متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. (سکوت) شصت لیتر در ماه! نه، وقتی کسی هم گرفته نمیشود. انشاءالله مزه کلاس هم به همین شوخی و خندهها و اینهاست. آن چیزی که مهم است و ما اصرار به آن داریم، این است که رفقا باید طبعشان و مشربشان خوش باشد. چیزی که الان در جامعه، یکی از مهمترین ارکان ارتباطگیری برای طلبه و روحانی، آنی که مطرح است، خوشمشربی است و به شدت غریب است؛ چنین چیزی. به شدت تک و توک طلبههایی دیده میشوند که ارتباط برقرار کنند، بگویند و بخندند. ما در دانشگاه همیشه همین مشکل را دیدیم و داشتیم که فراوان، یعنی دانشجوی حزباللهی داشتیم، توی مسئلهای از حاج آقا فلانی سؤال کن، گفت: «خودت نمیشه جواب بدی؟ مسئله کار کرده.» گفت: «نه، میرم.» خیلی خشک! شوخی و خنده، خلاصه این مسئله خیلی رایج است؛ مخصوصاً فضای دانشگاهی. خاطر همین فضای بگووبخند و شوخیها و چه میدانم، فضای نه فضای سبکمغزی و اینها، فضای خوشمشربی. چیزی هم که ما در بزرگان و اساتید و اینها دیدیم، همین بوده. چی بنویسم؟
با یکی از اساتید کربلا، ایشان از اساتید خیلی بزرگ بودند؛ به شدت مورد علاقه و مورد تأیید حضرت آقا. ما خودمان گفتیم که ایشان اهل بکاء و روضه و اینها. از اول مسیر شروع میشود و همش دیگر گریه، تا بریم آنجا و دیگر آنجا دیگر گریبان پاره میکنند و دیگر لطمه میزنند و اینها! از تو خود ماشین شوخیها شروع شد. به کربلا که رسیدیم، هرچی نزدیکتر میشویم، مثبت هیجده! در عین حال آن فضای خوشمشربی که از آداب سفر، بذلهگویی و مزاح بودند و اینها که مطایبه است و از اینها که تو روایات هم زیاد داریم، تعابیر این شکلی. «دوآبه» فرمود: «کیف الدعابت مع اخیه؟» یک همچین تعبیری. «آب نباشه مؤمن نیست. توآبه نداشته باشه، شیرینی، لطافت، بذلهگویی، کلام، کلام نرم، با محبت، صمیمی، شیرین.» این شیرین بودن کلام و اینها خیلی مهم است. البته باید حواستان باشد که دلی نشکند؛ خدای ناکرده.
ما مگر حرفی زدیم که رفقا حالا ناراحت شدند؟ چیزی بوده که خدای ناکرده جسارتی به حساب میآید؟ عذرخواهی میکنیم از رفقا. جزایری کتاب زهرا ربیع را نوشته بود برای بله، توی همایش افرادی که آمده بودند خدمت ایشان برای اوقات فراغت طلبهها. طلبهها، بله! خلاصه، جزایری اولاً که ایشان اخباری بودند. یک کمی هم بالاخره ذائقه تند بوده نسبت به عرفان و فلسفه و اینجور مباحث. اینجور فضاها اینجوریه که خیلی کمتر روی خوش نشان میدهند به مزاح و شوخی و فلان و اینها. با این حال یک همچین کتابی از یک همچین کسی بیرون آمده. خیلی جای تعجب! ولی فقیه نشسته، وقت گذاشته، سی و چهار تا پوزیشن رو یاد داده توی کتاب. چیکار بکنیم؟ خلاصه میخواهم بگویم که اینها اتلاف وقت. اینها رو به حساب نمیآوردند. این شوخیها و مزاحها و خندهها و بذلهگوییها و اینها همیشه بوده و چیزی که ما در اساتید دیدیم و آنی هم که تو جامعه خیلی مهم است و خوب است، همین روی خندان و روی بشاش است.
بابا! شوخی کرده. کلاً چنین آخوندهایی، نمیدانم طلبه و اینها فرق نمیکند. از دوازده سالگی همین است تا هشتاد سال با یک من عسل هم نمیشود خوردش! اهل بیت اینطور نبودند. پیامبر اکرم، امیرالمؤمنین. از اشکالاتی که به امیرالمؤمنین میگرفتند برای حکمرانی، این بود که: «علی مظاهر سیاست.» آدم جدی میخواهد. سقیفه. دلایل رأی ندادن به امیرالمؤمنین همین بود: «خیلی خوشمشرب است علی، خیلی خوشمشرب است. میگوید: این خنده و شوخی میکند. با همه سروکله میزند.» سیاستمدار و قدرت داشته باشد، مثل سنگ ازش حساب ببرند. چیزی بگوید، این است دیگر. جلسات شعرا و اینها. با این سن، ماه رمضان، شبهای کوتاه تابستان. سه ساعت، چهار ساعت آقا مینشیند. هرکی هرچی میگوید، میخندد و خودش هم دو تا... خلاصه این طبع طلبگی به این است. به نظرم میآید که مسئله مهمی است.
خب! اینترنت مشهد وصل شد. شرط موقوف این است که عین باشد. موقوف باید عین باشد، پس صحیح نیست وقف منفعت. یک برنامه برای وقف ساختیم و شمال اوقاف مازندران چیز بود، اسپانسر بود. خداوکیلی جاهای عجیب غریب شرق و غرب مازندران رفتیم و موقوفات عجیب و غریب. یکی از موقوفات چهار هزار هکتار، یک همچین چیزی، زمین موقوفات شیخ موسی. گفتند که از شاگردان امام صادق، در ارتفاعات پشت بابل. بهش میگویند «بندپی شرقی». شاید از آنجا زیباتر نداشته باشیم تو مازندران. حتی خیلی مشهور نیست مثل کلاردشت و اینها. هاشمی معروف. محوطه عجیب و غریب وسط کوه سرسبز. بعد میروی از یک جایی به بعد دیگر کلاً مه میشود. بعد میآیی پایین، کلاً مه است و شما تو جنگل یک فضای عجیب داری و آنجا همش موقوفه است. یکی آنجا بود. جان جنگل و که وقت نکردند. وسط جنگل چیزی پیدا میشود دیگر. خود خانه و زمین و اینها هست دیگر آنجا. یکی اینجا بود. یکی باز عباسآباد بود. اینور سمت قلب مازندران، سمت رامسر. دیگر اینجا همه رفتیم و هفت هشت تا لوکیشن گرفتیم و شبکه یک، قبل اخبار چهارده پخش کرد. یکی از پیامهای بچهها گفته: «من متحول شدم. مدادم را وقف کردم تموم نشه.» خیلی متحول شده بود. بعد یکی هم گفته بود که: «من تصمیم گرفتم هرچه آفتابه و اینها دارم، وقف کنم.» هر کی هرچی داشت. بله.
حوزه، نمیدانم الان حوزه، نمیدانم درآمد سابق طلبه و روحانیت و اینها به همین وقف. میگویند همین شرکت دایتی یا میهن کجاست؟ مشهد است؟ از اینها زیاد داریم. خیلی اصفهان را میگویند که نمیدانم خیابان بزرگش سمت چهارباغ، شاید آنجا کلاً وقف حوزه بوده. الان همش پاساژ کردهاند و دارند استفاده میکنند. از اینها زیاد داریم. بعضی شهرها کلاً موقوفه است. تقی شهر را وقف کرده که الان شده شهر. زمین زراعی بوده، زمین بزرگ. بنیانگذارشم رضاشاه ملعون بود که کلاً تشکیلات وقف را ریخت. بندپی شرقی، دو سه ساعت باید راه بروید از پایینش تا بالا. جنگل. وقف منفعت صحیح نیست. نه، وقف منفعت، نه دین، نه مبهم. خب، من دینم را وقف کنم، میشود؟ میگویم آنی که به گردن فلانی دارم، وقف فلان کنی. مبهم را هم جان؟ نه، مثلاً من حالا پول نیست که. دارم چیه؟ مثلاً سکه. منفعت سود بانکیش. چی گفتم؟ مثلاً کلی. هم دین، هم مبهم. باید چیزی باید وقف بشود که جزئی باشد. همان کلی جزئی. منطق! چون نمیشود انتفاع به منفعت داشت همراه بقاء. چی؟ منفعت یعنی از آن منفعت استفاده ببری و بماند. منفعتش به خوردن میخورد، تموم میشود. به نوشتن. وقتی مینویسی تموم میشود. پس منفعت اگر انتفاع ازش بردی، از این منفعته استفاده کردی و خود منفعت ماند. این میشود وقف. از خانه استفاده کردی. منفعت خانه، سکنا بود. شما سکنا را استفاده کردی و هنوز هم باز سکنا هست. سکنا تموم نمیشود در اثر منفعت شما. روشن است دیگر.
اقباض، قبض از طرف موقوفعلیه. اقباض از طرف واقف. واقف باید در یعنی مسلط بکند موقوفعلیه را بر قبض موقوف. مگر اینکه وقفش رو منقطع الاول باشد، زماندار. مدت معینی از اول داشته باشد. میگوید که آقا بعد از مرگم، بعد بیست سال بعد. و عدم وجودش در خارج. چرا وقف جایز نیست؟ چون در خارج وجود ندارد. در ذمه وجود دارد. کلیه و مقبوض و معین. جان؟ یعنی این دین مبهم و منفعت و اینها. جان آیتالله! دین و مبهم اینها چون در خارج وجود ندارند، کلیاند دیگر. باید در بیرون تشخص داشته باشد. معنای فلسفیش: «ما لم یتشخص لم یوجد.» باید این تشخص داشته باشد. جزئی بشود. مشخصی باشد و مقبوض و معین. بعد از قبض غیر وقف است. بعد از قبض غیر وقف توهمی هست. این است که آقا دین و مبهم درسته. قبل از قبض موجود معین نیستند. انتفاع بهشون جان؟
میگویم یک توهمی داریم برای اینکه این توهم دفع شود، دارد این را میگوید. میگوید: «درسته که دین و مبهم، هرچند قبل از قبض دو موجود معین نیستند و انتفاع با آن دو همراه آن دو و صحیح نیست، ولی بعد قبض و تعیین، هر دو، هر دو موجود میشوند و انتفاع به آن دو سهیم میشود.» پاسخ داده به اینکه مقبوض و معین بعد از قبض غیر دین و مبهمی که گفتیم وقفش صحیح نیست. یعنی اینکه بعد از این هم که قبض بشود، این آن دینی که طرف وقف کرده، نیست. دینش اونی که الان به عهدهاش است را دارد وقف میکند دیگر. هر وقت دین رو گرفت، بعد بگیره، بدبخت بکنه. اگر گفت: «آقا دین رو وردار بیار، میخواهم وقفش کنم.» این دیگر دین وقف نشده. این انگار دینی که بهش برگشته، تو مالش آمده. مال جزئی. تا وقتی دین وقف نمیشود، وقتی دارد وقف میشود دیگر دین نیست. پس الاایحال شما هرچی هم بخواهی قبض و معین و اینها را بهش اضافه بکنی، باز مسئله حل نمیشود. بله آقا! روشن است. الان مفعول مشخصه. قابض چی؟ کدام پول؟ این دین رو الان بنده از شما طلب دارم. شما مدینید. شما؟ نه دیگر. دائن کیه؟ دائن کسیه که دین به عهدهاش است دیگر. ها؟ میخواهد. من دائن، شما مدین. من به شما میگویم که اون مثلاً دوچرخهای که دستت دارم، وقف مسجد. درست شد؟ من الان قبض نکردم دوچرخه را. این تو بحث دینش.
تو بحث مبهمشم که شما کرایه ماه را باید به من بدهید. بر فرض مبهم است دیگر. بعد یک پانصد هزار تومان است. یک پانصد هزار تومان مبهم کلی است. فضمه است. کلی فضمه مبهم. چون اگر مشخص باشد، شما این پانصد هزار تومان دیگر نمیتوانی بهش دست بزنی. اگر همین پانصد هزار تومانی که تو جیبته، کرایه خانه باشد، برگرد. دزد این رو بزنه. در واقع مال اون بابا رو دزدیده. مال شما که نبوده. فرقی نیست. پس میشود مبهم. روشن است. حالا ما بگیم که این مبهم جزئی بشود. معین بشود. فوتبال! معین بعده. غیره. بعد از اینکه قبض شد، دیگر غیر از اون قبلی است. وقتی که دین مقبوض شد، دیگر اون دینه نیست. وقتی هم که کلی مشخص شد، دیگر اون کلیه نیست. دیگر مبهم نیست. معین است. بحث ما که سر دین و مبهم بود. دین نیست. دین رو نمیشود وقف کرد. اونم که گرفته شده، دین نیست. پس میشود وقفش کرد. «حلو مملوکاً». این خبر دوم است. یکی اینکه عین باشد، یکی اینکه مملوک باشد. اگر اراده شود به مملوکیت صلاحیتها له، صلاحیت عینی که وقف برای ملک به نظر به واقف تا احتراز بشود از وقف مثل خمر و خنزیر. پس یک وقت منظور مملوکیت، یک وقت منظور ملک فعلی است. اینی که میگویی مملوک باشد، یعنی اینکه صلاحیت داشته باشد که من بتوانم مملوک من بشود. برای ملکیت ص صلاحیت داشته باشد. مثلاً خمر و خنزیر برای مسلم صلاحیت ملکیت ندارد، ولی در مورد کافر فرق میکند. یک فتوایی داریم که کافر مالک خمر و خنزیر هست، ولی مسلم اصلاً مالکش نیست. خم شد. مثلاً شما شیره انگور گذاشته، شراب میشود. اول سرکه آب انگور بود، جوشید، غلیان پیدا کرد و این شد شراب. حالا جای بحثهایی داریم که میتوانیم بحث کنیم. من استحل حلالش میکند. کسی که حلالش میداند، بهش بفروش. بحثهای فقهی دارد. چون مالکش میشود دیگر. او مالک میشود. شما مالکش نیستی. حالا بحث که شما مالکش نیستی، چطور داری میفروشی؟ اگر لحم و اگر خمر و خنزیر باشد، مسلم مالکش نمیشود، چون صلاحیت ندارد که مملوک مسلم واقع شود، پس صلاحیت وقف هم ندارد. کافر که اگه خدا رو قبول داشت که وقف کنه، که دیگر مشکل نداشته باشد.
مالک است. یعنی بالفعل مالکش است، یک معنا. یا نه، میتواند مالکش باشد؟ من بخرم. قبل اینکه اصلاً بگویم: «آقا برو از طرف من تو بازار فلان چیز رو بخر و وقفش کن.» دیگر نیاید تو ملک من. همان لحظه که میخری وقف بشود. این چی میخواهد؟ صلاحیت ملکیت میخواهد. بگویم: «آقا برو دو تا قوطی، قوطیشو بدم، پولشو بدم، قوطی ودکا میگیری، وقف طلبهای مدرسه علمی امام حضرت مهدی کن بین کلاسها. خسته که میان بزنم به بدن شارژ بشوند.» موضوعیت برای چیه؟ مسلمان نمیتواند مالکش باشد. مواد مخدر، نجاسات، بحثه که میتواند مالکش بشود؟ نمیشود؟ این شرط ملکیت، شرط صحت است. بله سیدجان! باز دیگر اون آدم سابق نشدی. پس اگر مسلم بخواهد این خمر و خنزیر رو وقف بکند، صحیح نیست. اگر اراده شود به آن شرط ملک، ملک فعلی اعتراض کند به شرط ملکیت در وقف، بهی شرط ملکیت در وقف. یعنی این شرط ملکیت برای احتراز از وقف چیزی است که مالک در حال وقف مالکش نیست یا مالکش نمیشود. وقف مال غیر. کی واقف هستید یا نیستید؟ صبح شنبه است. چه وضعیه؟ اگه چیزی که مالکش نیست وقف کنه، وقفش کامل نیست. وقفش متزلزله. رو هواست. یعنی صاحب مال میتواند وقفش رو نقض بکنه. مثل فضولی. حالا فضولی در غیر وقف داشتیم. میخرم. از الان میگویم: «آقا من یک ماشینی ثبت نام کردم. انشاءالله دو ماه دیگر بهم میافتد. دو ماه دیگر تحویل میدهند. از الان وقفش کردم.» ماشینه نشدم. مالک الان میتوانم وقف کنم. الان ملکیت من، ملکیت متزلزله. وقفم میشود متزلزل. تا ماشین رو تحویل ندادند. الان چون وقتی که من ساعت ده و بیست دقیقه وقف کردم، ساعت یازده ماشین سه برابر شد. الان یا الان میتوانم پس بگیرم؟ مشکلی هم ندارد. دعا میکنم به جون مسئول دو تا بشه. یا منظور صلاحیت ملکیت باشد، یا منظور ملکیت فعلی باشد. مراد از مملوک و انصلوح له، هرچند مال موقوف صلاحیت ملکیت رو دارد دیگر. مشکل صلاحیت نداری. مثل خمر و خنزیر نیست که مشکل صلاحیت داشته باشیم. صلاحیت رو دارد. ملک خودش هنوز اطلاعی نداشته باشد. حالا باید بحث بشود. یا ملکیت ان باشد، یعنی الان فعلی. بهتر این است که اعم بگیریم. یا منظور این است. مملوکیت فلان فلان فلان. درست شد؟ یا منظور از مملوکیت این. یا منظورش به مملوکیت است یا منظورش به ملک فعلی است. دو تا مراد از مملوکتین داشته باشد. بهتر این است که ما اعم بگیریم که هر دو تا رو شامل بشود. اراده بشود به آن شرط لزوم. شرطش برای احتراز از لزوم وقف. مقابل. یعنی فعلی نشده. دستش نرسیده که الان مال در تصرف او باشد. شایستهتر این است که اراده شود به آن اعم. یعنی اعم از شرط ملک و صلاحیت ملک فعلی و صلاحیت ملکیت. هرچند ذکر کرده مصنف بعضی بعضی تفصیلش را. تفصیل ملک را بعد. یعنی بعداً توضیح هر کدام از اینها رو داده. چه انتفاع ببرد. انتفاع برده شود به اون عین موقوفه همراه بقاء عین موقوفه. اگه ازش استفاده کردیم، تموم نمیشود. نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت، هر چقدر استفاده کنید، از ابر تموم. بقایش. یعنی با مصرفش تموم نمیشود. ابر تموم میشود عزیزم. تموم شدن یعنی در اثر استفاده همه چیز فانی است. بقا ندارد. خب! پس صحیح نیست وقف آن چیزی که انتفاع ازش برده نمیشود، مگر همراه ذاب عینش. اگه خواستی استفاده ازش بکنی، خودش تموم میشود. بله، به زوال میرسد. اگر ازش استفاده کنی به زوال میرسد. تکرار کن عزیزم! به چی میرسد؟ زوال. مثل خبز و طعام و فاکه. نان و غذا و میوه. میوه مثلاً وقف کجا کنه؟ مثلاً مثمریتشو داری وقف میکنی. نه، ثمر درخت. درخت مثمر وقف باغ است. وقف باغ است. جهت انتفاع میوههای باغ. باغ را جهت میوههایی که درختها میدهند را میشود. بله. میآید اونور هم زمین فوتبال دارد. درختهای باغ را از حیث مثمریتش. مثمریتش که تموم نمیشود. ثمر تموم میشود. ثمر نمیشود وقف تا وقتی این درخت میوه میدهد، وقف فلان جا. بله. خود باغ با کلی میخواهم بکنم. درختها را دربیاورند. زمین و عین با وقف نیست و ممکن است اغازش. یعنی باید ممکن باشد اقباضش. اقباض اون. کی قابل قبض باشد؟ موقوف. موقوف و قابل قبض باشد. سومین شرطش برای کی؟ نازک کنین دیگه! اصلاً الان پنج دقیقه قبل شهادت از آخر مجلس چادر چیدن و برد. خب! پس صحیح نیست وقف تیر در هوا. شما شوخی نکنی، ما شوخی دست برنمیداریم. خودت بیا تو میدون. وقف تیر در هوا صحیح نیست. ماهی در آب که قبضش ممکن نباشد صحیح نیست. یکی از ماهیها رو بستر دریاچه خزر وقف کردم. عادتاً، عادتاً باید ممکن نباشد. صیاد باشد. تور دارد. اینها برایش عاجز. مثال این کلاً مثال سمک در آب و تیر در هوا، کلاً مثال قبضه. امکان قبض تو همه عقود. درست شد؟ شما مثال ماشین خود ما رو بگیر که ماشینی که الان در نیامده. تازه وقتی درمیآید باید دو برابر پول بدهی. طرف ماکسیما نوشته بوده، بعد شش ماه بعد بهش گفتند که ده تومان بده، یک پراید بهت بدهیم. عابد، عبد عابق. دررفته. مقصوب در دست قاصب. فلسطین اشغالی و مانند اون. اگر وقف کند او را بر کسی که قبض برایش ممکنه. برای من ممکن نیست. بانک تحریم. سوئیفت بسته است. ولی یکی دیگر سوئیفتش باز است. مفلس در دست خودشون. دست خودشون نیست. ممنوع تصرف. نمیتواند بکند. اوقات مالی کجا بود؟ چی شد؟ پس ظاهر صحت است. اگر کسی قبضش بکند، چون اقباض معتبر از مالک همان اذن در قبض موقوفه و تسلیط واقف است. موقوفعلیه را بر مال موقوف. تسلیط علیه. مسلط کردن واقف موقوفعلیه را بر مال موقوف. و معتبر از موقوفعلیه تسلم مال موقوف است که اینجا ممکنه. برای من ممکن نیست. بر من وقف نمیشود. بر اون ممکنه. بر اون وقف باشد.
اگر وقف کند چیزی را که مالک نمیشود. مالکش نیست. وقف است. علی اجازه المالک. همان وقف فضولی که گفتیم. متوقف بر اجازه مالک. هر وقت مالک اجازه داد. بچه خانه رو گرفته، وقف کرده. ببره. مثل غیر از آن است از عقود. همونجور که بقیه عقود هم این شکلی بود که وقتی فضولی بود، مالک اجازه میداد. درست؟ چون عقدیست که صادر شده از صحیح العبارت. یعنی چی؟ سیاره یعنی چی؟ صحیح العبارت یعنی کسی که عبارت از او صحیح است. یعنی کی؟ مال یعنی بالغ و عاقل. سریال مبارک کسی است که عبارت اگه بگه درسته. یعنی عقد از او منعقد میشود. یعنی بالغ، یعنی عاقل، یعنی مختار. عقدیست که صادر شده از صحیح العباره. یعنی اینکه وسط فضولی کرده بوده و این عقد هم قابل نقل است. یک اجازه فقط کم داشت. همه ارکان عقل رو داشت، فقط اجازه رو نداشت. بعداً توی معاطات انشاءالله تو مساجد مفصل میخوانیم. این را دارد. همه چیز وقف را دارد. یک قطعهاش را فقط ندارد. اونم چیه؟ اجازه است. مالک آمده حل کرد. آقا جان! چرا؟ نه. عقدی که این بابا صادر کرده، قابلیت نقل رو دارد. همه چیز عقد را دارد. هر آنچه که یک عقد باهاش... و وقف مشاع جایز است. کالحصوم. دو تا شریکیم توی خانه مشاع. این سهم مشاع خودش را وقف جزئیه. کلی نیست. اون که شما میگید مبهم و اینها کلیه. فضمه میشود جزئی. ابهامش در جزئیش است. اون ابهامش در کلی است. ابهام در جزوه مشکل ندارد. در کلی مشکل دارد. بله آقا! مبهم پانصد تا هزار حسب نصفش. دیگر هر سری از یک ورش بیاییم بریم. نصفش از یک ور. کلاً نصفش. بله. به خاطر حصول غایت مطلوب از وقف. چون غایتی که از وقف مطلوب است، حاصل شده. اون چیه؟ تحبیث الاصل. تحمیل الاصل و اطلاق الثمرت. به اصل و حبس میکنیم، ثمره رو تصویر میکنیم. اینجا محقق شده. ثمره تشکیل شده. در وقف مشاع نوشته بود که دست بیل رو بگیر. پدر بیل گیتس خطاب به مادر بیل گیتس هنگام عبور از خیابان: «دسته بیل رو بگیر.» خب، تسبیل تصویر شریک شرقی نسبت به وقف. نه، اون حق شبه. یعنی چی؟ یعنی اگه میخواهی بفروشی، من اولام برای خریدن. برایم موقوفیت یک صحبتی و قبض مشاع مثل قبض مبیع است. در توقفش. یعنی قبض موقوف مشاع متوقف بر اذن واقف و شریکش. کما هو کذالک. که در بیع مال مشاع هم نزد مصنف همین بود. بله. اون تو توی قبضش است که لازمه. تو وقفش که تو صیغهاش لازم نیست. تو قبض. در قبض مشاع مثل قبض مبیع که اونجا متوقف بود بر اذن مالک و شریک. مصنف قائل به مطلقاً. مطلقاً. اگه گفتی میخواهد منقول باشد، میخواهد منقول نباشد. منقول و شنگول و اقوا این است که در منقول است. پس نظر مصنف مطلقاً. ولی اقوا نزد شارح چیه؟ برادر! یعنی چی؟ در منقول اذن شریک در تصرف فقط در منقول مشاع لازم. در غیرمنقول مشاع لازم نیست. مشاع غیرمنقول گفتن مثل خانه. اینجا دیگر قبض این خانه متوقف به اذن شریک نیست. بله. ولی تو منقول لازمه. پس غیر اون متوقف نیست. بعد از شریک. مثال منقول، ماشین مشاع. مرکب ترکیب تعریف با همه جزئیاتش. خوب! و غیرمنقول متوقف نیست بر اذن شریک، به خاطر عدم استلزام تخلیه تصرف را. تصرف میشود مفعول. چون تخلیه مستلزم تصرف در ملک غیر نیست. اینجا طرف میخواهد تو مال مشاع غیرمنقول رفعیت بکند. تخلیه بکند. تخلیه اگه میخواست رفعیت بکند، یعنی مستلزم تصرف در مال دیگریه. ولی تو منقول، من اگه رفعیت کردم، مستلزم تصرف در مال دیگری هست. لذا اذن او لازمه. این استدلال شهید است. به تفاوت بین منقول و غیرمنقول در مشاع که در یکی اذن شریک لازم است که کدومه؟ چرا؟ چون که آفرین! اگر من تخلیه کردم، ید مستلزم تصرف دیگری نمیشود. ولی اگر توی منقول، منقول مشاع رفعیت کردم، ملازم تصرف در ملک شریک است و محتاج اینجاست. تخلیه یعنی رفع موانع قبض. نه تخلیه یعنی کلاً الاغ را هرچی دارد پیاده کنیم. یعنی من دیگر موانع قبض رو برداشتم که طرف بتواند قبضش بکند. در اختیارش گذاشتم. تسلیم. این هم از این. به شرط الواقف الکمال. واقف و کمال باشد که حکایتهاشو شب نشان میدهد. کالحصوم. همونجور که مقسوم جایز است. مشاع در برابر مقسومه دیگر. مقسوم یعنی مشخص است. نه، نه. سند بهره میبرد. دوم، خاصش. خانه را یک سوم. مثلاً یک دوم مال یکی دیگر است. این یک دوم خودش سند. از همون یک دوم سه دانگش رو میرود وقف میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم. (سکوت) شصت لیتر در ماه! نه، وقتی کسی هم گرفته نمیشود. انشاءالله مزه کلاس هم به همین شوخی و خندهها و اینهاست. آن چیزی که مهم است و ما اصرار به آن داریم، این است که رفقا باید طبعشان و مشربشان خوش باشد. چیزی که الان در جامعه، یکی از مهمترین ارکان ارتباطگیری برای طلبه و روحانی، آنی که مطرح است، خوشمشربی است و به شدت غریب است؛ چنین چیزی. به شدت تک و توک طلبههایی دیده میشوند که ارتباط برقرار کنند، بگویند و بخندند. ما در دانشگاه همیشه همین مشکل را دیدیم و داشتیم که فراوان، یعنی دانشجوی حزباللهی داشتیم، توی مسئلهای از حاج آقا فلانی سؤال کن، گفت: «خودت نمیشه جواب بدی؟ مسئله کار کرده.» گفت: «نه، میرم.» خیلی خشک! شوخی و خنده، خلاصه این مسئله خیلی رایج است؛ مخصوصاً فضای دانشگاهی. خاطر همین فضای بگووبخند و شوخیها و چه میدانم، فضای نه فضای سبکمغزی و اینها، فضای خوشمشربی. چیزی هم که ما در بزرگان و اساتید و اینها دیدیم، همین بوده. چی بنویسم؟
با یکی از اساتید کربلا، ایشان از اساتید خیلی بزرگ بودند؛ به شدت مورد علاقه و مورد تأیید حضرت آقا. ما خودمان گفتیم که ایشان اهل بکاء و روضه و اینها. از اول مسیر شروع میشود و همش دیگر گریه، تا بریم آنجا و دیگر آنجا دیگر گریبان پاره میکنند و دیگر لطمه میزنند و اینها! از تو خود ماشین شوخیها شروع شد. به کربلا که رسیدیم، هرچی نزدیکتر میشویم، مثبت هیجده! در عین حال آن فضای خوشمشربی که از آداب سفر، بذلهگویی و مزاح بودند و اینها که مطایبه است و از اینها که تو روایات هم زیاد داریم، تعابیر این شکلی. «دوآبه» فرمود: «کیف الدعابت مع اخیه؟» یک همچین تعبیری. «آب نباشه مؤمن نیست. توآبه نداشته باشه، شیرینی، لطافت، بذلهگویی، کلام، کلام نرم، با محبت، صمیمی، شیرین.» این شیرین بودن کلام و اینها خیلی مهم است. البته باید حواستان باشد که دلی نشکند؛ خدای ناکرده.
ما مگر حرفی زدیم که رفقا حالا ناراحت شدند؟ چیزی بوده که خدای ناکرده جسارتی به حساب میآید؟ عذرخواهی میکنیم از رفقا. جزایری کتاب زهرا ربیع را نوشته بود برای بله، توی همایش افرادی که آمده بودند خدمت ایشان برای اوقات فراغت طلبهها. طلبهها، بله! خلاصه، جزایری اولاً که ایشان اخباری بودند. یک کمی هم بالاخره ذائقه تند بوده نسبت به عرفان و فلسفه و اینجور مباحث. اینجور فضاها اینجوریه که خیلی کمتر روی خوش نشان میدهند به مزاح و شوخی و فلان و اینها. با این حال یک همچین کتابی از یک همچین کسی بیرون آمده. خیلی جای تعجب! ولی فقیه نشسته، وقت گذاشته، سی و چهار تا پوزیشن رو یاد داده توی کتاب. چیکار بکنیم؟ خلاصه میخواهم بگویم که اینها اتلاف وقت. اینها رو به حساب نمیآوردند. این شوخیها و مزاحها و خندهها و بذلهگوییها و اینها همیشه بوده و چیزی که ما در اساتید دیدیم و آنی هم که تو جامعه خیلی مهم است و خوب است، همین روی خندان و روی بشاش است.
بابا! شوخی کرده. کلاً چنین آخوندهایی، نمیدانم طلبه و اینها فرق نمیکند. از دوازده سالگی همین است تا هشتاد سال با یک من عسل هم نمیشود خوردش! اهل بیت اینطور نبودند. پیامبر اکرم، امیرالمؤمنین. از اشکالاتی که به امیرالمؤمنین میگرفتند برای حکمرانی، این بود که: «علی مظاهر سیاست.» آدم جدی میخواهد. سقیفه. دلایل رأی ندادن به امیرالمؤمنین همین بود: «خیلی خوشمشرب است علی، خیلی خوشمشرب است. میگوید: این خنده و شوخی میکند. با همه سروکله میزند.» سیاستمدار و قدرت داشته باشد، مثل سنگ ازش حساب ببرند. چیزی بگوید، این است دیگر. جلسات شعرا و اینها. با این سن، ماه رمضان، شبهای کوتاه تابستان. سه ساعت، چهار ساعت آقا مینشیند. هرکی هرچی میگوید، میخندد و خودش هم دو تا... خلاصه این طبع طلبگی به این است. به نظرم میآید که مسئله مهمی است.
خب! اینترنت مشهد وصل شد. شرط موقوف این است که عین باشد. موقوف باید عین باشد، پس صحیح نیست وقف منفعت. یک برنامه برای وقف ساختیم و شمال اوقاف مازندران چیز بود، اسپانسر بود. خداوکیلی جاهای عجیب غریب شرق و غرب مازندران رفتیم و موقوفات عجیب و غریب. یکی از موقوفات چهار هزار هکتار، یک همچین چیزی، زمین موقوفات شیخ موسی. گفتند که از شاگردان امام صادق، در ارتفاعات پشت بابل. بهش میگویند «بندپی شرقی». شاید از آنجا زیباتر نداشته باشیم تو مازندران. حتی خیلی مشهور نیست مثل کلاردشت و اینها. هاشمی معروف. محوطه عجیب و غریب وسط کوه سرسبز. بعد میروی از یک جایی به بعد دیگر کلاً مه میشود. بعد میآیی پایین، کلاً مه است و شما تو جنگل یک فضای عجیب داری و آنجا همش موقوفه است. یکی آنجا بود. جان جنگل و که وقت نکردند. وسط جنگل چیزی پیدا میشود دیگر. خود خانه و زمین و اینها هست دیگر آنجا. یکی اینجا بود. یکی باز عباسآباد بود. اینور سمت قلب مازندران، سمت رامسر. دیگر اینجا همه رفتیم و هفت هشت تا لوکیشن گرفتیم و شبکه یک، قبل اخبار چهارده پخش کرد. یکی از پیامهای بچهها گفته: «من متحول شدم. مدادم را وقف کردم تموم نشه.» خیلی متحول شده بود. بعد یکی هم گفته بود که: «من تصمیم گرفتم هرچه آفتابه و اینها دارم، وقف کنم.» هر کی هرچی داشت. بله.
حوزه، نمیدانم الان حوزه، نمیدانم درآمد سابق طلبه و روحانیت و اینها به همین وقف. میگویند همین شرکت دایتی یا میهن کجاست؟ مشهد است؟ از اینها زیاد داریم. خیلی اصفهان را میگویند که نمیدانم خیابان بزرگش سمت چهارباغ، شاید آنجا کلاً وقف حوزه بوده. الان همش پاساژ کردهاند و دارند استفاده میکنند. از اینها زیاد داریم. بعضی شهرها کلاً موقوفه است. تقی شهر را وقف کرده که الان شده شهر. زمین زراعی بوده، زمین بزرگ. بنیانگذارشم رضاشاه ملعون بود که کلاً تشکیلات وقف را ریخت. بندپی شرقی، دو سه ساعت باید راه بروید از پایینش تا بالا. جنگل. وقف منفعت صحیح نیست. نه، وقف منفعت، نه دین، نه مبهم. خب، من دینم را وقف کنم، میشود؟ میگویم آنی که به گردن فلانی دارم، وقف فلان کنی. مبهم را هم جان؟ نه، مثلاً من حالا پول نیست که. دارم چیه؟ مثلاً سکه. منفعت سود بانکیش. چی گفتم؟ مثلاً کلی. هم دین، هم مبهم. باید چیزی باید وقف بشود که جزئی باشد. همان کلی جزئی. منطق! چون نمیشود انتفاع به منفعت داشت همراه بقاء. چی؟ منفعت یعنی از آن منفعت استفاده ببری و بماند. منفعتش به خوردن میخورد، تموم میشود. به نوشتن. وقتی مینویسی تموم میشود. پس منفعت اگر انتفاع ازش بردی، از این منفعته استفاده کردی و خود منفعت ماند. این میشود وقف. از خانه استفاده کردی. منفعت خانه، سکنا بود. شما سکنا را استفاده کردی و هنوز هم باز سکنا هست. سکنا تموم نمیشود در اثر منفعت شما. روشن است دیگر.
اقباض، قبض از طرف موقوفعلیه. اقباض از طرف واقف. واقف باید در یعنی مسلط بکند موقوفعلیه را بر قبض موقوف. مگر اینکه وقفش رو منقطع الاول باشد، زماندار. مدت معینی از اول داشته باشد. میگوید که آقا بعد از مرگم، بعد بیست سال بعد. و عدم وجودش در خارج. چرا وقف جایز نیست؟ چون در خارج وجود ندارد. در ذمه وجود دارد. کلیه و مقبوض و معین. جان؟ یعنی این دین مبهم و منفعت و اینها. جان آیتالله! دین و مبهم اینها چون در خارج وجود ندارند، کلیاند دیگر. باید در بیرون تشخص داشته باشد. معنای فلسفیش: «ما لم یتشخص لم یوجد.» باید این تشخص داشته باشد. جزئی بشود. مشخصی باشد و مقبوض و معین. بعد از قبض غیر وقف است. بعد از قبض غیر وقف توهمی هست. این است که آقا دین و مبهم درسته. قبل از قبض موجود معین نیستند. انتفاع بهشون جان؟
میگویم یک توهمی داریم برای اینکه این توهم دفع شود، دارد این را میگوید. میگوید: «درسته که دین و مبهم، هرچند قبل از قبض دو موجود معین نیستند و انتفاع با آن دو همراه آن دو و صحیح نیست، ولی بعد قبض و تعیین، هر دو، هر دو موجود میشوند و انتفاع به آن دو سهیم میشود.» پاسخ داده به اینکه مقبوض و معین بعد از قبض غیر دین و مبهمی که گفتیم وقفش صحیح نیست. یعنی اینکه بعد از این هم که قبض بشود، این آن دینی که طرف وقف کرده، نیست. دینش اونی که الان به عهدهاش است را دارد وقف میکند دیگر. هر وقت دین رو گرفت، بعد بگیره، بدبخت بکنه. اگر گفت: «آقا دین رو وردار بیار، میخواهم وقفش کنم.» این دیگر دین وقف نشده. این انگار دینی که بهش برگشته، تو مالش آمده. مال جزئی. تا وقتی دین وقف نمیشود، وقتی دارد وقف میشود دیگر دین نیست. پس الاایحال شما هرچی هم بخواهی قبض و معین و اینها را بهش اضافه بکنی، باز مسئله حل نمیشود. بله آقا! روشن است. الان مفعول مشخصه. قابض چی؟ کدام پول؟ این دین رو الان بنده از شما طلب دارم. شما مدینید. شما؟ نه دیگر. دائن کیه؟ دائن کسیه که دین به عهدهاش است دیگر. ها؟ میخواهد. من دائن، شما مدین. من به شما میگویم که اون مثلاً دوچرخهای که دستت دارم، وقف مسجد. درست شد؟ من الان قبض نکردم دوچرخه را. این تو بحث دینش.
تو بحث مبهمشم که شما کرایه ماه را باید به من بدهید. بر فرض مبهم است دیگر. بعد یک پانصد هزار تومان است. یک پانصد هزار تومان مبهم کلی است. فضمه است. کلی فضمه مبهم. چون اگر مشخص باشد، شما این پانصد هزار تومان دیگر نمیتوانی بهش دست بزنی. اگر همین پانصد هزار تومانی که تو جیبته، کرایه خانه باشد، برگرد. دزد این رو بزنه. در واقع مال اون بابا رو دزدیده. مال شما که نبوده. فرقی نیست. پس میشود مبهم. روشن است. حالا ما بگیم که این مبهم جزئی بشود. معین بشود. فوتبال! معین بعده. غیره. بعد از اینکه قبض شد، دیگر غیر از اون قبلی است. وقتی که دین مقبوض شد، دیگر اون دینه نیست. وقتی هم که کلی مشخص شد، دیگر اون کلیه نیست. دیگر مبهم نیست. معین است. بحث ما که سر دین و مبهم بود. دین نیست. دین رو نمیشود وقف کرد. اونم که گرفته شده، دین نیست. پس میشود وقفش کرد. «حلو مملوکاً». این خبر دوم است. یکی اینکه عین باشد، یکی اینکه مملوک باشد. اگر اراده شود به مملوکیت صلاحیتها له، صلاحیت عینی که وقف برای ملک به نظر به واقف تا احتراز بشود از وقف مثل خمر و خنزیر. پس یک وقت منظور مملوکیت، یک وقت منظور ملک فعلی است. اینی که میگویی مملوک باشد، یعنی اینکه صلاحیت داشته باشد که من بتوانم مملوک من بشود. برای ملکیت ص صلاحیت داشته باشد. مثلاً خمر و خنزیر برای مسلم صلاحیت ملکیت ندارد، ولی در مورد کافر فرق میکند. یک فتوایی داریم که کافر مالک خمر و خنزیر هست، ولی مسلم اصلاً مالکش نیست. خم شد. مثلاً شما شیره انگور گذاشته، شراب میشود. اول سرکه آب انگور بود، جوشید، غلیان پیدا کرد و این شد شراب. حالا جای بحثهایی داریم که میتوانیم بحث کنیم. من استحل حلالش میکند. کسی که حلالش میداند، بهش بفروش. بحثهای فقهی دارد. چون مالکش میشود دیگر. او مالک میشود. شما مالکش نیستی. حالا بحث که شما مالکش نیستی، چطور داری میفروشی؟ اگر لحم و اگر خمر و خنزیر باشد، مسلم مالکش نمیشود، چون صلاحیت ندارد که مملوک مسلم واقع شود، پس صلاحیت وقف هم ندارد. کافر که اگه خدا رو قبول داشت که وقف کنه، که دیگر مشکل نداشته باشد.
مالک است. یعنی بالفعل مالکش است، یک معنا. یا نه، میتواند مالکش باشد؟ من بخرم. قبل اینکه اصلاً بگویم: «آقا برو از طرف من تو بازار فلان چیز رو بخر و وقفش کن.» دیگر نیاید تو ملک من. همان لحظه که میخری وقف بشود. این چی میخواهد؟ صلاحیت ملکیت میخواهد. بگویم: «آقا برو دو تا قوطی، قوطیشو بدم، پولشو بدم، قوطی ودکا میگیری، وقف طلبهای مدرسه علمی امام حضرت مهدی کن بین کلاسها. خسته که میان بزنم به بدن شارژ بشوند.» موضوعیت برای چیه؟ مسلمان نمیتواند مالکش باشد. مواد مخدر، نجاسات، بحثه که میتواند مالکش بشود؟ نمیشود؟ این شرط ملکیت، شرط صحت است. بله سیدجان! باز دیگر اون آدم سابق نشدی. پس اگر مسلم بخواهد این خمر و خنزیر رو وقف بکند، صحیح نیست. اگر اراده شود به آن شرط ملک، ملک فعلی اعتراض کند به شرط ملکیت در وقف، بهی شرط ملکیت در وقف. یعنی این شرط ملکیت برای احتراز از وقف چیزی است که مالک در حال وقف مالکش نیست یا مالکش نمیشود. وقف مال غیر. کی واقف هستید یا نیستید؟ صبح شنبه است. چه وضعیه؟ اگه چیزی که مالکش نیست وقف کنه، وقفش کامل نیست. وقفش متزلزله. رو هواست. یعنی صاحب مال میتواند وقفش رو نقض بکنه. مثل فضولی. حالا فضولی در غیر وقف داشتیم. میخرم. از الان میگویم: «آقا من یک ماشینی ثبت نام کردم. انشاءالله دو ماه دیگر بهم میافتد. دو ماه دیگر تحویل میدهند. از الان وقفش کردم.» ماشینه نشدم. مالک الان میتوانم وقف کنم. الان ملکیت من، ملکیت متزلزله. وقفم میشود متزلزل. تا ماشین رو تحویل ندادند. الان چون وقتی که من ساعت ده و بیست دقیقه وقف کردم، ساعت یازده ماشین سه برابر شد. الان یا الان میتوانم پس بگیرم؟ مشکلی هم ندارد. دعا میکنم به جون مسئول دو تا بشه. یا منظور صلاحیت ملکیت باشد، یا منظور ملکیت فعلی باشد. مراد از مملوک و انصلوح له، هرچند مال موقوف صلاحیت ملکیت رو دارد دیگر. مشکل صلاحیت نداری. مثل خمر و خنزیر نیست که مشکل صلاحیت داشته باشیم. صلاحیت رو دارد. ملک خودش هنوز اطلاعی نداشته باشد. حالا باید بحث بشود. یا ملکیت ان باشد، یعنی الان فعلی. بهتر این است که اعم بگیریم. یا منظور این است. مملوکیت فلان فلان فلان. درست شد؟ یا منظور از مملوکیت این. یا منظورش به مملوکیت است یا منظورش به ملک فعلی است. دو تا مراد از مملوکتین داشته باشد. بهتر این است که ما اعم بگیریم که هر دو تا رو شامل بشود. اراده بشود به آن شرط لزوم. شرطش برای احتراز از لزوم وقف. مقابل. یعنی فعلی نشده. دستش نرسیده که الان مال در تصرف او باشد. شایستهتر این است که اراده شود به آن اعم. یعنی اعم از شرط ملک و صلاحیت ملک فعلی و صلاحیت ملکیت. هرچند ذکر کرده مصنف بعضی بعضی تفصیلش را. تفصیل ملک را بعد. یعنی بعداً توضیح هر کدام از اینها رو داده. چه انتفاع ببرد. انتفاع برده شود به اون عین موقوفه همراه بقاء عین موقوفه. اگه ازش استفاده کردیم، تموم نمیشود. نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت، هر چقدر استفاده کنید، از ابر تموم. بقایش. یعنی با مصرفش تموم نمیشود. ابر تموم میشود عزیزم. تموم شدن یعنی در اثر استفاده همه چیز فانی است. بقا ندارد. خب! پس صحیح نیست وقف آن چیزی که انتفاع ازش برده نمیشود، مگر همراه ذاب عینش. اگه خواستی استفاده ازش بکنی، خودش تموم میشود. بله، به زوال میرسد. اگر ازش استفاده کنی به زوال میرسد. تکرار کن عزیزم! به چی میرسد؟ زوال. مثل خبز و طعام و فاکه. نان و غذا و میوه. میوه مثلاً وقف کجا کنه؟ مثلاً مثمریتشو داری وقف میکنی. نه، ثمر درخت. درخت مثمر وقف باغ است. وقف باغ است. جهت انتفاع میوههای باغ. باغ را جهت میوههایی که درختها میدهند را میشود. بله. میآید اونور هم زمین فوتبال دارد. درختهای باغ را از حیث مثمریتش. مثمریتش که تموم نمیشود. ثمر تموم میشود. ثمر نمیشود وقف تا وقتی این درخت میوه میدهد، وقف فلان جا. بله. خود باغ با کلی میخواهم بکنم. درختها را دربیاورند. زمین و عین با وقف نیست و ممکن است اغازش. یعنی باید ممکن باشد اقباضش. اقباض اون. کی قابل قبض باشد؟ موقوف. موقوف و قابل قبض باشد. سومین شرطش برای کی؟ نازک کنین دیگه! اصلاً الان پنج دقیقه قبل شهادت از آخر مجلس چادر چیدن و برد. خب! پس صحیح نیست وقف تیر در هوا. شما شوخی نکنی، ما شوخی دست برنمیداریم. خودت بیا تو میدون. وقف تیر در هوا صحیح نیست. ماهی در آب که قبضش ممکن نباشد صحیح نیست. یکی از ماهیها رو بستر دریاچه خزر وقف کردم. عادتاً، عادتاً باید ممکن نباشد. صیاد باشد. تور دارد. اینها برایش عاجز. مثال این کلاً مثال سمک در آب و تیر در هوا، کلاً مثال قبضه. امکان قبض تو همه عقود. درست شد؟ شما مثال ماشین خود ما رو بگیر که ماشینی که الان در نیامده. تازه وقتی درمیآید باید دو برابر پول بدهی. طرف ماکسیما نوشته بوده، بعد شش ماه بعد بهش گفتند که ده تومان بده، یک پراید بهت بدهیم. عابد، عبد عابق. دررفته. مقصوب در دست قاصب. فلسطین اشغالی و مانند اون. اگر وقف کند او را بر کسی که قبض برایش ممکنه. برای من ممکن نیست. بانک تحریم. سوئیفت بسته است. ولی یکی دیگر سوئیفتش باز است. مفلس در دست خودشون. دست خودشون نیست. ممنوع تصرف. نمیتواند بکند. اوقات مالی کجا بود؟ چی شد؟ پس ظاهر صحت است. اگر کسی قبضش بکند، چون اقباض معتبر از مالک همان اذن در قبض موقوفه و تسلیط واقف است. موقوفعلیه را بر مال موقوف. تسلیط علیه. مسلط کردن واقف موقوفعلیه را بر مال موقوف. و معتبر از موقوفعلیه تسلم مال موقوف است که اینجا ممکنه. برای من ممکن نیست. بر من وقف نمیشود. بر اون ممکنه. بر اون وقف باشد.
اگر وقف کند چیزی را که مالک نمیشود. مالکش نیست. وقف است. علی اجازه المالک. همان وقف فضولی که گفتیم. متوقف بر اجازه مالک. هر وقت مالک اجازه داد. بچه خانه رو گرفته، وقف کرده. ببره. مثل غیر از آن است از عقود. همونجور که بقیه عقود هم این شکلی بود که وقتی فضولی بود، مالک اجازه میداد. درست؟ چون عقدیست که صادر شده از صحیح العبارت. یعنی چی؟ سیاره یعنی چی؟ صحیح العبارت یعنی کسی که عبارت از او صحیح است. یعنی کی؟ مال یعنی بالغ و عاقل. سریال مبارک کسی است که عبارت اگه بگه درسته. یعنی عقد از او منعقد میشود. یعنی بالغ، یعنی عاقل، یعنی مختار. عقدیست که صادر شده از صحیح العباره. یعنی اینکه وسط فضولی کرده بوده و این عقد هم قابل نقل است. یک اجازه فقط کم داشت. همه ارکان عقل رو داشت، فقط اجازه رو نداشت. بعداً توی معاطات انشاءالله تو مساجد مفصل میخوانیم. این را دارد. همه چیز وقف را دارد. یک قطعهاش را فقط ندارد. اونم چیه؟ اجازه است. مالک آمده حل کرد. آقا جان! چرا؟ نه. عقدی که این بابا صادر کرده، قابلیت نقل رو دارد. همه چیز عقد را دارد. هر آنچه که یک عقد باهاش... و وقف مشاع جایز است. کالحصوم. دو تا شریکیم توی خانه مشاع. این سهم مشاع خودش را وقف جزئیه. کلی نیست. اون که شما میگید مبهم و اینها کلیه. فضمه میشود جزئی. ابهامش در جزئیش است. اون ابهامش در کلی است. ابهام در جزوه مشکل ندارد. در کلی مشکل دارد. بله آقا! مبهم پانصد تا هزار حسب نصفش. دیگر هر سری از یک ورش بیاییم بریم. نصفش از یک ور. کلاً نصفش. بله. به خاطر حصول غایت مطلوب از وقف. چون غایتی که از وقف مطلوب است، حاصل شده. اون چیه؟ تحبیث الاصل. تحمیل الاصل و اطلاق الثمرت. به اصل و حبس میکنیم، ثمره رو تصویر میکنیم. اینجا محقق شده. ثمره تشکیل شده. در وقف مشاع نوشته بود که دست بیل رو بگیر. پدر بیل گیتس خطاب به مادر بیل گیتس هنگام عبور از خیابان: «دسته بیل رو بگیر.» خب، تسبیل تصویر شریک شرقی نسبت به وقف. نه، اون حق شبه. یعنی چی؟ یعنی اگه میخواهی بفروشی، من اولام برای خریدن. برایم موقوفیت یک صحبتی و قبض مشاع مثل قبض مبیع است. در توقفش. یعنی قبض موقوف مشاع متوقف بر اذن واقف و شریکش. کما هو کذالک. که در بیع مال مشاع هم نزد مصنف همین بود. بله. اون تو توی قبضش است که لازمه. تو وقفش که تو صیغهاش لازم نیست. تو قبض. در قبض مشاع مثل قبض مبیع که اونجا متوقف بود بر اذن مالک و شریک. مصنف قائل به مطلقاً. مطلقاً. اگه گفتی میخواهد منقول باشد، میخواهد منقول نباشد. منقول و شنگول و اقوا این است که در منقول است. پس نظر مصنف مطلقاً. ولی اقوا نزد شارح چیه؟ برادر! یعنی چی؟ در منقول اذن شریک در تصرف فقط در منقول مشاع لازم. در غیرمنقول مشاع لازم نیست. مشاع غیرمنقول گفتن مثل خانه. اینجا دیگر قبض این خانه متوقف به اذن شریک نیست. بله. ولی تو منقول لازمه. پس غیر اون متوقف نیست. بعد از شریک. مثال منقول، ماشین مشاع. مرکب ترکیب تعریف با همه جزئیاتش. خوب! و غیرمنقول متوقف نیست بر اذن شریک، به خاطر عدم استلزام تخلیه تصرف را. تصرف میشود مفعول. چون تخلیه مستلزم تصرف در ملک غیر نیست. اینجا طرف میخواهد تو مال مشاع غیرمنقول رفعیت بکند. تخلیه بکند. تخلیه اگه میخواست رفعیت بکند، یعنی مستلزم تصرف در مال دیگریه. ولی تو منقول، من اگه رفعیت کردم، مستلزم تصرف در مال دیگری هست. لذا اذن او لازمه. این استدلال شهید است. به تفاوت بین منقول و غیرمنقول در مشاع که در یکی اذن شریک لازم است که کدومه؟ چرا؟ چون که آفرین! اگر من تخلیه کردم، ید مستلزم تصرف دیگری نمیشود. ولی اگر توی منقول، منقول مشاع رفعیت کردم، ملازم تصرف در ملک شریک است و محتاج اینجاست. تخلیه یعنی رفع موانع قبض. نه تخلیه یعنی کلاً الاغ را هرچی دارد پیاده کنیم. یعنی من دیگر موانع قبض رو برداشتم که طرف بتواند قبضش بکند. در اختیارش گذاشتم. تسلیم. این هم از این. به شرط الواقف الکمال. واقف و کمال باشد که حکایتهاشو شب نشان میدهد. کالحصوم. همونجور که مقسوم جایز است. مشاع در برابر مقسومه دیگر. مقسوم یعنی مشخص است. نه، نه. سند بهره میبرد. دوم، خاصش. خانه را یک سوم. مثلاً یک دوم مال یکی دیگر است. این یک دوم خودش سند. از همون یک دوم سه دانگش رو میرود وقف میکند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...