متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
**کتاب وقف**
کتاب وقف، کتاب بسیار مهمی است. مسئله وقف از مسائل مهم، خصوصاً در حال حاضر که اوقاف و اینها مطرح است. متأسفانه این نیز از مسائلی است که دوستان طلبه کمتر به آن ورود تخصصی و جدی دارند؛ و همین باعث میشود که خیلی از مسائل به هم بخورد.
در دوره رضاشاه ملعون، کلاً... سریال لعن رضاشاه از لحنهای بسیار مجرب و شاگردانشان آقای روانبخش برای ما تعریف میکرد: «من دنبال ماشین بودم بروم یزد، پیدا نمیکردم.» گفت: «از حاجآقا یادم بود که ایشان گفت: "لعن رضاشاه."» خیلی مشغول لعن رضاشاه شدم، تصویرش تمام نشده بود، یک بنز آن موقع رایگان از قم برد. بچهها، اسم بزرگوار آمد، ذکر خیلی ازش بکنیم.
بله، در دوره رضاشاه یکی از کارهایی که شد، کلاً موقوفات را به هم ریخت، تصرف کرد و مدارس موقوفه را برداشت. بعضی از آنها را مثلاً مدرسه آلمانیها کرد، چه کار کرد؟ مدارس علمیه و چه میدانم بسیاری از این موقوفات را به هم ریخت. موقوفات بین ماها خیلی زیاد بوده و عمده سرمایه اقتصادی شیعه هم با همین موقوفات بوده است. مسائل پیش آمد.
الان آنجوری که من شنیدم، میگفتند که نصف اصفهان، نصف یک محله مهمی از اصفهان وقف طلبههاست؛ ولی این دستبهدست تجار دارد میچرخد. یکی از اساتید، مسئولیت پیدا کرد در یک جایی. وقتی که رفتیم دنبال کار موقوفات و اینها، دیدیم که این مدرسه ما پر از موقوفه است. اول اتوبان تهران-قم، کلاً موقوفات ماست. اتوبانش کردند. دیدم یکی از تپههای کجا را کردند؟ محلههای بسیار خوب حالا سمت سعادتآباد تهران یا یک همچین جایی، خیلی گران است؛ چون گفتند که کل این موقوفات مدرسه ما بود. کسی آمده شب رفته توی ثبت اسناد و اینها، در را بسته، تا صبح همه اینها را به اسم خودش زد و برداشتند. آنجا کلی آپارتمان ساختند و ساختمان پزشک ساختند. از این موقوفات الیماشاءالله! تا جایی که اصلاً بعضی شهرهای ما کلاً موقوفه است. من بعضی شهرها که رفته بودم تو خوزستان، میگفتند این شهر موقوفه است کلاً هرچی بوده، وقف کردی! یعنی یک زمین بزرگی بوده، طرف وقف کرده. برای همین سند هم ندارد. قولنامه! هواپیما اجاره است عزیزم! همه را قولنامه کردند. خانهها را اطراف حاشیه شهر مشهد هم از اینها زیاد داریم. رضاشاه که گفت «فلانی فلان جا وقف فلانیها» و خیلی هم وقف بین ما زیاد بوده است. عرض میکنم، اصلاً زندگی طلبهها و مسائل آنها تأمین میشد.
**در مورد وقف، از نظر شرعی**
اصل این است که آقا شرعی است. آیه قرآن داریم: «وَفْعَلُوا الْخَیْرَ». هر چیزی که مصداق خیر باشد، عرف تشخیص بدهد برای خیر است. انجامش شرعی است. حالا به چه نحو است، استحباب وجود دارد یا ندارد، مهم نیست. اصل این است که شرعیتش اثبات شود، و ثابت است. و اجماع داریم از امامیه و روایات فراوان در حد تواتر که این امر شرعی است.
در مورد کلمه «وقف»، ما دو تا مصدر داریم: یکی «وقفه»، یکی «وقوف». «وقف یقف وقفًا»، «یقف وقوفًا». جمعش هم میشود «اوقاف». و «وقوف» هم متعدی و هم لازم است. متحیر. خب اینجا «وقفه» لازم استعمال شده است. یک وقتی هم «وقف فلان فلان لی فلان»، یعنی بلکه میشود شاید بگوییم که دو مفعولی هم استعمال بشود. «وقف فلانٌ فلانًا». «وقف زیدٌ علی زیدٍ عمرًا». «اَنَّ اَنَّ اَنَّ فلانٌ فلانٌ»، این «اَنَّ فلانٌ فلانٌ» مفعول دوم. یعنی همه دو مفعولیها این شکلی است. ولی اینکه حالا دو تایش منصوب بیاید، تو ذهنم این نیست. یعنی معمولاً با همان لام میآید: «وقف زیدٌ دارًا لِفلان». خلاصه، جای تعجب.
جانم، وقف نوعی عطیه است. **تحبیس اصل و اطلاق منفعت.** این دو تا اصل تعریفش به این دو تاست. «و هو تحبیس الاصل و اطلاق المنفعه» که متن شهید است.
**تحبیس اصل**
«تحبیس» از «حبس» میآید. «حبس» یعنی یک چیزی را گرفتن، ول نکردن، رها نکردن. خب این «حبس» یعنی من از تصرفش کدام تصرف؟ آن تصرفی که ناقل ملکیت است. تصرفی که میشود ازش برد، ولی تصرف ناقل ملکیت نمیشود. این میشود حبسش. یک اصلی را تحبیس میکنی، یعنی یک جا نگه میداریم؛ پس کسی دیگر نمیتواند نقل ملکیت بکند که حالا گفتند به هبه، رهن، اجاره، اعاره. اینها همش میشود «تحبیس». یعنی قرار میدهد اصل را بر حالتی که جایز نیست تصرف در آن شرعاً، بر وجهی که ناقل باشد برای آن از ملک، الا مستثنی، مگر آنهایی که استثنا شده است. یک سری تصرفات ناقله استثنا شده است که بعداً توضیحاتش میآید.
منقرض شده، برای یک نسلی بوده، برای طایفه فامیلی بوده، اینها منقرض شدند، کلاً هیچی ازشان نمانده است، مثل دایناسورها. هیچی نمانده از اینها، اینجا چه کار میکند؟ خب اصل این است که برمیگردد به خود آن واقف. اگر واقف نبود، به ورثه واقف. اگر ورثه واقف نبود، حالا بحثی است که تا امام و امام وارثش بشود. و اگر مثلاً جوری شد که قابل استفاده نبود، تصرف میکنند، میفروشند. معادل مطرح میشود. تصرف ممنوع، تصرف ناقل از ملک، نه تصرف انتفاعی. تصرف انتفاعی نیست، تصرف ناقل از ملک.
**اطلاق منفعت**
یکی هم «اطلاق المنفعه». منفعت را اطلاق یعنی چه کار میکنیم؟ منفعت را باز میکنیم برای اینکه برسد از دستی به دست دیگر با اطلاق نگه داشتن. یعنی اصل را نگه میداری، منفعتش را میرسانیم به هر کی که میخواهد برسد. «اطلاق» اصولی نیست، اینجا اطلاق لغوی. «فنطلقاً حتی اذا رکبا فی السفینه». منفعت «تحبیث»، «تعویض» و «مشهد». اصل را میشود وقف کرد، منفعت را نمیشود. از اصل، منفعتش میرسد به موقوفعلیه. حالا این موقوفعلیه تا هر جا که دایرهاش وسیع است، این منفعت وسعت پیدا میکند. گفته: «وقف است برای کرمانیهای مقیم مشهد». درست؟ هرچی کرمانی به هر نحوی، استان کرمان توسعه پیدا کند، شهر کرمان توسعه پیدا کند، عرفاً این باباش مثلاً کرمانی است، این هم کرمانی به حساب بیاید، این میشود اطلاق منفعت. توسعه پیدا کند. خوب.
و این تعریف نیست. اینی که ایشان فرموده: «تحبیس اصل و اطلاق منفعت» تعریف نیست؛ بلکه ذکر شیء است. چرا؟ و لفظ وقف صریح است. لفظ صریحی که استعمالش نیاز به قرینه نداشته باشد. این هم اختلافی نیست، اجماعی است در دلالت خودش بر وقف. نیاز به چیز دیگری نداشته باشد، مثل «وقف تو». «وقف کردم». خاصه علی اصح القول. گفتم: «فقط وقف تو میشود.» لفظ وقف.
بنابر از دوم، «سَبَّلتُ»، تصویر تصویر منفعت. یعنی اینکه منفعتی را واقف روی جهتی تعیین کرده بدون عوض، تو همان مسیر بیفتد، تو آن کانال. «حَرَّمتُ»، تو این نیاز به قرینه دارد. «سَبَّلتُ»، تصویر کردم، تو این کانال انداختم. تو این کانال استفاده انداختم. «حَرَّمتُ»، یعنی اینکه این را واسش حریم گذاشتم. ولی یک تعداد خاصی یک چیزی شبیه حبس گذاشتن، مثل تعبیر دار ابدی. این خانه را تحبیس کردم، ابدی نه به این روش صورت بگیرد نه به ارث برسد. نگفته، ولی همه قرائنش حکایت از وقف دارد. خب پس باید بعد از کلامش مثلاً تعبیر را بیاورد، صیغه برود به سمت این. اختلافی کلاً در مورد صیغهها اختلافی است که جلسه بیاییم بخوانیم. در مورد صیغهها کلاً یک بحثی است. الان هم بحثش جدیتر است. میخواهم بحث طریقت یا موضوعیت دوباره هست. صیغه اول اصلاً لازم است یا نه؟ حیطه معتاد تا کجاست؟ معتاد نیست. صیغه باید فارسی باشد یا عربی باشد؟ شخصیت مازویت تعلیق تنجیز؟ سایت نورمگز سایت خوبی است البته برای شما پولی است. بر وسیله آستان نفی بیع و هبه و ارث. پس بهوسیله این قرینه صریح میشود. درس خواندن لذت میبرد. دو خط میخوانی، یک صفحه تمام میشود.
و لازم نیست وقف بعد از تمام صیغهاش بدون قبض تا قبر صورت نگرفته، وقف لازم نمیشود. لازم در برابر جایز. یک معامله در معاملات. معاملات دو نوع است: یا لازمند یا جایزند. جایز یعنی چه؟ بدون خیار، بدون اختیار. سید امروز نمک کلاس نباشه، کلاس مطلبی نداره. خیلی سرایت پیدا کرده. بله، دست به زوالش خوب است.
ماجرای بوس را گفتم بهتان. گفت: «تو پارک پیرزنه رد میشد، دید که این دختر و پسره میگه اینجا هم درد میکنه.» گفت: «بده بوس کنم خوب میشه.» من هم گفتم: «مادر من هم بواسیر دارم، زائل بشه!» پس یک عقد جایز داریم، یک عقد لازم داریم. عقد جایز عقدی است که فسخ نمیخواهد. اقاله ندارد. برای فسخش هم نیاز به خیار نیست. ولی عقد لازم عقدی است که اگر میخواهیم فسخش بکنیم، فسخ یکطرفه محقق نمیشود. تو جایز یکطرفه تمام است. مثلاً بحث سرماتات جزو عقود لازم است یا جزو عقود جایز است؟ اگر جزو عقود جایز است، بردی. ولی اگر لازم شد، پول را گذاشتی، نان را بردی. برخی گفتند بعد مصرف، گفتند بعد از اینکه عین نابود شد. مطلقاً. خوب، فرض بر اینکه مطلقاً یا فرض بر اینکه عین نابود شد. شما رفتی نان خوردی. ولی اگر صرف بردنش باشد و لازم بشود، وقتی که نمیتوانی نان را بیا برگردانی. اگر حالا اگر خواستی این کار را بکنی، باید بیای فسخش بکنی با یکی از خیارات. یا خیار شرط داشتی. جوش شیرین نداشته باشه، یک لقمه خورد این خیار. یا مثلاً خیار غبن، خیار تدلیس، خیار مجلس، مجلسی، خیار حیوان، خیار رؤیت. آنش خیلی قشنگه.
پس وقف لازم نمیشود بعد از اینکه صیغهاش را خواندند. لازم نمیشود بدون قبض. پس صرف خواندن عقد در وقف موجب لازم شدنش نیست. «برادر قمی، لول القمیون لضاعت الدین». چی لازم دارد؟ لازم بشود. هرچند در جهت عامه باشد، قبض بکند. تا بله، بله. بعد مرگش وقف کرده. بله، بله، بله. اصلاً این خانه را من وقف کردم برای مدرسه علمیه. خورد به این اغتشاشات ۹۸. گفتم: «من کوفتشان را بخورم.» درست شد. خانم مثلاً خواستم بسازم، بکوبم. کارگر آمده کوبیده، دارند میسازند. هنوز طلبهای نیامده توش. اگر تصرف آمد توش، داشته رد میشد دستشویی داشته، آمده تصرف کرده. اگر تصرف یعنی قبض عرفاً محقق شده، دیگر این وقف لازم است. بدون قبض که ناظر قبض کرده عین موقوفه را در آن جهت عامه. زمین متولی قبض کرده یا حاکم قبض کرده یا قیم قبض کرده. همین دیگر. یا متولی قبض میکند، یا حاکم قبض میکند، یا قیم. منظور موقوفعلیهم و اینها تحویل میدهند. بله. خوب. یا قیم منصوب از قبل واقف برای قبضش.
و معتبر است وقوع به چی؟ به اذن الواقف. قبض میشود، باید واقف اذن بدهد به قبضش. مثل غیر آن. همانجور که قبض بدون اذن مالک اعتبار ندارد توی بقیه عقود و ایقاع. طرف بخواهد قبض بکند تا وقتی که راضی نباشد، با یک قبض مشتری محقق نمیشود. تو وقف هم تا وقتی واقف راضی نباشد، اذن نداده باشد. اذن را قبل قبض میگیرند. اجازه را بعد قبض. تفاوتی که تو فقه است. قبل اینکه به طرف بدهی، «بفرما». این میشود اذن. ولی وقتی طرف برمیدارد، میگوید: «اجازه هست؟» میگوید: «اشکال ندارد.» میشود اجازه. حالا پس بدون اذن واقف محقق نمیشود. قبض اجازه قبض ندارد. پس مثل غیر وقف است. به خاطر اینکه تصرف در مال غیر بدون اذن او ممتنع است.
و حال آنکه منتقل نمیشود موقوف به علیه بدون قبض. پس اگر واقف، ای بابا! اگر واقف قبل قبض بمیرد، قبل آن قبضی که مستند است به اذن او، یعنی هنوز اجازه قبض را نداده، واقف میمیرد. حالا بعد مثلاً قبض صورت میگیرد. وقفش باطل است. روایت عبید بن زراره صریح است در این. در چی؟ در بطلان. و از این حدیث دقت، از حدیث ظاهر میشود که معتبر نمیداند فوریت را. روایتش را داشته باشید. عبید بن زراره از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «انه قال فی رجل تصدق علی ولد له قد ادرک قال اذا لم یقبضوا حتی یموت بلد، یعنی یک مردی صدقه میدهد بر بچههایش که احتمالاً معنای بلوغ. تصدق اینجا به معنای وقف. «حتی یموت فهو میراث». اگر اینها قبض نکنند تا بابایی بمیرد، ولو اذن هم ممکن است باشد ها، ولی قبض هنوز محقق نشد. اگر این را قبض نکنند تا بابایی بمیرد، این میشود ارث. «فان تصدق علی من لم یدرک من ولده فهو جائز لعن الولده لعن الولد هو الذی امره فیصدقه وجه الله». اگر تصدق کند بر کسی که ادراک نکرده از بچههایش، حالا یا معنای بلوغ است یا معنای به دنیا نیامده. خب این جایز است. بلدیهای که میآید، امر را به عهده میگیرد، مصداق ولد هست. و در صدقه رجوع نمیشود وقتی که تصدق به آن شده باشد به خاطر خدا. صدقه جزو عقود لازم است. ولی اگر برای خدا در راه خدا صدقه دادید، پس بگیری. این صدقهای است که نمیتواند طرف. فهمیده میشود که این بطلان صریح است دیگر. اگر قبض صورت نگرفته باشد، باطل است. از یک طرف دیگر، طرف الان وقف کرده. آنقدر بچهها قبض نمیکنند که بابایی میمیرد، بگو ۲۰ سال. پس معلوم میشود که قبض فوریت ندارد. لازم نیست که به محض اینکه شما وقف کردی، همانجا قبض محقق بشود. بله آقا.
و ظاهر این است که مرگ موقوفعلیه هم این شکلی است. مثل مرگ یک نفر. وقف کرده، موقوفعلیه افتاد مرد. دوباره وقف باطل است؟ نه، مالش که نمیشود. این منافعش مال اوست. اصل، اصل به آن عنوانی که این گفته که هر طلبهای که از نسل ما میآید. الان این کار را زیاد میکنند. «این خانه را وقف کردم برای هر کسی که از اقوام ما طلبه بود.» طلبه است، مینشیند. اگر نبود، این دیگر حالا چون منقرض شده، موقوفعلیه برمیگردد به مال واقف. به مال واقف که برگشت، میرسد. بحث مفصل و سختی هم دارد که میخوانیم. واقف خیلی اهل دل بوده. بله عزیزم. دست غربت.
حالا بخشش میآید جلوتر که باید در مسیری استفاده بشود که مصلحت شرعی داشته باشد. پیغمبر دفن کردند و وقتی دفنش کردند، یکی گفتش که: «آقا این خیلی آدم خوبی بوده.» حضرت فرمودند: «چطور؟» گفت: «و هرچی داشت وقف کرد.» پیغمبر فرمود: «اگه زودتر میگفتی، من دفنش نمیکردم تو قبرستان مسلمین.» دفنش نمیکردم. وصیت. چون برای اینکه وقف در دوران حیات، وقف در دوران حیات شما محقق میشود. مشکل دارد. ماترک. آن دارد فعلیت وقف و بعد مرگ است. «فروختم به این قیمت.» فعلیت اینطور باشد. بله. همراه احتمال قیام وارثش. پس یک احتمالی هم دارد بگوییم به جای موقوفعلیه وارثش بنشیند.
**داخل میشود در وقف حیوان؟**
شیر حیوان و پشم حیوان. پس شیر و پشم حیوان. اگر حیوان وقف کرد، نمیتواند بگوید حیوان وقف کردم، وقف نکردم، بازی هند و ستون! خلاصهاش کنم: موقوف باید چیزی باشد که بقاء این داشته باشد. خب دیگر موقوف گوسفند است، منفعتش برده. زوال دارد. زلزله میآید. نذر کرده بود مجید جان. وقف نکرده قیمهها و آشها را. بچهاش را وقف مسجد کرده بود. دست مریم. انقلاب. چقدر کلاس خوبی داریم! الحمدلله ملت دارند تو فقر و گرسنگی میمیرند. هر چیزی که همشکل شیر و پشم باشد، مثل مثل شاخ و کرک.
شیر و پشم، کدام پشم؟ اونی که موجود باشد در حال عقد موجود. بحث زبان مشکل ندارد. کلمات اولی که دارد وقف میکند. بحث سر این است که بعداً که پشم درمیآورد که خب آن هم شامل میشود. الان، الان این پشمی که همین الان هست، این الان مال کیه؟ گوسفندی را وقف کردم و این گوسفند هم پشم دارد. خیلی هم پیش میآید. میگوید: «آقا این گوسفند وقف. وقف امامزاده، وقف هیئت، وقف امام حسین برای روز عاشورا بدهند.» اونی که وقف کرد یا خود موقوفعلیه مصرفش بکند، اجرا میکنند. این شیر و پشم باید الان باشد. اول شیر را بردارد، بعد وقف بکند، اشکال ندارد. ولی وقتی وقف کرد و شیر دارد، دیگر شیر مال واقف نیست. تا وقتی که استثنا نکرده باشد آن دو را. یعنی اگر واقف وقتی دارد وقف میکند: «من وقف تو هذه الدابة الا لبنها و صوفها». مثلاً لحاظ المکب. گوسفندهایی که پیادهروی اربعین با یکی از اساتید میرفتیم، ایشان گفت که این ۸۰ کیلومتر گوسفند پیادهروی میبرد. همانگونه که داخل میشود آن در بیت. یعنی اگر شما فروختیم، پشم و شیر مال کیه؟ مال مشتری است. به خاطر اینکه این دو تا مثل جزئی از موقوف است به دلالت عرف. عرف شیر و پشمش را و این همان فارغ است. کدام؟ «هو عرف». و خیلی هم بحث غریبی است. تازگی کمی آثاری حالا دیشب داشتم میخواندم، کمی تو فضای عرف دارند مطالعه میکنند و آثار بیرون میدهند آقایان. خیلی تازه اول کاریم. بحث بسیار سنگین و بسیار دشوار است. دو تا نظر کاملاً متناقض. مشکل سر این است که تنقیح نشده ملاکات عرفی. فهم عرفی. یک مقدارش را چرا، این ظاهر است. این نثر است. عرف است دیگر. تبادله. این انطباق است. این سیاق، ظهور عرفی. این ارتکاز است. ولی تو بحث عرف هنوز خیلی کار داریم. این از آن بحثهایی است که دوستان باید بهش توجه کنند.
عرف همان فارغ است بین این دو تا. کدام دو تا؟ شیر و پشم و بین ثمره. عرف میگوید که شیر و پشم با میوه فرق میکند. درست شد؟ به خاطر اینکه این میوه داخل نمیشود. «لم یعبر». ولو شکوفهای باشد که هنوز تلقیح نشده. شکوفه هم زده باشد، میگویند که این هنوز میوه نیست. هر وقت درختی بود که میوه داشت، بله. بعد تازه آن میوه رویش بحث است. میوه مال کیه؟ مال واقف است. بحث میوه خواهد آمد. پس فرق است این فقط اصل مطلب را داشته باشیم بین شیر و پشم گوسفند با میوه درخت. عرف بین اینها فرق میگذارد.
**رجوع از وقف**
وقتی وقف تمام شد، رجوع ازش جایز نیست. چون از عقود لازم است. وقتی تمام شد، یعنی وقتی قبض صورت گرفت. شرط وقف مضافاً الی ما سلف، قبض موقوفعلیه. بله، باید قبض بکند موقوف را. این یک شرطش بود، اضافه به آن شرط. شرایط دیگر هم دارد.
من تنجیزش را سریع میگویم. دوامش برای فردا که رو تخته مفصل توضیح بدهم. اینجا نکته نوشتم که حالا تنجیز یعنی چه آقا؟ تنجیز و تعلیق یعنی چه؟ آها! آفرین! اگر معلق نباشد، میشود منجز. میگوییم: «اگر تحریمها را برداشتند، این مال شما به قیمت ۲۰۰۰ تومان.» معلق. معلق به چیزی. شرط وقف این است. تو وقف نباید تعلیق بکند. «اگر دولت فلانی رفت»، «اگر قیمت اینطور شد»، «اگر خانه شد مثلاً متری هزار تومان». «خانه من وقف امام حسین». وقف تعلیقی به درد نمیخورد. پس اگر تعلیقش کرد بر شرط، «اگه حاجی آمدند این را وقف میکنم»، یا بر شرط یا بر صفت. فرق شرط و صفت چیست آقا؟ شرط ممکنالوقوع، محتملالوقوع. صفت قطعی. توضیح بدهید و بگویید فرق چقدر قشنگ است؟ یعنی مثلاً میگوید که: «صبح سر سال که بشود، این میشود وقف.» اگر چی؟ «مردم». نه، آن وقف دارد میکند. فعلیت وقف از آن موقع دارد اجرا میکند. نه، نه، نه، نه. دو تا بحث. یک وقت فعلیتش را دارد معلق میکند، یک وقت فعلیتش را دارد موقت میکند. اشتباه نکن. «اگر اینجور شد، این فعلیت پیدا کند.» یک وقت میگوید: «این وقف تمام فعلیتش از فلان روز اجرا میکنم، از هفته بعد اجرا بشود.» نه. «اگر هفته شد، وقف کردم.» صفت. من میگویم: «اگه آفتاب زد، وقفش میکنم.» باشه، قطعی باشد. تعلیق بر صفت، اگر بشود، ولو قطعی در لفظ. ما تمام. ولی از فردا قبضش کند. یک وقت میگویم: «اگه فردا شد، وقفش بکنم.» یعنی الان. درست شد؟ حالا من وقف کردم، الان دیگر مال من نیست. دقت بکنید، این ثمرش اینجاست. اگر گفتم: «من این را وقف کردم، ولی شما از فردا بیا بنشین.» امشب مال من نیست، مگر اینکه خودم فسخش بکنم. چون جزو عقود جایز است. اگر فسخش نکردم، مردم، این مال کیه؟ امشب به کی منتقل میشود؟ به موقوفعلیه یا به وراث؟ چرا؟ وگرنه بابت آره، آره. از جهت قبضش تفاوتی ندارد. ولی از جهت وقوع خود وقف، تفاوت. شرط زمانی است دیگر؟ صفت زمانی لزوماً زمانی نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم.
**کتاب وقف**
کتاب وقف، کتاب بسیار مهمی است. مسئله وقف از مسائل مهم، خصوصاً در حال حاضر که اوقاف و اینها مطرح است. متأسفانه این نیز از مسائلی است که دوستان طلبه کمتر به آن ورود تخصصی و جدی دارند؛ و همین باعث میشود که خیلی از مسائل به هم بخورد.
در دوره رضاشاه ملعون، کلاً... سریال لعن رضاشاه از لحنهای بسیار مجرب و شاگردانشان آقای روانبخش برای ما تعریف میکرد: «من دنبال ماشین بودم بروم یزد، پیدا نمیکردم.» گفت: «از حاجآقا یادم بود که ایشان گفت: "لعن رضاشاه."» خیلی مشغول لعن رضاشاه شدم، تصویرش تمام نشده بود، یک بنز آن موقع رایگان از قم برد. بچهها، اسم بزرگوار آمد، ذکر خیلی ازش بکنیم.
بله، در دوره رضاشاه یکی از کارهایی که شد، کلاً موقوفات را به هم ریخت، تصرف کرد و مدارس موقوفه را برداشت. بعضی از آنها را مثلاً مدرسه آلمانیها کرد، چه کار کرد؟ مدارس علمیه و چه میدانم بسیاری از این موقوفات را به هم ریخت. موقوفات بین ماها خیلی زیاد بوده و عمده سرمایه اقتصادی شیعه هم با همین موقوفات بوده است. مسائل پیش آمد.
الان آنجوری که من شنیدم، میگفتند که نصف اصفهان، نصف یک محله مهمی از اصفهان وقف طلبههاست؛ ولی این دستبهدست تجار دارد میچرخد. یکی از اساتید، مسئولیت پیدا کرد در یک جایی. وقتی که رفتیم دنبال کار موقوفات و اینها، دیدیم که این مدرسه ما پر از موقوفه است. اول اتوبان تهران-قم، کلاً موقوفات ماست. اتوبانش کردند. دیدم یکی از تپههای کجا را کردند؟ محلههای بسیار خوب حالا سمت سعادتآباد تهران یا یک همچین جایی، خیلی گران است؛ چون گفتند که کل این موقوفات مدرسه ما بود. کسی آمده شب رفته توی ثبت اسناد و اینها، در را بسته، تا صبح همه اینها را به اسم خودش زد و برداشتند. آنجا کلی آپارتمان ساختند و ساختمان پزشک ساختند. از این موقوفات الیماشاءالله! تا جایی که اصلاً بعضی شهرهای ما کلاً موقوفه است. من بعضی شهرها که رفته بودم تو خوزستان، میگفتند این شهر موقوفه است کلاً هرچی بوده، وقف کردی! یعنی یک زمین بزرگی بوده، طرف وقف کرده. برای همین سند هم ندارد. قولنامه! هواپیما اجاره است عزیزم! همه را قولنامه کردند. خانهها را اطراف حاشیه شهر مشهد هم از اینها زیاد داریم. رضاشاه که گفت «فلانی فلان جا وقف فلانیها» و خیلی هم وقف بین ما زیاد بوده است. عرض میکنم، اصلاً زندگی طلبهها و مسائل آنها تأمین میشد.
**در مورد وقف، از نظر شرعی**
اصل این است که آقا شرعی است. آیه قرآن داریم: «وَفْعَلُوا الْخَیْرَ». هر چیزی که مصداق خیر باشد، عرف تشخیص بدهد برای خیر است. انجامش شرعی است. حالا به چه نحو است، استحباب وجود دارد یا ندارد، مهم نیست. اصل این است که شرعیتش اثبات شود، و ثابت است. و اجماع داریم از امامیه و روایات فراوان در حد تواتر که این امر شرعی است.
در مورد کلمه «وقف»، ما دو تا مصدر داریم: یکی «وقفه»، یکی «وقوف». «وقف یقف وقفًا»، «یقف وقوفًا». جمعش هم میشود «اوقاف». و «وقوف» هم متعدی و هم لازم است. متحیر. خب اینجا «وقفه» لازم استعمال شده است. یک وقتی هم «وقف فلان فلان لی فلان»، یعنی بلکه میشود شاید بگوییم که دو مفعولی هم استعمال بشود. «وقف فلانٌ فلانًا». «وقف زیدٌ علی زیدٍ عمرًا». «اَنَّ اَنَّ اَنَّ فلانٌ فلانٌ»، این «اَنَّ فلانٌ فلانٌ» مفعول دوم. یعنی همه دو مفعولیها این شکلی است. ولی اینکه حالا دو تایش منصوب بیاید، تو ذهنم این نیست. یعنی معمولاً با همان لام میآید: «وقف زیدٌ دارًا لِفلان». خلاصه، جای تعجب.
جانم، وقف نوعی عطیه است. **تحبیس اصل و اطلاق منفعت.** این دو تا اصل تعریفش به این دو تاست. «و هو تحبیس الاصل و اطلاق المنفعه» که متن شهید است.
**تحبیس اصل**
«تحبیس» از «حبس» میآید. «حبس» یعنی یک چیزی را گرفتن، ول نکردن، رها نکردن. خب این «حبس» یعنی من از تصرفش کدام تصرف؟ آن تصرفی که ناقل ملکیت است. تصرفی که میشود ازش برد، ولی تصرف ناقل ملکیت نمیشود. این میشود حبسش. یک اصلی را تحبیس میکنی، یعنی یک جا نگه میداریم؛ پس کسی دیگر نمیتواند نقل ملکیت بکند که حالا گفتند به هبه، رهن، اجاره، اعاره. اینها همش میشود «تحبیس». یعنی قرار میدهد اصل را بر حالتی که جایز نیست تصرف در آن شرعاً، بر وجهی که ناقل باشد برای آن از ملک، الا مستثنی، مگر آنهایی که استثنا شده است. یک سری تصرفات ناقله استثنا شده است که بعداً توضیحاتش میآید.
منقرض شده، برای یک نسلی بوده، برای طایفه فامیلی بوده، اینها منقرض شدند، کلاً هیچی ازشان نمانده است، مثل دایناسورها. هیچی نمانده از اینها، اینجا چه کار میکند؟ خب اصل این است که برمیگردد به خود آن واقف. اگر واقف نبود، به ورثه واقف. اگر ورثه واقف نبود، حالا بحثی است که تا امام و امام وارثش بشود. و اگر مثلاً جوری شد که قابل استفاده نبود، تصرف میکنند، میفروشند. معادل مطرح میشود. تصرف ممنوع، تصرف ناقل از ملک، نه تصرف انتفاعی. تصرف انتفاعی نیست، تصرف ناقل از ملک.
**اطلاق منفعت**
یکی هم «اطلاق المنفعه». منفعت را اطلاق یعنی چه کار میکنیم؟ منفعت را باز میکنیم برای اینکه برسد از دستی به دست دیگر با اطلاق نگه داشتن. یعنی اصل را نگه میداری، منفعتش را میرسانیم به هر کی که میخواهد برسد. «اطلاق» اصولی نیست، اینجا اطلاق لغوی. «فنطلقاً حتی اذا رکبا فی السفینه». منفعت «تحبیث»، «تعویض» و «مشهد». اصل را میشود وقف کرد، منفعت را نمیشود. از اصل، منفعتش میرسد به موقوفعلیه. حالا این موقوفعلیه تا هر جا که دایرهاش وسیع است، این منفعت وسعت پیدا میکند. گفته: «وقف است برای کرمانیهای مقیم مشهد». درست؟ هرچی کرمانی به هر نحوی، استان کرمان توسعه پیدا کند، شهر کرمان توسعه پیدا کند، عرفاً این باباش مثلاً کرمانی است، این هم کرمانی به حساب بیاید، این میشود اطلاق منفعت. توسعه پیدا کند. خوب.
و این تعریف نیست. اینی که ایشان فرموده: «تحبیس اصل و اطلاق منفعت» تعریف نیست؛ بلکه ذکر شیء است. چرا؟ و لفظ وقف صریح است. لفظ صریحی که استعمالش نیاز به قرینه نداشته باشد. این هم اختلافی نیست، اجماعی است در دلالت خودش بر وقف. نیاز به چیز دیگری نداشته باشد، مثل «وقف تو». «وقف کردم». خاصه علی اصح القول. گفتم: «فقط وقف تو میشود.» لفظ وقف.
بنابر از دوم، «سَبَّلتُ»، تصویر تصویر منفعت. یعنی اینکه منفعتی را واقف روی جهتی تعیین کرده بدون عوض، تو همان مسیر بیفتد، تو آن کانال. «حَرَّمتُ»، تو این نیاز به قرینه دارد. «سَبَّلتُ»، تصویر کردم، تو این کانال انداختم. تو این کانال استفاده انداختم. «حَرَّمتُ»، یعنی اینکه این را واسش حریم گذاشتم. ولی یک تعداد خاصی یک چیزی شبیه حبس گذاشتن، مثل تعبیر دار ابدی. این خانه را تحبیس کردم، ابدی نه به این روش صورت بگیرد نه به ارث برسد. نگفته، ولی همه قرائنش حکایت از وقف دارد. خب پس باید بعد از کلامش مثلاً تعبیر را بیاورد، صیغه برود به سمت این. اختلافی کلاً در مورد صیغهها اختلافی است که جلسه بیاییم بخوانیم. در مورد صیغهها کلاً یک بحثی است. الان هم بحثش جدیتر است. میخواهم بحث طریقت یا موضوعیت دوباره هست. صیغه اول اصلاً لازم است یا نه؟ حیطه معتاد تا کجاست؟ معتاد نیست. صیغه باید فارسی باشد یا عربی باشد؟ شخصیت مازویت تعلیق تنجیز؟ سایت نورمگز سایت خوبی است البته برای شما پولی است. بر وسیله آستان نفی بیع و هبه و ارث. پس بهوسیله این قرینه صریح میشود. درس خواندن لذت میبرد. دو خط میخوانی، یک صفحه تمام میشود.
و لازم نیست وقف بعد از تمام صیغهاش بدون قبض تا قبر صورت نگرفته، وقف لازم نمیشود. لازم در برابر جایز. یک معامله در معاملات. معاملات دو نوع است: یا لازمند یا جایزند. جایز یعنی چه؟ بدون خیار، بدون اختیار. سید امروز نمک کلاس نباشه، کلاس مطلبی نداره. خیلی سرایت پیدا کرده. بله، دست به زوالش خوب است.
ماجرای بوس را گفتم بهتان. گفت: «تو پارک پیرزنه رد میشد، دید که این دختر و پسره میگه اینجا هم درد میکنه.» گفت: «بده بوس کنم خوب میشه.» من هم گفتم: «مادر من هم بواسیر دارم، زائل بشه!» پس یک عقد جایز داریم، یک عقد لازم داریم. عقد جایز عقدی است که فسخ نمیخواهد. اقاله ندارد. برای فسخش هم نیاز به خیار نیست. ولی عقد لازم عقدی است که اگر میخواهیم فسخش بکنیم، فسخ یکطرفه محقق نمیشود. تو جایز یکطرفه تمام است. مثلاً بحث سرماتات جزو عقود لازم است یا جزو عقود جایز است؟ اگر جزو عقود جایز است، بردی. ولی اگر لازم شد، پول را گذاشتی، نان را بردی. برخی گفتند بعد مصرف، گفتند بعد از اینکه عین نابود شد. مطلقاً. خوب، فرض بر اینکه مطلقاً یا فرض بر اینکه عین نابود شد. شما رفتی نان خوردی. ولی اگر صرف بردنش باشد و لازم بشود، وقتی که نمیتوانی نان را بیا برگردانی. اگر حالا اگر خواستی این کار را بکنی، باید بیای فسخش بکنی با یکی از خیارات. یا خیار شرط داشتی. جوش شیرین نداشته باشه، یک لقمه خورد این خیار. یا مثلاً خیار غبن، خیار تدلیس، خیار مجلس، مجلسی، خیار حیوان، خیار رؤیت. آنش خیلی قشنگه.
پس وقف لازم نمیشود بعد از اینکه صیغهاش را خواندند. لازم نمیشود بدون قبض. پس صرف خواندن عقد در وقف موجب لازم شدنش نیست. «برادر قمی، لول القمیون لضاعت الدین». چی لازم دارد؟ لازم بشود. هرچند در جهت عامه باشد، قبض بکند. تا بله، بله. بعد مرگش وقف کرده. بله، بله، بله. اصلاً این خانه را من وقف کردم برای مدرسه علمیه. خورد به این اغتشاشات ۹۸. گفتم: «من کوفتشان را بخورم.» درست شد. خانم مثلاً خواستم بسازم، بکوبم. کارگر آمده کوبیده، دارند میسازند. هنوز طلبهای نیامده توش. اگر تصرف آمد توش، داشته رد میشد دستشویی داشته، آمده تصرف کرده. اگر تصرف یعنی قبض عرفاً محقق شده، دیگر این وقف لازم است. بدون قبض که ناظر قبض کرده عین موقوفه را در آن جهت عامه. زمین متولی قبض کرده یا حاکم قبض کرده یا قیم قبض کرده. همین دیگر. یا متولی قبض میکند، یا حاکم قبض میکند، یا قیم. منظور موقوفعلیهم و اینها تحویل میدهند. بله. خوب. یا قیم منصوب از قبل واقف برای قبضش.
و معتبر است وقوع به چی؟ به اذن الواقف. قبض میشود، باید واقف اذن بدهد به قبضش. مثل غیر آن. همانجور که قبض بدون اذن مالک اعتبار ندارد توی بقیه عقود و ایقاع. طرف بخواهد قبض بکند تا وقتی که راضی نباشد، با یک قبض مشتری محقق نمیشود. تو وقف هم تا وقتی واقف راضی نباشد، اذن نداده باشد. اذن را قبل قبض میگیرند. اجازه را بعد قبض. تفاوتی که تو فقه است. قبل اینکه به طرف بدهی، «بفرما». این میشود اذن. ولی وقتی طرف برمیدارد، میگوید: «اجازه هست؟» میگوید: «اشکال ندارد.» میشود اجازه. حالا پس بدون اذن واقف محقق نمیشود. قبض اجازه قبض ندارد. پس مثل غیر وقف است. به خاطر اینکه تصرف در مال غیر بدون اذن او ممتنع است.
و حال آنکه منتقل نمیشود موقوف به علیه بدون قبض. پس اگر واقف، ای بابا! اگر واقف قبل قبض بمیرد، قبل آن قبضی که مستند است به اذن او، یعنی هنوز اجازه قبض را نداده، واقف میمیرد. حالا بعد مثلاً قبض صورت میگیرد. وقفش باطل است. روایت عبید بن زراره صریح است در این. در چی؟ در بطلان. و از این حدیث دقت، از حدیث ظاهر میشود که معتبر نمیداند فوریت را. روایتش را داشته باشید. عبید بن زراره از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «انه قال فی رجل تصدق علی ولد له قد ادرک قال اذا لم یقبضوا حتی یموت بلد، یعنی یک مردی صدقه میدهد بر بچههایش که احتمالاً معنای بلوغ. تصدق اینجا به معنای وقف. «حتی یموت فهو میراث». اگر اینها قبض نکنند تا بابایی بمیرد، ولو اذن هم ممکن است باشد ها، ولی قبض هنوز محقق نشد. اگر این را قبض نکنند تا بابایی بمیرد، این میشود ارث. «فان تصدق علی من لم یدرک من ولده فهو جائز لعن الولده لعن الولد هو الذی امره فیصدقه وجه الله». اگر تصدق کند بر کسی که ادراک نکرده از بچههایش، حالا یا معنای بلوغ است یا معنای به دنیا نیامده. خب این جایز است. بلدیهای که میآید، امر را به عهده میگیرد، مصداق ولد هست. و در صدقه رجوع نمیشود وقتی که تصدق به آن شده باشد به خاطر خدا. صدقه جزو عقود لازم است. ولی اگر برای خدا در راه خدا صدقه دادید، پس بگیری. این صدقهای است که نمیتواند طرف. فهمیده میشود که این بطلان صریح است دیگر. اگر قبض صورت نگرفته باشد، باطل است. از یک طرف دیگر، طرف الان وقف کرده. آنقدر بچهها قبض نمیکنند که بابایی میمیرد، بگو ۲۰ سال. پس معلوم میشود که قبض فوریت ندارد. لازم نیست که به محض اینکه شما وقف کردی، همانجا قبض محقق بشود. بله آقا.
و ظاهر این است که مرگ موقوفعلیه هم این شکلی است. مثل مرگ یک نفر. وقف کرده، موقوفعلیه افتاد مرد. دوباره وقف باطل است؟ نه، مالش که نمیشود. این منافعش مال اوست. اصل، اصل به آن عنوانی که این گفته که هر طلبهای که از نسل ما میآید. الان این کار را زیاد میکنند. «این خانه را وقف کردم برای هر کسی که از اقوام ما طلبه بود.» طلبه است، مینشیند. اگر نبود، این دیگر حالا چون منقرض شده، موقوفعلیه برمیگردد به مال واقف. به مال واقف که برگشت، میرسد. بحث مفصل و سختی هم دارد که میخوانیم. واقف خیلی اهل دل بوده. بله عزیزم. دست غربت.
حالا بخشش میآید جلوتر که باید در مسیری استفاده بشود که مصلحت شرعی داشته باشد. پیغمبر دفن کردند و وقتی دفنش کردند، یکی گفتش که: «آقا این خیلی آدم خوبی بوده.» حضرت فرمودند: «چطور؟» گفت: «و هرچی داشت وقف کرد.» پیغمبر فرمود: «اگه زودتر میگفتی، من دفنش نمیکردم تو قبرستان مسلمین.» دفنش نمیکردم. وصیت. چون برای اینکه وقف در دوران حیات، وقف در دوران حیات شما محقق میشود. مشکل دارد. ماترک. آن دارد فعلیت وقف و بعد مرگ است. «فروختم به این قیمت.» فعلیت اینطور باشد. بله. همراه احتمال قیام وارثش. پس یک احتمالی هم دارد بگوییم به جای موقوفعلیه وارثش بنشیند.
**داخل میشود در وقف حیوان؟**
شیر حیوان و پشم حیوان. پس شیر و پشم حیوان. اگر حیوان وقف کرد، نمیتواند بگوید حیوان وقف کردم، وقف نکردم، بازی هند و ستون! خلاصهاش کنم: موقوف باید چیزی باشد که بقاء این داشته باشد. خب دیگر موقوف گوسفند است، منفعتش برده. زوال دارد. زلزله میآید. نذر کرده بود مجید جان. وقف نکرده قیمهها و آشها را. بچهاش را وقف مسجد کرده بود. دست مریم. انقلاب. چقدر کلاس خوبی داریم! الحمدلله ملت دارند تو فقر و گرسنگی میمیرند. هر چیزی که همشکل شیر و پشم باشد، مثل مثل شاخ و کرک.
شیر و پشم، کدام پشم؟ اونی که موجود باشد در حال عقد موجود. بحث زبان مشکل ندارد. کلمات اولی که دارد وقف میکند. بحث سر این است که بعداً که پشم درمیآورد که خب آن هم شامل میشود. الان، الان این پشمی که همین الان هست، این الان مال کیه؟ گوسفندی را وقف کردم و این گوسفند هم پشم دارد. خیلی هم پیش میآید. میگوید: «آقا این گوسفند وقف. وقف امامزاده، وقف هیئت، وقف امام حسین برای روز عاشورا بدهند.» اونی که وقف کرد یا خود موقوفعلیه مصرفش بکند، اجرا میکنند. این شیر و پشم باید الان باشد. اول شیر را بردارد، بعد وقف بکند، اشکال ندارد. ولی وقتی وقف کرد و شیر دارد، دیگر شیر مال واقف نیست. تا وقتی که استثنا نکرده باشد آن دو را. یعنی اگر واقف وقتی دارد وقف میکند: «من وقف تو هذه الدابة الا لبنها و صوفها». مثلاً لحاظ المکب. گوسفندهایی که پیادهروی اربعین با یکی از اساتید میرفتیم، ایشان گفت که این ۸۰ کیلومتر گوسفند پیادهروی میبرد. همانگونه که داخل میشود آن در بیت. یعنی اگر شما فروختیم، پشم و شیر مال کیه؟ مال مشتری است. به خاطر اینکه این دو تا مثل جزئی از موقوف است به دلالت عرف. عرف شیر و پشمش را و این همان فارغ است. کدام؟ «هو عرف». و خیلی هم بحث غریبی است. تازگی کمی آثاری حالا دیشب داشتم میخواندم، کمی تو فضای عرف دارند مطالعه میکنند و آثار بیرون میدهند آقایان. خیلی تازه اول کاریم. بحث بسیار سنگین و بسیار دشوار است. دو تا نظر کاملاً متناقض. مشکل سر این است که تنقیح نشده ملاکات عرفی. فهم عرفی. یک مقدارش را چرا، این ظاهر است. این نثر است. عرف است دیگر. تبادله. این انطباق است. این سیاق، ظهور عرفی. این ارتکاز است. ولی تو بحث عرف هنوز خیلی کار داریم. این از آن بحثهایی است که دوستان باید بهش توجه کنند.
عرف همان فارغ است بین این دو تا. کدام دو تا؟ شیر و پشم و بین ثمره. عرف میگوید که شیر و پشم با میوه فرق میکند. درست شد؟ به خاطر اینکه این میوه داخل نمیشود. «لم یعبر». ولو شکوفهای باشد که هنوز تلقیح نشده. شکوفه هم زده باشد، میگویند که این هنوز میوه نیست. هر وقت درختی بود که میوه داشت، بله. بعد تازه آن میوه رویش بحث است. میوه مال کیه؟ مال واقف است. بحث میوه خواهد آمد. پس فرق است این فقط اصل مطلب را داشته باشیم بین شیر و پشم گوسفند با میوه درخت. عرف بین اینها فرق میگذارد.
**رجوع از وقف**
وقتی وقف تمام شد، رجوع ازش جایز نیست. چون از عقود لازم است. وقتی تمام شد، یعنی وقتی قبض صورت گرفت. شرط وقف مضافاً الی ما سلف، قبض موقوفعلیه. بله، باید قبض بکند موقوف را. این یک شرطش بود، اضافه به آن شرط. شرایط دیگر هم دارد.
من تنجیزش را سریع میگویم. دوامش برای فردا که رو تخته مفصل توضیح بدهم. اینجا نکته نوشتم که حالا تنجیز یعنی چه آقا؟ تنجیز و تعلیق یعنی چه؟ آها! آفرین! اگر معلق نباشد، میشود منجز. میگوییم: «اگر تحریمها را برداشتند، این مال شما به قیمت ۲۰۰۰ تومان.» معلق. معلق به چیزی. شرط وقف این است. تو وقف نباید تعلیق بکند. «اگر دولت فلانی رفت»، «اگر قیمت اینطور شد»، «اگر خانه شد مثلاً متری هزار تومان». «خانه من وقف امام حسین». وقف تعلیقی به درد نمیخورد. پس اگر تعلیقش کرد بر شرط، «اگه حاجی آمدند این را وقف میکنم»، یا بر شرط یا بر صفت. فرق شرط و صفت چیست آقا؟ شرط ممکنالوقوع، محتملالوقوع. صفت قطعی. توضیح بدهید و بگویید فرق چقدر قشنگ است؟ یعنی مثلاً میگوید که: «صبح سر سال که بشود، این میشود وقف.» اگر چی؟ «مردم». نه، آن وقف دارد میکند. فعلیت وقف از آن موقع دارد اجرا میکند. نه، نه، نه، نه. دو تا بحث. یک وقت فعلیتش را دارد معلق میکند، یک وقت فعلیتش را دارد موقت میکند. اشتباه نکن. «اگر اینجور شد، این فعلیت پیدا کند.» یک وقت میگوید: «این وقف تمام فعلیتش از فلان روز اجرا میکنم، از هفته بعد اجرا بشود.» نه. «اگر هفته شد، وقف کردم.» صفت. من میگویم: «اگه آفتاب زد، وقفش میکنم.» باشه، قطعی باشد. تعلیق بر صفت، اگر بشود، ولو قطعی در لفظ. ما تمام. ولی از فردا قبضش کند. یک وقت میگویم: «اگه فردا شد، وقفش بکنم.» یعنی الان. درست شد؟ حالا من وقف کردم، الان دیگر مال من نیست. دقت بکنید، این ثمرش اینجاست. اگر گفتم: «من این را وقف کردم، ولی شما از فردا بیا بنشین.» امشب مال من نیست، مگر اینکه خودم فسخش بکنم. چون جزو عقود جایز است. اگر فسخش نکردم، مردم، این مال کیه؟ امشب به کی منتقل میشود؟ به موقوفعلیه یا به وراث؟ چرا؟ وگرنه بابت آره، آره. از جهت قبضش تفاوتی ندارد. ولی از جهت وقوع خود وقف، تفاوت. شرط زمانی است دیگر؟ صفت زمانی لزوماً زمانی نیست.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...