متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. گفتیم که رجوع در هبه صحیح است بعد از اقباض، تا وقتی که تصرف نشده باشد و تا وقتی تعویض صورت نگرفته باشد؛ یعنی هبه معوضه نباشد. چون اگر هبه معوضه شد، هبه معوضه لازم میشود و دیگر رجوع در آن معنا ندارد. تعویض به چیزی که واهب و متهب بر آن اتفاقنظر دارند، یعنی این واهب و متهب هبه را قبول میکنند بر اینکه فلان چیز حاصل شود، یا به مثل هبه خود، مثل آنکه متهب بنا باشد که به واهب بدهد یا قیمتش را بدهد.
«مع الاطلاق» یعنی این تعویض را اطلاق مطلق گذاشتند، اطلاق آوردند برایش، و این اطلاقش انصراف دارد به اینکه اگر مثلی است مثلش و اگر قیمی است قیمتش.
و سومین شرط، رحم باشد. اگر موهوبله از ارحام نزدیک واهب باشد، ابش باشد، عمش باشد، اخوانش باشد، اخواتش باشد، اینجا هبه لازم میشود. پس اگر رحم غریب باشد، هرچند نکاحش حرام نباشد، مثل دخترعمو که رحم غریب است، ولی نکاحش هم حرام نیست، یا اینکه زوج باشد بر زوجه، که اصلاً رحم نیست، علیالاقوا اینجا اقوا به این است که هبه زوج و زوجه لازم است. پس اگر رحم هم باشد، لازم است و رجوع دیگر در آن معنا ندارد. چرا؟ به خاطر صحیحه زراره. صحیحه زراره چیست؟ «عن زراره عن ابیعبدالله علیهالسلام: و لا یرجع الرجل فی ما یهب لامرأته و لا المرأه فی ما تهب لزوجها.» به نظرم اینکه من نوشتم، غلط است. اینجا یک مشکلی دارد. «فی ما تهب لزوجها» را بیاورید «فی ما یهب لامرأته».
«لأن الله تعالی حیزان مطمئن» (احتمالاً: «لان الله تعالی حیز ان یکره» یا «لأن الله تعالی یحرز ان یعطی» یا «لأن الله تعالی یجیز ان یعطی»). «لَم یُوحِض ریاضت» بشه یا ریاضت نشه (احتمالاً: «لَم یُحض ریاضته» یا «لم یُرَد ریاضته»). «هیز» اولم (احتمالاً: «هیهات» اولم) «یُحَض» میخواهد. این هبه ریاضت شده باشد یا نشده باشد. «لأن الله تعالی یقول: ان تأخذوا مما آتیتموهن شیئاً.» پس مرد رجوع نمیکند در آن چیزی که به همسرش هبه داده. شرط نیست. چون خدا فرمود که اخذ بکنید از آن چیزی که به اینها عطا کردید؛ یعنی نهی کرده از این. پس فرموده اگر طیب داشتند برای شما از چیزی از آنچه عملیا کردید (احتمالاً: «از آنچه عطا کردید»)، اگر با طیب نفسش دارد بهت میدهد، معلوم میشود پس نمیتوانی خودت بروی برگردی. وقتی که نمیشود بدون اجازه او برداری، باید اجازه بگیری، طیب نفسش را میخواهد. معلوم میشود که چیست؟ معلوم میشود که جایز نیست، لازم است.
خط بالایی کجا اطلاق دارد؟ دیگر مثلی و قیمی جفتش را شامل میشود. اینکه گفته «اولی»، اول قید نزده قیمت. این هم داخل در صدقه و هبه میشود. این بحث پس باید اجازه باشد از جانب زوج و زوجه.
اگر عیب داشته باشد، هبه واهب نمیتواند رجوع بکند به ارش بر موهوب. اگر عیبی حاصل شد، یعنی من حالا رجوع کردم، برش داشتم، آمدم دیدم که عیب دارد. آنچیزی که هبه کردم، حالا که برمیدارم ببینم عیب پیدا کرده، من میتوانم ارش بگیرم از آن متهب؟ بله. ارش یعنی خسارت، یعنی آن مابهالتفاوت، مابهالتفاوت جنس خوب و جنس خراب. گوشیش آسیب دیده، دویست هزار تومان ازش افتاده. ارش بگیرد، مراجعه نمیکند به ارش بر موهوب. یعنی نمیتواند به ارش عیبی که حاصل شده، رجوع کند، هرچند این عیب به فعل موهوب باشد. هرچند طرف یک کاری کرده این را خرابش کرده. یک گوشی بهش هبه کرده، گوشی من را بده. پشیمان شده. حالا که میرود گوشی را بگیرد، بعد میبیند که گوشی این بغل صفحهاش مثلاً آسیب دیده، خش افتاده بهش. این میتواند بگوید آقا این تاچش مثلاً اینجوری شد، این پنجاه تومان هزینه برمیدارد. پنجاه تومان بده. نه. نمیتواند از موهوب ارش بگیرد. ولو این، آن با فعل موهوب خراب شده. به خاطر اینکه هبه غیرمضمون است؛ یعنی ضمانتی بهش نیست. در چیزهایی نیست که زمان زمان غل، زمان غلط، زمان درسته، زمان زمانی بهش تعلق نمیگیرد. همانجور که ید امانی اینطور است. اگر شما یک نفر را شب مهمان کردی خانهات، او بعد پایش خورد مثلاً یک چیزی شکست، ضامن نیست. دیگر ید امانی ضامن نیست. اینجا هم طرف ضامن نیست. از چیزهایی نیست که ضمان در آن باشد. ولی در اجاره چرا. اگر مستأجر شما شد، ضامن است اگر چیزی را خراب کرد. عقود جایزه هم واهب و متهب را مسلط کرده بر اتلاف همه مجاناً. پس ابعاض آن اولاست. وقتی کلش را دادی بهش، یعنی همش مال توست. اگر میخواهی تلفش هم کنی، تلف کن. روشن است. حالا طرف یک گوشهاش را تلف کرده، همهاش را تلف نکرده. ابعاضش اولاست اینکه بخواهد بخشی از طرف اتلافش بکند.
پس اگر زیادت متصلهای حاصل شد، مثل سمن، روغن، یعنی در این موهوب گوسفند دنبه درمیآورد، دنبهاش مثلاً بزرگتر میشود، این میشود زیادت متصله، هرچند به علف متهب باشد. متهب به این علف داده که این گوسفند دنبه درآورده، ولی باز مال کیست؟ مال واهب است. زیادت که حاصل شده در موهوب، مال واهب است. اگر تجویز کنیم رجوع را در اینجا، یعنی جایی که زیادت متصله حاصل میشود. و منفصل. زیادت منفصل در مال موهوب، یعنی یک زیادتی که از آن جداست، بچهدار میشود. زیادت متصل جز خود حیوان است، یعنی جدای از ماهیت گوسفند نیست، ماهیت گوسفند است. ولی در اثر این هبه، یعنی بعد از هبه، همان ماهیت آمده روی آن. بله. وقتی رجوع میکند، دیگر همه بحث مال بحث رجوع است. فرض غیر رجوع که کار نداریم. غیر رجوع تمام شد، رفت. داد به این هم هرچی الان دارد، مال اوست. ولی در فرض رجوع چی؟ مثلاً بچه است، مثلاً شیر است. این شیری که دارد مال کیست؟ گاو یک چیز، شیر یک چیز دیگر است. گاو یک چیز، بچه گاو یک چیز دیگر است. ولی اینجوری نیست که بگوییم گوسفند یک چیز است، دنبه یک چیز دیگر است. دنبه جزئی از گوسفند است. حالا آن میشود زیادت متصله، این میشود زیادت منفصله. زیادت متصله مال واهب است. زیادت منفصله چرا؟ چون این زاید منفصل نمایی است که حادث شده در ملک متهب. این نما وقتی آمد در مال کی، نما حاصل شد؟ انشاءالله در مساجد، در بحث ناقله و عرض کنم که کاشفه میآییم. نما یعنی سود، آن اضافی، آنکه روییده، رشد کرده. علف آب داده. آن تصرف نیست. نه، بحث این است که یک چیز اضافی است. یعنی الان دارم، این گاو یک بچه زایید. این بچهای که زایید، خود گاو که هبه کی بود؟ واهب. او الان رجوع میکند، پس میگیرد. بچه گاو مال کی بود؟ بچه بابا در ملک من به دنیا آمد. وقتی گاو مال من بود، بچهاش به دنیا آمد. بچه گاو ملک من است. ربطی ندارد. طرف کلاً رجوع کرده. فرض بر این است که تصرفی هم که مغیر باشد، نکرده. دیگر در مورد گاو تصرف مغیر نکرده طرف. درست شد. تصرف مغیر هم نکردیم که گفتیم انجام نداده. یعنی رجوع درست است. گاوش را پس میگیرد. بچه گاو را میتواند پس بگیرد؟ بله. میتواند بگوید آقا وقتی بهت دادم باردار بود. الان میشود همان بچه را تحویل من بده. آره یا نه؟ چرا؟ چون منفصل است و در مال کی حادث شده؟ در ملک کی حاضر شده؟ متهب. پس اختصاص به کی دارد؟ اختصاص به موهوبله. میخواهد رجوع قبل از انفصال زیادت به ولادت و حلب باشد یا بعدش باشد. حلب با لبن چه فرقی میکند؟ لبن شیری است که در پستان است. حلب شیری است که بیرون آمده، شیر دوشیده. خب. پس میخواهد این انفصال زیادت قبل از ولادت باشد یا قبل از دوشیدنش. قبلش باشد یا بعدش باشد. چرا؟ چون حکماً منفصل است. بعد آمده رجوع کرده، قبلش یا بعدش منفصل است. دو تاست. چی؟ برگردوندی، کردی به تبع گاو بچهاش ملک موهوبله شد. بچه ملک شد. تمام شد، رفت. همهاش را برگردوندی. گاوت را برگردونی. ولو باردار است، هر وقت زایید، باید تحویل این بابا بدهی. شما وقتی تملیک کردی، نه شیر منفصل. باردار بوده باشد. مال کی؟ گاو حامله بوده، باردار بوده، بعد هبه میکند. بعد از آنی که گوساله به دنیا آمد. اگر رجوع نکند، کارت تغذیه ایرانی (احتمالاً: «کارت تغذیه حیوان»)، بگوییم که این توی ملک این متهب باردار شده. چون میگوید که «حدث فی ملکه». از اینجا برداشت. یعنی چون این نما در ملکیت متهب حادث شده، آنجا حامله شده دیگر. مال چون حکماً منفصل است، دو تاست. و آن را دارد میگیرد، این را هم. پس ایمان وقتی که زیادت متجدد بشود بعد از ملک متهب به قبض، بله. تصریح بهش. یعنی زیادت کی میآید؟ بعد از اینکه متهب قبض کرد، مالک شد، حالا زیادت میآید. ولو کان قبله. ولی اگر قبلش حادث شده باشد، مال واهب است. جمله قشنگ دعوایمان را حل میکند. پس چی شد؟ گاو باردار است. سؤال امتحانی. گاو باردار است. حالا پس میگیرد. در چه صورتی این بچه گاو مال واهب است؟ در چه صورتی مال متهب؟ زمانی که حدوثش در ملک متهب باردار شده، ملک متهب. اما زمانی که باردار بوده بعد هبه کرده. حالا الان رجوع میکند. چون در خوب، بحث سوم میشود. او این تکهتکهای که باید...
اگر هبه کند یا وقف بکند یا تصدق کند، صدقه بدهد در مرض موتش، واهب یا واقف یا متصدق توی مرضی که دارد میمیرد، اینها را وقف و صدقه و هبه میکند، «فهی من الثلث». اینی که هبه کرده، وقف کرده، صدقه داده، تعلق به ثلث اموال میت دارد. مثل وصیت میشود. ولو طرف کلش را هبه کرده، کلش را وقف کرده، در مرض موتش. اگر گفت این خانهام وقف حسینیه، و مرد، کل ماترکش هم همان خانه است، یک سوم خانه میشود مال حسینیه، بنابر اجود قولها. مگر اینکه وارث اجازه دهد. یعنی حکمتش چیست؟ دیگر چون مرض منجر به موت، مرض منجر به موت، طلاقش، نمیدانم، وصیتش، اینها احکام خاصی دارد صاحب ملک. مگر اینکه وارث اجازه دهد بیش از یک سوم را. و مثل این است اینهایی که گفتیم، از ثلث ترکه، از این اخراجش، از ثلث ترکه میت، که واهب در حالت مرض موتش انجام داد، مثل وقتی که «ما لو فعل ذلک فی حال صحه». وقتی که این را در حال صحت انجام میدهد، و تأخر قبض تا مرض. یعنی در حال صحت انجام میدهد، ولی آنقدر قبض طول میکشد تا مرض منجر به موت، یعنی یا در مرض منجر به موتش وقف بکند، هبه بکند، یا در صحت کرده، قبض صورت نمیگیرد. قبضه میرود در مرض منجر به این قبض صورت میگیرد. این هم مثل همان میشود. آخرش، آخرش قبض. آخرش هبه کی فعلیت پیدا کرد؟ در مرض منجر به موت. تأخر قبض، یعنی قبض تا زمان مرض واهب عقب بیفتد.
ولو شرط بکند در هبه عوضی را که مساوی موهوب باشد، اینجا هبه البته شرطی باشد دیگر، وصلیه نباشد. اگر شرط بکند در هبه عوضی را که مساوی موهوب باشد، هبه از اصل نافذ است. به خاطر اینکه هبهای که به مساوی موهوب است، این کتاب را به شما هبه میکنم به شرط اینکه این معاوضه به مثل و مثل بی (احتمالاً: «مثل و مِثلِ بَیْ») میماند. خب. اینجا اگر این هبه دیگر، اگر هبه معوض انجام داد در مرض موتش، بله. از اصل نافذ است. یعنی دیگر به یک سوم نمیخورد، به کلش بخورد. انجام بده. نمیتواند. دیروز به من میفهماندند که برای اینکه دلت نشکند اینجوری، چون کتاب امانت است، با ته خودکار کار کردم. چون معاوضهای به مثل، مثل بی (احتمالاً: «مِثلِ بیع») به سمن مثل میخواهد بگوید آقا این درست است، خودش بیع واقعی نیست، ولی بیع به سمن مثل است، شبیه مثل چیست؟ اشکال ندارد. فقط در مرض به ثمن مثل وقتی که خانهاش را بفروشد به سمن، ثلثش اینجا از اصل خارج میشود. در واقع به اصل ترکه تعلق میگیرد، به یک سوم تعلق نمیگیرد. چطور در بیع اینجوری بود؟ طرف مریض بوده، یک ماه در آن مریضی مرده. یک هفته قبل اینکه بمیرد، خانهاش را فروخته. این نافذ است یا نافذ نیست؟ بگوییم نه، الان که مرد، از یک سوم خانه جدا بشود. از اصل ترکه حالاً. اگر هبه معوض انجام داد این شکلی، باز از یک سوم جدا میشود، از اصل ترکه. اصل هبه بیع به ثمن مثل است. آقا بیعی که بهای متعارف، یعنی سمن المثل، بهای متعارف در بازار. من خودم قیمت نمیگذارم. به تو فروختم. برو قیمت بگیر ببین چند. هرچی قیمت دادند، بیاور. مساوی باید باشد. مساوی بودنش لازم است.
مساوی و توابعش، توابع سکنی و توابعش، توابعش رقبی و عمری. و لابد است در سکنی از ایجاب و قبول. قبول داشته باشد. چرا؟ چون سکنی از عقود... سکنی را قبلاً یک اشارهای کردم. رقبی و عمری را هم گفتم. یادم نیست کدام بحث. این مثل غیر از سکنی است. از عقود قبول میخواهد، قبض میخواهد. بنا بر فرض اینکه ما سکنی را لزوم، لازم بگیریم، یعنی قبض شرط در سکنای لازمه، نه سکنای جایزه. اما اگر سکنا جایزه باشد، کل مطلقه مثل مطلقه میشود از این حیث، از حیث مدت. مدت معینی ندارد. سکنا، خانه را در اختیار کسی قرار میدهد. گفتم پدر خانهاش را در اختیار پسر قرار میدهد. نه اجاره بسته، نه رهن کرده. گفتم بنشین. این طبقه بالا مال توست. بنشین. یک مدت بنشین. حالا اینجا بنشین، مطلق میگوید. یک سال بنشین. حالا سال بعد برو فلان خانه. محل خریدی، اجاره بده. هر وقت مستأجرت بلند شد، سر سال که مستأجر بلند شد، برو خانهات بنشین. فعلاً اینجا بنشین. سکنای مقیده، بله. این میشود جایزه. پس مطلقاً میشود جایزه. لازم نیست اینجا اقباض شرط است در جواز تسلط بر انتفاع. یعنی اگر ساکن میخواهد بر مسکن مسلط بشود، این شرطش است. ولی شرط در لزوم سکنی. و وقتی که فائده بدون قبض منتفی باشد. به خاطر اینکه فائده بدون قبض لما (احتمالاً: «لِما») یعنی به خاطر تعلیل دَمای تحلیلی (احتمالاً: «لِما هو تعلیلٌ تحلیلیٌ») است از این جهت که به خاطر اینکه فائده بدون قبض منتفی بوده، مصنف مطلق آورده. مصنف مطلق آورده، اشتراط قبض را در سکنا. شرط در سکنا. چون بدون قبض اصلاً فائدهای ندارد سکنا. من خانه را به شما بدهم، شما قبضش نکنید، چه خاصیتی دارد؟ سکنا بدون قبض که معنا ندارد. برای همین سکنا را مطلق آورده، قید نزده. چون اصلاً فائده اصلی سکنا قبض است. و مطلق آورده، قید نزده. چون اصلاً فائده اصلی سکنا چیست؟ قبضش است دیگر.
اگر موقتش کند، وقتی برایش قرار بدهد، به مدت مضبوط، شش ماه، یک سال، یک سال و نیم، دو ماه. سکنا دو جور است. یک سکنای لازمه داریم، یک سکنای جایزه. میخواهی بنویسی؟ سکنای لازمه، سکنای جایزه. سکنای لازم معین است به مدت معلوم. مالک نمیتواند در آن رجوع کند. سکنای جایزه محدود مدت معینهای نیست. مالک میتواند در آن رجوع بکند هر زمانی که خواست. جان؟ بله. اگر مدت داشت، میشود رقبی. جایزه محدود به مدتی نیست. لازم مدت معین. اگر لازم بود، مدت این شش ماه دستت باشد، دیگر نمیتوانی در این شش ماه برگردی، از او بگیری خانه را. اگر گفت فعلاً بنشین. تو کجا مینشینی؟ اگر موقت باشد به یک زمان محدود مضبوطی، یا عمر یکیشان، میگوید تا وقتی زندهای بنشین. تا وقتی من زندهام بنشین، مسکن یا ساکن. مسکن کیست؟ آنی که سکونت میدهد. ساکن هم که ساکن. سکنا لازم میشود در آن مدت و تا وقتی که عمر باقی است. وگرنه، یعنی اگر موقت به زمانی نشد و موقت به عمر یکیشان نشد، جایز است برای او رجوع در سکنا، متى شاء. متى شاء از کی؟ اگر یکی از این دو تا مرد، کی و کی؟ مسکن یا ساکن. اگر مرد، «مع الاطلاق». اطلاق در در مطلقه. اطلاقش مقیدش نکرده بود به زمان خاصی. فعلاً بنشین. و حالا افتاد، مرد، مسکن افتاد، مرد. یا ساکن. چی؟ «بطلت السکنات» (احتمالاً: «بطلت السکنى»). یک قسمتی است باطل. هرچند رجوع نکرده، مسکن باطل است. یعنی چی؟ ساکن گفت به بابا، گفته اینجا بنشین. بچهاش میتواند بیاید بنشیند؟ منتقل به ورثه نمیشود. همانگونه که شأن عقود جایزه است. یعنی بطلان شأن عقود جایزه. یعنی اگر یکی مرد در عقود جایزه، آن عقد دیگر باطل میشود. بله. به خلاف الاولین. آن دو تا اول چی بود؟ احمد مضبوط داشت یا عمر یکیشان مقید به این دو تا بود. معین بود. دیگر عقود آن دو تا اول موقت بود یا به زمان محدودی یا به مرگ یکیشان. و تعبیر میشود از آن، یعنی از این سکنا به عمری. یعنی سکنایی که مقرون به عمر است. تا عمر دارد طرف ساکن است. اگر مقرون بشود به عمر یکی از آنها. و رقبی که سکنای موقت است، اگر مقرون بشود به مدتی. و فرق این دو تا، یعنی عمری و رقبی، و «یَفْتَرِقَانِ» (احتمالاً: «و یَفْتَرِقَانِ أَنَّها») از آن سکنا به وقوع آن دو تا بر آنچه که صلاحیت برای سکنا ندارد. عمری، چرا عمری اتفاق نسبت باشد؟ قمری (احتمالاً: «عمری») به وقوع آن دو بر آنچه صلاحیت برای سکنا ندارد. پس آن دو، یعنی عمری و رقبی، به قول شما میباشند اعم از سکنا از این وجه. از این جهت که عمری و رقبی واقع شده بر آنچه که صلاحیت سکنا ندارد. هرچند سکنا اعم است. دقت بکنید دیگر، در زمینههایی که برمیگردانم. هرچند سکنا اعم باشد، اعم است از عمری و رقبی از حیث جواز، داعِ سکنا در مسکون (احتمالاً: «دافعِ سکنا در مسکن»). یعنی مطلق از حیث مدت، مطلق بودنش سکنا. یعنی سکنا شامل رقبی و عمری میشود، شامل سکنای غیرمقید به آن دو تا هم میشود. سکنا که گفتی هم عمری را شامل میشود، هم رقبی را شامل میشود، هم رکنهای غیر عمری و اختران. آن به عمر و مدت و اطلاق میخواهد مختلط بشود یا نشود. اطلاق داشته باشد. به خلاف هما. ولی عمری و رقبی دیگر اینجوری نیستند. آن خصوص مختلط به سکناست. بنشین، سکونت. من وجه. توضیحاتش را هم نوشتم که دیگر وقت نمیشود بگویم. چرا ماده اجتماع و افتراقشان چیست؟ به هر حال، آن خصوصاً با همدیگر. اگر سکنا را گفتیم شامل آن دو تا میشود، این تعبیر مطلق میخورد. ولی اگر این دو تا را آوردیم، شامل سکنا نمیشود. از سکنا به عمری منتقل میشویم، از عم سکنا منتقل (احتمالاً: «از عامِ سکنا منتقل»).
و هر آنچه که وقفش صحیح است، یعنی هر عینی که وقفش صحیح است از اعیان اموال، اعمارش هم صحیح است، ارقابش هم صحیح است، هرچند مسکن نباشد. و به این مطلب ظاهر میشود عموم موضوع این دو تا که عمری و رقبی باشد. و اطلاق سکنا که شامل هر سه تا میشود. شامل سکنا، عمری و رقبی از آن جهت که تعلق مسکن دارد، این اطلاق اقتضا دارد سکنای او را به نفسه و «مَن جَرَدَ عادته». یعنی هر کس که عادت ساکن به او است. یعنی خودش بنشیند و کسانی هم که همراهش هستند، زوجه و ولد و خادم و ضعیف. وقتی به طرف میگوید بنشین، یعنی میگوید فقط به خودم گفت بنشین. اینجا یک مدت در اختیار تو باشد. در اختیار تو باشد. نگفت در اختیار اسبم باشد. میتواند. چرا؟ عادت است دیگر. عادتاً اینها باهاش هستند. خودش، زنش، کنیزش، خادم، ضعیفش، مهمانهایش حتی بیایند. دابهاش (احتمالاً: «حیوانش») حیوانهایی که دارد. اگر در مسکن موضع معدی برای آن دابه باشد، طویله داشته باشد دیگر. در حال پذیرایی. و همچنین است وضع «ما جرت العاده» به وضعش در سکنا. وسایل طبیعیاش. از منطقه تلویزیون دارد، کولر دارد، چی دارد، کولر گازی دارد مثلاً. غله (احتمالاً: «غلّه») به حسب حالش دیگر برمیدارد میآورد. سکنا و خانه ورمیدارد میآورد آنجا.
و «لیس له» ساکن نمیتواند اجاره بدهد. در اختیار من بود، من هم اجاره دادم. نمیتواند اجاره بدهد آن خانه را. و نمیتواند تغییرش بدهد. در اختیار تو باشد. دیدم حالش خیلی گنده است. گفتم یک پذیرایی از تویش درمیآید و یک دانه هم خواب بغلش میتوانیم در بیاوریم. تعمیری که اعمالش گفت درست است دیگر. اعمالش درست است، ولی تغییرش درست نیست. اگر خراب شده، درست کند. برای اینکه برداری، چیز دیگر در بیاوری، نه. و نمیتواند غیر از خودش را ساکن کند آنجا. و غیر «مَن جَرَدَ عادته» را نمیتواند ساکن کند، مگر به اذن مسکن. از مسکن میپرسد. اشکال و گفته شده: «یجوزان مطلقاً.» یک عده گفتند اجاره و اسکان برای ساکن جایز است. او مالکش نمیشود. اجاره است دیگر. پول داده. «و الاول اشهر.» اول چیست؟ اینکه نمیشود، جایز نیست. و از آن جهت که اجاره جایز است، اجرت مال ساکن است، هر جا که اگر قائل به این شدیم که اجازه اجاره برای ساکن جایز است، اجاره را کی باید بردارد؟
چهارمیش هم تحبیس است. تحبیس را قبلاً گفتیم. حکمش حکم سکناست در اعتبار عقد و قبض. عقد میخواهد، ایجاب قبول میخواهد، قبض میخواهد. و تغییر مدت میخواهد. مدتش را مشخص کند. البته اطلاقش هم جایز میشود. بدون مدت تحویل بدهد. محل تحبیس کل وقف. هر آنچه که در وقف شرط بود، در تحبیس هم شرط است. و وقتی که تحبیس کند عبدش را یا فرسش را یا غیر این دو تا را از آنچه که صلاح در راه خدا تحبیس کند، بگوید این بنده من تحبیس برای توست. این اسب مال توست. کار مسجد انجام بده، کار هیئت را انجام بده. این آقا تحبیس مال حرم در راه خدا. یا بر زید. وقتی اینجوری شد، «لزم ذلک». لازم میشود دیگر. رجوع نمیتواند از آن. تا کی لازم است؟ تا وقتی که عین باقی است. و همچنین، یعنی لازم است اگر تحبیس کند عبدش را یا کنیزش را بر خدمت کعبه یا مشهد.
و خط آخر. اگر تحبیس کند بر رجلی و وقتی را تعیین نکند و حابس بمیرد. برای تو. تا کی هم نگفت. حابس کیست؟ بله. آنی که تحبیس کرده. اینجا حابس میافتد، میمیرد. این هم که مدت نداشت. اینجا مالی که تحبیس شده، مال کیست؟ به معنای اینکه لازم نیست. کس سکنا مثل سکنا لازم نیست. و باطل میشود. سکنا لازم نبود، این هم لازم نیست. با مرگ باطل میشود. و رجوع جایز است در آن. در چی؟ در حبس. یعنی حبس از عقود جایز است. حابس برایش جایز است که هر وقت خواست، رجوع کند. و اگر مقرون کند در آن به مدتی، لازم میآید در آن. یعنی اگر چیزی را حبس بکنیم، مدت معینی برایش تأیید بکند، در آن مدتی که تعیین کرده، میشود چی؟ لازمه. معلوم است. وقتی لازم شد، دیگر رجوع جایز نیست. ملکش بعدها تمام رجوع میکند به ملکش. بعد کی؟ بعد از مدت. یعنی اگر در مدت معین حبس شده، بعد از مدت، بعد از انقضای مدت برمیگردد به ملک حابس. بله. تحبیس شبیه وقف است. سکنا شبیه وقف نیست. یعنی در تحبیس، انتفاع عین است و باید این باقی بماند. شروط وقف چی بود؟ در صورت بگیرم. تحبیس العین و تسبیل المنفعه. شرایط وقف را دارد. در سکنا بحث فقط مسکن. تحبیس فقط مسکن نیست. مسکن تسامح عطیه چهار تا بود. یکیاش سکناست، یکیاش خوب. این جلد اول لمعه تمام شد و پیوست. و احتمالاً تا آخر عمر دیگر لای اینها را شما باز امتحانی...
بسم الله الرحمن الرحیم. گفتیم که رجوع در هبه صحیح است بعد از اقباض، تا وقتی که تصرف نشده باشد و تا وقتی تعویض صورت نگرفته باشد؛ یعنی هبه معوضه نباشد. چون اگر هبه معوضه شد، هبه معوضه لازم میشود و دیگر رجوع در آن معنا ندارد. تعویض به چیزی که واهب و متهب بر آن اتفاقنظر دارند، یعنی این واهب و متهب هبه را قبول میکنند بر اینکه فلان چیز حاصل شود، یا به مثل هبه خود، مثل آنکه متهب بنا باشد که به واهب بدهد یا قیمتش را بدهد.
«مع الاطلاق» یعنی این تعویض را اطلاق مطلق گذاشتند، اطلاق آوردند برایش، و این اطلاقش انصراف دارد به اینکه اگر مثلی است مثلش و اگر قیمی است قیمتش.
و سومین شرط، رحم باشد. اگر موهوبله از ارحام نزدیک واهب باشد، ابش باشد، عمش باشد، اخوانش باشد، اخواتش باشد، اینجا هبه لازم میشود. پس اگر رحم غریب باشد، هرچند نکاحش حرام نباشد، مثل دخترعمو که رحم غریب است، ولی نکاحش هم حرام نیست، یا اینکه زوج باشد بر زوجه، که اصلاً رحم نیست، علیالاقوا اینجا اقوا به این است که هبه زوج و زوجه لازم است. پس اگر رحم هم باشد، لازم است و رجوع دیگر در آن معنا ندارد. چرا؟ به خاطر صحیحه زراره. صحیحه زراره چیست؟ «عن زراره عن ابیعبدالله علیهالسلام: و لا یرجع الرجل فی ما یهب لامرأته و لا المرأه فی ما تهب لزوجها.» به نظرم اینکه من نوشتم، غلط است. اینجا یک مشکلی دارد. «فی ما تهب لزوجها» را بیاورید «فی ما یهب لامرأته».
«لأن الله تعالی حیزان مطمئن» (احتمالاً: «لان الله تعالی حیز ان یکره» یا «لأن الله تعالی یحرز ان یعطی» یا «لأن الله تعالی یجیز ان یعطی»). «لَم یُوحِض ریاضت» بشه یا ریاضت نشه (احتمالاً: «لَم یُحض ریاضته» یا «لم یُرَد ریاضته»). «هیز» اولم (احتمالاً: «هیهات» اولم) «یُحَض» میخواهد. این هبه ریاضت شده باشد یا نشده باشد. «لأن الله تعالی یقول: ان تأخذوا مما آتیتموهن شیئاً.» پس مرد رجوع نمیکند در آن چیزی که به همسرش هبه داده. شرط نیست. چون خدا فرمود که اخذ بکنید از آن چیزی که به اینها عطا کردید؛ یعنی نهی کرده از این. پس فرموده اگر طیب داشتند برای شما از چیزی از آنچه عملیا کردید (احتمالاً: «از آنچه عطا کردید»)، اگر با طیب نفسش دارد بهت میدهد، معلوم میشود پس نمیتوانی خودت بروی برگردی. وقتی که نمیشود بدون اجازه او برداری، باید اجازه بگیری، طیب نفسش را میخواهد. معلوم میشود که چیست؟ معلوم میشود که جایز نیست، لازم است.
خط بالایی کجا اطلاق دارد؟ دیگر مثلی و قیمی جفتش را شامل میشود. اینکه گفته «اولی»، اول قید نزده قیمت. این هم داخل در صدقه و هبه میشود. این بحث پس باید اجازه باشد از جانب زوج و زوجه.
اگر عیب داشته باشد، هبه واهب نمیتواند رجوع بکند به ارش بر موهوب. اگر عیبی حاصل شد، یعنی من حالا رجوع کردم، برش داشتم، آمدم دیدم که عیب دارد. آنچیزی که هبه کردم، حالا که برمیدارم ببینم عیب پیدا کرده، من میتوانم ارش بگیرم از آن متهب؟ بله. ارش یعنی خسارت، یعنی آن مابهالتفاوت، مابهالتفاوت جنس خوب و جنس خراب. گوشیش آسیب دیده، دویست هزار تومان ازش افتاده. ارش بگیرد، مراجعه نمیکند به ارش بر موهوب. یعنی نمیتواند به ارش عیبی که حاصل شده، رجوع کند، هرچند این عیب به فعل موهوب باشد. هرچند طرف یک کاری کرده این را خرابش کرده. یک گوشی بهش هبه کرده، گوشی من را بده. پشیمان شده. حالا که میرود گوشی را بگیرد، بعد میبیند که گوشی این بغل صفحهاش مثلاً آسیب دیده، خش افتاده بهش. این میتواند بگوید آقا این تاچش مثلاً اینجوری شد، این پنجاه تومان هزینه برمیدارد. پنجاه تومان بده. نه. نمیتواند از موهوب ارش بگیرد. ولو این، آن با فعل موهوب خراب شده. به خاطر اینکه هبه غیرمضمون است؛ یعنی ضمانتی بهش نیست. در چیزهایی نیست که زمان زمان غل، زمان غلط، زمان درسته، زمان زمانی بهش تعلق نمیگیرد. همانجور که ید امانی اینطور است. اگر شما یک نفر را شب مهمان کردی خانهات، او بعد پایش خورد مثلاً یک چیزی شکست، ضامن نیست. دیگر ید امانی ضامن نیست. اینجا هم طرف ضامن نیست. از چیزهایی نیست که ضمان در آن باشد. ولی در اجاره چرا. اگر مستأجر شما شد، ضامن است اگر چیزی را خراب کرد. عقود جایزه هم واهب و متهب را مسلط کرده بر اتلاف همه مجاناً. پس ابعاض آن اولاست. وقتی کلش را دادی بهش، یعنی همش مال توست. اگر میخواهی تلفش هم کنی، تلف کن. روشن است. حالا طرف یک گوشهاش را تلف کرده، همهاش را تلف نکرده. ابعاضش اولاست اینکه بخواهد بخشی از طرف اتلافش بکند.
پس اگر زیادت متصلهای حاصل شد، مثل سمن، روغن، یعنی در این موهوب گوسفند دنبه درمیآورد، دنبهاش مثلاً بزرگتر میشود، این میشود زیادت متصله، هرچند به علف متهب باشد. متهب به این علف داده که این گوسفند دنبه درآورده، ولی باز مال کیست؟ مال واهب است. زیادت که حاصل شده در موهوب، مال واهب است. اگر تجویز کنیم رجوع را در اینجا، یعنی جایی که زیادت متصله حاصل میشود. و منفصل. زیادت منفصل در مال موهوب، یعنی یک زیادتی که از آن جداست، بچهدار میشود. زیادت متصل جز خود حیوان است، یعنی جدای از ماهیت گوسفند نیست، ماهیت گوسفند است. ولی در اثر این هبه، یعنی بعد از هبه، همان ماهیت آمده روی آن. بله. وقتی رجوع میکند، دیگر همه بحث مال بحث رجوع است. فرض غیر رجوع که کار نداریم. غیر رجوع تمام شد، رفت. داد به این هم هرچی الان دارد، مال اوست. ولی در فرض رجوع چی؟ مثلاً بچه است، مثلاً شیر است. این شیری که دارد مال کیست؟ گاو یک چیز، شیر یک چیز دیگر است. گاو یک چیز، بچه گاو یک چیز دیگر است. ولی اینجوری نیست که بگوییم گوسفند یک چیز است، دنبه یک چیز دیگر است. دنبه جزئی از گوسفند است. حالا آن میشود زیادت متصله، این میشود زیادت منفصله. زیادت متصله مال واهب است. زیادت منفصله چرا؟ چون این زاید منفصل نمایی است که حادث شده در ملک متهب. این نما وقتی آمد در مال کی، نما حاصل شد؟ انشاءالله در مساجد، در بحث ناقله و عرض کنم که کاشفه میآییم. نما یعنی سود، آن اضافی، آنکه روییده، رشد کرده. علف آب داده. آن تصرف نیست. نه، بحث این است که یک چیز اضافی است. یعنی الان دارم، این گاو یک بچه زایید. این بچهای که زایید، خود گاو که هبه کی بود؟ واهب. او الان رجوع میکند، پس میگیرد. بچه گاو مال کی بود؟ بچه بابا در ملک من به دنیا آمد. وقتی گاو مال من بود، بچهاش به دنیا آمد. بچه گاو ملک من است. ربطی ندارد. طرف کلاً رجوع کرده. فرض بر این است که تصرفی هم که مغیر باشد، نکرده. دیگر در مورد گاو تصرف مغیر نکرده طرف. درست شد. تصرف مغیر هم نکردیم که گفتیم انجام نداده. یعنی رجوع درست است. گاوش را پس میگیرد. بچه گاو را میتواند پس بگیرد؟ بله. میتواند بگوید آقا وقتی بهت دادم باردار بود. الان میشود همان بچه را تحویل من بده. آره یا نه؟ چرا؟ چون منفصل است و در مال کی حادث شده؟ در ملک کی حاضر شده؟ متهب. پس اختصاص به کی دارد؟ اختصاص به موهوبله. میخواهد رجوع قبل از انفصال زیادت به ولادت و حلب باشد یا بعدش باشد. حلب با لبن چه فرقی میکند؟ لبن شیری است که در پستان است. حلب شیری است که بیرون آمده، شیر دوشیده. خب. پس میخواهد این انفصال زیادت قبل از ولادت باشد یا قبل از دوشیدنش. قبلش باشد یا بعدش باشد. چرا؟ چون حکماً منفصل است. بعد آمده رجوع کرده، قبلش یا بعدش منفصل است. دو تاست. چی؟ برگردوندی، کردی به تبع گاو بچهاش ملک موهوبله شد. بچه ملک شد. تمام شد، رفت. همهاش را برگردوندی. گاوت را برگردونی. ولو باردار است، هر وقت زایید، باید تحویل این بابا بدهی. شما وقتی تملیک کردی، نه شیر منفصل. باردار بوده باشد. مال کی؟ گاو حامله بوده، باردار بوده، بعد هبه میکند. بعد از آنی که گوساله به دنیا آمد. اگر رجوع نکند، کارت تغذیه ایرانی (احتمالاً: «کارت تغذیه حیوان»)، بگوییم که این توی ملک این متهب باردار شده. چون میگوید که «حدث فی ملکه». از اینجا برداشت. یعنی چون این نما در ملکیت متهب حادث شده، آنجا حامله شده دیگر. مال چون حکماً منفصل است، دو تاست. و آن را دارد میگیرد، این را هم. پس ایمان وقتی که زیادت متجدد بشود بعد از ملک متهب به قبض، بله. تصریح بهش. یعنی زیادت کی میآید؟ بعد از اینکه متهب قبض کرد، مالک شد، حالا زیادت میآید. ولو کان قبله. ولی اگر قبلش حادث شده باشد، مال واهب است. جمله قشنگ دعوایمان را حل میکند. پس چی شد؟ گاو باردار است. سؤال امتحانی. گاو باردار است. حالا پس میگیرد. در چه صورتی این بچه گاو مال واهب است؟ در چه صورتی مال متهب؟ زمانی که حدوثش در ملک متهب باردار شده، ملک متهب. اما زمانی که باردار بوده بعد هبه کرده. حالا الان رجوع میکند. چون در خوب، بحث سوم میشود. او این تکهتکهای که باید...
اگر هبه کند یا وقف بکند یا تصدق کند، صدقه بدهد در مرض موتش، واهب یا واقف یا متصدق توی مرضی که دارد میمیرد، اینها را وقف و صدقه و هبه میکند، «فهی من الثلث». اینی که هبه کرده، وقف کرده، صدقه داده، تعلق به ثلث اموال میت دارد. مثل وصیت میشود. ولو طرف کلش را هبه کرده، کلش را وقف کرده، در مرض موتش. اگر گفت این خانهام وقف حسینیه، و مرد، کل ماترکش هم همان خانه است، یک سوم خانه میشود مال حسینیه، بنابر اجود قولها. مگر اینکه وارث اجازه دهد. یعنی حکمتش چیست؟ دیگر چون مرض منجر به موت، مرض منجر به موت، طلاقش، نمیدانم، وصیتش، اینها احکام خاصی دارد صاحب ملک. مگر اینکه وارث اجازه دهد بیش از یک سوم را. و مثل این است اینهایی که گفتیم، از ثلث ترکه، از این اخراجش، از ثلث ترکه میت، که واهب در حالت مرض موتش انجام داد، مثل وقتی که «ما لو فعل ذلک فی حال صحه». وقتی که این را در حال صحت انجام میدهد، و تأخر قبض تا مرض. یعنی در حال صحت انجام میدهد، ولی آنقدر قبض طول میکشد تا مرض منجر به موت، یعنی یا در مرض منجر به موتش وقف بکند، هبه بکند، یا در صحت کرده، قبض صورت نمیگیرد. قبضه میرود در مرض منجر به این قبض صورت میگیرد. این هم مثل همان میشود. آخرش، آخرش قبض. آخرش هبه کی فعلیت پیدا کرد؟ در مرض منجر به موت. تأخر قبض، یعنی قبض تا زمان مرض واهب عقب بیفتد.
ولو شرط بکند در هبه عوضی را که مساوی موهوب باشد، اینجا هبه البته شرطی باشد دیگر، وصلیه نباشد. اگر شرط بکند در هبه عوضی را که مساوی موهوب باشد، هبه از اصل نافذ است. به خاطر اینکه هبهای که به مساوی موهوب است، این کتاب را به شما هبه میکنم به شرط اینکه این معاوضه به مثل و مثل بی (احتمالاً: «مثل و مِثلِ بَیْ») میماند. خب. اینجا اگر این هبه دیگر، اگر هبه معوض انجام داد در مرض موتش، بله. از اصل نافذ است. یعنی دیگر به یک سوم نمیخورد، به کلش بخورد. انجام بده. نمیتواند. دیروز به من میفهماندند که برای اینکه دلت نشکند اینجوری، چون کتاب امانت است، با ته خودکار کار کردم. چون معاوضهای به مثل، مثل بی (احتمالاً: «مِثلِ بیع») به سمن مثل میخواهد بگوید آقا این درست است، خودش بیع واقعی نیست، ولی بیع به سمن مثل است، شبیه مثل چیست؟ اشکال ندارد. فقط در مرض به ثمن مثل وقتی که خانهاش را بفروشد به سمن، ثلثش اینجا از اصل خارج میشود. در واقع به اصل ترکه تعلق میگیرد، به یک سوم تعلق نمیگیرد. چطور در بیع اینجوری بود؟ طرف مریض بوده، یک ماه در آن مریضی مرده. یک هفته قبل اینکه بمیرد، خانهاش را فروخته. این نافذ است یا نافذ نیست؟ بگوییم نه، الان که مرد، از یک سوم خانه جدا بشود. از اصل ترکه حالاً. اگر هبه معوض انجام داد این شکلی، باز از یک سوم جدا میشود، از اصل ترکه. اصل هبه بیع به ثمن مثل است. آقا بیعی که بهای متعارف، یعنی سمن المثل، بهای متعارف در بازار. من خودم قیمت نمیگذارم. به تو فروختم. برو قیمت بگیر ببین چند. هرچی قیمت دادند، بیاور. مساوی باید باشد. مساوی بودنش لازم است.
مساوی و توابعش، توابع سکنی و توابعش، توابعش رقبی و عمری. و لابد است در سکنی از ایجاب و قبول. قبول داشته باشد. چرا؟ چون سکنی از عقود... سکنی را قبلاً یک اشارهای کردم. رقبی و عمری را هم گفتم. یادم نیست کدام بحث. این مثل غیر از سکنی است. از عقود قبول میخواهد، قبض میخواهد. بنا بر فرض اینکه ما سکنی را لزوم، لازم بگیریم، یعنی قبض شرط در سکنای لازمه، نه سکنای جایزه. اما اگر سکنا جایزه باشد، کل مطلقه مثل مطلقه میشود از این حیث، از حیث مدت. مدت معینی ندارد. سکنا، خانه را در اختیار کسی قرار میدهد. گفتم پدر خانهاش را در اختیار پسر قرار میدهد. نه اجاره بسته، نه رهن کرده. گفتم بنشین. این طبقه بالا مال توست. بنشین. یک مدت بنشین. حالا اینجا بنشین، مطلق میگوید. یک سال بنشین. حالا سال بعد برو فلان خانه. محل خریدی، اجاره بده. هر وقت مستأجرت بلند شد، سر سال که مستأجر بلند شد، برو خانهات بنشین. فعلاً اینجا بنشین. سکنای مقیده، بله. این میشود جایزه. پس مطلقاً میشود جایزه. لازم نیست اینجا اقباض شرط است در جواز تسلط بر انتفاع. یعنی اگر ساکن میخواهد بر مسکن مسلط بشود، این شرطش است. ولی شرط در لزوم سکنی. و وقتی که فائده بدون قبض منتفی باشد. به خاطر اینکه فائده بدون قبض لما (احتمالاً: «لِما») یعنی به خاطر تعلیل دَمای تحلیلی (احتمالاً: «لِما هو تعلیلٌ تحلیلیٌ») است از این جهت که به خاطر اینکه فائده بدون قبض منتفی بوده، مصنف مطلق آورده. مصنف مطلق آورده، اشتراط قبض را در سکنا. شرط در سکنا. چون بدون قبض اصلاً فائدهای ندارد سکنا. من خانه را به شما بدهم، شما قبضش نکنید، چه خاصیتی دارد؟ سکنا بدون قبض که معنا ندارد. برای همین سکنا را مطلق آورده، قید نزده. چون اصلاً فائده اصلی سکنا قبض است. و مطلق آورده، قید نزده. چون اصلاً فائده اصلی سکنا چیست؟ قبضش است دیگر.
اگر موقتش کند، وقتی برایش قرار بدهد، به مدت مضبوط، شش ماه، یک سال، یک سال و نیم، دو ماه. سکنا دو جور است. یک سکنای لازمه داریم، یک سکنای جایزه. میخواهی بنویسی؟ سکنای لازمه، سکنای جایزه. سکنای لازم معین است به مدت معلوم. مالک نمیتواند در آن رجوع کند. سکنای جایزه محدود مدت معینهای نیست. مالک میتواند در آن رجوع بکند هر زمانی که خواست. جان؟ بله. اگر مدت داشت، میشود رقبی. جایزه محدود به مدتی نیست. لازم مدت معین. اگر لازم بود، مدت این شش ماه دستت باشد، دیگر نمیتوانی در این شش ماه برگردی، از او بگیری خانه را. اگر گفت فعلاً بنشین. تو کجا مینشینی؟ اگر موقت باشد به یک زمان محدود مضبوطی، یا عمر یکیشان، میگوید تا وقتی زندهای بنشین. تا وقتی من زندهام بنشین، مسکن یا ساکن. مسکن کیست؟ آنی که سکونت میدهد. ساکن هم که ساکن. سکنا لازم میشود در آن مدت و تا وقتی که عمر باقی است. وگرنه، یعنی اگر موقت به زمانی نشد و موقت به عمر یکیشان نشد، جایز است برای او رجوع در سکنا، متى شاء. متى شاء از کی؟ اگر یکی از این دو تا مرد، کی و کی؟ مسکن یا ساکن. اگر مرد، «مع الاطلاق». اطلاق در در مطلقه. اطلاقش مقیدش نکرده بود به زمان خاصی. فعلاً بنشین. و حالا افتاد، مرد، مسکن افتاد، مرد. یا ساکن. چی؟ «بطلت السکنات» (احتمالاً: «بطلت السکنى»). یک قسمتی است باطل. هرچند رجوع نکرده، مسکن باطل است. یعنی چی؟ ساکن گفت به بابا، گفته اینجا بنشین. بچهاش میتواند بیاید بنشیند؟ منتقل به ورثه نمیشود. همانگونه که شأن عقود جایزه است. یعنی بطلان شأن عقود جایزه. یعنی اگر یکی مرد در عقود جایزه، آن عقد دیگر باطل میشود. بله. به خلاف الاولین. آن دو تا اول چی بود؟ احمد مضبوط داشت یا عمر یکیشان مقید به این دو تا بود. معین بود. دیگر عقود آن دو تا اول موقت بود یا به زمان محدودی یا به مرگ یکیشان. و تعبیر میشود از آن، یعنی از این سکنا به عمری. یعنی سکنایی که مقرون به عمر است. تا عمر دارد طرف ساکن است. اگر مقرون بشود به عمر یکی از آنها. و رقبی که سکنای موقت است، اگر مقرون بشود به مدتی. و فرق این دو تا، یعنی عمری و رقبی، و «یَفْتَرِقَانِ» (احتمالاً: «و یَفْتَرِقَانِ أَنَّها») از آن سکنا به وقوع آن دو تا بر آنچه که صلاحیت برای سکنا ندارد. عمری، چرا عمری اتفاق نسبت باشد؟ قمری (احتمالاً: «عمری») به وقوع آن دو بر آنچه صلاحیت برای سکنا ندارد. پس آن دو، یعنی عمری و رقبی، به قول شما میباشند اعم از سکنا از این وجه. از این جهت که عمری و رقبی واقع شده بر آنچه که صلاحیت سکنا ندارد. هرچند سکنا اعم است. دقت بکنید دیگر، در زمینههایی که برمیگردانم. هرچند سکنا اعم باشد، اعم است از عمری و رقبی از حیث جواز، داعِ سکنا در مسکون (احتمالاً: «دافعِ سکنا در مسکن»). یعنی مطلق از حیث مدت، مطلق بودنش سکنا. یعنی سکنا شامل رقبی و عمری میشود، شامل سکنای غیرمقید به آن دو تا هم میشود. سکنا که گفتی هم عمری را شامل میشود، هم رقبی را شامل میشود، هم رکنهای غیر عمری و اختران. آن به عمر و مدت و اطلاق میخواهد مختلط بشود یا نشود. اطلاق داشته باشد. به خلاف هما. ولی عمری و رقبی دیگر اینجوری نیستند. آن خصوص مختلط به سکناست. بنشین، سکونت. من وجه. توضیحاتش را هم نوشتم که دیگر وقت نمیشود بگویم. چرا ماده اجتماع و افتراقشان چیست؟ به هر حال، آن خصوصاً با همدیگر. اگر سکنا را گفتیم شامل آن دو تا میشود، این تعبیر مطلق میخورد. ولی اگر این دو تا را آوردیم، شامل سکنا نمیشود. از سکنا به عمری منتقل میشویم، از عم سکنا منتقل (احتمالاً: «از عامِ سکنا منتقل»).
و هر آنچه که وقفش صحیح است، یعنی هر عینی که وقفش صحیح است از اعیان اموال، اعمارش هم صحیح است، ارقابش هم صحیح است، هرچند مسکن نباشد. و به این مطلب ظاهر میشود عموم موضوع این دو تا که عمری و رقبی باشد. و اطلاق سکنا که شامل هر سه تا میشود. شامل سکنا، عمری و رقبی از آن جهت که تعلق مسکن دارد، این اطلاق اقتضا دارد سکنای او را به نفسه و «مَن جَرَدَ عادته». یعنی هر کس که عادت ساکن به او است. یعنی خودش بنشیند و کسانی هم که همراهش هستند، زوجه و ولد و خادم و ضعیف. وقتی به طرف میگوید بنشین، یعنی میگوید فقط به خودم گفت بنشین. اینجا یک مدت در اختیار تو باشد. در اختیار تو باشد. نگفت در اختیار اسبم باشد. میتواند. چرا؟ عادت است دیگر. عادتاً اینها باهاش هستند. خودش، زنش، کنیزش، خادم، ضعیفش، مهمانهایش حتی بیایند. دابهاش (احتمالاً: «حیوانش») حیوانهایی که دارد. اگر در مسکن موضع معدی برای آن دابه باشد، طویله داشته باشد دیگر. در حال پذیرایی. و همچنین است وضع «ما جرت العاده» به وضعش در سکنا. وسایل طبیعیاش. از منطقه تلویزیون دارد، کولر دارد، چی دارد، کولر گازی دارد مثلاً. غله (احتمالاً: «غلّه») به حسب حالش دیگر برمیدارد میآورد. سکنا و خانه ورمیدارد میآورد آنجا.
و «لیس له» ساکن نمیتواند اجاره بدهد. در اختیار من بود، من هم اجاره دادم. نمیتواند اجاره بدهد آن خانه را. و نمیتواند تغییرش بدهد. در اختیار تو باشد. دیدم حالش خیلی گنده است. گفتم یک پذیرایی از تویش درمیآید و یک دانه هم خواب بغلش میتوانیم در بیاوریم. تعمیری که اعمالش گفت درست است دیگر. اعمالش درست است، ولی تغییرش درست نیست. اگر خراب شده، درست کند. برای اینکه برداری، چیز دیگر در بیاوری، نه. و نمیتواند غیر از خودش را ساکن کند آنجا. و غیر «مَن جَرَدَ عادته» را نمیتواند ساکن کند، مگر به اذن مسکن. از مسکن میپرسد. اشکال و گفته شده: «یجوزان مطلقاً.» یک عده گفتند اجاره و اسکان برای ساکن جایز است. او مالکش نمیشود. اجاره است دیگر. پول داده. «و الاول اشهر.» اول چیست؟ اینکه نمیشود، جایز نیست. و از آن جهت که اجاره جایز است، اجرت مال ساکن است، هر جا که اگر قائل به این شدیم که اجازه اجاره برای ساکن جایز است، اجاره را کی باید بردارد؟
چهارمیش هم تحبیس است. تحبیس را قبلاً گفتیم. حکمش حکم سکناست در اعتبار عقد و قبض. عقد میخواهد، ایجاب قبول میخواهد، قبض میخواهد. و تغییر مدت میخواهد. مدتش را مشخص کند. البته اطلاقش هم جایز میشود. بدون مدت تحویل بدهد. محل تحبیس کل وقف. هر آنچه که در وقف شرط بود، در تحبیس هم شرط است. و وقتی که تحبیس کند عبدش را یا فرسش را یا غیر این دو تا را از آنچه که صلاح در راه خدا تحبیس کند، بگوید این بنده من تحبیس برای توست. این اسب مال توست. کار مسجد انجام بده، کار هیئت را انجام بده. این آقا تحبیس مال حرم در راه خدا. یا بر زید. وقتی اینجوری شد، «لزم ذلک». لازم میشود دیگر. رجوع نمیتواند از آن. تا کی لازم است؟ تا وقتی که عین باقی است. و همچنین، یعنی لازم است اگر تحبیس کند عبدش را یا کنیزش را بر خدمت کعبه یا مشهد.
و خط آخر. اگر تحبیس کند بر رجلی و وقتی را تعیین نکند و حابس بمیرد. برای تو. تا کی هم نگفت. حابس کیست؟ بله. آنی که تحبیس کرده. اینجا حابس میافتد، میمیرد. این هم که مدت نداشت. اینجا مالی که تحبیس شده، مال کیست؟ به معنای اینکه لازم نیست. کس سکنا مثل سکنا لازم نیست. و باطل میشود. سکنا لازم نبود، این هم لازم نیست. با مرگ باطل میشود. و رجوع جایز است در آن. در چی؟ در حبس. یعنی حبس از عقود جایز است. حابس برایش جایز است که هر وقت خواست، رجوع کند. و اگر مقرون کند در آن به مدتی، لازم میآید در آن. یعنی اگر چیزی را حبس بکنیم، مدت معینی برایش تأیید بکند، در آن مدتی که تعیین کرده، میشود چی؟ لازمه. معلوم است. وقتی لازم شد، دیگر رجوع جایز نیست. ملکش بعدها تمام رجوع میکند به ملکش. بعد کی؟ بعد از مدت. یعنی اگر در مدت معین حبس شده، بعد از مدت، بعد از انقضای مدت برمیگردد به ملک حابس. بله. تحبیس شبیه وقف است. سکنا شبیه وقف نیست. یعنی در تحبیس، انتفاع عین است و باید این باقی بماند. شروط وقف چی بود؟ در صورت بگیرم. تحبیس العین و تسبیل المنفعه. شرایط وقف را دارد. در سکنا بحث فقط مسکن. تحبیس فقط مسکن نیست. مسکن تسامح عطیه چهار تا بود. یکیاش سکناست، یکیاش خوب. این جلد اول لمعه تمام شد و پیوست. و احتمالاً تا آخر عمر دیگر لای اینها را شما باز امتحانی...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...