً اگر به من بگویند شما یک سال فقه درس بده، من از این یک سال ده ماهش را روششناسی میگویم و دو ماهش را از آن دو ماه هم ده روزش را تطبیق میدهم، بقیهاش را میگویم تطبیق بدهید، بیایید با هم تست بکنیم، ببینیم که درست است یا غلط. اصل ماجرا همین است. شعبه سوم بعد نماز، ده دقیقهای صحبت کردیم. خواب از سر من پریده بود، «با این حرفهایی که تو زدی منقلب شده، طلبگی نیست و علافیم و اینها، چه کار بکنیم؟ اجتهاد در نحو و فلان و اینها چه کار بکنیم؟» که گفتم صوت یکی از اساتید را گوش دادم، اشاره کرد که «در نحو اولاً معنا ندارد، ثانیاً روشش غلط است. این روشی که ما داریم در نحو پیاده میکنیم، اتلاف وقت و خسارت سنگین است. روش غالب حوزه، سه سال وقت میگذارند و با مقنی و فلان و اینها...» نکتهای که عرض کردم این بود. گفتم که اصلاً روش، یعنی روش. کتاب بخوانی، کاملش را پیدا بکنم. کامل میخوانیم. مثل اینکه بنده میخواهم «المیزان» و روش علامه را به شما بگویم. بیست جلد را درس بدهم. خوب، چند سال وقت میبرد؟ پنجاه سال لااقل وقت میبرد. بعد از پنجاه سال دیگر تو الان خودت علامهطباطبایی هستی؟ قطعاً این نیست. به عنوان کسی که «المیزان» را درس گرفتم، درس دادم، محضر آیتالله جوادی بودیم، محضر بسیاری از شاگردان علامه را درک کردیم و استفاده کردیم. تا حد ناقص خودمان دارم عرض میکنم: آقا، روش علامهطباطبایی را توی شش ماه میشود کامل به دست آورد، به شرط اینکه منضبط و درست حسابی باشد. بعد دیگر شما خودت میتوانی «المیزان» بنویسی. یعنی در امتداد «المیزان». درست شد؟
روششناسی اصلاً یک موضوع دیگری است. کلاً به کتاب ربطی ندارد که بخواهیم متن کتاب را بخوانیم. بعد اینجایش را نکنیم، سریع بخوانیم، کند بخوانیم، تند بخوانیم. ربطی به این ندارد. الان نکاتی که دیروز بنده عرض کردم، این بحث روششناسی است که آقا مثلاً اینها بحث قیاس را اصلاً بهش ضریب میدهند. مثلاً بحث تقیه را چقدر جدی میگیرند؟ سند را چقدر جدی میگیرند؟ ادله عقلی را چقدر جدی میگیرند؟ اول سراغ چه چیزی میروند؟ بعضی فقها اول از همه سراغ ارتکاز میروند؛ مثل مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت، مثل آیتالله وحید. یک روش است. بعضی اول از همه سراغ روایت میروند. اگر روایت تعارض داشته باشد، اول از همه سراغ تقیه میروند. اینها را تطبیق بدهی، کامل دستت میآید. بیست مورد، سی مورد، وقتی دیدی کامل روش را... این شهید، اجتهاد در شهید ثانی و شهید اول را دارید. اصلاً باید تو «لمعه» حاصل بشود. شما باید بعد از اتمام «لمعه»، مجتهد دوران شهید اول و شهید ثانی باشید. روش فقهی این دو بزرگوار را یاد گرفته باشید.
چند تا طلبه را بشناسیم که در قم و تهران و نجف و مشهد و اینها، بعد از خواندن «لمعه»، مسلط به منهج شهید اول و شهید ثانی باشد. روشن است؟ روی متن خودتان را علاف نکنید. هی بغل، حاشیه بنویس. من متن کتاب خودم را نگاه کنید. بنده دارم به شما میگویم. جوجه سفید ندارد کتابم. دارم میگویم خودتان را علاف نکنید توی حاشیهنویسی و بغل نوشتن. اینها. از اینها چیزی در نمیآید. هیچ. یادتان نیست. هیچ. اینها به درد شما نمیخورد. نکته را برداشت. ولی خودتان را با اینها فریب ندهید. کتاب سیاه است. یک تومنینهای (اطمینانی) آدم دارد. وقتی نگاه میکنی، این کتاب این صفحه سیاه، این صفحه سفید است، احساس میکنی نسبت به این صفحه مدیون نیستی، ولی این حقش را ادا کرده است.
این نیست. روش به دستتان بیاید. کار استاد، به قول مرحوم آقای صفایی، توی استاد و درس، کار استاد، دادن روش است. روش مطالعه، روش پژوهش، روش مراجعه، روش نقد. روشی خیلی قوی بوده. متدولوژی. توی این بحث درخواست بنده از شما این است: اگر شما این را نخواهید، مطالبه نکنید، بنده هم ماستمالی میکنم، میروم نمودار برای شما میگویم و میروم. تمام. خلاص. آنی که باید شما مطالعه روش... چرا این سؤال از کجا دارد درمیآید؟ آن را بگو. اینها که خودمان مطالعه میکنیم. شهر سیدی که کاری ندارد که. بسیار مهمی که باز برای چندینمین بار تأکید کردم.
خب، بریم سراغ درس. متن تا کجا خوانده بودیم؟ درسته؟ یک نکته در مورد فرق «نتف» و «جز» مظاهری بهش اشاره کردهاند. «جز» یعنی مو را میکند. اینجوری میگیرد میکند. «نتف» یعنی از ریشه میکند. چون مو کندنش گاهی پیاز مو هست دیگر. یعنی مو قطع میشود، ولی از ریشه در نمیآید. «نتف» حالت از ریشه کندن. حالا من جای دیگری ندیدم از کسی و خیلی هم برایم این بیان آیتالله مظاهری روشن نیست. ولی دیدم ایشان اشاره کردهاند. لذا گفتهاند: «جز» با شدت این ضربهای که وارد میکند، یعنی این انگار میگیرد میکند بدون ریشه کنده بشود، تقریباً نزدیک به... ببینید، یک موچیدن داریم، یک مو کندن داریم. توی فارسی خودمان هم شاید این باشد دیگر. «نتف» موچیدن، «جز» مو کندن. ولی خب قاعدتاً «چیدن» با «کندن»، کندن شدیدتر باشد. ولی ایشان میفرمایند که «نتف» شدیدتر است. واسه همین کفارهاش هم بیشتر. بنابر قولی که غالب کفاره است. چون آن را باید کفاره «جز» و کفاره «کفاره ظهار» میدادند. ولی این را باید کفاره یمین میدادند. کفاره یمین از باب چیزش سنگینتر است. برای اینکه آنجا کفاره ترتیبی بود، اینجا کفاره تأخیری. مرحله بعد هم دیگر ندارد. یا این یا آن. سنگینترش که آن میشود کفاره کبیره. ظهار کبیره بود، این صغیره بود. ولی کفاره یمین ده تا اطعام، سنگینتر است یا شصت؟ «جز» و کندن میگیرند. «نتف» و چیدن. «نتف» کردن «جز» قطع کردن. که اگر قیچی هم بکند، «جز» به معنای همین قیچی کردن، گرفتن...
تفاوتها را از کجا... این تو احتمالات باید دید. تو یک بخشش تو استعمالات عرب است، کلمات فقها، اصطلاحات فقها. جانم؟ «جز» گفتن چیدن. چیدن به همان معنای قیچی کردن. کندن. چیدنی که ما گفتیم همین بحث ابرو برداشتن. الان ابرو برداشتن تو فارسی میگوییم چیدن، ولی معنای دقیق عربیاش کندن است دیگر. میکند، یکییکی. «نتف» شدیدتر است. ابرو چیدن «نتف» است، بله. کوتاه کردن. که آن هم سر تبعیدی را به نظرم نمیتراشد، فقط موهایش را کوتاه میکند. حلق شاید نکنند. همین «جز» است. چون یکی از احکام «جز» را «حلق» هم بکنم، باز «جز» محسوب میشود. بحث الحاق. الحاقش را که قبول نکردند. همین اولویت همان قیچی کردن خوب است. چیدن برای قیچی کردن. از ریشه کند. پیاز مهم است دیگر. پیاز مو را داری میکنی یا نه. نه، نه. ما فقط بحثمان مصاب بود. بحث ما این بود که این الان در مصیبت... مصیبت بود. نه، نه. آن را گفتیم که ما حکمت را نمیدانیم و بحث رضایت خدا مطرح شد دیگر. همین.
باید در قیاس، تمام المانهای موجود در این، در آن موجود باشد. اگر قیاس اولویت باشد، باید شدیدتر باشد. اگر قیاس معمولی باشد، باید همهاش موجود باشد. یعنی علت تامه، مصلحت تامه، مفسده تامه اینور، بعد مصلحت تامه یا مفسده تامه اینور. آنور نتوانستیم کشف بکنیم. اولویتش توی «جز»ش هست، ولی آن قید موضوعش فقط «جز» نبود. «جز» شهر و رسم احراق، جدا. قیاس ولی قیاس اولویت که درست است. فقط شما نسبت به این بخشش قیاس دارید میکنید. درست است؟ این اولویت نسبت به یک بخش، به نسبت به جزء، الله، اولویت دارد. نسبت تمام علت قیاس اولویتی را ما بهش مراجعه میکنیم و قبول میکنیم که نسبت به تمام علت اولویت داشته. روشن است؟
نکته بعدی این است که مصنف این را فرمود: «الا قول توقف شده». همین توقف هم مناسب است. چون چرا باید توقف کرد؟ چون مستند این حکم همان روایتی است که برای قبلی آورده بودیم. همان روایت ضعیفه که این حکم از همان روایت دارد درمیآید. و خود شهید اول هم توی کتاب «دروس» فرمودند که این روایت ضعیفه است. خیلی تسلط میخواهد. چهجور مبانی شهید اول تو مشت شهید ثانی است؟ که خود او دارد یک جایی یک حرفی میزند، میگوید: «شما فلانجا این...» خود آدم گاهی تسلط به حرف خودش این شکلی ندارد که آنقدر فلانجا من این روایت را ضعیف گرفتم، قوی گرفتم، دلالت را چه گرفتم؟ خورده. انگار شهید ثانی مبانی شهید اول. این میشود آن بحثی که ما باید دنبالش باشیم. بین مسئله قبلی با این مسئله هم فرقی نیست، الا اینکه تو مسئله اول که «نتف الشعر» بود، اختلاف بود. ولی تو این مسئله اختلاف هم نیست که همین بحثهای درس خارج آیتالله مظاهری و اینها که عروه قالب کفاره شده بنابر احتیاط واجب، بحثهایی دارد. اگر دوستان بتوانند مراجعه بکنند کنار این، خیلی خوب است. یعنی معادلسازی نرمافزاری، موضوعی کردن هم عروه را، هم جواهر را، هم ریاض را. مخصوصاً ریاض، معادل لمعه است. ریاض باید خوانده بشود. ریاض نه، «ریاضالمسائل» مال سید علی طباطبایی. این کتاب، کتاب خیلی خوبی است. یا «مفاتیح» مرحوم فیض. «مفاتیحالمسائل» فکر کنم. «مفاتیح» مرحوم فیض. این دو تا خیلی عنایت داشتند. نسبت مکاسب فرمودند که اینها مال درس خارج است. نباید پایه هفت خوانده شود. کلاس درسهای موجود توی نقد این شکلی، عرض کنم خدمت شما که کنارش اگر آدم بتواند این کتاب را ببیند، مخصوصاً کتاب جدیدتر. روانی هم خب کتاب خوبی است. تو موضوعاتش. سید علی طباطبایی، بله، بله. آن روایات را خیلی کمک میکند. آدم نسبت روایات تسلط پیدا کند. درباره «نتف بعض شهر»، «کل شهر» آنجا هم داشتیم. «جز کل شهر»، «جز بعض شهر». حالا اینجا «نتف کل شهر»، «نتف بعض شهر». این هم اختلافی است. مثل همان دو تا احتمال قبلی که تو بحث «جز»، همان دو تا احتمالی که داشتیم. تو بحث «نتف» هم همان دو تا احتمال را مجدد...
«شعرها». اگر کی «نتف» بکند؟ خوب، چرا «نتف کی» دارد میگوید؟ پس «نتف شهر». اینها برمیگردد به «شهر». ای «نتف شهرها». آن مراعات خطش وجه. که خانومه خچ بکند صورتش را. «او شق الرجل ثوبه فی موت ولده». نه، «ولده» اگر «ولد» باشد، معنایش عوض میشود. مطلق اولاد را شامل میشود. «ولد» اولاد ذکور شامل «فی موت ولده»، در مرگ پسرش، «او زوجته»، در مرگ همسرش. «کفاره یمین علی قول» که مبتلای مؤخره، بنابر یک قول باید کفاره یمین بدهد که این «الا قولاً» بوده. شهید میآید مضاف میکند. «الا قولاً الا اکثر». «دروس» خود مصنف هم در «دروس» قائل به همین است. فتوا دادهاند. «ولد» پسر. الان بحث پایینش میآید. اولاد پسر دختر. خب در «دروس» فتوا دادهاند به کفاره «جز». اصلاً با «جز» و یقین هم فتوا دادهاند بدون هیچ احتمال. «به من غیر نقل خلاف». حتی نگفتهاند تو این مسئله اختلاف هم هست. «و کذالک علامه فی کثیر من کتبه». علامهحلی هم در بسیاری از کتبش غالب چی شدهاند؟ کفاره «نتف» و خط و «شق» صوت و نسبته هنا الی القول یشعر به توقفه فیه. اینی که اینجا مصنف نسبت داده، این مصنف برگردان یا وجوب برگردان نسبت دادن وجوب یا نسبت دادن مصنف، اینی که وجوب را اینجا به قولی نسبت داده یا مصنف اینجا پای قول را کشیده وسط، مشعر به این است. این کلمه «مشعر» هدیه. اشعار داریم، یک دلالت داریم. اشعار مرتبه دونه دلالت است. میگویند که وصف مشعر به علیت است. گفتن که این طلبه بیادب را اخراج کنید. اخراج کنم، علت بیادب بودن. درست شد؟ به ظهور نمیرسد. علت ضمنی. نه، آن ضمنی که آن زمینی که توی زمینه فارسی خودمان ماهی دارد، شاید یکم به التزامی نزدیکتر. «به توقفه فیه». به اینکه مصنف در این مسئله، در وجوب متوقف شده. مشعر به این است. نه «دال» بینه. فتوا داده. اینجا که «قول» گفته، یکم بوی این را میدهد که انگار اینها روششناسیها اشاره بکنم از کلمه فقیه چهشکلی باید استفاده کرد. فقیه چهشکلی حرف میزند. فقیه به شدت منضبط است. به شدت حرفهایش حسابشده است. کلمات فقها را با دقت باید خواند. «مکاسب شیخ» مثلاً میفرمایند که فلانی گفته اشهر بر این است. اشهر یعنی قول مشهوری هم هست. چون اشهر الکی نمیگویند. از هر بر این است. پس آنچه که یک ظاهر نسبت به خلاف هست، اقوی بر این است. قوتی در مورد خلافش هست. همه اینها حسابکتاب است. یعنی همه کلمات، چون در مقام تهدید است. اصول چه خواندهاید؟ اصول چه خواندهاید؟ خیلی شما اصول اولیه را نخواندهاید. بعضیها کلاً اصول نخواندهاند. اصول مظفر کیان، یادم رفت. تصرف این چهارتا بوده عزیزان. تهدید وقتی که در در تهدید باشد. تهدید با ه ج. وقتی یک قیدی در مقام تهدید باشد، مفهوم دارد. فقیه کلاً در مقام تهدید حرف میزند. همه حرفهایش، کلماتش مفهوم دارد. فقیهی که در مقام بیان است، یکوقت از عالم دارد یک گپی با یکی میزند، ندارد. مفهوم ندارد. حکمی میگوید، دارد. مسئلهای را میگوید، این همهاش در مقام بیان است. کلمه به کلمه مفهوم دارد. یعنی آن نه، این مفهوم دارد. بانک وصف میگویند مفهوم ندارد. یا لقب را میگویند قطعاً مفهوم ندارد. اینجا لقب هم اگر میآورد، چون در مقام حکم و بیان است، همین نماز مفهوم دارد. چون او در مقام تهدید است. مفهوم مخالف. یک کسیری داریم یا اینی که اصلاً خود کلمه «علی قولاً» را آورده، یعنی کلام خودش را یککمی دچار تزلزل کرده. خودش توقف دارد تو کلمات. چون فقیه با وسواس حرف میزند، باید با وسواس هم...
یکی از تیکهها و متلکهای سنگینی که صاحب حدائق به شیخ طوسی میاندازد، دردم میآید وقتی این را میبینم. دعوای طلبگی زیاد است. گاهی به فحشکاری هم میرسد. همدیگر را میزنند. نابود. تعابیر بسیار سنگین. ادب و احترام و علاقه را دارد. «بعضم الله تحصیل له ساغر الطلبه». چه میدانم. آقای وحید که از اینها خیلی چی... عوام از خواص و خواص از... فقیه نائینی و فلان و اینها. بعد صاحب حدائق میگوید که شیخ طوسی چون خیلی مشغول نوشتن بوده، ایشان بیمبالات بوده تو نوشت. این متلکی که صاحب حدائق در مورد شیخ طوسی میگوید، واقعاً اینطور نیست. یعنی اصلاً از قوت شیخ این است که هم زیاد نوشته، هم دقیق نوشته. یعنی همه دقت و پرنویسیاش لحاظ کرده. ولی این مسئله هست. یعنی فقیه با وسواس مینویسد. حرف فقیه هم باید با وسواس...
ما تو ادبی که تو آیتالله جوادی آملی دیدیم، شاید بشود گفت توی خیلیها ندیدیم. تعصب دینیشان بوده که اینجور میگفتند. خیلی وقتها حالا اسم طرف را دقیق نمیآوردند که کسی نفهمد. آشنایی ندارم با ایشان، ولی آیتالله جوادی به برخی حالا آیتالله مصباح که ایشان که باز ایشان نسبت به آیتالله جوادی احترامی که میگذاشتند و ادبی که داشتند حیرتانگیز بود. ایشان هم مودب بودند، ولی ادبیات «هو المناسب»، مودب به یک ادبیات دیگری بود. «و هو المناسب». یعنی همین توقف «لعن» مستند، «مستنده الروایه». چون مستند حکم روایتی است «التی دلت علی الحکم سابق». همان روایتی که حکم سابق داشتیم ازش برداشت میکردیم که ضعیف بود. کجای عبارت خالد بن صدی را گفتند؟ این بابا اصلاً کلاً روایت نداشته. ضعیف بودن روایت را گفتند. یک روایت کلاً بیشتر از آن نیامده. کلاً هم تضعیف شده. کتاب تهذیب. آن هم فلان روایت معروف. با اینکه کلاً هم آن تیکه روایت «علی امراته او ولدون علی ولده». این تیکه را ازش حکم فهمیدهاند. «و المصنف اعترف به ضعفها فی الدروس». خود مصنف هم اعتراف کرده به اینکه این روایت و «لیس بین المسئلتین فرق از حیث مدرک». فرق بین این دو تا مسئله نیست. کدام مسئله؟ یکی مسئله «جز»، یکی مسئله «نتف شهر و خدشه وجه و شقه». «الا تحقق الخلاف». فقها تو اولی اختلاف دارند. اختلاف هم ندارند. آنجا اصلاً بحث روایتش که به کنار. تو خود «جز» بحث اختلافی است. اصلاً بحث مدرکش را کار نداریم. خود «جز» بین فقها اختلافی است. این که اصلاً دیگر حتی اختلافی هم نیست. کفاره، عدم کفاره. کفاره مطلقاً درست شد. که دارد یا ندارد. کفاره تأخیری باشد یا ترتیبی باشد هم اختلافی است. جفتش بالاخره اختلافی است. اختلاف ماهی دارند. اینجا اصلاً هیچ اختلافی ندارد. اختلاف ندارند که واجب نیست. الان تو بله، اکثر اعتبار، بله دیگر. چون اختلاف تو جفتش نسبت به اصل مسئله که اختلافی است. آنجا اختلاف سر این است که اصلاً در نوع کفاره است. اینجا اختلاف در نوع کفاره نیست. «و الکلام فی نتف بعض شهر کما سبق». اما زمانی که بعضی شهر را نتف بکند. همان بحثی که قبلاً دو وجهی که در «جز بعض» داشتیم. اینجا خب یک بحث خیلی قشنگ اینجا دارد. نکات فقهی خیلی شیرین و خوب که باید بهش توجه داشت. در مورد کلمه «ولد» و «زوجه». این دو تا کلمهای که شهید اول به کار بردند. این دو تا کلمه چیست؟ «ولد» چیست؟ «زوجه» چیست؟ مفهومشناسی. موضوعشناسی. اصلاً اصل موضوعشناسی است. موضوع بشناسیم. کدام موضوع؟ موضوعی که علت حکم است. خواندید دیگر تو حلقه هم اولاً هم ثانیاً. اگر موضوع نباشد، حکمی نیست. حکم میخواهد معلول واقع بشود برای علتی. آن علت اول باید بشناسیم. اصلاً «زوجه» یعنی کی؟ «ولد» یعنی کی؟ تو این کتاب «غنا»، آقا حکم بحثی ندارد. تقریباً در مورد حکم غنا بحث آنچنانی ندارد. کل این کتاب خورده صفحهای که کتاب خیلی خوبی است. حتماً مطالعه بکنید. حالا بعد از انشاءالله مطالعه بکنید تو این کتاب. کل بحث سر موضوعشناسی است. همه دعوای حضرت آقا سر موضوع است. نه سر اینکه بگی آقا یک موسیقی هست، یک جاهایی مستثنا واقع شده. مستثنیات غنا. غنا نیست. نه اینکه غنا هست و مستثنا شده. غنا در قرآن غنا نیست، مگر اینکه بشود به نحو لهو و موزل غنا به این معنا که موضوعش فرق میکند. همه را حرام. آنها میگویند که غناست و حلال است. تو موضوع تطبیقی در مصداق بعدیش که میگویند مؤسسه موضوعشناسی فلاحزاده. اینها که تو قم راه انداختهاند، من با ایشان صحبت میکردم. گفت که ما اصلاً به این رسیدیم که آقا مردم حکم موضوعی که ما میگوییم را نمیفهمند. همین تابلوهای حد ترخص که زدهاند، مردم میگوید از جایی که دیوار تمام شد. مردم از کجاست؟ میزان یک معیار، یک پارامتری دارد. باید بیاید تطبیق بدهد. اعلام بکند. ماهی فلسدار. به طرف بگوییم آقا خودت برو پیدا کن بفهم. خیلی موضوعات این شکلی است. یعنی باید برای عموم شفاف کرد و اتفاقاً ورود در این حوزه هم مثل بحث الکل صنعتی و فلان و اینها که خیلی از فقها وارد شدهاند تو این موضوع، یک ورودی از فقیه میخواهد تو موضوعشناسی بد. نه موضوعشناسی قبل. تو موضوعی که حالا میشود مصداق خارجی عمل متعلق حکم. درست شد؟ تو آن هم باید در مورد...
و یک «ولد صلبی» داریم. سلبی. یک «ولد ولد» داریم. «ولد چموشم» که تو شعر داری «یاباش ابوش». آقای منتظری این را برای چیز خوانده بود. ناطق میگوید: «من پیشانی گرفتم، فشار میداد.» آقای حکیم. جای حکیم با یک سپاهی از عراق آمده بودند. آیتالله حکیمی، منتظر قائم مقامی، بعد مملکت چه بشود و اننَزَله. حالا اینها فرقی نمیکند. چه پسر باشند، چه دختر. پسری. درست شد؟ خود دختر هم که باز بحث سرش نیست. دختر خودش. دختر بیواسط. ولی دخترِ دختر این محل بحث است که «ولد» محسوب بشود یا نه. ولی دختر پسر. یکی درباره دخترِ دختر اینجا اینکه در حکم قول اول در حکم فرزند پسری نباشد. فرزند پسری چه دختر باشد چه پسر باشد. «ولد». فرزند دختری اگر پسر باشد، «ولد». یک پسر داریم، یک دختر. پسر، دختر دارد. پسرِ دختر، پسر دارد. دخترِ دختر، دخترِ پسر، «ولد». پسرِ پسر، «ولد». پسرِ دختر، «ولد». دخترِ دختر، اختلافی. اختلافی. قول دو تا قول. قول اول این است که در حکم فرزند پسری نباشد. شهید ثانی میفرمایند: «یجود القول». در حکم فرزند پسری باشد این در مورد و پس این «ولد ولد» بچههای اینها. باز بین اینها پسرِ دختر، پسرش «ولد». دخترِ پسر، «ولد». دخترِ دخترش باز دیگر از «ولد» خارج میشود. هر وقت به دخترِ دختر، خارج میشود. دخترِ دختر. حالا سؤال چه ربطی به اینجا داشت؟ اگر مردی در مرگ دخترِ دخترش «شقه صبح» کند، بنابر قولی که قائل به کفاره بود که قول اکثر بود، باید کفاره بدهد یا نه؟ کفاره ندارد. پسرِ دخترِ پسرِ دخترِ پسر، چون پسرِ دختر «ولد» محسوب میشود. خود دخترِ پسر «ولد» میشود. «ولد الولد». وقتی تو آنجا کفاره دارد. دخترِ دختر خیلی دورتر استش. قیاس اولویت. یعنی شدت شدتش. وقتی انقدر تعلق دارد، اصلاً این نوهاش را، نتیجهاش را بیشتر از بچهاش دوست دارد. کوچک. آدم سنش که بالا میرود، عواطف بچه کوچک است. بعد ممکن است مرگ فجیعی کرده باشد. احتمال یاس. ابوحنیفه پسرِ دختر را پسرِ دختر «ولد» محسوب نمیشود. پسرِ دخترِ دختر که «ولد» است. پسرِ دختر هم میشود «ولد الولد». ولی دخترِ دختر دیگر «ولد الولد» نمیدانم. موش پدر پسر شجاع، دختر برای دوست دارم که دوست من. دوست تو. همین سه بار تکرار کنید شما. «ولد ولد ولد» کی شد؟ دخترِ پسر. او دخترِ نوهِ دخترِ دختر. خوب، دخترِ دخترِ دختر برای دخترِ دختر مباشر فقط «ولد» است. دخترِ دخترِ دخترِ پسر عنوان «ولد الولد» باید صدق بکند. گفتند اگر دو تا دختر شد، یادم نیست. بعد از دخترِ دخترِ پسر. آن دختر میشود پسر. اونی که محرم میشود، آن از باب اینکه میشود مدخوله اَبر محسوب میشود به پسر محرم محرم مرده. از اینور هم این میشود عرض کنم که در واقع زوجِ زوجِ قرصِ شوهرِ مادرِ جمش ربیعهش. در واقع این بچه میشود ربیبه او. حالا این بحث طول میکشد اگر بخواهیم وارد بشویم. و حالا باید دید که نسل ربیبه را ملحق به خود ربیبه میدانیم یا نمیدانیم؟ اگر میدانیم به چه فرمولی؟ همین فرمول «ولد الولد» است یا نه؟ جانم؟ شهید ثانی قبول نکردند که دخترِ دختر «ولد» باشد. دختر بچه آدم نباشد. نوه دختری. دختر. بحث در واقع از باب اینکه تعلق به او داری که اینها همه حفده محسوب. سعید مرتضوی اشتباه نکنم میگویند که ارثبری بالاخره از طریق پسر منتقل میشود. این بحث ارزشگذاری حقیقی که نیست. اگر اینجوری باشد که کلاً تو بحث ارث مشکلات این شکلی پیش میآید که سهم پسر جاهلی است. اینکه پول به خود شخصیت او که داده نمیشود که. یک تراز بندی کردیم برای مفهوم حقوقی. آن مفهوم حقوقی دارد این بار را میکشد، نه آن آدم حقیقی. ما نسب را میخواهیم ادامه بدهیم. یک سری احکام میخواهیم ترتیب بدهیم. مفاهیم حقوقی که رتبهبندی کردیم. درجهبندی کردیم بر اساس «ولد» و «ولد ولد». این «ولد ولد» با این چارچوب. تا پسر و بچههای پسر و هر وقت که پای پسری در میان است، هست. ولی اگر دخترِ دختر شد دیگر از این چارچوب بیرون. نمیشود جمعش کرد. اجما. این مسئله.
بریم سراغ «زوجه». «زوج» کیست؟ نکاح. من یادم نیست این بحث آنجا مطرح شده باشد. وقتی محرمیت و اینها نیست. اینجا تو کفارات یک بحثی اشاره شده که خیلی جاها به درد میخورد. استخراج بشود. تفکیک بشود. «زوجه»، «زوجه اولئون به» که میشود چی؟ موقت. یکی دیگر هم «زوجه» است. «المطلقه رجعیه». زنی که طلاق رجعی داشته. حالا بحث طلاقش مفصل. چیست طلاق بائن؟ چیست؟ تا تمام نشدن عده که میتواند برگردد، این «زوجه» برای او محسوب میشود. پس اول طلاق رجعی داده و هنوزم توی عدهاش است. این هم «زوجه» محسوب میشود. اگر تو مرگ این هم «شقه صبح» بکند. طلاقش داده. با لگد بیرونش کرده. الان از زندگیاش انداخته بیرون. نه از خانه. این که طلاق رجعی داده. طلاق دادن، گریبان پاره کنه، کفاره دارد.
یک بحث خیلی خوب داریم در مورد عمه کنیز. همه حکم زوج دارد یا ندارد؟ حکم زوجه را ندارد. حکم زوجه را ندارد. ولو سوریه باشد. میگویم سوریه یا ام ولد. سوریه چیست آقا جان؟ سوریه در مقابل خادم است. خانه کار کند. سوریه را نمیگیرم تو خانه کار کند. بله. این را برای مجامعت میگیرند. طرف رفته بود زن سیاه گرفته بود. تسری. کنیزی که برای مجامعت گرفته بشود، میشود تسری. جهت بهرهوری جنسی. یکم امه ولد. این هم بحث مهمی است. ام ولد از مولا بچهدار شده. بله، بله. از مولا بچهدار. سوریه بگیرند و اینها. استیلاد ام ولد یا استیلاد رد بشویم. کنیزی که من دیگر میگویم خودتان حالا بعد کلاس بنویسید. همان کنیز گرفتن برای بچهآوردن. که این کنیزی که از مالکش باردار میشود، یعنی بابای بچهاش صاحب همین مادر این کنیز است. خودش در ملک مرد است. بچهاش، بچه مرد است. حالا این بچه دیگر برده نیست. ام ولد وقتی که مالکش مرد به واسطه بچهاش از کنیزی درمیآید. چطور ارث بچهاش آناً ما میرود در ملکیت بچه و آزاد میشود. یا همه ارث میشود یا بخشی از آن میشود. یا به وسیله بچه آزاد میشود. حالا به هر نحوی. خلاصه بعد از اینکه مالک مرد، این دیگر از کنیزی درمیآید. میشود ام ولد. در مایملک بچه میخواهد محسوب بشود دیگر. ارث است. یک آن. یک آن میآید. چون اصلاً کسی مالکیتش نمیشود. کسی مالک عمودین تعبیر مالک عمودینش نمیشود. اینجا میگویند عمودک. خب این میشود یک آن. میگویند آن ما میآید در ملکیتش آزاد میشود. برای اینکه آزاد بشود تو ملکیت بچه. و صلیالله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...