شرح لمعه

جلسه دهم

شرح لمعه . 1398/07/07
00:40:32
4

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

بحث بعدی که یکی از کفّاره‌های اختلافی است، بحث «ضرب عبد» است؛ یعنی مولا، عبدش را بزند. اگر مولا، عبدش را بیش از حد بزند، این «بیش از حد» معنایش چیست؟ یا معنایش این است که او گناهی کرده که مستحق حدّ است (یعنی حدّ اصطلاحی) یا معنای لغوی دارد. البته در کتاب اشاره به آن نمی‌شود، ولی از اطلاقش فهمیده می‌شود.

اگر معنای اصطلاحی باشد، یعنی: «بابا! گناهی کرده که مستحق حدّ شرعی است.» مثلاً زنا کرده است. اگر عبد زنا بکند، می‌دانی که اینجا مولا می‌تواند حدود را بر او اجرا کند و اصلاً کاری به حاکم شرع ندارد. حدّ عبد همین‌جا نصف حدّ حُرّ است. اگر حُرّ صد ضربه شلاق می‌خورد، این «بابا» (عبد) زنا کرده، مولا می‌گیرد، پنجاه و یک ضربه شلاق می‌زند (یعنی بیش از حدّ). اینجا گفته‌اند که مستحب است او را آزاد کند؛ بابت کفّاره اینکه یک دانه اضافه زده است. این می‌شود «بیش از حدّ اصطلاحی».

اگر حدّ لغوی باشد، یعنی: «کار بدی کرده، لیاقت داشته پس‌گردنی بخورد، حدّ شرعی نباشد، تعزیر و تأدیب و این‌ها همه را شامل شود.» مثلاً چکمه خواباندن در شکمش، این «بیش از این، بیش از حدّ است.» این هم باید مستحب است که او را آزاد کند. عرفاً تأدیب محسوب شود. مثلاً امام سجاد (علیه‌السلام) تازیانه زدند، نه تعذیب کردند، با این تفاوت که برده، مملوک است؛ بچه، مملوک نیست. بحث دیه‌اش این‌ها باز مطرح است که اگر ضربه بزند که سرخ شود و سیاه شود، دیه دارد یا ندارد؟ در همان تأدیبش کاری کرده که فوق حدّ است. حتی شما فرض کنید برای اینکه مثلاً کاری که کرده، تنبیهش مثلاً می‌توانسته به این باشد که حیاط جارو بزند، شما وادارش کردی که مثلاً چه می‌دانم، آب حوض را هم عوض کند. بر فرض می‌گویم، سخت‌گیری کردی. دانش‌آموزی درس نخوانده، بهش می‌گویند: «آقا، این ۲۰ صفحه را خلاصه نویسی کن.» خلاصه نویسی کن! «فوق حدّ.» پس این یه گناه و جنایتی انجام داده، حدّی بهش بار شده، بیش از آن حدّ می‌زنند.

یه حالت: «این دوستمون کجا رفت؟ رفت در خانه طرف را زد. می‌خواست خبر مرگ باباش را به بچه بگوید.» مثلاً «اینجا خانه اصغر قلی‌زاده است؟» گفت: «بله، شما پسرشی؟» گفت: «بله.» گفت: «بابات کجاست؟» گفت: «سر کار.» گفت: «کی می‌آید؟» «بنشین تا بیاید. خداحافظ.»

عبد بودن بدون اینکه کاری انجام داده باشد که سبب حدّ شود. عبد را بدون این بزند. این هم می‌شود فرض دوم که مطلقاً می‌شود. چهار تا قول اینجا در مورد کفّاره وجود دارد:

قول اول این است که مستحب است عبد را آزاد کند. نظر اکثر فقها به این است. وقت کم است.

قول دوم این است که واجب است عبد را آزاد کند. روشن است، عندالاکثر مستحب است که آزاد کنیم. قول دوم که نظر برخی است، واجب است آزاد کند.

قول سوم، قول شهید در دروس. ایشان دچار تردید شده، نه وجوب گفته، نه استحباب. فقط اختلاف فقها را نقل کرده است.

قول چهارم هم: بیش از حدّ بزند، یعنی بیش از حدّ حُرّ. نه پنجاه و یک ضربه شلاق، صد و یک ضربه شلاق. اگر زنا کرده، صد و یک زد، بیش از حدّ حُرّ، چون زده است، حالا مستحب است که آزادش کنیم. کفّاره اینجا واجب ننوشته، ولی بله.

قول چهارم پس این شد. اینجا اولاً که اگر مقدار زدن به حدّ برسد، یقیناً کفّاره دارد و ثانیاً وقتی حدّ به طور مطلق گفته می‌شود، حدّ حُرّ به ذهن تبادر می‌کند و نکته بعد اینکه اگر عبدی توسط مولا به شهادت برسد (بکشد)، اینجا کفّاره‌اش مثل کفّاره قتل غیر عبد است. اگر آنجا قتل عمد انجام داد، کفّاره چی بود؟ کفّاره جمع خصاله، بله. بله. اگر قتل خطا بود چی؟ جمع بین تخییری و قصاص. قتل عمد باشد، قصاص. فقط در قصاصش، این چون نصف آن محسوب می‌شود، خودش را نمی‌کشند، اندازه نصف یا آن یکی نصف دیه بدهد که این‌ها اعدامش کنند. دو تا دست که معادل دیه کامل انجام بدهیم. اگر یک عبد بکشد، نصف دیه شما را بدهد و اعدامتان کنند یا شما نصف دیه بدهید، مصالحه کنید. عبد و حُرّ در برابر حُرّ؟ بله. ای جان، مشغول مطالعه بشوید.

و نکته بعدی در مورد ایلاء، قسم خوردن بر ترک نزدیکی با زن برای همیشه در مدت معین. هیچ‌وقت. ایلاء: قسم می‌خورد که «آقا! من دیگر با تو آن کار را نمی‌کنم.» حالا یا برای یک ماه، یک سال، یک عمر، هرچقدر. ایلاء. متن لمعه را بخوانم. در بحث ایلاء، خیلی مرد باشد، دیگر نر باشد، حق مذاکره. قسم خوردن است. در روایت امام رضا (علیه‌السلام) دارد که: «من آلیت علی نفسی»؛ اگر کسی شیعه‌ای از شیعیان ما را اذیت کند. در آن پیام به عبدالعظیم حسنی. اگر لپ‌تاپ دارید، پیدا کنید. آن دیگر ایلاء به این معنا نیست، معنای قسم است. «قسم خوردم که من بین خودم و خدا او را لعن بکنم، اگر کسی شیعه ما را آزار کند.» «آذا مؤمن، ایذا بکن یکی از مؤمنین و شیعیان را.» «من ایلاء کردم که او را لعنت کنم.» پیدا کردید؟

ولی این ایلاء فقهی و اصطلاحی ما، ایلاءی است که طرف قسم می‌خورد بر ترک وطی زوجه، و حالا یا به نحو... بعد، زوجه دائماً باید باشد، زوجه منقطعه. یا به نحو ابدی یا مطلقاً یا بیش از چهار ماه. برای اینکه اضرار وارد بکند و وقتی ایلاء محقق بشود، زوج دیگر نمی‌تواند قطع بکند. یعنی حرام می‌شود. زوجه می‌تواند مرافعه‌اش را ببرد پیش حاکم. حاکم چهار ماه به مرد فرصت می‌دهد. مجبورش می‌کند بعد از چهار ماه به اینکه یا کفّاره بدهد، زورکی، یا طلاق بدهد. بله، بله، بله، بله، بله. نه اشکال ندارد. پس این هم کفّاره ایلاء. کفّاره یمین است. گفتیم کفّاره یمین، کفّاره‌اش چیست؟ صغیر است یا کبیره؟ چرا؟ چون یک یمین خاصی است.

و کفّاره ضرب العبد فوق الحدّ: «اگر برده‌ای را بیش از حدی بزنند، الذی وجب علیه حدّی که بهش واجب بوده، به سبب ما فعله من الذنب، به سبب آنچه از گناه انجام داده، او مطلقاً، یا مطلقاً یعنی کار موجب حدّ انجام نداده، زدنش بیش از حدّ متعارف بوده، عجب علیه بر اتّق مستحبّاً.» کفّاره این عبد به نحو مستحب است، عندالاکثر که نظر اکثر این شد. قول اول.

قول دوم: «وقیل وجوباً» انجام بده.

قول سوم: «و تردد المصنف فی الدروس»، مصنف در دروس مردد شده. «مقتصراً علی نقل الخلاف»، ایشان فقط اکتفا کرده به اینکه اختلاف را نقل کرده، هیچی دیگر.

قول چهارم: «و قیل المعتبر تجاوز حدّ الحر»، اونی که شرط این است که از مقدار حدّ حُرّ بگذرد، «لأن المتَیَقَّن»؛ چون متیقن و متبادر، حدّ همان حدّ حُرّ است، نه حدّ عبد عندالاطلاق. وقتی مطلق بیاید، حدّ مطلق بیاید، حدّ بدون قید بیاید، اونی که ازش می‌فهمیم، حدّ کیست؟ حدّ حُرّ.

«ولو قتله»؛ کی؟ کی را؟ مولا عبد را. «فکفارته، کفارته مثل غیر عبد است.» کفّاره مولا بیا بگویید کفّاره بابت غیر عبد است. مثل غیر عبد است که گفتیم اگر خطا باشد، تخییری؛ اگر عمد باشد، کفّاره جمع. خصاله و کفّاره الایلاء، کفّاره الیمین، که این جمع بین مخیره و مرتبه بود. لعنه یمین خاص. چون یک اسم آیت‌الله... نه، نه، این زیارت است. یکی به شهادت رسید، آره جرش دادن. عکس یه کسی از اولیا منو، اگر از خطا، از خطا ولی عصبانی بکند یکی از اولیای منو در دنیا به اشد عذاب مجازات بشود، در آخرت هم از ... «باشه، من قسم خوردم نفرینش کنم. آلیت و دعوت. قسم خوردم که نفرین مؤمن...»

بحث بعدی، آقا، بحث کفّارات تمام شد. نحوه پرداخت کفّاره چه شکلی باید باشد؟ که بحث خیلی خوب و قشنگی هم حالا بنده ترتیبی را الان کار داریم. در کفّاره ترتیبی، ای جان. اول... بعد اگر عاجز بود، چی می‌شد؟ شصت روز روزه. اگر عاجز بود، اطعام ستین مسکین. حالا این تعریفش که حالا عبد چیست؟ کیست؟ چه عبدی را باید آزاد کرد؟ شرایطش؟ «شفا کم الله» (بیماری). پنج تا شرط دارد عبدش، برای اینکه آزاد شود. عاجز بودن ازش به چه معناست؟ خیلی بحث‌های قشنگی دارد. خیلی نکات خوبی دارد. که برسد. بحث سر عبد است. ولی نکاتی است که همه‌جای فقه کاربرد دارد. کلاً پاورقی، آن بالایش یک خط داریم. چقدر داریم؟ سریع‌تر بگویم چون نکات خیلی خوبی اسلام تعریف. اینجا باید بیاید و نکات خیلی... ما می‌رسیم به بحث اینکه در کفّاره چی باید بدهیم؟ مرتبه. مرتبه و عکسش به چیست؟ که در کفّاره مرتب فقط جای عتق واجب می‌شود که به دسترسی اگر دسترسی به عبد داری. دسترسی به عبد یعنی چی؟ یا به این است که من الان خودم مالک برده هستم، دارم که آزاد می‌کند. یا اینکه وسیله تملکش برای من فراهم است. آن‌قدر پول دارم. در بیرون در بازار هم عبد هست. قحطی عبد نشده. بعد مثلاً چی نشده؟ احتکار مثلاً عبد الرحمن ریخته‌اند توی بازار. عبد الان بیرون هست. من هم پول دارم. راحت می‌روم می‌خرم. برای من خرید عبد و عتق عبد واجب است به عنوان کفّاره. حالا بله دیگر.

حالا اینجا یک سری نکات دارد در مورد اینکه من قدرت خرید داشته باشم. پس یک‌وقت خودم دارم، یک‌وقت قدرت خرید دارم. قدرت خریدش خیلی نکته خوبی است. وقتی سرلک از دوستان عزیز ماست، می‌شناسیدشان دیگر. روحانیون. ایشان تماس گرفت، گفت که: «من برنامه تلویزیون دارم در مورد شأن. برنامه‌ها را این‌ها مشورت می‌گیرند.» گفت که: «در مورد شأن می‌خواهم صحبت بکنم، چی بگویم؟» بعد جالب است که ما یک باب خاص فقهی هم نداریم در مورد شأن. شأن که مثلاً آقا این بحث اشرافی‌گری این‌ها بود توی مناظره‌ای داشت. بعد توی اشرافیت یعنی: «آقا! بیش از شأن باشد، می‌شود اشرافی‌گری دیگر.» این شأن چیست؟ اینجا بحث شأن را خیلی قشنگ توضیح داده. یک نکته خیلی خوب در مورد شأن اینجاست که هیچ‌جا در فقه باب مشخصی ندارد. همین‌جوری لابلای... باید آدم که مثلاً بیش از این اگر باشد، دیگر می‌شود اشرافی‌گری. در این حدّش اشرافی نیست. امام معصوم بوده که خانه‌اش خیلی شیک و مرتب، معصوم بوده که خیلی وضع اقتصادی مثلاً... بعد یک پیغمبر هم بوده که در اوج رفاه. این‌ها نمی‌شود اشرافی‌گری. هر کس که وضع خوبی دارد، ماشین خوبی دارد و خانه‌اش جای خوبی است، این‌ها اشرافی‌گری نیست. لزوماً اشرافی‌گری باید تعریف بشود. تعریفش هم به شأن است. اینجا هم این است که کسی شأن دارد برای اینکه عبدی بخرد و آزاد کند. شأنش به چیست؟ دقت. یکیش این است که پول داشته باشد. نکاتی که مهم است: پول خرید عبد را داشته و یکی باشد که عبد را بفروشد. این کنار. حالا این‌ها از اینجا بحث شأن در می‌آید.

یک خانه باشد درخور شأنش باشد. یعنی نیازهای اولیه زندگی او را متناسب با جمعیتشان. بله. یک‌وقتی هست دو نفر آدم مهمانی هم ندارد، رفت و آمدی هم در خانه‌شان نیست، پانصد متر خانه بگیرم بالاتر از شهر. به‌شدت توصیه کرده به اینکه خانه بزرگ بگیرید. از سعادت مرد دانسته. یک مسئول حکومتی می‌رود خانه بزرگ می‌خرد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) یک نامه نهج‌البلاغه را حرامش می‌کند، پدرش را درمی‌آورد. حضرت که: «تو در آخرت احوج به دار هستی.» و یعنی چی؟ اینجا رفتی خانه خریدی؟ و به چه حقی تو خانه بزرگ... این نکات مهم است دیگر. در تشخیص مسئول باید مراعات بیشتری بکند. کلاً مهمانی دارد، صله رحم بکند. سفره مگر می‌خواهی پهن بکنی که همچین خانه بزرگی خریدی؟ هیئت بگیرد، مسافر بیاید، مهمان داشته باشد. این‌ها همه دخالت در شأن پیدا می‌کند. حالا اگر من پول دارم، گذاشته‌ام خانه بخرم، الان خانه دارم، خانه در شأنم نیست، می‌خواهم خانه‌ام را عوض کنم به خانه در شأنم. با این پولم می‌توانم عبد را بخرم؟ بله، اینجا دیگر عتق عبد از من برداشته می‌شود و می‌روم مرحله... چه شکلی برداشته می‌شود؟ هر کدام از این‌ها که نبود، دیگر از من ساقط می‌شود. خانه در شأن باید داشته باشم که بخواهم کنم. باید لباس در شأن داشته باشم. یعنی متناسب با روابطم، کسب و کارم، زندگی‌ام، سنم، جایگاه علمی، جایگاه اجتماعی. همه این‌ها کنار هم می‌آید می‌شود شأن. نداریم. آفرین، آفرین.

«خمسه مال طلاق» است که شما وقتی زن را طلاق می‌دهی، باید خانه در شأنش در ایام عده برایش در اختیار قرار دهی. لباس در شأن تأمینش بکنی. دیگر شأن همین یک نفر. مگر اینکه عرفاً مجموع همه این‌ها را با هم در شأن هدیه است. هدیه است که می‌دهند. بعد هم غذای لباس، مگر اینکه مازاد باشد. لباس چیزی بهش خمس تعلق می‌گیرد که اگر مصرف بشود، تمام بشود. مسئله هدیه یا اولاً باید بهش خمس تعلق بگیرد. به سال خمسی برسد. سال خمسی مانده. یعنی سال خمسی شده. این چیزی که مازاد بر نیاز من است. یا از چیزهای مصرفی. حالا سال خمسی مانده. حالا دو تا قول است که اگر هدیه است، خمس شلاق نمی‌گیرد (یعنی خمس به آن تعلق نمی‌گیرد). اگر هدیه نیست، خمسش تعلق می‌گیرد. این هم از این. و سخت است واقعاً تشخیصش. جایگاه نظر ندارم. حالا می‌گویم درش باز است. یعنی طرف می‌گوید: «آقا! من باید شاسی‌بلند سوار بشوم. شأنم به این است.» و این هم بله، ملاکش تشخیصش دیگر با خود طرف است. یعنی ما نمی‌توانیم شأن کسی را تشخیص بدهیم و عمدتاً در مورد مسئولین باید در حدّ عرف مردم زندگی بکنند و در حدّ مایحتاج اصلی و ضروری. مسئولین خانه بزرگ است، ولی تو این خانه مثلاً باید تلویزیون فلان مثلاً ۵۰ اینچ باشد. یعنی شأنش این دیگر. فلان حوزه‌ای که در قم زدند، بعد چقدر خرج لوسترش شد و چقدر خرج آب‌نما شد. و تو حوزه آب‌نما نباشد، مثلاً مشکل پیش می‌آید. ولی اینکه طرف ماشینش و فلان و این‌ها. این لزوماً این نیست. طرف مسافرت زیاد می‌رود. گاهی بعضاً ممکن است این‌جوری خب، لازم است که ماشین خوبی باشد، ماشین سالمی باشد. این بعضی عکس ماشین آقا را مثلاً انداخته‌اند که فلان‌جا سوار تویوتا یا مثلاً سوار بی‌ام‌و شده. رهبران جمهوری اسلامی. آقا اکثر سفرهایشان را با پرشیا می‌روند. اکثر این قم می‌آیند، جای دیگر می‌روند با پرشیا. حالا یک‌وقتی ضرورتی بوده، شاید مثلاً کوه داشتم می‌رفتم. بعد مثلاً ضرورتی بوده جا مثلاً.

نکته بعدی اینکه خادم داشته باشد که شایسته شأنش باشد یا مورد نیازش باشد. دانلود. کسی که می‌خواهد عبد آزاد کند، اگر این‌ها را دارد، حالا می‌تواند عبد را بخرد و آزاد کند. بر فرض داشتن این‌ها، عتق عبد بر او واجب می‌شود. اگر خادم ندارد، اگر یک عبد دارد کارهایش را می‌کند، این را نباید آزاد کند. دو تا عبد دارد، بهشان نیاز دارد. ده تا عبد دارد، به همه ده تا نیاز دارد. یعنی همه در شأن اوست. عین ده تا ضروریات زندگی را دارند تعیین می‌کنند. مریض است، بچه مریض دارد، همسر مریض دارد.

در بعد خرج یک شبانه‌روز خود و عیال واجب النفقه را داشته باشد. که اگر ندارد، باز بر فرض که همه آن قبلی‌ها را داشته باشد، باز نمی‌خواهد آزاد کند. یک مقداری هم پول داشته باشد که باهاش قرضش را بدهد. هرچند طلبکارها قرض خودشان را فعلاً نمی‌خواهند، ولی من بدهی دارم و یک مقدار پول هم دارم برای بدهی. به من واجب است. حالا اگر یک کسی نه پول دارد، نه بنده، اینجا با زحمت و سختی یک عبدی را تهیه بکند و آزاد بکند. این کفایت می‌کند یا نمی‌کند؟ محقق شد یا نه؟ بله، محقق می‌شود، کفایت می‌کند. مگر اینکه با پول طلبکارها رفته باشد برده خریده باشد و طلبکاران قرضشان را مطالبه کنند. اینجا دیگر آزاد کردن بنده توسط او مجزی نیست. چون از آزاد کردن بنده... دقت! نکته فنی خیلی خوب. این‌ها دیگر نکات روش‌شناسی اینجاست. استدلال به چیست؟ ببین چقدر قشنگ! وقتی بنده را دارد آزاد می‌کند، طلبکارها قرضشان را مطالبه کردند. اینجا از این پول دادن وقتی پول داری، پول داری که بدهی‌ات را بدهی و نمی‌دهی، از این پول ندادن به طلبکار و خرج کردن در جای دیگر، نهی شده است. درست؟ عتق هم که و کفّارات هم که ذیل چی تعریف می‌شد؟ عبادت یا معاملات؟ این می‌شود نهی در عبادات. از این کار نهی شده است. این هم که جزء نهی در عبادت می‌شود. نهی در عبادات موجب فساد و بطلان است. مثلاً ملاک قدرت داشتن برای آزاد کردن برده‌ام همون زمانی که می‌خواهد برده را آزاد کند. زمان وجوب کفّاره نیست. «آقا! من شش ماه پیش مثلاً روزه‌ام را خوردم، آن موقع نداشتم.» خیلی خب. الان داری یا نداری؟ همین الان باید.

«و یتعین العتق فی المرتبه» در کفّاره مرتب متعین می‌شود، «بوجدان رقبه ملکا» به اینکه من رقبه‌ای داشته باشم یا به نحو ملکی، یعنی مال خودم باشد، «او تسببا» یعنی سببیتش را دارم، پولش را دارم، سبب خریدن عبد و آزاد کردنش را دارم، «ثمنه موجود» بازل هم موجود است که من اگر ثمن را بدهم، او به من عبدی... «کما لملک الثمن» مالک ثمن باشد و «وجد الباذل لها» لها به چی می‌خورد؟ به رقبه. یکی هم هستش که در ازای پول به من «زیادتاً الا دار و ثیاب لائقین بحاله.» در حالی که باید زیاد بگیری. این‌ها را حال از ثمن... «ثمن» داری به علاوه این‌ها که یک خانه هم دارد، یک لباس هم دارد که این دو تا لایق به حال اوست. یعنی در شأنش است. و خادم لایق به خادمی دارد که در شأنش است. «او المحتاج» یا در شأنش و بهش نیاز دارد. خادم و قوت یوم و لیله، خوراک یک شبانه‌روزش را هم دارد. هم خوراک خودش و عیال واجب النفقه. کدام عیال؟ عیال واجب النفقه. و «وفاء دینه» بتواند دینش را پرداخت بکند. «وان لم یطالبه» هرچند الان طلبکارها ازش طلب نکرده‌اند.

«لَوْ تَکلَّفَ الْعَاجِزُ الْاِتْقَ» اگر آدم عاجز، کسی که شرایط را ندارد، خود را به تکلّف بیندازد، «اجزا کفایت می‌کند.» «الا من مطالبه الدیان» طلبکارها. مگر اینکه این رفته با پولی برده خریده که طلبکارها پول از او می‌خواستند. «وَ هُوَ عِبَادَةٌ» چون در این وضعیت از این نهی شده. این عتق هم عبادت است. می‌شود نهی در... ما شاء الله رفقا همه مردانه می‌زنند. «وَ الْعِبْرَةُ بِالْقُدْرَةِ» این هم که گفتیم قدرت شرط است. معتبر بودن قدرت «عند العتق لا عند الوجوب». مال کیست؟ قدرت کجا لازم است؟ موقع عتق لازم است، نه موقع وجوب. یعنی وقتی کفّاره به گردن...

بحث شیرین بعدی. سریع بگویم این‌ها. آقا جان، آقا این برده دقت، دقت. در برده پنج تا چیز شرط است. اول اینکه مسلمان باشد. برده و مسلمان. مسلمان بوده که ما برداشت نکردیم وقتی گرفتیم. بعد کافر بوده، برده شده، مسلمانش کردیم. در بردگی مسلمان شده. احکام بازار فضّه. کنیز بوده، مسلمان باید سلامت از عیوب داشته باشد. عیوبی که اگر در بنده وجود داشته باشد، سبب آزاد شدن بنده می‌شود. سالم باشد از عیوبی که موجب آزادی می‌شود. سالم باشد که اصلاً نمی‌گیرنش. مولا با عبد مکاتبه نکند. که در عوض آزاد شدن برده، عوضی، یعنی پولی به مولا بدهد. این بهش می‌گویند عقد مکاتبه. مکاتبه. قرارداد می‌بندند. قسطی خودش را می‌خرد. «من کار می‌کنم، از آن درآمدی که حاصل می‌شود، قسطی به تو می‌دهم، آزاد می‌شوم.» آزاد می‌شود دیگر. نه، نه، فرق می‌کند. این قرارداد می‌بندد. اگر اموال دیگری داشته باشد، مال مولایش است. پولی که می‌آید، دیگر در ملکیت نمی‌رود. این به هر میزانی که این پول می‌آید، خودش آزاد می‌شود. آقا جان، عزیز من. تفاوتش به این است که این الان عقد قرارداد کرده. اگر قبلاً کار می‌کرد، باید تحویل مولا می‌داد، ولی آزاد نمی‌شد. خب می‌گویم که مولا دارد بهش حال می‌دهد. فقط عقد قرارداد بستند. حالا یک‌وقت نصفش آزاد می‌شود، یک‌وقت یک چهارم آزاد می‌شود، که اصلاً این قراردادی که بسته. آن تا قبلش اگر می‌رفت کار می‌کرد، در واقع کارگزار مولا بود که می‌رفت کار فضولی مولا مثلاً. حالا نه، من باید این قسط را به تو بدهم. در ماه سه ساعت خارج از تایمی که برای تو کار می‌کردم، این سه ساعت به من بده. بله دیگر. ده ساعت آنجا کار می‌کردم، یک سه ساعت هم می‌روم بیرون. آقا! مولا دارد برده خودش را به خود برده می‌فروشد. آقا متوجه نشدند. این سه ساعت نه مال چی شده. اولاً که اجبار به کار کردن نبوده. این یک نکته. بعد مگر اینکه در حد لوازم زندگی‌اش این غلام را داشته. خب این داشته. حالا این می‌گوید که: «من می‌خواهم برای من کار اقتصادی هم بکنی.» می‌گوید: «من به این شرط کار اقتصادی می‌کنم که من روزی هشت ساعت بروم بیرون کار اقتصادی کنم، چهار ساعتش برای تو باشد، چهار ساعتش برای خودم که به مرور آزاد...» یک مولا نان‌خور اضافی دارد الان. خرج هم دارد. دیگر از یک طرف هم دوست دارد این را آزاد کند. سرمایه به حساب می‌آید. می‌گوید: «من چرا تو را به یکی دیگر بفروشم؟ من تو را به خودت می‌فروشم که آزاد بشوی. تو در ازای این مقدار کاری که می‌کنی، نصفش را برای من کار کن به عنوان حق عبودیتم، نصفش را هم برای خودت کار کن که با آن پول آزاد کنی خودت را.» این پول تدریجاً هر چه می‌آید، برده به همان میزان آزاد می‌شود. بعد ممکن است یک چهارمش آزاد بشود، یک هشتمش آزاد بشود، یک دهمش آزاد بشود، نصفش آزاد بشود، دو سومش آزاد بشود. چرا باید آن عبد اگر مولا دستور بدهد، برود کار اقتصادی بکند، واجب می‌شود برایش این مقدار؟ اینکه چه مقدارش واجب می‌شود، روی آن به بحث... بله، ببینید. خب حالا خیلی خوب. نه، این کار اقتصادی پس دو طرفه حقوقی دارند. حدّ متعارفی هم برای این...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح لمعه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00