متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
میرسیم سر مسئله دوم. عزیزان من، فرزندان من! مسئله دوم، کلاً کتاب را به طرز اعجابانگیزی پوکاندند؛ از هر مسئلهای یک خط دو خط مانده. خیلی قشنگ قشنگ نابود شده کتاب. «آداب…» آداب چی؟ «واجبات.» طرز فکرشان را دوست دارم؛ جواب غلط است، ولی طرز فکر شرط است در مبیعی که مقدور باشد بر تسلیمش. یعنی چه؟ آقا گفتند که قبل اینهایی که میخوانی، یک توضیح بده، از بیرون. خب، من توضیح بدهم، دیگر مزهاش میریزد. حالا توضیح بدهم، رفقا همان اول مطلب میفهمند. بعد مطلب بعدی... حالا نظرتان به کدومه؟ همین مدلی که تا حالا میخواندیم، بخوانیم، یا اول یک توضیح از بیرون بدهیم بعد برویم سراغ متن؟ بقیه دوستان، سبک دوم. روش خودمان، سبکی که الان داریم. کیا موافقند؟ میدانم کلاس آسیب میخورد ولی اشکال ندارد.
میگویم بحثی که کردند، گفتند که: «آقا مبیع باید قدرت...» نه، کل درس ۱۰ دقیقه گفته شد. یک عمر تجربه، ما از ۱۴ سالگی داریم درس میدهیم، کمتر از ۱۴ سالگی. اینها فکر مقایسه یک ماهه... گفتم مشکلی ندارم، برنامهریزی دولت بود، امتحان داشتیم. مثلاً در مبیع شرطی که باید قدرت بر تسلیمش باشد، که بشود تسلیمش کرد. مثلاً شما کباب کبوتر، کبوتر در هوا را بفروشی، و پرندههایی که مملوّند و در دسترس نیستند، نمیشود بفروشیم؛ مگر اینکه الان در هواست، عادتاً برمیگردد مینشیند، پرواز میکند، مال خودت است. پریده رفته، آنی که گرفتی. طوطی دارم، رفته روپایی میزد، رفت روپایی بزند، خبری ازش نیست. برگرد. یک دانشجویی پشت در دفتر ما در دانشگاه. فضای دانشگاه. حاجی شنیدم در دفتر طوطی داری روپایی میزند، درسته؟ سیگار میکشد، ضدانقلاب، بیدین... و هر رقم داشتیم، با ما خوب بوده. اگر این کبوتر در هوا را بفروشد، صحیح نیست؛ مگر اینکه عادتاً کبوتره برگردد. که اگر برگردد، عادتاً ولو الان در هواست، فروختم، این صحیح است. چون اینجا این پرنده مثل بردهای میماند که رفته دنبال اینکه هوایج مولا را راه بیندازد، که برمیگردد. درست شد؟ و مثل دابه مرسله میماند. دابه مرسله چیست؟ تخته؟ آفرین. حیوانی که بردن چرا، عادتاً شب برمیگردد. آفرین.
«احمد زال والمجهود.» در مورد بردهای که گم شده، یا برده مجهول. بردهای که مالکیت بایع نسبت بهش انکار شده، جحد شده، انکار «من غیر عبا»، ولی فرار نکرده. اینجا بیع صحیح است و مراعات میشود به امکان تسلیم. تسلیم باید... بایع باید بتواند آن را تحویل مشتری بدهد. بیع لازم شدنش به این است، باید بشود که بایع بتواند تحویل مشتری بدهد. خب، حالا بردهای که گم شده را میشود فروخت. بردهای که ملکیتش انکار شده را هم میشود فروخت. ولی بیع چه زمانی لازم میشود؟ از زمانی که بایع تحویل مشتری بدهد. اگر بایع بتواند در یک زمان کم، مدت کمی که از عقد گذشته، این را تحویل بدهد، که چیزی از منافع معتدل به از دست نرود. اینقدر سریع تحویل بدهد که از منافعش چیزی کم نشود. نه اینکه اینقدر طولانی باشد که دیگر هیچ خاصیتی نداشته باشد. اینترنتی خریدیم، ده روز پیش، شاید بیشتر. و کتاب را برای همان هفته پیش، بلکه لازم داشتیم. حالا دیگر تهش این هفته. اینترنتی هم به این بوده که گفته: «میفرستم فلان جا که هزینه پست نداشته باشه.» رفقا، فرستادیم. رفتم آنجا، میگویند که به شما خیلی سلام رساندند و کتابت نیست. ایشان نفر بیستم است که این کتاب قرار است برایش بیاید. و ۲۰ نفر که اینجوری منتظرند، هیچکس هیچ خبری از کتابشان نیست. خاصیتی برای من ندارد این کتاب. درست شد؟
اینجا هم اگر در یک وقت نزدیکی، اگر طرف خریده، حالا دو روز بعد تحویلش میدهد. این مثلاً عروسی دارد، رفته عبد خریده برای عروسی. حالا دیجی، مثلاً عبد دیجی، رفته گرفته هلیکوپتری میزند، مثلاً وسط... اینجا به شرطی که چیزی فوت نشود. یعنی وقت ملاک، وقت قریب چیست؟ ملاک وقت قریب این است که منافع معتد، منافع قابل توجه از دست نرود. اگر این را توانست، اگر ممکن باشد که انجام میدهد. وگرنه مشتری راضی بشود. اگر زمان کم نمیبرد، مشتری راضی بشود به چی؟ زمان طولانی صبر کند، در زمان طولانی بهش تحویل بدهند. راضی هستی که صبر کنی؟ وگرنه فسخش کن. پس یا باید وقت قریب تحویل بدهد، آنجا دیگر نمیتواند مشتری فسخ کند. این پایان جمله اول. یا باید، یا باید چکار کند؟ مشتری صبر کند. هر وقت که شد، دیگر هر وقت به دست بایع رسید، عبد، آن موقع بایع، عبد را تحویل بدهد. و هر وقت که تحویل داد، لازم میشود. اگر تحویل به کالی و نسیه و فلان و اینها... اگر یک طرف یعنی ثمن حال باشد، مثمن در ذمه باشد و وقتش هم معلوم نباشد، این معامله باطل است. یک وقتی یک چیزی انشاءالله میرسد بهت میدهم، معامله نشد. همین عبدی که در خونم بود، دیده بودیش، میشناختی. چون رؤیت و اینها هم لازم است. یا وصف شود یا خودش باید معلوم باشد. یکی از شروط معلومیت اوصافند. «عبدی دارم بهت میفروشم.» آنقدر اوصافی ازش بگوید که طرف بتواند کامل برایش مشخص بشود این عبد. نه حالا قیافه و چشم و ابرو اینها. آپشنها را دارد، اینها را ندارد، ورژن این است. مثلاً ویندوزش ۹۸. این توصیف اینجوری میکند، معلوم میشود برای مشتری، مشتری میخرد، خودش رؤیت کند، یا باید وصف شود که معلوم بشود برایش. یکی معلومیت است، یکی هم زمان است. الان این جفتش را ندارد. «یک عبدی دارم، یک وقتی چند سال پیش اینجا بود.» گذاشته، معامله باطل است.
بله، اگر متأثر شود، چی؟ تحویل عقد متزلزل بشود، نتواند اصلاً تحویل بدهد. میگوید آقا اصلاً در رفته، این رفته اسرائیل. اینجا مشتری اگر بخواهد فسخ میکند. اگر هم بخواهد میماند. «نظام سقوط کرد، من برگشتم، اتفاقاً بهتر، عبد من هم هست، اسرائیل هم دوره دیده، برگرد اینجا.» برگردد. اگر بخواهد منتظر میشود، در ملک خودش باقی میماند. اگر ملتزم شد و این بنده خدا انتفاع میبرد. مشتری به عشقش، به عشقش انتفاع میبرد. یعنی بعداً اگر کفارهای چیزی گردنش آمد، میگوید آزادش کردم، معلوم است. و «نحوه اتق»، گیرم میآید، هم تو خلاص میشوی، نصف قیمتش هم میدهم. در دسترس نیست. خانم دکتر بوده صبح به صبح. و محتمل از قوی، سلام، خوبی؟ خواهش میکنم، خواب است. دیگر آنجا زوال میشود و محتمل از قوی، بطلان بیع. البته احتمال قوی داریم بگوییم اینجا بیع باطل است. در چه حالتی؟ اگر نتواند تسلیمش کند، بگوید در رفته، فرار کرده. به هم خوردید. یک چیزی آمد، دیگر دارم سانسور میکنم که رد شود.
بگذریم. شرط صحت چرا؟ احتمال قوی دارد که باطل باشد. چون شرط صحت را ندارد. شرط صحت چیست؟ در اختیار بودن، امکان تسلیم. آفرین، اصطلاح فقهی. در مساجد، مبیع را به کی تسلیم کنی؟ به مشتری.
مسئله سوم: سومین شرط مبیع این است که طلق باشد. طلق باشد، قشنگ چیز کرده باشندش. سیمه باشد، تلخ شده باشد. «چومیز» مثلاً. «عبد جیبی» تو جیب میآید، نیم ساعت بیرون. وقف نباشد، ول باشد، گرو نرفته باشد، ولگرد نباشد، باشد. پس صحیح نیست بیع وقف عام مطلقاً. وقف خاص ولی احکامش را قبلاً... خاص در یک حالتهایی میشد فروخت. مگر نه بچهها؟ آفرین. مطلقاً وقتی منقرض میشدند، برای خاندان حسینزاده، ممد و حسن و اصغر الا اکبر. پایتخت منقرض شدند، بربرستهها منقرض شد، به کی میرسد؟ حاکم شهر. حاکم شهر در راه مصالح میفروشد. میشود مبیع. میشود یا نمیشود؟ ولی وقف عام چی؟ تازه وقف عام هم در شرایطی ممکن است به حاکم شرعی برسد. آن دیگر از باب احکام ثانویه. ولی حکم اولیهاش عدم صحت بیع.
بله، حالا فروخت. این «مطلقاً» سه تا معنا دارد. میگویم بنویسید. «مطلقاً بیع وقف عام مطلقاً صحیح نیست. در فروشش مصلحت باشد یا نباشد.» بنویس، داری مینویسی؟ نوشتی؟ واقعاً کتاب خریدی، فینال بود. درسته؟ کتاب خودت است و نمینویسی؟ این خیلی سوزاند. دوگانه سوز شدم. آموزش این مال کجاست؟ آن مال آموزش. چرا؟ نکته خوبی. آفرین. این دیگر اسکل کردن بود، این توهین رسمی بود. وقف آن «مطلقاً». ۱. آقای خاشقچی گوش بده. «مطلقاً» که... پوز شدند، خالی کن، بازی کن. «مطلقاً» معنایش این است که در فروشش مصلحت باشد یا نباشد. یک معنایش این است. پس این معنای اول. معنای دوم این است که اگر باقی بماند، منجر به خراب شدنش بشود یا نشود. یک معنای دیگرش هم این است که فروشندهاش متولی باشد. یعنی فروشنده متولی باشد، غیر متولی. فروشندهاش متولی باشد یا غیر متولی. آفرین، خیلی دقت میکنی. فروشندهاش متولی باشد یا غیر متولی. این سه تا چی شد آقا؟ معنای «مطلقاً» شد اینها. هر کدامش که باشد، درست است. برای اینکه وقف عام میشود در هر سه حالتش، وقف عام میشود و بیعش صحیح نیست. مگر اینکه متلاشی بشود، وقف عام متلاشی بشود، مضمحل بشود، خراب بشود، دیگر از بین برود، هیچی ازش نمانده باشد. هیچ انتفاعی ازش کرد و در آن جهت مقصود البته نشود انتفاع برد. کاروانسرا بوده، هیچ. الان طویله هم نمیشود اینجا. یعنی گاو و گوسفند نمیشود ول داد در این کاروانسرا، چه برسد به آدم.
بله، بله، «مطلقاً» به چه معناست؟ در جهت مقصودی که برایش وقف شده، انتفاع ندارد. متلاشی شده، مضمحل شده، میشود فروختش. «مطلقاً» یعنی هیچ انتفاعی در جهت مقصوده نمیشود ازش برد. سگ تغیر مار رفته بودیم یزد. یزد، شهر اجدادی شما. بعد عرض کنم که آنجا جایی که ما داده بودند، جز موقوفات بود. عرض کنم که یک جای خیلی تمیز. خانواده آمریکایی آمده بودند. مرگ بر آمریکا. بعد اینجا از آن کاروانسرای قدیم بوده که جز موقوفات بود و خراب شده بود و خراب میشود، موزهاش میکنند. صحیح برای امامزاده بود، هزینههایش خرج امامزاده. فقط اینجا نداریم. ۱۰۰ سال گذشته، نه، نه، خاص بود. وقف خاص. آن وقف خاص نه به عام میرسد. به عام مقدم بر خاص است. اصل نیت وقف این بوده که خیلی به عام برسد. آن خیر به عام به آن شکلش میسر نبوده. بگوییم برگردد به خاص برسد. مثل حصیری که کهنه شده و نمیشود ازش انتفاع برد در محل وقف. یعنی وقف کرده بود برای کف مسجد. پاره پورجر و آجر. دیگر ازش استفاده نمیشود. و مثل تنه درختی که شکسته، جوری که باز هیچ انتفاعی ازش در محل وقف نمیشود برد. صرف کرد، یعنی حصیر و تنه درخت را با اعیانشان در وقود. یعنی حتی نمیشود اینها را به عنوان هیزم استفاده کرد. خاک، یک تلی از خاک پودر شده، دیگر پوکیده، خاموش میکند. در هیزم هم نمیشود استفاده کرد. هیزم برای مصالح وقف، بخاری مسجد باهاش روشن کنیم، چه میدانم زیر دیوار را روشن کنیم. حتی برای آجر مسجد که بخواهیم آجر مسجد بپزیم، نمیشود با این کاری کرد. چی شده؟ نه عزیزم، «مصالح» یعنی مصالح ساختمانی. «مصالح» برای «لمصالحی فی محل الوقف». وقود برای مصالح محل وقف. آجر مسجد برای مصالح وقود. هیچ ربطی به محل وقف ندارد. این الان هیچ خاصیتی برای محل وقف ندارد. حتی هیزم محل وقف هم نمیتواند بشود که ولو بیاید آتش کوره آجرپزیاش بشود. برگشت. آره، اینجا اینجا که هیچ خاصیتی ندارد در محل وقف، بیعش جایز است.
به نکته بسیار دقیقی اشاره کردی که نمک مثلاً در... ازش بگیریم. خاک قبر شاید مثلاً بشود ازش استفاده کرد. در قبر بپاشند، خاک تیمم مثلاً در بیمارستانها بگذارند. از این جور استفادههای ... شب مسجد هم بوده، متبرک. یا خوب است و مهر مثلاً ازش بسازم. صادرات، واردات، باد شمرون، باد فتح. آخرش هم گفت: «مادرم یک دلار صرف مال وقفی اینجا در مصالح محل وقف جایز است.» اینجا باید یکی توضیح بدهد. این تیکه «جان توضیح بدین جفت ۶» یعنی چی؟ آفرین. پول حصیر را برمیداریم. حصیر را میخواستیم برای اینکه کف یک چیزی پهن کنیم، درست است؟ با پول حصیر چیزی میخریم که بیاییم کف پهن کنیم. نه اینکه برویم حصیر را بفروشیم، بعد برویم شیرینی بخریم شب عید بیاییم پخش کنیم. در همان اعتیاد، عوض همان بیاید اعتیاد. از عوض گرفتن، عوض به در کردن، جابجایی، جایگزین کردن، تعویض. بالاخره در جهت آن مسائل خوب باشد. صد سال پیش این را دادند. آن موقع صد سال پیش فرش همین بوده دیگر. الان باهاش میشود... اگر قیمت داشته باشد. البته ارزش داشته باشد. چون هیچ خاصیتی نداشت کف مسجد. خوب نیست ولی به عنوان عتیقه میخرند. از گرانتر هم میخرم. موقوفه، به شرط اینکه این فرش یا حصیر مسجد در اصل وقف نبوده باشد. نه، ببین، اگر نباشد، بلکه اشتراک شده برای مسجد. مثلاً سهل، ناظر. نه، آن اگرچه چیز نیست، وصلی نیست. شرط است. اگر اصلش موقوفه نباشد، برای مسجد خریدنش. درست شد؟ فرض وقفیاش را داشتیم. الان فرض غیر وقفی. خب، این که دیگر خیلی راحتتر است دیگر. وقفی، وقتی بفروشیم، وقتی که این حصیر کف مسجد وقف بود، میفروختیمش. وقف هم نیست، بلکه چیست؟ با پول از یک سری موقوفات مسجد این را خریدند. مثلاً از قلعه مسجد خریدند. یک قلعهای بوده وقف مسجد بوده. قلعه آنجایی که انبار، انبار مسجد، انباری که در گندم و حبوبات و فلان جان غنی کتاب مسجد فروختن. بله، محلش زمین مسجد بوده. وقف کردی. قلعه یعنی اینکه قلعه مسجد، انبار گندم نگهداری میکنند. نه، زمینی که ازش آقا هستید؟ آفرین. یا بذلش میکند برای او چی؟ و فرش. بذل، بذل کردم مسجد. وقف نکرده ها، هدیه کرده. هدیه انداخته کف مسجد. خب، اینجا متولی هر جور صلاح بداند. آن که وقف بود، متولی میفروخت. این که وقف هم نیست. نه، مال موقوفه مسجد. خریدنش. هدیه. بالاخره بذل داده برای این غرض. این الان جزو عقود لازم است. بذل داده. شما انداختی زیر، استفاده کردی. تشخیص مصلحت داده بشود. گفته: «مصلحت ناظر میتواند بیع انجام بدهد.» محل مصلحت، به شرطی که مصلحت مطلقاً، مطلقاً، مطلقاً قابل استفاده. آفرین، کهنه شده باشد.
مسئله چهارم: اگر عبدی جنایت کند... کجا اشتباه است؟ «الی خرابه». اگر مال وقفی را نگه داریم، تعدیه به معنای منجر شدن. فارسیاش میشود منجر شدن. منجر به این میشود نگهش داری کم کم خراب بشود. چرا؟ به خاطر اینکه بین اربابش خلف است. یعنی چه خلف است؟ حالا نمیدانم، گفتند: «خلف لـِخلف.» بین اربابه خلف، یعنی چی؟ اختلاف. درست. بله، بین اربابش، یعنی چی؟ دعواشان شده. یکم دیگر ادامه پیدا کند، چند تکهاش میکنند. نگه داشتن وقف منجر به خرابش میشود. جان؟ مثال: مثلاً شاسی بلند، حیاط خانه پدری. و نمیدانم خانه وقف محصور. اربابش، صاحباش نیستند. صاحباش چیز نیستند ها، ورثه نیستند ها. با بحث ارث قاطی نکنید. متولیان. متولی این ملک. بچههای من خراب کنند، حیات، جور کنند، دعوا، کتککاری، فحش و فحشکشی و کل وقف را دارند به خاک میدهند. بقای مال وقفی، موقوف. بقای مال موقوف اگر بخواهد باقی بماند، قطعاً آنجا خراب شدنش میشود. اینجا میفروشیمش، چون بماند دیگر هیچی ازش نمیماند، با خاک یکسان میشود. مشهور جواز است. یعنی جواز بیعش این است. زین حاکم شرع میفروشد. دو تا شرط پس لازم داشت. دو تا شرطش چی بود سید؟ یکی اینکه آفرین، یکی اینکه اختلاف باشد بین اربابش. و یکی هم موجب خراب شدنش. حل است؟
مسئله چهارم: یک عبدی داریم، جنایت. فیلم سینمایی بسازم، عبد توش جنایت کرده. عبد جانی، بچه خوبی است سید. جنایت کند، خطای جنایت، خطایی کند. اینجا جنایتش مانع از بیعش نمیشود. میفروشندش. میگوید: «عبدی جانی دارم. اینقدر از قیمت تیم ملی بود، دارم.» کاری، بشاش، قبراق، سرحال، گازسوز است. «جانی دارم نصف قیمت.» دیشب یکیو کلش را گذاشته روی تنش. خطایی دستش تیز بوده. چون از ملک مولا به خاطر جنایت خارج نشده. مولا فکش، آزادش کند. اگر خواست فکش میکند. قیمتش را کمتر بده. «عرض» میگیرد تا کجا؟ آقا اذیت نکن. پیش مطالعه علامتگذاری کنم. خیلی حذفی داریم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
میرسیم سر مسئله دوم. عزیزان من، فرزندان من! مسئله دوم، کلاً کتاب را به طرز اعجابانگیزی پوکاندند؛ از هر مسئلهای یک خط دو خط مانده. خیلی قشنگ قشنگ نابود شده کتاب. «آداب…» آداب چی؟ «واجبات.» طرز فکرشان را دوست دارم؛ جواب غلط است، ولی طرز فکر شرط است در مبیعی که مقدور باشد بر تسلیمش. یعنی چه؟ آقا گفتند که قبل اینهایی که میخوانی، یک توضیح بده، از بیرون. خب، من توضیح بدهم، دیگر مزهاش میریزد. حالا توضیح بدهم، رفقا همان اول مطلب میفهمند. بعد مطلب بعدی... حالا نظرتان به کدومه؟ همین مدلی که تا حالا میخواندیم، بخوانیم، یا اول یک توضیح از بیرون بدهیم بعد برویم سراغ متن؟ بقیه دوستان، سبک دوم. روش خودمان، سبکی که الان داریم. کیا موافقند؟ میدانم کلاس آسیب میخورد ولی اشکال ندارد.
میگویم بحثی که کردند، گفتند که: «آقا مبیع باید قدرت...» نه، کل درس ۱۰ دقیقه گفته شد. یک عمر تجربه، ما از ۱۴ سالگی داریم درس میدهیم، کمتر از ۱۴ سالگی. اینها فکر مقایسه یک ماهه... گفتم مشکلی ندارم، برنامهریزی دولت بود، امتحان داشتیم. مثلاً در مبیع شرطی که باید قدرت بر تسلیمش باشد، که بشود تسلیمش کرد. مثلاً شما کباب کبوتر، کبوتر در هوا را بفروشی، و پرندههایی که مملوّند و در دسترس نیستند، نمیشود بفروشیم؛ مگر اینکه الان در هواست، عادتاً برمیگردد مینشیند، پرواز میکند، مال خودت است. پریده رفته، آنی که گرفتی. طوطی دارم، رفته روپایی میزد، رفت روپایی بزند، خبری ازش نیست. برگرد. یک دانشجویی پشت در دفتر ما در دانشگاه. فضای دانشگاه. حاجی شنیدم در دفتر طوطی داری روپایی میزند، درسته؟ سیگار میکشد، ضدانقلاب، بیدین... و هر رقم داشتیم، با ما خوب بوده. اگر این کبوتر در هوا را بفروشد، صحیح نیست؛ مگر اینکه عادتاً کبوتره برگردد. که اگر برگردد، عادتاً ولو الان در هواست، فروختم، این صحیح است. چون اینجا این پرنده مثل بردهای میماند که رفته دنبال اینکه هوایج مولا را راه بیندازد، که برمیگردد. درست شد؟ و مثل دابه مرسله میماند. دابه مرسله چیست؟ تخته؟ آفرین. حیوانی که بردن چرا، عادتاً شب برمیگردد. آفرین.
«احمد زال والمجهود.» در مورد بردهای که گم شده، یا برده مجهول. بردهای که مالکیت بایع نسبت بهش انکار شده، جحد شده، انکار «من غیر عبا»، ولی فرار نکرده. اینجا بیع صحیح است و مراعات میشود به امکان تسلیم. تسلیم باید... بایع باید بتواند آن را تحویل مشتری بدهد. بیع لازم شدنش به این است، باید بشود که بایع بتواند تحویل مشتری بدهد. خب، حالا بردهای که گم شده را میشود فروخت. بردهای که ملکیتش انکار شده را هم میشود فروخت. ولی بیع چه زمانی لازم میشود؟ از زمانی که بایع تحویل مشتری بدهد. اگر بایع بتواند در یک زمان کم، مدت کمی که از عقد گذشته، این را تحویل بدهد، که چیزی از منافع معتدل به از دست نرود. اینقدر سریع تحویل بدهد که از منافعش چیزی کم نشود. نه اینکه اینقدر طولانی باشد که دیگر هیچ خاصیتی نداشته باشد. اینترنتی خریدیم، ده روز پیش، شاید بیشتر. و کتاب را برای همان هفته پیش، بلکه لازم داشتیم. حالا دیگر تهش این هفته. اینترنتی هم به این بوده که گفته: «میفرستم فلان جا که هزینه پست نداشته باشه.» رفقا، فرستادیم. رفتم آنجا، میگویند که به شما خیلی سلام رساندند و کتابت نیست. ایشان نفر بیستم است که این کتاب قرار است برایش بیاید. و ۲۰ نفر که اینجوری منتظرند، هیچکس هیچ خبری از کتابشان نیست. خاصیتی برای من ندارد این کتاب. درست شد؟
اینجا هم اگر در یک وقت نزدیکی، اگر طرف خریده، حالا دو روز بعد تحویلش میدهد. این مثلاً عروسی دارد، رفته عبد خریده برای عروسی. حالا دیجی، مثلاً عبد دیجی، رفته گرفته هلیکوپتری میزند، مثلاً وسط... اینجا به شرطی که چیزی فوت نشود. یعنی وقت ملاک، وقت قریب چیست؟ ملاک وقت قریب این است که منافع معتد، منافع قابل توجه از دست نرود. اگر این را توانست، اگر ممکن باشد که انجام میدهد. وگرنه مشتری راضی بشود. اگر زمان کم نمیبرد، مشتری راضی بشود به چی؟ زمان طولانی صبر کند، در زمان طولانی بهش تحویل بدهند. راضی هستی که صبر کنی؟ وگرنه فسخش کن. پس یا باید وقت قریب تحویل بدهد، آنجا دیگر نمیتواند مشتری فسخ کند. این پایان جمله اول. یا باید، یا باید چکار کند؟ مشتری صبر کند. هر وقت که شد، دیگر هر وقت به دست بایع رسید، عبد، آن موقع بایع، عبد را تحویل بدهد. و هر وقت که تحویل داد، لازم میشود. اگر تحویل به کالی و نسیه و فلان و اینها... اگر یک طرف یعنی ثمن حال باشد، مثمن در ذمه باشد و وقتش هم معلوم نباشد، این معامله باطل است. یک وقتی یک چیزی انشاءالله میرسد بهت میدهم، معامله نشد. همین عبدی که در خونم بود، دیده بودیش، میشناختی. چون رؤیت و اینها هم لازم است. یا وصف شود یا خودش باید معلوم باشد. یکی از شروط معلومیت اوصافند. «عبدی دارم بهت میفروشم.» آنقدر اوصافی ازش بگوید که طرف بتواند کامل برایش مشخص بشود این عبد. نه حالا قیافه و چشم و ابرو اینها. آپشنها را دارد، اینها را ندارد، ورژن این است. مثلاً ویندوزش ۹۸. این توصیف اینجوری میکند، معلوم میشود برای مشتری، مشتری میخرد، خودش رؤیت کند، یا باید وصف شود که معلوم بشود برایش. یکی معلومیت است، یکی هم زمان است. الان این جفتش را ندارد. «یک عبدی دارم، یک وقتی چند سال پیش اینجا بود.» گذاشته، معامله باطل است.
بله، اگر متأثر شود، چی؟ تحویل عقد متزلزل بشود، نتواند اصلاً تحویل بدهد. میگوید آقا اصلاً در رفته، این رفته اسرائیل. اینجا مشتری اگر بخواهد فسخ میکند. اگر هم بخواهد میماند. «نظام سقوط کرد، من برگشتم، اتفاقاً بهتر، عبد من هم هست، اسرائیل هم دوره دیده، برگرد اینجا.» برگردد. اگر بخواهد منتظر میشود، در ملک خودش باقی میماند. اگر ملتزم شد و این بنده خدا انتفاع میبرد. مشتری به عشقش، به عشقش انتفاع میبرد. یعنی بعداً اگر کفارهای چیزی گردنش آمد، میگوید آزادش کردم، معلوم است. و «نحوه اتق»، گیرم میآید، هم تو خلاص میشوی، نصف قیمتش هم میدهم. در دسترس نیست. خانم دکتر بوده صبح به صبح. و محتمل از قوی، سلام، خوبی؟ خواهش میکنم، خواب است. دیگر آنجا زوال میشود و محتمل از قوی، بطلان بیع. البته احتمال قوی داریم بگوییم اینجا بیع باطل است. در چه حالتی؟ اگر نتواند تسلیمش کند، بگوید در رفته، فرار کرده. به هم خوردید. یک چیزی آمد، دیگر دارم سانسور میکنم که رد شود.
بگذریم. شرط صحت چرا؟ احتمال قوی دارد که باطل باشد. چون شرط صحت را ندارد. شرط صحت چیست؟ در اختیار بودن، امکان تسلیم. آفرین، اصطلاح فقهی. در مساجد، مبیع را به کی تسلیم کنی؟ به مشتری.
مسئله سوم: سومین شرط مبیع این است که طلق باشد. طلق باشد، قشنگ چیز کرده باشندش. سیمه باشد، تلخ شده باشد. «چومیز» مثلاً. «عبد جیبی» تو جیب میآید، نیم ساعت بیرون. وقف نباشد، ول باشد، گرو نرفته باشد، ولگرد نباشد، باشد. پس صحیح نیست بیع وقف عام مطلقاً. وقف خاص ولی احکامش را قبلاً... خاص در یک حالتهایی میشد فروخت. مگر نه بچهها؟ آفرین. مطلقاً وقتی منقرض میشدند، برای خاندان حسینزاده، ممد و حسن و اصغر الا اکبر. پایتخت منقرض شدند، بربرستهها منقرض شد، به کی میرسد؟ حاکم شهر. حاکم شهر در راه مصالح میفروشد. میشود مبیع. میشود یا نمیشود؟ ولی وقف عام چی؟ تازه وقف عام هم در شرایطی ممکن است به حاکم شرعی برسد. آن دیگر از باب احکام ثانویه. ولی حکم اولیهاش عدم صحت بیع.
بله، حالا فروخت. این «مطلقاً» سه تا معنا دارد. میگویم بنویسید. «مطلقاً بیع وقف عام مطلقاً صحیح نیست. در فروشش مصلحت باشد یا نباشد.» بنویس، داری مینویسی؟ نوشتی؟ واقعاً کتاب خریدی، فینال بود. درسته؟ کتاب خودت است و نمینویسی؟ این خیلی سوزاند. دوگانه سوز شدم. آموزش این مال کجاست؟ آن مال آموزش. چرا؟ نکته خوبی. آفرین. این دیگر اسکل کردن بود، این توهین رسمی بود. وقف آن «مطلقاً». ۱. آقای خاشقچی گوش بده. «مطلقاً» که... پوز شدند، خالی کن، بازی کن. «مطلقاً» معنایش این است که در فروشش مصلحت باشد یا نباشد. یک معنایش این است. پس این معنای اول. معنای دوم این است که اگر باقی بماند، منجر به خراب شدنش بشود یا نشود. یک معنای دیگرش هم این است که فروشندهاش متولی باشد. یعنی فروشنده متولی باشد، غیر متولی. فروشندهاش متولی باشد یا غیر متولی. آفرین، خیلی دقت میکنی. فروشندهاش متولی باشد یا غیر متولی. این سه تا چی شد آقا؟ معنای «مطلقاً» شد اینها. هر کدامش که باشد، درست است. برای اینکه وقف عام میشود در هر سه حالتش، وقف عام میشود و بیعش صحیح نیست. مگر اینکه متلاشی بشود، وقف عام متلاشی بشود، مضمحل بشود، خراب بشود، دیگر از بین برود، هیچی ازش نمانده باشد. هیچ انتفاعی ازش کرد و در آن جهت مقصود البته نشود انتفاع برد. کاروانسرا بوده، هیچ. الان طویله هم نمیشود اینجا. یعنی گاو و گوسفند نمیشود ول داد در این کاروانسرا، چه برسد به آدم.
بله، بله، «مطلقاً» به چه معناست؟ در جهت مقصودی که برایش وقف شده، انتفاع ندارد. متلاشی شده، مضمحل شده، میشود فروختش. «مطلقاً» یعنی هیچ انتفاعی در جهت مقصوده نمیشود ازش برد. سگ تغیر مار رفته بودیم یزد. یزد، شهر اجدادی شما. بعد عرض کنم که آنجا جایی که ما داده بودند، جز موقوفات بود. عرض کنم که یک جای خیلی تمیز. خانواده آمریکایی آمده بودند. مرگ بر آمریکا. بعد اینجا از آن کاروانسرای قدیم بوده که جز موقوفات بود و خراب شده بود و خراب میشود، موزهاش میکنند. صحیح برای امامزاده بود، هزینههایش خرج امامزاده. فقط اینجا نداریم. ۱۰۰ سال گذشته، نه، نه، خاص بود. وقف خاص. آن وقف خاص نه به عام میرسد. به عام مقدم بر خاص است. اصل نیت وقف این بوده که خیلی به عام برسد. آن خیر به عام به آن شکلش میسر نبوده. بگوییم برگردد به خاص برسد. مثل حصیری که کهنه شده و نمیشود ازش انتفاع برد در محل وقف. یعنی وقف کرده بود برای کف مسجد. پاره پورجر و آجر. دیگر ازش استفاده نمیشود. و مثل تنه درختی که شکسته، جوری که باز هیچ انتفاعی ازش در محل وقف نمیشود برد. صرف کرد، یعنی حصیر و تنه درخت را با اعیانشان در وقود. یعنی حتی نمیشود اینها را به عنوان هیزم استفاده کرد. خاک، یک تلی از خاک پودر شده، دیگر پوکیده، خاموش میکند. در هیزم هم نمیشود استفاده کرد. هیزم برای مصالح وقف، بخاری مسجد باهاش روشن کنیم، چه میدانم زیر دیوار را روشن کنیم. حتی برای آجر مسجد که بخواهیم آجر مسجد بپزیم، نمیشود با این کاری کرد. چی شده؟ نه عزیزم، «مصالح» یعنی مصالح ساختمانی. «مصالح» برای «لمصالحی فی محل الوقف». وقود برای مصالح محل وقف. آجر مسجد برای مصالح وقود. هیچ ربطی به محل وقف ندارد. این الان هیچ خاصیتی برای محل وقف ندارد. حتی هیزم محل وقف هم نمیتواند بشود که ولو بیاید آتش کوره آجرپزیاش بشود. برگشت. آره، اینجا اینجا که هیچ خاصیتی ندارد در محل وقف، بیعش جایز است.
به نکته بسیار دقیقی اشاره کردی که نمک مثلاً در... ازش بگیریم. خاک قبر شاید مثلاً بشود ازش استفاده کرد. در قبر بپاشند، خاک تیمم مثلاً در بیمارستانها بگذارند. از این جور استفادههای ... شب مسجد هم بوده، متبرک. یا خوب است و مهر مثلاً ازش بسازم. صادرات، واردات، باد شمرون، باد فتح. آخرش هم گفت: «مادرم یک دلار صرف مال وقفی اینجا در مصالح محل وقف جایز است.» اینجا باید یکی توضیح بدهد. این تیکه «جان توضیح بدین جفت ۶» یعنی چی؟ آفرین. پول حصیر را برمیداریم. حصیر را میخواستیم برای اینکه کف یک چیزی پهن کنیم، درست است؟ با پول حصیر چیزی میخریم که بیاییم کف پهن کنیم. نه اینکه برویم حصیر را بفروشیم، بعد برویم شیرینی بخریم شب عید بیاییم پخش کنیم. در همان اعتیاد، عوض همان بیاید اعتیاد. از عوض گرفتن، عوض به در کردن، جابجایی، جایگزین کردن، تعویض. بالاخره در جهت آن مسائل خوب باشد. صد سال پیش این را دادند. آن موقع صد سال پیش فرش همین بوده دیگر. الان باهاش میشود... اگر قیمت داشته باشد. البته ارزش داشته باشد. چون هیچ خاصیتی نداشت کف مسجد. خوب نیست ولی به عنوان عتیقه میخرند. از گرانتر هم میخرم. موقوفه، به شرط اینکه این فرش یا حصیر مسجد در اصل وقف نبوده باشد. نه، ببین، اگر نباشد، بلکه اشتراک شده برای مسجد. مثلاً سهل، ناظر. نه، آن اگرچه چیز نیست، وصلی نیست. شرط است. اگر اصلش موقوفه نباشد، برای مسجد خریدنش. درست شد؟ فرض وقفیاش را داشتیم. الان فرض غیر وقفی. خب، این که دیگر خیلی راحتتر است دیگر. وقفی، وقتی بفروشیم، وقتی که این حصیر کف مسجد وقف بود، میفروختیمش. وقف هم نیست، بلکه چیست؟ با پول از یک سری موقوفات مسجد این را خریدند. مثلاً از قلعه مسجد خریدند. یک قلعهای بوده وقف مسجد بوده. قلعه آنجایی که انبار، انبار مسجد، انباری که در گندم و حبوبات و فلان جان غنی کتاب مسجد فروختن. بله، محلش زمین مسجد بوده. وقف کردی. قلعه یعنی اینکه قلعه مسجد، انبار گندم نگهداری میکنند. نه، زمینی که ازش آقا هستید؟ آفرین. یا بذلش میکند برای او چی؟ و فرش. بذل، بذل کردم مسجد. وقف نکرده ها، هدیه کرده. هدیه انداخته کف مسجد. خب، اینجا متولی هر جور صلاح بداند. آن که وقف بود، متولی میفروخت. این که وقف هم نیست. نه، مال موقوفه مسجد. خریدنش. هدیه. بالاخره بذل داده برای این غرض. این الان جزو عقود لازم است. بذل داده. شما انداختی زیر، استفاده کردی. تشخیص مصلحت داده بشود. گفته: «مصلحت ناظر میتواند بیع انجام بدهد.» محل مصلحت، به شرطی که مصلحت مطلقاً، مطلقاً، مطلقاً قابل استفاده. آفرین، کهنه شده باشد.
مسئله چهارم: اگر عبدی جنایت کند... کجا اشتباه است؟ «الی خرابه». اگر مال وقفی را نگه داریم، تعدیه به معنای منجر شدن. فارسیاش میشود منجر شدن. منجر به این میشود نگهش داری کم کم خراب بشود. چرا؟ به خاطر اینکه بین اربابش خلف است. یعنی چه خلف است؟ حالا نمیدانم، گفتند: «خلف لـِخلف.» بین اربابه خلف، یعنی چی؟ اختلاف. درست. بله، بین اربابش، یعنی چی؟ دعواشان شده. یکم دیگر ادامه پیدا کند، چند تکهاش میکنند. نگه داشتن وقف منجر به خرابش میشود. جان؟ مثال: مثلاً شاسی بلند، حیاط خانه پدری. و نمیدانم خانه وقف محصور. اربابش، صاحباش نیستند. صاحباش چیز نیستند ها، ورثه نیستند ها. با بحث ارث قاطی نکنید. متولیان. متولی این ملک. بچههای من خراب کنند، حیات، جور کنند، دعوا، کتککاری، فحش و فحشکشی و کل وقف را دارند به خاک میدهند. بقای مال وقفی، موقوف. بقای مال موقوف اگر بخواهد باقی بماند، قطعاً آنجا خراب شدنش میشود. اینجا میفروشیمش، چون بماند دیگر هیچی ازش نمیماند، با خاک یکسان میشود. مشهور جواز است. یعنی جواز بیعش این است. زین حاکم شرع میفروشد. دو تا شرط پس لازم داشت. دو تا شرطش چی بود سید؟ یکی اینکه آفرین، یکی اینکه اختلاف باشد بین اربابش. و یکی هم موجب خراب شدنش. حل است؟
مسئله چهارم: یک عبدی داریم، جنایت. فیلم سینمایی بسازم، عبد توش جنایت کرده. عبد جانی، بچه خوبی است سید. جنایت کند، خطای جنایت، خطایی کند. اینجا جنایتش مانع از بیعش نمیشود. میفروشندش. میگوید: «عبدی جانی دارم. اینقدر از قیمت تیم ملی بود، دارم.» کاری، بشاش، قبراق، سرحال، گازسوز است. «جانی دارم نصف قیمت.» دیشب یکیو کلش را گذاشته روی تنش. خطایی دستش تیز بوده. چون از ملک مولا به خاطر جنایت خارج نشده. مولا فکش، آزادش کند. اگر خواست فکش میکند. قیمتش را کمتر بده. «عرض» میگیرد تا کجا؟ آقا اذیت نکن. پیش مطالعه علامتگذاری کنم. خیلی حذفی داریم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
جلسه چهاردهم
شرح لمعه
جلسه پانزدهم
شرح لمعه
جلسه شانزدهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...