متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. «و لو شقّ العدّ»، اگر «لو شقّ العدّ» یعنی چه؟ آیا علویجان بحث این بود که ما شمردنیها، وزنکردنیها و کشیدنیها را میتوانیم بهجای یکدیگر داشته باشیم؟ این کلیت را اگر مراجعه نکردید، اول من بگویم درست گفتم یا نه.
آفرین! مشقت داشته باشد؛ یعنی مشقت داشته باشد شمردن. "شقّ" از "مشقت" میآید، کلاً. بله، اگر شمردنی مشقت داشته باشد بهخاطر کثرتش، یک تریلی تخممرغ میگویم بشمر. تکتک بخواهی بشماری که دیگر سرویس میشوی که. یا به خاطر ضرورت دنیوی، یا تعدادش زیاد است، یا ناچاریم، یعنی وقتش را نداریم. اینجا «اعتبره» یعنی اینکه صحیح است، آره دیگر، معتبر است یعنی صحیح است، یعنی درست است، مشکل ندارد. "مکیال"؛ یعنی شما یک پیمانه را برمیداری، همه را دیگر با همان پیمانه ببین چند تا پیمانه شد. هر پیمانه را نسبت میدهی، مثلاً در ۱۵ جا میشود ۱۰۰ پیمانه شد، و نسبت داده میشود باقی به پیمانه. درست شد؟ تفاوت این وسط بخشیده میشود؛ یعنی این وسط تفاوتی هست دیگر. خب، فرق میکند دانهای با مکیل، ولی آن تفاوت بخشیده میشود.
و همچنین است، یعنی همین کار را میشود کرد در مورد مکیل و موزون، جایی که وزن و این دو تا سخت بشود. معلوم شد چه گفتم؟ میشود اینها را بهجای یکدیگر آورد. هر کدامش که سخت بود، آن یکی را اگر آسان بود، آن یکی را بهجای این استفاده میکنیم. معدود، موزون و کیل. موزون سخت است، کیل و معدود. معدود سخت است، کیل و موزون. کیل سخت، موزون و معدود. اینها جای یکدیگر میآیند. آنی که ملاک است، آنی که مناط است این است که باید ضبط صورت بگیرد. جهل نباید باشد، باید بدانیم چقدر است، هیئتش معلوم بشود.
تمام. مسئله هفتم: آقا ما میتوانیم یک تکه، یک چیزی را بفروشیم. توی این «شکرستان» بود. میخ. کل خانه را فروخت، میخ را فقط نفروخت. طرف من میتوانستم به زور ازش بگیرم. یادتان است؟ آن ننه اسمش چی بود؟ ننه قمر. چقدر محشر ساخته بودند! خیلی قشنگ «شکرستان». بعد میگفتش که من اصلاً آشنا نبودم. یکی از اساتید ما که درس خارج بود، ایشان گفت «شکرستان» را میبینی؟ گفتم نه. به چه امیدی زندگی؟ «شکرآباد» فکر کنم کارتون بود. کارتون. بعد آنجا این میخ را فقط به دیوار گذاشت بماند، و مشکل ندارد. بعد این دیگر هر روز میآمد به یک بهانهای. یک روز برداشت. دو نفر آورده بود؛ یعنی صبح زنگ میزد، میگفت من با این میخ کار دارم، از زنگ فوتبال گوش بدهم. رادیو میخواهم روی میخ بگذارم. بعد یک روز دو نفر نمکستونی کجوکوله، نفری چقدر ازشان پول تحویل داد، رفت.
میشود یک جزء معلوم و نصفه را خرید و فروش کرد؟ نسبتش باید با کل معلوم باشد. ۱۰ درصد، ۵ درصد، نه مجهول. یک اتاقی از خانه. درست شد؟ کدام اتاق؟ اتاق پشتی؟ اتاق جلویی؟ مثلاً چه میدانم. اتاق بله، بله، درصدی. بله، در ورودی دارد دیگر. بهتر است بله، بگوییم که یکدوم، یکسوم، یکپنجم خانه. مثل نصف و ثلث مشاعند که اجزایش مساوی باشد؛ یعنی قیمت اجزا باید مساوی باشد. قیمت تصاووت، یعنی قیمتش مثل چی؟ مثل حبوبات، مثل ادهان. روغن. نصف روغن مال من است، نصف روغن مال تو است. نصف دنیا مال من است، نصف لوبیا مال تو است. یا قیمتش مختلف باشد که اگر مختلفالقیم باشد، مثل جواهر و حیوان. بله، حیوان. حیوان، بعضی قطعاتش گرانتر است. الان گوسفند، کلهپاچهاش از همه جایش گرانتر است دیگر. کله به کی بیفتد الان؟ گوسفند، برو ما با هم شریکیم. گوسفند، سر میبریم. زبانش، قلبش، دنبلان مال کی است؟ بسوز پدر تجربهات جان! بله، بفرمایید.
آره، معلوم بشود کدام قسمت. وقتی که اصل، یعنی کل جنس که دارد به این صورت فروخته میشود، جزئش معلوم باشد. من متن را میخوانم، بعد یک توضیح از بیرون میدهم برایتان. اصلی که جزئش دارد فروخته میشود، اگر معلوم باشد، پس شرطش این است ها. اصل باید معلوم بشود. آقا این سر این خودکار مال تو، نصف خودکار، نصفش مال من. معلوم بشود. به آنچه معتبر است در آن، از کیل یا وزن یا عدد یا مشاهده. چه شکلی معلوم بشود؟ تعجب کردی الان از شیرینی دیگر. چه ترجمه کردی؟ کیل و وزن و عدد و مشاهده. با هر کدام از اینها که باشد معلوم باشد این چیست. خودکار. نصف خودکار. کدام خودکار؟ همان خودکار بیک، مثلاً. آن خودکاری که آن روی دستم بود. خودکاری که توی فروشگاه میفروشم. آن خودکاری که سر ندارد. آن بزرگوار باهاش مینویسد. نصف. پس بیع نصف «صبره». «صبره» چیست؟ آفرین! کپه. که گفتیم کپ. چطور نخوردهای دادی؟ کی دانلود شده؟ آیا یعنی آنقدر خوابت عمیق بود، تو دو دقیقه آنقدر خواب عمیق؟ یک دینی ما داشتیم به گردنمان دیگر، پرداخت میکردیم. «صبره» معلوم است. یک خرمن داریم. خرمن. اینها که شعرهای عرفانی که خرمن میخوانند. خرمن. یک جوری خرمن. «صبره» معلوم است. میگوید آقا نصف این یک خرمن مال تو. بعد معلوم بودنشم با مقدار وصف معلوم است دیگر. عکسش را نشان میدهد، مثلاً عکس توی دیوار گذاشته و نصف شیاط معلوم است. شیاف نه، علمالهدی. من که اینها دارند به ملت اسلام فلان چیز را حقنه میکنند. دور حرم گوسفند معلوم به مشاهده. کیمیا. با مشاهده معلوم است یا با وصف؟ اگر شات غیر معلوم را بفروشد، اسکرینشات یک درصدش مال این است. اگر فروخت. اگر کشت و سهم آن یکی بهش بدهیم. مال مشاع. بحث این است که بدون اجازه؛ یعنی طرف اجازه ندهد. بعداً همان بحثی که روی مال داریم، همین جا هم داریم. اگر برداشت، کسی فضولی یک چیزی را فروخت یا بدون اجازه، که نمیشود فروخت. بله، منظورتان چیست؟ بدون اجازه نمیشود؟ یعنی ما فروختیم و طرف اجازه نداد. خیلی خب، الان ما یدمان چیست؟ این وسط ضامن است، باید پرداخت بکنیم به مالک.
اگر مالک مشاع فضولی هنر تکلیفی دارد. مال دزدی را که نفروختی، مال طرف دستت بوده. این هم الان مال مشاع است. شما دیدید فروشنده، خریدار خوب پیدا شده. سهمت را میدهم، یا اصلاً خسارتت را میدهم. پس اصل بهشت مشکل ندارد. و اینکه اصل سرقت کن، اصلاً بحث چیز که بحث سرقت باید در حرز باشد، وقتی مال مشاع باشد که حفظ نیست. فتوای کی بودیم؟ فتوای کی بود؟ شهید ثانی.
خوب، اگر یک «شات» غیر معلوم را بفروشد از قطیعه، مقطوع چی گفتند؟ گله. بیع باطل است، هرچند معلوم باشد عدد مشتمل علیه من الشیاط. تعداد گوسفندهایی که توی گلهاند معلوم باشد و قیمتهایشان هم مساوی باشد. چرا؟ چون مبیع، چی گفتم؟ مال مشاع میشود فروخت، به شرط اینکه جزئش معلوم بشود. اصلاً معلوم مشاهده و وصف. میدانیم جزء را میدانیم، یا قیمتش مساوی است، یا قیمتش اختلاف دارد. یعنی همه اجزا وقتی نصف شد، این نصف، آن نصف. قیمت که میشود مثل حبوبات، فلان. مساوی نیست. نصف پایین گوسفند، بالای گوسفند. قیمتش فرق میکند، ولی باز هم بیع مشاعش اشکال ندارد. و باید اگر «صبره» و «شیاط» دارد فروخته میشود، باید «صبره» و «شیاط» معلوم باشد. بگوییم نصف این سفره، نصف این «شیاط». اگر هم غیر معلوم است، بگویم آقا مثلاً ۵ تا از گوسفندهای گله را بهت فروختم. این بیع باطل است، هرچند قیمت گوسفندها توی گله مساوی باشد و هرچند تعداد گوسفند گله را میدانیم که ۴۰ تا است. ۴۰ تا که هر کدام قیمتش این است. چرا؟ چون مجهول است. ما نمیدانیم این پنج تا چه هستند، کی هستند. من مشاهده داشتیم. نه، معلوم شد چه گفتم؟ حتی اگر تمام گله همسن، تولد. چی شد؟ حتی اگر آن گله قفیز را بردار بیاور فردا اختلاف که چقدر است. آقا یک عشر این گله مال تو، یکدهم. فروخت. صدقه. صدقه عرفی است، شرعی نیست. خب، حکمش هم که شرط سرقت حرز است. وقتی مالی توی دست من باشد که حرز محسوب نمیشود، مهمانی از صاحبخانه دزدی کند، این هم قطع ندارد.
اگر قفیزی از سفره، تو زمین. تو سفره اینها که انشاءالله عزیز دلمان فردا خودکار بیرنگشان گوشه مینویسند و خوب. قفیز از آقای «صبره». داریم یک قفیزش را میفروشد. این صحیح است، هرچند کمیت دانسته نمیشود. نمیدانیم چند کیلو این گندمها. یک گونی. گونیهایی که وزن چیز ندارد. از این گونیهای خرکی. یَلخیا. یک کوپه مثلاً گندم و جو و کاه و از اینها. اینها کوپهای است دیگر. کوپه، کوپه یونجه و کوپه. چون مبیع مقدارش مضبوط است. ظاهر عبارت مصنف صحت بیع است، هرچند مشتری نداند اشتمال سفره را بر قدر مبیع. یعنی مشتری نمیداند که اینجا مبیع چقدر است. درست است، قدر مبیع را نمیداند. یک قفیز است. نمیداند که یک قفیز از این «صبره» چقدر میشود. «صبره» چقدر میشود؟ وزنش که معلوم نیست. من میگویم یک قفیز از این «صبره» مال تو. الان چون وزن معلوم نیست، وزن قفیزش هم معلوم نمیشود. مثلاً فرض کنید قفیز یکدهم است. فرض. این الان یک قفیزش چقدر میشود؟ ما نمیدانیم، ولی چون «صبره» را دیدیم، معلوم است مشاهده. قفیزش هم که درصدش معلوم است. با اینکه نمیدانیم الان کلاً چقدر شد، چند کیلو شد. ما نفهمیم چند کیلو گندم است، ولی چون محدودش برایم مشخص است، مجهول نیست دیگر برایمان. از این جهت بیعش صحیح معلوم است. پس اگر نقص پیدا کند کی حالا که آمدید، کشیدیم و داد به ما و اینها. ببینیم که کم است. میبینیم که از یک قفیز کمتر دارد. اینجا مشتری مخیر است بین اینکه همین مقدار را بگیرد. اخذ موجود از آن کند «بالحسّه». یعنی چی؟ «بالحسّه»؟ میزانی که کم است، ۲ کیلو کم دارد. ۲ کیلو گندم اضافه کن. اخذ میکنم به شرط حسّه از ثمن. یا میگویم یک مقدار از پولش را کم کن. ۲ کیلو که ندادی، یا ۲ کیلو بده، یا اخذ میکند مشتری. پس چی شد؟ مشتری فهمید که این از یک قفیز کم دارد. مخیر است که یا بگیرد به حسّه از ثمنش بگیرد، یا چه کار کند؟ فسخ کند. به چه علت فسخ کند؟ خیار تبعض صفقه. آفرین! دستها زیاد میشود، قرهقاطی میشود، حاجت قاطیپاتی میشود. یعنی من نصف دستم آمد توی دستم، نصفش دست یکی دیگر بود. این الان ۸۰ درصد مال را بهم داد، ۲۰ درصد یکی دیگر بود. کلاهبرداری. حالا اینجا خیلی کلاه. آن همان «غَبْن» میشود. همیشه واژه فارسی معادلش را من بلد نیستم. اصلاً نمیدانم داریم فارسی معادل. «تماس دوزخیارها»؟
بریم بحث هشتم. عزیزان، مسئله هشتم این است که یک وقتی برای شما توصیف میکند، میگویند آقا این لپتاپ سیپییویش این است، رَمَش این است، هاردش اینقدر است. چند هستهای؟ اینقدر شارژ نگه میدارد. سختافزار، نرمافزار، ویندوزش فلان است. وصف همینی که هست دیگر. بله، این میشود مشاهده. مشاهده کار وصف را میکند یا نمیکند؟ میکند. مشاهده کفایت میکند از وصف. یعنی وقتی مشاهده باشد، دیگر نیازی به وصف نیست. اینجا اختلافی است. حالا بعداً بحث میشود توی اختیارات، خیار غَبْن و اینها. میشود یا نمیشود؟ کجا عزیزم؟ عیب ظاهر بشود. بله دیگر، طرف اگر علم داشته باشد، میداند آقا اینقدر بغلش پاره است این لباس. اشکال ندارد. بله، طرف بداند و با علم به عیب بخرد، و بابت عیب هم ارش بگیرد. دیگر بگوید آقا اینقدر ارزانتر بابت این. مثلاً بحث علم و رضایت. این دو تا رکن بیع. علم و رضایت رکن بیع. خیار رؤیت یکی است. یکم خیار غَبْن. اگر حذف نشده. فلهای حذف کردند. ماشاالله خط کشیده، عجیب غریب. روح شهید ثانی شاد. با سبک شده، ولی خب دیگر چیزی دست آدم خیلی زیادی دیگر.
«سوا و لو غائب باشد.» کی وقت ابتیاع مبیع. این را دیده. حالا دقت کنید. این را دیده. میرود هفته بعد میآید میگوید آن. آن یارو کارتون بود آن روز نشانم دادی. میگوید خب. قیمت بگیرم بازار. خواستگاری. چشمش نگرفته بود. گفت بریم یک دور بزنیم، اگر چیز خوب پیدا نکردیم برمیگردیم. اشکال ندارد. فردا میآیم ازت میگیرم. درست. الان وقتی که دارد بیع میکند، نه جنس روبروش است که بخواهد مشاهده کند، نه چی؟ نه وصفش. نه آنی هم که دیده همین الان هست. با اینکه قبلاً دیده کفایت میکند. البته یک شرایطی دارد. اگر حالا آمد دید فرق کرده، چه توضیحاتی دارد. خب، به شرط اینکه از چیزهایی نباشد که عادتاً تغییر بکند. بله، توی یک هفته نباید عوض بشود. کارتون که توی یک هفته عوض نمیشود. یک چیز پلاستیده از وسطش درآمده، بغلها له. همین که هفته پیش دیدی. عادتاً تغییر میکند. بیع صحیح نیست. زمین، زنی که توی یک هفته عوض نمیشود. بله، ظرف. جمع آنی است. حدید. آهن. نحاس. پس اینها عادتاً تغییر نمیکند. مِس بعد چند سال تغییر. آهن تغییر نمیکند. ظرف تغییر نمیکند. این تغییر. تغییر خراب نمیشود، فاسد نمیشود. اگر تغییر میکند، مدت تغییر نگذشته باشد. بعد یک ماه عوض میشود کمکم. تاریخ انقضا دارد. تاریخ انقضایش نگذشته باشد. پس نگذشته باشد مدتی که تغییر میکند در آن مدت عادتاً. مدت اختلاف دارد دیگر. بعضی چیزها سریعالزوال، بعضی چیزها بطیءالزوال است. درست است؟ از حیث زیادت و نقصان فرق میکنند، مثل فاکهه و طعام و حیوان. میوهها فرق میکند. پرتقال، نارنگی، چیست؟ سیب، خیار، نارگیل، آناناس. ناس چی؟ بول، لاس. احسنت. حیوان. حیوان داریم سریعالزوال. حیوان هم داریم بطیءالزوال. یخچال که در میآوری، نیم ساعت بعد آب شده. حیوان است. یک سری سگ داریم بهش میگویند سگ چی؟ مال سیبرین. اسم نژاد خاصی دارند. "لا تذکر لی سگ پاک." آره آره. اسمش چیست؟ یک نژاد خاصی. پاپی. پاپی. خلاصه اینها. آقا توی گرما که میآیند میمیرند. هلال احمر. آنها سگ سیبرین. آنها توی سرما زندگی میکنند. لحن خانم شیرزاده توی ساختمان پزشکان. اینهایی که میآورند اینجا خرید آورده. سگه همش توی فریزر است، نمیتواند بیرون. گاز میگیرد. این صاحب حیوان بدبخت را میگیرد، اذیت میکند. بعد کتاب سفرنامه ابن بطوطه را بخوانید، خیلی زیبا است. سفرنامه ابن بطوطه. همه جای دنیا رفته، دور گشته. مال قرن هشتم. اهل تو هستم. بزرگوار دستش خیر بوده. بعد کوبیده. بله، بعد میرود کل دنیا را میگردد. جزایری را رفتم توی سمت ژاپن و اینها. دیدم یک جزیره است و یک کشتی. آن پادشاهش تو. بعد اشعار حافظ را میخوانند. می و مطرب و کنیز و اینها. عرقخوری روی کشتی. چیز هم یک مملکت را قبضه کردند، هم عرقخوری و ماجرا. اینها پاتایا ماتاریا. خبر از آن موقع. خلاصه داشتیم ما خدمت شما عرض کنم که یکی از چیزهایی که تعریف میکند، همین توی سوریه، سوریه، روسیه و بحث سیبری. میگوید این سگهایی که سورتمه میکردند. بعد میگوید که اینها سگهای بهشدت حساسی هم هستند. عاطفی و خیلی نازکنارنجی و میگفت اگر با اینها بد صحبت کنی، وسط راه توی دمای منفی ۳۰ درجه که باید فقط با سرعت برود که کسی یخ نزند. دیگر آنقدر باید التماسش بکنی، پایش را بوس کنی، اینها را ناخنهایش را بکشی، نمیدانم چه کار کنی، به سر و رویش بمالی اینها که از قهر دربیاید، دوباره یک کم راهت ببرد. گفت یک کلمه با اینها تند حرف بزنی، بد صحبت کنی. از آن کتابهای بینظیر.
بعد مشهد میآید مشهد. جالب است. میگوید وسط یک بازاری دیدم که یک دری باز است و میروند تو. دو تا قبر. رویش چراغ گذاشتند. بعد دیدم که اینها که میآیند وسط بازار هم یعنی دور تا دور مغازه بود. بعد گفتم که این چیست؟ گفتم اینجا حرم امام رضا. بهش میگویند. قرن هشتم. میگوید: «گفتم که دیدم یک قبری هر کی وارد میشود یک لگد به این میزند، یک سلام به آن یکی میدهد.» اصفهان، شیراز. خربزههایی که نمیدانم توی اصفهان دیده بود، خیلی شونه میکنی. طعام و حیوان.
اگر مدت بگذرد، «کذلک» یعنی چه؟ اگر مدت بگذرد، «کذلک»؟ آفرین! به همان نحوی که گفتیم که مبیع با گذشت زمان تغییر بکند دیگر. بیع صحیح نیست. نمیشود مشاهده قبلی اکتفا کرد. اگر از چیزهایی که توی یک هفته عوض میشود، نمیتواند بگوید همان که هفته بله. چرا؟ چون دیگر الان جهالت آمد وسط. مجهول شد. روز که میگذرد، نخودی بود. کنترل کنیم. تحقق جهالتی که مترتب است بر تغییر مبیع از آن حالتی که درست شد. یعنی به نسبت آنی که دیده عادتاً تغییر میکند. توی دو روز، سه روز، پنج روز عوض میشود. بله، اگر احتمال دو امر را بدهد. دو امر چیست؟ تغییر و عدم تغییر. صحیح است. چرا؟ حساب میکنیم بقا را، عمل میکنیم به اصالت البقاء. جان.
پس اگر مخالفت ظاهر شود. حالا جنس را میآورد، میبیند فرق کرده. اینجا چه کار کنیم؟ چه کار میکنیم؟ اگر زیاد شده یا کم شده. حالا اینجا دو طرف فرق میکند دیگر. زیاد شده باشد به نفع مشتری، کم شده باشد به نفع بایع است. درست است؟ کیا کم شده یا زیاد شده؟ اگر این مخالفت، این مخالفتی که ظاهر شده یسیر باشد، یک کمی دیگر. حالا دیگر نارنگیها این بغلش دو تاش مثلاً مشهدیها چی میگویند؟ چی زده؟ نه، کال زده. فرق میکند ترکیبش فرق میکند. اگر پس کم باشد، تسامح داریم به مثلش عادتاً. دیگر آنقدر تغییری طبیعی است، «فلا خیاره». حق نداری خیارت را در بیاوری. و الا. و الا اگر تغییری یسیر نباشد. پس آن «فلا خیاره» یعنی بیع صحیح است. ولی اگر تغییری یسیر نباشد، اگر تغییری یسیر، مغبون مخیر است. یعنی تغییر زیاد است. خیلی عوض شده. چیزی که سفارش میدهی و چیزی که برایت میفرستم. از این تیوتاهای رایج. عکس آقا و دو تا از رؤسای جمهور. خدا لعنتشان کند واقعاً با این کارهایی که میکنند. عکس یکی از ساداتی که از رفقای ما است، در و داغون بالا. عکس آقا با دو تا از آن رؤسای جمهور شیک و با صورت تراشیده و کراوات و اینها. بعد بالا چیزی که سفارش میدهی، پایین عکس این سید با این دو نفر که بغل مرتب تمیز. چی شده؟ اگر تفاوت باشد بین اینها. اینجا مغبون. حالا هر کدامشان که مغبون است، با یک مغبون، مشتری مغبون است. هر کدامشان. اینها مخیرند. اگر زائد شده باشد، اضافه شده باشد کی مغبون است؟ پایه ۷ کیلو. اگر کم باشد، ۵ کیلو، ۳ کیلو. مشتری این مغبون است، آن مخیر است. مخیر است. من این هفته قیمت هفته پیش اینقدر بود، الان اینقدر شده. زیادت پیدا کرده دیگر. یعنی نقصان در واقع ارزش مالی کالاست. ارزش پول ملی مفصلی دارد بحثش، خیلی مفصل. مثل بحث خمس و اینها که اگر این کاهش پیدا کرد، مثلاً خمس تعلق میگیرد، نمیگیرد. تورم و اینها چه میشود. بدهی که شما دارید مثلاً ۴ میلیون که قرض گرفتی، بعد ۵ سال بهش برمیگردیم ۴ میلیون. آن موقع باهاش میشد پراید خرید، الان دستهبیلم نصفه بهت میدهند با ۴ میلیون به مالی. بله، خوب.
اگر اختلاف داشته باشند بایع و مشتری. بایع میگوید اضافه شده، مشتری میگوید اضافه نشده یا برعکس. آفرین! اینجا قول مشتری مقدم میشود به یمینش، قسم میخورد. اگر مدعی باشد، مدعی تغییر باشد که موجب خیار بشود. مشتری میگوید آقا یک قدری تغییر کرده که خیار میآید. فروشگاه گفت: آه، خیارشور دارید؟ گفت بله. گفت پس لطف کن این را بشویید. مشتری مدعی تغییر باشد. تغییری که موجب خیار باشد و بایع انکار کند تغییر را. چون بایع ادعا دارد، بایع میگوید مشتری میدانسته. ادعا دارد علم مشتری را به این صفت. به تغییر مبیع. منکر کیست؟ «البینة علی» الان مدعی کیست؟ این وسط قسم میخورد. چرا مشتری منکر است؟ بایع ادعا دارد که مشتری میدانسته. مشتری انکار میکند ادعای بایع را. درست. قسم مال کیست؟ مال منکر است. قول مشتری هم مقدم میشود. قسم میخورد، قولش مقدم میشود. اگر قسم خورد که من تحویل شما خیار هم داری، میتوانی فسخش کنی، میتوانی پولت را بگیری و هرچی. خب، به خاطر اینکه پس یکی اینکه این بایع ادعای این را دارد. یکی هم اینکه اصل عدم وصول حق الیه. وصول حق کی؟ حق مشتری. به مشتری. پس اینجا مشتری در معنای منکر است. بعد سومی هم این است که اصالت بقاء یدش بر ثمن است. استصحاب میکنی ملکیت مشتری را بر ثمن. بر ثمن. ثمن میخواهد منتقل بشود. کجا سفارش دادم؟ بندرعباس برایم فرستادند جنس را از قشم. مثلاً فرستادند. قبول نمیکند. الان میگوییم اصل این است که پول از ملک مشتری درنمیآوریم، هنوز مالک است. درست شد. آفرین! و چه بسا گفته شده به تقدیم قول بایع. گفتند آقا حرف بایع مقدم میشود. چرا؟ ربما. گی تا کجا؟ تا سر مطالعه کردن فردا. و الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. «و لو شقّ العدّ»، اگر «لو شقّ العدّ» یعنی چه؟ آیا علویجان بحث این بود که ما شمردنیها، وزنکردنیها و کشیدنیها را میتوانیم بهجای یکدیگر داشته باشیم؟ این کلیت را اگر مراجعه نکردید، اول من بگویم درست گفتم یا نه.
آفرین! مشقت داشته باشد؛ یعنی مشقت داشته باشد شمردن. "شقّ" از "مشقت" میآید، کلاً. بله، اگر شمردنی مشقت داشته باشد بهخاطر کثرتش، یک تریلی تخممرغ میگویم بشمر. تکتک بخواهی بشماری که دیگر سرویس میشوی که. یا به خاطر ضرورت دنیوی، یا تعدادش زیاد است، یا ناچاریم، یعنی وقتش را نداریم. اینجا «اعتبره» یعنی اینکه صحیح است، آره دیگر، معتبر است یعنی صحیح است، یعنی درست است، مشکل ندارد. "مکیال"؛ یعنی شما یک پیمانه را برمیداری، همه را دیگر با همان پیمانه ببین چند تا پیمانه شد. هر پیمانه را نسبت میدهی، مثلاً در ۱۵ جا میشود ۱۰۰ پیمانه شد، و نسبت داده میشود باقی به پیمانه. درست شد؟ تفاوت این وسط بخشیده میشود؛ یعنی این وسط تفاوتی هست دیگر. خب، فرق میکند دانهای با مکیل، ولی آن تفاوت بخشیده میشود.
و همچنین است، یعنی همین کار را میشود کرد در مورد مکیل و موزون، جایی که وزن و این دو تا سخت بشود. معلوم شد چه گفتم؟ میشود اینها را بهجای یکدیگر آورد. هر کدامش که سخت بود، آن یکی را اگر آسان بود، آن یکی را بهجای این استفاده میکنیم. معدود، موزون و کیل. موزون سخت است، کیل و معدود. معدود سخت است، کیل و موزون. کیل سخت، موزون و معدود. اینها جای یکدیگر میآیند. آنی که ملاک است، آنی که مناط است این است که باید ضبط صورت بگیرد. جهل نباید باشد، باید بدانیم چقدر است، هیئتش معلوم بشود.
تمام. مسئله هفتم: آقا ما میتوانیم یک تکه، یک چیزی را بفروشیم. توی این «شکرستان» بود. میخ. کل خانه را فروخت، میخ را فقط نفروخت. طرف من میتوانستم به زور ازش بگیرم. یادتان است؟ آن ننه اسمش چی بود؟ ننه قمر. چقدر محشر ساخته بودند! خیلی قشنگ «شکرستان». بعد میگفتش که من اصلاً آشنا نبودم. یکی از اساتید ما که درس خارج بود، ایشان گفت «شکرستان» را میبینی؟ گفتم نه. به چه امیدی زندگی؟ «شکرآباد» فکر کنم کارتون بود. کارتون. بعد آنجا این میخ را فقط به دیوار گذاشت بماند، و مشکل ندارد. بعد این دیگر هر روز میآمد به یک بهانهای. یک روز برداشت. دو نفر آورده بود؛ یعنی صبح زنگ میزد، میگفت من با این میخ کار دارم، از زنگ فوتبال گوش بدهم. رادیو میخواهم روی میخ بگذارم. بعد یک روز دو نفر نمکستونی کجوکوله، نفری چقدر ازشان پول تحویل داد، رفت.
میشود یک جزء معلوم و نصفه را خرید و فروش کرد؟ نسبتش باید با کل معلوم باشد. ۱۰ درصد، ۵ درصد، نه مجهول. یک اتاقی از خانه. درست شد؟ کدام اتاق؟ اتاق پشتی؟ اتاق جلویی؟ مثلاً چه میدانم. اتاق بله، بله، درصدی. بله، در ورودی دارد دیگر. بهتر است بله، بگوییم که یکدوم، یکسوم، یکپنجم خانه. مثل نصف و ثلث مشاعند که اجزایش مساوی باشد؛ یعنی قیمت اجزا باید مساوی باشد. قیمت تصاووت، یعنی قیمتش مثل چی؟ مثل حبوبات، مثل ادهان. روغن. نصف روغن مال من است، نصف روغن مال تو است. نصف دنیا مال من است، نصف لوبیا مال تو است. یا قیمتش مختلف باشد که اگر مختلفالقیم باشد، مثل جواهر و حیوان. بله، حیوان. حیوان، بعضی قطعاتش گرانتر است. الان گوسفند، کلهپاچهاش از همه جایش گرانتر است دیگر. کله به کی بیفتد الان؟ گوسفند، برو ما با هم شریکیم. گوسفند، سر میبریم. زبانش، قلبش، دنبلان مال کی است؟ بسوز پدر تجربهات جان! بله، بفرمایید.
آره، معلوم بشود کدام قسمت. وقتی که اصل، یعنی کل جنس که دارد به این صورت فروخته میشود، جزئش معلوم باشد. من متن را میخوانم، بعد یک توضیح از بیرون میدهم برایتان. اصلی که جزئش دارد فروخته میشود، اگر معلوم باشد، پس شرطش این است ها. اصل باید معلوم بشود. آقا این سر این خودکار مال تو، نصف خودکار، نصفش مال من. معلوم بشود. به آنچه معتبر است در آن، از کیل یا وزن یا عدد یا مشاهده. چه شکلی معلوم بشود؟ تعجب کردی الان از شیرینی دیگر. چه ترجمه کردی؟ کیل و وزن و عدد و مشاهده. با هر کدام از اینها که باشد معلوم باشد این چیست. خودکار. نصف خودکار. کدام خودکار؟ همان خودکار بیک، مثلاً. آن خودکاری که آن روی دستم بود. خودکاری که توی فروشگاه میفروشم. آن خودکاری که سر ندارد. آن بزرگوار باهاش مینویسد. نصف. پس بیع نصف «صبره». «صبره» چیست؟ آفرین! کپه. که گفتیم کپ. چطور نخوردهای دادی؟ کی دانلود شده؟ آیا یعنی آنقدر خوابت عمیق بود، تو دو دقیقه آنقدر خواب عمیق؟ یک دینی ما داشتیم به گردنمان دیگر، پرداخت میکردیم. «صبره» معلوم است. یک خرمن داریم. خرمن. اینها که شعرهای عرفانی که خرمن میخوانند. خرمن. یک جوری خرمن. «صبره» معلوم است. میگوید آقا نصف این یک خرمن مال تو. بعد معلوم بودنشم با مقدار وصف معلوم است دیگر. عکسش را نشان میدهد، مثلاً عکس توی دیوار گذاشته و نصف شیاط معلوم است. شیاف نه، علمالهدی. من که اینها دارند به ملت اسلام فلان چیز را حقنه میکنند. دور حرم گوسفند معلوم به مشاهده. کیمیا. با مشاهده معلوم است یا با وصف؟ اگر شات غیر معلوم را بفروشد، اسکرینشات یک درصدش مال این است. اگر فروخت. اگر کشت و سهم آن یکی بهش بدهیم. مال مشاع. بحث این است که بدون اجازه؛ یعنی طرف اجازه ندهد. بعداً همان بحثی که روی مال داریم، همین جا هم داریم. اگر برداشت، کسی فضولی یک چیزی را فروخت یا بدون اجازه، که نمیشود فروخت. بله، منظورتان چیست؟ بدون اجازه نمیشود؟ یعنی ما فروختیم و طرف اجازه نداد. خیلی خب، الان ما یدمان چیست؟ این وسط ضامن است، باید پرداخت بکنیم به مالک.
اگر مالک مشاع فضولی هنر تکلیفی دارد. مال دزدی را که نفروختی، مال طرف دستت بوده. این هم الان مال مشاع است. شما دیدید فروشنده، خریدار خوب پیدا شده. سهمت را میدهم، یا اصلاً خسارتت را میدهم. پس اصل بهشت مشکل ندارد. و اینکه اصل سرقت کن، اصلاً بحث چیز که بحث سرقت باید در حرز باشد، وقتی مال مشاع باشد که حفظ نیست. فتوای کی بودیم؟ فتوای کی بود؟ شهید ثانی.
خوب، اگر یک «شات» غیر معلوم را بفروشد از قطیعه، مقطوع چی گفتند؟ گله. بیع باطل است، هرچند معلوم باشد عدد مشتمل علیه من الشیاط. تعداد گوسفندهایی که توی گلهاند معلوم باشد و قیمتهایشان هم مساوی باشد. چرا؟ چون مبیع، چی گفتم؟ مال مشاع میشود فروخت، به شرط اینکه جزئش معلوم بشود. اصلاً معلوم مشاهده و وصف. میدانیم جزء را میدانیم، یا قیمتش مساوی است، یا قیمتش اختلاف دارد. یعنی همه اجزا وقتی نصف شد، این نصف، آن نصف. قیمت که میشود مثل حبوبات، فلان. مساوی نیست. نصف پایین گوسفند، بالای گوسفند. قیمتش فرق میکند، ولی باز هم بیع مشاعش اشکال ندارد. و باید اگر «صبره» و «شیاط» دارد فروخته میشود، باید «صبره» و «شیاط» معلوم باشد. بگوییم نصف این سفره، نصف این «شیاط». اگر هم غیر معلوم است، بگویم آقا مثلاً ۵ تا از گوسفندهای گله را بهت فروختم. این بیع باطل است، هرچند قیمت گوسفندها توی گله مساوی باشد و هرچند تعداد گوسفند گله را میدانیم که ۴۰ تا است. ۴۰ تا که هر کدام قیمتش این است. چرا؟ چون مجهول است. ما نمیدانیم این پنج تا چه هستند، کی هستند. من مشاهده داشتیم. نه، معلوم شد چه گفتم؟ حتی اگر تمام گله همسن، تولد. چی شد؟ حتی اگر آن گله قفیز را بردار بیاور فردا اختلاف که چقدر است. آقا یک عشر این گله مال تو، یکدهم. فروخت. صدقه. صدقه عرفی است، شرعی نیست. خب، حکمش هم که شرط سرقت حرز است. وقتی مالی توی دست من باشد که حرز محسوب نمیشود، مهمانی از صاحبخانه دزدی کند، این هم قطع ندارد.
اگر قفیزی از سفره، تو زمین. تو سفره اینها که انشاءالله عزیز دلمان فردا خودکار بیرنگشان گوشه مینویسند و خوب. قفیز از آقای «صبره». داریم یک قفیزش را میفروشد. این صحیح است، هرچند کمیت دانسته نمیشود. نمیدانیم چند کیلو این گندمها. یک گونی. گونیهایی که وزن چیز ندارد. از این گونیهای خرکی. یَلخیا. یک کوپه مثلاً گندم و جو و کاه و از اینها. اینها کوپهای است دیگر. کوپه، کوپه یونجه و کوپه. چون مبیع مقدارش مضبوط است. ظاهر عبارت مصنف صحت بیع است، هرچند مشتری نداند اشتمال سفره را بر قدر مبیع. یعنی مشتری نمیداند که اینجا مبیع چقدر است. درست است، قدر مبیع را نمیداند. یک قفیز است. نمیداند که یک قفیز از این «صبره» چقدر میشود. «صبره» چقدر میشود؟ وزنش که معلوم نیست. من میگویم یک قفیز از این «صبره» مال تو. الان چون وزن معلوم نیست، وزن قفیزش هم معلوم نمیشود. مثلاً فرض کنید قفیز یکدهم است. فرض. این الان یک قفیزش چقدر میشود؟ ما نمیدانیم، ولی چون «صبره» را دیدیم، معلوم است مشاهده. قفیزش هم که درصدش معلوم است. با اینکه نمیدانیم الان کلاً چقدر شد، چند کیلو شد. ما نفهمیم چند کیلو گندم است، ولی چون محدودش برایم مشخص است، مجهول نیست دیگر برایمان. از این جهت بیعش صحیح معلوم است. پس اگر نقص پیدا کند کی حالا که آمدید، کشیدیم و داد به ما و اینها. ببینیم که کم است. میبینیم که از یک قفیز کمتر دارد. اینجا مشتری مخیر است بین اینکه همین مقدار را بگیرد. اخذ موجود از آن کند «بالحسّه». یعنی چی؟ «بالحسّه»؟ میزانی که کم است، ۲ کیلو کم دارد. ۲ کیلو گندم اضافه کن. اخذ میکنم به شرط حسّه از ثمن. یا میگویم یک مقدار از پولش را کم کن. ۲ کیلو که ندادی، یا ۲ کیلو بده، یا اخذ میکند مشتری. پس چی شد؟ مشتری فهمید که این از یک قفیز کم دارد. مخیر است که یا بگیرد به حسّه از ثمنش بگیرد، یا چه کار کند؟ فسخ کند. به چه علت فسخ کند؟ خیار تبعض صفقه. آفرین! دستها زیاد میشود، قرهقاطی میشود، حاجت قاطیپاتی میشود. یعنی من نصف دستم آمد توی دستم، نصفش دست یکی دیگر بود. این الان ۸۰ درصد مال را بهم داد، ۲۰ درصد یکی دیگر بود. کلاهبرداری. حالا اینجا خیلی کلاه. آن همان «غَبْن» میشود. همیشه واژه فارسی معادلش را من بلد نیستم. اصلاً نمیدانم داریم فارسی معادل. «تماس دوزخیارها»؟
بریم بحث هشتم. عزیزان، مسئله هشتم این است که یک وقتی برای شما توصیف میکند، میگویند آقا این لپتاپ سیپییویش این است، رَمَش این است، هاردش اینقدر است. چند هستهای؟ اینقدر شارژ نگه میدارد. سختافزار، نرمافزار، ویندوزش فلان است. وصف همینی که هست دیگر. بله، این میشود مشاهده. مشاهده کار وصف را میکند یا نمیکند؟ میکند. مشاهده کفایت میکند از وصف. یعنی وقتی مشاهده باشد، دیگر نیازی به وصف نیست. اینجا اختلافی است. حالا بعداً بحث میشود توی اختیارات، خیار غَبْن و اینها. میشود یا نمیشود؟ کجا عزیزم؟ عیب ظاهر بشود. بله دیگر، طرف اگر علم داشته باشد، میداند آقا اینقدر بغلش پاره است این لباس. اشکال ندارد. بله، طرف بداند و با علم به عیب بخرد، و بابت عیب هم ارش بگیرد. دیگر بگوید آقا اینقدر ارزانتر بابت این. مثلاً بحث علم و رضایت. این دو تا رکن بیع. علم و رضایت رکن بیع. خیار رؤیت یکی است. یکم خیار غَبْن. اگر حذف نشده. فلهای حذف کردند. ماشاالله خط کشیده، عجیب غریب. روح شهید ثانی شاد. با سبک شده، ولی خب دیگر چیزی دست آدم خیلی زیادی دیگر.
«سوا و لو غائب باشد.» کی وقت ابتیاع مبیع. این را دیده. حالا دقت کنید. این را دیده. میرود هفته بعد میآید میگوید آن. آن یارو کارتون بود آن روز نشانم دادی. میگوید خب. قیمت بگیرم بازار. خواستگاری. چشمش نگرفته بود. گفت بریم یک دور بزنیم، اگر چیز خوب پیدا نکردیم برمیگردیم. اشکال ندارد. فردا میآیم ازت میگیرم. درست. الان وقتی که دارد بیع میکند، نه جنس روبروش است که بخواهد مشاهده کند، نه چی؟ نه وصفش. نه آنی هم که دیده همین الان هست. با اینکه قبلاً دیده کفایت میکند. البته یک شرایطی دارد. اگر حالا آمد دید فرق کرده، چه توضیحاتی دارد. خب، به شرط اینکه از چیزهایی نباشد که عادتاً تغییر بکند. بله، توی یک هفته نباید عوض بشود. کارتون که توی یک هفته عوض نمیشود. یک چیز پلاستیده از وسطش درآمده، بغلها له. همین که هفته پیش دیدی. عادتاً تغییر میکند. بیع صحیح نیست. زمین، زنی که توی یک هفته عوض نمیشود. بله، ظرف. جمع آنی است. حدید. آهن. نحاس. پس اینها عادتاً تغییر نمیکند. مِس بعد چند سال تغییر. آهن تغییر نمیکند. ظرف تغییر نمیکند. این تغییر. تغییر خراب نمیشود، فاسد نمیشود. اگر تغییر میکند، مدت تغییر نگذشته باشد. بعد یک ماه عوض میشود کمکم. تاریخ انقضا دارد. تاریخ انقضایش نگذشته باشد. پس نگذشته باشد مدتی که تغییر میکند در آن مدت عادتاً. مدت اختلاف دارد دیگر. بعضی چیزها سریعالزوال، بعضی چیزها بطیءالزوال است. درست است؟ از حیث زیادت و نقصان فرق میکنند، مثل فاکهه و طعام و حیوان. میوهها فرق میکند. پرتقال، نارنگی، چیست؟ سیب، خیار، نارگیل، آناناس. ناس چی؟ بول، لاس. احسنت. حیوان. حیوان داریم سریعالزوال. حیوان هم داریم بطیءالزوال. یخچال که در میآوری، نیم ساعت بعد آب شده. حیوان است. یک سری سگ داریم بهش میگویند سگ چی؟ مال سیبرین. اسم نژاد خاصی دارند. "لا تذکر لی سگ پاک." آره آره. اسمش چیست؟ یک نژاد خاصی. پاپی. پاپی. خلاصه اینها. آقا توی گرما که میآیند میمیرند. هلال احمر. آنها سگ سیبرین. آنها توی سرما زندگی میکنند. لحن خانم شیرزاده توی ساختمان پزشکان. اینهایی که میآورند اینجا خرید آورده. سگه همش توی فریزر است، نمیتواند بیرون. گاز میگیرد. این صاحب حیوان بدبخت را میگیرد، اذیت میکند. بعد کتاب سفرنامه ابن بطوطه را بخوانید، خیلی زیبا است. سفرنامه ابن بطوطه. همه جای دنیا رفته، دور گشته. مال قرن هشتم. اهل تو هستم. بزرگوار دستش خیر بوده. بعد کوبیده. بله، بعد میرود کل دنیا را میگردد. جزایری را رفتم توی سمت ژاپن و اینها. دیدم یک جزیره است و یک کشتی. آن پادشاهش تو. بعد اشعار حافظ را میخوانند. می و مطرب و کنیز و اینها. عرقخوری روی کشتی. چیز هم یک مملکت را قبضه کردند، هم عرقخوری و ماجرا. اینها پاتایا ماتاریا. خبر از آن موقع. خلاصه داشتیم ما خدمت شما عرض کنم که یکی از چیزهایی که تعریف میکند، همین توی سوریه، سوریه، روسیه و بحث سیبری. میگوید این سگهایی که سورتمه میکردند. بعد میگوید که اینها سگهای بهشدت حساسی هم هستند. عاطفی و خیلی نازکنارنجی و میگفت اگر با اینها بد صحبت کنی، وسط راه توی دمای منفی ۳۰ درجه که باید فقط با سرعت برود که کسی یخ نزند. دیگر آنقدر باید التماسش بکنی، پایش را بوس کنی، اینها را ناخنهایش را بکشی، نمیدانم چه کار کنی، به سر و رویش بمالی اینها که از قهر دربیاید، دوباره یک کم راهت ببرد. گفت یک کلمه با اینها تند حرف بزنی، بد صحبت کنی. از آن کتابهای بینظیر.
بعد مشهد میآید مشهد. جالب است. میگوید وسط یک بازاری دیدم که یک دری باز است و میروند تو. دو تا قبر. رویش چراغ گذاشتند. بعد دیدم که اینها که میآیند وسط بازار هم یعنی دور تا دور مغازه بود. بعد گفتم که این چیست؟ گفتم اینجا حرم امام رضا. بهش میگویند. قرن هشتم. میگوید: «گفتم که دیدم یک قبری هر کی وارد میشود یک لگد به این میزند، یک سلام به آن یکی میدهد.» اصفهان، شیراز. خربزههایی که نمیدانم توی اصفهان دیده بود، خیلی شونه میکنی. طعام و حیوان.
اگر مدت بگذرد، «کذلک» یعنی چه؟ اگر مدت بگذرد، «کذلک»؟ آفرین! به همان نحوی که گفتیم که مبیع با گذشت زمان تغییر بکند دیگر. بیع صحیح نیست. نمیشود مشاهده قبلی اکتفا کرد. اگر از چیزهایی که توی یک هفته عوض میشود، نمیتواند بگوید همان که هفته بله. چرا؟ چون دیگر الان جهالت آمد وسط. مجهول شد. روز که میگذرد، نخودی بود. کنترل کنیم. تحقق جهالتی که مترتب است بر تغییر مبیع از آن حالتی که درست شد. یعنی به نسبت آنی که دیده عادتاً تغییر میکند. توی دو روز، سه روز، پنج روز عوض میشود. بله، اگر احتمال دو امر را بدهد. دو امر چیست؟ تغییر و عدم تغییر. صحیح است. چرا؟ حساب میکنیم بقا را، عمل میکنیم به اصالت البقاء. جان.
پس اگر مخالفت ظاهر شود. حالا جنس را میآورد، میبیند فرق کرده. اینجا چه کار کنیم؟ چه کار میکنیم؟ اگر زیاد شده یا کم شده. حالا اینجا دو طرف فرق میکند دیگر. زیاد شده باشد به نفع مشتری، کم شده باشد به نفع بایع است. درست است؟ کیا کم شده یا زیاد شده؟ اگر این مخالفت، این مخالفتی که ظاهر شده یسیر باشد، یک کمی دیگر. حالا دیگر نارنگیها این بغلش دو تاش مثلاً مشهدیها چی میگویند؟ چی زده؟ نه، کال زده. فرق میکند ترکیبش فرق میکند. اگر پس کم باشد، تسامح داریم به مثلش عادتاً. دیگر آنقدر تغییری طبیعی است، «فلا خیاره». حق نداری خیارت را در بیاوری. و الا. و الا اگر تغییری یسیر نباشد. پس آن «فلا خیاره» یعنی بیع صحیح است. ولی اگر تغییری یسیر نباشد، اگر تغییری یسیر، مغبون مخیر است. یعنی تغییر زیاد است. خیلی عوض شده. چیزی که سفارش میدهی و چیزی که برایت میفرستم. از این تیوتاهای رایج. عکس آقا و دو تا از رؤسای جمهور. خدا لعنتشان کند واقعاً با این کارهایی که میکنند. عکس یکی از ساداتی که از رفقای ما است، در و داغون بالا. عکس آقا با دو تا از آن رؤسای جمهور شیک و با صورت تراشیده و کراوات و اینها. بعد بالا چیزی که سفارش میدهی، پایین عکس این سید با این دو نفر که بغل مرتب تمیز. چی شده؟ اگر تفاوت باشد بین اینها. اینجا مغبون. حالا هر کدامشان که مغبون است، با یک مغبون، مشتری مغبون است. هر کدامشان. اینها مخیرند. اگر زائد شده باشد، اضافه شده باشد کی مغبون است؟ پایه ۷ کیلو. اگر کم باشد، ۵ کیلو، ۳ کیلو. مشتری این مغبون است، آن مخیر است. مخیر است. من این هفته قیمت هفته پیش اینقدر بود، الان اینقدر شده. زیادت پیدا کرده دیگر. یعنی نقصان در واقع ارزش مالی کالاست. ارزش پول ملی مفصلی دارد بحثش، خیلی مفصل. مثل بحث خمس و اینها که اگر این کاهش پیدا کرد، مثلاً خمس تعلق میگیرد، نمیگیرد. تورم و اینها چه میشود. بدهی که شما دارید مثلاً ۴ میلیون که قرض گرفتی، بعد ۵ سال بهش برمیگردیم ۴ میلیون. آن موقع باهاش میشد پراید خرید، الان دستهبیلم نصفه بهت میدهند با ۴ میلیون به مالی. بله، خوب.
اگر اختلاف داشته باشند بایع و مشتری. بایع میگوید اضافه شده، مشتری میگوید اضافه نشده یا برعکس. آفرین! اینجا قول مشتری مقدم میشود به یمینش، قسم میخورد. اگر مدعی باشد، مدعی تغییر باشد که موجب خیار بشود. مشتری میگوید آقا یک قدری تغییر کرده که خیار میآید. فروشگاه گفت: آه، خیارشور دارید؟ گفت بله. گفت پس لطف کن این را بشویید. مشتری مدعی تغییر باشد. تغییری که موجب خیار باشد و بایع انکار کند تغییر را. چون بایع ادعا دارد، بایع میگوید مشتری میدانسته. ادعا دارد علم مشتری را به این صفت. به تغییر مبیع. منکر کیست؟ «البینة علی» الان مدعی کیست؟ این وسط قسم میخورد. چرا مشتری منکر است؟ بایع ادعا دارد که مشتری میدانسته. مشتری انکار میکند ادعای بایع را. درست. قسم مال کیست؟ مال منکر است. قول مشتری هم مقدم میشود. قسم میخورد، قولش مقدم میشود. اگر قسم خورد که من تحویل شما خیار هم داری، میتوانی فسخش کنی، میتوانی پولت را بگیری و هرچی. خب، به خاطر اینکه پس یکی اینکه این بایع ادعای این را دارد. یکی هم اینکه اصل عدم وصول حق الیه. وصول حق کی؟ حق مشتری. به مشتری. پس اینجا مشتری در معنای منکر است. بعد سومی هم این است که اصالت بقاء یدش بر ثمن است. استصحاب میکنی ملکیت مشتری را بر ثمن. بر ثمن. ثمن میخواهد منتقل بشود. کجا سفارش دادم؟ بندرعباس برایم فرستادند جنس را از قشم. مثلاً فرستادند. قبول نمیکند. الان میگوییم اصل این است که پول از ملک مشتری درنمیآوریم، هنوز مالک است. درست شد. آفرین! و چه بسا گفته شده به تقدیم قول بایع. گفتند آقا حرف بایع مقدم میشود. چرا؟ ربما. گی تا کجا؟ تا سر مطالعه کردن فردا. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هشتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه چهاردهم
شرح لمعه
جلسه پانزدهم
شرح لمعه
جلسه شانزدهم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...