متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
این پاراگرافی که بهش رسیدیم در کتاب شهادت، امتحانخورش خوبه؛ از اون پاراگرافهای امتحانی. «وَ یَکْفِی فِی الْخَبَرِ بِهَذِهِ الْأَسْبَابِ»؛ اسباب چیه؟ هفت تا سبب بود، دیگه: نَسَب، موت، ملک مُطلق، وقف، نکاح، عتق و ولایت قاضی. اخبار مباحثه نمیکنن، مگه دوستان؟ آخرین خطی که جلسه قبل خوندیم، وسط پاراگرافه. اسباب... متن ناتمام است جان، درسخوندنی شد، رو هوا میره، پریده؛ دیگه چیزی نمیمونه برای بحث. از معضلاتیه واقعاً. درگیر کفایت میکنه در خبر به این اسباب، نه اینکه باید حتماً به علم برسه. نه، بلکه متواخم به علم باشه. "تواخم" که میگن، لب به لب که بشه؛ یه چیزی به یه حدی، به محدودهاش نزدیک بشه، میگن "تواخم"؛ ای مقاربتُ. بله، یعنی ظنی که نه ظن باشه، ظنی که دیگه اونجوری هم یقین ندارهها، ولی تقریباً تردید هم نداره. منطقیها و ادبیات منطقیها فقه را نابود کرد. بحث قطع و یقین را کار بسیار خوبی کرده. در کتاب «اُسس الاستقلال» منطقیهای که ما یه مقایسه داشتیم تو کُل، اونجا بحث خیلی خوبی کرده و تحول اصلیای که شهید صدر ایجاد کرده، به اینه که حوزه رو – چون فضای حوضه، فضای حجت و قطع بحثه. حضور دانشگاه که مطرح میشه، اصل دعوا اینه. میگم: خوب باشیم، رفتوآمد داشته باشیم. میشه شب وحدت، اوضاع دانشگاه. وحدت مبانی شما تا وقتی که حجتگرایید، تجربه آزمایشگاه و اثبات، حتی تو علوم انسانی، قطعی نیست. این استقرای ناقصه. استقرا ناقص و فلان و اینها حجت نیست و این قطعی نیست و این موجب قطع نمیشه. راهکاری داده که حتی با استقرای ناقص میشه کاری کرد. همینها رو تو اصولش هم به نحو دیگهای مطرح کرده که بحث احتمال و تراکم احتمالات. عرض کنم که حجیت احتمال. میگه: احتمالی که هی بیشتر میشه، نه اینکه یه یقینی که هی کم بشه. دو تا وقتی یقین داریم. ما یه چیز داریم که حجته، اونم یقینه. کم میشه، نابود میشه. میگه: نه، ما یه چیز داریم، حجت، اونم احتمال هی بیشتر میشه، تقویت میشه. خلاصه ۲۰۰، ۳۰۰ صفحه کتاب ایشون تو این دو سه کلمه.
پس مقاربت او، مقاربت چی؟ مقاربت خبر به علم. به این ظن متعاخم جذب پیدا کرده در دروس کی؟ شهید اول. بحثهای خیلی قشنگ که «حذفیات العلم»، جان کندن جان. شرط که یه عده گفتن شرطه که علم حاصل بشه. دنبال چیزی که علم بهش نداری راه نیفت. این هم باز از اون مسائل اصلیمونه. خلط بین مباحث میشه. لغت و اصطلاح با هم قاطی میشه. علمی که در قرآن میگه علم لغویه. علمی که اینها برداشت میکنند، علم اصطلاحیه. علم اصطلاحی رو فقط بر قطع، حجت میدانند. اصلاً علم و ظن قرآن به این معنا نیست. کلاً زیر آب بحثهای عرض کنم که بحث ظن و حجیت ظن و اینها که تو اصول خوندید و میخوندید، اینها کلاً با این حرفها زده میشه. اصلاً ظنی که کجا درست شد؟ خاصیت نداره؟ خاصیت داره که همین ظن میتونه انسان رو به خشوع بیاره. در خاشعین خارجی رفتیم برای دوستان که تجربه این حرفها رو هم داشته. خلاصه اینجا مبانی مبانی به هم میریزه. مبانی قرآنی فقهیمون خیلی مشکل داره، خیلی سمی؛ یعنی برخی حضرات بزرگان کَثَّرَ اللَّهُ أَمْثَالَهُمْ مالیدن در بحث قرآنی فقهی. اینکه «عِلْم»ه، اونم که «ظَنّ»ه، اینم که فلان، اونم که همینه، اونم که اینجوریه. هیچ کلام آخوند رو برترش دقت نکردیم که ایشون چی میخواد بفهمونه. علم در قرآن چیه؟ ظن در قرآن چیه؟ این، اینه که شما میگید: «یقین، اطمینان» این در قرآن معانی اومده. خود کلمه «یقینی» که تو قرآن اومده، با همون «یقینی» که شما میگید برابره. خود قرآن تفسیر کنه یقین رو. خودش باید تفسیر کنه. ظن خودش باید تفسیر کنه. ظنی که وصل کردی، اونم ظن. وضع منطقی ارسطویی که او میگه: «ظن اینه، علم اینه»، همونو گرفته. این قرآن تفسیر به رأی نمیشه. فلاسفه بیدین اثبات میکنن که چقدر فقها درست شد. جلوتر هم کار داریم.
از پیغمبر در مورد شهادت پرسیدند: «هَلْ تَرَى الشَّمْسَ؟» در صفحه بعد «أَرَاهُ الشَّمْسَ». میبینید؟ «وَ لَا یَکْفِی الْخَطّ» در صفحه بعد خط پایینش «لِقَوْلِ النَّبِیِّ لِمَنْ أَرَاهُ الشَّمْسَ». حضرت شمس رو بهش نشون دادن، گفت: «شهادت چه جور بدیم؟» حضرت خودشون نشون دادن، فرمودند: «إِلَّا مِثْلَهُ فَاشْهَدْ». او مثل این خورشید، اگه داری میبینی، اینجور واضح شهادت بده، وگرنه... و درست شد. دلیل اینکه یه عده علم رو شرط دونستن، همین روایته. یکی. «قِیلَایِ» بعدی، «قِیلَایِ» بعدی مال شیخ طوسیه. بنویس، عزیزم: «قیله دوم مال شیخ طوسیه». گنجایش که سادهست، دور هم میگیم، میخندیم، پففیل میخوریم، میریم. درست شد؟ که ۸۰ درصدش هم همینه درس. آخه ما تو فضای حوزه من حرف زیاد دارم دیگه. وقتتون گرفته میشه. با این روش مرسوم سیستم خیلی مشکل داریم، خیلی. مکانیزم سیستم طلبه عادت کرده به اینکه باید بیاد روزی یه سطر سیاه بکنه، بعد بره. بعد اگه سیاه نکنه، یا استاد یه جور درس بده که این سیاه نشه، خودش عذاب وجدان میگیره: «سیاه نشد.» این نمیدونه که اگه استاد وارد باشه، درسی که سادهست، سبکه. استاد کارش مثل اون کسیه که داره به شما تعلیم رانندگی میکنه. بهترین راننده باشه، همه کارها لازم نیست اون مربی انجام بده. یه دو سه جاست که خودشو نشون میده. همون دو سه جا مربی میشه و فرمان رو میگیره. دو سه جاست کلاً. درست شد؟ بقیهاش با شماست. تو باید حرکت کنی. متن کتاب الان شهادت تا اینجا که خوندیم، بَینِی وَ بَینَ اللَّهِ، بسیار ساده بود. ترجمه کردیم، رفت. دو تا پاراگرافش مثلاً یکی اینجاست، حالا یکی هم مثلاً جلوتر و اینا. کتاب ارث، یه پاراگرافش پدر رو درمیآره. حالا ما عادت کردیم همه کتاب با یه لحن، با یه ریتم، خط به خط، پاراگراف پاراگراف. این کار غلطه. این سیستم در حوزه غلطه. بنده اون چیزی که قبول دارم، به شدت بهش معتقدم، و در حوزه هم تقوا پیدا نمیشه، روش سامرایی است. این روش، احیا روش سامرایی است. تکیه به استاد نداره که استاد بیاد هی بخونه، شرح بده، یکم بنویسه، بره. این روش غلطه. روش سامرایی، روشیه که شاگرد محوره، نه استاد محور. استاد نظارت بر فهم شاگرده. ۱۸ سال، ۱۵ سالگی طلبه شدیم. ۱۸ سالگی معمم. پایه اول که تمام کردیم، تابستونش منطق و صوت اینا رو خوندیم. فلسفه رو ۱۶. استاد ما، امام جمعه منطقه ما در کرج، ایشون از شهیدان، آقای فیاضی، آیتالله مصباح، آقای جوادی و اینها. خیلی دکترای فلسفه، انسان بسیار فاضلی بود که البته قدرشو نمیدونستیم چه استفادهای ازش بکنیم. دفتر دستک، فلان اینا. گفتم: «شما هر ساعتی، هر جا بگید.» ۶ صبح به نظرم، تابستون تو دفتر ما، حالا ۶ یا ۷. هوا تاریک و تابستون. سن و سال مربوط میاومدیم و اینجوری کار میکردیم. من میرفتم ۱۰ صفحه کتاب نمودار میکردم، مرتب میکردم، بهشون ارائه میدادم. «غلطه، اینجا رو فهمیدی؟ اینجا رو نفهمیدی؟ موجهات و اینها بود که هفت هشت تا چیز داشت. اینها چیه تو داری؟» دکتر فلسفه بودم. «یک بار به این مسائل مراجعه نکردم. ول کن این حرفها رو. مهمه که اصل تصور تصدیق مهمه. چرا شرایط معرف مهمه؟ فلان.» همه همش مغالطات. فلان جاش مثلاً استعداد داریم، نداریم؟ به درد این درس میخوریم، نمیخوریم؟ فهمیدیم، نفهمیدیم؟ کجاشو فهمیدیم؟ گیرمون اصلاً چیه؟ مشکل کجاست؟ روش سام یکی میگه: «منم خوابم میاد، درسو نمیفهمم.» نه، این باید یه جور بگه که من خوابم بپره. «تو چرا هی به خواب این کار داری؟ درسو بگو. من وقتمون داره تلف میشه.» فضایی که ما داریم...
قول بعدی چه؟ «قیله دوم و قول سوم، قول شیخ طوسیه». اینه که مطلق ظن کفایت میکنه. خیلی بامزهست. تا جایی که اگر از دو تا شاهد عادل بشنوه، این شنونده خودش متحمله ببینه. شیخ طوسی میفرماید که مطلق ظن کفایت میکنه. دو تا شاهد بهش گفتم. پس به دادگاه برود و شهادت بدهد. چرا؟ چون از قول اون دو نفر، دو تا شاهد، به ظن رسیده. «مختار، مختار چی بود؟» قول مختار شهید ثانی چی بود؟ بنابراین، قول دیگه عدالت. خیلی نکات قشنگ و مهم. یعنی ما همین قدر که از قول کسی برای اون ظن متعاقم، علم حاصل شد، دیگه عدالت شرط نیست، ذکوریت شرط نیست، حریت شرط نیست. بله، رجالی. ثمرات بسیار مهمی داره بچهها. مبنای شیخ وقتی دستت بود، کتاب رجالی شیخو میخونی، میفهمی که مبنای شیخ بر چه اساسیه. مبنای شیخ مطلق ظن. خیلی وقت ممکنه کسی را کسی تأیید بکنه بر اساس مطلق ظن. کتاب شیخ ممکنه جرح ببینی. در کتاب مثلاً ابن غضائری ممکنه مثلاً تعدیل ببینی یا برعکس، برای کتابهای دیگه. اینها برمیگرده به این مبانی. اینها مبناشون در تصدیق، در توثیق، در تضعیف، یه همچین مبانیای هست، نه سند. کار نداره به بحث اینکه یکی رو ضعیف میدونن، یکی رو قوی میدونن، صغه میدونن، فلانی اینو تقویت کرده، فلانی ضعف کرده، فلانی تو کتابش نوشته. نه، فلانی علی ما نُقِلَ، فلانی هم فلان.
برای شاهد لازم نیست عدالت. در کتاب شهادات اگر شاهد ظن متواخم به علم داشت، از قول او ظن حاصل میشد. کلام او موجب ظن میشد. خودش هم ظن متواخم به علم داشت، ولو عادل نباشه، حرفش پذیرفته است. شاهد، شاهد عدلین رو به عنوان بیّنه جاهایی داره، ولی بحث این نیست که در شهادت به این نحو. تو ذهنم نیستش که عادل بودن شرط نیست. نه، به طریق اُولای شهید ثانی که تازه ظن متواخم به علم. مطلق ایشون که ظن مطلق. بر مبنای مختار ما دیگه عدالت شرط نیست. کسی که میخواد شهادت بده از دو نفر دیگه بر مبنای شیخ، بر مبنای نه دیگه. به طریق اُولی حریت ملاک نیست، ذکورت ملاک نیست. چون ممکن است استفاده شود. استفاده هی زمینه رو برگردون. امتحان سختی انشاءالله در پیش خواهید داشت.
«ظن متواخن به علم استفاده»، یعنی «ظن متواخم به علم منقاضَیها». اصلاً جمله رو. چقدر منقاضَیها یعنی چی؟ شهادت که منقاضَیها میخوره به عدالت، حریت، ذکوریت. منقاضَی اینها میشه چی؟ فِسق ضد عدالت، انوثیت ضد ذکوریت، رقیت ضد حریت. میشه استفاده کرد از منقاضَی اینها. بله باشه، حاصل بشه. احتراز کرده شهید اول با کلمه ملک مطلق. به تعبیر ملک مطلق کجا گفته بود؟ ملک مطلق. آفرین! سبب سومی که گفته بود جز این اسباب: «یُثبَتُ بِالِاسْتِفَاضَةِ». اینجا جای اصلی لمعه با استفاضه ثابت میشود. هفت تا چیز با استفاضه. نَسَب یکی ثابت میشد. مرگ ثابت میشد. میگفتن فلانی مرده با استفاضه. لازم نبود که دو نفر شهادت بدن. شایع میشد. و سومیش ملک مطلق بود. ملک مطلق با استفاضه ثابت میشد. ایشون گفته ملک مطلق. احتراز کرده با ملک مطلق از مُستَنِد به سبب. پس دو نوع ملک داریم. یه ملک مطلق داریم، یه ملک مستند به سبب داریم. میشه ملکیت مُسَبَّبْ. کَالبَیِعِ مثلاً. ما سببش رو میدونیم. ملکیت به واسطه بیع فلان. میگه: طرف شهادت میده. نمیگه: «استفاضه البیع مع فلان انقدر داده انقدر گرفته خونشو به فلانی فروخته.» این دیگه بحثش به استفاضه کار نداره. اگر ملکیتی بود که سببش بیع بود، استفاضه ثابتش نمیکنه ها. ملکیت مطلقه رو استفاضه ثابت میکنه. «فَلَا یَثْبُتُ سَبَبٌ بِهَا». پس خبر مستفیض ثابت نمیکند سبب به آن را. سبب بِها یعنی به واسطه خبر سبب ثابت نمیشه. سبب به واسطه خبر مستفیض ثابت نمیشه. ملکیت ثابت میشه. دقت! ملکیت مطلق با خبر مستفیض ثابت میشه. سبب ملکیت با مستفیض نمیشه. بله. «مُلْکُ الْمَوْجُودِ فِی ضِمْنِ»، بلکه ملکیت موجود در ضمن چی؟ در ضمن مُسَبَّب. «مَعْلُومٍ بِقَرِینَةٍ». بنویس: «مُسَبَّبْ معلوم به قرینه». مُسَبَّب رو داریم. مُسَبَّب چیه؟ مُسَبَّبْ ملکیت. سبب چیه؟ بیع. ثابت نمیکنه. استفاضه ملکیت ثابت میکنه. ملکیت موجود در مُسَبَّبْ رو به واسطه قرینه ثابت میکند. این بله.
الان اضراب به کدوم طرفه؟ داره شدیدتر رو میگه یا داره برمیگرده معکوس میکنه؟ «اونو ثابت نمیکنه بلکه اینو ثابت میکنه.» درسته؟ پس قاطی نکن. بله، داره میاد از «فَلا یَثْبُتُ» اضراب میکنه. نه اینکه میخواد بگه که بلکه شدیدتر باشه. دقت بکنین. نمیخواد بگه سبب رو ثابت نمیکنه، بلکه ملک موجود در ضمنش رو هم ثابت نمیکنه. متنخوانی. ریزهکاریاش. دست مجهز بکنیم طلبه رو به اینکه آقا روش شهید چیه؟ روش آنها در متننویسیشون چه مدلیه؟ نقض و ابرامشون چه شکلیه؟ روی باب دو باب تطبیق، درس بگیره. تعجب کردن، روش یاد بگیره. کلاس از خود منم برای اخراج اساتید شروع میکنم.
«وَ أُسْنِدَ إِلَى سَبَبٍ». اگه شهادت به ملک بده، مسندش کنه کی؟ شاهد. شاهد چی رو؟ ملک رو. یعنی سند سند ملک رو به چی برگردونه؟ «إِلَى سَبَبٍ اِسْتِفَاضَةٍ کَالْإِرْثِ». اگه مسند کلام او، مسند شهادت او، سببی باشه که با استفاضه ثابت شده. مثلاً استفاضه به اینه که این خونه به فلانی ارث رسیده، یه باغ پسته بوده بهش ارث رسیده، بعداً با استفاضه ثابت شده. شهادت میده که فلانی مالک است. شهادت منم به خاطر اینه که میدونم به واسطه ارث مالک شده. از استفاضه میدونم. شهادت این بابا قبول است. قبول میشود. «قُبِلَ وَ لَوْ لَمْ یَثْبُتْ بِهَا». یعنی قول شاهد را قبول میکنیم. «بِهَا» اگه ثابت نشود سبب به واسطه شهادت. «کَالْبَیْعِ». «قُبِلَ فِی أَصْلِ الْمُلْکِ». اصل ملکیت ازش میپذیریم. اینی که مالکیت توسط بیع باشه. اگه ثابت نشده به استفاضه مثل بیع، ثابت نشده به استفاضه. میگه: آقا، من اینو میدونم که فلانی مالکه به واسطه بیع. به جز اسبابی که با استفاضه ثابت نمیشه. ملکیت مطلقه نیست. ملکیت مُسَبَّبی است. پس با استفاضه ثابت میشه. ما اصل ملکیت رو میپذیریم. سبب قبول نمیکنیم که باشه. در مورد ارث جاری میشه. ارث استفاضه در مورد بیع قبول نمیشود. استفاضه در مورد ارث قبول میشود. تو ملک مطلق خیلی قشنگ.
وقتی در یک ملکی جمع بشه این سه تا: استفاضه، تصرف بلامنازع و ید. هم تو این محل معروفه که این خونه مثلاً بعضی جاها که حالا قدیم که خیلی اینجوری بود، الان دیگه حالا کمتره، تو یه محل مثلاً یه خونه کلاً مال پدربزرگمون. تهران یه همسایه داشت. یک خونه طول و دراز و خرابه افتاده که بعد چند سال اون خونه رو ساختند. بامزهاش به این بود که یه سفر با بچه صداوسیما کربلا بودیم. یکی از مجریهای صداوسیمای اصفهانی. دارم. بعد گفتم: «شما کجا میشینی؟» گفت: «شهدا.» گفتم: «عِه! چه جالب! کجای شهدا؟» گفت: «سقاچی.» گفتم: «عِه! چه جالب! کوچه فلان پلاک چند.» بغل دیوار به دیوار ما. آمریکا میشناختیم. نه، آمریکا رفتنش رو میدونستیم. ما بعداً میتونستیم شهادت بدیم وقتی اون بابا برگشت بعد ۲۰ سال. من بچه بودم. به چه دلیل؟ استفاضه. استفاضه. دو تا دیگه هم باید کنارش باشه. ید هم باید باشه. شهادت بچهای که اونجا ۲۰ ساله مثلاً بودم. میدونم همه بچههای محلم میدونن و تصرف بلامنازع. حالا دو نفر کلید دارند، گفتن: «تولید شبکه». اگه تصرف بلامنازع بود، تصرف بکنه، استفاضه داشته باشه، تصرف بلامنازع، ید هم داشته باشه، تمام. «مُنْتَهَى الْإِمْکَانِ». این دیگه یعنی نهایت امکان است برای اینکه ما اسباب ملکیت براش قائل بشیم یا نه. یعنی در نهایت موجب این میشه که ما زمینه رو فراهم کنیم برای اینکه این بابا مالک بشه. جفت اینها رو میشه ازش برداشت کرد. یعنی این اجتماع این سه تا، «فَهُوَ»، یعنی اجتماع سه تا، نهایتاً موجب این میشه که طرف مالک شود.
«فَلِلشَّاهِدِ الْقَوْلُ بِالْمُلْکِ». شاهد وقتی این سه تا جمع شد، دقت، دقت! پس محل بودم، شنیدم که این ملک مال اون آقاست. حالا آها، پس نکته اینه: شاهد به واسطه این سه تا قطع پیدا میکنه. وقتی این سه تا اجتماع کرد، اجتماع ثلاثه شد. سه تا چی بود؟ استفاضه و تصرف. «رَحِمَ اللَّهُ». برای اینکه اکتفا کنیم به هر یک از این سه تا معتبرند، دیگه. هر کدوم یه اماره بر ملکیت در شهادت به ملک. قول قوی رو با هم اشتباه گرفتی. یکیش هم باشه برای اینکه طرف شاهده به ملک، شهادت به ملکیت طرف بده. قول قوی بر اینه که یکیش هم کفایت میکنه. افتاد؟ قشنگ! استفاضه فلسطین. مرحوم تن میگن که اگر استفاضه باشه ولی تصرف با منازعه هم باشه، استفاضه کافی است به شرط اینکه نافی نداشته باشه.
«تَحَمُّلُ لِلشَّهَادَةِ وَاجِبٌ». تحمل برای شهادت واجب است. «عَلَى مَنْ کَانَ أَهْلًا لَهَا». بر کسی که اهلیت شهادت دارد. فقط وقتی دعوت شود به شهادت خصوصاً یا عموماً. خصوصاً یعنی خود شاهد این دعوت میکنم. مسلمین، مسلمین. چرا منصوب نیست؟ اون «ایُّ» که بکره، مقصود این است که «رَکِضَ عَلَى الْکَفَّةِ الْمُسْلِمُونَ». یکی بیاد شهادت بده. واجب کفایی است بر کسی که تحمل شهادت میتواند بکند. اهلیت شد. داره شرایط شهادت را دارد. بالغ است، عاقل است. تحمل شهادت بکنه. البته گفتیم در جایی که در جایی که متحمل میشه مثل طلاق. نه در جایی که تحملش گذری که تو خیابون گرفتن با چاقو زدن. شهادت تحمل شهادت شیرینی بخریم پای مانیتور. ما اومدیم وایسادیم و بعد فیلم دزدی بزرگواری بود که یه جعبه رو زده بود. خیلی حرفهای. تحمل شهادت داشتیم میکردیم صحنه رو. خیلی حرفهای گرفت و باید میرفت حساب میکرد. رفت یه جا گوشی زنگ خورد و اصلاً زنگ هم نخورده گرفته بود و برمیگشت و خیلی حرفهای. اصلاً یعنی فوقالعاده. لااقل ۴۰ تا رو لااقل از ما روز. اینجوری ابا نکنم. وقتی که دعوت میشم. دعوت کنیم به مجلس. از این آیه شهدا هیچ وقت تو قرآن به معنای مقتول فی سبیل الله نیست. از باب جری. علامه طباطبایی که دیروز روز حالگرشون بود. یعنی مصداقی است از مصادیق. نه که تخصیص بزنه و مفهوم رو فقط در یک مصداق شهادت بده. خصوصاً تو کانال میذاره، تو دیوار میزنه. «پارتنر مثلاً پارتنر زبان». دیوار بفرست. وزنت، قیافه، هیکل. همه چی. اول جنسیتو بگو. هم مقایسه میشن دیگه. حالا با مقایسه شروع میشه، بعد چی میشه خدا میدونه. بله، خدمت شما عرض کنم که تحمل شهادت. «شاهد باش، بیا شاهد باش، شاهد باش، شهادت بده.» این میشه تحمل شهادت. میشه ادای شهادت. آره. امام صادق علیه السلام این آیه را تفسیر کردند به تحمل روایتش رو براتون سریع بخونم. سیاق روایت هم دیگه دلالتش همچین خیلی علت وجود خوب نیست.
«لَا یَنْبَغِی» سزاوار نیست. سزاوار نیست وقتی به یکی میگن بیا. سید بدون مقدم شروع کردن. بله. اگر اگر این موارد از مواردی باشه که تحمل شاهد لازم داشته باشه. اگه به شما گفتن: «منو بفرست.» و ممکن است دقت. و ممکن است «جَعَلَ الْآیَةِ» که مونث بله. قول خدای متعال دلیل باشد بر تحمل شهادت و بر اقامه. هر دو تا با هم. پس گناه میکنند همه جمیع کیان؟ کسایی که اهلیت دارند اگر اخلال کنند به آن همراه قدرت شهادت. تحمل کند. یعنی اخراج تحمل کنند. قدرت بر تحمل هم دارد. پس اگر مفقود بشه، پیدا نشه، نایاب بشه، گم بشه، «شَاهِدٌ وَاحِدٌ». اگه غیر شاهد واحد پیدا نشه در آنجایی که ثابت میشود به واسطه خود او تنهایی ولو با یمین. یعنی یه شاهد که باشه با قسم کارو راه میندازه. مسائل مالی باشه، مسائل حالی نمیشه. مسائل مالی باید باشه. توضیح صفحه بعد باز اینو داره که یه نفر چند تا بند عرض میکنم و صندوق مال داشته باشه. یا مقصود ازش مال باشه. اینجا یه دونه شرایط کفایت میکنه. میآد قسم میخوره. یا اینکه اون شاهده «تَمَامَ الْعَدَدِ». تمام العدد باشه. یعنی چی؟ یعنی یه دومی لازم داره. یکی بیشتر نیست که همون یه دونهست. فعلاً یه دونه شاهد اهل بیشتر نداریم که دومیش هم لازم داریم که نیست. تمام العدد یعنی تعیین پیدا میکنه. یعنی دیگه واجب کفایی نیست. واجب عینیه. این وجوب تعیین میکنه مثل غیر این هجوم. از فروض کفایت وقتی که کسی قائم بهش نشه. یعنی در کفاییها هم هر وقت کسی نمیاومد اونجا هم واجب عینی میشد. تو این موارد واجب عین میشود.
«وَ صَحَّ تَحَمُّلُ اللَّالِ لِلشَّهَادَةِ وَ أَدَائُهُ بَعْدَ أَنْ نَقْطَعَ بِمُرَادِهِ». و صحیح است تحمل لال برای شهادت و ادای او بعد از اینکه ما به مراد او قطع پیدا کنیم. میفهمیم چی میخواد بگه. ولو به دو مترجم عادل. دو تا چلنجر گذاشتیم بغلش. عادل. دو تا چلنگر بود. مترجم مربی تیم ملی. مترجم مربی تیم ملی بود کنار دستش. دو نفر ترجمه میکنن. بزرگوار چی داره میگه؟ لطیفههای آنجا ساختن که دیگه باز اونم نمیشه گفت. «وَ لَیْسَا فَرْعَیْنِ». و این دو تا فرع نیستند. دقت. «لَیْسَا فَرْعَیْنِ عَلَیْهِ». یعنی چی؟ حرکت رونالدینیو. یعنی نباشه، مترجم نیستن. شهادت بر شهادت از باب گواهی به گواهی، شهادت به شهادت نیست. شهادت فرعیه داریم که تو فصل سوم یا چهارم همین کتاب میآد انشاءالله بحثش که اونجا محل اختصاصش حقالناسه. نه حقالله. یعنی شهادت فرعیه فقط تو حقالناسه. تو حقالله مثلاً اگر دو تا شاهد عادلند، بعد یکیش حضورش تعذر داره، دو تا باید جای او بیان و اینا به جای اون اصل به حساب مییان. این میشه شهادت بر شهادت. درست شد؟ قبله. یعنی نیست شهادت بر شهادت نیست. این همون یک شهادت این دو نفر دارن ترجمهش میکنن. نه اینکه دو نفر دارن شهادت میدن به شهادت این. درست شد؟ کفایت نمیکنه اشاره در شهادت. این تحمل شهادت. آدم بالغی نداریم اینجا تحمل شهادت کنه یا ادای شهادت کنه. این «آخرس» رو فقط داریم که بالغ است و شرایط دیگه رو داره. اون دو تا مترجمش هم عادلند ولی بالغ نیستن. شاهد بگیریم چنانچه دوباره احتیاج به گواهی دادن آنها شود. اگر دو نفر وقتی که دو نفر بودن که شهادت این دو نفر لاله کجای ماجراست. بزرگوار، بر مبنای شیخ طوسی که مطلق ظن کفایت میکنه، اینها قطعاً شاهدند بر مبنای ما که متواخم به علم است.
بسم الله الرحمن الرحیم.
این پاراگرافی که بهش رسیدیم در کتاب شهادت، امتحانخورش خوبه؛ از اون پاراگرافهای امتحانی. «وَ یَکْفِی فِی الْخَبَرِ بِهَذِهِ الْأَسْبَابِ»؛ اسباب چیه؟ هفت تا سبب بود، دیگه: نَسَب، موت، ملک مُطلق، وقف، نکاح، عتق و ولایت قاضی. اخبار مباحثه نمیکنن، مگه دوستان؟ آخرین خطی که جلسه قبل خوندیم، وسط پاراگرافه. اسباب... متن ناتمام است جان، درسخوندنی شد، رو هوا میره، پریده؛ دیگه چیزی نمیمونه برای بحث. از معضلاتیه واقعاً. درگیر کفایت میکنه در خبر به این اسباب، نه اینکه باید حتماً به علم برسه. نه، بلکه متواخم به علم باشه. "تواخم" که میگن، لب به لب که بشه؛ یه چیزی به یه حدی، به محدودهاش نزدیک بشه، میگن "تواخم"؛ ای مقاربتُ. بله، یعنی ظنی که نه ظن باشه، ظنی که دیگه اونجوری هم یقین ندارهها، ولی تقریباً تردید هم نداره. منطقیها و ادبیات منطقیها فقه را نابود کرد. بحث قطع و یقین را کار بسیار خوبی کرده. در کتاب «اُسس الاستقلال» منطقیهای که ما یه مقایسه داشتیم تو کُل، اونجا بحث خیلی خوبی کرده و تحول اصلیای که شهید صدر ایجاد کرده، به اینه که حوزه رو – چون فضای حوضه، فضای حجت و قطع بحثه. حضور دانشگاه که مطرح میشه، اصل دعوا اینه. میگم: خوب باشیم، رفتوآمد داشته باشیم. میشه شب وحدت، اوضاع دانشگاه. وحدت مبانی شما تا وقتی که حجتگرایید، تجربه آزمایشگاه و اثبات، حتی تو علوم انسانی، قطعی نیست. این استقرای ناقصه. استقرا ناقص و فلان و اینها حجت نیست و این قطعی نیست و این موجب قطع نمیشه. راهکاری داده که حتی با استقرای ناقص میشه کاری کرد. همینها رو تو اصولش هم به نحو دیگهای مطرح کرده که بحث احتمال و تراکم احتمالات. عرض کنم که حجیت احتمال. میگه: احتمالی که هی بیشتر میشه، نه اینکه یه یقینی که هی کم بشه. دو تا وقتی یقین داریم. ما یه چیز داریم که حجته، اونم یقینه. کم میشه، نابود میشه. میگه: نه، ما یه چیز داریم، حجت، اونم احتمال هی بیشتر میشه، تقویت میشه. خلاصه ۲۰۰، ۳۰۰ صفحه کتاب ایشون تو این دو سه کلمه.
پس مقاربت او، مقاربت چی؟ مقاربت خبر به علم. به این ظن متعاخم جذب پیدا کرده در دروس کی؟ شهید اول. بحثهای خیلی قشنگ که «حذفیات العلم»، جان کندن جان. شرط که یه عده گفتن شرطه که علم حاصل بشه. دنبال چیزی که علم بهش نداری راه نیفت. این هم باز از اون مسائل اصلیمونه. خلط بین مباحث میشه. لغت و اصطلاح با هم قاطی میشه. علمی که در قرآن میگه علم لغویه. علمی که اینها برداشت میکنند، علم اصطلاحیه. علم اصطلاحی رو فقط بر قطع، حجت میدانند. اصلاً علم و ظن قرآن به این معنا نیست. کلاً زیر آب بحثهای عرض کنم که بحث ظن و حجیت ظن و اینها که تو اصول خوندید و میخوندید، اینها کلاً با این حرفها زده میشه. اصلاً ظنی که کجا درست شد؟ خاصیت نداره؟ خاصیت داره که همین ظن میتونه انسان رو به خشوع بیاره. در خاشعین خارجی رفتیم برای دوستان که تجربه این حرفها رو هم داشته. خلاصه اینجا مبانی مبانی به هم میریزه. مبانی قرآنی فقهیمون خیلی مشکل داره، خیلی سمی؛ یعنی برخی حضرات بزرگان کَثَّرَ اللَّهُ أَمْثَالَهُمْ مالیدن در بحث قرآنی فقهی. اینکه «عِلْم»ه، اونم که «ظَنّ»ه، اینم که فلان، اونم که همینه، اونم که اینجوریه. هیچ کلام آخوند رو برترش دقت نکردیم که ایشون چی میخواد بفهمونه. علم در قرآن چیه؟ ظن در قرآن چیه؟ این، اینه که شما میگید: «یقین، اطمینان» این در قرآن معانی اومده. خود کلمه «یقینی» که تو قرآن اومده، با همون «یقینی» که شما میگید برابره. خود قرآن تفسیر کنه یقین رو. خودش باید تفسیر کنه. ظن خودش باید تفسیر کنه. ظنی که وصل کردی، اونم ظن. وضع منطقی ارسطویی که او میگه: «ظن اینه، علم اینه»، همونو گرفته. این قرآن تفسیر به رأی نمیشه. فلاسفه بیدین اثبات میکنن که چقدر فقها درست شد. جلوتر هم کار داریم.
از پیغمبر در مورد شهادت پرسیدند: «هَلْ تَرَى الشَّمْسَ؟» در صفحه بعد «أَرَاهُ الشَّمْسَ». میبینید؟ «وَ لَا یَکْفِی الْخَطّ» در صفحه بعد خط پایینش «لِقَوْلِ النَّبِیِّ لِمَنْ أَرَاهُ الشَّمْسَ». حضرت شمس رو بهش نشون دادن، گفت: «شهادت چه جور بدیم؟» حضرت خودشون نشون دادن، فرمودند: «إِلَّا مِثْلَهُ فَاشْهَدْ». او مثل این خورشید، اگه داری میبینی، اینجور واضح شهادت بده، وگرنه... و درست شد. دلیل اینکه یه عده علم رو شرط دونستن، همین روایته. یکی. «قِیلَایِ» بعدی، «قِیلَایِ» بعدی مال شیخ طوسیه. بنویس، عزیزم: «قیله دوم مال شیخ طوسیه». گنجایش که سادهست، دور هم میگیم، میخندیم، پففیل میخوریم، میریم. درست شد؟ که ۸۰ درصدش هم همینه درس. آخه ما تو فضای حوزه من حرف زیاد دارم دیگه. وقتتون گرفته میشه. با این روش مرسوم سیستم خیلی مشکل داریم، خیلی. مکانیزم سیستم طلبه عادت کرده به اینکه باید بیاد روزی یه سطر سیاه بکنه، بعد بره. بعد اگه سیاه نکنه، یا استاد یه جور درس بده که این سیاه نشه، خودش عذاب وجدان میگیره: «سیاه نشد.» این نمیدونه که اگه استاد وارد باشه، درسی که سادهست، سبکه. استاد کارش مثل اون کسیه که داره به شما تعلیم رانندگی میکنه. بهترین راننده باشه، همه کارها لازم نیست اون مربی انجام بده. یه دو سه جاست که خودشو نشون میده. همون دو سه جا مربی میشه و فرمان رو میگیره. دو سه جاست کلاً. درست شد؟ بقیهاش با شماست. تو باید حرکت کنی. متن کتاب الان شهادت تا اینجا که خوندیم، بَینِی وَ بَینَ اللَّهِ، بسیار ساده بود. ترجمه کردیم، رفت. دو تا پاراگرافش مثلاً یکی اینجاست، حالا یکی هم مثلاً جلوتر و اینا. کتاب ارث، یه پاراگرافش پدر رو درمیآره. حالا ما عادت کردیم همه کتاب با یه لحن، با یه ریتم، خط به خط، پاراگراف پاراگراف. این کار غلطه. این سیستم در حوزه غلطه. بنده اون چیزی که قبول دارم، به شدت بهش معتقدم، و در حوزه هم تقوا پیدا نمیشه، روش سامرایی است. این روش، احیا روش سامرایی است. تکیه به استاد نداره که استاد بیاد هی بخونه، شرح بده، یکم بنویسه، بره. این روش غلطه. روش سامرایی، روشیه که شاگرد محوره، نه استاد محور. استاد نظارت بر فهم شاگرده. ۱۸ سال، ۱۵ سالگی طلبه شدیم. ۱۸ سالگی معمم. پایه اول که تمام کردیم، تابستونش منطق و صوت اینا رو خوندیم. فلسفه رو ۱۶. استاد ما، امام جمعه منطقه ما در کرج، ایشون از شهیدان، آقای فیاضی، آیتالله مصباح، آقای جوادی و اینها. خیلی دکترای فلسفه، انسان بسیار فاضلی بود که البته قدرشو نمیدونستیم چه استفادهای ازش بکنیم. دفتر دستک، فلان اینا. گفتم: «شما هر ساعتی، هر جا بگید.» ۶ صبح به نظرم، تابستون تو دفتر ما، حالا ۶ یا ۷. هوا تاریک و تابستون. سن و سال مربوط میاومدیم و اینجوری کار میکردیم. من میرفتم ۱۰ صفحه کتاب نمودار میکردم، مرتب میکردم، بهشون ارائه میدادم. «غلطه، اینجا رو فهمیدی؟ اینجا رو نفهمیدی؟ موجهات و اینها بود که هفت هشت تا چیز داشت. اینها چیه تو داری؟» دکتر فلسفه بودم. «یک بار به این مسائل مراجعه نکردم. ول کن این حرفها رو. مهمه که اصل تصور تصدیق مهمه. چرا شرایط معرف مهمه؟ فلان.» همه همش مغالطات. فلان جاش مثلاً استعداد داریم، نداریم؟ به درد این درس میخوریم، نمیخوریم؟ فهمیدیم، نفهمیدیم؟ کجاشو فهمیدیم؟ گیرمون اصلاً چیه؟ مشکل کجاست؟ روش سام یکی میگه: «منم خوابم میاد، درسو نمیفهمم.» نه، این باید یه جور بگه که من خوابم بپره. «تو چرا هی به خواب این کار داری؟ درسو بگو. من وقتمون داره تلف میشه.» فضایی که ما داریم...
قول بعدی چه؟ «قیله دوم و قول سوم، قول شیخ طوسیه». اینه که مطلق ظن کفایت میکنه. خیلی بامزهست. تا جایی که اگر از دو تا شاهد عادل بشنوه، این شنونده خودش متحمله ببینه. شیخ طوسی میفرماید که مطلق ظن کفایت میکنه. دو تا شاهد بهش گفتم. پس به دادگاه برود و شهادت بدهد. چرا؟ چون از قول اون دو نفر، دو تا شاهد، به ظن رسیده. «مختار، مختار چی بود؟» قول مختار شهید ثانی چی بود؟ بنابراین، قول دیگه عدالت. خیلی نکات قشنگ و مهم. یعنی ما همین قدر که از قول کسی برای اون ظن متعاقم، علم حاصل شد، دیگه عدالت شرط نیست، ذکوریت شرط نیست، حریت شرط نیست. بله، رجالی. ثمرات بسیار مهمی داره بچهها. مبنای شیخ وقتی دستت بود، کتاب رجالی شیخو میخونی، میفهمی که مبنای شیخ بر چه اساسیه. مبنای شیخ مطلق ظن. خیلی وقت ممکنه کسی را کسی تأیید بکنه بر اساس مطلق ظن. کتاب شیخ ممکنه جرح ببینی. در کتاب مثلاً ابن غضائری ممکنه مثلاً تعدیل ببینی یا برعکس، برای کتابهای دیگه. اینها برمیگرده به این مبانی. اینها مبناشون در تصدیق، در توثیق، در تضعیف، یه همچین مبانیای هست، نه سند. کار نداره به بحث اینکه یکی رو ضعیف میدونن، یکی رو قوی میدونن، صغه میدونن، فلانی اینو تقویت کرده، فلانی ضعف کرده، فلانی تو کتابش نوشته. نه، فلانی علی ما نُقِلَ، فلانی هم فلان.
برای شاهد لازم نیست عدالت. در کتاب شهادات اگر شاهد ظن متواخم به علم داشت، از قول او ظن حاصل میشد. کلام او موجب ظن میشد. خودش هم ظن متواخم به علم داشت، ولو عادل نباشه، حرفش پذیرفته است. شاهد، شاهد عدلین رو به عنوان بیّنه جاهایی داره، ولی بحث این نیست که در شهادت به این نحو. تو ذهنم نیستش که عادل بودن شرط نیست. نه، به طریق اُولای شهید ثانی که تازه ظن متواخم به علم. مطلق ایشون که ظن مطلق. بر مبنای مختار ما دیگه عدالت شرط نیست. کسی که میخواد شهادت بده از دو نفر دیگه بر مبنای شیخ، بر مبنای نه دیگه. به طریق اُولی حریت ملاک نیست، ذکورت ملاک نیست. چون ممکن است استفاده شود. استفاده هی زمینه رو برگردون. امتحان سختی انشاءالله در پیش خواهید داشت.
«ظن متواخن به علم استفاده»، یعنی «ظن متواخم به علم منقاضَیها». اصلاً جمله رو. چقدر منقاضَیها یعنی چی؟ شهادت که منقاضَیها میخوره به عدالت، حریت، ذکوریت. منقاضَی اینها میشه چی؟ فِسق ضد عدالت، انوثیت ضد ذکوریت، رقیت ضد حریت. میشه استفاده کرد از منقاضَی اینها. بله باشه، حاصل بشه. احتراز کرده شهید اول با کلمه ملک مطلق. به تعبیر ملک مطلق کجا گفته بود؟ ملک مطلق. آفرین! سبب سومی که گفته بود جز این اسباب: «یُثبَتُ بِالِاسْتِفَاضَةِ». اینجا جای اصلی لمعه با استفاضه ثابت میشود. هفت تا چیز با استفاضه. نَسَب یکی ثابت میشد. مرگ ثابت میشد. میگفتن فلانی مرده با استفاضه. لازم نبود که دو نفر شهادت بدن. شایع میشد. و سومیش ملک مطلق بود. ملک مطلق با استفاضه ثابت میشد. ایشون گفته ملک مطلق. احتراز کرده با ملک مطلق از مُستَنِد به سبب. پس دو نوع ملک داریم. یه ملک مطلق داریم، یه ملک مستند به سبب داریم. میشه ملکیت مُسَبَّبْ. کَالبَیِعِ مثلاً. ما سببش رو میدونیم. ملکیت به واسطه بیع فلان. میگه: طرف شهادت میده. نمیگه: «استفاضه البیع مع فلان انقدر داده انقدر گرفته خونشو به فلانی فروخته.» این دیگه بحثش به استفاضه کار نداره. اگر ملکیتی بود که سببش بیع بود، استفاضه ثابتش نمیکنه ها. ملکیت مطلقه رو استفاضه ثابت میکنه. «فَلَا یَثْبُتُ سَبَبٌ بِهَا». پس خبر مستفیض ثابت نمیکند سبب به آن را. سبب بِها یعنی به واسطه خبر سبب ثابت نمیشه. سبب به واسطه خبر مستفیض ثابت نمیشه. ملکیت ثابت میشه. دقت! ملکیت مطلق با خبر مستفیض ثابت میشه. سبب ملکیت با مستفیض نمیشه. بله. «مُلْکُ الْمَوْجُودِ فِی ضِمْنِ»، بلکه ملکیت موجود در ضمن چی؟ در ضمن مُسَبَّب. «مَعْلُومٍ بِقَرِینَةٍ». بنویس: «مُسَبَّبْ معلوم به قرینه». مُسَبَّب رو داریم. مُسَبَّب چیه؟ مُسَبَّبْ ملکیت. سبب چیه؟ بیع. ثابت نمیکنه. استفاضه ملکیت ثابت میکنه. ملکیت موجود در مُسَبَّبْ رو به واسطه قرینه ثابت میکند. این بله.
الان اضراب به کدوم طرفه؟ داره شدیدتر رو میگه یا داره برمیگرده معکوس میکنه؟ «اونو ثابت نمیکنه بلکه اینو ثابت میکنه.» درسته؟ پس قاطی نکن. بله، داره میاد از «فَلا یَثْبُتُ» اضراب میکنه. نه اینکه میخواد بگه که بلکه شدیدتر باشه. دقت بکنین. نمیخواد بگه سبب رو ثابت نمیکنه، بلکه ملک موجود در ضمنش رو هم ثابت نمیکنه. متنخوانی. ریزهکاریاش. دست مجهز بکنیم طلبه رو به اینکه آقا روش شهید چیه؟ روش آنها در متننویسیشون چه مدلیه؟ نقض و ابرامشون چه شکلیه؟ روی باب دو باب تطبیق، درس بگیره. تعجب کردن، روش یاد بگیره. کلاس از خود منم برای اخراج اساتید شروع میکنم.
«وَ أُسْنِدَ إِلَى سَبَبٍ». اگه شهادت به ملک بده، مسندش کنه کی؟ شاهد. شاهد چی رو؟ ملک رو. یعنی سند سند ملک رو به چی برگردونه؟ «إِلَى سَبَبٍ اِسْتِفَاضَةٍ کَالْإِرْثِ». اگه مسند کلام او، مسند شهادت او، سببی باشه که با استفاضه ثابت شده. مثلاً استفاضه به اینه که این خونه به فلانی ارث رسیده، یه باغ پسته بوده بهش ارث رسیده، بعداً با استفاضه ثابت شده. شهادت میده که فلانی مالک است. شهادت منم به خاطر اینه که میدونم به واسطه ارث مالک شده. از استفاضه میدونم. شهادت این بابا قبول است. قبول میشود. «قُبِلَ وَ لَوْ لَمْ یَثْبُتْ بِهَا». یعنی قول شاهد را قبول میکنیم. «بِهَا» اگه ثابت نشود سبب به واسطه شهادت. «کَالْبَیْعِ». «قُبِلَ فِی أَصْلِ الْمُلْکِ». اصل ملکیت ازش میپذیریم. اینی که مالکیت توسط بیع باشه. اگه ثابت نشده به استفاضه مثل بیع، ثابت نشده به استفاضه. میگه: آقا، من اینو میدونم که فلانی مالکه به واسطه بیع. به جز اسبابی که با استفاضه ثابت نمیشه. ملکیت مطلقه نیست. ملکیت مُسَبَّبی است. پس با استفاضه ثابت میشه. ما اصل ملکیت رو میپذیریم. سبب قبول نمیکنیم که باشه. در مورد ارث جاری میشه. ارث استفاضه در مورد بیع قبول نمیشود. استفاضه در مورد ارث قبول میشود. تو ملک مطلق خیلی قشنگ.
وقتی در یک ملکی جمع بشه این سه تا: استفاضه، تصرف بلامنازع و ید. هم تو این محل معروفه که این خونه مثلاً بعضی جاها که حالا قدیم که خیلی اینجوری بود، الان دیگه حالا کمتره، تو یه محل مثلاً یه خونه کلاً مال پدربزرگمون. تهران یه همسایه داشت. یک خونه طول و دراز و خرابه افتاده که بعد چند سال اون خونه رو ساختند. بامزهاش به این بود که یه سفر با بچه صداوسیما کربلا بودیم. یکی از مجریهای صداوسیمای اصفهانی. دارم. بعد گفتم: «شما کجا میشینی؟» گفت: «شهدا.» گفتم: «عِه! چه جالب! کجای شهدا؟» گفت: «سقاچی.» گفتم: «عِه! چه جالب! کوچه فلان پلاک چند.» بغل دیوار به دیوار ما. آمریکا میشناختیم. نه، آمریکا رفتنش رو میدونستیم. ما بعداً میتونستیم شهادت بدیم وقتی اون بابا برگشت بعد ۲۰ سال. من بچه بودم. به چه دلیل؟ استفاضه. استفاضه. دو تا دیگه هم باید کنارش باشه. ید هم باید باشه. شهادت بچهای که اونجا ۲۰ ساله مثلاً بودم. میدونم همه بچههای محلم میدونن و تصرف بلامنازع. حالا دو نفر کلید دارند، گفتن: «تولید شبکه». اگه تصرف بلامنازع بود، تصرف بکنه، استفاضه داشته باشه، تصرف بلامنازع، ید هم داشته باشه، تمام. «مُنْتَهَى الْإِمْکَانِ». این دیگه یعنی نهایت امکان است برای اینکه ما اسباب ملکیت براش قائل بشیم یا نه. یعنی در نهایت موجب این میشه که ما زمینه رو فراهم کنیم برای اینکه این بابا مالک بشه. جفت اینها رو میشه ازش برداشت کرد. یعنی این اجتماع این سه تا، «فَهُوَ»، یعنی اجتماع سه تا، نهایتاً موجب این میشه که طرف مالک شود.
«فَلِلشَّاهِدِ الْقَوْلُ بِالْمُلْکِ». شاهد وقتی این سه تا جمع شد، دقت، دقت! پس محل بودم، شنیدم که این ملک مال اون آقاست. حالا آها، پس نکته اینه: شاهد به واسطه این سه تا قطع پیدا میکنه. وقتی این سه تا اجتماع کرد، اجتماع ثلاثه شد. سه تا چی بود؟ استفاضه و تصرف. «رَحِمَ اللَّهُ». برای اینکه اکتفا کنیم به هر یک از این سه تا معتبرند، دیگه. هر کدوم یه اماره بر ملکیت در شهادت به ملک. قول قوی رو با هم اشتباه گرفتی. یکیش هم باشه برای اینکه طرف شاهده به ملک، شهادت به ملکیت طرف بده. قول قوی بر اینه که یکیش هم کفایت میکنه. افتاد؟ قشنگ! استفاضه فلسطین. مرحوم تن میگن که اگر استفاضه باشه ولی تصرف با منازعه هم باشه، استفاضه کافی است به شرط اینکه نافی نداشته باشه.
«تَحَمُّلُ لِلشَّهَادَةِ وَاجِبٌ». تحمل برای شهادت واجب است. «عَلَى مَنْ کَانَ أَهْلًا لَهَا». بر کسی که اهلیت شهادت دارد. فقط وقتی دعوت شود به شهادت خصوصاً یا عموماً. خصوصاً یعنی خود شاهد این دعوت میکنم. مسلمین، مسلمین. چرا منصوب نیست؟ اون «ایُّ» که بکره، مقصود این است که «رَکِضَ عَلَى الْکَفَّةِ الْمُسْلِمُونَ». یکی بیاد شهادت بده. واجب کفایی است بر کسی که تحمل شهادت میتواند بکند. اهلیت شد. داره شرایط شهادت را دارد. بالغ است، عاقل است. تحمل شهادت بکنه. البته گفتیم در جایی که در جایی که متحمل میشه مثل طلاق. نه در جایی که تحملش گذری که تو خیابون گرفتن با چاقو زدن. شهادت تحمل شهادت شیرینی بخریم پای مانیتور. ما اومدیم وایسادیم و بعد فیلم دزدی بزرگواری بود که یه جعبه رو زده بود. خیلی حرفهای. تحمل شهادت داشتیم میکردیم صحنه رو. خیلی حرفهای گرفت و باید میرفت حساب میکرد. رفت یه جا گوشی زنگ خورد و اصلاً زنگ هم نخورده گرفته بود و برمیگشت و خیلی حرفهای. اصلاً یعنی فوقالعاده. لااقل ۴۰ تا رو لااقل از ما روز. اینجوری ابا نکنم. وقتی که دعوت میشم. دعوت کنیم به مجلس. از این آیه شهدا هیچ وقت تو قرآن به معنای مقتول فی سبیل الله نیست. از باب جری. علامه طباطبایی که دیروز روز حالگرشون بود. یعنی مصداقی است از مصادیق. نه که تخصیص بزنه و مفهوم رو فقط در یک مصداق شهادت بده. خصوصاً تو کانال میذاره، تو دیوار میزنه. «پارتنر مثلاً پارتنر زبان». دیوار بفرست. وزنت، قیافه، هیکل. همه چی. اول جنسیتو بگو. هم مقایسه میشن دیگه. حالا با مقایسه شروع میشه، بعد چی میشه خدا میدونه. بله، خدمت شما عرض کنم که تحمل شهادت. «شاهد باش، بیا شاهد باش، شاهد باش، شهادت بده.» این میشه تحمل شهادت. میشه ادای شهادت. آره. امام صادق علیه السلام این آیه را تفسیر کردند به تحمل روایتش رو براتون سریع بخونم. سیاق روایت هم دیگه دلالتش همچین خیلی علت وجود خوب نیست.
«لَا یَنْبَغِی» سزاوار نیست. سزاوار نیست وقتی به یکی میگن بیا. سید بدون مقدم شروع کردن. بله. اگر اگر این موارد از مواردی باشه که تحمل شاهد لازم داشته باشه. اگه به شما گفتن: «منو بفرست.» و ممکن است دقت. و ممکن است «جَعَلَ الْآیَةِ» که مونث بله. قول خدای متعال دلیل باشد بر تحمل شهادت و بر اقامه. هر دو تا با هم. پس گناه میکنند همه جمیع کیان؟ کسایی که اهلیت دارند اگر اخلال کنند به آن همراه قدرت شهادت. تحمل کند. یعنی اخراج تحمل کنند. قدرت بر تحمل هم دارد. پس اگر مفقود بشه، پیدا نشه، نایاب بشه، گم بشه، «شَاهِدٌ وَاحِدٌ». اگه غیر شاهد واحد پیدا نشه در آنجایی که ثابت میشود به واسطه خود او تنهایی ولو با یمین. یعنی یه شاهد که باشه با قسم کارو راه میندازه. مسائل مالی باشه، مسائل حالی نمیشه. مسائل مالی باید باشه. توضیح صفحه بعد باز اینو داره که یه نفر چند تا بند عرض میکنم و صندوق مال داشته باشه. یا مقصود ازش مال باشه. اینجا یه دونه شرایط کفایت میکنه. میآد قسم میخوره. یا اینکه اون شاهده «تَمَامَ الْعَدَدِ». تمام العدد باشه. یعنی چی؟ یعنی یه دومی لازم داره. یکی بیشتر نیست که همون یه دونهست. فعلاً یه دونه شاهد اهل بیشتر نداریم که دومیش هم لازم داریم که نیست. تمام العدد یعنی تعیین پیدا میکنه. یعنی دیگه واجب کفایی نیست. واجب عینیه. این وجوب تعیین میکنه مثل غیر این هجوم. از فروض کفایت وقتی که کسی قائم بهش نشه. یعنی در کفاییها هم هر وقت کسی نمیاومد اونجا هم واجب عینی میشد. تو این موارد واجب عین میشود.
«وَ صَحَّ تَحَمُّلُ اللَّالِ لِلشَّهَادَةِ وَ أَدَائُهُ بَعْدَ أَنْ نَقْطَعَ بِمُرَادِهِ». و صحیح است تحمل لال برای شهادت و ادای او بعد از اینکه ما به مراد او قطع پیدا کنیم. میفهمیم چی میخواد بگه. ولو به دو مترجم عادل. دو تا چلنجر گذاشتیم بغلش. عادل. دو تا چلنگر بود. مترجم مربی تیم ملی. مترجم مربی تیم ملی بود کنار دستش. دو نفر ترجمه میکنن. بزرگوار چی داره میگه؟ لطیفههای آنجا ساختن که دیگه باز اونم نمیشه گفت. «وَ لَیْسَا فَرْعَیْنِ». و این دو تا فرع نیستند. دقت. «لَیْسَا فَرْعَیْنِ عَلَیْهِ». یعنی چی؟ حرکت رونالدینیو. یعنی نباشه، مترجم نیستن. شهادت بر شهادت از باب گواهی به گواهی، شهادت به شهادت نیست. شهادت فرعیه داریم که تو فصل سوم یا چهارم همین کتاب میآد انشاءالله بحثش که اونجا محل اختصاصش حقالناسه. نه حقالله. یعنی شهادت فرعیه فقط تو حقالناسه. تو حقالله مثلاً اگر دو تا شاهد عادلند، بعد یکیش حضورش تعذر داره، دو تا باید جای او بیان و اینا به جای اون اصل به حساب مییان. این میشه شهادت بر شهادت. درست شد؟ قبله. یعنی نیست شهادت بر شهادت نیست. این همون یک شهادت این دو نفر دارن ترجمهش میکنن. نه اینکه دو نفر دارن شهادت میدن به شهادت این. درست شد؟ کفایت نمیکنه اشاره در شهادت. این تحمل شهادت. آدم بالغی نداریم اینجا تحمل شهادت کنه یا ادای شهادت کنه. این «آخرس» رو فقط داریم که بالغ است و شرایط دیگه رو داره. اون دو تا مترجمش هم عادلند ولی بالغ نیستن. شاهد بگیریم چنانچه دوباره احتیاج به گواهی دادن آنها شود. اگر دو نفر وقتی که دو نفر بودن که شهادت این دو نفر لاله کجای ماجراست. بزرگوار، بر مبنای شیخ طوسی که مطلق ظن کفایت میکنه، اینها قطعاً شاهدند بر مبنای ما که متواخم به علم است.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...