متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم.
**مسئله پنجم:** یکی از شروط بیع این است که ما بدانیم ثمن چقدر است، جنسش چیست، وصفش چیست. باید معلوم باشد. اگر ثمن مجهول باشد، معامله باطل است. کلیت این که میگویند "قدر" یعنی چه؟ یعنی مقدارش مشخص باشد. مقدار باید مشخص باشد؛ پیمانه، عدد، وزن. اگر «مَکیل» (پیمانهای) باشد، باید کیلش مشخص باشد، و اگر «موزون» (وزنی) باشد، جنسش باید مشخص باشد.
درهم، دینار، ثمن (پول) پرداختشده، دلار؛ «هزار تا میدهم»: هزار دلار، هزار یورو، هزار تومان. این در حد کُد است. کد کدام؟ وصفش هم باید معلوم باشد. اگر درهم و دینار است، دینار امارات، دینار عراق، دینار عربستان، دلار کانادا، یا دلار آمریکا؟ فرق میکند. درست است؟ اسکناس دلار پارهشده یا واقعی بود؟
باید قبل از اینکه عقد واقع شود، علم به آن باشد. آفرین! پس اگر در این حالت باشد که بگوید: «آقا، هرچه خودت دادی»، این معامله باطل است. انجامش میدهم، دوست داشتی، هرچه حال کردی. حالا باشد. فلان، یا دارد "هِبه" (بخشش) میکند، یا دارد "مصالحه" میکند. یا فلان کار کردی، مصالحه، مصالحه. یعنی شما بگویید فلان آقا، نوکرتم، بابات را خیلی دوست داشتیم. ببر حاجی، خیلی خوب است، ولی باطل است. قیمت بازار را قیمت کن. هزار تومان ارزانترش بریز. این هم درست نیست. «هرچه دوست داری» چون ثمن معلوم نیست، پس بیع صحیح نیست.
به حکم یکی از دو متعاقدین: یعنی بگوییم آقا، ثمن را یکی از دو طرف معامله تعیین کند. «هرچه باید دوست داشت»، «هرچه مشتری دوست داشت». بله، یا اجنبی (شخص ثالث) بیاید. «بیا برویم پیش فلانی، هرچه او گفت.» یک وقت خودرو را میبریم به صافکاری نشان میدهیم، هرچه قیمت گذاشت، بعد ثمن واگذار شده به نظر اجنبی. اتفاقاً چون در معتاد، همه اضلاع بیع هست، معلومیت عوضین هست، رضایت متعاقدین هست، همهچیز هست، غیر از اجازه ابراز. درست است؟ اینجا یکی از ارکانش نیست. چه چیزی در ازای چه چیزی؟ تملیک به عوض.
اولش این بود، آقا جان! «الاحکام علی العقود تابعٌ للقبول، دلالهً علی نقل الملک بعوض». ارکانش بود. حالا این احکام، احکام امضاییه (تأییدی) است. یعنی مردم انجام دادند. غذای شب یلدا، مولوی قندهاری به من گفته چهل روز نمیشود مشهد باشی، چهل روز نمیشود مشهد، مدرسه ۲۸ شهید دارد. خدمت شما عرض کنم که عوض معلوم. احکام امضاییه. شارع در اکثر معاملات، بلکه شاید بشود گفت اکثر قریب به اتفاق معاملات، هرآنچه که عرف معامله میدانسته، امضا کرده، صحه بر آن گذاشته، مگر اینکه یک سری احکام خاصی را مثلاً در بحث معاملات میدانسته، نهیاش کرده، نقضش کرده. مسائل این شکلی بحث "غَرَر" خطر و فریب است. کلاه ندارد. اصل کلاه نگذاشتن است. ملت معتقد بهش بودند.
یک سری مصادیق دیگرش هم گفته: این هم میشود به "غَرَر" وقتی ثمن معلوم نباشد. اینجوری باشد، غرری میشود. علما مصادیقش را پیدا کردهاند. «هزار تومان تا ده میلیون مردد باشد»، حد نصابی دارد، یک حد نرمال دارد. طرف پول درمیآورد. یک "علم اجمالی" هست. علم معلومه. ثانیه، علم اجمالی. گفت: «علم است، شک نیست.» بله، معلوم. آفرین! اتفاقاً. یعنی چه "اتفاقاً"؟ کی، کی؟ آفرین! «اجماعاً». لغتشناسها برایش معنا تراشیدهاند، ولی اینی که فقها در این مقام میگویند، جفتش یکی است: «اتفاق الاصحاب»، «اجماع عندنا». اینها همهاش میشود اجماع. «لا خلاف»، «لا خلاف». نامرتبه. اجماع، اختلافی تویش نیست.
خب، هرچند وارد شده در روایت شاذی، جواز "تحکیم مشتری" (یعنی چه؟). یک روایت شاذ داریم، گفته که آقا، بسپار مشتری تعیین کند. ولی کار بهش نداریم. جان؟ یعنی ثمن را باید مشتری تعیین بکند. من که حق ندارم، چون ثمن چیزی است که این دارد میدهد. چطور او با یک قیمتی، قیمتگذاری کند روی این؟ مشتری هم باید تعیین بکند. ثمنی که دارد در ازایش میدهد، قیمتش اینقدر است. این میگوید: «من اینقدر میدهم، قبول میکنی اینقدر بدهم به عنوان ثمن؟» گفتهاند ملاک این است که مشتری تعیین میکند.
حالا طرف میگوید که: «آقا، من چقدر بهت بدهم؟» اگر این باشد، یعنی به عهده مشتری باشد تعیین ثمن، میخواهد بگوید این هم، با اینکه در روایت وارد شده، ولی ما قبولش نداریم. بدون توافق؟ توافق سر ثمن؟ یا توافق سر بیع؟ توافق سر ثمن که تویش بحثی نیست. بحث سر توافق سر بیع است که ثمن معلوم نیست. من راضی، او هم راضی، هرچه دوست داری. «ثمن کلاً با مشتری.» میخواهد بگوید که مشتری ثمن را تعیین کند. لازم میآید، یعنی الزام میکند مشتری را. لازم میآید برای مشتری حکم به قیمت. یعنی چه؟ حکمی بکند. تعیین حکم با مشتری. مشتری چه حکمی بکند؟ حکم به قیمت و مازاد، یعنی «قیمی». قیمت بازار را برود حساب کند. از کف قیمت، میتواند بیشتر بدهد. آره، آره. با این فرض روایت. ما همین فرض روایت را هم قبول نداریم. قبول، قبول. ساکت شدی. چی شده؟ نشستی که پلاستیک بزنم.
پس یکی این بود: آقا معلوم بود چی گفتم یا نه؟ آفرین! چی شرط است؟ «علم بین شرط». خواهش میکنم، لغتشناس کنی. بعد اینها همه قبل از اینکه صورت بگیرد. این کجای متن بود؟ عقد منظورته؟ خب. بعد از اینکه یکی از دو طرف بخواهد تعیین بکند، اجنبی بخواهد تعیین بکند، قیمت ثمن را، کفایت نمیکند. داریم که تعیین ثمن با مشتری است. کفایت نمیکند. حل.
بریم سراغ بحث دومین چیز. این است که آقا، ثمن "مجهول القدر" هم کفایت نمیکند. پس «لا یصح البیع». یکی به حکم «احد المتعاقدین»، یکی هم مجهول المقدار. مقدارش مجهول است. ولو طرف دیده. میگوید: «آقا، همین یک کوپه مال تو.» یک کوپه گندم. کوپه کوپه. گفتم یک هِلی (مقدار زیاد) از گندم. گونیها وزنکشی شدهاند. گونی برنج ده کیلویی، بیست کیلویی. روی گونی برنج میشود بیست کیلو. ولی یک گونی همینجور یک گونی خرکی تویش ریختهاند، به خاطر مجهولیت این است دیگر. مجهول است.
**مصداقاً برای غرر صادق است.** غرر یعنی فریب، گول. قیمت. یک بازیهایی در معاملات ما رفتیم. ما رفتیم چیز خریدیم. کوپهی سنجد، چیچی است؟ آن یکی عناب. آبکی بودند. بعد توبه کردی. یعنی بدبخت چه میداند؟ نگاه میکند، مشاهده. عناب باید هر چیزی ملاک خودش لحاظ بشود. اگر وزنی، چه میدانم، پیمانهای. وگرنه راه برای غرر الی ماشاءالله داریم. آفرین! نوشتن «بامبول دربیاورد»، حاشا بکند. مگر برجام توی حساب دیگری داشت که هرچند مشاهده بشود، توسط… باید به کی میدهد؟ مشاهده شده باشد توسط کی؟ کفایت میکند چرا؟ حله. اگر، اگر ولو، ولو با مشاهده کرده است ثمن را، ولی "مجهول القدر" است، نمیداند چقدر است. اسامیشان را میدانی؟ چشمی. بلدم. این به درد نمیخورد. چرا؟ چون جهالت هنوز باقی است که ازش نفی شده. همراه جهالت هم ثابت است.
ولی شیخ درباره موزون این را قبول ندارد. یعنی چه؟ چشمی دیدیم ده کیلو پرتقال را. پرتقال اگر موزون بود، دیگر چشم دیدنش کفایت میکند. نظر شیخ طوسی. مرتضی. سید مرتضی. سید مرتضی، شاگرد شیخ. ادب را هم رعایت میکند. شهید وقتی میخواهد بنویسد، به ترتیب مینویسد: قدیمی. چرا طوسی است؟ چرا حیوان؟ قاطی کردم. نزدیکی زمان. ترتیب اهمیت مرحوم مفید بوده. مفید دو تا شاگرد داشته: رضی و مرتضی. سید مرتضی، شیخ طوسی بوده که حوزه را از بغداد برمیدارد میآورد نجف. امام رضا (ع) بدن. آقای واعظ طبسی. خیلی نقش سبز. و محمدتقی آملی، بغلش هستند. تموم شد. چرا؟ نه عزیزم. عبدالعلی سبزواری داریم، ایشان فیلسوف بودهاند، مفسر بودهاند، فقیه بودهاند. فقیه سبزواری داریم، مشهد بوده. ملاهادی سبزواری داریم، ایشان فیلسوف بوده، عارف بوده. داشتیم. بستگی دارد. آره آره آره آره آره. شیخ طوسی گفته در موزون. سید مرتضی گفته در مال سلم. در بیع سلم یا سلف، که انشاءالله بهش میرسیم، ثمن مجهول باشد اشکال ندارد. ابن جنید در مجهول مطلقاً. سلام سلام. ثمن مسمندازه. مشاهده کفایت میکند. ندانیم یک تپه گندم است. تپه گندم مال تو. مجهولیتی نیست. خرمن باشد چی عزیزم؟ موی همراه. اختلاف آن دو در ثمن عثمان. خوب.
**سومین ویژگی:** مجهولالصفت نباشد. گفتم: «درهم عراق است، عربستان، امارات، بغلی». شغلی مثل صد درهم. هرچند مشاهده شده باشد. چون وصف آن دراهم را نمیدانیم. همراه تردد. بله. یک وقت است که اینجا کلاً غیر از این دینار، چیزی ندارد، مثل عراق. میگوید: «صد دینار.» صرافی میگوید: «آقا، این را بگیر، صد درهم به من بده.» امارات را بدهم؟ کویت را بدهم؟ عربستان را بدهم؟ عراق را بدهم؟ پس اگر نقد موجود متعدد باشد، باید مشخص بشود. اگر مشکلی ندارد.
**پنجمین ویژگی:** مجهولالجنس هم نباشد. یعنی چه؟ «پشکل باشد.» یک دست مثلاً یک صدا ندارد. پس مجهولالجنس نباشد. بگوید: «آقا، این کتاب را میدهم ده کیلو برنج بده.» تایلندی، تایوانی، کویتی، عراقی، افغانی، هندی، ایرانی. ایرانی تازه کلی ایرانی داریم. ایرانی جنوب، عنبر. میگویند عنبربو. ایرانی شمال. شمال گیلان، مازندران، گلستان. خیلی فرق میکند. اطلاقش باعث مجهول شدنش میشود. راحت بگیرد، مطلق گفته که هرچه گیرت آمد بدهی. هرجا حقالله ساده گرفته، هرچه حقالناس سخت گرفته. هرچند قدر ثمن دانسته بشود، ده کیلو است. چون جهالت در مبیع، تو همه موارد.
**مسئله ششم:** نخوابی کتاب. نه بابا، فخر. اشتباه گرفتند. یک لحظه. مسئله ششم: وقتی که دو تا عوض، دو تا عوض چیست؟ وسط خمیازه بود، خمیازهاش خشک شده. ثمن و مبیع. آفرین! این دو تا اگر مکیل باشند و کیل هم کیل باشد. کیل چیست؟ پیمانه. «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند. کچلی را بگرفتند و سر شانه زدند.» ولی اصلش چیست؟ «گِل آدم بگرفتند و به پیمانه زدند.» آفرین! وکیل باشد یا موزون باشد یا معدود باشد. معدود لابد از اعتبار این دو تا به معتاد. معتاد درست است. دو تا آفرین! ثمن و مبیع، اعتبارشان به معتاد. آنچه که در عرف رایج است، مورد مرده. عادت غیر ماهیانه از کی؟ وزن، عدد. بستگی دارد. اینها عددی. تخممرغ بعضی جاها کیلویی حساب میکنند. مشهد مثل اینکه عددی حساب میکند. تهران دانهای حساب میکنند. قم فکر کنم کیلویی حساب میکردند. خونهگر دانه حساب. بعد دیگر چه شده؟ ماهی دانهای حساب میکنند بعضیها. بعضیها کیلویی حساب میکنند. بستگی به عرف رایج دارد.
خب، پس کفایت نمیکند. «مکیال مجهول» مثل قَصعه. قَصعه چیست؟ ظرف بزرگ. علامت نزدند. قَصعه حاضره. وزن پیمانه از کیلو. کفگیرم. «پنج تا واست میکشد.» پنج کفگیر برایت میکشم. این معلوم نیست چقدر میشود. بله. کفگیر وزن مجهول. آفرین! مثل اعتماد در صخره معینه. مامانم یک دلار. معیار. هرچند قدرش این دو تا بین سی تا چهل کیلو است. تخمیناً. تخمین بخوانیم. تخمین بر سر عرف رایج است. بر اساس عرف رایج هر منطقهای. مثلاً توی اروپا، هندوانه را قاچی میفروشند. گوجه را دانهای میفروشند. کیلویی میوه نمیفروشند. خیلی خاص بشود. برای اینکه ممکن است یکی سر آن یکی کلاه گذاشته بشود. طرف هم راضی است، چون نمیداند. الان تو ایران جفتش رایج است، ولی تو ایران میوه را دانهای نمیفروشند. الان دانهای اگر بفروشی، کلاهبرداری است. طرف راضی باشد من که خارجی باشم بر اساس عرف خودش بهش بفروشی. آناناس. آناناس دانه یک کیلویی. کیلویی است.
حل. عدد مجهول به اینکه هر دو طرف تحویل کنند. «علی ملعَ یَدَیْه». یعنی چه؟ چه چیزی را؟ یک مشت تخمه. یک مشت تخمه پانصد. «مَلعَ» یعنی پر. اولاً عدد مجهول. اول عدد مجهول. عدد گرد. عددیه دیگر. عددی را مشتی ببر. آفرین! توی کتابتون چی نوشتین؟ کتاب العدد. نوشته. یک لحظه احساس کردم کتاب اشتباه نوشتم. میخواهی اصلاحش کنی؟ باورم در حد اصلاحم که نباید بهش دست زد. یعنی چه؟ آلت. آلت دیگر. ابن جنید عددی را نمیگوید. آقا، مثلاً گردو را پنج تا گردو بهت میدهم. یا یک مشت گردو. اینقدر. نه پیمانهای نیست دیگر. اگر پیمانه بود، پیمانه اندازه دارد. کفگیر اندازه. کفگیر خودش اندازه دارد، ولی به نسبت کفگیری نیست که آن دانهای است. آرد. آرد روی یک دانه پیمانه، وزنش مشخص. پیمانه که پر بشود، آردها همه یک اندازه هستند. ولی یک مشت گردو، همه گردوها یک اندازه هستند؟ معدود و مکیل همین است دیگر عزیز دل من. از کجا؟ قاشق، قاشقی. یک قاشق نخود، پنجاه تومان. آلت مجهول است. آفرین! حالتی که یُجهل ما تشتمل علیه. مجهول از آنچه که مش. سپس اعتبر الاعده به. یعنی دوتایی با همدیگر شمارش را بر اساس این حساب کنند، اعتبار کنند آن دو تا شمارش را بر اساس این آلت را. بله. چرا مجهول؟ اگر باشد، اینها که همه گفتیم چرا مشکل دارد، چون غَرَر نهی شده در همه موارد.
**مسئله بعدی:** اینکه اگر معدود را وزن بفروشد چی؟ گردو دانهای است. صحیح است. چرا؟ چون یک جهالتی نیست، بلکه چه بسا بهتر هم هست. اگر چیزی که دانهای است، مثل آناناس. الان تخممرغ را اگر کیلویی بفروشند، جایز است؟ جایز نیست، بلکه از بدم هست. یعنی تخممرغ کیلویی که اتفاقاً وزنش بهتر، دقیقتر. تخممرغ عددی. اگر موزون را کیل بفروشد، آنی که وزنیه. یا برعکس، مکیل را موزون بفروشد. تو این دو تا هم صحت ممکنه. چرا؟ انضباط. چون نمره انضباطت خوب بوده. جان؟ تو گفته که مجهول نیست. مهم این است که مجهول نباشد. در عرف راه کلاهبرداری بسته. اشکال ندارد. بله، پسته را الان دانهای میفروشند. وقتی چیزی زیاد گران میشود، دیگر دانهای. به روایت وحی از امام صادق (علیه السلام)، مصنف ترجیح داده این قول را در بحث سلم، کتاب دروس. ترجمه کردن.
بریم بعدی. «و یُحتمل صحه العکس دُونَ الترَدُّد». یعنی چه؟ عکس چی؟ آفرین! مکیل را وزنی بفروشی. ولی، ولی وزنی را مکیل نفروشی. چون وزن اصل کیل است. ما اصلاً با پیمانه هم کار داریم، به خاطر اینکه پیمانه شاخصی است از وزن. هر پیمانه نیم کیلو است. پیمانه نداریم. بله. «و ازبَت عکس» درست است. طرح درست. بالا دو تا را گفت، گفت صحت این درست است: «موزون را کیلاً بفروشی، مکیل را وزناً بفروشی.» درست. گفت صحت در این دو تا ممکنه. این را گفت. گفت صحت عکس هم محتمل است. یعنی چه؟ فقط مکیل را وزناً بفروشی. که این مکیل وزن بفروشی کجا بود؟ همین دومی. همین عکس. این الان عکسی که گفت «بالعکس»، خود الکس. عکس آن بالا که الکس بود. عکس صحت محتمل است. آن ترد است که اولی بود که عکس شده بود. آن نه، با واژهاش کار دارد. این چیست؟ مکیل را وزناً بفروشی. بنویسم. این موضوع: «مکی». عکس امکان صحت هر دو. قول دوم چیست؟ فقط صحت عکس. ساعت عکس بطلان. خیلی زود میگذرد نه؟ «تسهیل حضرت از چیه؟» وزن ازبت از کیل است. و عدول شده به کیل. «تسهیلند» یعنی اصل وزن بوده، از باب اینکه ساده بشود. اصل و اساس بر اساس وزن بگذار. اگر باز بین مکیل و موزون، ما موزون را ترجیح بدهیم و بگوییم همه کیلها هم وزن بشوند.
بسمالله الرحمن الرحیم.
**مسئله پنجم:** یکی از شروط بیع این است که ما بدانیم ثمن چقدر است، جنسش چیست، وصفش چیست. باید معلوم باشد. اگر ثمن مجهول باشد، معامله باطل است. کلیت این که میگویند "قدر" یعنی چه؟ یعنی مقدارش مشخص باشد. مقدار باید مشخص باشد؛ پیمانه، عدد، وزن. اگر «مَکیل» (پیمانهای) باشد، باید کیلش مشخص باشد، و اگر «موزون» (وزنی) باشد، جنسش باید مشخص باشد.
درهم، دینار، ثمن (پول) پرداختشده، دلار؛ «هزار تا میدهم»: هزار دلار، هزار یورو، هزار تومان. این در حد کُد است. کد کدام؟ وصفش هم باید معلوم باشد. اگر درهم و دینار است، دینار امارات، دینار عراق، دینار عربستان، دلار کانادا، یا دلار آمریکا؟ فرق میکند. درست است؟ اسکناس دلار پارهشده یا واقعی بود؟
باید قبل از اینکه عقد واقع شود، علم به آن باشد. آفرین! پس اگر در این حالت باشد که بگوید: «آقا، هرچه خودت دادی»، این معامله باطل است. انجامش میدهم، دوست داشتی، هرچه حال کردی. حالا باشد. فلان، یا دارد "هِبه" (بخشش) میکند، یا دارد "مصالحه" میکند. یا فلان کار کردی، مصالحه، مصالحه. یعنی شما بگویید فلان آقا، نوکرتم، بابات را خیلی دوست داشتیم. ببر حاجی، خیلی خوب است، ولی باطل است. قیمت بازار را قیمت کن. هزار تومان ارزانترش بریز. این هم درست نیست. «هرچه دوست داری» چون ثمن معلوم نیست، پس بیع صحیح نیست.
به حکم یکی از دو متعاقدین: یعنی بگوییم آقا، ثمن را یکی از دو طرف معامله تعیین کند. «هرچه باید دوست داشت»، «هرچه مشتری دوست داشت». بله، یا اجنبی (شخص ثالث) بیاید. «بیا برویم پیش فلانی، هرچه او گفت.» یک وقت خودرو را میبریم به صافکاری نشان میدهیم، هرچه قیمت گذاشت، بعد ثمن واگذار شده به نظر اجنبی. اتفاقاً چون در معتاد، همه اضلاع بیع هست، معلومیت عوضین هست، رضایت متعاقدین هست، همهچیز هست، غیر از اجازه ابراز. درست است؟ اینجا یکی از ارکانش نیست. چه چیزی در ازای چه چیزی؟ تملیک به عوض.
اولش این بود، آقا جان! «الاحکام علی العقود تابعٌ للقبول، دلالهً علی نقل الملک بعوض». ارکانش بود. حالا این احکام، احکام امضاییه (تأییدی) است. یعنی مردم انجام دادند. غذای شب یلدا، مولوی قندهاری به من گفته چهل روز نمیشود مشهد باشی، چهل روز نمیشود مشهد، مدرسه ۲۸ شهید دارد. خدمت شما عرض کنم که عوض معلوم. احکام امضاییه. شارع در اکثر معاملات، بلکه شاید بشود گفت اکثر قریب به اتفاق معاملات، هرآنچه که عرف معامله میدانسته، امضا کرده، صحه بر آن گذاشته، مگر اینکه یک سری احکام خاصی را مثلاً در بحث معاملات میدانسته، نهیاش کرده، نقضش کرده. مسائل این شکلی بحث "غَرَر" خطر و فریب است. کلاه ندارد. اصل کلاه نگذاشتن است. ملت معتقد بهش بودند.
یک سری مصادیق دیگرش هم گفته: این هم میشود به "غَرَر" وقتی ثمن معلوم نباشد. اینجوری باشد، غرری میشود. علما مصادیقش را پیدا کردهاند. «هزار تومان تا ده میلیون مردد باشد»، حد نصابی دارد، یک حد نرمال دارد. طرف پول درمیآورد. یک "علم اجمالی" هست. علم معلومه. ثانیه، علم اجمالی. گفت: «علم است، شک نیست.» بله، معلوم. آفرین! اتفاقاً. یعنی چه "اتفاقاً"؟ کی، کی؟ آفرین! «اجماعاً». لغتشناسها برایش معنا تراشیدهاند، ولی اینی که فقها در این مقام میگویند، جفتش یکی است: «اتفاق الاصحاب»، «اجماع عندنا». اینها همهاش میشود اجماع. «لا خلاف»، «لا خلاف». نامرتبه. اجماع، اختلافی تویش نیست.
خب، هرچند وارد شده در روایت شاذی، جواز "تحکیم مشتری" (یعنی چه؟). یک روایت شاذ داریم، گفته که آقا، بسپار مشتری تعیین کند. ولی کار بهش نداریم. جان؟ یعنی ثمن را باید مشتری تعیین بکند. من که حق ندارم، چون ثمن چیزی است که این دارد میدهد. چطور او با یک قیمتی، قیمتگذاری کند روی این؟ مشتری هم باید تعیین بکند. ثمنی که دارد در ازایش میدهد، قیمتش اینقدر است. این میگوید: «من اینقدر میدهم، قبول میکنی اینقدر بدهم به عنوان ثمن؟» گفتهاند ملاک این است که مشتری تعیین میکند.
حالا طرف میگوید که: «آقا، من چقدر بهت بدهم؟» اگر این باشد، یعنی به عهده مشتری باشد تعیین ثمن، میخواهد بگوید این هم، با اینکه در روایت وارد شده، ولی ما قبولش نداریم. بدون توافق؟ توافق سر ثمن؟ یا توافق سر بیع؟ توافق سر ثمن که تویش بحثی نیست. بحث سر توافق سر بیع است که ثمن معلوم نیست. من راضی، او هم راضی، هرچه دوست داری. «ثمن کلاً با مشتری.» میخواهد بگوید که مشتری ثمن را تعیین کند. لازم میآید، یعنی الزام میکند مشتری را. لازم میآید برای مشتری حکم به قیمت. یعنی چه؟ حکمی بکند. تعیین حکم با مشتری. مشتری چه حکمی بکند؟ حکم به قیمت و مازاد، یعنی «قیمی». قیمت بازار را برود حساب کند. از کف قیمت، میتواند بیشتر بدهد. آره، آره. با این فرض روایت. ما همین فرض روایت را هم قبول نداریم. قبول، قبول. ساکت شدی. چی شده؟ نشستی که پلاستیک بزنم.
پس یکی این بود: آقا معلوم بود چی گفتم یا نه؟ آفرین! چی شرط است؟ «علم بین شرط». خواهش میکنم، لغتشناس کنی. بعد اینها همه قبل از اینکه صورت بگیرد. این کجای متن بود؟ عقد منظورته؟ خب. بعد از اینکه یکی از دو طرف بخواهد تعیین بکند، اجنبی بخواهد تعیین بکند، قیمت ثمن را، کفایت نمیکند. داریم که تعیین ثمن با مشتری است. کفایت نمیکند. حل.
بریم سراغ بحث دومین چیز. این است که آقا، ثمن "مجهول القدر" هم کفایت نمیکند. پس «لا یصح البیع». یکی به حکم «احد المتعاقدین»، یکی هم مجهول المقدار. مقدارش مجهول است. ولو طرف دیده. میگوید: «آقا، همین یک کوپه مال تو.» یک کوپه گندم. کوپه کوپه. گفتم یک هِلی (مقدار زیاد) از گندم. گونیها وزنکشی شدهاند. گونی برنج ده کیلویی، بیست کیلویی. روی گونی برنج میشود بیست کیلو. ولی یک گونی همینجور یک گونی خرکی تویش ریختهاند، به خاطر مجهولیت این است دیگر. مجهول است.
**مصداقاً برای غرر صادق است.** غرر یعنی فریب، گول. قیمت. یک بازیهایی در معاملات ما رفتیم. ما رفتیم چیز خریدیم. کوپهی سنجد، چیچی است؟ آن یکی عناب. آبکی بودند. بعد توبه کردی. یعنی بدبخت چه میداند؟ نگاه میکند، مشاهده. عناب باید هر چیزی ملاک خودش لحاظ بشود. اگر وزنی، چه میدانم، پیمانهای. وگرنه راه برای غرر الی ماشاءالله داریم. آفرین! نوشتن «بامبول دربیاورد»، حاشا بکند. مگر برجام توی حساب دیگری داشت که هرچند مشاهده بشود، توسط… باید به کی میدهد؟ مشاهده شده باشد توسط کی؟ کفایت میکند چرا؟ حله. اگر، اگر ولو، ولو با مشاهده کرده است ثمن را، ولی "مجهول القدر" است، نمیداند چقدر است. اسامیشان را میدانی؟ چشمی. بلدم. این به درد نمیخورد. چرا؟ چون جهالت هنوز باقی است که ازش نفی شده. همراه جهالت هم ثابت است.
ولی شیخ درباره موزون این را قبول ندارد. یعنی چه؟ چشمی دیدیم ده کیلو پرتقال را. پرتقال اگر موزون بود، دیگر چشم دیدنش کفایت میکند. نظر شیخ طوسی. مرتضی. سید مرتضی. سید مرتضی، شاگرد شیخ. ادب را هم رعایت میکند. شهید وقتی میخواهد بنویسد، به ترتیب مینویسد: قدیمی. چرا طوسی است؟ چرا حیوان؟ قاطی کردم. نزدیکی زمان. ترتیب اهمیت مرحوم مفید بوده. مفید دو تا شاگرد داشته: رضی و مرتضی. سید مرتضی، شیخ طوسی بوده که حوزه را از بغداد برمیدارد میآورد نجف. امام رضا (ع) بدن. آقای واعظ طبسی. خیلی نقش سبز. و محمدتقی آملی، بغلش هستند. تموم شد. چرا؟ نه عزیزم. عبدالعلی سبزواری داریم، ایشان فیلسوف بودهاند، مفسر بودهاند، فقیه بودهاند. فقیه سبزواری داریم، مشهد بوده. ملاهادی سبزواری داریم، ایشان فیلسوف بوده، عارف بوده. داشتیم. بستگی دارد. آره آره آره آره آره. شیخ طوسی گفته در موزون. سید مرتضی گفته در مال سلم. در بیع سلم یا سلف، که انشاءالله بهش میرسیم، ثمن مجهول باشد اشکال ندارد. ابن جنید در مجهول مطلقاً. سلام سلام. ثمن مسمندازه. مشاهده کفایت میکند. ندانیم یک تپه گندم است. تپه گندم مال تو. مجهولیتی نیست. خرمن باشد چی عزیزم؟ موی همراه. اختلاف آن دو در ثمن عثمان. خوب.
**سومین ویژگی:** مجهولالصفت نباشد. گفتم: «درهم عراق است، عربستان، امارات، بغلی». شغلی مثل صد درهم. هرچند مشاهده شده باشد. چون وصف آن دراهم را نمیدانیم. همراه تردد. بله. یک وقت است که اینجا کلاً غیر از این دینار، چیزی ندارد، مثل عراق. میگوید: «صد دینار.» صرافی میگوید: «آقا، این را بگیر، صد درهم به من بده.» امارات را بدهم؟ کویت را بدهم؟ عربستان را بدهم؟ عراق را بدهم؟ پس اگر نقد موجود متعدد باشد، باید مشخص بشود. اگر مشکلی ندارد.
**پنجمین ویژگی:** مجهولالجنس هم نباشد. یعنی چه؟ «پشکل باشد.» یک دست مثلاً یک صدا ندارد. پس مجهولالجنس نباشد. بگوید: «آقا، این کتاب را میدهم ده کیلو برنج بده.» تایلندی، تایوانی، کویتی، عراقی، افغانی، هندی، ایرانی. ایرانی تازه کلی ایرانی داریم. ایرانی جنوب، عنبر. میگویند عنبربو. ایرانی شمال. شمال گیلان، مازندران، گلستان. خیلی فرق میکند. اطلاقش باعث مجهول شدنش میشود. راحت بگیرد، مطلق گفته که هرچه گیرت آمد بدهی. هرجا حقالله ساده گرفته، هرچه حقالناس سخت گرفته. هرچند قدر ثمن دانسته بشود، ده کیلو است. چون جهالت در مبیع، تو همه موارد.
**مسئله ششم:** نخوابی کتاب. نه بابا، فخر. اشتباه گرفتند. یک لحظه. مسئله ششم: وقتی که دو تا عوض، دو تا عوض چیست؟ وسط خمیازه بود، خمیازهاش خشک شده. ثمن و مبیع. آفرین! این دو تا اگر مکیل باشند و کیل هم کیل باشد. کیل چیست؟ پیمانه. «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند. کچلی را بگرفتند و سر شانه زدند.» ولی اصلش چیست؟ «گِل آدم بگرفتند و به پیمانه زدند.» آفرین! وکیل باشد یا موزون باشد یا معدود باشد. معدود لابد از اعتبار این دو تا به معتاد. معتاد درست است. دو تا آفرین! ثمن و مبیع، اعتبارشان به معتاد. آنچه که در عرف رایج است، مورد مرده. عادت غیر ماهیانه از کی؟ وزن، عدد. بستگی دارد. اینها عددی. تخممرغ بعضی جاها کیلویی حساب میکنند. مشهد مثل اینکه عددی حساب میکند. تهران دانهای حساب میکنند. قم فکر کنم کیلویی حساب میکردند. خونهگر دانه حساب. بعد دیگر چه شده؟ ماهی دانهای حساب میکنند بعضیها. بعضیها کیلویی حساب میکنند. بستگی به عرف رایج دارد.
خب، پس کفایت نمیکند. «مکیال مجهول» مثل قَصعه. قَصعه چیست؟ ظرف بزرگ. علامت نزدند. قَصعه حاضره. وزن پیمانه از کیلو. کفگیرم. «پنج تا واست میکشد.» پنج کفگیر برایت میکشم. این معلوم نیست چقدر میشود. بله. کفگیر وزن مجهول. آفرین! مثل اعتماد در صخره معینه. مامانم یک دلار. معیار. هرچند قدرش این دو تا بین سی تا چهل کیلو است. تخمیناً. تخمین بخوانیم. تخمین بر سر عرف رایج است. بر اساس عرف رایج هر منطقهای. مثلاً توی اروپا، هندوانه را قاچی میفروشند. گوجه را دانهای میفروشند. کیلویی میوه نمیفروشند. خیلی خاص بشود. برای اینکه ممکن است یکی سر آن یکی کلاه گذاشته بشود. طرف هم راضی است، چون نمیداند. الان تو ایران جفتش رایج است، ولی تو ایران میوه را دانهای نمیفروشند. الان دانهای اگر بفروشی، کلاهبرداری است. طرف راضی باشد من که خارجی باشم بر اساس عرف خودش بهش بفروشی. آناناس. آناناس دانه یک کیلویی. کیلویی است.
حل. عدد مجهول به اینکه هر دو طرف تحویل کنند. «علی ملعَ یَدَیْه». یعنی چه؟ چه چیزی را؟ یک مشت تخمه. یک مشت تخمه پانصد. «مَلعَ» یعنی پر. اولاً عدد مجهول. اول عدد مجهول. عدد گرد. عددیه دیگر. عددی را مشتی ببر. آفرین! توی کتابتون چی نوشتین؟ کتاب العدد. نوشته. یک لحظه احساس کردم کتاب اشتباه نوشتم. میخواهی اصلاحش کنی؟ باورم در حد اصلاحم که نباید بهش دست زد. یعنی چه؟ آلت. آلت دیگر. ابن جنید عددی را نمیگوید. آقا، مثلاً گردو را پنج تا گردو بهت میدهم. یا یک مشت گردو. اینقدر. نه پیمانهای نیست دیگر. اگر پیمانه بود، پیمانه اندازه دارد. کفگیر اندازه. کفگیر خودش اندازه دارد، ولی به نسبت کفگیری نیست که آن دانهای است. آرد. آرد روی یک دانه پیمانه، وزنش مشخص. پیمانه که پر بشود، آردها همه یک اندازه هستند. ولی یک مشت گردو، همه گردوها یک اندازه هستند؟ معدود و مکیل همین است دیگر عزیز دل من. از کجا؟ قاشق، قاشقی. یک قاشق نخود، پنجاه تومان. آلت مجهول است. آفرین! حالتی که یُجهل ما تشتمل علیه. مجهول از آنچه که مش. سپس اعتبر الاعده به. یعنی دوتایی با همدیگر شمارش را بر اساس این حساب کنند، اعتبار کنند آن دو تا شمارش را بر اساس این آلت را. بله. چرا مجهول؟ اگر باشد، اینها که همه گفتیم چرا مشکل دارد، چون غَرَر نهی شده در همه موارد.
**مسئله بعدی:** اینکه اگر معدود را وزن بفروشد چی؟ گردو دانهای است. صحیح است. چرا؟ چون یک جهالتی نیست، بلکه چه بسا بهتر هم هست. اگر چیزی که دانهای است، مثل آناناس. الان تخممرغ را اگر کیلویی بفروشند، جایز است؟ جایز نیست، بلکه از بدم هست. یعنی تخممرغ کیلویی که اتفاقاً وزنش بهتر، دقیقتر. تخممرغ عددی. اگر موزون را کیل بفروشد، آنی که وزنیه. یا برعکس، مکیل را موزون بفروشد. تو این دو تا هم صحت ممکنه. چرا؟ انضباط. چون نمره انضباطت خوب بوده. جان؟ تو گفته که مجهول نیست. مهم این است که مجهول نباشد. در عرف راه کلاهبرداری بسته. اشکال ندارد. بله، پسته را الان دانهای میفروشند. وقتی چیزی زیاد گران میشود، دیگر دانهای. به روایت وحی از امام صادق (علیه السلام)، مصنف ترجیح داده این قول را در بحث سلم، کتاب دروس. ترجمه کردن.
بریم بعدی. «و یُحتمل صحه العکس دُونَ الترَدُّد». یعنی چه؟ عکس چی؟ آفرین! مکیل را وزنی بفروشی. ولی، ولی وزنی را مکیل نفروشی. چون وزن اصل کیل است. ما اصلاً با پیمانه هم کار داریم، به خاطر اینکه پیمانه شاخصی است از وزن. هر پیمانه نیم کیلو است. پیمانه نداریم. بله. «و ازبَت عکس» درست است. طرح درست. بالا دو تا را گفت، گفت صحت این درست است: «موزون را کیلاً بفروشی، مکیل را وزناً بفروشی.» درست. گفت صحت در این دو تا ممکنه. این را گفت. گفت صحت عکس هم محتمل است. یعنی چه؟ فقط مکیل را وزناً بفروشی. که این مکیل وزن بفروشی کجا بود؟ همین دومی. همین عکس. این الان عکسی که گفت «بالعکس»، خود الکس. عکس آن بالا که الکس بود. عکس صحت محتمل است. آن ترد است که اولی بود که عکس شده بود. آن نه، با واژهاش کار دارد. این چیست؟ مکیل را وزناً بفروشی. بنویسم. این موضوع: «مکی». عکس امکان صحت هر دو. قول دوم چیست؟ فقط صحت عکس. ساعت عکس بطلان. خیلی زود میگذرد نه؟ «تسهیل حضرت از چیه؟» وزن ازبت از کیل است. و عدول شده به کیل. «تسهیلند» یعنی اصل وزن بوده، از باب اینکه ساده بشود. اصل و اساس بر اساس وزن بگذار. اگر باز بین مکیل و موزون، ما موزون را ترجیح بدهیم و بگوییم همه کیلها هم وزن بشوند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
جلسه چهاردهم
شرح لمعه
جلسه پانزدهم
شرح لمعه
جلسه شانزدهم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...