متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
**پاسخ سلام در مسابقه سلام**
به هر دو مورد (مسابقه سلام و جواب سلام) باید عدالت بیعدالتی صادق باشد یا خیر.
**حرمت رشوه**
بحث بعدی که داریم در مورد حرمت رشوه است. چه رشوه به این نحو باشد که حق باشد و اونی که رشوه میدهد، حکمش فاسد شود یا باطل. حکم رشوه نیز اجماعی و همه قبول دارند که حرام است. رشوه یعنی اینکه مالی را از یکی از طرفین یا از هر دویشان برای اینکه حکمی را به سمت آن مال صادر کند، بگیرد. از امام باقر (علیه السلام) روایت داریم که فرمودند: «رشوه کفر به خداست». همانطور که کسی که رشوه میگیرد، دریافتش حرام است، بر کسی هم که رشوه میدهد، دادنش حرام است؛ یعنی راشی (کسی که رشوه را دریافت میکند) و مرتشی (کسی که رشوه میدهد). زیرا رشوه اعانه بر اسم و گناه را تأیید میکند و کمک میکند، مگر اینکه یک راه برای رسیدن به حقش طرف بیشتر نداشته باشد. این مورد استثنا شده است که در اینجا فقط کسی که رشوه میگیرد، برش حرام است؛ کسی که رشوه میدهد، گویا مضطر شده و چارهای غیر از این ندارد.
**توبه از رشوه**
اگر حالا طرف میخواهد بعد از مدتی از رشوه توبه کند، اگر عین رشوه موجود است، باید عین آن را برگرداند. اگر تلف شده است، باید مِثل آن را یا قیمتش را بپردازد. خب، این هم یکی دیگر از مسائلی بود که مطرح شد.
**تلقین حجت به یکی از دو خصم**
مطلب دوم در مورد این است که بر قاضی حرام است که تلقین حجت به یکی از دو خصم بکند. این هم حرام است که بخواهد به یکی از دو طرف دعوا، مثلاً دلیل یا حجت را القا کند یا به او یاد بدهد. طرف مثلاً میگوید: "آقا، این طرف میگوید که من از این شخص یک میلیون طلب دارم." آن هم میگوید: "من یک میلیونش را دادهام." قاضی برگردد بگوید: "نه، تو بگو که این اصلاً از من طلب ندارد. یک میلیون را دادهام." اثباتپذیریش این است که یک میلیون را بدهکاری. بعد باید دلیل بیاوری برای اینکه یک میلیون را دادی؛ ولی وقتی انکار کردی، از بیخ او باید دلیل بیاورد که یک میلیون به تو داده است. درست شد؟ خب، این حالا میشود روش یاد دادن، حرف تو زبانش گذاشتن. بعضیها اینجور فکر میکنند: "منظور شما این است که یعنی یک میلیون اصلاً نبوده است؟ ها؟ اینجور میخواهی بگویی؟" این حرام میشود: تلقین حجت به یکی از دو طرف.
**تلقین ضرر به خصم**
یا اینکه بخواهد هر چیزی را که در آن ضرر است، به نسبت خصم تلقین کند. نه حالا فقط حجت. یک چیزی طرح بشود این وسط که یک ضرری به خصم وارد بشود. اگر قاضی تلقین کند، این حرام است.
**صدور حکم پس از ادعای مدعی**
بعد از اینکه مدعی طرح ادعا میکند، اگر حکم روشن باشد و محکومله تقاضا کند (اینجا که محکومله، آنی که به نفعش دارد حکم میشود، تقاضا کند)، اینجا قاضی باید رأیش را صادر کند. که اینجا هم قاضی برمیگردد میگوید: "مغزیله همان محکوم است" یا از این قبیل. ولی اینکه بگوید: "کفایت دعوا ثابت است" یا "کفایت ادعای شما ثابت شد"، این کفایت نمیکند. بگوید: "من اینجور حکم میکنم. اینجور امضا میکنم." از اینجور تعابیری که حکایت بکند به اینکه حکم کرد و قضاوت کرد.
**نکتهای در مورد ابراز حکم**
نکته بعدی اینکه حالا یک نکتهای هم اینجا مطرح است، یک اختلافی که اگر مثلاً از حق او چیزی را اخراج کند یا اینکه دستور بدهد که مثلاً این عین را طرف اخذ کند به تصرف. "از این به بعد شما تو این ماشین تصرف کن." "ماشین این است." "سوئیچ مال توست." گفتن اینها اگر بود، این هم دلالت بر حکم میتواند داشته باشد، حکم قاضی یا نه؟ که اختلافی است. علامه نسبت به این جزم دارند؛ یعنی پذیرفتهاند که این هم با آن حکم ابراز میشود. ولی "المصنف شهید اول" توقف کردهاند.
**ترغیب به سازش**
مسئله بعدی این است که مستحب است که قاضی قبل از اینکه حکم بکند، دو طرف دعوا را به سازش تشویق بکند. قاضی احتمالا شما را دعوت به سازش بکند. و آقا "هم خوب بنشینید، این کارها را نکنید. مذاکره کنید." "چهل ساله معطل کرده" و اینها. از اینجور چیزها. خلاصه، یک جوری قاضی بین دو طرف صحبت بکند که این دو طرف خودشان با همدیگر مصالحه بکنند. مسئله حل میشود. ترغیب به صلح بکند. صلح حسنی. البته، نه صلح حسنی! اگر معذر بود، اگر تعذر داشت و صلح ممکن نشد، اینجا حکمش را بر طبق شریعت صادر میکند.
**به تأخیر انداختن صدور رأی**
اگر هم حکم دعوا روشن نبود، مسئله جوری بود که خیلی مشتبه بود، قاضی باید صدور رأی را به تأخیر بیندازد تا اینکه مسئله روشن بشود و بعد همه سعیاش را هم بکند برای اینکه در مسئله به احاطه و اشراف برسد که واقعاً حق چیست. تلاش اجتهاد باید بکند در تحصیل این مسئله.
**کراهت وساطت و شفاعت قاضی**
مسئله بعدی هم این است که کراهت دارد که قاضی وساطت بکند، شفاعت بکند پیش آن کسی که حق مال اوست. شفاعت بکند، واسطهگری بکند که "حق را اسقاط بکنیم." "بیا پیش مدعی شفاعت بکن برای اینکه دعوا را باطل بکنی" یا "شما یک دعوا از طرف تو." اینها کراهت دارد.
**کراهت اتخاذ دربان توسط قاضی**
و کراهت دارد که موقع دادرسی دربانی را اتخاذ کند؛ حاجب بکند، دربان بگذارد. چون پیغمبر از این کار نهی فرموده است.
**کراهت قضاوت در حالات خاص**
نکته بعدی هم این است که قضاوت با این مسائل، در این حالات برای قاضی کراهت دارد. وقتی که اشتغال قلب دارد. نکته جالبی است. تعابیر و کلماتی که به کار میرود بامزه است. مثلاً وقتی کسی چرت میزند، میگوید این اشتغال قلبی، اشتغال قلب دارد به نوع آس. اشتغال قلب مشغوله. در چارتش میآید این. یا هم غم و غصه و درگیری ذهنی و اینها دارد. در این حال بخواهد قضاوت بکند، کراهت دارد. واسطهای بگذارد؛ یعنی حالا یا به نسبت این دو نفر، مثلاً یا به نسبت هر کسی. الان کسی را گذاشتند کسی مثلاً وارد نشود. حالا اینکه بعید است. اموراتش به واسطه دربان یعنی مستقیم با کسی مواجه نشود. یکی میآید مثلاً پرونده را میدهد و این پرونده را میگیرد و مطالعه میکند و بعد حکمش را صادر میکند. به خاطر هم باشد، غم باشد، غضب باشد، عصبانی باشد. با زنش دعوا شده، آمده حالا. یا اینکه گرسنه باشد. در حال گرسنگی، موقع ناهار مثلاً اول صبح مثلاً کله سیر باشد. سیری را هم شهید ثانی اضافه میکند که "خیلی سیر کلهپاچه را رفته زده و آمده اینجا نشسته و چرتش میگیرد." حکم بکند. کلاً گفتند: "جوع و شبع مفرط" این دو تا. یا "مدافعه اخسَین." دیگر حالا قاضی دارد به خودش میپیچد. بزرگوار درگیری بهداشتی دارد و اینجا نشسته فلان دارد به کارش برسد. اینجور هم نباشد که مثلاً تو حالتی باشد که باید دستشویی برود، آنجا نشسته میخواهد قضاوت بکند. یا "وجع" وجود احدها. نفر البته اینها کراهت دارد. اگر با وجود این حالات قضاوتی بکند، حکمش نافذ است.
**مدعی و مُنکِر**
مسئله بعدی درباره کیفیت حکم و اینکه مدعی و منکر کیند و که بود و چه کرد؟ تاریخی آقامحمدخان که بود و چه کرد؟
مدعی و منکر. مدعی را گفتند کسی است که اگر از ادعایش دست بردارد، دعوا از بین میرود. مثلاً مستأجر حقوق اجارهاش را نمیدهد، رفتند دادگاه. الان کی اگر از حرفش کوتاه بیاید، کلاً دادگاه خاتمه پیدا میکند؟ این صاحبخانه میشود مدعی. در مقابل البته گفتند که مدعی کسی است که خواستهاش بر خلاف اصل است، بر خلاف ظاهر است. گفتند این میشود مدعی به هر نحوی هم باشد. منکر میشود شخص مقابل مدعی. در برابر مدعی میشود و در بیشتر موارد نتیجه این تعریفها تفاوتی ندارد. مثلاً شما فرض بفرمایید که زید از امر مطالبه میکند دینی را که به عهده امر است یا عین مالی را که در دست امر است. عمر هم انکارش میکند. خب، حالا اگر زید از ادعای خودش دست بردارد، این دعوا از بین میرود. در عین حال خواسته او هم بر خلاف اصل است؛ چون اصل بر این است که ذمه امر بری باشد و اصل بر این است که حق زید تعلق نگرفته باشد به عین آن مال. حرف این هم با ظاهر حال که برائت عمر است؛ یعنی ظاهر بر این است که امر بری باشد. حرف زید مخالف با ظاهر. خب، در حالی که سرنوشت دعوا به دست امر نبود، این دعوا کاری نداشته. حرف امر هم مطابق اصل، مطابق ظاهر است. لذا مطابق همه این تفاسیری که شد، امر میشود مدعاعلیه و زید میشود مدعی. درست شد؟
**تفاوت تعاریف مدعی و مُنکِر**
خب، البته بعضی جاها خب این از این جهت بود که هر جوری شما تعریف بکنید، نتیجه آخر مدعیعلیه همانی است که حالا به هر نحوی شما تفسیر بکنی، همان منکر در واقع مثلاً میشود مدعیعلیه. ولی حالا بحث سر این است که در بعضی از این موارد نتیجه این تعریفها تفاوتی دارد. مثلاً یک زن و شوهر کافر قبل از اینکه نزدیکی کنند، مسلمان میشوند. شوهر میگوید که "ما هر دو تا با هم مسلمان شدیم." که اگر هر دو تا با هم مسلمان شده باشند، نکاح به قوت خودش باقی است. زنه میگوید که: "نه، ما به نوبت مسلمان شدیم." اگر به نوبت مسلمان شده باشند، نکاح از بین میرود. چرا؟ چون نکاح با کافر میشود حرام. مخصوصاً اگر زنه اول مسلمان شده باشد که دیگر قطعاً نکاح او باطل است و نمیتواند مسلمان با کافر نکاح کند.
**اختلاف در تعیین مدعی و منکر**
حالا دو تا ادعا: مرده میگوید که "ما دو تا با هم مسلمان شدیم." زنه میگوید که: "نه، یکی زودتر از آن یکی مسلمان شد." اینجا بنا بر ملاک اول و دوم، بر اساس آن دو تا تفسیری که بالا کردیم در مورد اینکه مدعی کی است و منکر کی است، روی جفت مبانی زن میشود مدعی؛ چون اگر زن از ادعایش دست بردارد، کل این احتجاج و دعوا از بین میرود و نکاحی هم که وقوعش معلوم است، ادامه پیدا میکند. دست بردارد، دعوا تمام نمیشود؛ چون زن معتقد به این است که این نکاح منفسخ شده، فسخ و اصلاً بر این است که عدم تعاقب اسلام آوردن است. تعاقب یعنی چی؟ تعاقب یعنی تق پیوستگی یکی از دو امر حادث شده بر دیگری. تعاقب، یک چیزی متعاقب باشد به نسبت دیگری، یک چیزی در عقب دیگری بیاید. پس وقتی که ما تعاقب را پذیرفتیم، یکی مقدم بر دیگری میشود. در حالی که اصل، عدم تقدم این است. این بر اساس دو تا مبنا. ولی روی مبنای سوم، ملاک سوم که حال را باید ظاهر حال را بد دخالت میدادیم، اینجا شوهر میشود مدعی. چون اسلام آوردن همزمان هر دویشان بعید است، خلاف ظاهر است. مطابق ملاک اول و دوم، شوهر باید قسم بخورد، درست شد؟ و نکاح ادامه پیدا میکند. ولی روی مبنای سوم، زن باید قسم بخورد و نکاح هم باطل میشود. پس اختلاف سر این است که مدعی کی باشد.
**وظایف مدعی و منکر**
چه مدعی باید بینه بیاورد، منکر هم باید قسم بخورد. اینکه حالا کی مدعی باشد، کی منکر باشد، به حساب این تعاریف دیدیم اول تو مثال چی بود؟ مثال اولی که بالا گفتیم. مثال فوق، مثال نکاح کار تفاوت پیدا کرد. احکام اینها هم عوض شد؛ یعنی در یکیاش مرد شد مدعی، در یکی زنه شد مدعی و احکامشان هم با همدیگر متفاوت شد.
**ادعای پرداخت نفقه**
و اگر هم با وجود زندگی مشترک زن و شوهر و توان مالی شوهر، مرد ادعا کند که نفقه زن را داده است (دارند زندگی میکنند. مرد هم توان مالی دارد)، ادعا میکند که نفقه زن را داد. زن هم ادعایش را انکار بکند. اینجا حرف کی مطابق ظاهر است؟ حرف مرد مطابق ظاهر است. حرف کی مخالف ظاهر است؟ حرف زنه. کی میشود مدعی؟ بر اساس آن تعریفی که میگفتیم کسی که حرفش خلاف اصل است، زن میشود اینجا. بحث حالش را داریم مطرح میکنیم؛ یعنی اگر اصل را میخواهیم بر اساس حال تعیین بکنیم، چون وضع مرد خوب است، مرد هم ادعا میکند که نفقه را پرداخت کرده است. الان حال بر این است که نفقه را پرداخت کرده است. خلاف حال میشود پرداخت نکردن نفقه. پس مدعی کسی است که حرفش خلاف اصل است که میشود زنه. و این هم از این.
**شرایط شنیده شدن ادعای مدعی**
اینجا ظاهراً حذف شده جایی که مدعی شناخته بشود عرفاً؛ المدعی یعنی مدعی شناخته بشود و ادعایش هم نسبت به یک امر الزامآور باشد. امر الزامآور و معلوم را به صورت جزمی وقتی ادعا بکند، اینجا ادعای او شنیده میشود. پس اصلاً اگر این شرایط نباشد، ادعای طرف شنیده نمیشود، اصلاً پای میز نمیآیند تو دادگاه. اولاً که این باید به عنوان مدعی شناخته بشود، ثانیاً ادعای او باید یک امر جزمی، معلوم و الزامآور باشد. مثل اینکه من ادعا بکنم که مثلاً جد هفتم شما جد هشتم ما را کشته است. دادگاه چه الزامی الان از توش چی درمیآید؟ چکار میشود کرد؟ تیغیدنشم چیزی از توش درنمیآید. خب، حالا که چی مثلاً؟ یک امریه که الزامی توش نیست، بعدش هم هیچ جزمی هم ندارد. میگوید: "خواب دیدم. خواب دیدم بابابزرگ هشتمم یا هفتمم گفتش که مثلاً این بزرگ هفتم این منو کشتی." شنیده نمیشود که بخواهند تو دادگاه الزامی بگذارند؛ یعنی به این معنا که بخواهد یک کسی را وادار به یک کاری بکند. هشت نسل دیه تعلق میگیرد بعد هشت نسل اینجا. پس این ادعا شنیده میشود.
**عدم رسیدگی به ادعا در برخی موارد**
اما اگر شرط اول وجود نداشته باشد، مثلاً هبه یا وقف یا رهن شیء قبض نشدهای را ادعا بکند. این مبنای بر اساس کسانی است که قبض را شرط لزوم الزامآور میدانند. یک بخشش همینهاست دیگر. طرف قبض کرده، رهن و برخی قائلند که وقتی قبض نشود، الزام لازم نمیشود. وقتی لازم میشود که قبض صورت بگیرد. حالا بر مبنای اینهایی که قبض را شرط لزوم میدانند، تا وقتی که طرف قبض انجام نداده، در رهن یا در هبه و وقف و اینها اگر آمد ادعایی کرد، اینجا به دعوای او رسیدگی نمیشود.
**تفاوت نظر در صورت معلوم نبودن ادعا**
این بحث الزامآور. شرط دوم که معلوم بودن بود، اگر نباشد، مثلاً لباس یا اسبی را ادعا بکند، اینجا در اینکه آیا این دعوا مسموع است یا نه، دو تا نظر وجود دارد که ظاهراً حذف شده. بله، همین دو تا نظر وجود دارد. یک وقتی نسبت به این مسئله بیاطلاع نبوده باشیم که مثلاً فکر کنی سه تا نظر وجود دارد. نه، دو تا نظر وجود دارد. خیالتان راحت باشد. کله سحر با اساماس بیدار شدم، نوشته که "قالیشویی شربت اوغلی شعبه دیگری ندارد." ۵ صبح. اینقدر خوشحال شدم. همیشه فکر میکردم اینها شعبه دیگری دارند و به من نمیکرد. خیالم راحت شد. راحت میتوانم بخوابم. سر کار همش نگران بودم. اهمیتی ندارد.
**شرط جزمی بودن ادعا**
نکته بعدی در مورد "تخلف الثالثش" جزو متن است ها! خیلی بامزه است. واقعاً فوقالعاده. اشک شوق تو چشمانت جمع میشود وقتی میبینی اینقدر قشنگ و پاورقی است. چیا را نگه داشتند؟ چی را؟ شرط سوم. دو تا شرط گفتیم: ملزم، ملزوم بودن، معلوم بودن. شرط سوم جازم بودن. دو تا اولی را گفتی مگه نباشد چی میشود؟ در مورد شرط سوم که باید جازم باشد، این اگر نباشد چی میشود؟ یعنی مثلاً مدعی میگوید: "آقا، احتمال میدهم اینجوری باشد." "فکر میکنم." با ادعایش و با گمان و وهم و اینجور مسائل همراه باشد. در اینکه همچین ادعایی شنیده میشود یا نه، چند تا نظر وجود دارد. بهترینش این است که این ادعا مسموع است در مواردی که امکان اطلاع برایش مشکل است. قتل و سرقت. "احتمال میدهم فلانی قاتل باشد." بررسی میکنند، ادله طرف را میشنوند. چون واقعاً کشف یک همچین مسئلهای سخت است. برای اینکه جلو چشم ملت، دوربین هم هست. میگوید: "نه، احتمال میدهم فلانی فلان چیز را برداشته." محل بهش گذاشته نمیشود. پس آن معاملاتی که به سادگی میشود ازش اطلاع پیدا کرد، اگر طرف آنجا وهم و گمان داشت، رسیدگی نمیشود و شنیده نمیشود. البته تو این موارد به واسطه رد یا نکول منکر، قسم متوجه مدعی نمیشود. اینجا اگر منکر رد بکند، لازم نیست که مدعی قسم بخورد. چنانکه اگر مدعی شاهد داشته باشد، اگر مدعی هم کسی آمد برای شهادت.
**حکم در صورت اقرار، انکار یا نکول**
بنابراین اگر منکر قسم بخورد یا اقرار کند یا نکول کند (منکر، منکر قسم بخورد یا اقرار کند یا نکول کند) و مبنای ما هم در نکول، حکم علیه منکر به مجرد نکول باشد؛ یعنی بگوییم که به محض اینکه منکر نکول کرد، حکم در موردش صادر میشود. اینجا مطلب معلوم است و حکم صادر میشود. به محض اینکه او نکول کرد، حکم صادر میشود. در غیر این صورت دعوا متوقف میشود. این هم از این.
**پاسخگویی مدعاعلیه**
بحث بعدی حالا این هم یک خط کوچکی هم مطلبش را بگوییم. با این توضیحاتی که دادیم، هر وقت مدعی دعوایی را طرح بکند که مسموع باشد (یعنی این شرایط را داشته باشد. شرایطش چی بود؟ الزام، معلومیت و جزمیت)، اگر این ویژگیها را داشت، از مدعاعلیه درخواست میشود که پاسخ بدهد و مدعاعلیه هم یا اقرار میکند (میگوید: بله، همینطور است) یا انکار میکند. سکوت هم خارج است. اگر اقرار بکند، پس یا اقرار یا انکار یا سکوت. اگر اقرار بکند، اقرار بر ضد مقر نافذ است؛ یعنی علیه کسی که دارد اقرار میکند، اقرار عقلا علی انفسه، علیه خودش، نه علیه مدعی، علیه خودش.
**شرایط نفوذ اقرار**
اقرار به چند شرط نافذ است. شرط اولش این است که اهلیت داشته باشد: "مع الکمال، ای کمال المقر، الا وجه یسرا اقرار بالبلوغ و العق مطل." این اهلیت است؛ یعنی بالغ باشد، عاقل باشد و محجور نباشد. اینجا اگر مدعی درخواست صدور حکم بکند، قاضی باید علیه مقر حکم صادر کند. چون اقرار کرد دیگر. "من با فلان پول مثلاً من لازم داشتم. جهیزیه بعد چند بود. چه میدانم. دانشگاه میخواستم. زنم داشت میمرد." همش اقرار است دیگر. و این هم مدعی هم میگوید که "آقا، اقرار کرد." و حکم صادر. از قاضی درخواست میکند که حکم صادر بشود. اگر مدعی پس درخواست حکم بکند، حکم داده بشود.
**نوشتن اقرارنامه**
اگر درخواست این را بکند که اقرار مدعاعلیه نوشته بشود توسط قاضی، اینجا اقرار نوشته میشود و برای شاهد گرفته میشود. حالا بعداً کارش داریم تو فامیل. به شرط اینکه قاضی خودش مدعاعلیه را بشناسد یا اینکه دو نفر عادل شهادت بدهند که او را میشناسند یا اینکه به درج ویژگیهای ظاهریش بسنده کند. "فلانی که با این چهره و این قیافه و این وزن و این هیکل و اینها بود، این اقرار." و به صرف ادعای او مبنی بر اینکه چه کسی است، کفایت نمیشود. میگوید: "آقا، من مثلاً قصاب فلان شهر هستم." قصاب فلان شهر، اینجوری نیست. اگرچه مدعاعلیه او را تأیید بکند، کفایت نمیشود. چون ممکن است دو طرف نسبی که متعلق به دیگری است، تبانی کرده باشد. دو طرفشان با همدیگر مغر و مدعاعلیه، ولو اینکه مدعاعلیه دارد تصدیقش میکند، صادق است. المدعی، ولو مدعی تصدیقش بکند، باز هم دلیل نمیشود و کفایت نمیکند. ممکن است تبانی کرده باشند که مثلاً آن کسی که این اصل و نسب و این ویژگیها را دارد را محکومش بکنند و آبروش را ببرند. و این هم، این هم از این مسئله.
**انکار و سکوت**
نکته بعدی در مورد انکار و سکوت را عرض میکنم جلوتر، ان شاء الله. خیلی مختصری اشاره کرده بود. اینجا لازم میآید که حکم بکنم بر آن دو تا، بر قاضی لازم است که حکم بکند. سکوت میکند که سکوت جواب به حساب میآید. مجاز؛ یعنی جعل سکوت به عنوان جواب مجاز است و شایع است در استعمال. زیاد میگوییم که "ترک الجواب، جواب المقال." "سکوتش علامت رضایتش است." خیلی وقتها تو خواستگاری وقتی طرف سکوت بکند، علامت مثبت است. حضرت زهرا (سلام الله علیها) در خواستگاری امیرالمؤمنین (علیه السلام) سکوت کردند. حضرت فرمودند که: "الله اکبر! سکوتها اقرارها." سکوت خیلی وقتها میتواند به معنای اقرار داشته باشد. پس اینجا هم اگر طرف سکوت کرد، همین سکوتش میشود اقرارش و باهاش حکم میشود.
**ادعای اعسار**
نکته بعدی بحث اعسار است. اگر ادعای اعسار بکند، یعنی چه؟ اعسار یعنی اینکه یک کسی جدای از خانه و لباس و مرکب و خادمی که در شأنش باشد و اضافه بر قوت یک شبانهروزش (حالا قوت یک شبانهروز خودش و افراد واجبالنفقه او)، چیز دیگری نداشته باشد، این میشود اعسار. این طرف معسر است.
**تصدیق اعسار**
حالا اگر مدعاعلیه ادعای اعسار بکند و دیگرانی هم که از حال او خبر دارند، بینه از باطن حال او آگاه است، بیاید ادعای او در مورد معسر بودن را تصدیق بکنند. یکی دو طرف دیگر تصدیق بکنند، خود مدعی تصدیق بکند، میگوید: "بله آقا، من میدانم وضعیتش خراب است." یا اینکه اصل دعوا اصلاً غیرمالی باشد و این بابا هم نسبت به اعسار قسم بخورد، تا وقتی که قدرت بر انجام خواسته پیدا میکند، ولش میکند. قدرتمند بشود، بتواند این امر محقق بشود. و نظر مشهور هم بر این است که نمیشود او را وادار کرد به اینکه برود کسب درآمد بکند. "صبح خونه میخوابد و ظهر هم میآید بیرون قهوهخانه قلیانی میکشد." و شما هم میگویید: "کی میدهی؟" میگوید: "هر کار کنم." فیلم پخش نمیشود. قشنگی اشتباهی است. زندان قلعهای. آقای مکارم بارها این را فرمودند، فرمودند که: "معسر زندانی کردن، معسر خلاف قانون، خلاف شرع است." مهریه قانونی نمیشود کسی داشته باشد و شما چقدر خوشحال شدی. بابک زنجانی، اگرچه بر او واجب است که جهت ایفای دین تلاش بکند. "تلاش نیتش." میگفت که: "یک حاجآقایی را چیز کردند، داور فوتبال کردند، ضربه کاشته بزند و این شوتی زد ۵۰ متر تو اوت." "گل بزند، تمام شد." "نیت المؤمن خیر من اولها." جزا داده میشود. تا کجا خواندیم؟ "و ان وجب علیه سعی علی وفاء." ال و الا را بگویم یا نه؟ وقت تمام شد. و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم
**پاسخ سلام در مسابقه سلام**
به هر دو مورد (مسابقه سلام و جواب سلام) باید عدالت بیعدالتی صادق باشد یا خیر.
**حرمت رشوه**
بحث بعدی که داریم در مورد حرمت رشوه است. چه رشوه به این نحو باشد که حق باشد و اونی که رشوه میدهد، حکمش فاسد شود یا باطل. حکم رشوه نیز اجماعی و همه قبول دارند که حرام است. رشوه یعنی اینکه مالی را از یکی از طرفین یا از هر دویشان برای اینکه حکمی را به سمت آن مال صادر کند، بگیرد. از امام باقر (علیه السلام) روایت داریم که فرمودند: «رشوه کفر به خداست». همانطور که کسی که رشوه میگیرد، دریافتش حرام است، بر کسی هم که رشوه میدهد، دادنش حرام است؛ یعنی راشی (کسی که رشوه را دریافت میکند) و مرتشی (کسی که رشوه میدهد). زیرا رشوه اعانه بر اسم و گناه را تأیید میکند و کمک میکند، مگر اینکه یک راه برای رسیدن به حقش طرف بیشتر نداشته باشد. این مورد استثنا شده است که در اینجا فقط کسی که رشوه میگیرد، برش حرام است؛ کسی که رشوه میدهد، گویا مضطر شده و چارهای غیر از این ندارد.
**توبه از رشوه**
اگر حالا طرف میخواهد بعد از مدتی از رشوه توبه کند، اگر عین رشوه موجود است، باید عین آن را برگرداند. اگر تلف شده است، باید مِثل آن را یا قیمتش را بپردازد. خب، این هم یکی دیگر از مسائلی بود که مطرح شد.
**تلقین حجت به یکی از دو خصم**
مطلب دوم در مورد این است که بر قاضی حرام است که تلقین حجت به یکی از دو خصم بکند. این هم حرام است که بخواهد به یکی از دو طرف دعوا، مثلاً دلیل یا حجت را القا کند یا به او یاد بدهد. طرف مثلاً میگوید: "آقا، این طرف میگوید که من از این شخص یک میلیون طلب دارم." آن هم میگوید: "من یک میلیونش را دادهام." قاضی برگردد بگوید: "نه، تو بگو که این اصلاً از من طلب ندارد. یک میلیون را دادهام." اثباتپذیریش این است که یک میلیون را بدهکاری. بعد باید دلیل بیاوری برای اینکه یک میلیون را دادی؛ ولی وقتی انکار کردی، از بیخ او باید دلیل بیاورد که یک میلیون به تو داده است. درست شد؟ خب، این حالا میشود روش یاد دادن، حرف تو زبانش گذاشتن. بعضیها اینجور فکر میکنند: "منظور شما این است که یعنی یک میلیون اصلاً نبوده است؟ ها؟ اینجور میخواهی بگویی؟" این حرام میشود: تلقین حجت به یکی از دو طرف.
**تلقین ضرر به خصم**
یا اینکه بخواهد هر چیزی را که در آن ضرر است، به نسبت خصم تلقین کند. نه حالا فقط حجت. یک چیزی طرح بشود این وسط که یک ضرری به خصم وارد بشود. اگر قاضی تلقین کند، این حرام است.
**صدور حکم پس از ادعای مدعی**
بعد از اینکه مدعی طرح ادعا میکند، اگر حکم روشن باشد و محکومله تقاضا کند (اینجا که محکومله، آنی که به نفعش دارد حکم میشود، تقاضا کند)، اینجا قاضی باید رأیش را صادر کند. که اینجا هم قاضی برمیگردد میگوید: "مغزیله همان محکوم است" یا از این قبیل. ولی اینکه بگوید: "کفایت دعوا ثابت است" یا "کفایت ادعای شما ثابت شد"، این کفایت نمیکند. بگوید: "من اینجور حکم میکنم. اینجور امضا میکنم." از اینجور تعابیری که حکایت بکند به اینکه حکم کرد و قضاوت کرد.
**نکتهای در مورد ابراز حکم**
نکته بعدی اینکه حالا یک نکتهای هم اینجا مطرح است، یک اختلافی که اگر مثلاً از حق او چیزی را اخراج کند یا اینکه دستور بدهد که مثلاً این عین را طرف اخذ کند به تصرف. "از این به بعد شما تو این ماشین تصرف کن." "ماشین این است." "سوئیچ مال توست." گفتن اینها اگر بود، این هم دلالت بر حکم میتواند داشته باشد، حکم قاضی یا نه؟ که اختلافی است. علامه نسبت به این جزم دارند؛ یعنی پذیرفتهاند که این هم با آن حکم ابراز میشود. ولی "المصنف شهید اول" توقف کردهاند.
**ترغیب به سازش**
مسئله بعدی این است که مستحب است که قاضی قبل از اینکه حکم بکند، دو طرف دعوا را به سازش تشویق بکند. قاضی احتمالا شما را دعوت به سازش بکند. و آقا "هم خوب بنشینید، این کارها را نکنید. مذاکره کنید." "چهل ساله معطل کرده" و اینها. از اینجور چیزها. خلاصه، یک جوری قاضی بین دو طرف صحبت بکند که این دو طرف خودشان با همدیگر مصالحه بکنند. مسئله حل میشود. ترغیب به صلح بکند. صلح حسنی. البته، نه صلح حسنی! اگر معذر بود، اگر تعذر داشت و صلح ممکن نشد، اینجا حکمش را بر طبق شریعت صادر میکند.
**به تأخیر انداختن صدور رأی**
اگر هم حکم دعوا روشن نبود، مسئله جوری بود که خیلی مشتبه بود، قاضی باید صدور رأی را به تأخیر بیندازد تا اینکه مسئله روشن بشود و بعد همه سعیاش را هم بکند برای اینکه در مسئله به احاطه و اشراف برسد که واقعاً حق چیست. تلاش اجتهاد باید بکند در تحصیل این مسئله.
**کراهت وساطت و شفاعت قاضی**
مسئله بعدی هم این است که کراهت دارد که قاضی وساطت بکند، شفاعت بکند پیش آن کسی که حق مال اوست. شفاعت بکند، واسطهگری بکند که "حق را اسقاط بکنیم." "بیا پیش مدعی شفاعت بکن برای اینکه دعوا را باطل بکنی" یا "شما یک دعوا از طرف تو." اینها کراهت دارد.
**کراهت اتخاذ دربان توسط قاضی**
و کراهت دارد که موقع دادرسی دربانی را اتخاذ کند؛ حاجب بکند، دربان بگذارد. چون پیغمبر از این کار نهی فرموده است.
**کراهت قضاوت در حالات خاص**
نکته بعدی هم این است که قضاوت با این مسائل، در این حالات برای قاضی کراهت دارد. وقتی که اشتغال قلب دارد. نکته جالبی است. تعابیر و کلماتی که به کار میرود بامزه است. مثلاً وقتی کسی چرت میزند، میگوید این اشتغال قلبی، اشتغال قلب دارد به نوع آس. اشتغال قلب مشغوله. در چارتش میآید این. یا هم غم و غصه و درگیری ذهنی و اینها دارد. در این حال بخواهد قضاوت بکند، کراهت دارد. واسطهای بگذارد؛ یعنی حالا یا به نسبت این دو نفر، مثلاً یا به نسبت هر کسی. الان کسی را گذاشتند کسی مثلاً وارد نشود. حالا اینکه بعید است. اموراتش به واسطه دربان یعنی مستقیم با کسی مواجه نشود. یکی میآید مثلاً پرونده را میدهد و این پرونده را میگیرد و مطالعه میکند و بعد حکمش را صادر میکند. به خاطر هم باشد، غم باشد، غضب باشد، عصبانی باشد. با زنش دعوا شده، آمده حالا. یا اینکه گرسنه باشد. در حال گرسنگی، موقع ناهار مثلاً اول صبح مثلاً کله سیر باشد. سیری را هم شهید ثانی اضافه میکند که "خیلی سیر کلهپاچه را رفته زده و آمده اینجا نشسته و چرتش میگیرد." حکم بکند. کلاً گفتند: "جوع و شبع مفرط" این دو تا. یا "مدافعه اخسَین." دیگر حالا قاضی دارد به خودش میپیچد. بزرگوار درگیری بهداشتی دارد و اینجا نشسته فلان دارد به کارش برسد. اینجور هم نباشد که مثلاً تو حالتی باشد که باید دستشویی برود، آنجا نشسته میخواهد قضاوت بکند. یا "وجع" وجود احدها. نفر البته اینها کراهت دارد. اگر با وجود این حالات قضاوتی بکند، حکمش نافذ است.
**مدعی و مُنکِر**
مسئله بعدی درباره کیفیت حکم و اینکه مدعی و منکر کیند و که بود و چه کرد؟ تاریخی آقامحمدخان که بود و چه کرد؟
مدعی و منکر. مدعی را گفتند کسی است که اگر از ادعایش دست بردارد، دعوا از بین میرود. مثلاً مستأجر حقوق اجارهاش را نمیدهد، رفتند دادگاه. الان کی اگر از حرفش کوتاه بیاید، کلاً دادگاه خاتمه پیدا میکند؟ این صاحبخانه میشود مدعی. در مقابل البته گفتند که مدعی کسی است که خواستهاش بر خلاف اصل است، بر خلاف ظاهر است. گفتند این میشود مدعی به هر نحوی هم باشد. منکر میشود شخص مقابل مدعی. در برابر مدعی میشود و در بیشتر موارد نتیجه این تعریفها تفاوتی ندارد. مثلاً شما فرض بفرمایید که زید از امر مطالبه میکند دینی را که به عهده امر است یا عین مالی را که در دست امر است. عمر هم انکارش میکند. خب، حالا اگر زید از ادعای خودش دست بردارد، این دعوا از بین میرود. در عین حال خواسته او هم بر خلاف اصل است؛ چون اصل بر این است که ذمه امر بری باشد و اصل بر این است که حق زید تعلق نگرفته باشد به عین آن مال. حرف این هم با ظاهر حال که برائت عمر است؛ یعنی ظاهر بر این است که امر بری باشد. حرف زید مخالف با ظاهر. خب، در حالی که سرنوشت دعوا به دست امر نبود، این دعوا کاری نداشته. حرف امر هم مطابق اصل، مطابق ظاهر است. لذا مطابق همه این تفاسیری که شد، امر میشود مدعاعلیه و زید میشود مدعی. درست شد؟
**تفاوت تعاریف مدعی و مُنکِر**
خب، البته بعضی جاها خب این از این جهت بود که هر جوری شما تعریف بکنید، نتیجه آخر مدعیعلیه همانی است که حالا به هر نحوی شما تفسیر بکنی، همان منکر در واقع مثلاً میشود مدعیعلیه. ولی حالا بحث سر این است که در بعضی از این موارد نتیجه این تعریفها تفاوتی دارد. مثلاً یک زن و شوهر کافر قبل از اینکه نزدیکی کنند، مسلمان میشوند. شوهر میگوید که "ما هر دو تا با هم مسلمان شدیم." که اگر هر دو تا با هم مسلمان شده باشند، نکاح به قوت خودش باقی است. زنه میگوید که: "نه، ما به نوبت مسلمان شدیم." اگر به نوبت مسلمان شده باشند، نکاح از بین میرود. چرا؟ چون نکاح با کافر میشود حرام. مخصوصاً اگر زنه اول مسلمان شده باشد که دیگر قطعاً نکاح او باطل است و نمیتواند مسلمان با کافر نکاح کند.
**اختلاف در تعیین مدعی و منکر**
حالا دو تا ادعا: مرده میگوید که "ما دو تا با هم مسلمان شدیم." زنه میگوید که: "نه، یکی زودتر از آن یکی مسلمان شد." اینجا بنا بر ملاک اول و دوم، بر اساس آن دو تا تفسیری که بالا کردیم در مورد اینکه مدعی کی است و منکر کی است، روی جفت مبانی زن میشود مدعی؛ چون اگر زن از ادعایش دست بردارد، کل این احتجاج و دعوا از بین میرود و نکاحی هم که وقوعش معلوم است، ادامه پیدا میکند. دست بردارد، دعوا تمام نمیشود؛ چون زن معتقد به این است که این نکاح منفسخ شده، فسخ و اصلاً بر این است که عدم تعاقب اسلام آوردن است. تعاقب یعنی چی؟ تعاقب یعنی تق پیوستگی یکی از دو امر حادث شده بر دیگری. تعاقب، یک چیزی متعاقب باشد به نسبت دیگری، یک چیزی در عقب دیگری بیاید. پس وقتی که ما تعاقب را پذیرفتیم، یکی مقدم بر دیگری میشود. در حالی که اصل، عدم تقدم این است. این بر اساس دو تا مبنا. ولی روی مبنای سوم، ملاک سوم که حال را باید ظاهر حال را بد دخالت میدادیم، اینجا شوهر میشود مدعی. چون اسلام آوردن همزمان هر دویشان بعید است، خلاف ظاهر است. مطابق ملاک اول و دوم، شوهر باید قسم بخورد، درست شد؟ و نکاح ادامه پیدا میکند. ولی روی مبنای سوم، زن باید قسم بخورد و نکاح هم باطل میشود. پس اختلاف سر این است که مدعی کی باشد.
**وظایف مدعی و منکر**
چه مدعی باید بینه بیاورد، منکر هم باید قسم بخورد. اینکه حالا کی مدعی باشد، کی منکر باشد، به حساب این تعاریف دیدیم اول تو مثال چی بود؟ مثال اولی که بالا گفتیم. مثال فوق، مثال نکاح کار تفاوت پیدا کرد. احکام اینها هم عوض شد؛ یعنی در یکیاش مرد شد مدعی، در یکی زنه شد مدعی و احکامشان هم با همدیگر متفاوت شد.
**ادعای پرداخت نفقه**
و اگر هم با وجود زندگی مشترک زن و شوهر و توان مالی شوهر، مرد ادعا کند که نفقه زن را داده است (دارند زندگی میکنند. مرد هم توان مالی دارد)، ادعا میکند که نفقه زن را داد. زن هم ادعایش را انکار بکند. اینجا حرف کی مطابق ظاهر است؟ حرف مرد مطابق ظاهر است. حرف کی مخالف ظاهر است؟ حرف زنه. کی میشود مدعی؟ بر اساس آن تعریفی که میگفتیم کسی که حرفش خلاف اصل است، زن میشود اینجا. بحث حالش را داریم مطرح میکنیم؛ یعنی اگر اصل را میخواهیم بر اساس حال تعیین بکنیم، چون وضع مرد خوب است، مرد هم ادعا میکند که نفقه را پرداخت کرده است. الان حال بر این است که نفقه را پرداخت کرده است. خلاف حال میشود پرداخت نکردن نفقه. پس مدعی کسی است که حرفش خلاف اصل است که میشود زنه. و این هم از این.
**شرایط شنیده شدن ادعای مدعی**
اینجا ظاهراً حذف شده جایی که مدعی شناخته بشود عرفاً؛ المدعی یعنی مدعی شناخته بشود و ادعایش هم نسبت به یک امر الزامآور باشد. امر الزامآور و معلوم را به صورت جزمی وقتی ادعا بکند، اینجا ادعای او شنیده میشود. پس اصلاً اگر این شرایط نباشد، ادعای طرف شنیده نمیشود، اصلاً پای میز نمیآیند تو دادگاه. اولاً که این باید به عنوان مدعی شناخته بشود، ثانیاً ادعای او باید یک امر جزمی، معلوم و الزامآور باشد. مثل اینکه من ادعا بکنم که مثلاً جد هفتم شما جد هشتم ما را کشته است. دادگاه چه الزامی الان از توش چی درمیآید؟ چکار میشود کرد؟ تیغیدنشم چیزی از توش درنمیآید. خب، حالا که چی مثلاً؟ یک امریه که الزامی توش نیست، بعدش هم هیچ جزمی هم ندارد. میگوید: "خواب دیدم. خواب دیدم بابابزرگ هشتمم یا هفتمم گفتش که مثلاً این بزرگ هفتم این منو کشتی." شنیده نمیشود که بخواهند تو دادگاه الزامی بگذارند؛ یعنی به این معنا که بخواهد یک کسی را وادار به یک کاری بکند. هشت نسل دیه تعلق میگیرد بعد هشت نسل اینجا. پس این ادعا شنیده میشود.
**عدم رسیدگی به ادعا در برخی موارد**
اما اگر شرط اول وجود نداشته باشد، مثلاً هبه یا وقف یا رهن شیء قبض نشدهای را ادعا بکند. این مبنای بر اساس کسانی است که قبض را شرط لزوم الزامآور میدانند. یک بخشش همینهاست دیگر. طرف قبض کرده، رهن و برخی قائلند که وقتی قبض نشود، الزام لازم نمیشود. وقتی لازم میشود که قبض صورت بگیرد. حالا بر مبنای اینهایی که قبض را شرط لزوم میدانند، تا وقتی که طرف قبض انجام نداده، در رهن یا در هبه و وقف و اینها اگر آمد ادعایی کرد، اینجا به دعوای او رسیدگی نمیشود.
**تفاوت نظر در صورت معلوم نبودن ادعا**
این بحث الزامآور. شرط دوم که معلوم بودن بود، اگر نباشد، مثلاً لباس یا اسبی را ادعا بکند، اینجا در اینکه آیا این دعوا مسموع است یا نه، دو تا نظر وجود دارد که ظاهراً حذف شده. بله، همین دو تا نظر وجود دارد. یک وقتی نسبت به این مسئله بیاطلاع نبوده باشیم که مثلاً فکر کنی سه تا نظر وجود دارد. نه، دو تا نظر وجود دارد. خیالتان راحت باشد. کله سحر با اساماس بیدار شدم، نوشته که "قالیشویی شربت اوغلی شعبه دیگری ندارد." ۵ صبح. اینقدر خوشحال شدم. همیشه فکر میکردم اینها شعبه دیگری دارند و به من نمیکرد. خیالم راحت شد. راحت میتوانم بخوابم. سر کار همش نگران بودم. اهمیتی ندارد.
**شرط جزمی بودن ادعا**
نکته بعدی در مورد "تخلف الثالثش" جزو متن است ها! خیلی بامزه است. واقعاً فوقالعاده. اشک شوق تو چشمانت جمع میشود وقتی میبینی اینقدر قشنگ و پاورقی است. چیا را نگه داشتند؟ چی را؟ شرط سوم. دو تا شرط گفتیم: ملزم، ملزوم بودن، معلوم بودن. شرط سوم جازم بودن. دو تا اولی را گفتی مگه نباشد چی میشود؟ در مورد شرط سوم که باید جازم باشد، این اگر نباشد چی میشود؟ یعنی مثلاً مدعی میگوید: "آقا، احتمال میدهم اینجوری باشد." "فکر میکنم." با ادعایش و با گمان و وهم و اینجور مسائل همراه باشد. در اینکه همچین ادعایی شنیده میشود یا نه، چند تا نظر وجود دارد. بهترینش این است که این ادعا مسموع است در مواردی که امکان اطلاع برایش مشکل است. قتل و سرقت. "احتمال میدهم فلانی قاتل باشد." بررسی میکنند، ادله طرف را میشنوند. چون واقعاً کشف یک همچین مسئلهای سخت است. برای اینکه جلو چشم ملت، دوربین هم هست. میگوید: "نه، احتمال میدهم فلانی فلان چیز را برداشته." محل بهش گذاشته نمیشود. پس آن معاملاتی که به سادگی میشود ازش اطلاع پیدا کرد، اگر طرف آنجا وهم و گمان داشت، رسیدگی نمیشود و شنیده نمیشود. البته تو این موارد به واسطه رد یا نکول منکر، قسم متوجه مدعی نمیشود. اینجا اگر منکر رد بکند، لازم نیست که مدعی قسم بخورد. چنانکه اگر مدعی شاهد داشته باشد، اگر مدعی هم کسی آمد برای شهادت.
**حکم در صورت اقرار، انکار یا نکول**
بنابراین اگر منکر قسم بخورد یا اقرار کند یا نکول کند (منکر، منکر قسم بخورد یا اقرار کند یا نکول کند) و مبنای ما هم در نکول، حکم علیه منکر به مجرد نکول باشد؛ یعنی بگوییم که به محض اینکه منکر نکول کرد، حکم در موردش صادر میشود. اینجا مطلب معلوم است و حکم صادر میشود. به محض اینکه او نکول کرد، حکم صادر میشود. در غیر این صورت دعوا متوقف میشود. این هم از این.
**پاسخگویی مدعاعلیه**
بحث بعدی حالا این هم یک خط کوچکی هم مطلبش را بگوییم. با این توضیحاتی که دادیم، هر وقت مدعی دعوایی را طرح بکند که مسموع باشد (یعنی این شرایط را داشته باشد. شرایطش چی بود؟ الزام، معلومیت و جزمیت)، اگر این ویژگیها را داشت، از مدعاعلیه درخواست میشود که پاسخ بدهد و مدعاعلیه هم یا اقرار میکند (میگوید: بله، همینطور است) یا انکار میکند. سکوت هم خارج است. اگر اقرار بکند، پس یا اقرار یا انکار یا سکوت. اگر اقرار بکند، اقرار بر ضد مقر نافذ است؛ یعنی علیه کسی که دارد اقرار میکند، اقرار عقلا علی انفسه، علیه خودش، نه علیه مدعی، علیه خودش.
**شرایط نفوذ اقرار**
اقرار به چند شرط نافذ است. شرط اولش این است که اهلیت داشته باشد: "مع الکمال، ای کمال المقر، الا وجه یسرا اقرار بالبلوغ و العق مطل." این اهلیت است؛ یعنی بالغ باشد، عاقل باشد و محجور نباشد. اینجا اگر مدعی درخواست صدور حکم بکند، قاضی باید علیه مقر حکم صادر کند. چون اقرار کرد دیگر. "من با فلان پول مثلاً من لازم داشتم. جهیزیه بعد چند بود. چه میدانم. دانشگاه میخواستم. زنم داشت میمرد." همش اقرار است دیگر. و این هم مدعی هم میگوید که "آقا، اقرار کرد." و حکم صادر. از قاضی درخواست میکند که حکم صادر بشود. اگر مدعی پس درخواست حکم بکند، حکم داده بشود.
**نوشتن اقرارنامه**
اگر درخواست این را بکند که اقرار مدعاعلیه نوشته بشود توسط قاضی، اینجا اقرار نوشته میشود و برای شاهد گرفته میشود. حالا بعداً کارش داریم تو فامیل. به شرط اینکه قاضی خودش مدعاعلیه را بشناسد یا اینکه دو نفر عادل شهادت بدهند که او را میشناسند یا اینکه به درج ویژگیهای ظاهریش بسنده کند. "فلانی که با این چهره و این قیافه و این وزن و این هیکل و اینها بود، این اقرار." و به صرف ادعای او مبنی بر اینکه چه کسی است، کفایت نمیشود. میگوید: "آقا، من مثلاً قصاب فلان شهر هستم." قصاب فلان شهر، اینجوری نیست. اگرچه مدعاعلیه او را تأیید بکند، کفایت نمیشود. چون ممکن است دو طرف نسبی که متعلق به دیگری است، تبانی کرده باشد. دو طرفشان با همدیگر مغر و مدعاعلیه، ولو اینکه مدعاعلیه دارد تصدیقش میکند، صادق است. المدعی، ولو مدعی تصدیقش بکند، باز هم دلیل نمیشود و کفایت نمیکند. ممکن است تبانی کرده باشند که مثلاً آن کسی که این اصل و نسب و این ویژگیها را دارد را محکومش بکنند و آبروش را ببرند. و این هم، این هم از این مسئله.
**انکار و سکوت**
نکته بعدی در مورد انکار و سکوت را عرض میکنم جلوتر، ان شاء الله. خیلی مختصری اشاره کرده بود. اینجا لازم میآید که حکم بکنم بر آن دو تا، بر قاضی لازم است که حکم بکند. سکوت میکند که سکوت جواب به حساب میآید. مجاز؛ یعنی جعل سکوت به عنوان جواب مجاز است و شایع است در استعمال. زیاد میگوییم که "ترک الجواب، جواب المقال." "سکوتش علامت رضایتش است." خیلی وقتها تو خواستگاری وقتی طرف سکوت بکند، علامت مثبت است. حضرت زهرا (سلام الله علیها) در خواستگاری امیرالمؤمنین (علیه السلام) سکوت کردند. حضرت فرمودند که: "الله اکبر! سکوتها اقرارها." سکوت خیلی وقتها میتواند به معنای اقرار داشته باشد. پس اینجا هم اگر طرف سکوت کرد، همین سکوتش میشود اقرارش و باهاش حکم میشود.
**ادعای اعسار**
نکته بعدی بحث اعسار است. اگر ادعای اعسار بکند، یعنی چه؟ اعسار یعنی اینکه یک کسی جدای از خانه و لباس و مرکب و خادمی که در شأنش باشد و اضافه بر قوت یک شبانهروزش (حالا قوت یک شبانهروز خودش و افراد واجبالنفقه او)، چیز دیگری نداشته باشد، این میشود اعسار. این طرف معسر است.
**تصدیق اعسار**
حالا اگر مدعاعلیه ادعای اعسار بکند و دیگرانی هم که از حال او خبر دارند، بینه از باطن حال او آگاه است، بیاید ادعای او در مورد معسر بودن را تصدیق بکنند. یکی دو طرف دیگر تصدیق بکنند، خود مدعی تصدیق بکند، میگوید: "بله آقا، من میدانم وضعیتش خراب است." یا اینکه اصل دعوا اصلاً غیرمالی باشد و این بابا هم نسبت به اعسار قسم بخورد، تا وقتی که قدرت بر انجام خواسته پیدا میکند، ولش میکند. قدرتمند بشود، بتواند این امر محقق بشود. و نظر مشهور هم بر این است که نمیشود او را وادار کرد به اینکه برود کسب درآمد بکند. "صبح خونه میخوابد و ظهر هم میآید بیرون قهوهخانه قلیانی میکشد." و شما هم میگویید: "کی میدهی؟" میگوید: "هر کار کنم." فیلم پخش نمیشود. قشنگی اشتباهی است. زندان قلعهای. آقای مکارم بارها این را فرمودند، فرمودند که: "معسر زندانی کردن، معسر خلاف قانون، خلاف شرع است." مهریه قانونی نمیشود کسی داشته باشد و شما چقدر خوشحال شدی. بابک زنجانی، اگرچه بر او واجب است که جهت ایفای دین تلاش بکند. "تلاش نیتش." میگفت که: "یک حاجآقایی را چیز کردند، داور فوتبال کردند، ضربه کاشته بزند و این شوتی زد ۵۰ متر تو اوت." "گل بزند، تمام شد." "نیت المؤمن خیر من اولها." جزا داده میشود. تا کجا خواندیم؟ "و ان وجب علیه سعی علی وفاء." ال و الا را بگویم یا نه؟ وقت تمام شد. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...