متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. در بحث شیرین «پشم» بودیم: «کنده و نکنده، خورده و نخورده ریخته». در بحث پشم و شبهپشم، بله، الان آپلود میکنیم. اینهایی که گفتیم پوست و پشم و مو، اگر روی تن چهارپایان باشد، بیعش جایز نیست؛ مگر اینکه پشمِ چیدهشده باشد یا وقت چیدنش رسیده باشد. «این گوسفند بچینش!» (آن خنداننده قیچی.)
آمدم آن پسر مال چیزِ محلات بغل گوسفند، زدم پشمهایش ریخت. «شرط جزء است.» جزء چی؟ آفرین! پس "عقب صحت"؛ یعنی اگر وقت چیدنش نرسیده، شرط میکند؛ چه با آیه، شرط میکند بر مشتری: «به شرط اینکه بچینی، این را میفروشم به این قیمت، به شرط اینکه بچینی.» چون پشم چسبیده قیمت ندارد؛ یعنی مالیّت ندارد، ارزش ندارد. ریختش مهم است؛ چون مبیع در اینجا مشاهده است. میخواهم امروز زیاد بخوانم، ۱۰ صفحه میخواهم بخوانم که ۸ صفحهاش حذف شده. دو حالت مشاهده است: مبیع کسی مشاهده شده. وزن یعنی موزون، غیر معتبر است؛ یعنی موزون به حساب نمیآید. «ماکان علی ظهرها»، تا وقتی مو و پشم بر پشت اَنعام است، موزون به حساب نمیآید، هرچند زمان چیدنش رسیده باشد. تا وقتی که چسبیده به حیوان است، موزون به حساب نمیآید؛ معلوم جدا شود، بعد وزنش کنند. مثل «ثمره بر شجره»؛ میوه روی درخت هم موزون نیست. میوه را وقتی میکنند، وزن میکنند.
«۵ میوه تهران ستایش»، یعنی تقریر حشمت فردوس حجت است. «یک گروه خسارت روایت.» پس میوه روی درخت هم، ولو وقتی چیدنش رسیده باشد، ولی خود میوه روی درخت موزون به حساب درست نیست؛ باید کنده شود، وزن شود، بعد فروخته شود تا معلوم باشد. آنکه شما گفتی در سیره حشمت فردوس بوده، حشر شما با حشمت فردوس، انشاءالله. فروخته یا نه؟ اگر اینجوری بوده که گفته آقا درختها اینجا هرچی پرتقال دارد من این قیمت میخرم، وزنش معلوم نیست کجا گفته عزیزم؟ هرچند یعنی غیر معتبر. ۱۲ آره ریخت. ۱۰ صفحه میریزد.
"دود قز" بیعش جایز است. کرم ابریشم. "دود" یعنی کرم. روده ابی عبدالله. کرههای اباعبدالله. هیئتهای کلبی و اینها استاد داداش تولید شده. کرم ابریشم بیعش جایز است؛ چون حیوان طاهریست که ازش نفع میبرند. منفعت مقصوده، منفعت مقصوده محلله؛ یعنی هم این حلال است، این منفعت؛ هم قصد عقلا بهش تعلق میگیرد. مکاسب بهش میرسد. گاهی منفعت محلله هست ولی مقصوده نیست. گیتار میخرم برای اینکه چوبش را بیندازم توی آتش گرم. منفعتش محلل است ولی نمیرود گیتار بینیت بخرد. درسته؟ اون منفعت مقصودش محلله نیست. منفعت محللش مقصوده؛ ولی در مورد کرم ابریشم، منفعتش هم محلل است. «نفس نفس قز» جان! «نفس قز» یعنی خود ابریشم، هرچند که "دود" توش است، کرم توش است ولی مثل هسته خرما میماند، پیله ابریشم، آن کرم توش است. خب خود کرم را که نباید خرید و فروش کنند. چیزی که آن نخی که آن محصولی که تولید کرده، کار داریم. دیگه چی شده؟ نه، کرم ابریشم از باب اینکه برایت ابریشم تولید بکند، حالا ابریشمی که تولید کرده، خود کرم لاشه کدام کرمان؟ محل به واقع میشود؟ خاصیت ندارد که! خاصیت برایت ندارد. زنگ آخر؛ چون مثل هسته در خرما میماند. پس این مانع از بیعش نمیشود. فروش پیله ابریشم. آفرین!
مسئله سیزدهم. چه خبره آن پشت؟ وقتی که مبیع در ظرفی باشد. حالا آقا شیرینی، میوه با جعبه، دیگه بگین چیه؟ بستهبندی تخممرغ را کیلویی که میکشند با آن شانه میکشند. شیر با گاو. خلاصه آقا اینهایی که با جعبه و قوطی و اینهاست. کنسروها، مثلاً ظرفش همین. وزنش. گفتند که اگر توی ظرف باشد جایز است، یعنی وزنش را هم باهاش حساب میکنند، وزن ظرفش را. «و ساقط میشود آنچه که عادت جاری است به آن برای ظرف.» یعنی چی؟ آفرین! معمولاً برای وزنی که معمولاً مال ظرف است کمش میکنند از وزن مجموع. یک کسی بود توحیدخواه بود، فکر خدا رحمتش. ماست میفروخت سر کوچه ما توی باجک قم. بعد عرض کنم که این بنده خدا خیلی آدم مقید بود. عکسش با امام بود، مثلاً مال ۵۰ سال بعد. از آن قدیمیهای از خوبهای قدیمی نهضت و اینها بود دیگر. خیلی آدم متشرع و مقید. بعد این شیر که میخواست بریزد، اول ظرفش را میگذاشت روی ترازو. یک جور کرده بود که اینکه میآید روی ترازو، ترازو صفر بشود. تنظیم کرده بود ترازو را که این را اگر برمیداشت منفی میشد وزن ترازو. نه دیجیتال که مدیون نامه را که میخواستند، چی بود؟ مثلاً نامه که نه، پاکتهای ظرفهای میوه، پاکتش را آیا مشاهده میفرمایید؟ کاسبهای قدیم تهران پاکت اول وزن میکردند، بعد میوه را که وزن میکردند، وزن پاکت را از روی میوه کم میکرد. یک وقت من مسجدالحرام، بعد نماز صبح مسجدالنبی، بعد نماز مشغول تحقیقات بودم، یک جوانی آمد پیش من. یعنی چی؟ بعد گفت که من اصفهان مینشینم. یک روزی کار آبمیوهفروشی، صبح میروم از فلانجا یخ برمیدارم روی چیز میگذارم، گاری. یک روز که داشتم میآمدم، یکهو برگشتم دیدم که این یخها که دارم میبرم یک تکه آتش است ولی چه آب نمیشود ازش. خیلی تعجب کردم. رفتم به یکی از علما، آقای صدیقین بوده. رفتم به ایشان گفتم که آقا این چی بوده اینکه من دیدم. ایشان فرمود که تو یخها را میریزی توی آبمیوه. آبمیوه را با یخ حساب میکنی، میفروشی. مال حرام! شیرموز، وزنش مشخص. قیمت شیرموزش و یخ. پول شیرموز و یخت متحد. خلاصه این همین است. حالا بحث اینجا که مثال یخ و اینها بود ولی بحث ظرف. درست شد؟ پس باید قیمت ظرف را کم کنند. حالا میخواهد آنچه که عادت بهش جاری است زائد باشد از وزن ظرف. قطعاً مقدار وزنی که برای ظرف عادتاً کم میشود قطعاً بیشتر از وزن واقعی ظرف باشد یا کمتر باشد. مثلاً وزن ظرف ۵۰ گرم، شما ۸۰ گرم کم میکنی. کمتر از این چیزش باشد، کمتر هم اگر باشد، چون عادت بهش داری، اشکال ندارد. آقا عادتاً سبدان اینقدر است. معلوم است. همه میوههایمان را که سبدی میفروشیم، کم میکنیم. حالا یکی ممکن است سبد. ملاکمان عادت است.
اگر عادت متحد نباشد، اسقاط مایزید جایز نیست. یعنی چه؟ اگر آقا کم کردن وزن ظرف شایع نباشد، عادت نباشد، عرف نباشد، اینجا نمیتوانی آن وزنی که مال ظرف است یعنی وزن ظرف را کم بکنی. جایز نیست. نه عادت خود کم کردن. «ما جرت العادت به» یعنی این عادت به کم کردن وزن ظرف. ولی حالا اگر یک جایی عادت نبود به کم کردن وزن ظرف. اسقاط مایزید، آنی که بیشتر است. اسقاط جیدید نیست؛ یعنی عرف بر این است که به همین قیمت، ظرف جدا بفروشند. ما این مثلاً میوهای که به ما میدهند با همین ظرف به این قیمت میفروشند. قیمت ترازی صورت بگیرد. میگوید آقا من نمیخواهم، ظرفش را کم کن، توی پلاستیک. مشتری دو طرف راضی. ببینید ترازی توی عقود مختلف، ترازیش متفاوت است. وقتی ترازوی بر اجاره، ترازی بر صلح، همش تراز. هر عقدی مبتنی بر ترازی. حالا توی خود آن عقد هم باز آن کیفیت عقد جابهجا میشود. مبتنی بر ترازی. ناراضی، خدا بازی بازی، زنان نازی بازی بازی. آفرین! فرقی نیست. این متن را بخوانم.
یک کم متن. فرقی نیست بین اسقاطش، اسقاط چی؟ آن ظرفه، «به غیر ثمن اصلاً» و «به ثمن مغایر للمظروف». اینجا فرقی نمیکند که ظرف را پس بگیری از مشتری، از مشتری هم پول نگیره. و بین اینکه ثمانی بده که مغایر با مظروف. یعنی ظرف را میآید وزن میکند، بعد ظرف را به مشتری میدهد، بعد یک پولی مغایر با پول مبیع بابت ظرف بهش میدهد. این میوه است، درست شد؟ من ۱۰ کیلو میوه برایت ریختم، مثلاً ۲۰۰ گرم وزن سبد. حالا وقتی اسقاطش میکنیم پول سبد حساب نمیکنیم. یا اصلاً کلاً به غیر ثمن، اصلاً بابتش پول نمیگیرم. یا میگویم که بابت ۱۰ کیلو، ۱۰ کیلو میوه اینقدر پول بده، بابت ۲۰۰ گرم ظرف یک ثمن مغایر با مظروف بده، یک پول اضافه. نه اینکه روی آن بکشم، یکی بشود. مجموعش را با هم نمیفروشم. یک بیع میوههاست، یک بیع هم سبد است.
«و اگر با یک بیع بفروشد مبیع را با ظرف بدون من غیر وضع جاعلاً مجموع ال» بدون اینکه بیاید کم بکند و ظرف و مظروف هم یکی به حساب بیاید با یک وزن واحد. مثل همین شیرینی و میوه اینها که گفتیم، همه را با یک ظرف، با یک قیمت. شیرینیتر کیلو ۲۰ هزار تومان. بعد آن جعبه مثلاً کیلویی ۲۰۰۰ تومان یا ۵۰۰ تومان. ۵۰۰ گرم، ۲۰۰ گرم، نمیدانم ۱۰۰ گرم ظرفش است. ۱۰۰ گرم این را به قیمت کیلویی ۲۰۰ هزار تومان حساب میکند. بله، این اشکال دارد یا ندارد؟ ایشان گفته: «الاغلب الجواز». شیرینی بدون جعبه نمیدهیم. ۲۰ کیلو ۲۰ تومان که زدیم با فرض جعبهاش است؛ چون توی جعبه میریزیم. ۲۰ تومان اگر پاکتی کنی مثلاً میشود کیلویی ۲۲. توی کنسرو روغنها، محتوی روغن، روغن، ظرف و ظروف یکی به حساب میآید.
«اعقب جواز بیعه» چرا؟ چون ما «معرفت ال جمله» داریم. نسبت به مجموعش معرفت داریم. ابهامی نداریم. حالتی نداریم. میدانیم چقدر است. میدانیم چی به چی است. سرمان کلاه نمیرود و ضرر نمیزند. جهل به مقدار هر کدام از آن دو تا منفردند. بله دقیقاً نمیدانیم شیرینیهایش چقدر بود، جعبهاش چقدر بود. سرمان کلاه نمیرود چون داریم میبینیم دیگر. یک کیلو مجموع این دو تا با حالا میخواهد ۸۹۰ گرم شیرینی باشد، ۱۱۰ گرم جعبه. میخواهد ۵۰ گرم جعبه باشد، ۹۵۰ گرم شیرینی. معلوم است. چون مبیع همان جمله است. مجموعش را داریم خرید و فروش میکنیم نه هر فردی به خصوصش. یک عده هم گفتند آقا بیع اینجا صحیح نیست تا اینکه مقدار هر کدام از این دو تا دقیقاً فهمیده شود؛ چون این دو تا در قوه دو مبیعاند، یعنی انگار داریم دو تا مبیع میخریم. لذا هر کدامش باید. ما یک شیرینی داریم، یک جعبه داریم. میخواهیم وزن حرف حرف پرواز میکنیم به فصل سوم.
امروز چند صفحه خواندیم. به حیوان میخواهیم حیوان بخریم. حیوان بر دو قسم است: اناسی و غیر اناسی. پس ما دو جور حیوان داریم. یکیش انسان است. آفرین! حیوان ناطق. حی متعلق. باریکالله! وقتی که بحث از وی از آن جهت که بحث از وی موقوف است بر ملک انسان. چیزی را میتواند بفروشد که مالک باشد. و چون بحث بیع متوقف بر ملکیّت و تملک اول اول انسان متوقف است بر شرایطی. لذا چون اول آدم، آدم اولین باری که برده را میگیرد که همان اولین بارش خرید و فروش نیست، اولین بارش مالکیت بعد خرید و فروش صورت میگیرد. توی جبهه گرفته، مالکش شده. توی درگیری جنگ اینها. اینجا شرایطی دارد ملکیّتش. لذا اول از همه مصنف شرایط ملکیّتش را گفته، بعد احکامش را گفته.
دانلود غیر انسان هم درسته که اینجوری است، یک شرایطی دارد. ولی در مورد بحث ملکیّتش جای دیگری بحث کردیم توی کتاب صید و ذباعه، بحث که حیوانی که قابل تملک است چه ویژگیهایی دارد؟ «به حسب آنچه که اصطلاح کردند فقها بر آن.» یعنی همین کتاب صید و ذباعه. پس شهید اول میفرماید: «اناسی تملک به سبب» در ملکیت درمیآید انسان به واسطه اسیر شدن. یاد مرحوم فلسفی. این بخش را لحن مرحوم فلسفی. «به سبیل الکفر الاصلی.» اگر کفر اصلی داشته باشد، باید کفرش اوریجینال باشد، هولوگرام داشته باشد. از این فیکها، تقلبها توی مغازهها اینها میزنند، آن ها نباشد. کفر اصلی باشد. کفر اصلی یعنی چی؟ کفر اصلی یعنی چی؟ کافر غیر تور فرانسه اسپانیا ۱۲۹۰ یورو. ۸۰ یورو هم تخفیف تا ۱۴ دی ۱۲۱۰ یورو. دستهجمعی رفته بودیم زیارت پارسال. همه ۱۲۹۹، ۱۵ هزار تومان تور فقرات اغنیا، تور مکه روند و فقرا اسپانیا. به واسطه اسارت در ملک درمیآید اگر کفر اصلی داشته باشد. مثلاً اگر مرتد باشد، کفرش کفر. سر کلاس یک چیزی گفت، کفریات گفت، طناب بیندازی گردن دانشگاه بفروشی. درست شد؟ مرتد خرید فروش نمیشود، به ملکیت در نمیآید ولی کافر اصلی به ملکیت درمیآید. و باید ذمی هم نباشد. کافر اصلی، ننهباباش کافر بودند. نباید باشد. مسیحی، یهودی، زرتشتی. نامه تحت حکومت زندگی میکند. بله، در مورد یهود و نصارا فقط صادق است. اهل کتاب، اهل کتاب فقط میتوانند. «جز و حذر بالاصلی.» برتر از باید باشد نه بدتر از «الاصلی». اصلی را آورد. احتراز کرد از ارتداد. پس جایز نیست اسارت مرتد. هرچند مرتد به حکم کافر است در بسیاری از احکام. نجس، ازدواجش جایز نیست، شهادتش مقبول نیست و خیلی ماجراهای دیگر. ولی در عین حال این توی این مسئله شبیه کافر اصلی نیست که بخواهی بگیری ببری بفروشیش وسط بازار. درست.
و از آن جهت که دقت کن عزیزم، از آن جهت که با اسارت به ملکیت درمیآیند، سرایت پیدا میکند رق در اعقابشان. یعنی چی؟ «استجزا بهزاد الان وقت استهزاز سوف» رسیده در امتحان. انشاءالله. خیلی لود نشدی هنوز. یک ناظم داشتیم توی راهنمایی. بنده خدا جهت مخالف. بعد صدا میکند. نه، میتوانستی بگی نمیفهمم. خیلی جالب صحبت میکند. زار زار گریه میکرد. نفسش حقه و خلاصه اثرگذار و اینها. آمد زد پشت این پیرمرده گفت: حاجی حالت خوشه؟ منم سرایت میکند در نسلش. یعنی بچههای این هم برده میشوند. هرچند اسلام بیاورند بعد از اسارت. بعداً مسلمان هم که بشوند باز بردگی در میان. برده مسلمان. کفر اصلی اولش بوده، موقع اسارت کفر اصلی داشته، بعداً مسلمان بشود هنوز برده است. مثل حضرت فضه سلام الله علیها. تربیت. هدف این است که تربیت بشود. ۵ سال بیشتر کسی. تا وقتی که عارض نشده برای آنها سبب محری. سبب محرّر چیست؟ آفرین! اسبابی که باعث آزادی برده میشود. مثل اتق، مولا آزادش کند. اگر مولا آزاد کند دیگر تمام است. مسلمان شد، مولام آزادش کرد دیگر به بردگی گرفته نمیشود. یا کتابت، مکاتبه. عقد مکاتبه. قرارداد میبندد با مولا، قسطی خودش را میخرد از نمایشگاه. یا تنکیل. تماً؟ آره، کفارات تنکیز مرکل. مولا میگیرد، میبرد. مولا این عبد کارهای بد بد کرده. مولا یک بلایی سر عبد درمیآورد که عبد سنگ تنگی. تا به غلط خوردم، غلط خوردم. پس چی شد؟ تنکیل وقتی میکند خودش به خودی خود آزاد میشود. ضرر جسمی. بله بله. «او رحم علی وجه» این چیست؟ اگر گفتی؟ آفرین! مالکش بچه خودش باشد. به محض اینکه مملوک بچهاش میشود، یا بابا یا بچه، فرقی نمیکند. باباش در ملکش میآید، بچهاش توی ملکش میآید. سال. مادر و مادر، باباش را میخرد. بچه آزاد شده بود قبلاً. کفاره بچه آزاد شده، رفته پول درآورده، میآید باباش را میخرد. رحم یعنی اینکه بدون پولی رد و بدل آزاد. مثال واضحش. بله، بنا بر وجه، سراغ مملوک باباش باشد. نگفتند که بابا اگر مالک بچه بشود بچه آزاد میشود. همین دو تا که گفتیم میشود دیگر. شماره بختیاری بررسی بکن. آن برادر عزیزمان که رفت قفیز بیارد. قفیز بردش. آب جوش آمد و غلام ببرد. مصادیق رحم چیها میشود؟ گفتش که آقا اگر ما برای صله رحم برویم جلوی در خانه همان جلوی در سلام علیک کنیم بعد برویم این صله رحم به حساب میآید؟ گفت: نه عزیزم! این صله جداره رحم بسیار ظریفی. برو صفحه بعد.
بحث حمل. امتحان چه حالی خواهید؟ اشکتان را درآورد. یعنی امتحانش قابلیت این را دارد که به عنوان سؤالات در جلسه امتحان خبرگان مثلاً از خودت باید دربیاید. حمل، چرا همینجوری دارم؟ آره. حالا اگر یک کنیزی فروختیم حامله بود، این حمل مال کیست؟ آفرین! دقیقاً مثل گوسفند. کار نداریم. گفتم که حمل داخل میشود در بیع حامل؛ یعنی تابع حامله، کنیز. فروغ جان! هر دو. هر. اشانتیونش به حساب. نارنگیها از وسطش بعضیها اضافه دارد. حالا میوهفروش میتواند بگوید آقا وسطش هرچی اضافه داشت مال من. بله، حمل داخل میشود در بیع حامل. جزء مبیع محسوب میشود. ملک مشتری میشود. مشهد. «به شرط اینکه شرط شده باشد.» کی شرط کرده باشد؟ یعنی شرط دخولش شرط، یعنی مشتری شرط کرده دخول در بیع کنیز را. نه، بدون شرط. اگر شرط نکرده باشد، داخل محسوب نمیشود. به همین مناسبت مجلس ختمی یادواره برگزار میشود انشاءالله فردا. آقا جان! کی شرط کرده بود؟ چی را؟ مشتری میگوید که اگر حامله بود مال من. خوب در. همدار. آقا اگر حامله بود بچه مال من. اگر نگه، مالک است. اگر شرط نکند مال مشتری نیست، بچه مال من. آره آره. چرا الان تابع کنیز است؟ مثل یک عضوی از اعضای بدن کنیز میماند. آقا به دنیا نیامده که آزاد باشد. بفروشد. ولی شیطون میشوی ها! آقا خودش را فروختیم شد گرفته. هی آقا جان معلوم نیست که این کنیز را میخرد بدن معلوم میشود که حامله بوده. لذا از سرت بیشرط میکند، میگوید اگر حامله بود بچه مال. میگوید: باشد. چرا گاو و گوسفند مگر نسب مهم است؟ گوسفند قابلیت این را دارد که در کنوانسیون حقوق بشر سخنرانی من مطرح بشود و آنجا دو تا قطعنامه علیه ایران صادر بشود. نکاتی که عرض کردم آقا جان! بابا چی شده؟ حیوان کنیز حیوان مشکل دارد. بعد بهش میگویم: ببین عزیز من، ساکت، سر به زیر، آرام، گردن کج کرده. بعد بگوید: آخه این گناه دارد. وسط میدان جنگ گرفتن اینها داشتن آدم میکشتند. این جبهه شما را اینها داشتن تلف میکردند. از، میسابیدند میرفتند. آن هم بوده. چی شده؟ فردا این بخش...
بسم الله الرحمن الرحیم. در بحث شیرین «پشم» بودیم: «کنده و نکنده، خورده و نخورده ریخته». در بحث پشم و شبهپشم، بله، الان آپلود میکنیم. اینهایی که گفتیم پوست و پشم و مو، اگر روی تن چهارپایان باشد، بیعش جایز نیست؛ مگر اینکه پشمِ چیدهشده باشد یا وقت چیدنش رسیده باشد. «این گوسفند بچینش!» (آن خنداننده قیچی.)
آمدم آن پسر مال چیزِ محلات بغل گوسفند، زدم پشمهایش ریخت. «شرط جزء است.» جزء چی؟ آفرین! پس "عقب صحت"؛ یعنی اگر وقت چیدنش نرسیده، شرط میکند؛ چه با آیه، شرط میکند بر مشتری: «به شرط اینکه بچینی، این را میفروشم به این قیمت، به شرط اینکه بچینی.» چون پشم چسبیده قیمت ندارد؛ یعنی مالیّت ندارد، ارزش ندارد. ریختش مهم است؛ چون مبیع در اینجا مشاهده است. میخواهم امروز زیاد بخوانم، ۱۰ صفحه میخواهم بخوانم که ۸ صفحهاش حذف شده. دو حالت مشاهده است: مبیع کسی مشاهده شده. وزن یعنی موزون، غیر معتبر است؛ یعنی موزون به حساب نمیآید. «ماکان علی ظهرها»، تا وقتی مو و پشم بر پشت اَنعام است، موزون به حساب نمیآید، هرچند زمان چیدنش رسیده باشد. تا وقتی که چسبیده به حیوان است، موزون به حساب نمیآید؛ معلوم جدا شود، بعد وزنش کنند. مثل «ثمره بر شجره»؛ میوه روی درخت هم موزون نیست. میوه را وقتی میکنند، وزن میکنند.
«۵ میوه تهران ستایش»، یعنی تقریر حشمت فردوس حجت است. «یک گروه خسارت روایت.» پس میوه روی درخت هم، ولو وقتی چیدنش رسیده باشد، ولی خود میوه روی درخت موزون به حساب درست نیست؛ باید کنده شود، وزن شود، بعد فروخته شود تا معلوم باشد. آنکه شما گفتی در سیره حشمت فردوس بوده، حشر شما با حشمت فردوس، انشاءالله. فروخته یا نه؟ اگر اینجوری بوده که گفته آقا درختها اینجا هرچی پرتقال دارد من این قیمت میخرم، وزنش معلوم نیست کجا گفته عزیزم؟ هرچند یعنی غیر معتبر. ۱۲ آره ریخت. ۱۰ صفحه میریزد.
"دود قز" بیعش جایز است. کرم ابریشم. "دود" یعنی کرم. روده ابی عبدالله. کرههای اباعبدالله. هیئتهای کلبی و اینها استاد داداش تولید شده. کرم ابریشم بیعش جایز است؛ چون حیوان طاهریست که ازش نفع میبرند. منفعت مقصوده، منفعت مقصوده محلله؛ یعنی هم این حلال است، این منفعت؛ هم قصد عقلا بهش تعلق میگیرد. مکاسب بهش میرسد. گاهی منفعت محلله هست ولی مقصوده نیست. گیتار میخرم برای اینکه چوبش را بیندازم توی آتش گرم. منفعتش محلل است ولی نمیرود گیتار بینیت بخرد. درسته؟ اون منفعت مقصودش محلله نیست. منفعت محللش مقصوده؛ ولی در مورد کرم ابریشم، منفعتش هم محلل است. «نفس نفس قز» جان! «نفس قز» یعنی خود ابریشم، هرچند که "دود" توش است، کرم توش است ولی مثل هسته خرما میماند، پیله ابریشم، آن کرم توش است. خب خود کرم را که نباید خرید و فروش کنند. چیزی که آن نخی که آن محصولی که تولید کرده، کار داریم. دیگه چی شده؟ نه، کرم ابریشم از باب اینکه برایت ابریشم تولید بکند، حالا ابریشمی که تولید کرده، خود کرم لاشه کدام کرمان؟ محل به واقع میشود؟ خاصیت ندارد که! خاصیت برایت ندارد. زنگ آخر؛ چون مثل هسته در خرما میماند. پس این مانع از بیعش نمیشود. فروش پیله ابریشم. آفرین!
مسئله سیزدهم. چه خبره آن پشت؟ وقتی که مبیع در ظرفی باشد. حالا آقا شیرینی، میوه با جعبه، دیگه بگین چیه؟ بستهبندی تخممرغ را کیلویی که میکشند با آن شانه میکشند. شیر با گاو. خلاصه آقا اینهایی که با جعبه و قوطی و اینهاست. کنسروها، مثلاً ظرفش همین. وزنش. گفتند که اگر توی ظرف باشد جایز است، یعنی وزنش را هم باهاش حساب میکنند، وزن ظرفش را. «و ساقط میشود آنچه که عادت جاری است به آن برای ظرف.» یعنی چی؟ آفرین! معمولاً برای وزنی که معمولاً مال ظرف است کمش میکنند از وزن مجموع. یک کسی بود توحیدخواه بود، فکر خدا رحمتش. ماست میفروخت سر کوچه ما توی باجک قم. بعد عرض کنم که این بنده خدا خیلی آدم مقید بود. عکسش با امام بود، مثلاً مال ۵۰ سال بعد. از آن قدیمیهای از خوبهای قدیمی نهضت و اینها بود دیگر. خیلی آدم متشرع و مقید. بعد این شیر که میخواست بریزد، اول ظرفش را میگذاشت روی ترازو. یک جور کرده بود که اینکه میآید روی ترازو، ترازو صفر بشود. تنظیم کرده بود ترازو را که این را اگر برمیداشت منفی میشد وزن ترازو. نه دیجیتال که مدیون نامه را که میخواستند، چی بود؟ مثلاً نامه که نه، پاکتهای ظرفهای میوه، پاکتش را آیا مشاهده میفرمایید؟ کاسبهای قدیم تهران پاکت اول وزن میکردند، بعد میوه را که وزن میکردند، وزن پاکت را از روی میوه کم میکرد. یک وقت من مسجدالحرام، بعد نماز صبح مسجدالنبی، بعد نماز مشغول تحقیقات بودم، یک جوانی آمد پیش من. یعنی چی؟ بعد گفت که من اصفهان مینشینم. یک روزی کار آبمیوهفروشی، صبح میروم از فلانجا یخ برمیدارم روی چیز میگذارم، گاری. یک روز که داشتم میآمدم، یکهو برگشتم دیدم که این یخها که دارم میبرم یک تکه آتش است ولی چه آب نمیشود ازش. خیلی تعجب کردم. رفتم به یکی از علما، آقای صدیقین بوده. رفتم به ایشان گفتم که آقا این چی بوده اینکه من دیدم. ایشان فرمود که تو یخها را میریزی توی آبمیوه. آبمیوه را با یخ حساب میکنی، میفروشی. مال حرام! شیرموز، وزنش مشخص. قیمت شیرموزش و یخ. پول شیرموز و یخت متحد. خلاصه این همین است. حالا بحث اینجا که مثال یخ و اینها بود ولی بحث ظرف. درست شد؟ پس باید قیمت ظرف را کم کنند. حالا میخواهد آنچه که عادت بهش جاری است زائد باشد از وزن ظرف. قطعاً مقدار وزنی که برای ظرف عادتاً کم میشود قطعاً بیشتر از وزن واقعی ظرف باشد یا کمتر باشد. مثلاً وزن ظرف ۵۰ گرم، شما ۸۰ گرم کم میکنی. کمتر از این چیزش باشد، کمتر هم اگر باشد، چون عادت بهش داری، اشکال ندارد. آقا عادتاً سبدان اینقدر است. معلوم است. همه میوههایمان را که سبدی میفروشیم، کم میکنیم. حالا یکی ممکن است سبد. ملاکمان عادت است.
اگر عادت متحد نباشد، اسقاط مایزید جایز نیست. یعنی چه؟ اگر آقا کم کردن وزن ظرف شایع نباشد، عادت نباشد، عرف نباشد، اینجا نمیتوانی آن وزنی که مال ظرف است یعنی وزن ظرف را کم بکنی. جایز نیست. نه عادت خود کم کردن. «ما جرت العادت به» یعنی این عادت به کم کردن وزن ظرف. ولی حالا اگر یک جایی عادت نبود به کم کردن وزن ظرف. اسقاط مایزید، آنی که بیشتر است. اسقاط جیدید نیست؛ یعنی عرف بر این است که به همین قیمت، ظرف جدا بفروشند. ما این مثلاً میوهای که به ما میدهند با همین ظرف به این قیمت میفروشند. قیمت ترازی صورت بگیرد. میگوید آقا من نمیخواهم، ظرفش را کم کن، توی پلاستیک. مشتری دو طرف راضی. ببینید ترازی توی عقود مختلف، ترازیش متفاوت است. وقتی ترازوی بر اجاره، ترازی بر صلح، همش تراز. هر عقدی مبتنی بر ترازی. حالا توی خود آن عقد هم باز آن کیفیت عقد جابهجا میشود. مبتنی بر ترازی. ناراضی، خدا بازی بازی، زنان نازی بازی بازی. آفرین! فرقی نیست. این متن را بخوانم.
یک کم متن. فرقی نیست بین اسقاطش، اسقاط چی؟ آن ظرفه، «به غیر ثمن اصلاً» و «به ثمن مغایر للمظروف». اینجا فرقی نمیکند که ظرف را پس بگیری از مشتری، از مشتری هم پول نگیره. و بین اینکه ثمانی بده که مغایر با مظروف. یعنی ظرف را میآید وزن میکند، بعد ظرف را به مشتری میدهد، بعد یک پولی مغایر با پول مبیع بابت ظرف بهش میدهد. این میوه است، درست شد؟ من ۱۰ کیلو میوه برایت ریختم، مثلاً ۲۰۰ گرم وزن سبد. حالا وقتی اسقاطش میکنیم پول سبد حساب نمیکنیم. یا اصلاً کلاً به غیر ثمن، اصلاً بابتش پول نمیگیرم. یا میگویم که بابت ۱۰ کیلو، ۱۰ کیلو میوه اینقدر پول بده، بابت ۲۰۰ گرم ظرف یک ثمن مغایر با مظروف بده، یک پول اضافه. نه اینکه روی آن بکشم، یکی بشود. مجموعش را با هم نمیفروشم. یک بیع میوههاست، یک بیع هم سبد است.
«و اگر با یک بیع بفروشد مبیع را با ظرف بدون من غیر وضع جاعلاً مجموع ال» بدون اینکه بیاید کم بکند و ظرف و مظروف هم یکی به حساب بیاید با یک وزن واحد. مثل همین شیرینی و میوه اینها که گفتیم، همه را با یک ظرف، با یک قیمت. شیرینیتر کیلو ۲۰ هزار تومان. بعد آن جعبه مثلاً کیلویی ۲۰۰۰ تومان یا ۵۰۰ تومان. ۵۰۰ گرم، ۲۰۰ گرم، نمیدانم ۱۰۰ گرم ظرفش است. ۱۰۰ گرم این را به قیمت کیلویی ۲۰۰ هزار تومان حساب میکند. بله، این اشکال دارد یا ندارد؟ ایشان گفته: «الاغلب الجواز». شیرینی بدون جعبه نمیدهیم. ۲۰ کیلو ۲۰ تومان که زدیم با فرض جعبهاش است؛ چون توی جعبه میریزیم. ۲۰ تومان اگر پاکتی کنی مثلاً میشود کیلویی ۲۲. توی کنسرو روغنها، محتوی روغن، روغن، ظرف و ظروف یکی به حساب میآید.
«اعقب جواز بیعه» چرا؟ چون ما «معرفت ال جمله» داریم. نسبت به مجموعش معرفت داریم. ابهامی نداریم. حالتی نداریم. میدانیم چقدر است. میدانیم چی به چی است. سرمان کلاه نمیرود و ضرر نمیزند. جهل به مقدار هر کدام از آن دو تا منفردند. بله دقیقاً نمیدانیم شیرینیهایش چقدر بود، جعبهاش چقدر بود. سرمان کلاه نمیرود چون داریم میبینیم دیگر. یک کیلو مجموع این دو تا با حالا میخواهد ۸۹۰ گرم شیرینی باشد، ۱۱۰ گرم جعبه. میخواهد ۵۰ گرم جعبه باشد، ۹۵۰ گرم شیرینی. معلوم است. چون مبیع همان جمله است. مجموعش را داریم خرید و فروش میکنیم نه هر فردی به خصوصش. یک عده هم گفتند آقا بیع اینجا صحیح نیست تا اینکه مقدار هر کدام از این دو تا دقیقاً فهمیده شود؛ چون این دو تا در قوه دو مبیعاند، یعنی انگار داریم دو تا مبیع میخریم. لذا هر کدامش باید. ما یک شیرینی داریم، یک جعبه داریم. میخواهیم وزن حرف حرف پرواز میکنیم به فصل سوم.
امروز چند صفحه خواندیم. به حیوان میخواهیم حیوان بخریم. حیوان بر دو قسم است: اناسی و غیر اناسی. پس ما دو جور حیوان داریم. یکیش انسان است. آفرین! حیوان ناطق. حی متعلق. باریکالله! وقتی که بحث از وی از آن جهت که بحث از وی موقوف است بر ملک انسان. چیزی را میتواند بفروشد که مالک باشد. و چون بحث بیع متوقف بر ملکیّت و تملک اول اول انسان متوقف است بر شرایطی. لذا چون اول آدم، آدم اولین باری که برده را میگیرد که همان اولین بارش خرید و فروش نیست، اولین بارش مالکیت بعد خرید و فروش صورت میگیرد. توی جبهه گرفته، مالکش شده. توی درگیری جنگ اینها. اینجا شرایطی دارد ملکیّتش. لذا اول از همه مصنف شرایط ملکیّتش را گفته، بعد احکامش را گفته.
دانلود غیر انسان هم درسته که اینجوری است، یک شرایطی دارد. ولی در مورد بحث ملکیّتش جای دیگری بحث کردیم توی کتاب صید و ذباعه، بحث که حیوانی که قابل تملک است چه ویژگیهایی دارد؟ «به حسب آنچه که اصطلاح کردند فقها بر آن.» یعنی همین کتاب صید و ذباعه. پس شهید اول میفرماید: «اناسی تملک به سبب» در ملکیت درمیآید انسان به واسطه اسیر شدن. یاد مرحوم فلسفی. این بخش را لحن مرحوم فلسفی. «به سبیل الکفر الاصلی.» اگر کفر اصلی داشته باشد، باید کفرش اوریجینال باشد، هولوگرام داشته باشد. از این فیکها، تقلبها توی مغازهها اینها میزنند، آن ها نباشد. کفر اصلی باشد. کفر اصلی یعنی چی؟ کفر اصلی یعنی چی؟ کافر غیر تور فرانسه اسپانیا ۱۲۹۰ یورو. ۸۰ یورو هم تخفیف تا ۱۴ دی ۱۲۱۰ یورو. دستهجمعی رفته بودیم زیارت پارسال. همه ۱۲۹۹، ۱۵ هزار تومان تور فقرات اغنیا، تور مکه روند و فقرا اسپانیا. به واسطه اسارت در ملک درمیآید اگر کفر اصلی داشته باشد. مثلاً اگر مرتد باشد، کفرش کفر. سر کلاس یک چیزی گفت، کفریات گفت، طناب بیندازی گردن دانشگاه بفروشی. درست شد؟ مرتد خرید فروش نمیشود، به ملکیت در نمیآید ولی کافر اصلی به ملکیت درمیآید. و باید ذمی هم نباشد. کافر اصلی، ننهباباش کافر بودند. نباید باشد. مسیحی، یهودی، زرتشتی. نامه تحت حکومت زندگی میکند. بله، در مورد یهود و نصارا فقط صادق است. اهل کتاب، اهل کتاب فقط میتوانند. «جز و حذر بالاصلی.» برتر از باید باشد نه بدتر از «الاصلی». اصلی را آورد. احتراز کرد از ارتداد. پس جایز نیست اسارت مرتد. هرچند مرتد به حکم کافر است در بسیاری از احکام. نجس، ازدواجش جایز نیست، شهادتش مقبول نیست و خیلی ماجراهای دیگر. ولی در عین حال این توی این مسئله شبیه کافر اصلی نیست که بخواهی بگیری ببری بفروشیش وسط بازار. درست.
و از آن جهت که دقت کن عزیزم، از آن جهت که با اسارت به ملکیت درمیآیند، سرایت پیدا میکند رق در اعقابشان. یعنی چی؟ «استجزا بهزاد الان وقت استهزاز سوف» رسیده در امتحان. انشاءالله. خیلی لود نشدی هنوز. یک ناظم داشتیم توی راهنمایی. بنده خدا جهت مخالف. بعد صدا میکند. نه، میتوانستی بگی نمیفهمم. خیلی جالب صحبت میکند. زار زار گریه میکرد. نفسش حقه و خلاصه اثرگذار و اینها. آمد زد پشت این پیرمرده گفت: حاجی حالت خوشه؟ منم سرایت میکند در نسلش. یعنی بچههای این هم برده میشوند. هرچند اسلام بیاورند بعد از اسارت. بعداً مسلمان هم که بشوند باز بردگی در میان. برده مسلمان. کفر اصلی اولش بوده، موقع اسارت کفر اصلی داشته، بعداً مسلمان بشود هنوز برده است. مثل حضرت فضه سلام الله علیها. تربیت. هدف این است که تربیت بشود. ۵ سال بیشتر کسی. تا وقتی که عارض نشده برای آنها سبب محری. سبب محرّر چیست؟ آفرین! اسبابی که باعث آزادی برده میشود. مثل اتق، مولا آزادش کند. اگر مولا آزاد کند دیگر تمام است. مسلمان شد، مولام آزادش کرد دیگر به بردگی گرفته نمیشود. یا کتابت، مکاتبه. عقد مکاتبه. قرارداد میبندد با مولا، قسطی خودش را میخرد از نمایشگاه. یا تنکیل. تماً؟ آره، کفارات تنکیز مرکل. مولا میگیرد، میبرد. مولا این عبد کارهای بد بد کرده. مولا یک بلایی سر عبد درمیآورد که عبد سنگ تنگی. تا به غلط خوردم، غلط خوردم. پس چی شد؟ تنکیل وقتی میکند خودش به خودی خود آزاد میشود. ضرر جسمی. بله بله. «او رحم علی وجه» این چیست؟ اگر گفتی؟ آفرین! مالکش بچه خودش باشد. به محض اینکه مملوک بچهاش میشود، یا بابا یا بچه، فرقی نمیکند. باباش در ملکش میآید، بچهاش توی ملکش میآید. سال. مادر و مادر، باباش را میخرد. بچه آزاد شده بود قبلاً. کفاره بچه آزاد شده، رفته پول درآورده، میآید باباش را میخرد. رحم یعنی اینکه بدون پولی رد و بدل آزاد. مثال واضحش. بله، بنا بر وجه، سراغ مملوک باباش باشد. نگفتند که بابا اگر مالک بچه بشود بچه آزاد میشود. همین دو تا که گفتیم میشود دیگر. شماره بختیاری بررسی بکن. آن برادر عزیزمان که رفت قفیز بیارد. قفیز بردش. آب جوش آمد و غلام ببرد. مصادیق رحم چیها میشود؟ گفتش که آقا اگر ما برای صله رحم برویم جلوی در خانه همان جلوی در سلام علیک کنیم بعد برویم این صله رحم به حساب میآید؟ گفت: نه عزیزم! این صله جداره رحم بسیار ظریفی. برو صفحه بعد.
بحث حمل. امتحان چه حالی خواهید؟ اشکتان را درآورد. یعنی امتحانش قابلیت این را دارد که به عنوان سؤالات در جلسه امتحان خبرگان مثلاً از خودت باید دربیاید. حمل، چرا همینجوری دارم؟ آره. حالا اگر یک کنیزی فروختیم حامله بود، این حمل مال کیست؟ آفرین! دقیقاً مثل گوسفند. کار نداریم. گفتم که حمل داخل میشود در بیع حامل؛ یعنی تابع حامله، کنیز. فروغ جان! هر دو. هر. اشانتیونش به حساب. نارنگیها از وسطش بعضیها اضافه دارد. حالا میوهفروش میتواند بگوید آقا وسطش هرچی اضافه داشت مال من. بله، حمل داخل میشود در بیع حامل. جزء مبیع محسوب میشود. ملک مشتری میشود. مشهد. «به شرط اینکه شرط شده باشد.» کی شرط کرده باشد؟ یعنی شرط دخولش شرط، یعنی مشتری شرط کرده دخول در بیع کنیز را. نه، بدون شرط. اگر شرط نکرده باشد، داخل محسوب نمیشود. به همین مناسبت مجلس ختمی یادواره برگزار میشود انشاءالله فردا. آقا جان! کی شرط کرده بود؟ چی را؟ مشتری میگوید که اگر حامله بود مال من. خوب در. همدار. آقا اگر حامله بود بچه مال من. اگر نگه، مالک است. اگر شرط نکند مال مشتری نیست، بچه مال من. آره آره. چرا الان تابع کنیز است؟ مثل یک عضوی از اعضای بدن کنیز میماند. آقا به دنیا نیامده که آزاد باشد. بفروشد. ولی شیطون میشوی ها! آقا خودش را فروختیم شد گرفته. هی آقا جان معلوم نیست که این کنیز را میخرد بدن معلوم میشود که حامله بوده. لذا از سرت بیشرط میکند، میگوید اگر حامله بود بچه مال. میگوید: باشد. چرا گاو و گوسفند مگر نسب مهم است؟ گوسفند قابلیت این را دارد که در کنوانسیون حقوق بشر سخنرانی من مطرح بشود و آنجا دو تا قطعنامه علیه ایران صادر بشود. نکاتی که عرض کردم آقا جان! بابا چی شده؟ حیوان کنیز حیوان مشکل دارد. بعد بهش میگویم: ببین عزیز من، ساکت، سر به زیر، آرام، گردن کج کرده. بعد بگوید: آخه این گناه دارد. وسط میدان جنگ گرفتن اینها داشتن آدم میکشتند. این جبهه شما را اینها داشتن تلف میکردند. از، میسابیدند میرفتند. آن هم بوده. چی شده؟ فردا این بخش...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
جلسه چهاردهم
شرح لمعه
جلسه شانزدهم
شرح لمعه
جلسه اول
شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...