متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث مطرحشده این است که قاضی طبق شهادت آن دو فرد نمیتواند عمل کند. علت این است که (من احساس میکنم که این جزو متن حذفی بوده، حالا اشکال ندارد، من جزوهاش را دارم، الان اینجا). در متن جزوه این است که: «ما هر بابی را به آنچه که در آن ممکن است نازل میکنیم.» در بحث ظن، یعنی «نازل منزله علم» است دیگر. ظن «نازل منزله علم» است. دوم، اولاً تبع مراجعه کند، بزند، خودش مراجعه کند. مراجعه با شهادت. شهادت دو نفر باعث شده که علم من مخدوش بشود دیگر. چون آن هم بیّنه است. بیّنه را هم اصطلاحاً میگویند که «اماره قائممقام علم». بیّنه اماره است. شهادت دو نفر بیّنه است. بیّنه هم اماره است و اماره هم قائممقام علم است. نه، یعنی اگر علم نبود، این جایش مینشیند. لزوماً معنایش این نیست، یعنی این هم علم میشود. ما دایره علم را توسعه میدهیم. میگوییم این هم علم است. در اصول میگویند: «علم و علمی». این را علمی میدانند، علم نمیدانند، ولی علمی میدانند؛ یعنی پشتوانه علم را دارد. از این جهت، انگار علم قبلی من مخدوش شده. به علم جدیدم مراجعه میکنم که علم جدید من میشود حکم فلان. این به نظرم جزو حذفیات بوده دیگر، درست است که نخواندیم؟ بله، نه اشکال ندارد.
دوستان، اگه کجا رسیده بودیم؟ بحث تسک تزکیه گشت، خوب. یک نکتهای را در مورد شهود عرض بکنم. در مورد اشاره بحث جلسه قبلی هم داریم. مدعی میرود شهودش را احضار میکند. اینجا چند تا حالت داریم:
۱. اینکه قاضی عدالت این بیّنه را، یعنی شهود را، احراز میکند. تشخیص این فرض اول میداند.
۲. فرض دوم این است که فسق اینها را احراز میکند.
۳. فرض سوم این است که نمیداند که اینها وضعشان چیست، عادلاند یا فاسق.
فرض اول که تشخیص میدهد عدالت اینها را: اینجا اگر مدعی از قاضی بخواهد که درخواست بکند از شهود اینها شهادت بدهند که بر اساس شهادت اینها حکم صادر بشود، او درخواست میکند، قاضی درخواست میکند و از شهود میخواهد و بر اساس شهادت حکم میشود و قاضی هم حکمش را صادر میکند. اینجا قاضی نباید به بیّنه بگوید که شهادت بدهید، بلکه باید بگوید که هر کدام از شما اگر سخن یا شهادتی دارید، اگر بیایند، بعدش آن دو تا باید جوری جواب قاضی را بدهند که با حرف اینها نباید (اگر، اگر این دو تا شاهد جوری جواب، یعنی قاضی درخواست میکند، میگوید آقا اگر حرفی دارید، مطلبی دارید، شهادتی دارید، بگویید). اینها اگر یک جوری جواب قاضی را بدهند که از این پاسخ اینها حقی اثبات نشود، اینجا حرف دو تا شاهد را رد میکنیم. مثلاً این دارد در مورد این صحبت میکند که این قاتل است، بعد این دو تا بیایند شهادت بدهند که: «ما قبول داریم که این بچهی اوست. ما آمدیم برای شهادت این.» خوب، اینجا حرف اینها رد میشود. ولی اگر آن دو تا شاهد نسبت به آن حق ممکن است نتوانند حق را ثابت بکنند، ولی نسبت به آن حق جزم داشته باشند، حرف اینها موافق باشد با ادعای مدعی. فرض این است که این دو تا قرار بود بیایند یک حقی را ثابت بکنند. از حرف اینها حقی ثابت نشد، ولی نسبت به آن حق این دو نفر جزم دارند. جزم اینها موافق با ادعای مدعی است، روشن است؟ بله. قاضی هم عدالت این شهود را احراز کرده. اینجا حکمش را بر اساس این بیّنه اعلام میکند قاضی و حکم صادر میکند. نه دیگر، ببینید جزم دارد، ولی در شهادتش از شهادت او حق اثبات نمیشود. خیلی خیلی ساده میشود، یعنی طرف دارد میگوید: «من با چشم خودم دیدم که رفت توی خانه، ولی یقین دارم که این کشته.» مدرس، دفتر، چای خوردید؟ خوب. نه، طرف میآید میگوید که: «من با چشم خودم دیدم که رفت توی مدرسه، ولی ندیدم که درس میداد، ولی یقین دارم که آن روز رفت درس داد.» آن یکی هم همین را میگوید. ادعای مدعی هم همین است. اینجا برای قاضی علم، حالا به هر نحوی، این فرض است دیگر. فرضیه که شهید دارد مطرح میکند. ایشان میفرماید که: «اگر مدعی، ادعای شاهد را آورد...» ببینید، یک وقت یک چیزی میگویند که اصلاً ادعای مدعی کلاً با آن تنافی دارد، یک بحث دیگر است. اینها دارند حرفی میزنند که ادعای مدعی دارد پرورش پیدا میکند در جهت تأیید ادعای مدعی. عدالت شما احراز کرده باشید. آدمی است. یک وقتی آیتالله گلپایگانی میآید شهادت میدهد. توی خیابون که ورمیداری، میاری، قابل قیاس اینها با هم. آقای گلپایگانی میفرماید که: «من ندیدم که این کشت، ولی میدانم که این کشت.» دو تا عادل، درجه عدالت و وثاقت طرف هم فرق میکند. شهادتین امام گفته بودند که، گفته بودند: «برو دو تا شاهد بر حرفت بیاور.» مصباح آورده. امام گفته بودند که: «خوب، شاهدت کیست؟» گفته بود که: «آقای مصباح.» شهادتین، یک نفر کار دو نفر را میکند. شهادتین، خلاصه درجه، درجه وثاقت طرف، عدالت طرف. پُشت وانتباری نزده بردارد بیاورد. طرف احراز شده عدالتش. قاضی هم میداند که این آدم آدم سالمی است، آدم پاکی است. جانباز مثلاً اینجوری است. این اصلاً طمعی ندارد، فلانی ندارد. ادعای مدعی هم دارد. تصویب نکته، حالا در بحث قتل البته فرق میکند، چون اینها جزو آن مسائل ثلاثه است. از دزدی ندیدم، یعنی هیچی ندیدم، ولی علم دارم، اینجوری نیست ها. ساعت ۹:۳۰ صبح شما دارید مناقشه در مثال میکنید. اشکال ندارد، مناقشه شما مناقشه در اصل فرض ما بود. حالا در قالب مثالی که مثال درستی هم نبود، ولی اصل بحث داریم میگوییم که دارند شهادتی میدهند، از شهادت آنها حقی ثابت نمیشود، ولی چون خودشان جزم به آن حق دارند، ادعای مدعی هم در همین مسیر است. آن دو نفر هم عادلاند. قاضی هم عدالت اینها را احراز کرده. اینجا دیگر پای علم قاضی انگار میآید به وسط و قاضی حکم میکند.
این فرض الان گش خیلی فرق میکند این. ببینید، شهادتی که دارد میدهد این به نسبت شهادت ندادن. اولاً که این دارد بخشی از مطلب را، پازل را میچیند. لب مطلب اشاره بهش نمیکند، ولی پازلی که دارد میچیند که همان است که دارد قاضی را نزدیک میکند به همان ادعای مدعی، یعنی پازلی را دارد تکمیل میکند که ادعای مدعی خروجی این پازل است. خیلی فرق میکند با شهادت ندادن.
یک بحثی در فقه داریم به اسم «تشابک ادله». این از اختراعات برخی اساتید است. نظر آیتالله وحید به این بوده و برخی اساتید پرورشش دادهاند. خیلیها میگویند «تراکم ادله». «تراکم ادله» نداریم. «تشابک ادله» و بحث تشبیک کردن، بحث خیلی قشنگی است. در این بحث مفصل توضیح داده میشود. در «تراکم ادله»، تراکم ظنون میشود، تراکم احتمالات میشود. تراکم احتمالات مبنا به درد ما نمیخورد. در «تشابک ادله»، گاهی طرف یک حرفی میزند که حرف او هیچ ربطی به مطلب ما ندارد، ولی پازل ما را تکمیل میکند، یا گاهی یک روایت فوقالعاده ضعیف داریم. در «تشابک ادله»، روایات ضعیف خیلی به درد ما میخورد. ۵۰ تا روایت ضعیف داریم. بر مبنای تراکم احتمالات، ۵۰ تا روایت ضعیف هیچ خاصیتی ندارد، چون ضعیف است. هر چقدر اینها کنار هم جمع بشوند، ضعیف است دیگر. این ضعیف است، آن هم ضعیف است. مثل اینکه ۵۰ تا صفر را کنار هم جمع کنی، روی هم جمع شدنشان چیزی به حساب نمیآید، ولی در «تشابک ادله» چرا. یعنی یک دلیل این در بحث قضاوت، چون قضاوت یک نوعی اجتهاد است دیگر. شما باید یک صغرایی را ببری توی کبریاتی که داری. کبرای این صغری را پیدا بکنی، تطبیقش بدهی، اعلام کنی. لذا ادله ولایت فقیه را از ادله قضاوت درآوردهاند. بحثهای اجتهاد و ولایت فقیه و اینها، اکثر ادلهاش همین است که در کتاب قضا مطرح میشود. یعنی ولی فقیه اولاً باید قاضی باشد، سپس ولی فقیه. همه شرایط قضاوت را باید داشته باشد. مرجع تقلید هم همینطور. بحث قضاوت، بحث کتاب قضا، کتاب خیلی مهمی است از این جهت. خب، بسیاری از ادلهای که اینجا ما داریم، یعنی در مورد قاضی وقتی میخواهد حکم صادر کند، نیاز به فتوا دارد، نیاز به حکم دارد، همان کاری است که فقیه نیاز دارد. نیاز به دلیل دارد، نیاز به مدرک دارد، نیاز به مدرک دارد. این قاضی برای اینکه بگوید: «آقا فلانی مثلاً همدست فلانهاست.» کار سختی است دیگر. شما سریال گاندو را دیدید دیگر. سریال گاندو، آقا ندیدند. یکی از دوستان بیارندشان ببینم. بله، عرض کنم که تابستان بود، به قول عزیزمان، دوستان تابستانم اینجا. عرض کنم که آنجا مثلاً برای اینکه یک کسی را کشف بکنند که این جزو این باند است، جزو این باند نیست. اینها با یک احتمالات، به قول طلبهها «نیش قولی»، رگه ضعیفی. خیلی از اینها هیچ ردی به جا نمیگذارند. خود جیسون رضاییان هیچ رد پایی به جا نگذاشته بود در مورد اینکه این جاسوس است و فلان و یک شبکه دارد و اینها. دو تا آدم اول کشف میشوند و بعد معلوم میشود که اینها مهمانی دارند و بعد توی مهمانی اینجوری میشود و بعد فلانی میآید و بعد اینجوری از یک رگههای انقدر ضعیفی که در این بحث میآید. یکهو یک هندسه وسیعی بیرون کشیده میشود. این را میگویند «تشابک شبکه». حالا این بحث احراز، یعنی حرفی که شهود زدند، اینها توی همین راستا است. بله، بله. در بحث در مورد قاضی، قاضی باید بر اساس دادهها حکم بکند. اینکه حالا آن کانالهایی که به او دادهها را میرساند چیست، حالا مثلاً قاضی الان باید با نیروهای اطلاعاتی در جریان باشد. نیروهای اطلاعاتی این وظیفه قاضی، وظیفه شخص قاضی نیست. وظیفه نیروهای اطلاعاتی نسبت به دادهها. وظیفه قاضی این است که او نیروهای اطلاعاتی، آن جریان اطلاعاتی را خوب بشناسد و مثلاً برای او معتمد باشد. به حرف اینها بتواند تکیه بکند. حرفشان سند باشد. نمیتواند پاشود برود تحقیقاتی. مسئله شک دارم، این را مثلاً حکم شنود مثلاً شش ماهه میدهند. شش ماه فلانی را شنود کنیم. پاشود برود مثلاً توی خیابان، بعد برود مثلاً سوپرمارکتی ببیند که این مثلاً کجا رفته و...
نکته دوم این است که قاضی فسق بیّنه را احراز بکند. بگوید که یعنی برایش محرز بشود که بیّنه، شهود فاسقاند. اینجا نباید حکم صادر بکند. لازم هم نیست که از مدعی بخواهد تا بیّنه برای عدالت شهود بیاورد. این بیّنه میشود همان بیّنه تزکیه. چون یک نکته جلسه قبل خواندیم و سریع رد شدیم. توضیحش را بگویم، چون که بیّنهای که میخواهد بیاید شهادت بدهد، بر این مقدم میشود بر بیّنهای که بخواهد شهادت به عدالت بدهد. در بحث رجالی میگویند «جرح و تعدیل». جرح و تعدیل، جرح و تعدیل یعنی چه؟ شخصی که جزو روات است، یا جرحش میکنند، یا تعدیلش میکنند. جمع شهید کردن چی میشود؟ از وثاقت میافتد. اگر تعدیلش کردند چی میشود؟ وضع رفقا شوخی میکرد، میگفتیم که تو هم تو هم مجروح هستی، ولی مجروح رجالی. فیلم جرح و تعدیل. حالا آن دلیلی که میآید یک کسی را جرح میکند، جارح. آن دلیلی که میآید یک کسی را تعدیل میکند، میشود معدّل. همیشه جارح بر معدّل مقدم است. نسل بر جرح، جرح مقدم. یعنی اگر یک حرفی از جرح داشتیم در مورد طرف، یک حرفی در تعدیل. هیچ کدام نیست. احراز بشود. اسب بی اصلیه. اینجا در این مورد بررسی مبنای رجالیه. برای برخی گفتند: «تا توثیق نشده، نمیتوانیم حرف طرف را بگیریم.» وقتی گفتند: «تا تضعیف نشده، میتوانیم حرفش را بگیریم.» این دو تا مبنا. خویی مبنا دارد. آقا و امام اینها یک مبنا دارند، بیشتر در این فضا. امام خویی خیلی تفاوت مبنا. اینجا برای اینکه خود قاضی برایش ادله جرح شهود است. الان فرض بر این است که خود قاضی ادله جرح شهود را دارد. حالا طرف برود دو نفر دیگر را بیاورد که اینها ادله تعدیل شهود. باز هم فرق نمیکند. در هر صورت، در هر صورت ادله جرح مقدم است. تعارض میشود و مراجعه کنیم به اصل شهادت. نه، فاسق میشوند، عدالتشان احراز نمیشود. یک وقت فسقشان احراز میشود. یک وقت عدالتشان احراز نمیشود. ببینید، در مثلاً در فضای طلبگی آنچه که اصل است، وقتی گفتند یکی طلب است، فضای طلبگی اصل باهاش چیست؟ عدالت. همین که فسق طرف احراز نشد دیگر. من لازم نیست که بروم برای عدالتش دلیل بیاورم. برای احراز که اثبات بکنم این طرف عادل است، فاسق است. ولی مثلاً اگر کسی کاسب است، بعد مثلاً چه میدانم فلان شغل، حالا نمیخواهم کسب خاصی را بگویم که حرف و حدیثی پیش بیاید، ولی برخی مشاغل هست که اینها اصلاً مشاغل در اتهاماند. اصل این شغل با دروغ و دزدی و ریا و فلان و مثلاً مثلاً طرف از اتاق فرمان اشاره میکند مثلاً برخی از مشاغل رسانه، هنری. بین بازیگران معروف که تهیهکنندهها مثلاً خیلی وقتها حق اینها را میخورند. باز مثلاً برای خود ماها معروف است که در بازیگر پنج تا مسلمان پیدا نشود. بعد کار کرده با اینها، میداند مثلاً نمازخوان تک و توک اگر در هر ۱۰۰ سالی میشود. از قبلش رفته حاجت گرفتم. بازیگری بود که نماز میخوانده. خیلی آدم مهمی است. خب، این فضا وقتی هست، اینجا دیگر اصل بر فسق است و اینجا عدالت طرف باید احراز بشود، یعنی فضاها متفاوت میشود به نسبت اینکه ما اصل یک نفر میآید. آن دو تا که گفتند عادل است، عادل بودن همین است دیگر. نه، تسلسل پیش نمیآید، تحکم پیش میآید. ختم بشود سلسله نظریات و بدیهی. ختم بشود. فاصله مقدم. نه، اسب بر فسق کی؟ در چه فضایی؟
سومیش هم این است که قاضی وضعیت بیّنه را نمیداند از جهت عدالت یا... . اینجا قاضی طلب تزکیه میکند، یعنی از مدعی میخواهد که دو تا شاهد عادل بیاورد، شهادت بدهند به عدالت شهود. اگر مدعی برای هر کدام از دو تا شاهد خودش دو تا شاهد آورد که اینها معنای عدالت را، سبب از بین رفتن عدالت را میدانند و آمدند اینها هم شهادت دادند به عدالت شهودی که برای مدعی شهادت داده بودند. دو تا شاهد اول شهادت دادند. قاضی گفت: «دلیل بیاور که این دو تا عادلاند.» برای هر کدام رفت دو تا عادل آورد. گوشی. اینجا قاضی عدالت دو تا شاهد را با این چهار تا شاهد جدید ثابت میکند و مدعای مدعی هم باهاش ثابت میشود.
خوب، بحث بعدی که داریم این است که بعد از اینکه قاضی عدالت شهود مدعی را احراز کرد، از مدعیعلیه سؤال میکند که تو هم شاهد داری یا نه؟ شاهد بر چی؟ شاهد بر مطلبش که نه. شاهد بر جرح شهود که بیاید بگوید که آقا این بیّنه مدعی، نه این چهار تا، آن دو تا. نه اینکه من دو تا شاهد دارم که میگوید این چهار تا شاهد جدید، اینها فاسقاند. با آن کار نداریم. تو هم دو تا شاهد یا چهار تا شاهد بیاور برای اینکه بگویند این دو تا شاهدی که مدعای مدعی را اول بیّنه بودند برایش، اینها فاسقاند. جارح این دو تا را داری یا نه؟ اعتراف بکند که: «من جارح ندارم.» که خب، به همان شکلی که قبلاً گفتیم، یعنی بعد از درخواست مدعی، قاضی حکم صادر میکند. اگر مدعیعلیه مهلت بخواهد: «مهلت بده، من جارح میآورم.» قاضی سه روز بهش مهلت میدهد. اگر مدعیعلیه بعد این سه روز جارح را حاضر کرد، قاضی باید درباره حرف جارح تحقیق بکند به هر شکلی که صلاح میداند. حالا به طوری که یا مفصلاً در مورد وضعیت او سؤال کند، یا به اجمال، یعنی به ظاهر امر اعتماد بکند، یا به یک شکل دیگری غیر از این دو حالت. اگر قاضی جرح جارح را قبول کند، اینجا این جرح جارح، تعدیل و تزکیهای که آن طرف بود، مقدم میشود. چون منافاتی بین این دو تا وقتی منافات نبود، جارح علیه. جارح را حاضر نکند بعد سه روز، حالا چه بعدش، چه در خود سه روز و اینها، و یا اگر مهلت گرفته بود بعد از این سه روز، یعنی سه روزش تمام شد و خبری نشد، اینجا قاضی علیه منکر حکم میکند که میشود مدعیعلیه. البته بعد از آنکه مدعی از قاضی صدور حکم را طلب بکند. در هر صورت باید مدعی بخواهد دیگر. قاضی از خودش که نمیخواهد همینجور بنشیند حکم صادر کند. مدعی باید درخواست بکند که: «آقا، حکم صادر کن.» بعد شکایت میکند، دادگاه میرود، میگوید: «فقط میخواستم روتو کم کنم. آدم شدی؟ حالیت شد با من در نیفتی؟» میگوید: «آره، خب برو زندان.» مسیر پرونده است و مسیر دادرسی مرحله مرحله دارد پیش میرود. خیلی اینجوری داریم، یکم که برای طرف اثبات میشود که دارد محکوم میشود، میآید پرونده را مختومه میکند. خلاف ادعا بله. چرا، فرضش فرض بعیدی است. این ساعت، چون ادعای مدعی به این است که اینجا بوده و نبوده. بحث حلف منکر مطرح میشود دیگر. بینش کار ندارم. قسم میخورد، رد میکند، یا اثبات میکند، یا مردد میگذارد امر را. هیچی نمیگوید که آنجا دیگر شهود مدعی.
اگر قاضی نسبت به شهود شک پیدا کرد، مطلقاً. این مطلقاً که اینجا مطرح است، یعنی میخواهد این شاهدها، این شاهدهای اصل دعوا میخواهند تعدیل شده باشند، یا اینکه توسط مدعیعلیه جعل شده باشند، فرقی ندارد. همین که شک پیدا میکند قاضی نسبت به شهود، اینجا مستحب است که اینها را از همدیگر جدا کند. درباره زمان و مکان و سایر مشخصات قضیه از اینها جدا جدا و بدون حضور آن یکی سؤال کند. از این اقرار میگرفتند. گاهی شکونده بودند. «رفیقت که همان اول گفت تو زدی شکوندی، لگد از ماجرا لو داده.» خلاصه این هم اینجوری میشود. شهود جداگانه ازشان میپرسد. در این حالت اگر گفتار هر کدام از این دو تا با آن یکی متفاوت بود، شهادتشان ساقط میشود.
نکته بعدی این است که مستحب است که قاضی، البته این مستحب بوده، مستحب است که قاضی وقتی شک میکند به شهود، موعظه کند. «داور دقت کن!» اینها را به تعامل و پابرجا بودن از روی یقین و قطع شهادت دادن دعوت میکند. به یاد او میآورد معاد و قبر و قیامت و این مسائل. خانواده و مادر و پدر و این کارهایی که با داور میکنند توی استادیوم. به یادش میآورد. «اقوامی داری، خویشانی داری، به خاطر اینها هم که شده، یکمی دقت کن.»
مکروه است که قاضی شهود را تعنیت کند. تعنیت چیست؟ یعنی اگر این شهود اهل بصیرتاند، عقلشان، ادراکشان آدم حسابیاند، آدم درست و درمون، به زوال نرسیدهاند و اینها، جدا میکند، جدا بکند از راههای دیگری مثل سؤالپیچ کردن و شدت به خرج دادن و با تح خشونت، داد زدن. مثل مرد هزار چهره. «چایی سفارش داد، ریخت. اول اقرار نمیکرد طرف. پشت صحنه از بیرون، از بیرون در نشان داد که این اقرار کرده، طفولیت در ۶ ماهگی هر غلطی کرده بوده، با توریه و اینها.» بله، تهنیت این مکروه است برای قاضی که بخواهد این شکلی از قاضی شکنجه کند. آگاهی به این نحو نیست. اگر باشم مثلاً یکمی با فشار و فلان و اینها. خیلی یکمی، بعدش هم اقرار زیر شکنجه باطل است اصلاً.
نکته بعدی آقا جان در مورد این است که بر قاضی حرام است که شاهد را به تردید بیندازد. کنه ؟. مفهوم دارد. تعنیات از آنت ؟ میآمد دیگر. چون آیه میفرماید که: «در زبان علیهما انتم.» هر چیزی شما را به آنت ؟ بیندازد، برای او سخت. دنی ؟ تردد، دودلی است در سخن و اینها. منظور از اینجا این است که قاضی در شهادت شاهد تردید بیندازد. حرفهایی را در اظهارات شاهد وارد کند که او را به تردید یا اشتباه بیندازد. مثلاً شاهد بگوید که: «مدعی فلان چیز را خرید.» قاضی در وسط شهادتش بپرد بگوید: «مثلاً ۱۰۰ تومن، ۲۰۰ تومن، ۵۰۰ تومن.» هی اینجوری میکند که طرف سریع جا بزند. درست است. استاد یک نکتهای گفت. تازه سؤالی کردم. «سؤال شما درباره مسئول عنه است یا مسئول عنه فیه؟ یا مسئول به؟ یا مسئول له؟» دو تا سؤال از طرف. کلاً همه چیز یادش میرود که اصلاً چی چی داشت میگفت. خانم نعمتزاده را حرف بزنی، بعد میگفت که: «بابات که اینجوری گفته، که اینجوری گفته. این یکی الان اینجوری میگوید.» بله، اینها نیست. اینها در واقع مچگیری از مجرم است. این فرق میکند. ضمن اینکه از مجرم دارد. مجرم فرق میکند. شهود، شهود بکند. خود مدعی، منکر که مجرم باید باشد، متهم است. اینکه اصلاً ساکت است، حرفی هم ندارد. کلاً هم باخته. همه چیز ول کرده. «وایسا ببینم شهود چی میگوید.» حالا شهود دارد این وسط شهادت میدهد. این بازی در میآورد قاضی. این حرف این بنده خدا اصلاً کلاً اولین باری بود که چادری شد، روز اول دادگاه بود. بله، چیزش، چادرش معلوم بود که تا نخورده بود. گفت: «یاد اول چادری چشمایش دیده میشد، فلان مکان یا مثلاً فلان قیمت اینها را نگه.» یا اینکه شاهد مدعی تمام بشود، قاضی با یک جمله دیگری در کلام شاهد میپرد تا مانع تمام کردن حرف شاهد بشود و دخالتهایی از این دست حرام بود بر قاضی. و این هم حرام است که به دنبال کلام شاهد یک جملهای را اضافه کند. در شاهد او را با آن جمله تکمیل کند. حرف در دهن شاهد بگذارد که مثلاً مسیر بدهد به شاهد که این وری برو، این حرف اینجوری تمام کن. این هم حرام. یک جوری که اگر قاضی آن جمله را اضافه نمیکرد، شاهد در کلام خودش دچار تردید بود که مثلاً این حرف کدام وری برود؟ چی بگوید؟ الان بازی در دهان شاهد میگذارد. یا اینکه حرف دیگری را به جای جمله قاضی بیان کند. قاضی باید از این خودداری بکند که حرفی را به شهادت شهود اضافه کند تا اینکه شهادت به پایان برسد. هرچند شهادت شاهد چیزی را ثابت نکند، یا اینکه در شهادتش تردید داشته باشد. قاضی بعدش هر چیزی را که ثابت نکند، یا اینکه در شهادتش تردید داشته باشد، یا هر چیزی را که لازمه گفتار شاهد است، بر آن مترتب میکند و بر اساس همان یا میپذیرد یا رد میکند و حکم میدهد.
خوب، سومین چیزی که بر قاضی حرام است. دومیش بود که دخالت در شهادت شاهد بود. سومیش تعقّب. وقتی میبیند شاهد در کلام خودش تردید دارد، او را تشویق میکند به اینکه شهادت بدهد. ترغیبش میکند. یا میبیند که شاهد توقف کرده در شهادت دادن، او را ترغیبش میکند نسبت به آن تعقّب قبلی بود. این شد ترغیب. ترغیب که میشود سومی. ترغیبش میکند، حالا یا به شهادت یا به شهادت ندادن. شاید وضعاً هم اثر داشته باشد. یعنی قضاوت او اصلاً تحت تأثیر قرار بگیرد و حکم او هم باطل نشود.
چهارمیش هم این است که وقتی که مدعیعلیه، یعنی منکر، یعنی بدهکار میخواهد به حق اقرار کند، قاضی از اقرار کردنش جلوگیری کند، مگر در موردی که میخواهد اقرار به حقالله کند. در مورد حقالناس دقت کنید. در مورد حقالناس اگر منکر میخواهد اقرار کند، قاضی اگر مانع اقرار او بشود، حرام است. در حقالله حرام که نیست، بلکه مستحب است. یعنی هی یک کاری بکنید که این اقرار نکند. ماجرا هم آوردند اینجا، البته ظاهراً حذفش کردند. بله، بخش حذفی قضیه معاذ بن مالک که آمد پیش پیغمبر و میخواست اقرار به زنا بکند. پیغمبر هی یک چیزی گفت: «لعَلَّکَ غَمَزْتَ، لعَلَّکَ قَبَّلْتَ، لعَلَّکَ فلان، لعَلَّکَ فلان.» گفتند: «میدانی زنا چیست؟» «همان کاری که آدم با زنش میکند.» حضرت فرمودند: «کلمه کامل این کار را کردی؟» با همه جزئیات دقیقاً؟ یعنی اینجوری باید آنجوری بشود. آنجوری شد؟ گفت: «دقیقاً اینجوری شد.» «فشارش.» این را میگویند زنا. جان؟ نه اینکه نباید بیاید. پیغمبر میخواهم که فضای رحمت حاکم باشد توی جامعه. اگر کسی هم غلط... عرض میکنم مگر اینکه حقالناس. اگر ولدی این وسط شکل گرفته و بعد ملحق به یکی دیگر که اینها حقالناس میشود دیگر. الان این ماجراها را داریم. همین الان توی مراجعاتی که داریم. طرف یکی متعه کرد و بعد ماجرا مفصل. پسره آمده گزارش داده، دختره آمده گزارش داده. به هم وریه ؟ خانم سه تا بچه داشته و یک پسری آمده این را متعه کرده و نطفه شکل گرفته و خانم به آن شوهر قبلی طلاق گرفته بوده، رجوع کرده و در عده این چون بوده با آن مثلاً کاری نخواسته بکند. این آمده میگوید: «کنار من نشست.» و وقتی رفت بهش گفتم: «من از تو باردار شدم.» بچه به دنیا آمده. خیلی هم مرد دوستش دارد، بچه چهارم خودش میداند. خلاصه هیچی، ما گفتیم: «آقا، اینکه اصلاً حرام ابدی شده و در عده بوده و هزار تا ماجرا پیش آمده و اینها.» آن پسره، پسر خیلی مؤمنی هم بود و پیام داده بوده. ادمین ما گفت: «اگر فلانی مشکلم را حل کند، ۲۰ سکه نذر کردم که ۲۰ جلسه سخنرانیاش را پیاده کنم.» پیشنهاد وسوسهانگیز. ما کلی به این بنده خدا توپیدیم و گفتیم: «برو استغفار کن.» طرف هم از دین خارج شد. خدا و پیغمبر فحش کشیده بود از دم. بعد خانم پیام داد و گفت: «اینجوری شد و زیر آب همه چیز دارد میزند و خود من هم اینجوری شدم و خیلی دیگر حالا خیلی ماجرا شده.» خلاصه از این نطفه افشانی تعجب کرده، ولی خب لک لک لک لکی در کار نیست. آخوند مفت. ملت آخوند مفت که پیدا کنند، برای گربهشان هم خط میگیرند. آخوند مفت در فضای مجازی اینها باشد. خب، چرا از حقالله مستحب است که جلوگیری کند؟ داستان معاذ بن مالک که حالا یک اشارهای هم بهش کردیم که جزو حذفیات کتاب شماست. بخش خوشگل کتاب را حذف کردند، بدآموزی دارد برایتان.
مطلب بعدی یک مستحب دیگر هم گفته: «تعریضه للانکار.» این هم جزو حذفیات. «و علم ان المصنف» هم جزو حذفیات. تا میرسد به «و فی بعض نسخه الکتاب». در بعضی از نسخههای کتاب لمعه نقل شده که شهید اول با خط خودشان این عبارت را به عبارت قبلی ملحق کردند که اگر سکوت، امکان سکوت عناد حبسه حتی یُ. اگر سکوت به خاطر آفتی باشد (سکوت کی؟ اصلاً بحث سکوت الان برای چی مطرح شد؟ سکوت منکر. چون سکوتش ملحق میشد به نکول.) اگر سکوت او به خاطر یک آفتی باشد، مثل کر بودن یا لال بودن، قاضی باید یک راهی را بگذارد برای جواب مدعیعلیه از طریق اشارهای که یقین ایجاد بکند. یقین مقصود متعالیه، هرچند به وسیله دو تا مترجم عادل. مترجم عادل بیاورند که اشاره او را بفهمند. دیگر با مثلاً ماژیک و ابر و اینها مثلاً دقیقاً حیطه نفوذ را توضیح میدهد که مثلاً این بوده، آن نبود و... .
و اگر سکوتش از روی دشمنی باشد (یا با رسم شکل مثلاً پای تخته توضیح میدهد)، اگر از روی دشمنی باشد، این را زندانیاش میکنم تا پاسخ بگوید. این قول شیخ طوسی در کتاب «النهایه» است. دلیلش هم این است که جواب دادن یک حقی است که بهش واجب است. وقتی که از انجامش خودداری میکند، زندانی میشود تا حق واجب را ادا کند. و نکته بعدی اینکه اگر سکوتش از روی دشمنی است، قاضی حکم میکند به نکول او بعد از اینکه جواب دادن بهش عرضه شد. به این صورت که قاضی بهش میگوید که: «اگر جواب دادی که خب هیچی. اگر جواب ندادی، ناکلی.» و اینجا اگر مدعی به سکوتش پافشاری داشته باشد، طبق نظر کسانی که قائلاند به محض نکول حکم صادر میشود. اینجا علیه مدعیعلیه حکم صادر میشود. ولی اگر با نکول کردن، قسم دادن مدعی را شرط بدانیم، اینجا بعد از نکول مدعیعلیه، باید مدعی قسم داده بشود و مدعی هم قسم بخورد.
این هم نکته بعدی. این بخش را تمامش بکنم. از عبارت مصنّف اینجور استفاده میشود که ایشان قائل به این است که مخیّریم بین زندانی کردن و بین حکم به نکول. اما بهتر است که این دو تا حکم را اشاره به این دو قول مذکور بدانیم که اولیش قول شیخ طوسی بود که میشد حکم اول، و دومیش قول سایر فقها بود که میشد حکم دوم. و شهید اول در «دروس» فقط این دو تا حکم را نقل کرده و هیچ کدام را ترجیح نداده. در نظر شهید ثانی کدام بهتر است؟ قول اول که میشود حبس کردن و زندانی کردن.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث مطرحشده این است که قاضی طبق شهادت آن دو فرد نمیتواند عمل کند. علت این است که (من احساس میکنم که این جزو متن حذفی بوده، حالا اشکال ندارد، من جزوهاش را دارم، الان اینجا). در متن جزوه این است که: «ما هر بابی را به آنچه که در آن ممکن است نازل میکنیم.» در بحث ظن، یعنی «نازل منزله علم» است دیگر. ظن «نازل منزله علم» است. دوم، اولاً تبع مراجعه کند، بزند، خودش مراجعه کند. مراجعه با شهادت. شهادت دو نفر باعث شده که علم من مخدوش بشود دیگر. چون آن هم بیّنه است. بیّنه را هم اصطلاحاً میگویند که «اماره قائممقام علم». بیّنه اماره است. شهادت دو نفر بیّنه است. بیّنه هم اماره است و اماره هم قائممقام علم است. نه، یعنی اگر علم نبود، این جایش مینشیند. لزوماً معنایش این نیست، یعنی این هم علم میشود. ما دایره علم را توسعه میدهیم. میگوییم این هم علم است. در اصول میگویند: «علم و علمی». این را علمی میدانند، علم نمیدانند، ولی علمی میدانند؛ یعنی پشتوانه علم را دارد. از این جهت، انگار علم قبلی من مخدوش شده. به علم جدیدم مراجعه میکنم که علم جدید من میشود حکم فلان. این به نظرم جزو حذفیات بوده دیگر، درست است که نخواندیم؟ بله، نه اشکال ندارد.
دوستان، اگه کجا رسیده بودیم؟ بحث تسک تزکیه گشت، خوب. یک نکتهای را در مورد شهود عرض بکنم. در مورد اشاره بحث جلسه قبلی هم داریم. مدعی میرود شهودش را احضار میکند. اینجا چند تا حالت داریم:
۱. اینکه قاضی عدالت این بیّنه را، یعنی شهود را، احراز میکند. تشخیص این فرض اول میداند.
۲. فرض دوم این است که فسق اینها را احراز میکند.
۳. فرض سوم این است که نمیداند که اینها وضعشان چیست، عادلاند یا فاسق.
فرض اول که تشخیص میدهد عدالت اینها را: اینجا اگر مدعی از قاضی بخواهد که درخواست بکند از شهود اینها شهادت بدهند که بر اساس شهادت اینها حکم صادر بشود، او درخواست میکند، قاضی درخواست میکند و از شهود میخواهد و بر اساس شهادت حکم میشود و قاضی هم حکمش را صادر میکند. اینجا قاضی نباید به بیّنه بگوید که شهادت بدهید، بلکه باید بگوید که هر کدام از شما اگر سخن یا شهادتی دارید، اگر بیایند، بعدش آن دو تا باید جوری جواب قاضی را بدهند که با حرف اینها نباید (اگر، اگر این دو تا شاهد جوری جواب، یعنی قاضی درخواست میکند، میگوید آقا اگر حرفی دارید، مطلبی دارید، شهادتی دارید، بگویید). اینها اگر یک جوری جواب قاضی را بدهند که از این پاسخ اینها حقی اثبات نشود، اینجا حرف دو تا شاهد را رد میکنیم. مثلاً این دارد در مورد این صحبت میکند که این قاتل است، بعد این دو تا بیایند شهادت بدهند که: «ما قبول داریم که این بچهی اوست. ما آمدیم برای شهادت این.» خوب، اینجا حرف اینها رد میشود. ولی اگر آن دو تا شاهد نسبت به آن حق ممکن است نتوانند حق را ثابت بکنند، ولی نسبت به آن حق جزم داشته باشند، حرف اینها موافق باشد با ادعای مدعی. فرض این است که این دو تا قرار بود بیایند یک حقی را ثابت بکنند. از حرف اینها حقی ثابت نشد، ولی نسبت به آن حق این دو نفر جزم دارند. جزم اینها موافق با ادعای مدعی است، روشن است؟ بله. قاضی هم عدالت این شهود را احراز کرده. اینجا حکمش را بر اساس این بیّنه اعلام میکند قاضی و حکم صادر میکند. نه دیگر، ببینید جزم دارد، ولی در شهادتش از شهادت او حق اثبات نمیشود. خیلی خیلی ساده میشود، یعنی طرف دارد میگوید: «من با چشم خودم دیدم که رفت توی خانه، ولی یقین دارم که این کشته.» مدرس، دفتر، چای خوردید؟ خوب. نه، طرف میآید میگوید که: «من با چشم خودم دیدم که رفت توی مدرسه، ولی ندیدم که درس میداد، ولی یقین دارم که آن روز رفت درس داد.» آن یکی هم همین را میگوید. ادعای مدعی هم همین است. اینجا برای قاضی علم، حالا به هر نحوی، این فرض است دیگر. فرضیه که شهید دارد مطرح میکند. ایشان میفرماید که: «اگر مدعی، ادعای شاهد را آورد...» ببینید، یک وقت یک چیزی میگویند که اصلاً ادعای مدعی کلاً با آن تنافی دارد، یک بحث دیگر است. اینها دارند حرفی میزنند که ادعای مدعی دارد پرورش پیدا میکند در جهت تأیید ادعای مدعی. عدالت شما احراز کرده باشید. آدمی است. یک وقتی آیتالله گلپایگانی میآید شهادت میدهد. توی خیابون که ورمیداری، میاری، قابل قیاس اینها با هم. آقای گلپایگانی میفرماید که: «من ندیدم که این کشت، ولی میدانم که این کشت.» دو تا عادل، درجه عدالت و وثاقت طرف هم فرق میکند. شهادتین امام گفته بودند که، گفته بودند: «برو دو تا شاهد بر حرفت بیاور.» مصباح آورده. امام گفته بودند که: «خوب، شاهدت کیست؟» گفته بود که: «آقای مصباح.» شهادتین، یک نفر کار دو نفر را میکند. شهادتین، خلاصه درجه، درجه وثاقت طرف، عدالت طرف. پُشت وانتباری نزده بردارد بیاورد. طرف احراز شده عدالتش. قاضی هم میداند که این آدم آدم سالمی است، آدم پاکی است. جانباز مثلاً اینجوری است. این اصلاً طمعی ندارد، فلانی ندارد. ادعای مدعی هم دارد. تصویب نکته، حالا در بحث قتل البته فرق میکند، چون اینها جزو آن مسائل ثلاثه است. از دزدی ندیدم، یعنی هیچی ندیدم، ولی علم دارم، اینجوری نیست ها. ساعت ۹:۳۰ صبح شما دارید مناقشه در مثال میکنید. اشکال ندارد، مناقشه شما مناقشه در اصل فرض ما بود. حالا در قالب مثالی که مثال درستی هم نبود، ولی اصل بحث داریم میگوییم که دارند شهادتی میدهند، از شهادت آنها حقی ثابت نمیشود، ولی چون خودشان جزم به آن حق دارند، ادعای مدعی هم در همین مسیر است. آن دو نفر هم عادلاند. قاضی هم عدالت اینها را احراز کرده. اینجا دیگر پای علم قاضی انگار میآید به وسط و قاضی حکم میکند.
این فرض الان گش خیلی فرق میکند این. ببینید، شهادتی که دارد میدهد این به نسبت شهادت ندادن. اولاً که این دارد بخشی از مطلب را، پازل را میچیند. لب مطلب اشاره بهش نمیکند، ولی پازلی که دارد میچیند که همان است که دارد قاضی را نزدیک میکند به همان ادعای مدعی، یعنی پازلی را دارد تکمیل میکند که ادعای مدعی خروجی این پازل است. خیلی فرق میکند با شهادت ندادن.
یک بحثی در فقه داریم به اسم «تشابک ادله». این از اختراعات برخی اساتید است. نظر آیتالله وحید به این بوده و برخی اساتید پرورشش دادهاند. خیلیها میگویند «تراکم ادله». «تراکم ادله» نداریم. «تشابک ادله» و بحث تشبیک کردن، بحث خیلی قشنگی است. در این بحث مفصل توضیح داده میشود. در «تراکم ادله»، تراکم ظنون میشود، تراکم احتمالات میشود. تراکم احتمالات مبنا به درد ما نمیخورد. در «تشابک ادله»، گاهی طرف یک حرفی میزند که حرف او هیچ ربطی به مطلب ما ندارد، ولی پازل ما را تکمیل میکند، یا گاهی یک روایت فوقالعاده ضعیف داریم. در «تشابک ادله»، روایات ضعیف خیلی به درد ما میخورد. ۵۰ تا روایت ضعیف داریم. بر مبنای تراکم احتمالات، ۵۰ تا روایت ضعیف هیچ خاصیتی ندارد، چون ضعیف است. هر چقدر اینها کنار هم جمع بشوند، ضعیف است دیگر. این ضعیف است، آن هم ضعیف است. مثل اینکه ۵۰ تا صفر را کنار هم جمع کنی، روی هم جمع شدنشان چیزی به حساب نمیآید، ولی در «تشابک ادله» چرا. یعنی یک دلیل این در بحث قضاوت، چون قضاوت یک نوعی اجتهاد است دیگر. شما باید یک صغرایی را ببری توی کبریاتی که داری. کبرای این صغری را پیدا بکنی، تطبیقش بدهی، اعلام کنی. لذا ادله ولایت فقیه را از ادله قضاوت درآوردهاند. بحثهای اجتهاد و ولایت فقیه و اینها، اکثر ادلهاش همین است که در کتاب قضا مطرح میشود. یعنی ولی فقیه اولاً باید قاضی باشد، سپس ولی فقیه. همه شرایط قضاوت را باید داشته باشد. مرجع تقلید هم همینطور. بحث قضاوت، بحث کتاب قضا، کتاب خیلی مهمی است از این جهت. خب، بسیاری از ادلهای که اینجا ما داریم، یعنی در مورد قاضی وقتی میخواهد حکم صادر کند، نیاز به فتوا دارد، نیاز به حکم دارد، همان کاری است که فقیه نیاز دارد. نیاز به دلیل دارد، نیاز به مدرک دارد، نیاز به مدرک دارد. این قاضی برای اینکه بگوید: «آقا فلانی مثلاً همدست فلانهاست.» کار سختی است دیگر. شما سریال گاندو را دیدید دیگر. سریال گاندو، آقا ندیدند. یکی از دوستان بیارندشان ببینم. بله، عرض کنم که تابستان بود، به قول عزیزمان، دوستان تابستانم اینجا. عرض کنم که آنجا مثلاً برای اینکه یک کسی را کشف بکنند که این جزو این باند است، جزو این باند نیست. اینها با یک احتمالات، به قول طلبهها «نیش قولی»، رگه ضعیفی. خیلی از اینها هیچ ردی به جا نمیگذارند. خود جیسون رضاییان هیچ رد پایی به جا نگذاشته بود در مورد اینکه این جاسوس است و فلان و یک شبکه دارد و اینها. دو تا آدم اول کشف میشوند و بعد معلوم میشود که اینها مهمانی دارند و بعد توی مهمانی اینجوری میشود و بعد فلانی میآید و بعد اینجوری از یک رگههای انقدر ضعیفی که در این بحث میآید. یکهو یک هندسه وسیعی بیرون کشیده میشود. این را میگویند «تشابک شبکه». حالا این بحث احراز، یعنی حرفی که شهود زدند، اینها توی همین راستا است. بله، بله. در بحث در مورد قاضی، قاضی باید بر اساس دادهها حکم بکند. اینکه حالا آن کانالهایی که به او دادهها را میرساند چیست، حالا مثلاً قاضی الان باید با نیروهای اطلاعاتی در جریان باشد. نیروهای اطلاعاتی این وظیفه قاضی، وظیفه شخص قاضی نیست. وظیفه نیروهای اطلاعاتی نسبت به دادهها. وظیفه قاضی این است که او نیروهای اطلاعاتی، آن جریان اطلاعاتی را خوب بشناسد و مثلاً برای او معتمد باشد. به حرف اینها بتواند تکیه بکند. حرفشان سند باشد. نمیتواند پاشود برود تحقیقاتی. مسئله شک دارم، این را مثلاً حکم شنود مثلاً شش ماهه میدهند. شش ماه فلانی را شنود کنیم. پاشود برود مثلاً توی خیابان، بعد برود مثلاً سوپرمارکتی ببیند که این مثلاً کجا رفته و...
نکته دوم این است که قاضی فسق بیّنه را احراز بکند. بگوید که یعنی برایش محرز بشود که بیّنه، شهود فاسقاند. اینجا نباید حکم صادر بکند. لازم هم نیست که از مدعی بخواهد تا بیّنه برای عدالت شهود بیاورد. این بیّنه میشود همان بیّنه تزکیه. چون یک نکته جلسه قبل خواندیم و سریع رد شدیم. توضیحش را بگویم، چون که بیّنهای که میخواهد بیاید شهادت بدهد، بر این مقدم میشود بر بیّنهای که بخواهد شهادت به عدالت بدهد. در بحث رجالی میگویند «جرح و تعدیل». جرح و تعدیل، جرح و تعدیل یعنی چه؟ شخصی که جزو روات است، یا جرحش میکنند، یا تعدیلش میکنند. جمع شهید کردن چی میشود؟ از وثاقت میافتد. اگر تعدیلش کردند چی میشود؟ وضع رفقا شوخی میکرد، میگفتیم که تو هم تو هم مجروح هستی، ولی مجروح رجالی. فیلم جرح و تعدیل. حالا آن دلیلی که میآید یک کسی را جرح میکند، جارح. آن دلیلی که میآید یک کسی را تعدیل میکند، میشود معدّل. همیشه جارح بر معدّل مقدم است. نسل بر جرح، جرح مقدم. یعنی اگر یک حرفی از جرح داشتیم در مورد طرف، یک حرفی در تعدیل. هیچ کدام نیست. احراز بشود. اسب بی اصلیه. اینجا در این مورد بررسی مبنای رجالیه. برای برخی گفتند: «تا توثیق نشده، نمیتوانیم حرف طرف را بگیریم.» وقتی گفتند: «تا تضعیف نشده، میتوانیم حرفش را بگیریم.» این دو تا مبنا. خویی مبنا دارد. آقا و امام اینها یک مبنا دارند، بیشتر در این فضا. امام خویی خیلی تفاوت مبنا. اینجا برای اینکه خود قاضی برایش ادله جرح شهود است. الان فرض بر این است که خود قاضی ادله جرح شهود را دارد. حالا طرف برود دو نفر دیگر را بیاورد که اینها ادله تعدیل شهود. باز هم فرق نمیکند. در هر صورت، در هر صورت ادله جرح مقدم است. تعارض میشود و مراجعه کنیم به اصل شهادت. نه، فاسق میشوند، عدالتشان احراز نمیشود. یک وقت فسقشان احراز میشود. یک وقت عدالتشان احراز نمیشود. ببینید، در مثلاً در فضای طلبگی آنچه که اصل است، وقتی گفتند یکی طلب است، فضای طلبگی اصل باهاش چیست؟ عدالت. همین که فسق طرف احراز نشد دیگر. من لازم نیست که بروم برای عدالتش دلیل بیاورم. برای احراز که اثبات بکنم این طرف عادل است، فاسق است. ولی مثلاً اگر کسی کاسب است، بعد مثلاً چه میدانم فلان شغل، حالا نمیخواهم کسب خاصی را بگویم که حرف و حدیثی پیش بیاید، ولی برخی مشاغل هست که اینها اصلاً مشاغل در اتهاماند. اصل این شغل با دروغ و دزدی و ریا و فلان و مثلاً مثلاً طرف از اتاق فرمان اشاره میکند مثلاً برخی از مشاغل رسانه، هنری. بین بازیگران معروف که تهیهکنندهها مثلاً خیلی وقتها حق اینها را میخورند. باز مثلاً برای خود ماها معروف است که در بازیگر پنج تا مسلمان پیدا نشود. بعد کار کرده با اینها، میداند مثلاً نمازخوان تک و توک اگر در هر ۱۰۰ سالی میشود. از قبلش رفته حاجت گرفتم. بازیگری بود که نماز میخوانده. خیلی آدم مهمی است. خب، این فضا وقتی هست، اینجا دیگر اصل بر فسق است و اینجا عدالت طرف باید احراز بشود، یعنی فضاها متفاوت میشود به نسبت اینکه ما اصل یک نفر میآید. آن دو تا که گفتند عادل است، عادل بودن همین است دیگر. نه، تسلسل پیش نمیآید، تحکم پیش میآید. ختم بشود سلسله نظریات و بدیهی. ختم بشود. فاصله مقدم. نه، اسب بر فسق کی؟ در چه فضایی؟
سومیش هم این است که قاضی وضعیت بیّنه را نمیداند از جهت عدالت یا... . اینجا قاضی طلب تزکیه میکند، یعنی از مدعی میخواهد که دو تا شاهد عادل بیاورد، شهادت بدهند به عدالت شهود. اگر مدعی برای هر کدام از دو تا شاهد خودش دو تا شاهد آورد که اینها معنای عدالت را، سبب از بین رفتن عدالت را میدانند و آمدند اینها هم شهادت دادند به عدالت شهودی که برای مدعی شهادت داده بودند. دو تا شاهد اول شهادت دادند. قاضی گفت: «دلیل بیاور که این دو تا عادلاند.» برای هر کدام رفت دو تا عادل آورد. گوشی. اینجا قاضی عدالت دو تا شاهد را با این چهار تا شاهد جدید ثابت میکند و مدعای مدعی هم باهاش ثابت میشود.
خوب، بحث بعدی که داریم این است که بعد از اینکه قاضی عدالت شهود مدعی را احراز کرد، از مدعیعلیه سؤال میکند که تو هم شاهد داری یا نه؟ شاهد بر چی؟ شاهد بر مطلبش که نه. شاهد بر جرح شهود که بیاید بگوید که آقا این بیّنه مدعی، نه این چهار تا، آن دو تا. نه اینکه من دو تا شاهد دارم که میگوید این چهار تا شاهد جدید، اینها فاسقاند. با آن کار نداریم. تو هم دو تا شاهد یا چهار تا شاهد بیاور برای اینکه بگویند این دو تا شاهدی که مدعای مدعی را اول بیّنه بودند برایش، اینها فاسقاند. جارح این دو تا را داری یا نه؟ اعتراف بکند که: «من جارح ندارم.» که خب، به همان شکلی که قبلاً گفتیم، یعنی بعد از درخواست مدعی، قاضی حکم صادر میکند. اگر مدعیعلیه مهلت بخواهد: «مهلت بده، من جارح میآورم.» قاضی سه روز بهش مهلت میدهد. اگر مدعیعلیه بعد این سه روز جارح را حاضر کرد، قاضی باید درباره حرف جارح تحقیق بکند به هر شکلی که صلاح میداند. حالا به طوری که یا مفصلاً در مورد وضعیت او سؤال کند، یا به اجمال، یعنی به ظاهر امر اعتماد بکند، یا به یک شکل دیگری غیر از این دو حالت. اگر قاضی جرح جارح را قبول کند، اینجا این جرح جارح، تعدیل و تزکیهای که آن طرف بود، مقدم میشود. چون منافاتی بین این دو تا وقتی منافات نبود، جارح علیه. جارح را حاضر نکند بعد سه روز، حالا چه بعدش، چه در خود سه روز و اینها، و یا اگر مهلت گرفته بود بعد از این سه روز، یعنی سه روزش تمام شد و خبری نشد، اینجا قاضی علیه منکر حکم میکند که میشود مدعیعلیه. البته بعد از آنکه مدعی از قاضی صدور حکم را طلب بکند. در هر صورت باید مدعی بخواهد دیگر. قاضی از خودش که نمیخواهد همینجور بنشیند حکم صادر کند. مدعی باید درخواست بکند که: «آقا، حکم صادر کن.» بعد شکایت میکند، دادگاه میرود، میگوید: «فقط میخواستم روتو کم کنم. آدم شدی؟ حالیت شد با من در نیفتی؟» میگوید: «آره، خب برو زندان.» مسیر پرونده است و مسیر دادرسی مرحله مرحله دارد پیش میرود. خیلی اینجوری داریم، یکم که برای طرف اثبات میشود که دارد محکوم میشود، میآید پرونده را مختومه میکند. خلاف ادعا بله. چرا، فرضش فرض بعیدی است. این ساعت، چون ادعای مدعی به این است که اینجا بوده و نبوده. بحث حلف منکر مطرح میشود دیگر. بینش کار ندارم. قسم میخورد، رد میکند، یا اثبات میکند، یا مردد میگذارد امر را. هیچی نمیگوید که آنجا دیگر شهود مدعی.
اگر قاضی نسبت به شهود شک پیدا کرد، مطلقاً. این مطلقاً که اینجا مطرح است، یعنی میخواهد این شاهدها، این شاهدهای اصل دعوا میخواهند تعدیل شده باشند، یا اینکه توسط مدعیعلیه جعل شده باشند، فرقی ندارد. همین که شک پیدا میکند قاضی نسبت به شهود، اینجا مستحب است که اینها را از همدیگر جدا کند. درباره زمان و مکان و سایر مشخصات قضیه از اینها جدا جدا و بدون حضور آن یکی سؤال کند. از این اقرار میگرفتند. گاهی شکونده بودند. «رفیقت که همان اول گفت تو زدی شکوندی، لگد از ماجرا لو داده.» خلاصه این هم اینجوری میشود. شهود جداگانه ازشان میپرسد. در این حالت اگر گفتار هر کدام از این دو تا با آن یکی متفاوت بود، شهادتشان ساقط میشود.
نکته بعدی این است که مستحب است که قاضی، البته این مستحب بوده، مستحب است که قاضی وقتی شک میکند به شهود، موعظه کند. «داور دقت کن!» اینها را به تعامل و پابرجا بودن از روی یقین و قطع شهادت دادن دعوت میکند. به یاد او میآورد معاد و قبر و قیامت و این مسائل. خانواده و مادر و پدر و این کارهایی که با داور میکنند توی استادیوم. به یادش میآورد. «اقوامی داری، خویشانی داری، به خاطر اینها هم که شده، یکمی دقت کن.»
مکروه است که قاضی شهود را تعنیت کند. تعنیت چیست؟ یعنی اگر این شهود اهل بصیرتاند، عقلشان، ادراکشان آدم حسابیاند، آدم درست و درمون، به زوال نرسیدهاند و اینها، جدا میکند، جدا بکند از راههای دیگری مثل سؤالپیچ کردن و شدت به خرج دادن و با تح خشونت، داد زدن. مثل مرد هزار چهره. «چایی سفارش داد، ریخت. اول اقرار نمیکرد طرف. پشت صحنه از بیرون، از بیرون در نشان داد که این اقرار کرده، طفولیت در ۶ ماهگی هر غلطی کرده بوده، با توریه و اینها.» بله، تهنیت این مکروه است برای قاضی که بخواهد این شکلی از قاضی شکنجه کند. آگاهی به این نحو نیست. اگر باشم مثلاً یکمی با فشار و فلان و اینها. خیلی یکمی، بعدش هم اقرار زیر شکنجه باطل است اصلاً.
نکته بعدی آقا جان در مورد این است که بر قاضی حرام است که شاهد را به تردید بیندازد. کنه ؟. مفهوم دارد. تعنیات از آنت ؟ میآمد دیگر. چون آیه میفرماید که: «در زبان علیهما انتم.» هر چیزی شما را به آنت ؟ بیندازد، برای او سخت. دنی ؟ تردد، دودلی است در سخن و اینها. منظور از اینجا این است که قاضی در شهادت شاهد تردید بیندازد. حرفهایی را در اظهارات شاهد وارد کند که او را به تردید یا اشتباه بیندازد. مثلاً شاهد بگوید که: «مدعی فلان چیز را خرید.» قاضی در وسط شهادتش بپرد بگوید: «مثلاً ۱۰۰ تومن، ۲۰۰ تومن، ۵۰۰ تومن.» هی اینجوری میکند که طرف سریع جا بزند. درست است. استاد یک نکتهای گفت. تازه سؤالی کردم. «سؤال شما درباره مسئول عنه است یا مسئول عنه فیه؟ یا مسئول به؟ یا مسئول له؟» دو تا سؤال از طرف. کلاً همه چیز یادش میرود که اصلاً چی چی داشت میگفت. خانم نعمتزاده را حرف بزنی، بعد میگفت که: «بابات که اینجوری گفته، که اینجوری گفته. این یکی الان اینجوری میگوید.» بله، اینها نیست. اینها در واقع مچگیری از مجرم است. این فرق میکند. ضمن اینکه از مجرم دارد. مجرم فرق میکند. شهود، شهود بکند. خود مدعی، منکر که مجرم باید باشد، متهم است. اینکه اصلاً ساکت است، حرفی هم ندارد. کلاً هم باخته. همه چیز ول کرده. «وایسا ببینم شهود چی میگوید.» حالا شهود دارد این وسط شهادت میدهد. این بازی در میآورد قاضی. این حرف این بنده خدا اصلاً کلاً اولین باری بود که چادری شد، روز اول دادگاه بود. بله، چیزش، چادرش معلوم بود که تا نخورده بود. گفت: «یاد اول چادری چشمایش دیده میشد، فلان مکان یا مثلاً فلان قیمت اینها را نگه.» یا اینکه شاهد مدعی تمام بشود، قاضی با یک جمله دیگری در کلام شاهد میپرد تا مانع تمام کردن حرف شاهد بشود و دخالتهایی از این دست حرام بود بر قاضی. و این هم حرام است که به دنبال کلام شاهد یک جملهای را اضافه کند. در شاهد او را با آن جمله تکمیل کند. حرف در دهن شاهد بگذارد که مثلاً مسیر بدهد به شاهد که این وری برو، این حرف اینجوری تمام کن. این هم حرام. یک جوری که اگر قاضی آن جمله را اضافه نمیکرد، شاهد در کلام خودش دچار تردید بود که مثلاً این حرف کدام وری برود؟ چی بگوید؟ الان بازی در دهان شاهد میگذارد. یا اینکه حرف دیگری را به جای جمله قاضی بیان کند. قاضی باید از این خودداری بکند که حرفی را به شهادت شهود اضافه کند تا اینکه شهادت به پایان برسد. هرچند شهادت شاهد چیزی را ثابت نکند، یا اینکه در شهادتش تردید داشته باشد. قاضی بعدش هر چیزی را که ثابت نکند، یا اینکه در شهادتش تردید داشته باشد، یا هر چیزی را که لازمه گفتار شاهد است، بر آن مترتب میکند و بر اساس همان یا میپذیرد یا رد میکند و حکم میدهد.
خوب، سومین چیزی که بر قاضی حرام است. دومیش بود که دخالت در شهادت شاهد بود. سومیش تعقّب. وقتی میبیند شاهد در کلام خودش تردید دارد، او را تشویق میکند به اینکه شهادت بدهد. ترغیبش میکند. یا میبیند که شاهد توقف کرده در شهادت دادن، او را ترغیبش میکند نسبت به آن تعقّب قبلی بود. این شد ترغیب. ترغیب که میشود سومی. ترغیبش میکند، حالا یا به شهادت یا به شهادت ندادن. شاید وضعاً هم اثر داشته باشد. یعنی قضاوت او اصلاً تحت تأثیر قرار بگیرد و حکم او هم باطل نشود.
چهارمیش هم این است که وقتی که مدعیعلیه، یعنی منکر، یعنی بدهکار میخواهد به حق اقرار کند، قاضی از اقرار کردنش جلوگیری کند، مگر در موردی که میخواهد اقرار به حقالله کند. در مورد حقالناس دقت کنید. در مورد حقالناس اگر منکر میخواهد اقرار کند، قاضی اگر مانع اقرار او بشود، حرام است. در حقالله حرام که نیست، بلکه مستحب است. یعنی هی یک کاری بکنید که این اقرار نکند. ماجرا هم آوردند اینجا، البته ظاهراً حذفش کردند. بله، بخش حذفی قضیه معاذ بن مالک که آمد پیش پیغمبر و میخواست اقرار به زنا بکند. پیغمبر هی یک چیزی گفت: «لعَلَّکَ غَمَزْتَ، لعَلَّکَ قَبَّلْتَ، لعَلَّکَ فلان، لعَلَّکَ فلان.» گفتند: «میدانی زنا چیست؟» «همان کاری که آدم با زنش میکند.» حضرت فرمودند: «کلمه کامل این کار را کردی؟» با همه جزئیات دقیقاً؟ یعنی اینجوری باید آنجوری بشود. آنجوری شد؟ گفت: «دقیقاً اینجوری شد.» «فشارش.» این را میگویند زنا. جان؟ نه اینکه نباید بیاید. پیغمبر میخواهم که فضای رحمت حاکم باشد توی جامعه. اگر کسی هم غلط... عرض میکنم مگر اینکه حقالناس. اگر ولدی این وسط شکل گرفته و بعد ملحق به یکی دیگر که اینها حقالناس میشود دیگر. الان این ماجراها را داریم. همین الان توی مراجعاتی که داریم. طرف یکی متعه کرد و بعد ماجرا مفصل. پسره آمده گزارش داده، دختره آمده گزارش داده. به هم وریه ؟ خانم سه تا بچه داشته و یک پسری آمده این را متعه کرده و نطفه شکل گرفته و خانم به آن شوهر قبلی طلاق گرفته بوده، رجوع کرده و در عده این چون بوده با آن مثلاً کاری نخواسته بکند. این آمده میگوید: «کنار من نشست.» و وقتی رفت بهش گفتم: «من از تو باردار شدم.» بچه به دنیا آمده. خیلی هم مرد دوستش دارد، بچه چهارم خودش میداند. خلاصه هیچی، ما گفتیم: «آقا، اینکه اصلاً حرام ابدی شده و در عده بوده و هزار تا ماجرا پیش آمده و اینها.» آن پسره، پسر خیلی مؤمنی هم بود و پیام داده بوده. ادمین ما گفت: «اگر فلانی مشکلم را حل کند، ۲۰ سکه نذر کردم که ۲۰ جلسه سخنرانیاش را پیاده کنم.» پیشنهاد وسوسهانگیز. ما کلی به این بنده خدا توپیدیم و گفتیم: «برو استغفار کن.» طرف هم از دین خارج شد. خدا و پیغمبر فحش کشیده بود از دم. بعد خانم پیام داد و گفت: «اینجوری شد و زیر آب همه چیز دارد میزند و خود من هم اینجوری شدم و خیلی دیگر حالا خیلی ماجرا شده.» خلاصه از این نطفه افشانی تعجب کرده، ولی خب لک لک لک لکی در کار نیست. آخوند مفت. ملت آخوند مفت که پیدا کنند، برای گربهشان هم خط میگیرند. آخوند مفت در فضای مجازی اینها باشد. خب، چرا از حقالله مستحب است که جلوگیری کند؟ داستان معاذ بن مالک که حالا یک اشارهای هم بهش کردیم که جزو حذفیات کتاب شماست. بخش خوشگل کتاب را حذف کردند، بدآموزی دارد برایتان.
مطلب بعدی یک مستحب دیگر هم گفته: «تعریضه للانکار.» این هم جزو حذفیات. «و علم ان المصنف» هم جزو حذفیات. تا میرسد به «و فی بعض نسخه الکتاب». در بعضی از نسخههای کتاب لمعه نقل شده که شهید اول با خط خودشان این عبارت را به عبارت قبلی ملحق کردند که اگر سکوت، امکان سکوت عناد حبسه حتی یُ. اگر سکوت به خاطر آفتی باشد (سکوت کی؟ اصلاً بحث سکوت الان برای چی مطرح شد؟ سکوت منکر. چون سکوتش ملحق میشد به نکول.) اگر سکوت او به خاطر یک آفتی باشد، مثل کر بودن یا لال بودن، قاضی باید یک راهی را بگذارد برای جواب مدعیعلیه از طریق اشارهای که یقین ایجاد بکند. یقین مقصود متعالیه، هرچند به وسیله دو تا مترجم عادل. مترجم عادل بیاورند که اشاره او را بفهمند. دیگر با مثلاً ماژیک و ابر و اینها مثلاً دقیقاً حیطه نفوذ را توضیح میدهد که مثلاً این بوده، آن نبود و... .
و اگر سکوتش از روی دشمنی باشد (یا با رسم شکل مثلاً پای تخته توضیح میدهد)، اگر از روی دشمنی باشد، این را زندانیاش میکنم تا پاسخ بگوید. این قول شیخ طوسی در کتاب «النهایه» است. دلیلش هم این است که جواب دادن یک حقی است که بهش واجب است. وقتی که از انجامش خودداری میکند، زندانی میشود تا حق واجب را ادا کند. و نکته بعدی اینکه اگر سکوتش از روی دشمنی است، قاضی حکم میکند به نکول او بعد از اینکه جواب دادن بهش عرضه شد. به این صورت که قاضی بهش میگوید که: «اگر جواب دادی که خب هیچی. اگر جواب ندادی، ناکلی.» و اینجا اگر مدعی به سکوتش پافشاری داشته باشد، طبق نظر کسانی که قائلاند به محض نکول حکم صادر میشود. اینجا علیه مدعیعلیه حکم صادر میشود. ولی اگر با نکول کردن، قسم دادن مدعی را شرط بدانیم، اینجا بعد از نکول مدعیعلیه، باید مدعی قسم داده بشود و مدعی هم قسم بخورد.
این هم نکته بعدی. این بخش را تمامش بکنم. از عبارت مصنّف اینجور استفاده میشود که ایشان قائل به این است که مخیّریم بین زندانی کردن و بین حکم به نکول. اما بهتر است که این دو تا حکم را اشاره به این دو قول مذکور بدانیم که اولیش قول شیخ طوسی بود که میشد حکم اول، و دومیش قول سایر فقها بود که میشد حکم دوم. و شهید اول در «دروس» فقط این دو تا حکم را نقل کرده و هیچ کدام را ترجیح نداده. در نظر شهید ثانی کدام بهتر است؟ قول اول که میشود حبس کردن و زندانی کردن.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...