متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث بعدی در مورد این است که اگر قرار شد کسی اجازه بدهد، مجیز -که حالا یا مالک مبیع یا مالک ثمن است، فرقی نمیکند- اینجا اجازه بدهد، سکوت او کفایت نمیکند. اینجا دیگر سکوتش به معنای رضایت نیست. شهیدین -نظر بقیه چرا- شهید اول و شهید ثانی اینجا سکوتش دلالتی بر رضایتش ندارد. به او میگویند که: «آقا رفتیم فلان چیز را برایت فروختیم، این قیمت.» نگاه: رفته بود طوطی بخرد، دیدند که خیلی پست است، پست پهپاد، پست هوایی بهش جغد انداخت. بعد رفیقش بعد یک سال به این گفتش که: «خوب این طوطی که خریدی چطور است؟ به حرفش آوردی؟» گفت: «نه، حرف نمیزند؛ ولی وقتی حرف میزنم، خیلی دقت میکند.» خیلی دقت میکند. مجید نگاه میکند. این سکوت کفایت نمیکند. چی؟ تقریر معصوم، عزیزم! از شأن اوست که باید تذکر بدهد. تازه آنهم فضای تقیه نباشد، محذوریت نباشد، همه اینها باهم. خواستگاری حضرت زهرا (سلام الله علیها)، حضرت زهرا سکوت کردند، دیگر. که پیامبر فرمودند: «الله اکبر! سکوتها اقرار.» سکوت او اقرار است.
پس کفایت نمیکند در اجازه، سکوت هنگام عقد، همراه علم به آن. علم مالک به عقد فضولی یا عند عرضها (عرضه اجازه) و سکوتش عند العقد یا عند عرضها کفایت نمیکند. نه موقع عقد سکوت بکند کفایت میکند، نه موقع عرضه اجازه سکوت کفایت میکند. بلکه بر مالک -همان مجیز- به قول شهیدین، سکوتش برای خودش کفایت نمیکند؛ چون سکوت اعم از رضاست و دلالتی بر رضایت ندارد. بله، بلکه ناچار است. برای چی؟ برای اجازه. بدی نیست. بد میگویم؟ سپهبد، ارتشبد. «لابد» یعنی چاره. یک روایتی که از اساتید خواندم پیدا نکردم. خیلی قشنگ است. خدای متعال... ۲۰ دقیقه طول میکشد. عرض کنم که دوست ما که خواب بود، ولی اشکالات خوبی میکرد. شما از آن الهام گرفتی.
عرض کنم که خدا به حضرت موسی فرمود: «ان بدک لابد.» «لابد» بود. ارتشبد یعنی چاره ارتش، سپهبد یعنی چاره سپاه، سربد، سر آرایش. شما کلاس بعدی چاره کلاس. پس «لابد» به معنای چارهای نیست. در چه موضوعی، عزیز دل برادر؟ در چه موضوعی؟ «لابد» برای کجا؟ برای چی؟ آفرین! برای اجازه چارهای نیست. همان که میگویم: «نیستی، ولی خوب هستی!» همین است. به نکته بسیار بیخودی اشاره کردید. از لفظ صریح مهدکودک، مگر اینجا تشویق و شکلات؟ شکلات بهت بدهم؟ شلاق هم خوب است به نظرت؟ کمربند از کیک دادن شما بهتر است. میشود استفاده کرد.
شهید ثانی گفتند: «در معرض اجازه قرار بگیری، ولی علم نداشته باشی.» ایضاح بیشتر است؛ وگرنه اعتراض نیست. صفحه بعد بین دو تا کلمه با کلمه بعدی شهید اول یک پاراگراف فاصله شده. باز آن آخرش آمدهاند، میخواستند توضیح ادامه اضافه کنند. لفظ صریح در رضایت، در اجازه، در اجازه «لابد است از لفظ صریح»، مثل «عقد». خب، کفایت میکند. اینها بگوید. «عجز» تو را دیدم. ما که ندیدیم. «رو در باز» کفایت میکند. اگر بگوید: «جاز البیع»، «اجازه دادم»، «أنفذته»، «انفاذ کردم»، «نفوذ دادم»، «امضیتُ»، «امضا کردم»، «رضیتُ»، «راضی شدم» و شبیه اینها، مثل «أقررتُ»، «أبقیتُ»، «التزمتُ» به رضایت است.
پس اگر اجازه ندهد، کی مال را انتزاع میکند؟ مال خود را از مشتری. مشتری زوال میکند؛ چون عین مال اوست. میرود از مشتری انتزاعش میکند؛ چون عین مال خودش است؛ ولو مشتری تصرف کرده باشد در آن مال، به آنچه که اجرت تعلق میگیرد. مثلاً خانه بوده، سکنای آن، مرکوب بوده، ماشین بوده، الاغ بوده، چی بوده، اجاره به آن تعلق میگیرد. مالش را میرود میگیرد. کرایهاش را هم میگیرد. بله. رجب. آن اجرت برمیگردد. مالک میآید اجرت را از مشتری میگیرد. بر مشتری رجوع میکند. مالک بالعجره، بلکه برای او رجوع است. برای کی؟ مالک. اینجا دیگر ضمیرها، این دو صفحه که میخوانیم، ضمیرها را باید با وسواس بخوانیم. مالک میتواند رجوع بکند به عوض منافع؛ هرچند استیفا نکرده باشد. کی؟ مشتری. چی را؟ منافع را. میآید میگوید: «آقا، منفعت، عوض منفعتش را بده.» میگوید: «اصلاً من تو خانهات نرفتم بنشینم.» میگویند: «ننشسته باشی، این را استفاده نکردی.» منافع را، عوض منفعت از او میگیرد. بله. معلوم است چه دارم میگویم یا نه؟ آن مشتری از فضول میگیرد. مالک به فضول کار ندارد. مالک، فضول که تو یک تیم است!
«مع عوضٍ یَدهَی علیها» برگهای لمعه ریخت. همراه وضع ید مشتری، یعنی مشتری به شرط اینکه قدرت استفاده داشته باشد. میتوانسته. بله، وضعیت داشته، در اختیارش بوده، در تمکنش بوده. حالا استیفای منافع نکرده؛ ولی کلید بلول بوده. کی بوده؟ که کباب درست میکردند، بوی کباب بلند میشود و پول بوی کباب که به دماغت خورد، فیلم دادگاه. دادگاه میگوید: «دماغش خورده، پولش را نمیدهد. سکه را دربیاور.» صدای پول هم به گوشت رسید. این به آن در خانه. فقط اگر سوئیچ را داده به او، کلید را داده، در اختیار او بوده. نرفته بنشیند. ولی اگر فضولی آمده، گفته که: «این خانه را من به این قیمت باید کرایه میدهم.» تلهپاتی هری پاتر. فرق شبکه پویا. اینجا اگر کلید به او داده، اجاره را میگیرد. کلید را نداده، وضعیت نبود.
«چون مشتری حین إذن در این وقتی که مالک اجازه نداده کَالغاصب و إن کان جاهلاً.» و لو مشتری جاهل بوده. به چی؟ به چی جاهل بوده؟ همه را خودت میپرسم امروز. یعنی با اینترنت دایلاپ شما الان داری میگیری. در واقع، طوطی مثلاً سرعت پایین است، لپتاپتان رفته بالا. حواستان باشد. بدون اینکه حواسم هست بهتان. «إن ربک لبالمرصاد.» «إن کان جاهلاً به فضولی بودن بیع، باشد.» فضولی بودن مبیع باشد، «کَالغاصب». جاهل به قصد که نه. «کَالغاصب»، ولو جاهل باشد به اینکه این مبیع فضولی است. خب، این صفحهها بخشهای مهمی است. داریم آرام آرام هم میخوانیم. سخت هم هست.
خوب، اگر نمو کند، چی؟ مبیع. نما مال مالک است. این نمایی که دست کی بوده؟ مشتری بوده. آفرین! پس این دست مشتری بوده. مبیع دست مشتری، نمو پیدا کرده. مال مالک. مبیع متصل، اَلکانَ اَل منفصلاً. مال وقتی که اجازه نداد دیگر، رجوع کرد دیگر. اجازه ندادنِش است. اجازه، اجازه کاشفه باشد، بحثش جداست. این حالا اجازه نداده. آفرین! الان فرض این است که اجازه نداده. خب، حالا اجازه نداده. میخواهد متصل باشد، میخواهد منفصل باشد. بله، بله. «باغياً کان أم هالکاً.» آفرین! نمای دست مشتری باشد یا نباشد، رجوع میکند. یعنی چه دارابی؟ توضیح صاحب مال، یعنی مال حال کندش. کی برمیگردد؟ «یرجعُ مالکٌ علیه.» یعنی مالک رجوع میکند. «علیه» به کی؟ به مشتری. به عوض چی؟ عوض نما. رجاءً مشتری! ترجمه کردید؟ خوب باشد. اشکال ندارد. مالک رجوع میکند به مشتری. میگوید: «عوض بده.» ولو مشتری جاهل است. فدای جدت بشوم. این حرکت رونالدینیویی بود. مشتری جاهل باشد به اینکه این مبیع فضولی است. آقا، ایشان، ایشان که مالک است، به ایشان که مشتری است، رجوع میکند. میگوید: «این را بده.» میگوید: «ندارم.» میگوید: «عوضش را بده.» این به این میگوید: «آن را بده.» ولو این جاهل بوده که این فضولی بوده.
و همچنین رجوع میکند این مالک به عوض نفس مبیع. مالک به مشتری رجوع میکند. عوض خود مبیع را از مشتری میگیرد. درست شد؟ اگر هلاک شده باشد در دست مشتری، چی؟ «همه مبیع او بعضه.» بعضی از مبیع. یک سبد گوجه بود. الان گوجه طلا است. الان طلای سرخ است. کیلو چند؟ هفده تومان رسیده بود. دلار، دلار، امواج مردم. مبیع تلف شود، همراه تلف شدن بعضی از آن. مبیع به تفریط کی؟ مشتری. یک سبد گوجه بوده، له شده. پول نصفش را بده. آن بقیهاش را هم خودش را بده. تو تفریط درست شد. و غیره. اصلاً تفریط هم نکرده باشد. غیر تفریط. بله. و معتبر در قیمی ماست. قیمی داداشم. قیمه؟ مثل، آره. آفرین! آنچه قیمت دارد در بازار، قیمتش هست. خب، حالا این تلف کرد. این آمد از این، این را بگیرد. هنرهای دستم را میگیرم. بله. این که تلف شده، «قیمه». این مشتری، مشتری تلفش کرده، قیمتش ملاک است. حالا این تو این چند روزی که بوده، نوسان داشته. بازار گوجه بوده. این گوجه با دو تومان شروع کرد، به هیجده تومان رسید، آمد تا ده تومان. خب دیگر، قیمیمی. الان ببینید، به حسب قیمت بفروشم؟ من خودش عینش را لازم نداشتم، من پول این را لازم داشتم. الان این بابا میگوید که: «من گوجه را با قیمتش کار دارم، با عینش کار ندارم.» مثلاً یک خانه است. فلانی میشود عینی. این میشود مثلی. خانه میشود قیمی. خوراکیها را به نظرم فردا.
خانه میگیریم. این خانه را که دست این بابا بوده، این نوسان پیدا کرد. رفت تا متری چهار تومان. بعد شد باز متری دو تومان. الان این ضامن کدامش است؟ مشتری. قیمت روز تلف. البته حالا اگر تلف شده، مثلاً تلف شدن چی شده؟ منفجر شده، مثلاً ترکانده، مثلاً گسل. اینجا روز تلف ملاک است. هرچند تفاوت باشد به سبب سوق. اگر تفاوت به سبب سوق باشد، یک وقت تفاوت قیمت به خاطر بازار. اگر به خاطر بازار باشد، یعنی بازار قیمتش عوض شده. یک وقت خود طرف یک کاری کرده، روی خانه اضافه افزایش پیدا کرده، یعنی یک چیزی آورده اضافه کرده. شوفاژ آورده، پکیج آورده، چی آورده، فلان کرده. این قیمت خانه را افزایش داده. یک وقت بازار قیمت خانه را افزایش داده. اگر بازار قیمت خانه را افزایش داده باشد، این روز تلف ملاک است برای آن پولی که باید بدهد. اگر خود طرف یک زیادت عینی ایجاد کرده، یا اصلاً تو خود مبیع زیادت عینی ایجاد شده. گاو بوده، گوسفند بوده، چاق شده. درخت است، رشد کرده. درست شد؟ این میشود به «أهل القیم»، بالاترین قیمت تو این مدت که مبیع برداشته. یک روز به هیجده تومان رسیده، آن ملاک میشود.
دو تا حالت دارد. نه، آقا گفت: «من نفهمیدم.» توضیح. یک وقت هستش این قیمت به خاطر بازار جابهجا شده. آفرین! حالا روز تلف ملاک است. تحویل بدهم فضولی است. من دو تومان گرفتم. یوم التلف، قیمت تفاوت پیدا کرده. روز تلف، روزی که تلف شد، مثلاً چهار تومان بود. این وقتی مراجعه میکند به آن مشتری الان، بابت تفریط مشتری، غیر تفریط که تلف شده در دست او، پولی که مطالبه میکند ملاکش این است. این مال وقتی است که زیادتی به واسطه بازار، تفاوت به واسطه بازار پیدا کرده. خود آن مبیع بزرگ شده، چاق شده. درست شد؟ اینجا ملاک بالاترین قیمتی است که تو دوره گذرانده. یعنی میگوید که: «الان میآید ازش بگیرد، میگوید: از دست رفت.» میگوید: «خیلی خوب. تو این مدت یک ماههای که دست تو بود، یک روز شده بود کیلویی انقدر.» ملاک کیلویی مثلاً پانصد هزار تومان. حساب به خاطر اینکه این خودش قیمتش رفته بود بالا. به خاطر بازار نبوده. شما بازار ملاکت بازار است. مراجعه بازار، چند میفروختید؟ بازاری ندارد. خودش ارتقا پیدا کرده. بله، مثلاً.
و رجوع میکند مشتری بر بایع به ثمن. حالا مالک میآمد. مشتری اگر ثمن باقی باشد، میخواهد آن طرف عالم بوده باشد یا جاهل. روز ؟ مشتری به بایع. مشتری میآید مراجعه میکند؛ چون این ثمن مال مشتری است و حاصل نشد از مشتری آنچه موجب نقلش باشد از ملکش. یعنی سببی که بیاید موجب انتقال ثمن از ملکیت مشتری به بایع بشود، حاصل نشده. اینجا مشتری دفع میکند ثمن را به بایع، عوض از مبیع. مشتری ؟ «لم یسلم الیه.» ببینید، این مبیع تحویل مشتری داده نشده. نداد. در واقع به ملکیتش درنیامده. در حقیقت حق تصرف مشتری ندارد. عوضش کن. یعنی یک جای دیگر. نه دیگر. میگوید: «این برمیگردد به بایع. ثمنش را میخواهد.» اگر ثمن باقی باشد، بحث سر اینکه ثمن باقی یا تلف شده. اگر ثمن باقی است، ثمن را بهش میدهند. چرا؟ چون ثمن مال خودش است. و آنی هم که بخواهد این را از ملکیت او خارج بکند که نیامده. چیزی نیامده که بگوید این ثمن از ملک او خارج شد. خارج نه. مال اوست. الان دست فلانی. مالکیتی هم که منتقل نشده. درست است؟ اینجا میآید آن مشتری این را داده. این مشتری اصلاً این را داده بود برای چی؟ مشتری داده بود برای اینکه یک اتفاقی بیفتد. آن اتفاق هم نیفتاد. تحویلش بدهند. تحویلش ندادند که. تحویل ندادند. انتقال مل ؟
«قیل»، «قیل» یعنی چی؟ اگر ثمن تلف شده تو دست فضول، «قیل»، گفته شده که قائل بهش هم زیاد است. بلکه علامه در تذکره ادعای اجماع کرده برای مطلب. گفتهاند: «لا رجوع.» کی به کی؟ «لا رجوعَ مشتری به ثمن محل.» اگر مشتری علم داشته به چی؟ به فضولی بودن. این مبیع فضولی است. این فضولی است. طرف هم بهش گفته. گفته: «آقا من باید بروم از حساب کارم اجازه بگیرم، فلان بشود.» درست شد؟ نیامده. درست شد؟ حالا این میخواهد بیاید ثمن را بگیرد، حق رجوع ندارد؛ چون علم داشته به اینکه اینجا فضولی است. بله، برگردانده بشود دیگر. مبیع باید تسلیمش داده بشود دیگر. یعنی تمام. دیگر رجوعی دیگر نیست. ثمن که رفت اول به ملکیت درآورد. از ملکیت آن بایع اصلی، مالک اصلی خارج شده. اجازه بدهد. از مجیز برنمیگردد به مشتری. «مع العلم داشته باشد مشتری به اینکه فضول است.» نه مالک، نه وکیل. اگر علم به این داشته و تلف شده ثمن، حق رجوع به ثمن را نگیرد. چون اینجا اصلاً ضمیرها خوراک است. ببین، اصلاً کولاک کرده. اول یک دور میخوانم. با هم. «حال لَأنّهُ سلَّطَه علی إتلافه.» «علمه و عدم استحقاق له.» مشتری بعد کی؟ مشتری مسلط کرده. مسلط کرده دریا به خاطر اینکه آن مالک، مال مسلط کرده مالش را به آن مشتری. داداش، داری اشتباه میزنی. میخواهی شما بگویی مشتری مسلط کرده آن بایع را؟ فضولی را؟ فضول مسلط کرده مشتری فضول. آقا این چون این علم دارد. با علم خودش در اختیار او قرار داده. با علم خودش او را مسلط کرده بر مال. میدانسته که دارد دست کسی میدهد که طرف معامله او نیست. مسلط کرده مشتری فضول را بعد اتلاف ثمن قرار داده. یعنی دست تو، اختیارش با تو، در اختیار تو قرار میدهم. یعنی اختیارش با تو، در معرض اتلافش قرار داده. معلوم است چه دارم میگویم یا نه؟ بله. چی گفتم؟ برای «بل دفعه متوقعاً ثمن را.» آفرین! کی دفع کرده؟ مشتری. متوقع به اجازه مالک. بقیهاش، کل این پاراگراف تا امکان نادران مال شما. ببینم چه میکنی. آفرین! خرابش کردی. «مضمون له» میشود. یعنی «لهُو مضمون لهُو مشتری.» «مضمون له» یعنی چی؟ یعنی بایع ضامن مشتری. «مضمون لهُو فضول لهُو»، یعنی مال مشتری. این ثمن مضمون در ضمانت است به نفع مشتری. یعنی بایع ضامن ثمن است برای مشتری. ثمن برای مشتری. ترجمه تحتاللفظی چی میشود؟ ثمن میشود مضمون له. ثمن میشود مضمون برای مشتری. مضمون برای مشتری. آفرین! این را ضامنش میکند. ضمان دارد ایجاد میکند. در ضمانت دارد ایجاد میآورد. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث بعدی در مورد این است که اگر قرار شد کسی اجازه بدهد، مجیز -که حالا یا مالک مبیع یا مالک ثمن است، فرقی نمیکند- اینجا اجازه بدهد، سکوت او کفایت نمیکند. اینجا دیگر سکوتش به معنای رضایت نیست. شهیدین -نظر بقیه چرا- شهید اول و شهید ثانی اینجا سکوتش دلالتی بر رضایتش ندارد. به او میگویند که: «آقا رفتیم فلان چیز را برایت فروختیم، این قیمت.» نگاه: رفته بود طوطی بخرد، دیدند که خیلی پست است، پست پهپاد، پست هوایی بهش جغد انداخت. بعد رفیقش بعد یک سال به این گفتش که: «خوب این طوطی که خریدی چطور است؟ به حرفش آوردی؟» گفت: «نه، حرف نمیزند؛ ولی وقتی حرف میزنم، خیلی دقت میکند.» خیلی دقت میکند. مجید نگاه میکند. این سکوت کفایت نمیکند. چی؟ تقریر معصوم، عزیزم! از شأن اوست که باید تذکر بدهد. تازه آنهم فضای تقیه نباشد، محذوریت نباشد، همه اینها باهم. خواستگاری حضرت زهرا (سلام الله علیها)، حضرت زهرا سکوت کردند، دیگر. که پیامبر فرمودند: «الله اکبر! سکوتها اقرار.» سکوت او اقرار است.
پس کفایت نمیکند در اجازه، سکوت هنگام عقد، همراه علم به آن. علم مالک به عقد فضولی یا عند عرضها (عرضه اجازه) و سکوتش عند العقد یا عند عرضها کفایت نمیکند. نه موقع عقد سکوت بکند کفایت میکند، نه موقع عرضه اجازه سکوت کفایت میکند. بلکه بر مالک -همان مجیز- به قول شهیدین، سکوتش برای خودش کفایت نمیکند؛ چون سکوت اعم از رضاست و دلالتی بر رضایت ندارد. بله، بلکه ناچار است. برای چی؟ برای اجازه. بدی نیست. بد میگویم؟ سپهبد، ارتشبد. «لابد» یعنی چاره. یک روایتی که از اساتید خواندم پیدا نکردم. خیلی قشنگ است. خدای متعال... ۲۰ دقیقه طول میکشد. عرض کنم که دوست ما که خواب بود، ولی اشکالات خوبی میکرد. شما از آن الهام گرفتی.
عرض کنم که خدا به حضرت موسی فرمود: «ان بدک لابد.» «لابد» بود. ارتشبد یعنی چاره ارتش، سپهبد یعنی چاره سپاه، سربد، سر آرایش. شما کلاس بعدی چاره کلاس. پس «لابد» به معنای چارهای نیست. در چه موضوعی، عزیز دل برادر؟ در چه موضوعی؟ «لابد» برای کجا؟ برای چی؟ آفرین! برای اجازه چارهای نیست. همان که میگویم: «نیستی، ولی خوب هستی!» همین است. به نکته بسیار بیخودی اشاره کردید. از لفظ صریح مهدکودک، مگر اینجا تشویق و شکلات؟ شکلات بهت بدهم؟ شلاق هم خوب است به نظرت؟ کمربند از کیک دادن شما بهتر است. میشود استفاده کرد.
شهید ثانی گفتند: «در معرض اجازه قرار بگیری، ولی علم نداشته باشی.» ایضاح بیشتر است؛ وگرنه اعتراض نیست. صفحه بعد بین دو تا کلمه با کلمه بعدی شهید اول یک پاراگراف فاصله شده. باز آن آخرش آمدهاند، میخواستند توضیح ادامه اضافه کنند. لفظ صریح در رضایت، در اجازه، در اجازه «لابد است از لفظ صریح»، مثل «عقد». خب، کفایت میکند. اینها بگوید. «عجز» تو را دیدم. ما که ندیدیم. «رو در باز» کفایت میکند. اگر بگوید: «جاز البیع»، «اجازه دادم»، «أنفذته»، «انفاذ کردم»، «نفوذ دادم»، «امضیتُ»، «امضا کردم»، «رضیتُ»، «راضی شدم» و شبیه اینها، مثل «أقررتُ»، «أبقیتُ»، «التزمتُ» به رضایت است.
پس اگر اجازه ندهد، کی مال را انتزاع میکند؟ مال خود را از مشتری. مشتری زوال میکند؛ چون عین مال اوست. میرود از مشتری انتزاعش میکند؛ چون عین مال خودش است؛ ولو مشتری تصرف کرده باشد در آن مال، به آنچه که اجرت تعلق میگیرد. مثلاً خانه بوده، سکنای آن، مرکوب بوده، ماشین بوده، الاغ بوده، چی بوده، اجاره به آن تعلق میگیرد. مالش را میرود میگیرد. کرایهاش را هم میگیرد. بله. رجب. آن اجرت برمیگردد. مالک میآید اجرت را از مشتری میگیرد. بر مشتری رجوع میکند. مالک بالعجره، بلکه برای او رجوع است. برای کی؟ مالک. اینجا دیگر ضمیرها، این دو صفحه که میخوانیم، ضمیرها را باید با وسواس بخوانیم. مالک میتواند رجوع بکند به عوض منافع؛ هرچند استیفا نکرده باشد. کی؟ مشتری. چی را؟ منافع را. میآید میگوید: «آقا، منفعت، عوض منفعتش را بده.» میگوید: «اصلاً من تو خانهات نرفتم بنشینم.» میگویند: «ننشسته باشی، این را استفاده نکردی.» منافع را، عوض منفعت از او میگیرد. بله. معلوم است چه دارم میگویم یا نه؟ آن مشتری از فضول میگیرد. مالک به فضول کار ندارد. مالک، فضول که تو یک تیم است!
«مع عوضٍ یَدهَی علیها» برگهای لمعه ریخت. همراه وضع ید مشتری، یعنی مشتری به شرط اینکه قدرت استفاده داشته باشد. میتوانسته. بله، وضعیت داشته، در اختیارش بوده، در تمکنش بوده. حالا استیفای منافع نکرده؛ ولی کلید بلول بوده. کی بوده؟ که کباب درست میکردند، بوی کباب بلند میشود و پول بوی کباب که به دماغت خورد، فیلم دادگاه. دادگاه میگوید: «دماغش خورده، پولش را نمیدهد. سکه را دربیاور.» صدای پول هم به گوشت رسید. این به آن در خانه. فقط اگر سوئیچ را داده به او، کلید را داده، در اختیار او بوده. نرفته بنشیند. ولی اگر فضولی آمده، گفته که: «این خانه را من به این قیمت باید کرایه میدهم.» تلهپاتی هری پاتر. فرق شبکه پویا. اینجا اگر کلید به او داده، اجاره را میگیرد. کلید را نداده، وضعیت نبود.
«چون مشتری حین إذن در این وقتی که مالک اجازه نداده کَالغاصب و إن کان جاهلاً.» و لو مشتری جاهل بوده. به چی؟ به چی جاهل بوده؟ همه را خودت میپرسم امروز. یعنی با اینترنت دایلاپ شما الان داری میگیری. در واقع، طوطی مثلاً سرعت پایین است، لپتاپتان رفته بالا. حواستان باشد. بدون اینکه حواسم هست بهتان. «إن ربک لبالمرصاد.» «إن کان جاهلاً به فضولی بودن بیع، باشد.» فضولی بودن مبیع باشد، «کَالغاصب». جاهل به قصد که نه. «کَالغاصب»، ولو جاهل باشد به اینکه این مبیع فضولی است. خب، این صفحهها بخشهای مهمی است. داریم آرام آرام هم میخوانیم. سخت هم هست.
خوب، اگر نمو کند، چی؟ مبیع. نما مال مالک است. این نمایی که دست کی بوده؟ مشتری بوده. آفرین! پس این دست مشتری بوده. مبیع دست مشتری، نمو پیدا کرده. مال مالک. مبیع متصل، اَلکانَ اَل منفصلاً. مال وقتی که اجازه نداد دیگر، رجوع کرد دیگر. اجازه ندادنِش است. اجازه، اجازه کاشفه باشد، بحثش جداست. این حالا اجازه نداده. آفرین! الان فرض این است که اجازه نداده. خب، حالا اجازه نداده. میخواهد متصل باشد، میخواهد منفصل باشد. بله، بله. «باغياً کان أم هالکاً.» آفرین! نمای دست مشتری باشد یا نباشد، رجوع میکند. یعنی چه دارابی؟ توضیح صاحب مال، یعنی مال حال کندش. کی برمیگردد؟ «یرجعُ مالکٌ علیه.» یعنی مالک رجوع میکند. «علیه» به کی؟ به مشتری. به عوض چی؟ عوض نما. رجاءً مشتری! ترجمه کردید؟ خوب باشد. اشکال ندارد. مالک رجوع میکند به مشتری. میگوید: «عوض بده.» ولو مشتری جاهل است. فدای جدت بشوم. این حرکت رونالدینیویی بود. مشتری جاهل باشد به اینکه این مبیع فضولی است. آقا، ایشان، ایشان که مالک است، به ایشان که مشتری است، رجوع میکند. میگوید: «این را بده.» میگوید: «ندارم.» میگوید: «عوضش را بده.» این به این میگوید: «آن را بده.» ولو این جاهل بوده که این فضولی بوده.
و همچنین رجوع میکند این مالک به عوض نفس مبیع. مالک به مشتری رجوع میکند. عوض خود مبیع را از مشتری میگیرد. درست شد؟ اگر هلاک شده باشد در دست مشتری، چی؟ «همه مبیع او بعضه.» بعضی از مبیع. یک سبد گوجه بود. الان گوجه طلا است. الان طلای سرخ است. کیلو چند؟ هفده تومان رسیده بود. دلار، دلار، امواج مردم. مبیع تلف شود، همراه تلف شدن بعضی از آن. مبیع به تفریط کی؟ مشتری. یک سبد گوجه بوده، له شده. پول نصفش را بده. آن بقیهاش را هم خودش را بده. تو تفریط درست شد. و غیره. اصلاً تفریط هم نکرده باشد. غیر تفریط. بله. و معتبر در قیمی ماست. قیمی داداشم. قیمه؟ مثل، آره. آفرین! آنچه قیمت دارد در بازار، قیمتش هست. خب، حالا این تلف کرد. این آمد از این، این را بگیرد. هنرهای دستم را میگیرم. بله. این که تلف شده، «قیمه». این مشتری، مشتری تلفش کرده، قیمتش ملاک است. حالا این تو این چند روزی که بوده، نوسان داشته. بازار گوجه بوده. این گوجه با دو تومان شروع کرد، به هیجده تومان رسید، آمد تا ده تومان. خب دیگر، قیمیمی. الان ببینید، به حسب قیمت بفروشم؟ من خودش عینش را لازم نداشتم، من پول این را لازم داشتم. الان این بابا میگوید که: «من گوجه را با قیمتش کار دارم، با عینش کار ندارم.» مثلاً یک خانه است. فلانی میشود عینی. این میشود مثلی. خانه میشود قیمی. خوراکیها را به نظرم فردا.
خانه میگیریم. این خانه را که دست این بابا بوده، این نوسان پیدا کرد. رفت تا متری چهار تومان. بعد شد باز متری دو تومان. الان این ضامن کدامش است؟ مشتری. قیمت روز تلف. البته حالا اگر تلف شده، مثلاً تلف شدن چی شده؟ منفجر شده، مثلاً ترکانده، مثلاً گسل. اینجا روز تلف ملاک است. هرچند تفاوت باشد به سبب سوق. اگر تفاوت به سبب سوق باشد، یک وقت تفاوت قیمت به خاطر بازار. اگر به خاطر بازار باشد، یعنی بازار قیمتش عوض شده. یک وقت خود طرف یک کاری کرده، روی خانه اضافه افزایش پیدا کرده، یعنی یک چیزی آورده اضافه کرده. شوفاژ آورده، پکیج آورده، چی آورده، فلان کرده. این قیمت خانه را افزایش داده. یک وقت بازار قیمت خانه را افزایش داده. اگر بازار قیمت خانه را افزایش داده باشد، این روز تلف ملاک است برای آن پولی که باید بدهد. اگر خود طرف یک زیادت عینی ایجاد کرده، یا اصلاً تو خود مبیع زیادت عینی ایجاد شده. گاو بوده، گوسفند بوده، چاق شده. درخت است، رشد کرده. درست شد؟ این میشود به «أهل القیم»، بالاترین قیمت تو این مدت که مبیع برداشته. یک روز به هیجده تومان رسیده، آن ملاک میشود.
دو تا حالت دارد. نه، آقا گفت: «من نفهمیدم.» توضیح. یک وقت هستش این قیمت به خاطر بازار جابهجا شده. آفرین! حالا روز تلف ملاک است. تحویل بدهم فضولی است. من دو تومان گرفتم. یوم التلف، قیمت تفاوت پیدا کرده. روز تلف، روزی که تلف شد، مثلاً چهار تومان بود. این وقتی مراجعه میکند به آن مشتری الان، بابت تفریط مشتری، غیر تفریط که تلف شده در دست او، پولی که مطالبه میکند ملاکش این است. این مال وقتی است که زیادتی به واسطه بازار، تفاوت به واسطه بازار پیدا کرده. خود آن مبیع بزرگ شده، چاق شده. درست شد؟ اینجا ملاک بالاترین قیمتی است که تو دوره گذرانده. یعنی میگوید که: «الان میآید ازش بگیرد، میگوید: از دست رفت.» میگوید: «خیلی خوب. تو این مدت یک ماههای که دست تو بود، یک روز شده بود کیلویی انقدر.» ملاک کیلویی مثلاً پانصد هزار تومان. حساب به خاطر اینکه این خودش قیمتش رفته بود بالا. به خاطر بازار نبوده. شما بازار ملاکت بازار است. مراجعه بازار، چند میفروختید؟ بازاری ندارد. خودش ارتقا پیدا کرده. بله، مثلاً.
و رجوع میکند مشتری بر بایع به ثمن. حالا مالک میآمد. مشتری اگر ثمن باقی باشد، میخواهد آن طرف عالم بوده باشد یا جاهل. روز ؟ مشتری به بایع. مشتری میآید مراجعه میکند؛ چون این ثمن مال مشتری است و حاصل نشد از مشتری آنچه موجب نقلش باشد از ملکش. یعنی سببی که بیاید موجب انتقال ثمن از ملکیت مشتری به بایع بشود، حاصل نشده. اینجا مشتری دفع میکند ثمن را به بایع، عوض از مبیع. مشتری ؟ «لم یسلم الیه.» ببینید، این مبیع تحویل مشتری داده نشده. نداد. در واقع به ملکیتش درنیامده. در حقیقت حق تصرف مشتری ندارد. عوضش کن. یعنی یک جای دیگر. نه دیگر. میگوید: «این برمیگردد به بایع. ثمنش را میخواهد.» اگر ثمن باقی باشد، بحث سر اینکه ثمن باقی یا تلف شده. اگر ثمن باقی است، ثمن را بهش میدهند. چرا؟ چون ثمن مال خودش است. و آنی هم که بخواهد این را از ملکیت او خارج بکند که نیامده. چیزی نیامده که بگوید این ثمن از ملک او خارج شد. خارج نه. مال اوست. الان دست فلانی. مالکیتی هم که منتقل نشده. درست است؟ اینجا میآید آن مشتری این را داده. این مشتری اصلاً این را داده بود برای چی؟ مشتری داده بود برای اینکه یک اتفاقی بیفتد. آن اتفاق هم نیفتاد. تحویلش بدهند. تحویلش ندادند که. تحویل ندادند. انتقال مل ؟
«قیل»، «قیل» یعنی چی؟ اگر ثمن تلف شده تو دست فضول، «قیل»، گفته شده که قائل بهش هم زیاد است. بلکه علامه در تذکره ادعای اجماع کرده برای مطلب. گفتهاند: «لا رجوع.» کی به کی؟ «لا رجوعَ مشتری به ثمن محل.» اگر مشتری علم داشته به چی؟ به فضولی بودن. این مبیع فضولی است. این فضولی است. طرف هم بهش گفته. گفته: «آقا من باید بروم از حساب کارم اجازه بگیرم، فلان بشود.» درست شد؟ نیامده. درست شد؟ حالا این میخواهد بیاید ثمن را بگیرد، حق رجوع ندارد؛ چون علم داشته به اینکه اینجا فضولی است. بله، برگردانده بشود دیگر. مبیع باید تسلیمش داده بشود دیگر. یعنی تمام. دیگر رجوعی دیگر نیست. ثمن که رفت اول به ملکیت درآورد. از ملکیت آن بایع اصلی، مالک اصلی خارج شده. اجازه بدهد. از مجیز برنمیگردد به مشتری. «مع العلم داشته باشد مشتری به اینکه فضول است.» نه مالک، نه وکیل. اگر علم به این داشته و تلف شده ثمن، حق رجوع به ثمن را نگیرد. چون اینجا اصلاً ضمیرها خوراک است. ببین، اصلاً کولاک کرده. اول یک دور میخوانم. با هم. «حال لَأنّهُ سلَّطَه علی إتلافه.» «علمه و عدم استحقاق له.» مشتری بعد کی؟ مشتری مسلط کرده. مسلط کرده دریا به خاطر اینکه آن مالک، مال مسلط کرده مالش را به آن مشتری. داداش، داری اشتباه میزنی. میخواهی شما بگویی مشتری مسلط کرده آن بایع را؟ فضولی را؟ فضول مسلط کرده مشتری فضول. آقا این چون این علم دارد. با علم خودش در اختیار او قرار داده. با علم خودش او را مسلط کرده بر مال. میدانسته که دارد دست کسی میدهد که طرف معامله او نیست. مسلط کرده مشتری فضول را بعد اتلاف ثمن قرار داده. یعنی دست تو، اختیارش با تو، در اختیار تو قرار میدهم. یعنی اختیارش با تو، در معرض اتلافش قرار داده. معلوم است چه دارم میگویم یا نه؟ بله. چی گفتم؟ برای «بل دفعه متوقعاً ثمن را.» آفرین! کی دفع کرده؟ مشتری. متوقع به اجازه مالک. بقیهاش، کل این پاراگراف تا امکان نادران مال شما. ببینم چه میکنی. آفرین! خرابش کردی. «مضمون له» میشود. یعنی «لهُو مضمون لهُو مشتری.» «مضمون له» یعنی چی؟ یعنی بایع ضامن مشتری. «مضمون لهُو فضول لهُو»، یعنی مال مشتری. این ثمن مضمون در ضمانت است به نفع مشتری. یعنی بایع ضامن ثمن است برای مشتری. ثمن برای مشتری. ترجمه تحتاللفظی چی میشود؟ ثمن میشود مضمون له. ثمن میشود مضمون برای مشتری. مضمون برای مشتری. آفرین! این را ضامنش میکند. ضمان دارد ایجاد میکند. در ضمانت دارد ایجاد میآورد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...