متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. نکته در مورد بحث دیروز، در تفاوت مال مِثلی و قِیمی در قانون ۹۵۰. آقا، ماده ۹۵۰ قانون مدنی، تعریف مِثلی این است: «مالی که اشباه و نظایر آن نوعاً زیاد و شایع باشد، مثل حبوبات و نحو آن.» قِیمی مقابلش است. دوباره میگویم: مثلی مالی است که اشباه و نظایر آن نوعاً زیاد و شایع باشد؛ مثل حبوبات. آفرین!
تشخیص این معنا با عُرف، واقعاً سخت است. خداوکیلی تشخیص مِثلی یا قِیمی بودن سخت است. آیا در عُرف، اشباه و نظایر زیاد دارد یا نه؟ مثلاً شامل خودکار میشود. ممکن است یک رواننویس خاصی باشد که هرجایی پیدا نشود. مال مِثلی، مالی است که شبیه و فراوان شایع باشد، مثل برنج. حالا برنج منطقه خاص، مثلاً برنج فریدونکنار؛ یا روغن کرمانشاه. مال قِیمی، مالی است که شبیهش فراوان شایع نیست، مثل آپارتمانی که به یک شماره پلاک ثبت شده است؛ خانه.
نه، یک واحد مسکونی توی مثلاً مسکن مهر میشود چه؟ قِیمی یا مِثلی؟ مِثلی. ولی مثلاً ویلای آقای رئیسجمهور، دیگر چیست؟ رسیدگی به امور خلقالله، استخر. فایده تقسیمبندی این است که اگر شخصی متعهد شد به تسلیم مال مِثلی، این مال را که تعهد روش آمده، اگر خرابش کرد، ضایع کرد یا مفقود کرد، همچنان متعهدی که مثلش را تهیه کند. «یک ماژیک برایت میآورم. ماژیک قرمزی که در خانه دارم را میآورم. اگر نیاوردم، ماژیک قرمزی بخرم.» چون چیست؟ مِثلی. درست شد؟
ولی در اموال قِیمی، اگر مثلاً مال پیش این شخص تلف شود، چون مالش مِثلی نیست و امکان تهیه مثلش میسر نیست، اینجا باید قیمتش را بدهد. من ارزانتر هم پیدا کردم، دیگر کارم راه میافتد. من خودم ۲۰۰۰ تومان خریده بودم، ولی الان در بازار ۵۰۰ تومان هم پیدا میشود. ولی اگر قِیمی بود، معلوم است. فرق این است.
اینهایی که در معاملات ملکی روی آن معامله انجام میشود، جزء اموال قِیمیاند، نه مِثلی. مثلاً اگر واگذاری آپارتمان طبقه چهارم غربی واگذار شده، این را طرف واگذار کرده، آپارتمان چهارم شرقی را تصرف و تملک میکند. ولو اینکه از حیث ظاهر و مصالح هم شبیه هم باشند، اینجا تعهد طرف انجام نشده؛ چون طرف تعهد کرده به اینکه چهارم غربی را بدهد.
اسم اکبر بوده، فامیلی خیلی بدی... چی چی؟ فلان. خیلی این در و در زد. «کیبل شناسنامهاش را عوض کن.» الحمدلله دوستان در جریان فامیل مستهجن اصغر فلان... اینجا خلاصه، این قِیمی است. مثلی. الان آپارتمان چهارم شرقی قِیمی است. اگر چهارم غربی را بدهد، کفایت نمیکند، یا چهارم شرقی خودش، یا پولش.
پاسخ: من الان ۵ دقیقه پیش جوابش را میدهم. تا کجا خوانده بودیم؟ توی کل صفحه. عزیزم! ای بابا! ای بابا! گفتم تصرف با است. در آن هم که گفتم اینجا اصل بحث چی بود آقا؟ گفتیم اگر سَمَند در دست فُضولی تلف شود، اگر مشتری علم داشته به اینکه این بابا بایع اصلی نیست، چیست؟ صبح شنبه، بعضی قیافهها خیلی تعطیل است. گفتم اصلاً قیافه خود صبح شنبه است. اگر تلف شود در دست مشتری، علی، در دست فضولی تلف شود، مشتری هم علم داشته به اینکه این فضولی است، رجوع کند. ولی این که گفتهاند نمیتواند رجوع کند، بعید است. چون توقع اجازه داشته؛ چون مشتری اینجا مطلقاً که سمند را در اختیار فضولی قرار نداده، بلکه در حالی این را قرار داده که توقع داشته اجازه مالکی را.
چنین ثمن، عوض از مبیع. فضولی ضامن میشود سمند را به نفع مشتری و به خاطر دلیل. تا اینجا از اینجا بحث امروزمون است. دلیل تصرف در سمند: تصرف ممنوعالمنع. حق ندارد این فضولی حق ندارد در این سمند تصرف کند. پس اینجا با یک مضمونعلیه میشود. مضمونعلیه. آفرین! با یک ضامن میشود بر ثمن مضمونعلیه. یعنی ضمانت به عهدهاش آمده. آمده روی گردنش. بله. به مراتبی رسیدی. تو اسکُل کردن دروازههای جدید ابتکارات، اما همراه بقا.
سمند عین مال مشتری. مشتری مال مغازهاش بود. الان در زیرزمین خانه شماست. میرود عین مال را برمیدارد، اگر تلف نشده. همراه تسلیم اباحه. بر فرضم که قبول کنیم مشتری بایع را مُباح کرده در تصرف تسلیم. با فرض تسلیم و اینکه قبول کنیم اباحه را این به او داده، مشتری داده به بایع فضولی. عزیزم! برو بالا. فرض این است که چرا ضامن نیست؟ اول اول که جلسه قبل بحث کرده بودیم. بالا گفت که آقا، اگر این علم داشته، این مشتری، این فضولی، این مشتری این را داده به فضولی. این الان در دست فضولی است. این اگر تلف شد، این ضامنش است یا نه؟ چرا؟ چون علم داشته. علم داشته یعنی چه؟ یعنی این را که داده به فضولی، تصرف داده. تملیک کرده. «ازش استفاده کن.» به منزله اباحه، ضامن نیست. ضامن است. برای اینکه این درست است که کرده، ولی متوقع بوده، منتظر اجازه بوده. این از این. حالا اصلاً بر فرض که بگوییم اباحه درست است. درست. حالا با فرض اینکه اصلاً با هم درست حاصل نشد. آنچه موجب ملکیت میشود، مالکش شد، ضامن نیست. مالش نشد که. این آخر ید امانی بود. اباحه هم که، بله. آفرین! آفرین! بر فرضم که اصلاً ایشان که قبول ندارد، اینجا میگوید: بر فرضم که قبول کند. منفعت. باز حرف شما که فضولی ضامن نیست، این حرف غلط است. تحلیل معامله ید امانی. کلاً گذشتم. دیگر مال من نیست. از این به بعد مال من نیست، یعنی مال تو است؟ نه. مال من نیست. مال تو هم نیست. فعلاً دست تو باشد تا بدهی به مالک اصلی. او اجازه بدهد. کرده از خودش. پس دیگر نمیتواند برود مراجعه کند. آفرین! نه از جانب مشتری. به زوال رفت. کتاب اجماع مشتری. ملکیتی برای فضولی ایجاد نشده.
خودکار را لازم میشود. پایتخت. دو تایی. مشترک. صحنهپردازی از شما. مسئله چیست؟ لذتی که در اسکُل کردن استاد است. بچهها یعنی همه خندهها جمع میشود آنجا. با همه جای تان گریه میکنید. سر جلسه اشک از همه جا جاری میشود.
پس قول به جواز رجوع به آن، یعنی قول به جواز رجوع مشتری به سمند، مطلقاً قوی است. این قول به نحو مطلق، که چه سمند باقی باشد، چه تلف شده باشد، "وکان نادرًا". هرچند این قول خیلی، ما بین کسی ندیدیم. نادر است. مشتری رجوع میکند بر بایع، به مقطومه. احترام. برای گرفتن خسارت غرامت. بایع فضولی. آفرین! "لِلمالِک" یعنی مالک اصلی. مالک برای گرفتن خسارت که به مالک زده شده. مالک زده. مالک اجازه نداده. خسارت وارد شده. «تحویل بدهم مال خودم را که پرید؟ خرِ کی را بگیرم؟» آقا این بایع فضولی، این مشتری، این سمند. استاد، یعنی چه؟ اینجا را داشته باشید. صحنه را. خیلی صحنه جذابی است. فضولی. این هم که رفت. این سمند را مالک اصلی. عروسک زیر میز بیاورم بیرون. گفت که: «آقا، شرمنده. سمند را که دزد برد.» چوب دو سر طلا. طلا. مالک اصلی فلان فلان شده! انداختی "لِلمالِک" یعنی اختیاراتی که مالک زده، ضرر بزند، وارد کرده. فضولی معلوم است اجازه نداده. حقش بوده. اینجا خسارت از جانب بایع فضولی وارد شده. مشتری مراجعه میکند. عدم اجازه، خوب میتواند مراجعه کند برای گرفتن خسارت. حتی به زیادت قیمت از سمند. سمند وقتی بهت دادم بنزین ۱۰۰۰ تومان بود. خودم صبح جمعه فهمیدم چرا ۳ تومان. این جنس ۱۰۰۰ تومان بود. صبح جمعه شده ۱۵۰۰۰ تومان. زیادت. سلام. نه که نزولش را بگیرید. ۲ هفته گذشته. قیمت رفته بالا. قیمت الان مثلاً مثالی که من در حاشیه نوشتم: فضولی لباس مالک را ۱۰۰۰ تومان بفروشد، در حالی که قیمتش ۵۰۰۰ تومان بوده. وقتی لباس در دست مشتری تلف شود. «آمدی لباس در دست مشتری تلف شود.» مالک ۵۰۰۰ تومان خودش را بخواهد. مشتری، فضولی مطالعه میکند. حالا این ور کل مسئله این است که اگر احترام وارد شود "لِلمالِک"، اینجا احترام که به مالک خسارت وارد شده. مالک خسارت زده. مشتری میگیرد غرامتی که به خاطر مالک اصلی مالک خسارت باشد. حالا مثالش را شاید اصلش درست است. خسارت به که وارد شده؟ عوض شد. مثال اینکه این لباس گرفته ۱۰۰۰ تومان. بعد برده این لباس گرفته ۱۰۰۰ تومان. قیمتش ۵۰۰۰ تومان. لباس در دست مشتری تلف میشود. مال مالک در دست مشتری تلف شده. مال مشتری در دست مالک تلف شده. چون مالک اجازه نداده. تلف شده. حالا اجازه یا هرچی. قبل ماجرای اجازه این تلف شده. حالا کی به کی مراجعه کند؟ اصل مسئله روشن است. هر دو طرف میتوانند مراجعه کنند.
نکته اصلی که در این پاراگراف است، بحث قیمت است. پس زیادت قیمت از سمند باشد، اگر عین تلف شده باشد، حالا یا دست مشتری، یعنی مال عین مالک در دست مشتری، در دست مالک. هرچه. "فَرَجَعَ بِها عَلَیهِ." اینجا مراجعه میکند. زیادت قیمت مبیع را از بایع فضولی، مشتری میآید از فضولی زیادت را میگیرد. "عَلَی الاِغوا" بنابر اغوا، به خاطر دخول. کی؟ دخول مشتری. یعنی مشتری وقتی اقدام کرده به خرید، دخول کرده. "عَلَی اَن تَکُونَ لَهُ مَجانًا." گرفته که این استفاده مال او رایگان باشد. زیادت برایش رایگان باشد. سود ببرد. مُفتی سود ببرد. الان این فضولی گولش زده. بله.
اما آنچه که مقابل ثمن است از قیمت. بحث بعدی. حالا آن مقدار از قیمت واقعی که برابر با ثمن است، این را اینجا دیگر مشتری نمیتواند رجوع به فضولی کند. "لَا رُجُوعَ اِلَیهِ" به خاطر رجوع. عوض آن مبیعی که فروخته شده به مشتری، چون این که دارد ازش گرفته، چیزی از دست نداده. وقتی مقابل قیمت باشد، آنی که تلف شده، این گیرش آمده. گرفته. وقتی که چند برابر شده و از دست داده، این تلف شده. الان قیمتش رفته بالا. فضولی میگیرد به مشتری. چون عوضش رجوع کرده به مشتری. مراجعه نمیکند. سودش را گرفته. پس جمع نمیشود بین عوض و معوّض. مشتری نمیتواند هم عوض بگیرد هم معوّض. فضولی بگیرد. فضولی اغوایی نکرده باشد. اگر اغوا کرده باشد که ضامن میشود. تحویل مالک بده. نگ. اگر بخواهد هم، یعنی این که مقابل ثمن بوده، این قیمت، آنی که بهش دادهاند، مقابل ثمن است، یعنی اندازه ثمن، همان مقدار باسم حق رجوع ندارد. کی به کی؟ مشتری به فضول. چرا؟ برای اینکه این با آن معادله عوض معوّض، عوض و معوّض است. دیگر نمیشود که حالا بیاید دوباره مقابلش را بگیرد. اندازه این نیست. دو طرفه باشد، مشکل ندارد. دیگر خلاصه که شما گفتی درست است. تفاوت داشته باشد، کجا میتواند مراجعه کند؟ کل مطلب این است. این مشتری. نه. حتی حتی به زیادت چیز میگیرد. رجوع میکند. نه نه. حتی. یعنی میتواند بیاید حتی حتی زیادت قیمت بر ثمن مراجعه. حتی همه میمیرند. حتی آدم، همه میروند. "حَتَّی الأَنبِیاءِ." "کُلُّ النَّاسِ یَمُوتُونَ حَتَّی الأَنبِیاءِ." چرا؟ دیگر. "یَرجِعُ حَتَّی بِزِیادَةِ القِیمَةِ." قیمت دیگر زیادتی نیست. آنی که مقابل است، نمیتواند مراجعه کند. آنی که بیشتر است، مراجعه. آفرین! نه دیگر. حتی یعنی حتی زیادت قیمت اگر کی جاهل باشد. میبینید کتاب نتائج جون دارد. کی به چی؟ آفرین! مشتری جهل داشته به اینکه این فضولی بوده. حالا ادامهاش این است. عزیزم! در متن که گیر کرده بودیم. این ادامهاش پایین است. "جاهلاً." مشتری مالک یا مشتری؟ نه مالک. مشتری مالک نیست. نقاشی که خودم نوشته بودم، پدر خودم را درآورد. ولی متنی که خواندم درست بود.
مشتری مراجعه میکند بابت خسارت، اگر جاهل بوده باشد مشتری، به اینکه فضولی، فضولی است. به این جاهل بوده. خوب چه فکر میکرد؟ اگر فکر میکرد که این مالک است، فکر میکردیم فضولی مالک است یا فکر میکرد از طرف مالک است. به اینکه طرف ادعای ملکیت داشته. پشت دخل نشسته بوده. جنس را به شما داده. تقصیراتمان بگذرد. یک کلهپزی بود. هیئتی داشتیم. ما برای آن هیئت میخواندیم. ده یازده سالهام در کلهپزی سیگار گذاشته بودند. سیگار. «وایسا من بروم مسجد. من مالکم.» دستبِری. منتظر. اینجوری میشود. رجوع کند. یا اینکه ادعای اِذن در این را داشته. معامله کنیم. حلّه. یا اینکه سکوت کرده. کی؟ فضولی. هرچند مشتری عالم به حال مالک باشد. بفرمایید. سکوت کرد. فرض جاهل بودن مشتری.
اگر کسی بفروشد غیر مملوک را همراه ملکش و مالک اجازه ندهد. مالک میگوید: «ماژیک من را که فروختی راضی نبودم.» یک طرفش برود کنار. نسبت به اینکه من مال خودم بوده، چی؟ درست. بی در ملک بایع فضولی که دو تا را با هم فروخته، نسبت به آنی که خودش مالک بوده، درست است. و وقف میشود. یعنی واقف میشود. یعنی توقف میکند. در مالاً و توقف میشود در آنچه که مالک نیست، بر اجازه مالکش. مالک باشد. حالا اگر مالک اجازه داد، بی درست است. اگر اجازه نداد، اگر اجازه داد، بی درست است. خیار نیست. خیار ندارد. کی؟ که خیار ندارد؟ مشتری. اگر رد کند، کی؟ مالک. چرا؟ حواسم نیست. رد کنیم چی؟ برای اینکه مالک اجازه داده. ولی اگر مالک رد کند، مشتری مخیّر است بین اینکه معامله را فسخ کند یا اینکه رضایت. مشتری مخیّر است همراه جهلش به اینکه بعض مبیع غیر مملوک بوده. برای اینکه جهل داشته. نمیدانسته اینها. "قُرِئَ." بابا نصف این را مالک است، نصفش را مالک نیست. اینجا میتواند رد کند. میتواند فسخ کند. چرا؟ چون خیار دارد. چه خیاری دارد؟ خیار نصفه دارد. فرق نمیکند. به خاطر خیار تَبَعُّضِ صَفقه. چه خیاری باشد؟ خیار. آفرین! صفقه. بارکالله. سبقَت یمینَک. صفقه. دست میدهند. وقتی معامله تمام میشود، دست میدهند. بای بای. عکس عکس میاندازند. چه درسی بود امروز! جواب صفقه یعنی تجزی متاع. متاع چند تا تیکه بشود. چند تا دست بوده. این کالایی بوده که چند تا دست روش بوده. مال چند نفر بوده. یا شرکت شرکت. خیار شرکت. خیار شرکت چیست؟ خیار شرکت. خیار مدرسه. چرا؟ یا شرکت میشود این دو تا حالت فقط معنا دخالت داشته. ماستا زودتر آماده بشود. بعداً میخواهیم وارد شویم.
اگر فسخ کند مشتری، وی را رجوع میکند هر مالی به مالکش. "وَاِن رَضِیَ." ولی اگر مشتری راضی شد، یعنی فسخ نکرد، بیع صحیح است در برای بایع. به حِصَّش از ثمن. به به! از این بحث که اینجا بحث قشنگی دارد. یک کم پدر در بیاورم. باید مثال بزنم. فقط سریع متن را تمام کنیم. نمیدانم میرسیم. نمیرسیم. حالا مشتری میگوید که: «آقا، من راضیام.» بایع میگوید که: «تو پولی که دادی، برای جفت اینها دادی. الان یکیاش که بیشتر دستت نرسید. ثمن. یعنی من پول این را باید باز حساب کنم دیگر. تو هم که پول برای جفتش دادی ۵ تومان.» مشتریاش. و حالا قیمتش هم بالاتر بود. این هم الان نصفش مال خودش بود، نصفش مال یکی دیگر بود. اینجا چطور تقسیمبندی کنیم؟ مثلاً این هم دارد مال خودش با مال دیگری. مالش را با این مال یکی دیگر، دو تایی با هم ۲۰۰ تومان میفروشد. قیمتش ۲۵۰ تومان است. مال بایع این بخش تنها ۱۵۰ تومان میارزد. حالا اینجا نسبت چقدر میشود؟ اینجا نسبت میشود ۱۵۰. نگوییم ۱۰۰ تومان. این مال بایع ۱۰۰ تومان بود. مشتری چقدر داد؟ ۲۵۰ بوده. درست؟ حالا این از ۲۰۰ تومان پول این، یعنی مال این بایع به تنهایی ۱۰۰ تومان، نسبتش میشود چقدر؟ یک دوم. یعنی یک دوم کالا، یک دوم پولی که من دادم به این کالا تعلق میگیرد. نسبت یک دوم برقرار شد. یک دوم پولی که مشتری به بایع داده، باقی میماند. یک دوم دیگر را بهش برمیگردانم. قیمت بازار ۲۵۰ تومان رفته. اگر راضی شدم، مشتری است. بله بله. الان مشتری آقا مشتری آمده اینها را با هم خریده. مالک اصلی راضی نبود. راضی نبود. هیچی. جنسش را تحویل گرفته. نسبتسنجی میکند. نه ۱۰۰ تومان. نسبتسنجی میکند چند است؟ ممکن است یک سوم بشود. یک هشتم بشود. یک دهم بشود. بر اساس نسبت. هرچه که نسبت این کالاهاست، کالای این بایعی که فضولی فروخته با پولی که، نسبت این به آن چند است؟ همان قدر کسر میشود. فضولی سهم بایع فضولی از پولی که گرفته، درصدی چقدر است؟ برای مقایسه. بازار. قیمت ۲۵۰. بازار نمیتواند حواله بدهد. اینجا قیمت خود کالا در قیاس با پولی که گرفته، نسبتسنجی بشود. تمام. بارکالله. ساده بود. ممکن است ۱۰ تا چیز دیگر باشد. یک درصد بشود. یک میلیون بشود.
پس به حِصَّش از ثمن و دانسته میشود مقدار حِصّه، بعد تقویم هما جمیعاً. تقویم. تقویم. قیمتگذاری. اول روی همهاش قیمتگذاری میکنیم. بعد یکیاش را قیمتگذاری میکنیم منفرداً. بعد نسبت قیمت، قیمت هر کدام به قیمت مجموع همه اینها. توضیح دادم متن را پیاده میکنم. نسبت قیمت هر کدام، قیمت مجموع. پس اختصاص پیدا میکند از ثمن که مشتری به بایع داده، مثل آن نسبت درصدی: یک دوم، یک سوم، یک دهم. پس وقتی قیمتگذاری شود همه با هم به ۲۰ تومان، یکیاش ۱۰ تومان باشد، صحیح است به نصف ثمن. "کائن ما کان ثمن." هر چقدر میخواهد باشد، باشد. درصد و سهم. نه مقدار ثمن و مبیع و اینها. با خودش کار نداریم. به نسبت این دو تا کار داریم.
الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. نکته در مورد بحث دیروز، در تفاوت مال مِثلی و قِیمی در قانون ۹۵۰. آقا، ماده ۹۵۰ قانون مدنی، تعریف مِثلی این است: «مالی که اشباه و نظایر آن نوعاً زیاد و شایع باشد، مثل حبوبات و نحو آن.» قِیمی مقابلش است. دوباره میگویم: مثلی مالی است که اشباه و نظایر آن نوعاً زیاد و شایع باشد؛ مثل حبوبات. آفرین!
تشخیص این معنا با عُرف، واقعاً سخت است. خداوکیلی تشخیص مِثلی یا قِیمی بودن سخت است. آیا در عُرف، اشباه و نظایر زیاد دارد یا نه؟ مثلاً شامل خودکار میشود. ممکن است یک رواننویس خاصی باشد که هرجایی پیدا نشود. مال مِثلی، مالی است که شبیه و فراوان شایع باشد، مثل برنج. حالا برنج منطقه خاص، مثلاً برنج فریدونکنار؛ یا روغن کرمانشاه. مال قِیمی، مالی است که شبیهش فراوان شایع نیست، مثل آپارتمانی که به یک شماره پلاک ثبت شده است؛ خانه.
نه، یک واحد مسکونی توی مثلاً مسکن مهر میشود چه؟ قِیمی یا مِثلی؟ مِثلی. ولی مثلاً ویلای آقای رئیسجمهور، دیگر چیست؟ رسیدگی به امور خلقالله، استخر. فایده تقسیمبندی این است که اگر شخصی متعهد شد به تسلیم مال مِثلی، این مال را که تعهد روش آمده، اگر خرابش کرد، ضایع کرد یا مفقود کرد، همچنان متعهدی که مثلش را تهیه کند. «یک ماژیک برایت میآورم. ماژیک قرمزی که در خانه دارم را میآورم. اگر نیاوردم، ماژیک قرمزی بخرم.» چون چیست؟ مِثلی. درست شد؟
ولی در اموال قِیمی، اگر مثلاً مال پیش این شخص تلف شود، چون مالش مِثلی نیست و امکان تهیه مثلش میسر نیست، اینجا باید قیمتش را بدهد. من ارزانتر هم پیدا کردم، دیگر کارم راه میافتد. من خودم ۲۰۰۰ تومان خریده بودم، ولی الان در بازار ۵۰۰ تومان هم پیدا میشود. ولی اگر قِیمی بود، معلوم است. فرق این است.
اینهایی که در معاملات ملکی روی آن معامله انجام میشود، جزء اموال قِیمیاند، نه مِثلی. مثلاً اگر واگذاری آپارتمان طبقه چهارم غربی واگذار شده، این را طرف واگذار کرده، آپارتمان چهارم شرقی را تصرف و تملک میکند. ولو اینکه از حیث ظاهر و مصالح هم شبیه هم باشند، اینجا تعهد طرف انجام نشده؛ چون طرف تعهد کرده به اینکه چهارم غربی را بدهد.
اسم اکبر بوده، فامیلی خیلی بدی... چی چی؟ فلان. خیلی این در و در زد. «کیبل شناسنامهاش را عوض کن.» الحمدلله دوستان در جریان فامیل مستهجن اصغر فلان... اینجا خلاصه، این قِیمی است. مثلی. الان آپارتمان چهارم شرقی قِیمی است. اگر چهارم غربی را بدهد، کفایت نمیکند، یا چهارم شرقی خودش، یا پولش.
پاسخ: من الان ۵ دقیقه پیش جوابش را میدهم. تا کجا خوانده بودیم؟ توی کل صفحه. عزیزم! ای بابا! ای بابا! گفتم تصرف با است. در آن هم که گفتم اینجا اصل بحث چی بود آقا؟ گفتیم اگر سَمَند در دست فُضولی تلف شود، اگر مشتری علم داشته به اینکه این بابا بایع اصلی نیست، چیست؟ صبح شنبه، بعضی قیافهها خیلی تعطیل است. گفتم اصلاً قیافه خود صبح شنبه است. اگر تلف شود در دست مشتری، علی، در دست فضولی تلف شود، مشتری هم علم داشته به اینکه این فضولی است، رجوع کند. ولی این که گفتهاند نمیتواند رجوع کند، بعید است. چون توقع اجازه داشته؛ چون مشتری اینجا مطلقاً که سمند را در اختیار فضولی قرار نداده، بلکه در حالی این را قرار داده که توقع داشته اجازه مالکی را.
چنین ثمن، عوض از مبیع. فضولی ضامن میشود سمند را به نفع مشتری و به خاطر دلیل. تا اینجا از اینجا بحث امروزمون است. دلیل تصرف در سمند: تصرف ممنوعالمنع. حق ندارد این فضولی حق ندارد در این سمند تصرف کند. پس اینجا با یک مضمونعلیه میشود. مضمونعلیه. آفرین! با یک ضامن میشود بر ثمن مضمونعلیه. یعنی ضمانت به عهدهاش آمده. آمده روی گردنش. بله. به مراتبی رسیدی. تو اسکُل کردن دروازههای جدید ابتکارات، اما همراه بقا.
سمند عین مال مشتری. مشتری مال مغازهاش بود. الان در زیرزمین خانه شماست. میرود عین مال را برمیدارد، اگر تلف نشده. همراه تسلیم اباحه. بر فرضم که قبول کنیم مشتری بایع را مُباح کرده در تصرف تسلیم. با فرض تسلیم و اینکه قبول کنیم اباحه را این به او داده، مشتری داده به بایع فضولی. عزیزم! برو بالا. فرض این است که چرا ضامن نیست؟ اول اول که جلسه قبل بحث کرده بودیم. بالا گفت که آقا، اگر این علم داشته، این مشتری، این فضولی، این مشتری این را داده به فضولی. این الان در دست فضولی است. این اگر تلف شد، این ضامنش است یا نه؟ چرا؟ چون علم داشته. علم داشته یعنی چه؟ یعنی این را که داده به فضولی، تصرف داده. تملیک کرده. «ازش استفاده کن.» به منزله اباحه، ضامن نیست. ضامن است. برای اینکه این درست است که کرده، ولی متوقع بوده، منتظر اجازه بوده. این از این. حالا اصلاً بر فرض که بگوییم اباحه درست است. درست. حالا با فرض اینکه اصلاً با هم درست حاصل نشد. آنچه موجب ملکیت میشود، مالکش شد، ضامن نیست. مالش نشد که. این آخر ید امانی بود. اباحه هم که، بله. آفرین! آفرین! بر فرضم که اصلاً ایشان که قبول ندارد، اینجا میگوید: بر فرضم که قبول کند. منفعت. باز حرف شما که فضولی ضامن نیست، این حرف غلط است. تحلیل معامله ید امانی. کلاً گذشتم. دیگر مال من نیست. از این به بعد مال من نیست، یعنی مال تو است؟ نه. مال من نیست. مال تو هم نیست. فعلاً دست تو باشد تا بدهی به مالک اصلی. او اجازه بدهد. کرده از خودش. پس دیگر نمیتواند برود مراجعه کند. آفرین! نه از جانب مشتری. به زوال رفت. کتاب اجماع مشتری. ملکیتی برای فضولی ایجاد نشده.
خودکار را لازم میشود. پایتخت. دو تایی. مشترک. صحنهپردازی از شما. مسئله چیست؟ لذتی که در اسکُل کردن استاد است. بچهها یعنی همه خندهها جمع میشود آنجا. با همه جای تان گریه میکنید. سر جلسه اشک از همه جا جاری میشود.
پس قول به جواز رجوع به آن، یعنی قول به جواز رجوع مشتری به سمند، مطلقاً قوی است. این قول به نحو مطلق، که چه سمند باقی باشد، چه تلف شده باشد، "وکان نادرًا". هرچند این قول خیلی، ما بین کسی ندیدیم. نادر است. مشتری رجوع میکند بر بایع، به مقطومه. احترام. برای گرفتن خسارت غرامت. بایع فضولی. آفرین! "لِلمالِک" یعنی مالک اصلی. مالک برای گرفتن خسارت که به مالک زده شده. مالک زده. مالک اجازه نداده. خسارت وارد شده. «تحویل بدهم مال خودم را که پرید؟ خرِ کی را بگیرم؟» آقا این بایع فضولی، این مشتری، این سمند. استاد، یعنی چه؟ اینجا را داشته باشید. صحنه را. خیلی صحنه جذابی است. فضولی. این هم که رفت. این سمند را مالک اصلی. عروسک زیر میز بیاورم بیرون. گفت که: «آقا، شرمنده. سمند را که دزد برد.» چوب دو سر طلا. طلا. مالک اصلی فلان فلان شده! انداختی "لِلمالِک" یعنی اختیاراتی که مالک زده، ضرر بزند، وارد کرده. فضولی معلوم است اجازه نداده. حقش بوده. اینجا خسارت از جانب بایع فضولی وارد شده. مشتری مراجعه میکند. عدم اجازه، خوب میتواند مراجعه کند برای گرفتن خسارت. حتی به زیادت قیمت از سمند. سمند وقتی بهت دادم بنزین ۱۰۰۰ تومان بود. خودم صبح جمعه فهمیدم چرا ۳ تومان. این جنس ۱۰۰۰ تومان بود. صبح جمعه شده ۱۵۰۰۰ تومان. زیادت. سلام. نه که نزولش را بگیرید. ۲ هفته گذشته. قیمت رفته بالا. قیمت الان مثلاً مثالی که من در حاشیه نوشتم: فضولی لباس مالک را ۱۰۰۰ تومان بفروشد، در حالی که قیمتش ۵۰۰۰ تومان بوده. وقتی لباس در دست مشتری تلف شود. «آمدی لباس در دست مشتری تلف شود.» مالک ۵۰۰۰ تومان خودش را بخواهد. مشتری، فضولی مطالعه میکند. حالا این ور کل مسئله این است که اگر احترام وارد شود "لِلمالِک"، اینجا احترام که به مالک خسارت وارد شده. مالک خسارت زده. مشتری میگیرد غرامتی که به خاطر مالک اصلی مالک خسارت باشد. حالا مثالش را شاید اصلش درست است. خسارت به که وارد شده؟ عوض شد. مثال اینکه این لباس گرفته ۱۰۰۰ تومان. بعد برده این لباس گرفته ۱۰۰۰ تومان. قیمتش ۵۰۰۰ تومان. لباس در دست مشتری تلف میشود. مال مالک در دست مشتری تلف شده. مال مشتری در دست مالک تلف شده. چون مالک اجازه نداده. تلف شده. حالا اجازه یا هرچی. قبل ماجرای اجازه این تلف شده. حالا کی به کی مراجعه کند؟ اصل مسئله روشن است. هر دو طرف میتوانند مراجعه کنند.
نکته اصلی که در این پاراگراف است، بحث قیمت است. پس زیادت قیمت از سمند باشد، اگر عین تلف شده باشد، حالا یا دست مشتری، یعنی مال عین مالک در دست مشتری، در دست مالک. هرچه. "فَرَجَعَ بِها عَلَیهِ." اینجا مراجعه میکند. زیادت قیمت مبیع را از بایع فضولی، مشتری میآید از فضولی زیادت را میگیرد. "عَلَی الاِغوا" بنابر اغوا، به خاطر دخول. کی؟ دخول مشتری. یعنی مشتری وقتی اقدام کرده به خرید، دخول کرده. "عَلَی اَن تَکُونَ لَهُ مَجانًا." گرفته که این استفاده مال او رایگان باشد. زیادت برایش رایگان باشد. سود ببرد. مُفتی سود ببرد. الان این فضولی گولش زده. بله.
اما آنچه که مقابل ثمن است از قیمت. بحث بعدی. حالا آن مقدار از قیمت واقعی که برابر با ثمن است، این را اینجا دیگر مشتری نمیتواند رجوع به فضولی کند. "لَا رُجُوعَ اِلَیهِ" به خاطر رجوع. عوض آن مبیعی که فروخته شده به مشتری، چون این که دارد ازش گرفته، چیزی از دست نداده. وقتی مقابل قیمت باشد، آنی که تلف شده، این گیرش آمده. گرفته. وقتی که چند برابر شده و از دست داده، این تلف شده. الان قیمتش رفته بالا. فضولی میگیرد به مشتری. چون عوضش رجوع کرده به مشتری. مراجعه نمیکند. سودش را گرفته. پس جمع نمیشود بین عوض و معوّض. مشتری نمیتواند هم عوض بگیرد هم معوّض. فضولی بگیرد. فضولی اغوایی نکرده باشد. اگر اغوا کرده باشد که ضامن میشود. تحویل مالک بده. نگ. اگر بخواهد هم، یعنی این که مقابل ثمن بوده، این قیمت، آنی که بهش دادهاند، مقابل ثمن است، یعنی اندازه ثمن، همان مقدار باسم حق رجوع ندارد. کی به کی؟ مشتری به فضول. چرا؟ برای اینکه این با آن معادله عوض معوّض، عوض و معوّض است. دیگر نمیشود که حالا بیاید دوباره مقابلش را بگیرد. اندازه این نیست. دو طرفه باشد، مشکل ندارد. دیگر خلاصه که شما گفتی درست است. تفاوت داشته باشد، کجا میتواند مراجعه کند؟ کل مطلب این است. این مشتری. نه. حتی حتی به زیادت چیز میگیرد. رجوع میکند. نه نه. حتی. یعنی میتواند بیاید حتی حتی زیادت قیمت بر ثمن مراجعه. حتی همه میمیرند. حتی آدم، همه میروند. "حَتَّی الأَنبِیاءِ." "کُلُّ النَّاسِ یَمُوتُونَ حَتَّی الأَنبِیاءِ." چرا؟ دیگر. "یَرجِعُ حَتَّی بِزِیادَةِ القِیمَةِ." قیمت دیگر زیادتی نیست. آنی که مقابل است، نمیتواند مراجعه کند. آنی که بیشتر است، مراجعه. آفرین! نه دیگر. حتی یعنی حتی زیادت قیمت اگر کی جاهل باشد. میبینید کتاب نتائج جون دارد. کی به چی؟ آفرین! مشتری جهل داشته به اینکه این فضولی بوده. حالا ادامهاش این است. عزیزم! در متن که گیر کرده بودیم. این ادامهاش پایین است. "جاهلاً." مشتری مالک یا مشتری؟ نه مالک. مشتری مالک نیست. نقاشی که خودم نوشته بودم، پدر خودم را درآورد. ولی متنی که خواندم درست بود.
مشتری مراجعه میکند بابت خسارت، اگر جاهل بوده باشد مشتری، به اینکه فضولی، فضولی است. به این جاهل بوده. خوب چه فکر میکرد؟ اگر فکر میکرد که این مالک است، فکر میکردیم فضولی مالک است یا فکر میکرد از طرف مالک است. به اینکه طرف ادعای ملکیت داشته. پشت دخل نشسته بوده. جنس را به شما داده. تقصیراتمان بگذرد. یک کلهپزی بود. هیئتی داشتیم. ما برای آن هیئت میخواندیم. ده یازده سالهام در کلهپزی سیگار گذاشته بودند. سیگار. «وایسا من بروم مسجد. من مالکم.» دستبِری. منتظر. اینجوری میشود. رجوع کند. یا اینکه ادعای اِذن در این را داشته. معامله کنیم. حلّه. یا اینکه سکوت کرده. کی؟ فضولی. هرچند مشتری عالم به حال مالک باشد. بفرمایید. سکوت کرد. فرض جاهل بودن مشتری.
اگر کسی بفروشد غیر مملوک را همراه ملکش و مالک اجازه ندهد. مالک میگوید: «ماژیک من را که فروختی راضی نبودم.» یک طرفش برود کنار. نسبت به اینکه من مال خودم بوده، چی؟ درست. بی در ملک بایع فضولی که دو تا را با هم فروخته، نسبت به آنی که خودش مالک بوده، درست است. و وقف میشود. یعنی واقف میشود. یعنی توقف میکند. در مالاً و توقف میشود در آنچه که مالک نیست، بر اجازه مالکش. مالک باشد. حالا اگر مالک اجازه داد، بی درست است. اگر اجازه نداد، اگر اجازه داد، بی درست است. خیار نیست. خیار ندارد. کی؟ که خیار ندارد؟ مشتری. اگر رد کند، کی؟ مالک. چرا؟ حواسم نیست. رد کنیم چی؟ برای اینکه مالک اجازه داده. ولی اگر مالک رد کند، مشتری مخیّر است بین اینکه معامله را فسخ کند یا اینکه رضایت. مشتری مخیّر است همراه جهلش به اینکه بعض مبیع غیر مملوک بوده. برای اینکه جهل داشته. نمیدانسته اینها. "قُرِئَ." بابا نصف این را مالک است، نصفش را مالک نیست. اینجا میتواند رد کند. میتواند فسخ کند. چرا؟ چون خیار دارد. چه خیاری دارد؟ خیار نصفه دارد. فرق نمیکند. به خاطر خیار تَبَعُّضِ صَفقه. چه خیاری باشد؟ خیار. آفرین! صفقه. بارکالله. سبقَت یمینَک. صفقه. دست میدهند. وقتی معامله تمام میشود، دست میدهند. بای بای. عکس عکس میاندازند. چه درسی بود امروز! جواب صفقه یعنی تجزی متاع. متاع چند تا تیکه بشود. چند تا دست بوده. این کالایی بوده که چند تا دست روش بوده. مال چند نفر بوده. یا شرکت شرکت. خیار شرکت. خیار شرکت چیست؟ خیار شرکت. خیار مدرسه. چرا؟ یا شرکت میشود این دو تا حالت فقط معنا دخالت داشته. ماستا زودتر آماده بشود. بعداً میخواهیم وارد شویم.
اگر فسخ کند مشتری، وی را رجوع میکند هر مالی به مالکش. "وَاِن رَضِیَ." ولی اگر مشتری راضی شد، یعنی فسخ نکرد، بیع صحیح است در برای بایع. به حِصَّش از ثمن. به به! از این بحث که اینجا بحث قشنگی دارد. یک کم پدر در بیاورم. باید مثال بزنم. فقط سریع متن را تمام کنیم. نمیدانم میرسیم. نمیرسیم. حالا مشتری میگوید که: «آقا، من راضیام.» بایع میگوید که: «تو پولی که دادی، برای جفت اینها دادی. الان یکیاش که بیشتر دستت نرسید. ثمن. یعنی من پول این را باید باز حساب کنم دیگر. تو هم که پول برای جفتش دادی ۵ تومان.» مشتریاش. و حالا قیمتش هم بالاتر بود. این هم الان نصفش مال خودش بود، نصفش مال یکی دیگر بود. اینجا چطور تقسیمبندی کنیم؟ مثلاً این هم دارد مال خودش با مال دیگری. مالش را با این مال یکی دیگر، دو تایی با هم ۲۰۰ تومان میفروشد. قیمتش ۲۵۰ تومان است. مال بایع این بخش تنها ۱۵۰ تومان میارزد. حالا اینجا نسبت چقدر میشود؟ اینجا نسبت میشود ۱۵۰. نگوییم ۱۰۰ تومان. این مال بایع ۱۰۰ تومان بود. مشتری چقدر داد؟ ۲۵۰ بوده. درست؟ حالا این از ۲۰۰ تومان پول این، یعنی مال این بایع به تنهایی ۱۰۰ تومان، نسبتش میشود چقدر؟ یک دوم. یعنی یک دوم کالا، یک دوم پولی که من دادم به این کالا تعلق میگیرد. نسبت یک دوم برقرار شد. یک دوم پولی که مشتری به بایع داده، باقی میماند. یک دوم دیگر را بهش برمیگردانم. قیمت بازار ۲۵۰ تومان رفته. اگر راضی شدم، مشتری است. بله بله. الان مشتری آقا مشتری آمده اینها را با هم خریده. مالک اصلی راضی نبود. راضی نبود. هیچی. جنسش را تحویل گرفته. نسبتسنجی میکند. نه ۱۰۰ تومان. نسبتسنجی میکند چند است؟ ممکن است یک سوم بشود. یک هشتم بشود. یک دهم بشود. بر اساس نسبت. هرچه که نسبت این کالاهاست، کالای این بایعی که فضولی فروخته با پولی که، نسبت این به آن چند است؟ همان قدر کسر میشود. فضولی سهم بایع فضولی از پولی که گرفته، درصدی چقدر است؟ برای مقایسه. بازار. قیمت ۲۵۰. بازار نمیتواند حواله بدهد. اینجا قیمت خود کالا در قیاس با پولی که گرفته، نسبتسنجی بشود. تمام. بارکالله. ساده بود. ممکن است ۱۰ تا چیز دیگر باشد. یک درصد بشود. یک میلیون بشود.
پس به حِصَّش از ثمن و دانسته میشود مقدار حِصّه، بعد تقویم هما جمیعاً. تقویم. تقویم. قیمتگذاری. اول روی همهاش قیمتگذاری میکنیم. بعد یکیاش را قیمتگذاری میکنیم منفرداً. بعد نسبت قیمت، قیمت هر کدام به قیمت مجموع همه اینها. توضیح دادم متن را پیاده میکنم. نسبت قیمت هر کدام، قیمت مجموع. پس اختصاص پیدا میکند از ثمن که مشتری به بایع داده، مثل آن نسبت درصدی: یک دوم، یک سوم، یک دهم. پس وقتی قیمتگذاری شود همه با هم به ۲۰ تومان، یکیاش ۱۰ تومان باشد، صحیح است به نصف ثمن. "کائن ما کان ثمن." هر چقدر میخواهد باشد، باشد. درصد و سهم. نه مقدار ثمن و مبیع و اینها. با خودش کار نداریم. به نسبت این دو تا کار داریم.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...