متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
**کتاب القضا**
قضاوت، آقا جان، قضاوت یعنی حکم بین مردم. در حق کسانی که صلاحیت قضاوت دارند، واجب کفایی است؛ ولی بعضی وقتها واجب عینی میشود. در زمان امام، وظیفه امام یا نایب امام این است که قاضی باشند و دیگر از شکل کفایی درنمیآید. وظیفه امام این است که در هر منطقه و محلی یک نفر را بهعنوان قاضی منصوب کند تا قضاوت کند. اگر امام کسی را تعیین کند، واجب است که قضاوت را قبول کند. اگر امام کسی را تعیین نکند، قبول قضاوت واجب کفایی است. اگر فقط یک نفر اهلیت قضاوت داشته باشد، بر او واجب عینی میشود. اگر امام یک نفر را نشناسد، بر آن شخص واجب است که از امام بخواهد که منصب قضاوت را به او بدهد. خیلی بحثهای قشنگ و جالبی است.
چرا مشکل کلامی ندارد؟ امام که موظف نیست به اینکه به علم خودش عمل بکند. در این حیطه چون قرار است فعل امام حجت باشد و باید طوری رفتار بکند که دیگران بتوانند الگو بگیرند. در حوزه سیاست و اینها، اگر بخواهند که اولاً، شرایط همش به سمت اضطرار و ناچاری است. بعدش هم که رفتار کند که اگر کسی دیگر خواست بیاید، مدل حضرت حکومت کند، این همه آدم امیرالمؤمنین منصوب کردند. بعضی از آنها آدمهای ناتوی بیخودی بودند. چارهای هم نبود. یمن و مصر و اینها هی دستبهدست میشد. افرادی که صلاحیت نداشتند.
در درس خارج، آیا فاضل ایشان میفرمود که امام فرمودند که الان انقلاب شده باید قضات مجتهد باشند؟ این مال بیست سال پیش بود؛ مثلاً سی سال پیش، زمان انقلاب. چهل سال از انقلاب گذشته. وضع قضاوت اگر بدتر نشده باشد، بهتر نشده است. جهت تربیت قاضی در فضای حوزه، بله، بله، مصیبت است، بله، متأسفانه الان قم دارد منفجر میشود از شدت مجتهدینی که دارند درس خارج میگویند. هشتاد درصد طهارت و صلاة. این همه مسئله! مشکل ندارم؛ چون بالاخره باید آدم روی یک چیزی کار بکند که فقیه بشود. طهارت؛ ولی اینکه بعد خروجی ندارد. تلمباری از مسائل، رگباری از شبهات دارد میآید. گاهی دو تا جواب از کل حوزه علمیه شنیده نمیشود. همه جا آدم را میسوزاند. رگباری دارم میزنم. آن طرف، طرف هفتهای یک دانه زئوس میسازد. زنگ زدند شبکه افق چند سال پیش که میخواهیم تئوس بسازیم در جواب زئوس. بابابزرگ فضای مجازی ساختند. این را میخواستم شبکه افق بسازد. مخالفم. یک مدل دیگری به آنها پیشنهاد دادم و رفتند که بیایند. الان فکر کنم سه سال گذشته، نقش خودشان فرورفتند. فکر شخصیت کارتونی میآید توی یک کلیپ مثلاً هفت هشت دقیقهای. یک چیزی از اسلام و مسلمین میفرستد هوا. آب خورده بوده این زئوس. معلوم نیست توی فیسبوک و یوتیوب و اینها خیلی معروف است بین جوانها؛ ولی خیلی کار کرده. درس کلاممان. دو تا کلیپش در مورد قرآن گذاشتیم و مفصل بحث کردیم، جواب دادیم. واقعاً جای کار دارد. شبهات جدی. مردم چه بلایی سرشان میآید؟ هیچکس هم احساس وظیفه نسبت به اینکه آقا، یک کاری بکنیم، جواب بدهیم، نه.
**فارسی، فارسی حرف میزند، میخندد.**
مدل خاصی دارد. او شخصیت کارتونی است. من گفتم شخصیت کارتونی نسازیم. رو در بیاوریم. مدل کتاب مناظره دکتر پیر شهید هاشمی. این شکلی طراحی بکنیم. قشنگ انیمیشنی باشد. بحث کلامی، فیلم انیمیشن، تصویر. عرض کنم که مدل کار شهید هاشمینژاد. کسی که در حد اجتهاد است، بعد میآید رمان مینویسد برای نوجوان. شهید مطهری میآید بعد سالها کار در فلسفه و در دنیا. ایشان را بهعنوان فلسفه میشناسند. شخصیت اول علمی و فکری در مملکت داستان مینویسد. علامه طباطبایی میآید کتاب عقاید برای پایههای اول تا پنجم ابتدایی مینوشت. آموزش دین برای مدرسه کربلا. الان کار این است. حالا من خاطرات و ماجراهایی دارم. میخواهم برایتان بگویم. دیگر وقت میگذرد. درددلهای سنگینی که یکیش را بگویم.
یک جایی عرض کنم که بحث قضاوت شد. حالا قضاوت که خوب است. جاهای دیگر، مهمترین برنامههای تلویزیون، عمو پورنگ و فلان و اینها. همکاریهایی ساختیم و اینها. بعد یک برنامه خودمان، دو تا برنامه خودمان ساختیم. شبکه یک پخش شد. یکی از رفقا گفتش که آقا این تربیت راوی برای کربلا، نمیدانم دیدید یا نه. توی خیمهگاه صبحها یک برنامه است. روایتگری میکنند. فیلم نشان میدهند. برنامه روایتگری کربلا این جوری است. برویم و فلان و اینها. بیا اینجا ثبتنام کن. سریع ده روزه کربلا. این جوری. گفتیم که خب حالا میآییم، قبول میکنیم. گفتند که شما باید بیایی اینجا ثبتنام. ثبتنام هم میکنیم. هرچند دونیشن. کلاسش هم باید شرکت بکنی. گفتیم خب خیلی دونیشن است؛ ولی باز میرویم شرکت. امتحانش هم باید بدهی. گفتیم دیگر اصلاً شان نمیماند برای آدم؛ ولی میرویم شرکت میکنیم. روایتگری میکردی که مثلاً ببینند بلدی یا نه. خبر نشد. آقا وقتش گذشت. اصلاً تموم شد. پیام دادیم و خبر میدهند فلان اینها. هی پیچاندند و آخر دیگر خیلی چی شده بود؟ گفت شما در رزومه نوشته بودی که کار کودک کردی. درست است؟ درس دادم. وسایل کفایه، مکاسب. نه، همان کار کودک. کار کودکانه نیست این کارها. این روایتگری را میخواهیم. آنجا بود که من به همه اجداد خودم خندیدم و با حوزه هم وداع کردم. نویسنده بودم و طراح برنامه بودم. کار ما از کارگردان مهمتر بود؛ چون نقشی که طراحی میکردیم، خودمان باید رول را پیاده میکردیم روی طرف.
یکی "پالیز" بود. تلویزیون، شبکه یک پخش کرد. ساختیم. "گنجنامه" بود. زیاد بوده. توی "پالیز" هم یک بخشی داشتیم. ما تنها برنامهای بودیم که کلاً تهیهکننده، نویسنده، آخوند. هیچ شخص دیگری نبود. سیستم صدا و سیما، نمیدانم در این چهل سال یک همچین اتفاقی افتاده یا نه. شبکه یک برنامه کودک و نوجوان. ما دیدیم که روزهای شهادت، تلویزیون برنامه ندارد برای بچهها. رمان سیاه زدند. ننهبزرگها را نشان میدهند در سالمندان و فلان. برای روز شهادت میخواهیم برنامه بسازیم. برنامه جذاب، مسابقه طراحی میکنیم. بدون رقص و بدون فلان و بچهها را سرگرم میکنیم و اینها. روزهای ولادت مناسبتی شد برنامه. بعد کاملاً از صفر شروع کردیم. هرچی هم جلوتر رفتیم، هی تجربه پیدا کردیم. دست و بالمان باز شد و یاد گرفتیم.
چند بخش طراحی کردیم. یکیش کلاس. سابقه نداشته در کارهای تلویزیونی. برنامه کودک و نوجوان. همش چیز بود دیگر. همش ایدهای بود که خودمان نشستیم طراحی کردیم. یکیش این بود. یک کلبه درست کردیم. کلبه قدیم ندیما. شخصیتهای تاریخ. پروین اعتصامی آمد بیرون. خیلی دیگر فان بود. میلاد امام حسین بودا. بعضیاش دیگر فان شده. مثلاً میلاد امام حسین بود. بعد یک بنده خدایی از در میآید تو. از کلبه قدیم بازی میکند. حرف میزند. حاجآقا اینجا چیکار داری؟ میگوید امام حسین. اگر بخواهی یک سوژه طنز بسازی، چی میسازی؟ خیلی کار سختی است دیگر. کی را میخواهی بیاوری؟ یک شخصیت تاریخی که بیاید همه را بخنداند. در مورد امام حسین بخندد. گداهایی بود که نشسته بودند. نانها را با همدیگر تقسیم میکردند. میخوردند. امام حسین رد میشدند. بعد به حضرت تعارف زد. بعد دیگر کلی روی آن مانور دادیم و یک چیز فان. یک کار پدر دربیار. یعنی شما فقه و اصول و فلسفه و کلام و روانشناسی همه را باید بلد باشی. سختترین کار کودک، لباس طراحی لباس، دوخت لباس کار کودک، کفش، همین طور، همه چیز. کلاً کار کودک کار فوقالعاده سختی است. ظرافت زیاد، ریزهکاری زیاد، محدودیت زیاد.
خلاصه کار، کار درس خارج میدهم. سر تا پایت را میبوسم. همه جا توی؛ ولی من کار کودک کردم. کودک. قضاوتم همین است. قضاوت این شکلی. قاضی مال ننه این را خورده. درددلم. پس اگر امام یک نفر را نشناسد، خودش باید بیاید معرفی کند. لزمه الطلب. گفتند که یک احتمالم دارد که لظمه به امام برگردد. یعنی به امام لازم است که جستجو بکند تا ازش بخواهد منصب قضاوت را قبول بکند. خب، اگر کدام بیا بخورد به امام یا بخورد به قاضی؟ بر امام لازم است طلب کند آن قاضی یا این، یا امام طلب کند؟ اصل اونی که معنا میشود، همین است که آن شخص باید طلب بکند. اگر چند نفر باشند، صلاحیت قضاوت داشته باشند، به هر کدامشان واجب است که راجع به کفایه قضاوت بکنند. حالا برای دیگران مستحب است که بیایند خودشان را به امام معرفی کنند. اینجا دو تا قول است. اَجْوَد این است که بگوییم اگر شخص به خودش اطمینان دارد که از عهده قضاوت برمیآید، مستحب است که خودش را معرفی کند. خب البته بس که ما توی فضاهای اخلاقیمان علیه این مسائل میشنویم، این هم خیلی دخالت دارد دیگر. که مثلاً اگر در حالت چیچی هم قرار گرفتی، باز قاضی. بعضی از سفارشهای شیخ انصاری و بزرگان هست دیگر. درس دادن و امام جماعت شدن و قاضی شدن. مثلاً درس را بده؛ ولی آنجور نشود. امام جماعت نشو؛ ولی آنجور نشود. اگر آنجور شد، بشو. قاضی آنجور هم شد، نشد. حالا معروف است این جملات این شکلی که کلاً تعلیق محال کردند. کسان در هیچ صورت قاضی نشوند. خب، این اولاً که مال دوره طاغوت است. نکته خیلی مهمی است که باید توجه داشت. این پرهیز از ورود در این مراسم و اینها قطعاً مال دوره طاغوتی است که اونی که بالادست است، هیچ تهاشی و پرهیزی ندارد از اینکه بخواهد حقی حیف و میل بشود و تلفی بشود. اینجا به شدت آدم باید پرهیز بکند از اینکه دستگاه، دستگاه جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و این حرفهاست. اینجا باید آدم قطعاً باید وارد بشود. کار دست بگیرد.
ما طلبههایمان را هم برای آن دوره تربیت نمیکنیم. یعنی فقط به طلبه یاد میدهیم که دنبال مدیریت نرو. دنبال در رو. امام جماعت نشو. سخنرانی نکن. همش ریا است. همش فلان است. اخلاص توش پیدا نمیشود. وضعیت مملکت بعد رسانه دست کیست؟ منبر دست کیست؟ مشکلات این شکلی میشود. کسانی میآیند که صلاحیت ندارند. بعد هرچی که بیشتر زیر آب جهنم و فلان و این حرفها را میزند، مشتریاش بیشتر میشود. من که آن آدم نخبه، فاضل، درسخوانده، باسواد، بلد کار، وقتی در عرصه نیست، فطرتش میخواهد که این حرفها را بشنود. این یکی از مشکلات و معضلات جدی ماست. نه درس میخوانیم برای اینکه یک وقتی در آن عرصه وارد بشویم. بلبلی میزند. عرض کنم که خودسازیمان برای آن شرایط. نظافت و خود ایشان انصافاً از جهات مختلف بینظیرند در ایران. همین که لااقل این روحیه را در بچهها نگه میدارند که عابد باشند. بیایند کار بکنیم. خروجیهای مدرسه الحمدلله خیلی خوبی بوده. در این عرصه وارد شدن. موفق بودن. بعضی جاها که کلاً مرده است. وزن تعطیل. حالا قم هم وضعیت خیلی روبهراهی ندارد. قم از جهات ورزش از مشهد هم بدتر است. خب، خودش بهش واجب است که بیاید بگوید. عرصه، عرصه بسیار خطرناکی است.
یکی از مدیرها میگوید: «هرکی مدیر باشد برای ده نفر، روایت ده نفر زیردستش باشند، قیامت این را مغلول الید میآورند در حالی که دستهایش بسته است در غل و زنجیر. اول نسبت به این ده نفر سؤال میکنند. اگر خوب رفتار کرده بود، حق و حقوق اینها را داده بود، آزاد. جهنم!» یعنی دیفالتش، پیشفرضش، فرض اولیاش برای این است که این بابا جهنمی است. من که دربیاید از جهنم. خب این الان مدیریت مدرسه را هم شامل میشود. هیچ کاری نمیشود انجام داد. طرف در خانهاش هم مدیریت دارد. همین هم شامل میشود. بچه هم نشود. عرصه پدر بودن بسیار خطرناک است. «اَخی و اُمِّه و بَنی» از ننه باباش هم فرار میکند. خب یعنی چی؟ یعنی از کلاً مسئولیت میخواهد بگوید حواست را جمع کن. تو مسئولیت میخواهد بگوید از مسئولیت در قضاوت، خب، چون شرایط سختتر است، این جور عبارات هم بیشتر است. در عین حال اگر کسی بتواند قضاوت عادلانه بکند، قطعاً ثواب دارد که آن ور میگوید: «یک حکم خدا وقتی اجرا بشود، این از چهل سال باران باریدن اثرش در جامعه بیشتر است.» چهل سال باران بیاید، چقدر این برکت دارد؟ چهل سال مداوم باران بیاید، گلستان میشود مملکت. سنگ، درخت درمیآید. حکم خدا وقتی اجرا بشود، قاضی شد، دقتش را کرد، حواسش را جمع کرد. منو شف احکام اجرا میکرده دیگر. اصفهان و فوقالعاده هم بوده ایشان. مطالعه کنید. خیلی فوقالعاده و جالب است ایشان. اولاً که یک عارف تر و تمیز درست و درمان، حالات عجیب و غریب، کرامات خیلی خاص. به دستور امام زمان از نجف برمیگردند اصفهان، بانک مسجدی را بسازند و کارهایی بکنند و اینها. بعد ایشان که میآید، اول رفته بوده قصابی. آره، ما رفتیم لعنت کردیم. این جوری بود، این جوری شد. پسر جان، نگو این حرف را. آقا نگو. سه بار که اقرار کرد، زد تو سری. دستگیرش کردند، بردند. دوره قاجار فکر کنم. گم شده صفویه بوده. مظفرالدین شاه بوده، کی بوده. حاکم آن دوره از مراجع نجف سطحش بالاتر است. قاضیالقضات هم هست. هر کار دوست دارد بکند. شفتی که با این هفتاد نفر، خودش فقط در قبرستان فرستاده بوده. بعد شبها انقدر گریه میکرد، خودش را میزد. همه بدنش کبود بوده. مردم، یک مادری آمد گفت: «این بچه من درست است که فلان کار را انجام داده؛ ولی شما ازش بگذر.» خیلی مادر گریه کرد و سید شفتی خیلی گریه کرد. «خدایا، تو میدانی من نمیتوانم دل مادر را بشکنم. فلان. فقط به خاطر توست.» دست بچه را گرفت. گردنگذاری اینها زد و سر مادر آورد و یک مادر. خلاصه، چیز عجیب و غریبی بوده. شمشیرش هنوز در نسل حالا تا چند سال پیش، تا چند ده سال پیش شمشیر ایشان بوده. خانواده، شمشیر امام زمانه.
نکته بعدی، آقا جان، در مورد عصر غیبت. در دوران غیبت، اگر این تکههایش خیلی خوب است. من تکههای حذفی این دو سه صفحه را میخواهم برایتان بخوانم. خیلی نکته دارد. خیلی نکته دارد. خیلی مطلب دارد. مطالب خیلی خوب. نماد فقاهت در مورد روش درس خواندن، طلبگی، مسئولیتهای اجتماعی. خیلی نکات در اینها درمیآید. تندر قواعد عرفانی و قواعد فقهی. مال شهید قواعد عرفانی داریم. شهید داریم. از کی؟ پس دوران غیبت امام، فقیهی که شرایط افتا دارد، قضاوتش نافذ است. این شرایط: بالغ باشد، عاقل باشد، مرد باشد، اثناعشری باشد، عادل باشد، حلالزاده باشد. اینها اجمالی است. بعد چند تا چیز هم هست که اینها اَشْعَر است. مثلاً قدرت نوشتن داشته باشد. اینها نکات قشنگ است. آزاد باشد. یعنی برده نباشد و کور نباشد و یکم که لال نباشد. یکی اینکه قوه حافظهاش بیش از فراموشیاش باشد و در احکام شرعی و اصولش هم مجتهد باشد. اجتهاد به چیست؟ اجتهاد به این است که اولاً، مقدمات ششگانه را قاضی بداند. اینها چیست؟ یکی علم کلام است. یکی علم اصول. علم نحو، صرف، لغت، جایگاهی ندارد. بیک منطق. ثانیاً باید ادله اربعه را هم بداند: کتاب، سنت، عقل، اجماع. درست شد آقا؟ علوم. نکاتی میگوید. خیلی نکات، نکات خوب و به درد بخوری. چطور باید بخوانیم؟ چی باید بخوانیم؟ کلام شهید ثانی کامل مشخص. الحمدلله جایگاهی ندارد. همین مقدار شرطی که به وسیله آن علم خدا، صفات سلبیه خدا و صفات ثبوتیه خدا که لازم است خدا، عدالت و حکمت خدا، قسمت پیامبر و امام فهمیده بشود. دلیل این شناخت هم به خاطر اینکه اطمینان به خبر آنها حاصل بشود. حجیت قول آنها محقق بشود. تصدیق آن دسته از احوال دنیا و آخرت که پیامبر آورده، فهمیده بشود که البته تمامی معارف باید به دلیل تفصیلی باشد نه با تقلید.
نکته بعدی اینکه بیشتر از اینش لازم نیست. همان مقدار تفصیلیاش. همین تعدادش تفصیلی برایش. خدا و صفات سلبی و ثبوتی اینها تقلیدی نباشد. بیشتر از این مقدار لازم نیست که از علم کلام بداند به این صورت که بخواهد درباره احکام جوهر و عرض که متکلمین دربارهاش تحقیق کردند اطلاع پیدا کند. به سایر مطالبی که کتاب کلام در مورد حکمت، مقدمات، اشکالات، پاسخ آنها دربر دارند آگاهی پیدا کند. اگرچه دانستن مقدار بیشتر از جهت دیگری مثل رد منکرین و پاسخ به واجب کفایی است. لذا دانستن مقدار زیادتر لازم نیست. گروهی از محققین تصریح کردند به اینکه علم کلام اصلاً در اجتهاد شرط نیست. یک مقداری از علم کلام که اجتهاد متوقف بر آن است. همه مکلفین باید آن مقدار را شرط مکلف بودن. شرط مجتهد بودن نیست به این نحو که نه. ولی حقیقتاً بوده دیگر. فلسفه چند هزار سال این مباحث توش است.
بحث بعدی علم اصول است. علم اصول مقداریش شرط است که ادله احکام مثل امر و نهی و عموم و خصوص و اطلاق و تحقیق مجمل و مبین. بقیه ادلهای که مقاصد علم اصول آنها را شامل میشود بلد باشد. دانلود علم نحو و صرف. آن مقداری شرط است که اجتهاد در نحو و صرف و نحو شرط مجتهد بشود. دانستن مقدار شرطی که با توجه به متفاوت بودن آن مقدار کلام هم تغییر پیدا کند. دانستن همین مقدار صرف و نحو. مقصود خطاب اشاره را بفهمد. مثلاً کلمه مرفوع منصوب نخواند. لازم نیست که علم صرف و نحو را به طور کامل یاد بگیرد. حتی علم را به صورت کامل یاد بگیرد، نه اجتهادی اشکال ندارد. همه هدایه را هم نخواند اشکال ندارد. همین یک مقداری بخواند که بتواند جمله بخواند، بس است. بابایی از ما درآمده توی این حوزهها با این ادبیات خواندنمان. مقدار متوسط و کمتر از آن هم کفایت میکند برای اینکه در مجتهد باشد. میخواهد قاضی بشود، حکم بدهد.
علم لغت بلد باشد. آن مقدار شرط است که معنای کلام خدا و پیغمبر و ائمه را بفهمد به این صورت که یا لغت را در حفظ داشته باشد یا به کتاب لغت صحیح شامل معنای الفاظ متداول در قرآن و سنت مراجعه کند. معنایش را بفهمد. بحث فقط مراجعه لغوی نیست. یک چهارچوبی دارد. بحث لغت اصل واحد گرفتن، استعمال مشترک، بحث تجوز، اشتقاق، اشتقاق کبیر، اشتغال صغیر، اشتقاق انتزاعی. درست؟ عرض کنم که علم منطق. دانستنش آن مقدار شرط است که قیاس اخترانی و قیاس استثنایی و چهار شکل قیاس را بداند و شناخت معانی الفاظ مفردات از قبیل موضوع و محمول و غیره که میشود چهار شکل قیاس و سایر اشکالش بهش بستگی دارد، لازم است. لازم نیست که در علم منطق به حد عالی تحقیق و توابع برسد و اینها. و آن مقداری که بتواند صغرا کبری بچیند. روش اجتهادی کلاً درسها را شروع کردیم. درس میدادیم و فضایش متفاوت بود. مجموعه داشتیم. میخواستیم درس میدادیم. منطق فریزش برهان و مغالطه. برگشت نوافله بوعلی میگوید: «از منطق فریضه برهان و مغالطه نوافل تلاوت نوافل میمانند.» به برهان و مغالطه هم که میرسند، دیگر آخر سال بمالند و رد شوند. مصادره مطلوب و همین فقط. همه ماجرا همین است. اصل ماجرا توی تطبیق شناختش. پدر آدم با این روش. اگر این طور بخوانیم با روشی که الان میخوانید. تجربه خودشان است یا فقاهت در دوره ایشان این بوده دیگر. متورم شده که رستم انقدر اسم گنده بود که جرئت نمیکرد صداش کند. اجتهاد یک چیز گنده کریم که اصلاً جرئت نمیکند کسی سمتش. نه، بیشفعالی ذهنی بیشتر. یعنی تعداد نشستن در مسائل. هی مداقه کردن، مداقه کردن، مداقه کردن. هی خوردش کرد، خوردش کردم بدون اینکه اصلاً ثمری داشته باشد. مسئله خارجی داشته باشد. سختتر در بحث قتل. مثلاً قطع طریقی محض، قطع وصفی فلان، قطع وصفی. گفتند یک دانه ما در فقه نداریم. یک دانه؛ ولی خارجش دو ماه سه ماه طول میکشد. هیچ ثمری ندارد. علم. یکی آمده این را اضافه کرده. گفته این حقوق عقلیاش. این هم به نظرم میتواند بهش اضافه بشود. خب به ما چه؟ اصول چهار سال طول میکشیده. بیسواد است مجتهدی که شما میگویی برای قوه قضائیه. اینها اینهاست. رئیسی. فضا کامل دوریم. خب حالا حرف زیاد است. غصه زیاد است. کلاً مطلب در مورد کتاب و سنت و اجماع دلیل اینها دیگر. قطع کنیم؛ چون بحثش روشن است. آقای رئیسی، حجت الاسلام. فقاهت دارد. آیت الله. مدرس سطح عالی حوزه بوده سالیان سال. خارج درس آقای آم.
مطلب بعدی این است که وقتی کسی مجتهد شد با این شرایطی که گفتیم، به مردم واجب است که منازعات خودشان را بیاورند پیش او. به آنها واجب است حرفش را قبول کنند. حکمی که میدهد را بپذیرند. مشترک از طرف امام به طور عام منصوب میشود. بحث ولایت فقیه. بهترین ادله در بسته ولایت فقیه، ادله قضاوتها را بدانید. بیشتر ادله ولایت فقیه، ادله قضاوت است. از طریق قضاوت اثبات میکنیم ولایت فقیه را. اینجا هم همین است. به طور عام منصوب. یعنی کسی که این صلاحیت درش شکل گرفت، اصلاً نیاز به نصب ندارد. به محض اینکه به این صلاحیت میرسد، ولایت در او تعین پیدا میکند. قضاوت پیدا میکند. رجوع مردم به. به محض اینکه کسی، به محض اینکه کسی صلاحیت علمی، تدبیر، شجاعت، فلان ندارد، اصلاً نیاز به نصب کسی ندارد. اینکه میگویند مجلس خبرگان انتخاب کرد، این حرف غلطی است. انتخاب مجلس خبرگان تشخیص داد. احراز کرد صلاحیت مرجعیت میدهد که بعد بخواهد مرجعیت بگیرد. مرجعیت دادن احراز میکند. آها نه، حالا احراز میکند. مجلس خبرگان میآید میگوید که در افرادی که این صلاحیت را دارند، کی احراز در او اَشَدّ و اَقْوی و اَبْیَن است. «جعل کردیم، جعل، جعلناک». قاعدتاً «جعلناک امام» و «جعلناک ولی». این نیست که فلانی فلانی را رهبر کرد. از این خزعبلات که میگویند فلانی با خاطرات رهبر کرد. رهبر کسی بخواهد یک کسی را رهبر کند، اصلاً معنا ندارد که ایشان میخواست یا نمیخواست. رهبر بود. امام، امام رضوان الله علیه صلاحیت را در آقا احراز کرد. در او هست. شما کس دیگری هم اگر بخواهید، گلپایگانی. خب مثلاً ایشان کار اجرایی نکرده. سیستم و ساختار آشنا نیست. آقای اراکی. خب اینها همه در یک ردیف. بعد باز مثلاً آقای منتظر، موسوی اردبیلی. یک ترکیبی از اینها. اسد احمد و آقای هاشمی. اینها همه با هم شورای رهبری. خب شورای رهبری هم هزار تا مفسده دارد. خلاصه مسائل هست.
مجتهد و قاضی به محض اینکه صلاحیت پیدا میکند، در تعین پیدا میشود. نیاز به نصب ندارد. سیستم ولایت فقیه. حالا شرایطش فرق دارد. روایت اول، روایتی است که میفرماید: «بله، در بحث مقبولیت، مقبولیت جزء علل صلاحیت نیست.» مقبولیت در بحث در واقع «مبسوط الیدی فقیه» دخالت میشود. یک کسی فقیه و مبسط است. یک کسی فقیه. مقبولیت بسط ید برایش میآورد نه صلاح داشته باشد. آقا هم اشکالی که آنجا میکنند به این نیست که من فقیه نیستم. خود این آقای آذری قمی که من را فقیه نمیداند، پس فردا من حکم بکنم چیکار میخواهد بکند؟ خاطرات ۱۵ سالگی. پدرم به من گفت: «تو مجتهدی.» استعداد عجیبی در خودم نسبت به استنباط احکام. وزن ۱۹ سالگی. دیگر تقلید نکرده بود. درس امامم که میرفتم این اشکالات را داشتم. بدنتان کتاب. ما همان موقع اشکال داشتیم. به ذهنم این نبود. فتوای کتاب مسلط است. تاریخ و فقه و فلسفه و فلان؛ ولی خب ایشان از تواضعش بوده که اولاً فقیه خودش را ابراز فقاهت نمیکرده. ثانیاً بحثش. کسی که میخواهد حرف بزند. آن که امام بود. اینها همه شاگردانش بودند. جام زهر بهش. یعنی ۶۸، ۷۸. رفت اطراف قم و خلاصه اعلام شورش. حالا به نحوی علیه آقا آذری قمی که آنجا پا میشود میگوید: «من خودم پشت سر شما درمیآیم. فلان میکنم.» شما وقتی رهبر مشکینیهای جوادی خیلی وضعیت خیلی بدی پیدا شده. آذری قمی وضعیت افتضاح. خلاصه بحث بسته مقبولیت مال بسط ید.
دو تا روایت: روایت اول این است که «اُنْظُروا إلی رَجُلٍ مِنْکُم قَدْ رَوَی حَدیثَنَا». هر که از بین شما روایات ما را، حدیث ما را روایت میکند. «اَحْکامَنَا فَاجْعَلُوهُ قاضیاً». بحث حدیث و روایت منظور این است که در آن دوران اجتهاد و استنباط به این معنا نبوده دیگر. روایات دستشان بوده. مسائل هم زیاد نبوده. فروع هم زیاد نبوده. عمده مسائل فتوا، روایت. بحث روایت همان معنای اجتهاد الان را دارد. «فَإِنّی قَد جَعَلْتُهُ قاضیاً». من هرکی این صلاحیت را دارد، من جعلش کردم به عنوان قاضی. «فَتَحاکَمُوا إلیه». شما حکمتان را ببرید پیش او. یک روایت. روایت دوم آمده که «فَارْضَوْا بِهِ حاکِماً» به عنوان حاکم راضی بشوید بهش. «فَلَمْ یَقْبَلْ مِنْهُ فَإنَّمَا بِحُکْمِ اللَّهِ اِسْتَخَفَّ». خیلی حرف عجیب و خیلی شدیدتر و سنگینتر میشود اگر روی حکمی کرد، کسی از او قبول نکرد. استخفاف به حکم الله کرده. مسئول نما چند نفر توشون غیر مستقیم پیدا بشود استخفاف نکرده و «عَلَیْنَا رَدَّ». ما را رد کرده. و «رادُّ النَّبِیِّ عَلَی اللَّهِ». کسی هم ما را رد بکند، خدا را رد کرده. و «هُوَ فِی حَدِّ الشِّرْکِ». بحث قشنگی است که اگر کسی از فقیه جامعالشرایط نکول کند، برود سمت قاضی ستمگر، این گناهکار و فاسق است. از نظر امامیه، رجوع به قاضی جور گناه کبیره است و در مقوله عمر بن حنظله هم که بالا آوردیم این آمده که: «مَنْ تَحاکَمَ إلی طَاغُوتٍ فَحَکَمَ لَهُ». هرکی تحاکم به طاغوت کند، او برایش حکم بکند. این سوخت گرفته ولو حق خودش را گرفته. من رفتم دادگاه قضاوت که ماژیک مال توست؛ چون قاضی جور حکم کرده. آتیش جهنم، مال حرام. حکم طاغوت. «یُریدُونَ أَن یَتَحاکَمُوا إلَی الطّاغوتِ». طاغوت کنند در حالی که مأمورند به اینکه کافر بشوند به طاغوت. کفر به طاغوت همین است دیگر. شما محکمه او، قضاوت او، تدبیر او، امر او، سند او، سند آموزش و پرورش. پیدا کن وقتی انجام میدهی. تو مؤمن به طاغوتی. کفر به طاغوت ندارد. تحاکم به طاغوت نمیکند برای اینکه یک طاغوتی را بزند، یک طاغوت دیگر استفاده میکند. یک بحث دیگر و «فَقَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَن یُکْفَرَ بِالطّاغوتِ». خدا امر کرده که کفر ورزیده بشود نسبت به طاغوت. و مله کثیر که روایات تعابیر شهید ثانی است. اینها خیلی نکات خوبی است. اینها مباحث از آن موقع بوده. مقبوله عمر بن حنظله زمان شهید ثانی هم مقبول بوده. بر اساسش حکم کردند. فتوا، اعتنا کردند. نکته مهم نیست. ایشان قضاوت فهمیده. اجتهاد فهمیده. سرایت پیدا میکند به ولایت فقیه. اینها نکات خیلی خوبی است. خب، «فَلْتَ قاضی» چه شکلی اثبات میشود؟ جان، کل این روایت مقبوله عمر بن حنظله. مقبوله یعنی اینکه از جهت سند دیگر ممکن است اشکالاتی بهش باشد؛ ولی عموم فقها پذیرفتند و اعتنا فرمودند.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
**کتاب القضا**
قضاوت، آقا جان، قضاوت یعنی حکم بین مردم. در حق کسانی که صلاحیت قضاوت دارند، واجب کفایی است؛ ولی بعضی وقتها واجب عینی میشود. در زمان امام، وظیفه امام یا نایب امام این است که قاضی باشند و دیگر از شکل کفایی درنمیآید. وظیفه امام این است که در هر منطقه و محلی یک نفر را بهعنوان قاضی منصوب کند تا قضاوت کند. اگر امام کسی را تعیین کند، واجب است که قضاوت را قبول کند. اگر امام کسی را تعیین نکند، قبول قضاوت واجب کفایی است. اگر فقط یک نفر اهلیت قضاوت داشته باشد، بر او واجب عینی میشود. اگر امام یک نفر را نشناسد، بر آن شخص واجب است که از امام بخواهد که منصب قضاوت را به او بدهد. خیلی بحثهای قشنگ و جالبی است.
چرا مشکل کلامی ندارد؟ امام که موظف نیست به اینکه به علم خودش عمل بکند. در این حیطه چون قرار است فعل امام حجت باشد و باید طوری رفتار بکند که دیگران بتوانند الگو بگیرند. در حوزه سیاست و اینها، اگر بخواهند که اولاً، شرایط همش به سمت اضطرار و ناچاری است. بعدش هم که رفتار کند که اگر کسی دیگر خواست بیاید، مدل حضرت حکومت کند، این همه آدم امیرالمؤمنین منصوب کردند. بعضی از آنها آدمهای ناتوی بیخودی بودند. چارهای هم نبود. یمن و مصر و اینها هی دستبهدست میشد. افرادی که صلاحیت نداشتند.
در درس خارج، آیا فاضل ایشان میفرمود که امام فرمودند که الان انقلاب شده باید قضات مجتهد باشند؟ این مال بیست سال پیش بود؛ مثلاً سی سال پیش، زمان انقلاب. چهل سال از انقلاب گذشته. وضع قضاوت اگر بدتر نشده باشد، بهتر نشده است. جهت تربیت قاضی در فضای حوزه، بله، بله، مصیبت است، بله، متأسفانه الان قم دارد منفجر میشود از شدت مجتهدینی که دارند درس خارج میگویند. هشتاد درصد طهارت و صلاة. این همه مسئله! مشکل ندارم؛ چون بالاخره باید آدم روی یک چیزی کار بکند که فقیه بشود. طهارت؛ ولی اینکه بعد خروجی ندارد. تلمباری از مسائل، رگباری از شبهات دارد میآید. گاهی دو تا جواب از کل حوزه علمیه شنیده نمیشود. همه جا آدم را میسوزاند. رگباری دارم میزنم. آن طرف، طرف هفتهای یک دانه زئوس میسازد. زنگ زدند شبکه افق چند سال پیش که میخواهیم تئوس بسازیم در جواب زئوس. بابابزرگ فضای مجازی ساختند. این را میخواستم شبکه افق بسازد. مخالفم. یک مدل دیگری به آنها پیشنهاد دادم و رفتند که بیایند. الان فکر کنم سه سال گذشته، نقش خودشان فرورفتند. فکر شخصیت کارتونی میآید توی یک کلیپ مثلاً هفت هشت دقیقهای. یک چیزی از اسلام و مسلمین میفرستد هوا. آب خورده بوده این زئوس. معلوم نیست توی فیسبوک و یوتیوب و اینها خیلی معروف است بین جوانها؛ ولی خیلی کار کرده. درس کلاممان. دو تا کلیپش در مورد قرآن گذاشتیم و مفصل بحث کردیم، جواب دادیم. واقعاً جای کار دارد. شبهات جدی. مردم چه بلایی سرشان میآید؟ هیچکس هم احساس وظیفه نسبت به اینکه آقا، یک کاری بکنیم، جواب بدهیم، نه.
**فارسی، فارسی حرف میزند، میخندد.**
مدل خاصی دارد. او شخصیت کارتونی است. من گفتم شخصیت کارتونی نسازیم. رو در بیاوریم. مدل کتاب مناظره دکتر پیر شهید هاشمی. این شکلی طراحی بکنیم. قشنگ انیمیشنی باشد. بحث کلامی، فیلم انیمیشن، تصویر. عرض کنم که مدل کار شهید هاشمینژاد. کسی که در حد اجتهاد است، بعد میآید رمان مینویسد برای نوجوان. شهید مطهری میآید بعد سالها کار در فلسفه و در دنیا. ایشان را بهعنوان فلسفه میشناسند. شخصیت اول علمی و فکری در مملکت داستان مینویسد. علامه طباطبایی میآید کتاب عقاید برای پایههای اول تا پنجم ابتدایی مینوشت. آموزش دین برای مدرسه کربلا. الان کار این است. حالا من خاطرات و ماجراهایی دارم. میخواهم برایتان بگویم. دیگر وقت میگذرد. درددلهای سنگینی که یکیش را بگویم.
یک جایی عرض کنم که بحث قضاوت شد. حالا قضاوت که خوب است. جاهای دیگر، مهمترین برنامههای تلویزیون، عمو پورنگ و فلان و اینها. همکاریهایی ساختیم و اینها. بعد یک برنامه خودمان، دو تا برنامه خودمان ساختیم. شبکه یک پخش شد. یکی از رفقا گفتش که آقا این تربیت راوی برای کربلا، نمیدانم دیدید یا نه. توی خیمهگاه صبحها یک برنامه است. روایتگری میکنند. فیلم نشان میدهند. برنامه روایتگری کربلا این جوری است. برویم و فلان و اینها. بیا اینجا ثبتنام کن. سریع ده روزه کربلا. این جوری. گفتیم که خب حالا میآییم، قبول میکنیم. گفتند که شما باید بیایی اینجا ثبتنام. ثبتنام هم میکنیم. هرچند دونیشن. کلاسش هم باید شرکت بکنی. گفتیم خب خیلی دونیشن است؛ ولی باز میرویم شرکت. امتحانش هم باید بدهی. گفتیم دیگر اصلاً شان نمیماند برای آدم؛ ولی میرویم شرکت میکنیم. روایتگری میکردی که مثلاً ببینند بلدی یا نه. خبر نشد. آقا وقتش گذشت. اصلاً تموم شد. پیام دادیم و خبر میدهند فلان اینها. هی پیچاندند و آخر دیگر خیلی چی شده بود؟ گفت شما در رزومه نوشته بودی که کار کودک کردی. درست است؟ درس دادم. وسایل کفایه، مکاسب. نه، همان کار کودک. کار کودکانه نیست این کارها. این روایتگری را میخواهیم. آنجا بود که من به همه اجداد خودم خندیدم و با حوزه هم وداع کردم. نویسنده بودم و طراح برنامه بودم. کار ما از کارگردان مهمتر بود؛ چون نقشی که طراحی میکردیم، خودمان باید رول را پیاده میکردیم روی طرف.
یکی "پالیز" بود. تلویزیون، شبکه یک پخش کرد. ساختیم. "گنجنامه" بود. زیاد بوده. توی "پالیز" هم یک بخشی داشتیم. ما تنها برنامهای بودیم که کلاً تهیهکننده، نویسنده، آخوند. هیچ شخص دیگری نبود. سیستم صدا و سیما، نمیدانم در این چهل سال یک همچین اتفاقی افتاده یا نه. شبکه یک برنامه کودک و نوجوان. ما دیدیم که روزهای شهادت، تلویزیون برنامه ندارد برای بچهها. رمان سیاه زدند. ننهبزرگها را نشان میدهند در سالمندان و فلان. برای روز شهادت میخواهیم برنامه بسازیم. برنامه جذاب، مسابقه طراحی میکنیم. بدون رقص و بدون فلان و بچهها را سرگرم میکنیم و اینها. روزهای ولادت مناسبتی شد برنامه. بعد کاملاً از صفر شروع کردیم. هرچی هم جلوتر رفتیم، هی تجربه پیدا کردیم. دست و بالمان باز شد و یاد گرفتیم.
چند بخش طراحی کردیم. یکیش کلاس. سابقه نداشته در کارهای تلویزیونی. برنامه کودک و نوجوان. همش چیز بود دیگر. همش ایدهای بود که خودمان نشستیم طراحی کردیم. یکیش این بود. یک کلبه درست کردیم. کلبه قدیم ندیما. شخصیتهای تاریخ. پروین اعتصامی آمد بیرون. خیلی دیگر فان بود. میلاد امام حسین بودا. بعضیاش دیگر فان شده. مثلاً میلاد امام حسین بود. بعد یک بنده خدایی از در میآید تو. از کلبه قدیم بازی میکند. حرف میزند. حاجآقا اینجا چیکار داری؟ میگوید امام حسین. اگر بخواهی یک سوژه طنز بسازی، چی میسازی؟ خیلی کار سختی است دیگر. کی را میخواهی بیاوری؟ یک شخصیت تاریخی که بیاید همه را بخنداند. در مورد امام حسین بخندد. گداهایی بود که نشسته بودند. نانها را با همدیگر تقسیم میکردند. میخوردند. امام حسین رد میشدند. بعد به حضرت تعارف زد. بعد دیگر کلی روی آن مانور دادیم و یک چیز فان. یک کار پدر دربیار. یعنی شما فقه و اصول و فلسفه و کلام و روانشناسی همه را باید بلد باشی. سختترین کار کودک، لباس طراحی لباس، دوخت لباس کار کودک، کفش، همین طور، همه چیز. کلاً کار کودک کار فوقالعاده سختی است. ظرافت زیاد، ریزهکاری زیاد، محدودیت زیاد.
خلاصه کار، کار درس خارج میدهم. سر تا پایت را میبوسم. همه جا توی؛ ولی من کار کودک کردم. کودک. قضاوتم همین است. قضاوت این شکلی. قاضی مال ننه این را خورده. درددلم. پس اگر امام یک نفر را نشناسد، خودش باید بیاید معرفی کند. لزمه الطلب. گفتند که یک احتمالم دارد که لظمه به امام برگردد. یعنی به امام لازم است که جستجو بکند تا ازش بخواهد منصب قضاوت را قبول بکند. خب، اگر کدام بیا بخورد به امام یا بخورد به قاضی؟ بر امام لازم است طلب کند آن قاضی یا این، یا امام طلب کند؟ اصل اونی که معنا میشود، همین است که آن شخص باید طلب بکند. اگر چند نفر باشند، صلاحیت قضاوت داشته باشند، به هر کدامشان واجب است که راجع به کفایه قضاوت بکنند. حالا برای دیگران مستحب است که بیایند خودشان را به امام معرفی کنند. اینجا دو تا قول است. اَجْوَد این است که بگوییم اگر شخص به خودش اطمینان دارد که از عهده قضاوت برمیآید، مستحب است که خودش را معرفی کند. خب البته بس که ما توی فضاهای اخلاقیمان علیه این مسائل میشنویم، این هم خیلی دخالت دارد دیگر. که مثلاً اگر در حالت چیچی هم قرار گرفتی، باز قاضی. بعضی از سفارشهای شیخ انصاری و بزرگان هست دیگر. درس دادن و امام جماعت شدن و قاضی شدن. مثلاً درس را بده؛ ولی آنجور نشود. امام جماعت نشو؛ ولی آنجور نشود. اگر آنجور شد، بشو. قاضی آنجور هم شد، نشد. حالا معروف است این جملات این شکلی که کلاً تعلیق محال کردند. کسان در هیچ صورت قاضی نشوند. خب، این اولاً که مال دوره طاغوت است. نکته خیلی مهمی است که باید توجه داشت. این پرهیز از ورود در این مراسم و اینها قطعاً مال دوره طاغوتی است که اونی که بالادست است، هیچ تهاشی و پرهیزی ندارد از اینکه بخواهد حقی حیف و میل بشود و تلفی بشود. اینجا به شدت آدم باید پرهیز بکند از اینکه دستگاه، دستگاه جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و این حرفهاست. اینجا باید آدم قطعاً باید وارد بشود. کار دست بگیرد.
ما طلبههایمان را هم برای آن دوره تربیت نمیکنیم. یعنی فقط به طلبه یاد میدهیم که دنبال مدیریت نرو. دنبال در رو. امام جماعت نشو. سخنرانی نکن. همش ریا است. همش فلان است. اخلاص توش پیدا نمیشود. وضعیت مملکت بعد رسانه دست کیست؟ منبر دست کیست؟ مشکلات این شکلی میشود. کسانی میآیند که صلاحیت ندارند. بعد هرچی که بیشتر زیر آب جهنم و فلان و این حرفها را میزند، مشتریاش بیشتر میشود. من که آن آدم نخبه، فاضل، درسخوانده، باسواد، بلد کار، وقتی در عرصه نیست، فطرتش میخواهد که این حرفها را بشنود. این یکی از مشکلات و معضلات جدی ماست. نه درس میخوانیم برای اینکه یک وقتی در آن عرصه وارد بشویم. بلبلی میزند. عرض کنم که خودسازیمان برای آن شرایط. نظافت و خود ایشان انصافاً از جهات مختلف بینظیرند در ایران. همین که لااقل این روحیه را در بچهها نگه میدارند که عابد باشند. بیایند کار بکنیم. خروجیهای مدرسه الحمدلله خیلی خوبی بوده. در این عرصه وارد شدن. موفق بودن. بعضی جاها که کلاً مرده است. وزن تعطیل. حالا قم هم وضعیت خیلی روبهراهی ندارد. قم از جهات ورزش از مشهد هم بدتر است. خب، خودش بهش واجب است که بیاید بگوید. عرصه، عرصه بسیار خطرناکی است.
یکی از مدیرها میگوید: «هرکی مدیر باشد برای ده نفر، روایت ده نفر زیردستش باشند، قیامت این را مغلول الید میآورند در حالی که دستهایش بسته است در غل و زنجیر. اول نسبت به این ده نفر سؤال میکنند. اگر خوب رفتار کرده بود، حق و حقوق اینها را داده بود، آزاد. جهنم!» یعنی دیفالتش، پیشفرضش، فرض اولیاش برای این است که این بابا جهنمی است. من که دربیاید از جهنم. خب این الان مدیریت مدرسه را هم شامل میشود. هیچ کاری نمیشود انجام داد. طرف در خانهاش هم مدیریت دارد. همین هم شامل میشود. بچه هم نشود. عرصه پدر بودن بسیار خطرناک است. «اَخی و اُمِّه و بَنی» از ننه باباش هم فرار میکند. خب یعنی چی؟ یعنی از کلاً مسئولیت میخواهد بگوید حواست را جمع کن. تو مسئولیت میخواهد بگوید از مسئولیت در قضاوت، خب، چون شرایط سختتر است، این جور عبارات هم بیشتر است. در عین حال اگر کسی بتواند قضاوت عادلانه بکند، قطعاً ثواب دارد که آن ور میگوید: «یک حکم خدا وقتی اجرا بشود، این از چهل سال باران باریدن اثرش در جامعه بیشتر است.» چهل سال باران بیاید، چقدر این برکت دارد؟ چهل سال مداوم باران بیاید، گلستان میشود مملکت. سنگ، درخت درمیآید. حکم خدا وقتی اجرا بشود، قاضی شد، دقتش را کرد، حواسش را جمع کرد. منو شف احکام اجرا میکرده دیگر. اصفهان و فوقالعاده هم بوده ایشان. مطالعه کنید. خیلی فوقالعاده و جالب است ایشان. اولاً که یک عارف تر و تمیز درست و درمان، حالات عجیب و غریب، کرامات خیلی خاص. به دستور امام زمان از نجف برمیگردند اصفهان، بانک مسجدی را بسازند و کارهایی بکنند و اینها. بعد ایشان که میآید، اول رفته بوده قصابی. آره، ما رفتیم لعنت کردیم. این جوری بود، این جوری شد. پسر جان، نگو این حرف را. آقا نگو. سه بار که اقرار کرد، زد تو سری. دستگیرش کردند، بردند. دوره قاجار فکر کنم. گم شده صفویه بوده. مظفرالدین شاه بوده، کی بوده. حاکم آن دوره از مراجع نجف سطحش بالاتر است. قاضیالقضات هم هست. هر کار دوست دارد بکند. شفتی که با این هفتاد نفر، خودش فقط در قبرستان فرستاده بوده. بعد شبها انقدر گریه میکرد، خودش را میزد. همه بدنش کبود بوده. مردم، یک مادری آمد گفت: «این بچه من درست است که فلان کار را انجام داده؛ ولی شما ازش بگذر.» خیلی مادر گریه کرد و سید شفتی خیلی گریه کرد. «خدایا، تو میدانی من نمیتوانم دل مادر را بشکنم. فلان. فقط به خاطر توست.» دست بچه را گرفت. گردنگذاری اینها زد و سر مادر آورد و یک مادر. خلاصه، چیز عجیب و غریبی بوده. شمشیرش هنوز در نسل حالا تا چند سال پیش، تا چند ده سال پیش شمشیر ایشان بوده. خانواده، شمشیر امام زمانه.
نکته بعدی، آقا جان، در مورد عصر غیبت. در دوران غیبت، اگر این تکههایش خیلی خوب است. من تکههای حذفی این دو سه صفحه را میخواهم برایتان بخوانم. خیلی نکته دارد. خیلی نکته دارد. خیلی مطلب دارد. مطالب خیلی خوب. نماد فقاهت در مورد روش درس خواندن، طلبگی، مسئولیتهای اجتماعی. خیلی نکات در اینها درمیآید. تندر قواعد عرفانی و قواعد فقهی. مال شهید قواعد عرفانی داریم. شهید داریم. از کی؟ پس دوران غیبت امام، فقیهی که شرایط افتا دارد، قضاوتش نافذ است. این شرایط: بالغ باشد، عاقل باشد، مرد باشد، اثناعشری باشد، عادل باشد، حلالزاده باشد. اینها اجمالی است. بعد چند تا چیز هم هست که اینها اَشْعَر است. مثلاً قدرت نوشتن داشته باشد. اینها نکات قشنگ است. آزاد باشد. یعنی برده نباشد و کور نباشد و یکم که لال نباشد. یکی اینکه قوه حافظهاش بیش از فراموشیاش باشد و در احکام شرعی و اصولش هم مجتهد باشد. اجتهاد به چیست؟ اجتهاد به این است که اولاً، مقدمات ششگانه را قاضی بداند. اینها چیست؟ یکی علم کلام است. یکی علم اصول. علم نحو، صرف، لغت، جایگاهی ندارد. بیک منطق. ثانیاً باید ادله اربعه را هم بداند: کتاب، سنت، عقل، اجماع. درست شد آقا؟ علوم. نکاتی میگوید. خیلی نکات، نکات خوب و به درد بخوری. چطور باید بخوانیم؟ چی باید بخوانیم؟ کلام شهید ثانی کامل مشخص. الحمدلله جایگاهی ندارد. همین مقدار شرطی که به وسیله آن علم خدا، صفات سلبیه خدا و صفات ثبوتیه خدا که لازم است خدا، عدالت و حکمت خدا، قسمت پیامبر و امام فهمیده بشود. دلیل این شناخت هم به خاطر اینکه اطمینان به خبر آنها حاصل بشود. حجیت قول آنها محقق بشود. تصدیق آن دسته از احوال دنیا و آخرت که پیامبر آورده، فهمیده بشود که البته تمامی معارف باید به دلیل تفصیلی باشد نه با تقلید.
نکته بعدی اینکه بیشتر از اینش لازم نیست. همان مقدار تفصیلیاش. همین تعدادش تفصیلی برایش. خدا و صفات سلبی و ثبوتی اینها تقلیدی نباشد. بیشتر از این مقدار لازم نیست که از علم کلام بداند به این صورت که بخواهد درباره احکام جوهر و عرض که متکلمین دربارهاش تحقیق کردند اطلاع پیدا کند. به سایر مطالبی که کتاب کلام در مورد حکمت، مقدمات، اشکالات، پاسخ آنها دربر دارند آگاهی پیدا کند. اگرچه دانستن مقدار بیشتر از جهت دیگری مثل رد منکرین و پاسخ به واجب کفایی است. لذا دانستن مقدار زیادتر لازم نیست. گروهی از محققین تصریح کردند به اینکه علم کلام اصلاً در اجتهاد شرط نیست. یک مقداری از علم کلام که اجتهاد متوقف بر آن است. همه مکلفین باید آن مقدار را شرط مکلف بودن. شرط مجتهد بودن نیست به این نحو که نه. ولی حقیقتاً بوده دیگر. فلسفه چند هزار سال این مباحث توش است.
بحث بعدی علم اصول است. علم اصول مقداریش شرط است که ادله احکام مثل امر و نهی و عموم و خصوص و اطلاق و تحقیق مجمل و مبین. بقیه ادلهای که مقاصد علم اصول آنها را شامل میشود بلد باشد. دانلود علم نحو و صرف. آن مقداری شرط است که اجتهاد در نحو و صرف و نحو شرط مجتهد بشود. دانستن مقدار شرطی که با توجه به متفاوت بودن آن مقدار کلام هم تغییر پیدا کند. دانستن همین مقدار صرف و نحو. مقصود خطاب اشاره را بفهمد. مثلاً کلمه مرفوع منصوب نخواند. لازم نیست که علم صرف و نحو را به طور کامل یاد بگیرد. حتی علم را به صورت کامل یاد بگیرد، نه اجتهادی اشکال ندارد. همه هدایه را هم نخواند اشکال ندارد. همین یک مقداری بخواند که بتواند جمله بخواند، بس است. بابایی از ما درآمده توی این حوزهها با این ادبیات خواندنمان. مقدار متوسط و کمتر از آن هم کفایت میکند برای اینکه در مجتهد باشد. میخواهد قاضی بشود، حکم بدهد.
علم لغت بلد باشد. آن مقدار شرط است که معنای کلام خدا و پیغمبر و ائمه را بفهمد به این صورت که یا لغت را در حفظ داشته باشد یا به کتاب لغت صحیح شامل معنای الفاظ متداول در قرآن و سنت مراجعه کند. معنایش را بفهمد. بحث فقط مراجعه لغوی نیست. یک چهارچوبی دارد. بحث لغت اصل واحد گرفتن، استعمال مشترک، بحث تجوز، اشتقاق، اشتقاق کبیر، اشتغال صغیر، اشتقاق انتزاعی. درست؟ عرض کنم که علم منطق. دانستنش آن مقدار شرط است که قیاس اخترانی و قیاس استثنایی و چهار شکل قیاس را بداند و شناخت معانی الفاظ مفردات از قبیل موضوع و محمول و غیره که میشود چهار شکل قیاس و سایر اشکالش بهش بستگی دارد، لازم است. لازم نیست که در علم منطق به حد عالی تحقیق و توابع برسد و اینها. و آن مقداری که بتواند صغرا کبری بچیند. روش اجتهادی کلاً درسها را شروع کردیم. درس میدادیم و فضایش متفاوت بود. مجموعه داشتیم. میخواستیم درس میدادیم. منطق فریزش برهان و مغالطه. برگشت نوافله بوعلی میگوید: «از منطق فریضه برهان و مغالطه نوافل تلاوت نوافل میمانند.» به برهان و مغالطه هم که میرسند، دیگر آخر سال بمالند و رد شوند. مصادره مطلوب و همین فقط. همه ماجرا همین است. اصل ماجرا توی تطبیق شناختش. پدر آدم با این روش. اگر این طور بخوانیم با روشی که الان میخوانید. تجربه خودشان است یا فقاهت در دوره ایشان این بوده دیگر. متورم شده که رستم انقدر اسم گنده بود که جرئت نمیکرد صداش کند. اجتهاد یک چیز گنده کریم که اصلاً جرئت نمیکند کسی سمتش. نه، بیشفعالی ذهنی بیشتر. یعنی تعداد نشستن در مسائل. هی مداقه کردن، مداقه کردن، مداقه کردن. هی خوردش کرد، خوردش کردم بدون اینکه اصلاً ثمری داشته باشد. مسئله خارجی داشته باشد. سختتر در بحث قتل. مثلاً قطع طریقی محض، قطع وصفی فلان، قطع وصفی. گفتند یک دانه ما در فقه نداریم. یک دانه؛ ولی خارجش دو ماه سه ماه طول میکشد. هیچ ثمری ندارد. علم. یکی آمده این را اضافه کرده. گفته این حقوق عقلیاش. این هم به نظرم میتواند بهش اضافه بشود. خب به ما چه؟ اصول چهار سال طول میکشیده. بیسواد است مجتهدی که شما میگویی برای قوه قضائیه. اینها اینهاست. رئیسی. فضا کامل دوریم. خب حالا حرف زیاد است. غصه زیاد است. کلاً مطلب در مورد کتاب و سنت و اجماع دلیل اینها دیگر. قطع کنیم؛ چون بحثش روشن است. آقای رئیسی، حجت الاسلام. فقاهت دارد. آیت الله. مدرس سطح عالی حوزه بوده سالیان سال. خارج درس آقای آم.
مطلب بعدی این است که وقتی کسی مجتهد شد با این شرایطی که گفتیم، به مردم واجب است که منازعات خودشان را بیاورند پیش او. به آنها واجب است حرفش را قبول کنند. حکمی که میدهد را بپذیرند. مشترک از طرف امام به طور عام منصوب میشود. بحث ولایت فقیه. بهترین ادله در بسته ولایت فقیه، ادله قضاوتها را بدانید. بیشتر ادله ولایت فقیه، ادله قضاوت است. از طریق قضاوت اثبات میکنیم ولایت فقیه را. اینجا هم همین است. به طور عام منصوب. یعنی کسی که این صلاحیت درش شکل گرفت، اصلاً نیاز به نصب ندارد. به محض اینکه به این صلاحیت میرسد، ولایت در او تعین پیدا میکند. قضاوت پیدا میکند. رجوع مردم به. به محض اینکه کسی، به محض اینکه کسی صلاحیت علمی، تدبیر، شجاعت، فلان ندارد، اصلاً نیاز به نصب کسی ندارد. اینکه میگویند مجلس خبرگان انتخاب کرد، این حرف غلطی است. انتخاب مجلس خبرگان تشخیص داد. احراز کرد صلاحیت مرجعیت میدهد که بعد بخواهد مرجعیت بگیرد. مرجعیت دادن احراز میکند. آها نه، حالا احراز میکند. مجلس خبرگان میآید میگوید که در افرادی که این صلاحیت را دارند، کی احراز در او اَشَدّ و اَقْوی و اَبْیَن است. «جعل کردیم، جعل، جعلناک». قاعدتاً «جعلناک امام» و «جعلناک ولی». این نیست که فلانی فلانی را رهبر کرد. از این خزعبلات که میگویند فلانی با خاطرات رهبر کرد. رهبر کسی بخواهد یک کسی را رهبر کند، اصلاً معنا ندارد که ایشان میخواست یا نمیخواست. رهبر بود. امام، امام رضوان الله علیه صلاحیت را در آقا احراز کرد. در او هست. شما کس دیگری هم اگر بخواهید، گلپایگانی. خب مثلاً ایشان کار اجرایی نکرده. سیستم و ساختار آشنا نیست. آقای اراکی. خب اینها همه در یک ردیف. بعد باز مثلاً آقای منتظر، موسوی اردبیلی. یک ترکیبی از اینها. اسد احمد و آقای هاشمی. اینها همه با هم شورای رهبری. خب شورای رهبری هم هزار تا مفسده دارد. خلاصه مسائل هست.
مجتهد و قاضی به محض اینکه صلاحیت پیدا میکند، در تعین پیدا میشود. نیاز به نصب ندارد. سیستم ولایت فقیه. حالا شرایطش فرق دارد. روایت اول، روایتی است که میفرماید: «بله، در بحث مقبولیت، مقبولیت جزء علل صلاحیت نیست.» مقبولیت در بحث در واقع «مبسوط الیدی فقیه» دخالت میشود. یک کسی فقیه و مبسط است. یک کسی فقیه. مقبولیت بسط ید برایش میآورد نه صلاح داشته باشد. آقا هم اشکالی که آنجا میکنند به این نیست که من فقیه نیستم. خود این آقای آذری قمی که من را فقیه نمیداند، پس فردا من حکم بکنم چیکار میخواهد بکند؟ خاطرات ۱۵ سالگی. پدرم به من گفت: «تو مجتهدی.» استعداد عجیبی در خودم نسبت به استنباط احکام. وزن ۱۹ سالگی. دیگر تقلید نکرده بود. درس امامم که میرفتم این اشکالات را داشتم. بدنتان کتاب. ما همان موقع اشکال داشتیم. به ذهنم این نبود. فتوای کتاب مسلط است. تاریخ و فقه و فلسفه و فلان؛ ولی خب ایشان از تواضعش بوده که اولاً فقیه خودش را ابراز فقاهت نمیکرده. ثانیاً بحثش. کسی که میخواهد حرف بزند. آن که امام بود. اینها همه شاگردانش بودند. جام زهر بهش. یعنی ۶۸، ۷۸. رفت اطراف قم و خلاصه اعلام شورش. حالا به نحوی علیه آقا آذری قمی که آنجا پا میشود میگوید: «من خودم پشت سر شما درمیآیم. فلان میکنم.» شما وقتی رهبر مشکینیهای جوادی خیلی وضعیت خیلی بدی پیدا شده. آذری قمی وضعیت افتضاح. خلاصه بحث بسته مقبولیت مال بسط ید.
دو تا روایت: روایت اول این است که «اُنْظُروا إلی رَجُلٍ مِنْکُم قَدْ رَوَی حَدیثَنَا». هر که از بین شما روایات ما را، حدیث ما را روایت میکند. «اَحْکامَنَا فَاجْعَلُوهُ قاضیاً». بحث حدیث و روایت منظور این است که در آن دوران اجتهاد و استنباط به این معنا نبوده دیگر. روایات دستشان بوده. مسائل هم زیاد نبوده. فروع هم زیاد نبوده. عمده مسائل فتوا، روایت. بحث روایت همان معنای اجتهاد الان را دارد. «فَإِنّی قَد جَعَلْتُهُ قاضیاً». من هرکی این صلاحیت را دارد، من جعلش کردم به عنوان قاضی. «فَتَحاکَمُوا إلیه». شما حکمتان را ببرید پیش او. یک روایت. روایت دوم آمده که «فَارْضَوْا بِهِ حاکِماً» به عنوان حاکم راضی بشوید بهش. «فَلَمْ یَقْبَلْ مِنْهُ فَإنَّمَا بِحُکْمِ اللَّهِ اِسْتَخَفَّ». خیلی حرف عجیب و خیلی شدیدتر و سنگینتر میشود اگر روی حکمی کرد، کسی از او قبول نکرد. استخفاف به حکم الله کرده. مسئول نما چند نفر توشون غیر مستقیم پیدا بشود استخفاف نکرده و «عَلَیْنَا رَدَّ». ما را رد کرده. و «رادُّ النَّبِیِّ عَلَی اللَّهِ». کسی هم ما را رد بکند، خدا را رد کرده. و «هُوَ فِی حَدِّ الشِّرْکِ». بحث قشنگی است که اگر کسی از فقیه جامعالشرایط نکول کند، برود سمت قاضی ستمگر، این گناهکار و فاسق است. از نظر امامیه، رجوع به قاضی جور گناه کبیره است و در مقوله عمر بن حنظله هم که بالا آوردیم این آمده که: «مَنْ تَحاکَمَ إلی طَاغُوتٍ فَحَکَمَ لَهُ». هرکی تحاکم به طاغوت کند، او برایش حکم بکند. این سوخت گرفته ولو حق خودش را گرفته. من رفتم دادگاه قضاوت که ماژیک مال توست؛ چون قاضی جور حکم کرده. آتیش جهنم، مال حرام. حکم طاغوت. «یُریدُونَ أَن یَتَحاکَمُوا إلَی الطّاغوتِ». طاغوت کنند در حالی که مأمورند به اینکه کافر بشوند به طاغوت. کفر به طاغوت همین است دیگر. شما محکمه او، قضاوت او، تدبیر او، امر او، سند او، سند آموزش و پرورش. پیدا کن وقتی انجام میدهی. تو مؤمن به طاغوتی. کفر به طاغوت ندارد. تحاکم به طاغوت نمیکند برای اینکه یک طاغوتی را بزند، یک طاغوت دیگر استفاده میکند. یک بحث دیگر و «فَقَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَن یُکْفَرَ بِالطّاغوتِ». خدا امر کرده که کفر ورزیده بشود نسبت به طاغوت. و مله کثیر که روایات تعابیر شهید ثانی است. اینها خیلی نکات خوبی است. اینها مباحث از آن موقع بوده. مقبوله عمر بن حنظله زمان شهید ثانی هم مقبول بوده. بر اساسش حکم کردند. فتوا، اعتنا کردند. نکته مهم نیست. ایشان قضاوت فهمیده. اجتهاد فهمیده. سرایت پیدا میکند به ولایت فقیه. اینها نکات خیلی خوبی است. خب، «فَلْتَ قاضی» چه شکلی اثبات میشود؟ جان، کل این روایت مقبوله عمر بن حنظله. مقبوله یعنی اینکه از جهت سند دیگر ممکن است اشکالاتی بهش باشد؛ ولی عموم فقها پذیرفتند و اعتنا فرمودند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...