متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
گفتیم که صدقه به سادات بنیهاشم حرام است. اقوی این است که این حرمت را اختصاص دهیم به زکات مفروضه؛ یعنی زکات مال یا بدن، نه نذر و کفاره. یعنی نذر و کفاره اشکالی ندارد و غیر این دو فقط زکات مفروضه نباشد. علت هم این است که اینها اوصافی بود. تعبیر "اوصاف ارشاد" به همان اختصاص دارد؛ چون فقط آنها اوصاف بود. فقط صدقهی واجبه، زکات مفروضه. او فقط زکات مفروضه را دادنش به بنیهاشم اشکال داشته باشد و صدقه جایز است. بر ذمی میتوانیم صدقه بدهیم.
باریکالله! گفت: "به آن حشرهای که میرود روی گلها مینشیند، شهد گلها را برمیدارد و عسل درست میکند، شما به آن حشره چه میگویید؟" گفت: "بهش میگوییم خسته نباشی!" حشره. برگهای خودِ دانش همه ریخت! مرزهای دانش و اینها. بله، یهودی، نصرانی و مجوسی، این سه تا میشوند اهل کتاب. اهل کتاب میشوند، ذمیِ ما باشد یا نباشد؛ یعنی ذمی جزو مصدَّقاونی که دارد صدقه میدهد. درست شد؟ اینی که دارد صدقه میگیرد که نیست. میخواهد رحِمش باشد. رحمِ اونی که صدقه میدهد یا نباشد، تا چه حدودی؟ در همه حدود. اول الکافرین.
اومدی بیرون برادر؟ بریم ادامه. تا کجا محسوب میشود؟ خب، بر مخالف. مخالف کیست؟ غیر اثناعشری. غیر از غیرثمعشری. مخالف حق، نه حربی. ارحام، اولوالارحام بعضهم اولی ببعض. آره، آره، حل شد؟ جدی گفتم. پس صدقه جایز است بر ذمی. حربی و ناصب، صدقه بهشان تعلق نمیگیرد. ناصب، ناصبی کیست؟ آفرین!
و قیل: بعضیها گفتهاند که اعطای صدقه به غیرمؤمن جایز نیست؛ ولو صدقهی مندوبه. نه تنها صدقهی واجب، صدقهی مندوبه هم نمیشود به غیرمؤمن، غیرشیعه داد. و این البته بعید است.
صدقهی سر افضل است. وقتی مستحبی باشد، مستحب، صدقهی مستحبیات را مخفیانه بدهی. صدقهی واجب را البته اگر انسان در علن بدهد، اشکال ندارد؛ شاید برخی مواقع بهتر هم باشد. ولی صدقهی مستحبی را، مندوبه را بهتر است که آدم مخفیانه بدهد، کسی نفهمد. نه، اشکال. چون نص داریم بر آن. در کتاب: «إن تبدوا الصدقات فنعم ما هیه». اگر صدقات را آشکار بکنید، کار خوبی است. «و إن تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خیر لکم». به فقرا بدهی بهتر است. و سنت روایت اهل بیت. سید بن طاووس وصیتش به پسرش، میگوید، میفرماید که یک جوری انفاق کن که اگر دست راست انفاق کرد، دست چپت نفهمد. این جور. مگر اینکه متهم به ترک شود. اگر متهم به ترک شد، یعنی چه؟ افضل نیست. یعنی یک کسی متهم به اینکه آقا صدقه نمیدهد، اینجا علنی صدقهای بدهد که ملت در مورد شک، اینجا اظهار افضل است، به خاطر دفع اینکه خودش را، عرضش را، عرضهی توهم قرار دهد. بله، عرضهی توهم کردم. یعنی آبروش، شرفش. عرض یعنی شرف. شرفش در معرض تهمت قرار بگیرد. این هم کار میکند که دفع بکند اینکه آبروش در تهمت قرار گرفته. میتواند. پس این دفع جعل عرضه توهم امر مطلوب از شرعاً، حتی برای معصوم؛ همان گونه که در اخبار وارد شد. جانم! مثل نماز جماعت. نماز علنی خیلی. امیرالمؤمنین، نخل و نخل. هرچی از برای حضرت از کشاورزی و نخل و اینها جمع شده بود، حضرت، حَج حاصل شده بود. جمع کردند و صیّرها دراهم. چنجش کردم، پولش کردم. ناس الانیته. این پولها را دادند به مردم. تو الان جلو چشم همه. حین قال بعض الناس: «اون وقتی که بعضیا برگشته بودند، گفته بودند که انه لا مال له یتصدق». برای اینکه اینها را از خودش دور کند، دفع تهمت بکند، حضرت این کار را کرد.
بحث صدقه مگر چقدر بحث مهم است؟ خیلی مهم است. صدقه، اصلش مستحب است. البته بخشش هم واجب است. ولی از شما هیچ جا تو قرآن اقامهی صلات را تقریباً شاید یک جا نمیبینید، مگر اینکه گیتار زکات کنارش آمده. زکات هم دایرهاش وسیع. شامل صدقات هم، اصل ثوابش الان همین جا بحثش رو داره که اینجا بهترش به این است که خود طرف ببره. آثار و برکاتش، آن یدی است که به ید سائل میرسد. خود کلمهی ایتا هم همین است دیگر؛ رساندن به فقیر. فقرا برسد. خب، و همچنین افضل اظهار صدقه است اگر قصد کرده به آن، متابعت ناس برای صدقه دهنده در صدا. یعنی چه؟ آفرین! یعنی اظهار بکنم تا بقیه یاد بگیرند از من. به خاطر آنچه در آن است. در چه؟ در اظهار از تحریر. تحریر، تشویق بر نفع فقرا.
ماعون. خیلی این سوره، سوره عجیبی است. دیدی طرف دین را تکذیب میکرد؟ دین را تکذیب میکرد. آدم بیدین در نگاه قرآن کیست؟ «اطعام» نگفته؛ چون این غذا مال خودش است. «لسائل اموالهم حق معلوم لسائل و المحروم». محروم خودش حق دارد در مالدارها. نه تنها غذا را نمیدهد، تشویق نمیکند به تمام مسکین. این دین ندارد. خیلی سوره عجیب غریب.
بخش دوم: هبه. هبه آقا جان، عطای بلاعوض. تملیک عین بلاعوض. هدیه و هبه فرق گذاشته. صدقه و هبه چه فرقی با هم دارد؟ هیچ فقیهی به این اشاره نکرده و به این کی میتواند قبول، پس چیست؟ ایجاب القبول، قبول. تفاوت اولش به این است که در صدقه، قصد قربت کرد. در هبه، قصد قربت شرط نیست. عبادات، معاملات. آره. پس چیست؟ معامله یعنی چه؟ نکاح جزو معاملات است یا نیست؟ عقد داشته باشد. بله. آره، آنجا چون طرف حسابش را خدا میبیند، گفتهاند در برزخ بین عبادات و معاملات است. صدقه کلاً میشود برزخ بین عبادات و معاملات. معاملات، آخرین فصل آورده دیگر. بعد این بحثهای عبادات و اینها، این را آورده. بعد رفته تو معاملات. عطیه لابلا و یکی هم که هبه از غیرهاشمی برای هاشمی جایز است. ولی صدقهی غیرهاشمی، هاشمی مگر آفرین! ضرورت باشد. اگر صدقه مستحب باشد چی؟ و نامیده میشود نحله و عطیه. یعنی عطیه که گفته میشود کتاب عطیه در واقع عنوان اصلی برای هبه است. نحل همان عطای عوض است. البته الان به مکاتب و اینها میگویند الملل و النحل. نحله میگویند. یعنی مثلاً گروه فکری و... ولی اینجا منظور همان بحث اینکه شما یک چیزی را در اختیار کسی، مالی را قرار بدهید و بعضی از مطالبه، این میشود نح. «فاتوهن» چیست؟ آن نیاز دارد به ایجاب. ایجاب هر لفظی است که دلالت کند بر تملیک عین از غیرعوض. مثل: «وهبتک»، «ملکتک»، «عهدیه ال هادالک». ولی «تو هازالک» چون جمله اسمی است، باید نیت هم داشته باشد. نیت چی داشته باشد؟ نیت ها ایجاب. اگر بود که میشد جان نه، قصد قربت لازم. به نحو ذالک. بقیهی عباراتی که ازش فهمیده بشود: آقا، من این را به تو بخشیدم. یک ایجاب میخواهد، یک قبول میخواهد. قبول چیست؟ لفظی که دلالت دارد بر رضا. بله. دیگر چه میخواهد؟ قبض میخواهد. قبول صرف. بله. ما اول، قاعدهی اولیهمان در ایجاب و قبول، صیغهی لفظی است. بعد از باب حکومت، توسعه دادیم. گفتیم که آقا معتاد هم در کلیهی این عقود میآید. غیر قبض، سومیش قبض است. به اذن واهب. بله. قبض به اذن واهب. یعنی چه؟ آفرین! متهب قبض میکند به اذن واهب. هرچند مقبوض نباشد به دست متهب از قبل. یعنی اگر قبل هبه قبض نشده باشد، قبض میکند. اگر قبلاً قبض، یعنی قبض شرط. اگر قبل هبه قبض نشده، اگر قبل هبه قبض شده، دیگر قبض شرط نیست. و اگر هبه کند آن را، چه را؟ کی؟ واهب. به کی؟ متهب. چه؟ «ما فی یده». ید کی؟ متهب. دست متهب. خودت. خودت. و نیاز به قبض جدید ندارد. نیاز به اذن در آن هم ندارد. نیاز به گذشت زمان هم ندارد. در آنجایی که ممکن است در آن زمان قبض. چرا؟ چون قبضی که لازم بود حاصل شده. تسهیل حاصل میشود دیگر. لازم نیست که بخواهد یک زمانی بگذرد. برای همان لحظه که نمیخواهد. عزیزم! آره. مستغنی میکند. بینیاز میکند از قبض بعدی. و از گذشت زمان بینیاز میکند. گذشت زمانی که بشود آن قبض را دربر بگیرد. چرا؟ چون مدخلیتی برای زمان نیست تو این مسئله. وقتی مقبوض هر سه مربوط شده دیگر، زمان نمیخواهد. و فقط معتبر است همراه عدم قبض. یعنی اگر قبضی نشده، لازم است، شرط است. به خاطر ضرورت امتناع حصوله بدون حصول، بدون حصول قبض. بدون گذشت زمان. دیدی چی شد؟ نوشتی: حصول قبض بدون گذشت زمان. به خاطر ضرورت امتناع. یعنی ممتنع است که قبض حاصل بشود بدون گذشت زمان. این هم با ضرورت است. یعنی چه؟ یعنی بدیهی. ضروری است یعنی بدیهی. تو بخشهای فقهی و استدلالی و تو کتابهای فلسفی و اینها وقتی میگویند: «لضرورت فلان»، یعنی بداهت فلان. میگوید اونی که فقط لازم است، زمان. یعنی اینجا شرط نیست. وقتی مقبوض شده دیگر، زمان نمیخواهد. زمان را کجا میخواهید؟ زمان وقتی قبض صورت نگرفته، یک زمانی باید بگذرد دیگر. آره، آره. چرا؟ چون بدون گذشت زمان قبض حاصل نمیشود. یک تایمی میبرد دیگر. از متأخر میشود از صیغه من. در هر صورت زمان قبض از صیغه من متأخر میشود، عقب میافتد. یک تایمی برایش میگذرد. اگر تایم نگذرد، اصلاً معنا ندارد قبض صورت بگیرد. اینجا زمان شرط است. ولی اگر قبض اول صورت گرفته، حالا اگر ما قبض اول دادیم بعد به محض اینکه او قبض کرد، صیغه را خواندیم، زمان لازم داریم برای قبض؟ چرا؟ چون قبض حاصل شده. زمان را فقط کجا میخواهیم؟ جایی که هنوز قبض حاصل نشده. چرا؟ چون نمیشود قبضی حاصل بشود بدون زمان. مجبور میخواهم دیگر. مجبوریم دیگر. یعنی زمان باید بگذرد دیگر. بالاخره آنجا زمان باید بگذرد. ولی وقتی قبض صورت گرفته دیگر زمان معنا ندارد گذشت. روشن نشد؟ زمان، زمان نمیخواهد. بگو نه. باید قبض باز باید بین قبض و صیغه یک زمانی بیفتد. زمانی فاصله بشود. وقتی اول قبض باشد، ما اصلاً زمان به خاطر قبض میخواهیم. وقتی قبض صورت گرفته، دیگر زمان معنا ندارد. جای دیگر گفتیم زمان به خاطر اینکه بین عقد و قبض یک زمانی فاصله میافتد. از این جهت زمان، یعنی زمان خودش اصالت ندارد این وسط. حلالش بشود دیگر. بله.
و همچنین است و کذا کتاب عطیه مدرسهی حضرت مهدی، نیاز ندارد جدید، لا إذن، لا مضی زمان. و کذا نیاز ندارد سه تا: و همچنین نیاز ندارد به قبض جدید و رضا، ذهب الولی الوسی. سبی را، سبیه را. وقتی که هبه دهد ولی سبی را یا سبیه را. یعنی ولی، ولی طفل یک پولی را، یک مالی که مال خودش بوده، تو دست خودش بوده، به طفل هبه میکند. این دیگر نیاز به قبض جدید قبول کند. کفایت نمیخواهد. دوباره بده من، دوباره قبضش کن. موردی که ولی مال را یعنی هبه میکند به سبی. در مورد قبض اینها غیرتی. نکتهای که هست این است که سبی دیگر وقتی بهش قبض تحویل بگیری چون محجور است، چون اگر هبه بکنم بعد دارد پفک میخورد، میگوید: «یکی هم تو بخور!» من نمیتوانم بخورم چون بچه الان مالک شده و محجور هم هست. یعنی خودش میتواند تصرف بکند، اذن در تصرف نمیتواند. منفعتش را، یعنی اباحه منفعت میکند. الان هدیهای که برای بچه انگشتر میآورند، نمیدانم طلا میآورند، گوشواره میآورند، لباس میآورند، توپ میآورند، اگر هبه به خود او بکنند، ماجرا درست میشود. در راه منافع خودش میشود مصرفش کرد. چرا؟ ولی نمیتواند. ولی باید در راه منافع بخوری که در منافع او نیست. که پاندول ساعت هی میرود و میآید. خب. پس هبه میکند ولی سبی را یا سبیه را آنچه در دست ولی است. اینجا فقط ایجاب و قبول بدون تجدید قبض. لحصوله بیده. مال موهوب حاصل شده به دست ولی. وهی به منزلت یده. دست ولی به منزلهی دست متهب. زمان هم نمیخواهد. این بابا دست خودشه. این پفک. بعد پفکی که خریده را گوگل اکبر. اسم بچه اکبر. بر اکبر. این مال تو. به دست خودش هم هست. آنچه در دست ولی است، هبه میکند برای صبی. حالا بچه قبض نکرده. محقق شد یا نشد؟ چرا؟ چون دست ولی مثل دست صبی میماند. ماضی زمان هم نمیخواهد. ایجاب و قبول کرد کفایت میکند. استدلالی گفتم. کلیت بحث این است که این تفاوتش چی بود با بحث قبلی؟ به این بود که دست ولی در واقع قبض اصلاً کلاً صورت نگرفته توسط آن متهب. روشن است؟ تو قبلیها قبض صورت گرفته بود. ولی قبل از عقد. اینجا اصلاً قبض مطلقاً توسط متهب صورت نگرفته. دست همان واهب و متهب اینجا یکی به حساب میآید. ماشین مال تو. نه ولایت آنجا نیست. نگفته بودیم: مواظب باش دست راستت را به جایی مثلاً نزدی، دست چپت مال.
و گفته شده معتبر است قصد قبض. یعنی گفتهاند که لازم است که ولی اینجا قصد، قصد بکند قبض را از طفل. قصد قبض از جانب او بکند. یعنی از حیث ولایتی که دارد، از یک لحظه با خودش بگوید خب این از طرف... چون مال مقبوض به دست ولی برای ولی، انصراف به طفل ندارد. مگر به صارفی، طفل را منصرفش بکند. دیگر هیچ قرینهای ما نداریم برای اینکه این الان قبض برای سبی صورت. یک قرینهای میخواهد که بگوییم این قبضه برای بچه شد. قرینه چیست؟ میگوییم یک قصدی تو شکمش بکند. خوب باشد. گفتهاند و کلام اصحاب مطلق. ولی حرف فقها مطلق است. یعنی چه؟ لازم نیست. روشن. و شرط نیست در ابرا. ابرا چی شده تو پفک بودی؟ ابرا، بری و ذمه کردن. آفرین! در ابرا که اسقاط ما فی ذمهی غیر است از حق. یعنی دیگری یک حقی به گردنش بوده. من ابرا میکنم به آن حق. درست شد؟ حق را ابرا، حق ساقط میکند. این نیاز به قبول ندارد. چرا؟ چون اسقاط حق، نقل ملک نیست که نقل ملک. طرف میخواهد به مالش منتقل بشود. باید اجازه بدهد که به مال منتقل. یک چیزی برداشته بشود. دیگر رضایت و قبولش کرد. اینکه حالا بتواند پس بگیرد یا نگیرد، آن یک بحث دیگری است. آن بحث ابرا لازم به حساب میآید یا جائز؟ چون در تصرف اوست. چون شرط لزوم، لزوم تصرف است دیگر. یعنی تصرف باعث لزوم میشود. چون در تصرف او قاعدتاً لازم باید به حساب بیاید. نه دیگر. دائم مدین را بری میکند. مصلحتی دارد یا نه؟ مصلحت که دارد. مصلحت نظام. آره، خوب است دیگر. شما قرض بدهی به طرف. یعنی حتی موردی هم که از شما کمک میخواهد، صدقه حتی میخواهد، آنجا مستحب. چون گفتهاند صدقه نمیدانم پنج تا ثواب دارد. قرض هجده تا. که طرف به کار بیفتد که برگرداند، صدقه خور نشود، مفتخور بار نیاید.
ابن ادریس و ابن زهره گفتند. باباش بوده دیگر؟ زهره باباش بوده. آره. مثل عزت میماند. ابن ادریس و ابن زهره گفتند: برای اجتماع لش بر منت. اشتمال ابرا شرط است از چی؟ قبول. گفتهاند قبول شرط. چون یک جور دارد منت میگذارد. به و الجبران نمیشود بر قبولش. لا یُجبر جبران. یعنی جبران نیست. اینجا اجبار است. مجبور نمیشود بر قبول. منت قبول منت که مجبوری نیست. باید طرف قبول بکند. زورکی که نمیشود. من نمیخواهم یکی منت بهم بگذارد. درست است؟ منت میشود. یک عدهای گفتهاند منت است. اسقاط حق نیست. منت را اضافه میکنم. دارم میبرمت زیر بار منت. مثل هبه. عین قبول بکند دیگر. «و الفرق واضح». این نقد کی به کی است؟ نقد شهید ثانی با آن «قیل». میخواهم بفهمند که بین این دو تا خیلی فرق است. بین هبهی عین با ابرا خیلی. عین قطعاً توش منت هست. یعنی یک منت آشکار و واضح. شما این کتاب را داری. بدوان از من میگیری. زیر بار منت داری میروی. میتوانی قبول بکنی. چون قبول نکن. ولی شما قبلاً زیر بار دین رفتی. یک بار طلب دارم ازت. باید بیایی تحویل بدهی. حالا خودم لطف میکنم میگویم نمیخواهد. باشد برایت. این ابرا، ابایی است که منتش قبلش صورت گرفته. هستی؟ صفحهی یک دونهای جداست. یک دونه قبول میخواهم. و همچنین شرط نیست در هبه، قربت. الان واقعاً دیگر به انقطاع رسید. گوشهای که رفتی، تأیید شد حرفم. تأیید قربت. قصد قربت نمیخواهد. اصل نصب. اصل عدم شرطیت قصد قربت. اصل عدم شرطیت قصد قربت. نه، قربون شکلت. یک لپتاپی دارد. ولی آن نیست. نه، اصل منفردی نداریم. بله. ولی ثواب داده نمیشود بر آن بدون آن. برادر، «لو تَعِلمُ علیها». بدون قصد قربت علیها در هبه ثوابی نیست وقتی قصد قربت نباشد. و معها، با قصد قربت در هبه میشود مثل عوض. صدقه چی میشود؟ عوض. قصد قربت اخروی. قصد قربت در هبه شرط نیست. اگر قصد قربت نکرد و هبه کرد، ولی ثواب. ولی اگر قصد قربت کرد و هبه کرد، هم همهاش درست است، هم ثواب دارد، هم عوض به حساب میآید. یعنی لازم میشود. بعداً نمیتواند رجوع کند. چرا؟ چون عوضش را نقداً گرفته.
صدقه. حل؟ حل. یکشنبه بین شنبه و چهارشنبه است. درست است؟ دیوانه شود محرم. در ماه محرم. در ماه صفر هم ده ماه دیگر هم ساعت سنگین است برایتان. بهتان نمیافتد. انگار ساعت، ساعت نه تا ده فشار. عزیزم! روزهای خوشتان است. بگذار مساجد شروع بشود. و کراهت دارد تفضیل بعض بر بعضی. اگر هبه میدهد، کراهت دارد بعضیها را به بعضی دیگر برتری بدهد. آن پسره را مثلاً تحویل بگیرد، آن دختره را تحت قاریه را. هرچند اختلاف داشته باشند در ذکورت و انوثت. یکی پسر است، یکی دختر. به خاطر آن چیزی که در تفضیل است. خیلی قشنگ است از شکستن دل مفضل علیه. اینکه ترجیح داده میشود. یعنی آن مرجوح، این دلش میشکند بدبخت. و تعریف به جون هم. تربیت افضلیت حقیقی بوده. حضرت یعقوب طبیعت تفصیل حقیقی بوده. پیغمبر بوده و باید فضیلت فقط تو ابرازش باید بیشتر مثلاً مراعات میکرده. نه اشتباه نبوده، کار درستی بوده. نمیشود گفت دیگر. حالا عشق است دیگر بروز پیدا میکند دیگر. امیرالمؤمنین اصلاً اینکه دیگر تفصیلهای قبل این کلاً سوءتفاهم بود. میگوید تو حسن و حسین میخواستند بروند جلو، حضرت فرمودند: «شما دو تا نمیخواهد بروید. محمد بن حنفیه تو برو.» تفصیل به حساب نمیآید. آره دیگر. بله، بله. تو وصیتش باید جوری باشد که دل کسی نشکند. خب.
و صحیح است رجوع در هبه بعد از اقبال، تا وقتی تصرف صورت نگرفته. شرط لزومش چیست؟ شرط لزومش چیست؟ تصرف برادرم. نشنگ، شنگولی از خودت درنیار. تا وقتی تصرف نکرده. موهوب، تصرفاً متلفاً للعین. چه جور تصرف؟ دست بزند چی؟ نه، تصرفی که عین تلف بشود. ساندویچ بهش دادی. هبه کردی. غلطی کردی خوردم. تلف شد. تصرف متلف بود. چی شد؟ لازم شد. یا تصرف متلف عین بشود یا تصرف ناقل ملک باشد. تصرف ناقل ملک. مهوالله مال موهوب بردارد بفروشد. متهب. یا تصرف مانع از رد باشد. یعنی این موهوب کنیز. متهب باردارش میکند. استیلات میشود دیگر. آخوند بوده. یا اینکه تصرف مغیر عین باشد. یعنی مثلاً چه کارش کند؟ قصارت. رنگش کند. تغییرش بدهد. این را تجارت خشب. نجاری کند. له کردن، آرد کردن گندم. بحثی نداریم تو این آخریه. آرد کردن. دعوایی به نظر ما اهواز. بعضی گفتهاند که اتفاقاً دعوایی هم باشد تو آن قبلیها. چون اصل تصرف این است دیگر. گندم را آرد کرده. میگویید اقوی است. نه عزیزم. به پهنه. تا قبل از مغیر عین. عمل. گفته شده مطلق تصرف. مطلق تصرف یعنی چه؟ همین که تصرف کرد، ولو تصرف مغیر و ناقل و فلان و اینها نباشد، باعث چی میشود؟ لازم شدن هبه میشود. و دیگر واهب نمیتواند رجوع کند. جانم به لبم رسید. خب. و این ظاهر عبارت است. ظاهر کدام عبارت است؟ اینکه گفت: «ما لم یتصرف الموهوب». تا وقتی موهوب تصرف نشده. بله. عبارت «تصرف» اطلاق دارد. اصلاً برای تصرف قیدی نزد. قبلاً. بله. بخوانم یا نخوانم؟ نخوانم. بقیهاش میرود برای فردا. انشاءالله. گفتی چند صفحه مانده؟ پنجاه صفحه. یک و نیم صفحه امروز خواندیم. بیست جلسه داریم. بیست جلسه داریم. و چهل صفحه. پنجاه صفحه. چه روزی؟ دو و نیم صفحه. چه کار کنیم؟ انشاءالله فردا تمام کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
گفتیم که صدقه به سادات بنیهاشم حرام است. اقوی این است که این حرمت را اختصاص دهیم به زکات مفروضه؛ یعنی زکات مال یا بدن، نه نذر و کفاره. یعنی نذر و کفاره اشکالی ندارد و غیر این دو فقط زکات مفروضه نباشد. علت هم این است که اینها اوصافی بود. تعبیر "اوصاف ارشاد" به همان اختصاص دارد؛ چون فقط آنها اوصاف بود. فقط صدقهی واجبه، زکات مفروضه. او فقط زکات مفروضه را دادنش به بنیهاشم اشکال داشته باشد و صدقه جایز است. بر ذمی میتوانیم صدقه بدهیم.
باریکالله! گفت: "به آن حشرهای که میرود روی گلها مینشیند، شهد گلها را برمیدارد و عسل درست میکند، شما به آن حشره چه میگویید؟" گفت: "بهش میگوییم خسته نباشی!" حشره. برگهای خودِ دانش همه ریخت! مرزهای دانش و اینها. بله، یهودی، نصرانی و مجوسی، این سه تا میشوند اهل کتاب. اهل کتاب میشوند، ذمیِ ما باشد یا نباشد؛ یعنی ذمی جزو مصدَّقاونی که دارد صدقه میدهد. درست شد؟ اینی که دارد صدقه میگیرد که نیست. میخواهد رحِمش باشد. رحمِ اونی که صدقه میدهد یا نباشد، تا چه حدودی؟ در همه حدود. اول الکافرین.
اومدی بیرون برادر؟ بریم ادامه. تا کجا محسوب میشود؟ خب، بر مخالف. مخالف کیست؟ غیر اثناعشری. غیر از غیرثمعشری. مخالف حق، نه حربی. ارحام، اولوالارحام بعضهم اولی ببعض. آره، آره، حل شد؟ جدی گفتم. پس صدقه جایز است بر ذمی. حربی و ناصب، صدقه بهشان تعلق نمیگیرد. ناصب، ناصبی کیست؟ آفرین!
و قیل: بعضیها گفتهاند که اعطای صدقه به غیرمؤمن جایز نیست؛ ولو صدقهی مندوبه. نه تنها صدقهی واجب، صدقهی مندوبه هم نمیشود به غیرمؤمن، غیرشیعه داد. و این البته بعید است.
صدقهی سر افضل است. وقتی مستحبی باشد، مستحب، صدقهی مستحبیات را مخفیانه بدهی. صدقهی واجب را البته اگر انسان در علن بدهد، اشکال ندارد؛ شاید برخی مواقع بهتر هم باشد. ولی صدقهی مستحبی را، مندوبه را بهتر است که آدم مخفیانه بدهد، کسی نفهمد. نه، اشکال. چون نص داریم بر آن. در کتاب: «إن تبدوا الصدقات فنعم ما هیه». اگر صدقات را آشکار بکنید، کار خوبی است. «و إن تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خیر لکم». به فقرا بدهی بهتر است. و سنت روایت اهل بیت. سید بن طاووس وصیتش به پسرش، میگوید، میفرماید که یک جوری انفاق کن که اگر دست راست انفاق کرد، دست چپت نفهمد. این جور. مگر اینکه متهم به ترک شود. اگر متهم به ترک شد، یعنی چه؟ افضل نیست. یعنی یک کسی متهم به اینکه آقا صدقه نمیدهد، اینجا علنی صدقهای بدهد که ملت در مورد شک، اینجا اظهار افضل است، به خاطر دفع اینکه خودش را، عرضش را، عرضهی توهم قرار دهد. بله، عرضهی توهم کردم. یعنی آبروش، شرفش. عرض یعنی شرف. شرفش در معرض تهمت قرار بگیرد. این هم کار میکند که دفع بکند اینکه آبروش در تهمت قرار گرفته. میتواند. پس این دفع جعل عرضه توهم امر مطلوب از شرعاً، حتی برای معصوم؛ همان گونه که در اخبار وارد شد. جانم! مثل نماز جماعت. نماز علنی خیلی. امیرالمؤمنین، نخل و نخل. هرچی از برای حضرت از کشاورزی و نخل و اینها جمع شده بود، حضرت، حَج حاصل شده بود. جمع کردند و صیّرها دراهم. چنجش کردم، پولش کردم. ناس الانیته. این پولها را دادند به مردم. تو الان جلو چشم همه. حین قال بعض الناس: «اون وقتی که بعضیا برگشته بودند، گفته بودند که انه لا مال له یتصدق». برای اینکه اینها را از خودش دور کند، دفع تهمت بکند، حضرت این کار را کرد.
بحث صدقه مگر چقدر بحث مهم است؟ خیلی مهم است. صدقه، اصلش مستحب است. البته بخشش هم واجب است. ولی از شما هیچ جا تو قرآن اقامهی صلات را تقریباً شاید یک جا نمیبینید، مگر اینکه گیتار زکات کنارش آمده. زکات هم دایرهاش وسیع. شامل صدقات هم، اصل ثوابش الان همین جا بحثش رو داره که اینجا بهترش به این است که خود طرف ببره. آثار و برکاتش، آن یدی است که به ید سائل میرسد. خود کلمهی ایتا هم همین است دیگر؛ رساندن به فقیر. فقرا برسد. خب، و همچنین افضل اظهار صدقه است اگر قصد کرده به آن، متابعت ناس برای صدقه دهنده در صدا. یعنی چه؟ آفرین! یعنی اظهار بکنم تا بقیه یاد بگیرند از من. به خاطر آنچه در آن است. در چه؟ در اظهار از تحریر. تحریر، تشویق بر نفع فقرا.
ماعون. خیلی این سوره، سوره عجیبی است. دیدی طرف دین را تکذیب میکرد؟ دین را تکذیب میکرد. آدم بیدین در نگاه قرآن کیست؟ «اطعام» نگفته؛ چون این غذا مال خودش است. «لسائل اموالهم حق معلوم لسائل و المحروم». محروم خودش حق دارد در مالدارها. نه تنها غذا را نمیدهد، تشویق نمیکند به تمام مسکین. این دین ندارد. خیلی سوره عجیب غریب.
بخش دوم: هبه. هبه آقا جان، عطای بلاعوض. تملیک عین بلاعوض. هدیه و هبه فرق گذاشته. صدقه و هبه چه فرقی با هم دارد؟ هیچ فقیهی به این اشاره نکرده و به این کی میتواند قبول، پس چیست؟ ایجاب القبول، قبول. تفاوت اولش به این است که در صدقه، قصد قربت کرد. در هبه، قصد قربت شرط نیست. عبادات، معاملات. آره. پس چیست؟ معامله یعنی چه؟ نکاح جزو معاملات است یا نیست؟ عقد داشته باشد. بله. آره، آنجا چون طرف حسابش را خدا میبیند، گفتهاند در برزخ بین عبادات و معاملات است. صدقه کلاً میشود برزخ بین عبادات و معاملات. معاملات، آخرین فصل آورده دیگر. بعد این بحثهای عبادات و اینها، این را آورده. بعد رفته تو معاملات. عطیه لابلا و یکی هم که هبه از غیرهاشمی برای هاشمی جایز است. ولی صدقهی غیرهاشمی، هاشمی مگر آفرین! ضرورت باشد. اگر صدقه مستحب باشد چی؟ و نامیده میشود نحله و عطیه. یعنی عطیه که گفته میشود کتاب عطیه در واقع عنوان اصلی برای هبه است. نحل همان عطای عوض است. البته الان به مکاتب و اینها میگویند الملل و النحل. نحله میگویند. یعنی مثلاً گروه فکری و... ولی اینجا منظور همان بحث اینکه شما یک چیزی را در اختیار کسی، مالی را قرار بدهید و بعضی از مطالبه، این میشود نح. «فاتوهن» چیست؟ آن نیاز دارد به ایجاب. ایجاب هر لفظی است که دلالت کند بر تملیک عین از غیرعوض. مثل: «وهبتک»، «ملکتک»، «عهدیه ال هادالک». ولی «تو هازالک» چون جمله اسمی است، باید نیت هم داشته باشد. نیت چی داشته باشد؟ نیت ها ایجاب. اگر بود که میشد جان نه، قصد قربت لازم. به نحو ذالک. بقیهی عباراتی که ازش فهمیده بشود: آقا، من این را به تو بخشیدم. یک ایجاب میخواهد، یک قبول میخواهد. قبول چیست؟ لفظی که دلالت دارد بر رضا. بله. دیگر چه میخواهد؟ قبض میخواهد. قبول صرف. بله. ما اول، قاعدهی اولیهمان در ایجاب و قبول، صیغهی لفظی است. بعد از باب حکومت، توسعه دادیم. گفتیم که آقا معتاد هم در کلیهی این عقود میآید. غیر قبض، سومیش قبض است. به اذن واهب. بله. قبض به اذن واهب. یعنی چه؟ آفرین! متهب قبض میکند به اذن واهب. هرچند مقبوض نباشد به دست متهب از قبل. یعنی اگر قبل هبه قبض نشده باشد، قبض میکند. اگر قبلاً قبض، یعنی قبض شرط. اگر قبل هبه قبض نشده، اگر قبل هبه قبض شده، دیگر قبض شرط نیست. و اگر هبه کند آن را، چه را؟ کی؟ واهب. به کی؟ متهب. چه؟ «ما فی یده». ید کی؟ متهب. دست متهب. خودت. خودت. و نیاز به قبض جدید ندارد. نیاز به اذن در آن هم ندارد. نیاز به گذشت زمان هم ندارد. در آنجایی که ممکن است در آن زمان قبض. چرا؟ چون قبضی که لازم بود حاصل شده. تسهیل حاصل میشود دیگر. لازم نیست که بخواهد یک زمانی بگذرد. برای همان لحظه که نمیخواهد. عزیزم! آره. مستغنی میکند. بینیاز میکند از قبض بعدی. و از گذشت زمان بینیاز میکند. گذشت زمانی که بشود آن قبض را دربر بگیرد. چرا؟ چون مدخلیتی برای زمان نیست تو این مسئله. وقتی مقبوض هر سه مربوط شده دیگر، زمان نمیخواهد. و فقط معتبر است همراه عدم قبض. یعنی اگر قبضی نشده، لازم است، شرط است. به خاطر ضرورت امتناع حصوله بدون حصول، بدون حصول قبض. بدون گذشت زمان. دیدی چی شد؟ نوشتی: حصول قبض بدون گذشت زمان. به خاطر ضرورت امتناع. یعنی ممتنع است که قبض حاصل بشود بدون گذشت زمان. این هم با ضرورت است. یعنی چه؟ یعنی بدیهی. ضروری است یعنی بدیهی. تو بخشهای فقهی و استدلالی و تو کتابهای فلسفی و اینها وقتی میگویند: «لضرورت فلان»، یعنی بداهت فلان. میگوید اونی که فقط لازم است، زمان. یعنی اینجا شرط نیست. وقتی مقبوض شده دیگر، زمان نمیخواهد. زمان را کجا میخواهید؟ زمان وقتی قبض صورت نگرفته، یک زمانی باید بگذرد دیگر. آره، آره. چرا؟ چون بدون گذشت زمان قبض حاصل نمیشود. یک تایمی میبرد دیگر. از متأخر میشود از صیغه من. در هر صورت زمان قبض از صیغه من متأخر میشود، عقب میافتد. یک تایمی برایش میگذرد. اگر تایم نگذرد، اصلاً معنا ندارد قبض صورت بگیرد. اینجا زمان شرط است. ولی اگر قبض اول صورت گرفته، حالا اگر ما قبض اول دادیم بعد به محض اینکه او قبض کرد، صیغه را خواندیم، زمان لازم داریم برای قبض؟ چرا؟ چون قبض حاصل شده. زمان را فقط کجا میخواهیم؟ جایی که هنوز قبض حاصل نشده. چرا؟ چون نمیشود قبضی حاصل بشود بدون زمان. مجبور میخواهم دیگر. مجبوریم دیگر. یعنی زمان باید بگذرد دیگر. بالاخره آنجا زمان باید بگذرد. ولی وقتی قبض صورت گرفته دیگر زمان معنا ندارد گذشت. روشن نشد؟ زمان، زمان نمیخواهد. بگو نه. باید قبض باز باید بین قبض و صیغه یک زمانی بیفتد. زمانی فاصله بشود. وقتی اول قبض باشد، ما اصلاً زمان به خاطر قبض میخواهیم. وقتی قبض صورت گرفته، دیگر زمان معنا ندارد. جای دیگر گفتیم زمان به خاطر اینکه بین عقد و قبض یک زمانی فاصله میافتد. از این جهت زمان، یعنی زمان خودش اصالت ندارد این وسط. حلالش بشود دیگر. بله.
و همچنین است و کذا کتاب عطیه مدرسهی حضرت مهدی، نیاز ندارد جدید، لا إذن، لا مضی زمان. و کذا نیاز ندارد سه تا: و همچنین نیاز ندارد به قبض جدید و رضا، ذهب الولی الوسی. سبی را، سبیه را. وقتی که هبه دهد ولی سبی را یا سبیه را. یعنی ولی، ولی طفل یک پولی را، یک مالی که مال خودش بوده، تو دست خودش بوده، به طفل هبه میکند. این دیگر نیاز به قبض جدید قبول کند. کفایت نمیخواهد. دوباره بده من، دوباره قبضش کن. موردی که ولی مال را یعنی هبه میکند به سبی. در مورد قبض اینها غیرتی. نکتهای که هست این است که سبی دیگر وقتی بهش قبض تحویل بگیری چون محجور است، چون اگر هبه بکنم بعد دارد پفک میخورد، میگوید: «یکی هم تو بخور!» من نمیتوانم بخورم چون بچه الان مالک شده و محجور هم هست. یعنی خودش میتواند تصرف بکند، اذن در تصرف نمیتواند. منفعتش را، یعنی اباحه منفعت میکند. الان هدیهای که برای بچه انگشتر میآورند، نمیدانم طلا میآورند، گوشواره میآورند، لباس میآورند، توپ میآورند، اگر هبه به خود او بکنند، ماجرا درست میشود. در راه منافع خودش میشود مصرفش کرد. چرا؟ ولی نمیتواند. ولی باید در راه منافع بخوری که در منافع او نیست. که پاندول ساعت هی میرود و میآید. خب. پس هبه میکند ولی سبی را یا سبیه را آنچه در دست ولی است. اینجا فقط ایجاب و قبول بدون تجدید قبض. لحصوله بیده. مال موهوب حاصل شده به دست ولی. وهی به منزلت یده. دست ولی به منزلهی دست متهب. زمان هم نمیخواهد. این بابا دست خودشه. این پفک. بعد پفکی که خریده را گوگل اکبر. اسم بچه اکبر. بر اکبر. این مال تو. به دست خودش هم هست. آنچه در دست ولی است، هبه میکند برای صبی. حالا بچه قبض نکرده. محقق شد یا نشد؟ چرا؟ چون دست ولی مثل دست صبی میماند. ماضی زمان هم نمیخواهد. ایجاب و قبول کرد کفایت میکند. استدلالی گفتم. کلیت بحث این است که این تفاوتش چی بود با بحث قبلی؟ به این بود که دست ولی در واقع قبض اصلاً کلاً صورت نگرفته توسط آن متهب. روشن است؟ تو قبلیها قبض صورت گرفته بود. ولی قبل از عقد. اینجا اصلاً قبض مطلقاً توسط متهب صورت نگرفته. دست همان واهب و متهب اینجا یکی به حساب میآید. ماشین مال تو. نه ولایت آنجا نیست. نگفته بودیم: مواظب باش دست راستت را به جایی مثلاً نزدی، دست چپت مال.
و گفته شده معتبر است قصد قبض. یعنی گفتهاند که لازم است که ولی اینجا قصد، قصد بکند قبض را از طفل. قصد قبض از جانب او بکند. یعنی از حیث ولایتی که دارد، از یک لحظه با خودش بگوید خب این از طرف... چون مال مقبوض به دست ولی برای ولی، انصراف به طفل ندارد. مگر به صارفی، طفل را منصرفش بکند. دیگر هیچ قرینهای ما نداریم برای اینکه این الان قبض برای سبی صورت. یک قرینهای میخواهد که بگوییم این قبضه برای بچه شد. قرینه چیست؟ میگوییم یک قصدی تو شکمش بکند. خوب باشد. گفتهاند و کلام اصحاب مطلق. ولی حرف فقها مطلق است. یعنی چه؟ لازم نیست. روشن. و شرط نیست در ابرا. ابرا چی شده تو پفک بودی؟ ابرا، بری و ذمه کردن. آفرین! در ابرا که اسقاط ما فی ذمهی غیر است از حق. یعنی دیگری یک حقی به گردنش بوده. من ابرا میکنم به آن حق. درست شد؟ حق را ابرا، حق ساقط میکند. این نیاز به قبول ندارد. چرا؟ چون اسقاط حق، نقل ملک نیست که نقل ملک. طرف میخواهد به مالش منتقل بشود. باید اجازه بدهد که به مال منتقل. یک چیزی برداشته بشود. دیگر رضایت و قبولش کرد. اینکه حالا بتواند پس بگیرد یا نگیرد، آن یک بحث دیگری است. آن بحث ابرا لازم به حساب میآید یا جائز؟ چون در تصرف اوست. چون شرط لزوم، لزوم تصرف است دیگر. یعنی تصرف باعث لزوم میشود. چون در تصرف او قاعدتاً لازم باید به حساب بیاید. نه دیگر. دائم مدین را بری میکند. مصلحتی دارد یا نه؟ مصلحت که دارد. مصلحت نظام. آره، خوب است دیگر. شما قرض بدهی به طرف. یعنی حتی موردی هم که از شما کمک میخواهد، صدقه حتی میخواهد، آنجا مستحب. چون گفتهاند صدقه نمیدانم پنج تا ثواب دارد. قرض هجده تا. که طرف به کار بیفتد که برگرداند، صدقه خور نشود، مفتخور بار نیاید.
ابن ادریس و ابن زهره گفتند. باباش بوده دیگر؟ زهره باباش بوده. آره. مثل عزت میماند. ابن ادریس و ابن زهره گفتند: برای اجتماع لش بر منت. اشتمال ابرا شرط است از چی؟ قبول. گفتهاند قبول شرط. چون یک جور دارد منت میگذارد. به و الجبران نمیشود بر قبولش. لا یُجبر جبران. یعنی جبران نیست. اینجا اجبار است. مجبور نمیشود بر قبول. منت قبول منت که مجبوری نیست. باید طرف قبول بکند. زورکی که نمیشود. من نمیخواهم یکی منت بهم بگذارد. درست است؟ منت میشود. یک عدهای گفتهاند منت است. اسقاط حق نیست. منت را اضافه میکنم. دارم میبرمت زیر بار منت. مثل هبه. عین قبول بکند دیگر. «و الفرق واضح». این نقد کی به کی است؟ نقد شهید ثانی با آن «قیل». میخواهم بفهمند که بین این دو تا خیلی فرق است. بین هبهی عین با ابرا خیلی. عین قطعاً توش منت هست. یعنی یک منت آشکار و واضح. شما این کتاب را داری. بدوان از من میگیری. زیر بار منت داری میروی. میتوانی قبول بکنی. چون قبول نکن. ولی شما قبلاً زیر بار دین رفتی. یک بار طلب دارم ازت. باید بیایی تحویل بدهی. حالا خودم لطف میکنم میگویم نمیخواهد. باشد برایت. این ابرا، ابایی است که منتش قبلش صورت گرفته. هستی؟ صفحهی یک دونهای جداست. یک دونه قبول میخواهم. و همچنین شرط نیست در هبه، قربت. الان واقعاً دیگر به انقطاع رسید. گوشهای که رفتی، تأیید شد حرفم. تأیید قربت. قصد قربت نمیخواهد. اصل نصب. اصل عدم شرطیت قصد قربت. اصل عدم شرطیت قصد قربت. نه، قربون شکلت. یک لپتاپی دارد. ولی آن نیست. نه، اصل منفردی نداریم. بله. ولی ثواب داده نمیشود بر آن بدون آن. برادر، «لو تَعِلمُ علیها». بدون قصد قربت علیها در هبه ثوابی نیست وقتی قصد قربت نباشد. و معها، با قصد قربت در هبه میشود مثل عوض. صدقه چی میشود؟ عوض. قصد قربت اخروی. قصد قربت در هبه شرط نیست. اگر قصد قربت نکرد و هبه کرد، ولی ثواب. ولی اگر قصد قربت کرد و هبه کرد، هم همهاش درست است، هم ثواب دارد، هم عوض به حساب میآید. یعنی لازم میشود. بعداً نمیتواند رجوع کند. چرا؟ چون عوضش را نقداً گرفته.
صدقه. حل؟ حل. یکشنبه بین شنبه و چهارشنبه است. درست است؟ دیوانه شود محرم. در ماه محرم. در ماه صفر هم ده ماه دیگر هم ساعت سنگین است برایتان. بهتان نمیافتد. انگار ساعت، ساعت نه تا ده فشار. عزیزم! روزهای خوشتان است. بگذار مساجد شروع بشود. و کراهت دارد تفضیل بعض بر بعضی. اگر هبه میدهد، کراهت دارد بعضیها را به بعضی دیگر برتری بدهد. آن پسره را مثلاً تحویل بگیرد، آن دختره را تحت قاریه را. هرچند اختلاف داشته باشند در ذکورت و انوثت. یکی پسر است، یکی دختر. به خاطر آن چیزی که در تفضیل است. خیلی قشنگ است از شکستن دل مفضل علیه. اینکه ترجیح داده میشود. یعنی آن مرجوح، این دلش میشکند بدبخت. و تعریف به جون هم. تربیت افضلیت حقیقی بوده. حضرت یعقوب طبیعت تفصیل حقیقی بوده. پیغمبر بوده و باید فضیلت فقط تو ابرازش باید بیشتر مثلاً مراعات میکرده. نه اشتباه نبوده، کار درستی بوده. نمیشود گفت دیگر. حالا عشق است دیگر بروز پیدا میکند دیگر. امیرالمؤمنین اصلاً اینکه دیگر تفصیلهای قبل این کلاً سوءتفاهم بود. میگوید تو حسن و حسین میخواستند بروند جلو، حضرت فرمودند: «شما دو تا نمیخواهد بروید. محمد بن حنفیه تو برو.» تفصیل به حساب نمیآید. آره دیگر. بله، بله. تو وصیتش باید جوری باشد که دل کسی نشکند. خب.
و صحیح است رجوع در هبه بعد از اقبال، تا وقتی تصرف صورت نگرفته. شرط لزومش چیست؟ شرط لزومش چیست؟ تصرف برادرم. نشنگ، شنگولی از خودت درنیار. تا وقتی تصرف نکرده. موهوب، تصرفاً متلفاً للعین. چه جور تصرف؟ دست بزند چی؟ نه، تصرفی که عین تلف بشود. ساندویچ بهش دادی. هبه کردی. غلطی کردی خوردم. تلف شد. تصرف متلف بود. چی شد؟ لازم شد. یا تصرف متلف عین بشود یا تصرف ناقل ملک باشد. تصرف ناقل ملک. مهوالله مال موهوب بردارد بفروشد. متهب. یا تصرف مانع از رد باشد. یعنی این موهوب کنیز. متهب باردارش میکند. استیلات میشود دیگر. آخوند بوده. یا اینکه تصرف مغیر عین باشد. یعنی مثلاً چه کارش کند؟ قصارت. رنگش کند. تغییرش بدهد. این را تجارت خشب. نجاری کند. له کردن، آرد کردن گندم. بحثی نداریم تو این آخریه. آرد کردن. دعوایی به نظر ما اهواز. بعضی گفتهاند که اتفاقاً دعوایی هم باشد تو آن قبلیها. چون اصل تصرف این است دیگر. گندم را آرد کرده. میگویید اقوی است. نه عزیزم. به پهنه. تا قبل از مغیر عین. عمل. گفته شده مطلق تصرف. مطلق تصرف یعنی چه؟ همین که تصرف کرد، ولو تصرف مغیر و ناقل و فلان و اینها نباشد، باعث چی میشود؟ لازم شدن هبه میشود. و دیگر واهب نمیتواند رجوع کند. جانم به لبم رسید. خب. و این ظاهر عبارت است. ظاهر کدام عبارت است؟ اینکه گفت: «ما لم یتصرف الموهوب». تا وقتی موهوب تصرف نشده. بله. عبارت «تصرف» اطلاق دارد. اصلاً برای تصرف قیدی نزد. قبلاً. بله. بخوانم یا نخوانم؟ نخوانم. بقیهاش میرود برای فردا. انشاءالله. گفتی چند صفحه مانده؟ پنجاه صفحه. یک و نیم صفحه امروز خواندیم. بیست جلسه داریم. بیست جلسه داریم. و چهل صفحه. پنجاه صفحه. چه روزی؟ دو و نیم صفحه. چه کار کنیم؟ انشاءالله فردا تمام کنیم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...