متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بهترین بازی این است که شما هر دو نفر از حقوقی که دارید استفاده کنید. این حقها را با همدیگر صاف کنید. صلح یعنی اینکه بنده یک طلبی از شما دارم، شما هم یک مسئلهای با من دارید، اینها را با همدیگر صاف کنید؛ میشود مصالحه. مصالحه رد کردن حق به حق است. شفاعتی که میگوید، یعنی اینکه بیاید بگوید آقا تو از حقت چشمپوشی کن.
بحث بعدی: اگر این بابا ادعای اعسار میکرد، با یک بینهای میتوانستیم از حالش باخبر بشویم، یا یک کسی میآمد تصدیقمان میکرد، یا اینکه اصل دعوا غیرمالی بود، اینجا هم این قسم میخورد و ولش میکرد. در غیر این صورت، اگر این موارد نباشد، نه بینهای اقامه کند، نه اونی که دین را دارد تأییدش بکند، حالا چه میخواهد امر مالی باشد، چه امر مالی نباشد و سوگندی هم ندارد، بر دعوای غیرمالی طرف را بازداشت میکند. تحقیق میشود از حالش تا اینکه وضعیتش روشن بشود. توضیح بود. بازداشت میکنند، یعنی میآیید، یکی میآید دستش را میگیرد، دستبند را درمیآورد، مالی بازداشتش میکنند. مثلاً مال دیروز بود. الان این تیکه امروز این بود که اگر موارد فوق نباشد (یعنی وقتی دیروز نباشد) باز هم تحقیق میشود از حالش تا اینکه وضعیتش روشن میشود.
لذا اگر از اموال او چیزی را شناسایی بکنند، بهش میگویند که دینش را با همینی که شناسایی شده ادا بکند. اگر قبول نکند، قاضی میآید دین او را ادا میکند، ولو به این نحو باشد که آن مال را بردارد بفروشد. برگردم. معلوم بشود که مالی ندارد، مقدار مالی که دارد برای ادای دینش کافی نیست، اینجا همان مقداری که هست میفروشند. بعد آزاد. نه فایده دارد از رو کتاب خواندن و اینهاست.
بحث بعدی میشود انکار. انکار به این است که مدعیعلیه میگوید که من این حرف را قبول ندارم. اینجا بحث «علم قاضی» مطرح میشود که یکی از بحثهای مهم در «احسنت قضاوت» است. بعضاً اختلافات سرش هست که قاضی به علمش عمل میتواند بکند یا نمیتواند، محدودهاش چقدر است؟ برخیها محدوده علم قاضی را خیلی وسیع میگیرند و بر هر بینهای هم مقدم میدانند. حالا در روایات، بحث بحث مفصلی است. در کلام فقها هم بحث دامنهداری است. در برخی روایات هم داریم که طرف پرسید: "آقا من مشتبه میشود، چهکار کنم؟" حضرت فرمودند: "فَاستَفتِ صَدرَک"، "از سینهات استفتا کن"، "دلت چی میگوید؟"
آیا بحث علم قاضی تا اینجاها میشود علم قاضی را داخل کرد یا نه؟ بعضی وقتها قرائن کنار هم چیده میشود، بینه هیچکدامش نیست، ولی قاضی میفهمد که حق با کیست. فقط اینجا را بگوییم که علم در هر صورت، وقتی که منکر بود، انکار میکند. اینجا اگر قاضی علم به حق داشته باشد، «اَلْوَاسِئَةُ الْقَوْلَیْنِ» میآید در تمام این موارد بر اساس علم خودش حکم میکند. اگر هم علم نداشته باشد و مدعی هم نداند که اینجا باید بینه اقامه بکند در خصوص ادعای خودش، قاضی میآید از مدعی مطالبه بینه میکند. قاضی به مدعی میگوید که "آقا بینه بیار". و اگر مدعی بدون بینه بیاید، قاضی میتواند اینجا سکوت بکند و چیزی نگوید وایستد ببیند که این مدعی، حالا اگر مدعی بگوید من بینه ندارم، قاضی یادآوری میکند بهش که اینجا شما میتوانی منکر را قسمش بدهی. بینه نداری، مرحله بعد قسم دادن «اخلالاف منکر» است. شما میتوانی منکر را اینجا قسم بدهی.
اگر مدعی بخواهد که این کار را انجام بدهد، قاضی هم منکر را قسم میدهد. قاضی از پیش خودش نمیتواند منکر را قسم بدهد. باید مطالبه از سمت مدعی صورت گرفته باشد. تا قاضی منکر را قسم داد، دیگر یا با علم خودش عمل میکند و یا باز فرصت میدهد برای بررسی بیشتر. فیصله میدهد به دادگاه. به منکر میگویند: "قسم". مدعی منکر را قسم میدهد. این ادعایی دارد، میگوید: "اگر این را قبول نداری، قسم بخور". فرض بر این است که قاضی از همان اول به ظاهر، بعضیها میگویند بحث حکم به ظاهر و حکم باطن، اصطلاحاً میگویند حکم داوودی. یعنی حضرت داوود (علیهالسلام) از کسی مطالبه بینه نمیکرد. میگویند زمان امام زمان هم دو نفر سریع مالی را تنازع میکنند. وقتی که میآید، حضرت از پول میپرسد، مال کدامشان؟ زمان امام زمان چه شکلی؟ حکم باطن.
خب، الان با این دوربینهای مداربسته و هزار تا مسئله دیگر و اینها، دیگر نیازی نیست که اصلاً این قسم بخورد. فیلمش هست، همه چیزش مشخص است. گاهی هم مثلاً کامل روشن است، گاهی نه. ده تا قطعه را کنار هم میچینیم، به یک چیزی میرسیم. نجفی زنش را کشته بود. خب، تو آسانسور مثلاً ایشان پنج دقیقه بعد از قتل دیده بودند که رفته پایین. خط هم گذاشته. با هم دعوا هم داشتند. بعد با کلت کمری هم مثلاً زده شده. کسانی بودهاند که مثلاً حفاظت از خودشان میکردند و اینها. ده تا دلیل. اصلاً دیگر نیاز به اعتراف و بینه و هیچی ندارد. همهاش مشخص است. گفته بودند که "ما از همان اول اعلام نکردیم که ایشان خودکشی نکند؟" از همان اول که آمدیم بالای سر جنازه خانمش تو حمام، میدانستیم که قاتل ایشان است. هر کی که با این مسئله مواجه میشود، میداند کی کشته. تو صحنه نبوده. وان شهود به حساب نمیآید. شاهدی همین وسط شهادت بدهد، این علم قاضی است با قرائن و بیناتی که پیرامون حادثه است.
نکته بعدی این است که قاضی نمیتواند منکر را قسم بدهد، چون این حق مدعی است. درخواست مدعی این حق را استیفا میکند، ولو اینکه این واقع شدن قسم با قاضی است، ولی استیفای حق مدعی است. چون به حساب میآید، باید از طرف مدعی صورت گرفته باشد. اگر منکر از پیش خودش قسم بخورد، بدون اینکه مدعی مطالبه کرده باشد و قاضی درخواست کرده باشد از منکر، خود منکر قسم، یا اینکه قاضی بدون درخواست مدعی منکر را قسم بدهد، اینجا گفتند که این لغو است. بعد این لغو هم که گفتیم، نکته بعدی این است که مدعی نمیتواند بدون اذن قاضی سوگند بخورد و حرف داشته باشد، چون واقع، حالا چه خودش سوگند بخورد، چه بخواهد منکر را وادار کند، چون واقع کردن قسم درست است. درست است که حق آن شخص دیگر است، اما متوقف بر اذن قاضی و اجرای این احلاف هم وظیفه قاضی است.
اگر منکر به آن نحوی که معتبر است و شرایطی که باید داشته باشد را داشته باشد، که گفته میشود، اگر با آن شرایط معتبر قسم بخورد، ادعا از او ساقط میشود. «قاطع دعوا» اصطلاحاً قسم قاطع دعواست. و ممکن است به حسب واقع حق مدعی او باقی باشد. پیامبر اکرم فرمودند: "اگر کسی آمد، «اِنَّمَا اَقضی بَینَکُمْ بِالْاَیمَانِ وَ الْبَینَاتِ»." "من بین شما با قسم و بینه حکم میکنم، قضاوت میکنم." فرمودند: "ممکن است کسی بیاید تو دادگاه. من پیغمبر قاضی باشم، مالی را طرف ادعا میکند، قسمی میخورد. من مال را ممکن است به ناحق به کسی بدهم، ولی به خاطر اینکه قسم خورده، یعنی روی حساب ضابطه دادگاه، حق این محسوب میشود." این یه وقت از اینجا که رفت بیرون، نگوید: "من این را پیغمبر بهم داده." این یک تیکه قطعهای از آتش را دارد با خودش میبرد، ولو من پیغمبر برایش امضا کردم. مصلحت نوعیه عباد این را میطلبد. اگر بخواهد که همیشه یک قاضی باشد که اینجوری باشد، پانصد سالی یک دونه آقای بهجت هم پیدا بشود قضاوت بکند، آن هم مگر این کار را میکند که هر کی بیاید بگوید این مال کی؟ فلانی؟ مگر میشود اصلاً اینجوری اداره کرد؟ ما الان تو بحث اینکه سواد حوزوی داشته باشد قاضیمان، مشکل داریم. داشته باشد، یک نگاه بکند، بفهمد. قاضی و نمیدانم فقیه و اینها باید «فانی فلا» باشند از این حرفها، طیفی بودند، انداختند تو آن سن و سال بچگی.
پس نکته بعدی این است که ولو به حسب واقع حق مدعی بر ضمن او باقی باشد، چون قسم خورده دیگر، دادگاه خاتمه پیدا کرده. اول مدعی باید بینه بیاورد. اگر مدعی بینه نداشت، شنیده نمیشود ادعای با آن فرضی که از آن اول داشتیم که مثلاً حالا یک جایی است که یک وهمی هم مثلاً اگر باشد باز حرف شنیده میشود. مثل بحث سرقت. شاگرد من است. این پولم، دخل من هم زده شده. من احتمال میدهم این سارق باشد. میگویند: "بینه بیار". میگوید: "ندارم". شاگردش قسم بخورد که سارق نیست. آوردن مواردی باشد، ولی به صورت کلیاش نه.
اگر اینجا مدعی به یک مالی از اموال منکر دست پیدا کند، ولو مماثل باشد با حقش، یعنی دقیقاً مثلاً یک گوشی، مثلاً من یک میلیون از شما میخواهم، گوشی شما یک تومن ارزشش است. اینجا اگر بخواهم تقاص بکنم، تقاص کردنش از منکر در برابر حق خودم حرام است. حق خودم به حسب تو آن فضایی که طرف قسم دروغ خورد و من هم در واقع حقم ثابت ماند. چون دیگر حکم قاضی داده شده، دادگاه حکم کرده، این دیگر این گوشی مال من نیست، مال این باباست.
ماجرا معروف است دیگر. امیرالمؤمنین با یهودی بحثشان شد. زینی بود، پالونی بود. از روی زمین طرف برداشت و «قائم» که قاعده «ید» است دیگر. اصل بر این است که هر چیزی تو دست هر کی هست، مال خودش است. اصل و ظاهر بر این است. بعد زمان حکومت امیرالمؤمنین فرمودند که: "بیایید دادگاه شرع". قاضی، قاضی دادگاه به امیرالمؤمنین گفتش که: "بینه داری؟" بعد بینه، یهودی ظاهراً میگویند: "قسم بخور". و قسم میخورد به اینکه "مال خودم است". تو دادگاه جمهوری اسلامی، خود رهبر جمهوری اسلامی رفته محکوم شده. یهودی جلو در، جلو حضرت گرفت و گفتش که: "من شهادت میدهم که اسلام بر حق است و مسلمان." "در کتب مقدسمان خوانده بودم که وصی پیغمبر آخرالزمان این یکی از نشانههای حقانیتش است که اگر تو دادگاه این شکلی رفتار کند". این ماجرا را من از قبل شنیده بودم. حالا یک کتاب خوبی از آیت الله وحید هست، «نفس نفیس خاتمیت». نمیدانم کیا خواندند؟ کتاب خیلی کتاب پر و پیمونی است. این داستان آنجا مفصل نقل کردند، منابع شیعه و سنی و خیلی هم روش مانور میدهند.
این بحث شاید حق من را خورده، خودم که میدانم با همونی که داشتم بردارم، این کار حرام است. الان از الان به بعد دیگر مال او محسوب میشود تو حکم قاضی. قاضی با شرایطش حکم کرده یا نه. خب، مگر اینکه خود منکر بعد از اینکه قسم خورد، خودش را تکذیب بکند. بعد از این هم که منکر قسم بخورد، دیگر از اینجا به بعد از مدعی ما بینه را قبول نمیکنیم. چرا؟ به خاطر صحیحه ابن ابی یعفور که امام صادق (علیهالسلام) حضرت فرمودند: «اِذَا رَضِیَ صَاحِبُ الْحَقِّ بِیمِینِ الْمُنْکِرِ». وقتی صاحب حق، صاحب حق اینجا کیست؟ مدعی. مدعی که صاحب حق است، راضی میشود به قسمی که منکر میخورد. «فَلْیُحَلِّفْهُ فَاستَحْلَفَهُ». اینجا قسمش میدهد. «فَحَلَفَ أَنْ لَا حَقَّ لَهُ قَبْلَهُ». آن منکر هم قسم میخورد که: "آقا هیچ حقی از جانب تو به گردن من نیست." «وَاِنْ اَقَامَ بَعْدَ مُسْتَحْلَفِهِ خَمْسِینَ قَسَامَةً اَوْ خَمْسِینَ قَسَامَةً فَاِنَّ الْیَمِینَ قَدْ اَبْطَلَتْ کُلَّ مَدَّعًی». ولو بعد از اینکه قسمش داده، پنجاه نفر را بیاورد که مثلاً حالا اسامی یا قصامه گفته میشود، پنجاه نفر بیایند قسم بخورند به نفع من، من چون منکر را قسم دادم، او هم قسم خورد به اینکه هیچ حقی از طرف تو به گردن من نیست، ولو پنجاه تا من بیاورم، باز آن قسمی که آن بابا خورده، سر جایش ثابت است و آن قسم همه ادعای این پنجاه تا را باطل میکند، مگر اینکه از باب علم قاضی باشد. وگرنه وقت بینه تا قبل از قسم خوردن منکر است.
اگر مدعیعلیه قسم نخورد، یعنی و قسم را رد کند به مدعی، بگوید: "تو قسم بخور، چرا من قسم بخورم؟" مدعی اگر ادعای خودش را قطعی میداند، اینجا قسم میخورد. اگر هم که قطعی نمیداند، اینجا رد سوگند متوجهش نمیشود. نمیخواهد که قسم را برگرداند، یعنی لازم نیست برای اینکه ادعایش ثابت بشود، او باز قسم بخورد. مگر نه، نداشتم، منکر باید قسم بخورد، انداختم به گردنش که قسم بخورد، برگرداند به خودم، گفت: "تو قسم بخور." من هم برایم مسئله قطعی نیست، قسم نمیخورم. تمام شد. اینجا سوختم یا نه؟ تو هر چی از محل قبل رفتم، سیو شده، سیو شده، نمیسوزد. دلیل ندارد. من میخواهم قسم بخورم. قسمم اگر نخورم، باز حرف من به گفته خودش هست و این بابا انگار با سکوت و قسم نخوردنش دارد. قسم نخورم، نخوردم، من محکوم بشوم. اگر جایش باشد و یقین دارد، قسم هم میخورد. اگر یقینی ندارد، دلیل ندارد، قسم نمیخورد. حقش هم ضایع نمیشود.
بله، اقرار دعوای مدعی. نکته بعدی این است که گفتیم که سکوت خیلی وقتها نکول است. یعنی من زیر بار اقرار نمیروم. یا باید اقرار کنم یا نکول یا سکوت. سکوت ملحق میشود، یعنی ادعا ثابت میشود. با سکوت طرف نسبت به آنچه که باید بگوید. حالا بستگی دارد، یک وقتی باید دفاع کند از خودش، یک وقتی باید حمله کند به مدعی. تو هر شرایطی که باشد، سکوت متناسب با همان فضا، معنای خودش را دارد. سکوت معنا دارد. اینجا به هر حال فضا فضایی است که او باید دفاع بکند، باید حرف بزند و رد بکند، باید اثبات بکند. هر کدامش، سکوتش معنای خودش را دارد. گاهی معنای اقرار دارد، گاهی معنای نکول.
نکته بعدی این است که پس دیگر لازم نیست که این رد سوگند بکند. همانطور که اگر مدعی ولی یا وصی باشد، آنجا هم لازم نیست که قسم بخورد، هرچند علم به حق داشته باشد. پس گفتیم که مدعی اگر علم دارد به حق، قسم بخورد. اگر ولی یا وصی مدعی است، ولی یا وصی است، اینجا ولو علم به حق داشته باشد هم، بلکه فقط اینجا منکر ملزم میشود که قسم بخورد. اگر قسم نخورد، بازداشتش میکنند تا اینکه قسم بخورد، یا اینکه بر اساس نکولش حکم بشود. ولی مدعی، ولی خودش مدعی است، ولی حق کیست؟ صاحب حق نیست. بچه او صاحب حق است، یا مثلاً مصالح او صاحب حق است.
حالا اگر مدعی آنجایی که باید قسم بخورد، قسم نخورد، اینجا در خصوص همان نوبت رسیدگی میشود. نظر مشهور هم این است که در مورد سایر دفعات، ادعای او ساقط میشود. نسبت به دفعات قبلی دیگر ادعایش اگر آنجایی که لازم است که قسم بخورد و من که شاهد بیاورد. و اگر مدعی برای قسم خوردن مهلت بخواهد، استمهال کند، "مدت مهلت بدین، من بعد قسم میخورم". اینجا موافقت میکنند، در حالی که در مورد منکر موافقتی تو این مسئله نیست. اگر منکر وادار به قسم خوردن بشود، مهلت او پذیرفته نمیشود. حرفی که دارد میزند: "قسم میخورم که من نکشتم." "آیا کشتی یا نکشتی؟" دیگر دو هفته مهلتش چی؟ "قسم بخوری که فلانی قاتل است." میدهند و هر وقتش که قسم مدعی محقق بشود، حقش هم ثابت میشود.
بحث بعدی، بحث نکول است. اگر سؤالی، نکتهای چیزی هست. بله، دیگر اول باید بینه بیاورد. اگر نه، بعد حالا نوبت قسم خوردن کلاً میشود قسم. بحث نکول این است که منکر زیر بار قسم نه، زیر بار قسم نمیرود، رد مدعی هم نمیکند. اینجا قسم را برمیگردانند به مدعی. البته مال بعد از این است که قاضی به منکر بگوید که: "اگر قسم بخوری که خوردی، اگر قسم نخوری، من تو را ناکل میدانم. کور کردی. خودم قسم را رد میکنم، میکنم به مدعی که او اگر قسم بخورد، دیگر حکم اینجا اگر مدعی قسم بخورد که خب حقش ثابت میشود. باز اگر مدعی قسم نخورد، اینها را دیگر خیلی نموداری است دیگر. فرصت نیست که پای تخته همه نموداری بنویسیم. تقصیر ما هم نیست. این محدوده است که تعیین کردند. آن مدل را قبلاً درس دادیم برای اینکه اثبات بکنیم آنجوری باید درس خواند. انگار مثلاً شهر را دست گرفتیم به قول آقا و داریم از آن شهر میخوانیم. این توهمی است که پیدا میشود. طبعاً آنجور درس دادیم که خود دوستان دادشان دربیاید. "چاقو بس است دیگر. خدایا بس است دیگر، خسته شدیم." و به اینجا برسیم که روز چهار پنج صفحه که گفتند باید بخوانیم، بدون اینکه اینجوری خواندن راه دیگری هم ندارد. فرد سوم مدل دیگری ندارد. همین که بخواهم پای تخته بروم، نصف وقت رفته.
اینجا که رد سوگند میشود به مدعی، یا مدعی قسم میخورد که اگر قسم خورد، حقش ثابت میشود، یا نکول میکند. با آن توضیحاتی که دادیم، عمل میشود و ادعای او ساقط میشود. در مقابل، گفتند که وقتی که منکر نکول میکند، این در واقع دارد حکم صادر میکند علیه خودش و دیگر بلافاصله حکم علیه او صادر میشود. ولی نظر شهید اول، متن شهید و «الأول أقرب»، نظر ایشان به این است که اولی از این دو تا که بگوییم دعوا ساقط بشود و به همان نحوی که قبلاً گفتیم عمل بشود، این أقرب است، تا اینکه بگوییم همینجا حکم صادر میشود و بحث رد قسم بکند به مدعی. رد قسم میکند، یعنی تو هر چی قسم بخوری، من تصدیق کردم. تو قسم بخور. انگار یعنی من قسم خوردنم متعلق قسم و محتوای قسم من همین است که تو قسم بهش بخوری. قبول.
توی مکانیزم قضاوت، آن قسم آخر مدعی دیگر کارهای نیست، ولی به محض اینکه او قسم را میخورد، دیگر حکم تمام است، یعنی حکم صادر شد. دیگر قسم نخورد و اصلاً نوبت، یعنی جایگاهی برای قسم او توی فرایند قضاوت بنده خدایی که کلاً همه تأیید ادعای من است. منکر باید ادعای مدعی را رد کند. هر آنچه که مادون رد کردن باشد، اثبات مدعی است. یادش نرود. سیستم یادشان باشد، یادشان نباشد، این بابا تو باید تازه آن هم بگوید: "من ندارم" که کفایت نمیکند که. باید بینه بیاورد، دلیل بیاورد، شاهد بیاورد. "پنج میلیون" یا "کلاً دستم نبوده" یا "پنج میلیون بوده، برگرداندم". اینی که "من الان یادم نمیآید و شاید چهار تومن بوده و فلان" که همه سیستم کل عالم مختل میشود.
تعریف ما از مدعی و منکر که همیشه بحث سر این است که یک حقی باید لحاظ بشود تا مدعی و منکر لحاظ بشوند، یا یک ظاهری باید لحاظ بشود، یا یک اصلی لحاظ بشود. خلاف اصل بودن دلیل بر اینکه کسی مدعی باشد، خلاف ظاهر بودن دلیل برای اینکه کسی مدعی باشد. مکانیزم قضاوت ما معطل قسم خوردن مدعی نمیکنیم. آخر پاراگراف. اگر امتناع بکند، همه ادعاهایی هم که کرده بود باطل میشود. این آهنگ فردی که مثلاً یک جایی است که دیگر همه وابسته به قسم خوردن خود اوست، یعنی دیگر هر کسی حق را بر این میدهد که او الان قسم بخورد. مدعی اگر تو این مسئله صادق است، حالا که الان واقعاً اگر حق با تو است و قبول داری، قسم میخورد. اینجا قسم نخوردن او باطل میکند همه دعوای سابق را. ولی اصل بحث تو آن تیکههای قبلش بود که فرد بر این است که منکر در مقام، در مقام دفاع از خودش دستش خالی است. حکم صادر نمیشود.
نکته بعدی این است که چرا ایشان اول را أقرب دانست؟ شهید ثانی توضیح میدهند به خاطر اینکه معنای نکول أعم از حق بپذیرم، أعم از پذیرش حق برای طرف مقابل. چون که طرف ممکن است که به خاطر عظمت نام خدا قسم نخورده باشد و حقش را ترک کرده باشد. لذا اینجا نگوییم که طرف همین که زیر بار قسم خوردن نرفت، محکوم شد. ممکن است از سر احترام باشد. توی کتاب «گناهان کبیره» تو بخش قسم یا بخش دروغ، به نظرم بخش اثر شهید دستغیب نقل میکنند که یک بحثی بود. حالا به نظرم امام باقر (علیهالسلام)، یک بحث حقوقی بوده که حضرت باید قسم میخوردند تا یک حقی ازشان استیفا میشده. حضرت قسم نخوردند که "من اینقدر برای خدای متعال شأن و جایگاه قائلم، تو این مسئله حاضر نیستم که به خاطر اینکه پنج هزار تومان گیرم بیاید، زبان من به قسم باز بشود. عظمت قسم برای من سنگینتر از این است که بخواهم بیایم تو این مسئله قسم بخورم."
بحث بعدی آقا جان، بحث بینه است. اگر مدعی در صورت انکار منکر، کار آمد، امر آمد، چرخید روی منکر. منکر هم انکار. حالا مدعی میگوید: "من بینه دارم." بعد از آن طرح شده بود، البته نه با فاصله زمانی زیاد، همانجا مطرح میکند. قاضی بهش میگوید که: "اول مدعی ادعا کرد، منکر ردش. قسم. مدعی میگوید که من بینه دارم." اینجا قاضی بهش میگوید که: "بینهات را حاضر کن." و باید اینطور بگوییم: "اگر میخواهی شهودت را حاضر کن." قسم مدعی قبول است. روایت اینجا بینه بیشتر معنای شهود میدهد ها! اولیه این بیانیه دوم که گفته میشود معنای شهود است. "من شاهد دارم." اولی که من میخواهم بینه بیاورم، ببینید بحث سر تفاوت معنای بینه است. اینجا این بینه با آن بینه فرق میکند. اول ادعایی کرده، شواهد و قرائنی هم برایش داشته که: "آقا مثلاً این شاگرد من است، پیش من کار کرده، با هم اختلاف داشتیم، تهدید کرده، این پیامهایش موجود است." الی آخر. بله، مثلاً حالا آن شاگرد هم به یک نحوی توانسته ردش بکند بینه او را که: "اصلاً من آن روز اینجا نبودم، آنجور بوده، اینطور شده، آن ساعت اصلاً فلان بوده." این هم ادلهای مثلاً میآورد برای اینکه این ادعا رد بشود. اینجا نوبت این میشود که مدعی میگوید: "آقا من بینه دارم." یعنی "شاهد دارم." فرض را بر این بگیریم که حالا اعم از قسم خوردن، ممکن است قسم خورده باشد. مسئله اینجا بهش میگویند که: "اگر میخواهی شهودت را حاضر کن." اینجا اگر مدعی بگوید که شهودش غایباند، قاضی بهش میگوید که دو تا راهکار داری: "یا باید منکر را قسم بدهی." پس معلوم میشود که هنوز قسم نخورده. "و یا اینکه صبر کنیم." مخیر بین احلاف و صبر. و مدعی هم حتی اگر بینهاش حاضر باشد، باز اینجا مخیر است بین اینکه منکر را قسم بدهد یا اینکه شاهد بیاورد، ولی حق ندارد که اول درخواست این را بکند که منکر قسم بخورد، قسم بخورد، بعد من شاهدم را میآورم. "زمان هم دست خودت است، هر وقت خواستی میتوانی اعمال کنی." نمیتواند اینجا منکر را ملزم بکند به اینکه کفیلی برای مدعای خودش معرفی بکند. مدعی کفیلی برای مدعی یا بودن در کنار مدعی که مثلاً اینجا بگوییم که اطمینان پیدا کنیم که منکر فرار نکند، نمیتواند این را ملزم بکند که یک کفیلی بالا سرش باشد. چون اگر بخواهد این باشد، نکته قشنگی است. توضیح که شهید ثانی میفرمایند که اگر بخواهد باشد، این خودش مجازاً اینی که بخواهد گماشته بالا سرش بگذارد که این منکر فرار نکند تو این مدت. الان اینجا مدعی وقت گرفت دیگر. قرار شد یک زمانی طی بشود تا این برود شهودش را بیاورد. یک کفیری معین بکنیم، یک کسی، یک گماشته، یک چیزی بالا سر منکر باشد. یک مدتی مثلاً محافظ تانک.
الان این مسائل خیلیهایش قابل اجرا نیست ها! حالا طرز فقهی شما فقط به این بحث میکنیم. خیلی وقتها مصالح و ضرورتها باعث میشوند ممنوعالخروج میکنند. بله، تحت حفظ میشود. "از شهر خارج نشو، فلان نشو." برای طرف مجازات زودرس. اگر بخواهند این کار را انجام بدهند، انگار این بابا را حکم برایش صادر شده است.
اگر مدعی بینهاش را حاضر بکند، قاضی هم عدالت بینه را احراز بکند، یعنی عدالت شهود. قاضی بعد از اینکه مدعی درخواست کرد که شهادت ادا بشود و حکم صادر بشود بر اساس شهادتی که شهود دارند، قاضی میآید رأیش را انشا میکند. ولی اگر فسق شاهد را احراز بکند، رأی صادر نمیکند. حالا بحثی سر این است که اصل با عدالت است یا با فسق؟ تو مقام قضاوت، عدالت باید احراز بشود، ولی احراز عدالت معنای خودش را دارد. احراز عدالت به این معنا نیست که حالا تو دو تا شاهد برای چی آوردی؟ «وَلْشُهُودِ هِی شُهُود» این جمله را متوجه نشدم و سعی کردم نزدیکترین شکل نوشتاری را رعایت کنم. باز باید بریم دو تا شاهد بیاوریم برای اینکه بگویند این دو تا این هست. برای مقام احرازش این راهش هست، ولی کار را معطل نمیکنیم. سیما و ظاهر اینها هم، ظاهر معقول و موجهی دیده میشود. خب، همینقدر کفایت میکند برای احراز عدالت طرف یا عدم احراز فسق طرف. اینها بحثهایی است که سر و صورت تراشیده و انگشتر طلا هم تو دستش است، دهانش هم یکم بوی عرق میدهد و تو دادگاه این دیگر نباشد لااقل. یعنی لااقل وقتی طرف میآید قرائنی نباشد، شواهدی نباشد برای اینکه این شاهد فاسق است. ولی اگر قرائن و شواهدی بر فسق او بود و قاضی احراز کرد فسق شاهد را، اینجا رأی را صادر نمیکند. ولی نباید دلیلی بر عدالت شهود طلب بکند، یعنی نمیگوید که: "دلیل چیست که اینها عادلاند؟" چون دلیل بر فسق مقدمه است.
درست شد. هر معصیتی اصرار بر آن اگر احراز بشود که این بابا بنایش بر این است، یعنی مثلاً من این را قبلاً هم دیده بودم، پنج شش ماه پیش میآید، هر روز مثلاً جلوی مغازه رد میشوم، همیشه دیدم وضعیتشان را، الان هم آمده باز تراشیده. اینجوری میشود. خب، اگر از حال شاهد خبر نداشته باشد، اینجا درخواست تزکیه میکند. به شاهد میگوید: "برو خودت کار کن، خودسازی کن عزیزم. شبهای جمعه دعای کمیل بخوان، حرم برو." درخواست تزکیه این نیست، درخواست تزکیه این است که از مدعی میخواهد که دلیل بیاورد برای عدالت. فردا توضیح بیشتری در مورد این مسئله داده میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم.
بهترین بازی این است که شما هر دو نفر از حقوقی که دارید استفاده کنید. این حقها را با همدیگر صاف کنید. صلح یعنی اینکه بنده یک طلبی از شما دارم، شما هم یک مسئلهای با من دارید، اینها را با همدیگر صاف کنید؛ میشود مصالحه. مصالحه رد کردن حق به حق است. شفاعتی که میگوید، یعنی اینکه بیاید بگوید آقا تو از حقت چشمپوشی کن.
بحث بعدی: اگر این بابا ادعای اعسار میکرد، با یک بینهای میتوانستیم از حالش باخبر بشویم، یا یک کسی میآمد تصدیقمان میکرد، یا اینکه اصل دعوا غیرمالی بود، اینجا هم این قسم میخورد و ولش میکرد. در غیر این صورت، اگر این موارد نباشد، نه بینهای اقامه کند، نه اونی که دین را دارد تأییدش بکند، حالا چه میخواهد امر مالی باشد، چه امر مالی نباشد و سوگندی هم ندارد، بر دعوای غیرمالی طرف را بازداشت میکند. تحقیق میشود از حالش تا اینکه وضعیتش روشن بشود. توضیح بود. بازداشت میکنند، یعنی میآیید، یکی میآید دستش را میگیرد، دستبند را درمیآورد، مالی بازداشتش میکنند. مثلاً مال دیروز بود. الان این تیکه امروز این بود که اگر موارد فوق نباشد (یعنی وقتی دیروز نباشد) باز هم تحقیق میشود از حالش تا اینکه وضعیتش روشن میشود.
لذا اگر از اموال او چیزی را شناسایی بکنند، بهش میگویند که دینش را با همینی که شناسایی شده ادا بکند. اگر قبول نکند، قاضی میآید دین او را ادا میکند، ولو به این نحو باشد که آن مال را بردارد بفروشد. برگردم. معلوم بشود که مالی ندارد، مقدار مالی که دارد برای ادای دینش کافی نیست، اینجا همان مقداری که هست میفروشند. بعد آزاد. نه فایده دارد از رو کتاب خواندن و اینهاست.
بحث بعدی میشود انکار. انکار به این است که مدعیعلیه میگوید که من این حرف را قبول ندارم. اینجا بحث «علم قاضی» مطرح میشود که یکی از بحثهای مهم در «احسنت قضاوت» است. بعضاً اختلافات سرش هست که قاضی به علمش عمل میتواند بکند یا نمیتواند، محدودهاش چقدر است؟ برخیها محدوده علم قاضی را خیلی وسیع میگیرند و بر هر بینهای هم مقدم میدانند. حالا در روایات، بحث بحث مفصلی است. در کلام فقها هم بحث دامنهداری است. در برخی روایات هم داریم که طرف پرسید: "آقا من مشتبه میشود، چهکار کنم؟" حضرت فرمودند: "فَاستَفتِ صَدرَک"، "از سینهات استفتا کن"، "دلت چی میگوید؟"
آیا بحث علم قاضی تا اینجاها میشود علم قاضی را داخل کرد یا نه؟ بعضی وقتها قرائن کنار هم چیده میشود، بینه هیچکدامش نیست، ولی قاضی میفهمد که حق با کیست. فقط اینجا را بگوییم که علم در هر صورت، وقتی که منکر بود، انکار میکند. اینجا اگر قاضی علم به حق داشته باشد، «اَلْوَاسِئَةُ الْقَوْلَیْنِ» میآید در تمام این موارد بر اساس علم خودش حکم میکند. اگر هم علم نداشته باشد و مدعی هم نداند که اینجا باید بینه اقامه بکند در خصوص ادعای خودش، قاضی میآید از مدعی مطالبه بینه میکند. قاضی به مدعی میگوید که "آقا بینه بیار". و اگر مدعی بدون بینه بیاید، قاضی میتواند اینجا سکوت بکند و چیزی نگوید وایستد ببیند که این مدعی، حالا اگر مدعی بگوید من بینه ندارم، قاضی یادآوری میکند بهش که اینجا شما میتوانی منکر را قسمش بدهی. بینه نداری، مرحله بعد قسم دادن «اخلالاف منکر» است. شما میتوانی منکر را اینجا قسم بدهی.
اگر مدعی بخواهد که این کار را انجام بدهد، قاضی هم منکر را قسم میدهد. قاضی از پیش خودش نمیتواند منکر را قسم بدهد. باید مطالبه از سمت مدعی صورت گرفته باشد. تا قاضی منکر را قسم داد، دیگر یا با علم خودش عمل میکند و یا باز فرصت میدهد برای بررسی بیشتر. فیصله میدهد به دادگاه. به منکر میگویند: "قسم". مدعی منکر را قسم میدهد. این ادعایی دارد، میگوید: "اگر این را قبول نداری، قسم بخور". فرض بر این است که قاضی از همان اول به ظاهر، بعضیها میگویند بحث حکم به ظاهر و حکم باطن، اصطلاحاً میگویند حکم داوودی. یعنی حضرت داوود (علیهالسلام) از کسی مطالبه بینه نمیکرد. میگویند زمان امام زمان هم دو نفر سریع مالی را تنازع میکنند. وقتی که میآید، حضرت از پول میپرسد، مال کدامشان؟ زمان امام زمان چه شکلی؟ حکم باطن.
خب، الان با این دوربینهای مداربسته و هزار تا مسئله دیگر و اینها، دیگر نیازی نیست که اصلاً این قسم بخورد. فیلمش هست، همه چیزش مشخص است. گاهی هم مثلاً کامل روشن است، گاهی نه. ده تا قطعه را کنار هم میچینیم، به یک چیزی میرسیم. نجفی زنش را کشته بود. خب، تو آسانسور مثلاً ایشان پنج دقیقه بعد از قتل دیده بودند که رفته پایین. خط هم گذاشته. با هم دعوا هم داشتند. بعد با کلت کمری هم مثلاً زده شده. کسانی بودهاند که مثلاً حفاظت از خودشان میکردند و اینها. ده تا دلیل. اصلاً دیگر نیاز به اعتراف و بینه و هیچی ندارد. همهاش مشخص است. گفته بودند که "ما از همان اول اعلام نکردیم که ایشان خودکشی نکند؟" از همان اول که آمدیم بالای سر جنازه خانمش تو حمام، میدانستیم که قاتل ایشان است. هر کی که با این مسئله مواجه میشود، میداند کی کشته. تو صحنه نبوده. وان شهود به حساب نمیآید. شاهدی همین وسط شهادت بدهد، این علم قاضی است با قرائن و بیناتی که پیرامون حادثه است.
نکته بعدی این است که قاضی نمیتواند منکر را قسم بدهد، چون این حق مدعی است. درخواست مدعی این حق را استیفا میکند، ولو اینکه این واقع شدن قسم با قاضی است، ولی استیفای حق مدعی است. چون به حساب میآید، باید از طرف مدعی صورت گرفته باشد. اگر منکر از پیش خودش قسم بخورد، بدون اینکه مدعی مطالبه کرده باشد و قاضی درخواست کرده باشد از منکر، خود منکر قسم، یا اینکه قاضی بدون درخواست مدعی منکر را قسم بدهد، اینجا گفتند که این لغو است. بعد این لغو هم که گفتیم، نکته بعدی این است که مدعی نمیتواند بدون اذن قاضی سوگند بخورد و حرف داشته باشد، چون واقع، حالا چه خودش سوگند بخورد، چه بخواهد منکر را وادار کند، چون واقع کردن قسم درست است. درست است که حق آن شخص دیگر است، اما متوقف بر اذن قاضی و اجرای این احلاف هم وظیفه قاضی است.
اگر منکر به آن نحوی که معتبر است و شرایطی که باید داشته باشد را داشته باشد، که گفته میشود، اگر با آن شرایط معتبر قسم بخورد، ادعا از او ساقط میشود. «قاطع دعوا» اصطلاحاً قسم قاطع دعواست. و ممکن است به حسب واقع حق مدعی او باقی باشد. پیامبر اکرم فرمودند: "اگر کسی آمد، «اِنَّمَا اَقضی بَینَکُمْ بِالْاَیمَانِ وَ الْبَینَاتِ»." "من بین شما با قسم و بینه حکم میکنم، قضاوت میکنم." فرمودند: "ممکن است کسی بیاید تو دادگاه. من پیغمبر قاضی باشم، مالی را طرف ادعا میکند، قسمی میخورد. من مال را ممکن است به ناحق به کسی بدهم، ولی به خاطر اینکه قسم خورده، یعنی روی حساب ضابطه دادگاه، حق این محسوب میشود." این یه وقت از اینجا که رفت بیرون، نگوید: "من این را پیغمبر بهم داده." این یک تیکه قطعهای از آتش را دارد با خودش میبرد، ولو من پیغمبر برایش امضا کردم. مصلحت نوعیه عباد این را میطلبد. اگر بخواهد که همیشه یک قاضی باشد که اینجوری باشد، پانصد سالی یک دونه آقای بهجت هم پیدا بشود قضاوت بکند، آن هم مگر این کار را میکند که هر کی بیاید بگوید این مال کی؟ فلانی؟ مگر میشود اصلاً اینجوری اداره کرد؟ ما الان تو بحث اینکه سواد حوزوی داشته باشد قاضیمان، مشکل داریم. داشته باشد، یک نگاه بکند، بفهمد. قاضی و نمیدانم فقیه و اینها باید «فانی فلا» باشند از این حرفها، طیفی بودند، انداختند تو آن سن و سال بچگی.
پس نکته بعدی این است که ولو به حسب واقع حق مدعی بر ضمن او باقی باشد، چون قسم خورده دیگر، دادگاه خاتمه پیدا کرده. اول مدعی باید بینه بیاورد. اگر مدعی بینه نداشت، شنیده نمیشود ادعای با آن فرضی که از آن اول داشتیم که مثلاً حالا یک جایی است که یک وهمی هم مثلاً اگر باشد باز حرف شنیده میشود. مثل بحث سرقت. شاگرد من است. این پولم، دخل من هم زده شده. من احتمال میدهم این سارق باشد. میگویند: "بینه بیار". میگوید: "ندارم". شاگردش قسم بخورد که سارق نیست. آوردن مواردی باشد، ولی به صورت کلیاش نه.
اگر اینجا مدعی به یک مالی از اموال منکر دست پیدا کند، ولو مماثل باشد با حقش، یعنی دقیقاً مثلاً یک گوشی، مثلاً من یک میلیون از شما میخواهم، گوشی شما یک تومن ارزشش است. اینجا اگر بخواهم تقاص بکنم، تقاص کردنش از منکر در برابر حق خودم حرام است. حق خودم به حسب تو آن فضایی که طرف قسم دروغ خورد و من هم در واقع حقم ثابت ماند. چون دیگر حکم قاضی داده شده، دادگاه حکم کرده، این دیگر این گوشی مال من نیست، مال این باباست.
ماجرا معروف است دیگر. امیرالمؤمنین با یهودی بحثشان شد. زینی بود، پالونی بود. از روی زمین طرف برداشت و «قائم» که قاعده «ید» است دیگر. اصل بر این است که هر چیزی تو دست هر کی هست، مال خودش است. اصل و ظاهر بر این است. بعد زمان حکومت امیرالمؤمنین فرمودند که: "بیایید دادگاه شرع". قاضی، قاضی دادگاه به امیرالمؤمنین گفتش که: "بینه داری؟" بعد بینه، یهودی ظاهراً میگویند: "قسم بخور". و قسم میخورد به اینکه "مال خودم است". تو دادگاه جمهوری اسلامی، خود رهبر جمهوری اسلامی رفته محکوم شده. یهودی جلو در، جلو حضرت گرفت و گفتش که: "من شهادت میدهم که اسلام بر حق است و مسلمان." "در کتب مقدسمان خوانده بودم که وصی پیغمبر آخرالزمان این یکی از نشانههای حقانیتش است که اگر تو دادگاه این شکلی رفتار کند". این ماجرا را من از قبل شنیده بودم. حالا یک کتاب خوبی از آیت الله وحید هست، «نفس نفیس خاتمیت». نمیدانم کیا خواندند؟ کتاب خیلی کتاب پر و پیمونی است. این داستان آنجا مفصل نقل کردند، منابع شیعه و سنی و خیلی هم روش مانور میدهند.
این بحث شاید حق من را خورده، خودم که میدانم با همونی که داشتم بردارم، این کار حرام است. الان از الان به بعد دیگر مال او محسوب میشود تو حکم قاضی. قاضی با شرایطش حکم کرده یا نه. خب، مگر اینکه خود منکر بعد از اینکه قسم خورد، خودش را تکذیب بکند. بعد از این هم که منکر قسم بخورد، دیگر از اینجا به بعد از مدعی ما بینه را قبول نمیکنیم. چرا؟ به خاطر صحیحه ابن ابی یعفور که امام صادق (علیهالسلام) حضرت فرمودند: «اِذَا رَضِیَ صَاحِبُ الْحَقِّ بِیمِینِ الْمُنْکِرِ». وقتی صاحب حق، صاحب حق اینجا کیست؟ مدعی. مدعی که صاحب حق است، راضی میشود به قسمی که منکر میخورد. «فَلْیُحَلِّفْهُ فَاستَحْلَفَهُ». اینجا قسمش میدهد. «فَحَلَفَ أَنْ لَا حَقَّ لَهُ قَبْلَهُ». آن منکر هم قسم میخورد که: "آقا هیچ حقی از جانب تو به گردن من نیست." «وَاِنْ اَقَامَ بَعْدَ مُسْتَحْلَفِهِ خَمْسِینَ قَسَامَةً اَوْ خَمْسِینَ قَسَامَةً فَاِنَّ الْیَمِینَ قَدْ اَبْطَلَتْ کُلَّ مَدَّعًی». ولو بعد از اینکه قسمش داده، پنجاه نفر را بیاورد که مثلاً حالا اسامی یا قصامه گفته میشود، پنجاه نفر بیایند قسم بخورند به نفع من، من چون منکر را قسم دادم، او هم قسم خورد به اینکه هیچ حقی از طرف تو به گردن من نیست، ولو پنجاه تا من بیاورم، باز آن قسمی که آن بابا خورده، سر جایش ثابت است و آن قسم همه ادعای این پنجاه تا را باطل میکند، مگر اینکه از باب علم قاضی باشد. وگرنه وقت بینه تا قبل از قسم خوردن منکر است.
اگر مدعیعلیه قسم نخورد، یعنی و قسم را رد کند به مدعی، بگوید: "تو قسم بخور، چرا من قسم بخورم؟" مدعی اگر ادعای خودش را قطعی میداند، اینجا قسم میخورد. اگر هم که قطعی نمیداند، اینجا رد سوگند متوجهش نمیشود. نمیخواهد که قسم را برگرداند، یعنی لازم نیست برای اینکه ادعایش ثابت بشود، او باز قسم بخورد. مگر نه، نداشتم، منکر باید قسم بخورد، انداختم به گردنش که قسم بخورد، برگرداند به خودم، گفت: "تو قسم بخور." من هم برایم مسئله قطعی نیست، قسم نمیخورم. تمام شد. اینجا سوختم یا نه؟ تو هر چی از محل قبل رفتم، سیو شده، سیو شده، نمیسوزد. دلیل ندارد. من میخواهم قسم بخورم. قسمم اگر نخورم، باز حرف من به گفته خودش هست و این بابا انگار با سکوت و قسم نخوردنش دارد. قسم نخورم، نخوردم، من محکوم بشوم. اگر جایش باشد و یقین دارد، قسم هم میخورد. اگر یقینی ندارد، دلیل ندارد، قسم نمیخورد. حقش هم ضایع نمیشود.
بله، اقرار دعوای مدعی. نکته بعدی این است که گفتیم که سکوت خیلی وقتها نکول است. یعنی من زیر بار اقرار نمیروم. یا باید اقرار کنم یا نکول یا سکوت. سکوت ملحق میشود، یعنی ادعا ثابت میشود. با سکوت طرف نسبت به آنچه که باید بگوید. حالا بستگی دارد، یک وقتی باید دفاع کند از خودش، یک وقتی باید حمله کند به مدعی. تو هر شرایطی که باشد، سکوت متناسب با همان فضا، معنای خودش را دارد. سکوت معنا دارد. اینجا به هر حال فضا فضایی است که او باید دفاع بکند، باید حرف بزند و رد بکند، باید اثبات بکند. هر کدامش، سکوتش معنای خودش را دارد. گاهی معنای اقرار دارد، گاهی معنای نکول.
نکته بعدی این است که پس دیگر لازم نیست که این رد سوگند بکند. همانطور که اگر مدعی ولی یا وصی باشد، آنجا هم لازم نیست که قسم بخورد، هرچند علم به حق داشته باشد. پس گفتیم که مدعی اگر علم دارد به حق، قسم بخورد. اگر ولی یا وصی مدعی است، ولی یا وصی است، اینجا ولو علم به حق داشته باشد هم، بلکه فقط اینجا منکر ملزم میشود که قسم بخورد. اگر قسم نخورد، بازداشتش میکنند تا اینکه قسم بخورد، یا اینکه بر اساس نکولش حکم بشود. ولی مدعی، ولی خودش مدعی است، ولی حق کیست؟ صاحب حق نیست. بچه او صاحب حق است، یا مثلاً مصالح او صاحب حق است.
حالا اگر مدعی آنجایی که باید قسم بخورد، قسم نخورد، اینجا در خصوص همان نوبت رسیدگی میشود. نظر مشهور هم این است که در مورد سایر دفعات، ادعای او ساقط میشود. نسبت به دفعات قبلی دیگر ادعایش اگر آنجایی که لازم است که قسم بخورد و من که شاهد بیاورد. و اگر مدعی برای قسم خوردن مهلت بخواهد، استمهال کند، "مدت مهلت بدین، من بعد قسم میخورم". اینجا موافقت میکنند، در حالی که در مورد منکر موافقتی تو این مسئله نیست. اگر منکر وادار به قسم خوردن بشود، مهلت او پذیرفته نمیشود. حرفی که دارد میزند: "قسم میخورم که من نکشتم." "آیا کشتی یا نکشتی؟" دیگر دو هفته مهلتش چی؟ "قسم بخوری که فلانی قاتل است." میدهند و هر وقتش که قسم مدعی محقق بشود، حقش هم ثابت میشود.
بحث بعدی، بحث نکول است. اگر سؤالی، نکتهای چیزی هست. بله، دیگر اول باید بینه بیاورد. اگر نه، بعد حالا نوبت قسم خوردن کلاً میشود قسم. بحث نکول این است که منکر زیر بار قسم نه، زیر بار قسم نمیرود، رد مدعی هم نمیکند. اینجا قسم را برمیگردانند به مدعی. البته مال بعد از این است که قاضی به منکر بگوید که: "اگر قسم بخوری که خوردی، اگر قسم نخوری، من تو را ناکل میدانم. کور کردی. خودم قسم را رد میکنم، میکنم به مدعی که او اگر قسم بخورد، دیگر حکم اینجا اگر مدعی قسم بخورد که خب حقش ثابت میشود. باز اگر مدعی قسم نخورد، اینها را دیگر خیلی نموداری است دیگر. فرصت نیست که پای تخته همه نموداری بنویسیم. تقصیر ما هم نیست. این محدوده است که تعیین کردند. آن مدل را قبلاً درس دادیم برای اینکه اثبات بکنیم آنجوری باید درس خواند. انگار مثلاً شهر را دست گرفتیم به قول آقا و داریم از آن شهر میخوانیم. این توهمی است که پیدا میشود. طبعاً آنجور درس دادیم که خود دوستان دادشان دربیاید. "چاقو بس است دیگر. خدایا بس است دیگر، خسته شدیم." و به اینجا برسیم که روز چهار پنج صفحه که گفتند باید بخوانیم، بدون اینکه اینجوری خواندن راه دیگری هم ندارد. فرد سوم مدل دیگری ندارد. همین که بخواهم پای تخته بروم، نصف وقت رفته.
اینجا که رد سوگند میشود به مدعی، یا مدعی قسم میخورد که اگر قسم خورد، حقش ثابت میشود، یا نکول میکند. با آن توضیحاتی که دادیم، عمل میشود و ادعای او ساقط میشود. در مقابل، گفتند که وقتی که منکر نکول میکند، این در واقع دارد حکم صادر میکند علیه خودش و دیگر بلافاصله حکم علیه او صادر میشود. ولی نظر شهید اول، متن شهید و «الأول أقرب»، نظر ایشان به این است که اولی از این دو تا که بگوییم دعوا ساقط بشود و به همان نحوی که قبلاً گفتیم عمل بشود، این أقرب است، تا اینکه بگوییم همینجا حکم صادر میشود و بحث رد قسم بکند به مدعی. رد قسم میکند، یعنی تو هر چی قسم بخوری، من تصدیق کردم. تو قسم بخور. انگار یعنی من قسم خوردنم متعلق قسم و محتوای قسم من همین است که تو قسم بهش بخوری. قبول.
توی مکانیزم قضاوت، آن قسم آخر مدعی دیگر کارهای نیست، ولی به محض اینکه او قسم را میخورد، دیگر حکم تمام است، یعنی حکم صادر شد. دیگر قسم نخورد و اصلاً نوبت، یعنی جایگاهی برای قسم او توی فرایند قضاوت بنده خدایی که کلاً همه تأیید ادعای من است. منکر باید ادعای مدعی را رد کند. هر آنچه که مادون رد کردن باشد، اثبات مدعی است. یادش نرود. سیستم یادشان باشد، یادشان نباشد، این بابا تو باید تازه آن هم بگوید: "من ندارم" که کفایت نمیکند که. باید بینه بیاورد، دلیل بیاورد، شاهد بیاورد. "پنج میلیون" یا "کلاً دستم نبوده" یا "پنج میلیون بوده، برگرداندم". اینی که "من الان یادم نمیآید و شاید چهار تومن بوده و فلان" که همه سیستم کل عالم مختل میشود.
تعریف ما از مدعی و منکر که همیشه بحث سر این است که یک حقی باید لحاظ بشود تا مدعی و منکر لحاظ بشوند، یا یک ظاهری باید لحاظ بشود، یا یک اصلی لحاظ بشود. خلاف اصل بودن دلیل بر اینکه کسی مدعی باشد، خلاف ظاهر بودن دلیل برای اینکه کسی مدعی باشد. مکانیزم قضاوت ما معطل قسم خوردن مدعی نمیکنیم. آخر پاراگراف. اگر امتناع بکند، همه ادعاهایی هم که کرده بود باطل میشود. این آهنگ فردی که مثلاً یک جایی است که دیگر همه وابسته به قسم خوردن خود اوست، یعنی دیگر هر کسی حق را بر این میدهد که او الان قسم بخورد. مدعی اگر تو این مسئله صادق است، حالا که الان واقعاً اگر حق با تو است و قبول داری، قسم میخورد. اینجا قسم نخوردن او باطل میکند همه دعوای سابق را. ولی اصل بحث تو آن تیکههای قبلش بود که فرد بر این است که منکر در مقام، در مقام دفاع از خودش دستش خالی است. حکم صادر نمیشود.
نکته بعدی این است که چرا ایشان اول را أقرب دانست؟ شهید ثانی توضیح میدهند به خاطر اینکه معنای نکول أعم از حق بپذیرم، أعم از پذیرش حق برای طرف مقابل. چون که طرف ممکن است که به خاطر عظمت نام خدا قسم نخورده باشد و حقش را ترک کرده باشد. لذا اینجا نگوییم که طرف همین که زیر بار قسم خوردن نرفت، محکوم شد. ممکن است از سر احترام باشد. توی کتاب «گناهان کبیره» تو بخش قسم یا بخش دروغ، به نظرم بخش اثر شهید دستغیب نقل میکنند که یک بحثی بود. حالا به نظرم امام باقر (علیهالسلام)، یک بحث حقوقی بوده که حضرت باید قسم میخوردند تا یک حقی ازشان استیفا میشده. حضرت قسم نخوردند که "من اینقدر برای خدای متعال شأن و جایگاه قائلم، تو این مسئله حاضر نیستم که به خاطر اینکه پنج هزار تومان گیرم بیاید، زبان من به قسم باز بشود. عظمت قسم برای من سنگینتر از این است که بخواهم بیایم تو این مسئله قسم بخورم."
بحث بعدی آقا جان، بحث بینه است. اگر مدعی در صورت انکار منکر، کار آمد، امر آمد، چرخید روی منکر. منکر هم انکار. حالا مدعی میگوید: "من بینه دارم." بعد از آن طرح شده بود، البته نه با فاصله زمانی زیاد، همانجا مطرح میکند. قاضی بهش میگوید که: "اول مدعی ادعا کرد، منکر ردش. قسم. مدعی میگوید که من بینه دارم." اینجا قاضی بهش میگوید که: "بینهات را حاضر کن." و باید اینطور بگوییم: "اگر میخواهی شهودت را حاضر کن." قسم مدعی قبول است. روایت اینجا بینه بیشتر معنای شهود میدهد ها! اولیه این بیانیه دوم که گفته میشود معنای شهود است. "من شاهد دارم." اولی که من میخواهم بینه بیاورم، ببینید بحث سر تفاوت معنای بینه است. اینجا این بینه با آن بینه فرق میکند. اول ادعایی کرده، شواهد و قرائنی هم برایش داشته که: "آقا مثلاً این شاگرد من است، پیش من کار کرده، با هم اختلاف داشتیم، تهدید کرده، این پیامهایش موجود است." الی آخر. بله، مثلاً حالا آن شاگرد هم به یک نحوی توانسته ردش بکند بینه او را که: "اصلاً من آن روز اینجا نبودم، آنجور بوده، اینطور شده، آن ساعت اصلاً فلان بوده." این هم ادلهای مثلاً میآورد برای اینکه این ادعا رد بشود. اینجا نوبت این میشود که مدعی میگوید: "آقا من بینه دارم." یعنی "شاهد دارم." فرض را بر این بگیریم که حالا اعم از قسم خوردن، ممکن است قسم خورده باشد. مسئله اینجا بهش میگویند که: "اگر میخواهی شهودت را حاضر کن." اینجا اگر مدعی بگوید که شهودش غایباند، قاضی بهش میگوید که دو تا راهکار داری: "یا باید منکر را قسم بدهی." پس معلوم میشود که هنوز قسم نخورده. "و یا اینکه صبر کنیم." مخیر بین احلاف و صبر. و مدعی هم حتی اگر بینهاش حاضر باشد، باز اینجا مخیر است بین اینکه منکر را قسم بدهد یا اینکه شاهد بیاورد، ولی حق ندارد که اول درخواست این را بکند که منکر قسم بخورد، قسم بخورد، بعد من شاهدم را میآورم. "زمان هم دست خودت است، هر وقت خواستی میتوانی اعمال کنی." نمیتواند اینجا منکر را ملزم بکند به اینکه کفیلی برای مدعای خودش معرفی بکند. مدعی کفیلی برای مدعی یا بودن در کنار مدعی که مثلاً اینجا بگوییم که اطمینان پیدا کنیم که منکر فرار نکند، نمیتواند این را ملزم بکند که یک کفیلی بالا سرش باشد. چون اگر بخواهد این باشد، نکته قشنگی است. توضیح که شهید ثانی میفرمایند که اگر بخواهد باشد، این خودش مجازاً اینی که بخواهد گماشته بالا سرش بگذارد که این منکر فرار نکند تو این مدت. الان اینجا مدعی وقت گرفت دیگر. قرار شد یک زمانی طی بشود تا این برود شهودش را بیاورد. یک کفیری معین بکنیم، یک کسی، یک گماشته، یک چیزی بالا سر منکر باشد. یک مدتی مثلاً محافظ تانک.
الان این مسائل خیلیهایش قابل اجرا نیست ها! حالا طرز فقهی شما فقط به این بحث میکنیم. خیلی وقتها مصالح و ضرورتها باعث میشوند ممنوعالخروج میکنند. بله، تحت حفظ میشود. "از شهر خارج نشو، فلان نشو." برای طرف مجازات زودرس. اگر بخواهند این کار را انجام بدهند، انگار این بابا را حکم برایش صادر شده است.
اگر مدعی بینهاش را حاضر بکند، قاضی هم عدالت بینه را احراز بکند، یعنی عدالت شهود. قاضی بعد از اینکه مدعی درخواست کرد که شهادت ادا بشود و حکم صادر بشود بر اساس شهادتی که شهود دارند، قاضی میآید رأیش را انشا میکند. ولی اگر فسق شاهد را احراز بکند، رأی صادر نمیکند. حالا بحثی سر این است که اصل با عدالت است یا با فسق؟ تو مقام قضاوت، عدالت باید احراز بشود، ولی احراز عدالت معنای خودش را دارد. احراز عدالت به این معنا نیست که حالا تو دو تا شاهد برای چی آوردی؟ «وَلْشُهُودِ هِی شُهُود» این جمله را متوجه نشدم و سعی کردم نزدیکترین شکل نوشتاری را رعایت کنم. باز باید بریم دو تا شاهد بیاوریم برای اینکه بگویند این دو تا این هست. برای مقام احرازش این راهش هست، ولی کار را معطل نمیکنیم. سیما و ظاهر اینها هم، ظاهر معقول و موجهی دیده میشود. خب، همینقدر کفایت میکند برای احراز عدالت طرف یا عدم احراز فسق طرف. اینها بحثهایی است که سر و صورت تراشیده و انگشتر طلا هم تو دستش است، دهانش هم یکم بوی عرق میدهد و تو دادگاه این دیگر نباشد لااقل. یعنی لااقل وقتی طرف میآید قرائنی نباشد، شواهدی نباشد برای اینکه این شاهد فاسق است. ولی اگر قرائن و شواهدی بر فسق او بود و قاضی احراز کرد فسق شاهد را، اینجا رأی را صادر نمیکند. ولی نباید دلیلی بر عدالت شهود طلب بکند، یعنی نمیگوید که: "دلیل چیست که اینها عادلاند؟" چون دلیل بر فسق مقدمه است.
درست شد. هر معصیتی اصرار بر آن اگر احراز بشود که این بابا بنایش بر این است، یعنی مثلاً من این را قبلاً هم دیده بودم، پنج شش ماه پیش میآید، هر روز مثلاً جلوی مغازه رد میشوم، همیشه دیدم وضعیتشان را، الان هم آمده باز تراشیده. اینجوری میشود. خب، اگر از حال شاهد خبر نداشته باشد، اینجا درخواست تزکیه میکند. به شاهد میگوید: "برو خودت کار کن، خودسازی کن عزیزم. شبهای جمعه دعای کمیل بخوان، حرم برو." درخواست تزکیه این نیست، درخواست تزکیه این است که از مدعی میخواهد که دلیل بیاورد برای عدالت. فردا توضیح بیشتری در مورد این مسئله داده میشود.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...