شرح لمعه

جلسه چهاردهم

شرح لمعه . 1398/10/08
00:46:19
2

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

مسئله نهم این است که اگر چیزی طعم یا بوی آن مهم است، باید تست و بوییده‌شده و چشیده‌شده باشد.
(بله، بله، بله! الان چه حسی؟ عالی! حس کسی که تازه به وطن برگشته. آفرین، آفرین.)

پس آنچه طعمش مراد است، مثل شیره شیر، و آنچه بوش مهم است، مثل مشک، باید تست شوند یا توصیف گردند. بله، آفرین! «بنا بر اولی» یعنی چه؟ یعنی نظر بهتر بر این است که وصف هم می‌تواند انجام شود. یک نظر بدتری هم داریم که وصف نباید بشود. درست شد؟

اصل بر این است که باید تست شود. یک قولی هم که قول خوبی است، می‌گوید: «آقا! وصف هم بشود، اشکال ندارد.» من تست می‌کنم، گلوکزش مثلاً ۳ درصد است، مثلاً این ویژگی را دارد، عسل گون است، مثلاً مزه‌اش این‌طوری است. همین که توصیف می‌کند، شما می‌فهمید.

پس اگر مشتری بدون امتحان و بدون وصف بخرد، یعنی نه تست می‌کند و نه وصف می‌شود، چه می‌شود؟ جایز است؛ بنا بر اصل.

یک بنده خدایی پیام داد که جانباز قطع نخاع است. این بحث فقط آنجاهایی که داد می‌زنم، بنده خدا خودش مشکل قلبی دارد یا سکته می‌زند. حواس‌ها همه جمع باشد، می‌خواهم داد بزنم!

بنا بر اصل صحت، اگر هم تست نکرد و وصف نکرد، باز هم درست است؛ چون اصل صحت است، آفرین! همراه با علم به آن؛ ولی باید یک علمکی به آن بوییدنی و چشیدنی داشته باشد، ولی از غیر این جهت، یعنی غیر از طعم و بو، باید چیزهای دیگرش را بداند: قوامش را بداند، غلظت و رنگش را بداند (غیر از این دو تا).

بله، از آنچه که قیمت مبیع به اختلاف آن تفاوت می‌کند؛ یعنی چیزی که اگر این رنگش این باشد، یک قیمت دارد و اگر رنگش آن باشد، یک قیمت دیگر. این‌ها را لااقل باید بداند دیگر. این شیر غلیظ، شیره فلان، خیلی تفاوت دارد. شیر آبکی، مثلاً کدام را بدهم؟

پس این باید یک علمکی داشته باشد، ولو بو نکرده باشد، طعم و وصف هم برایش نشده باشد. و یک علمی هم اجمالاً دارد.

اگر عیب‌دار باشد، بعد از اینکه این را برداشت و خرید و برد، معیوب است. عیب دارد، بله. چرا این‌جوری؟ شما ۹ صبح چرا بی‌حالید؟ یکشنبه فردای شنبه. بابا ما خواب نداریم، ما کار و زندگی سرمان شلوغ است. شما چرا این‌جوری بالا پایین بپرید که شما کلمه گوش بدهید؟

اگر معیوب خارج شود، مشتری مخیر است بین رد و اَرش. دید که معیوب است. «معیوب» درست است، «معیب» غلط است. ما در فارسی می‌گوییم معیوب، غلط است؟ «معیوب» درست است. لفظ «نفسم معیوبه» خودش نه، لفظ «نفسم» دعایی است. مبیع هم همین‌طور. «مبیوع» نمی‌گویند، می‌گویند «مبیع». معیوب را هم معیوب نمی‌گویند، می‌گویند «معیب». البته در فارسی «معیوب» هم می‌گویند. در خود عربی هم نقل غیر رایجش هست که «معیوب» هم گفته.

اَرش یعنی خسارت ما به التفاوت. از آیه برمی‌گردد، ارشَش را می‌گیرد. پس یا کلاً می‌آید برمی‌گردد، برمی‌گرداند که ثَمَنَش را می‌گیرد، یا نه، می‌آید ارشَش را می‌گیرد، خسارتش را می‌گیرد. به شرط اینکه تصرف نکرده باشد، در مبیع تصرف زائد بر اختبارش (انگولک نکرده باشد)، فقط همین تست کرده باشد، هم زده و پایین و بالا: «یکم آب بهش بریزم شاید درست بشه» و این‌ها. اگر این‌گونه باشد، دیگر نمی‌تواند برگرداند و متعین می‌شود اَرش، اگر مشتری در مبیع تصرف کرده باشد. اگر تصرف کرده، اَرش بگیرد، نمی‌تواند ثَمَنَش را بگیرد، فقط باید اَرش بگیرد. بله.

«کما فی غیره» یعنی چه؟ کشیدن بودنی نبود. باریک! باریک، آفرین! پس اگر در غیر مبیع هم، در سایر مبیع‌های دیگر همین مشکل بود، اگر تصرف نکرده بود، می‌تواند ثَمَنَش را بگیرد. تصرف کرده بود، اَرش. هرچند آن مشتری که تصرف کرده، نابینا باشد. ولو نابینا باشد، تصرف کرده دیگر. سلام! دیگر ثَمَنَش را نمی‌تواند بگیرد. آفرین! انگشتت که سالم بود عمو جون! دلیلش هم این است که ادله شامل نابینا هم می‌شود. ادله گفته: اگر تصرف کرد، دیگر حق ندارد بیاید ثَمَنَش را بگیرد. ادله شامل نابینا می‌شود. ولی سَلّار این را قبول ندارد. سَلّار گفته که سَلّار سالاری فقهای به نظرم هم‌دوره شیخ مفید. ما متقدمین داریم، یک متأخرین داریم، و متأخرِ متأخرین. متقدمین همین شیخ مفید و شیخ طوسی و متأخرین شهید ثانی و شهید اول و علامه و محقق و این‌ها. متأخرِ متأخرین دوران مجلسی این‌ها می‌آید. متأخرین متأخرین شیخ انصاری و آخوند و امام، رهبری، شهدا، جانبازان. متقدم متقدمین اواخر قرن ۸ و ۹ و ۱۰. قرن ۳، ۴، ۵ می‌شوند متقدمین. قرن ۸، ۹، ۱۰ متأخرین. قرن ۱۱، ۱۲ متأخرِ متأخرین. گوشی سر کلاس جواب بدهم، الان پیام می‌کنم، می‌آیم شیرینیت می‌کنم. پشت نشستی، چرا عقب‌نشینی کردی؟ شاگرد شیخ مفید سَلّار چه گفته؟ رد تغییر نمی‌کند؛ اما مخیر است که رد کند یا اَرش بگیرد، ولو تصرف کرده باشد. این نظر سَلّار است.

نظر شهید ثانی چه بود؟ فقط «و ابلق» در جواز است. یعنی به طریق اولی جایز است. بدون تست کردن، جایز است. آنچه که اگر بخواهد تست شود، خراب می‌شود. اگر چیزی را گفتیم: «آقا، چیزی تست‌کردنی را بدون تست کردن اگر می‌گرفتی، بنا بر اصل بیع جایز بود.» خراب بشود چی را تست کنیم؟ گفته: «دو زرده است، باید تست کنم.» پس اگر تست کند، خراب می‌شود، مثل خربزه. به هندوانه می‌گویند شلغم. قشنگ این چاقو را از این‌ور انداخت، یک مثلث کوچولو درآورد که خیلی که درآورد، بعد تیکه‌های اولش فقط در آمد. سفیدی‌هایش دیده می‌شد. می‌گفت: «این سفیدی‌های لبش است، آن تویش را نتوانستم نشانت بدهم.» سفیدی توی بیرون لایه گوشت فلان، هسته. چاقو زد که اصلاً دیده نشود توش چه خبر است.

جوز، نه، گردو. گردو را بخواهی تست کنی، فاسد می‌شود. بِه فاسد می‌شود. تخم‌مرغ، چون ضرورت پیش می‌آید و حَرَج پیش می‌آید که اگر بخواهی تستش کنی، یک دانه‌اش را هم تست بکند، شما آنهایی که داری می‌خری، که تست‌شده نیست که! این مدل از آن مدل خوب و خوب نیست، نصفش مشکل دارد. می‌تواند بگوید: «دیدی؟» نخیر، شما برمی‌گردانی. بله.

پس این، چون ضرورت و حرج پیش می‌آید برای مشتری، جایز است برای مشتری. خسارت می‌رود، می‌خرد، می‌برد. اگر خراب بود، برمی‌گرداند، پولش را می‌گیرد.

پس اگر مشتری خرید، ظاهر شد صحیحاً، دید که مشکل ندارد، «فَذاکَ فَذاکَ»، در آن بحثی نیست. اگر ظاهر شد فاسداً، بعد از اینکه شکست، می‌بیند خراب است. برمی‌گردد، اَرشَش را می‌گیرد و نمی‌تواند رد کند. چرا؟ چون تصرف کرده. به شرط اینکه قیمت داشته باشد. این شکسته را، این را برد خانه، شکست. دقت. برد خانه، شکست، دید خراب است. دید خراب است. برمی‌گردد، ثَمَنَش را می‌گیرد یا اَرشَش را می‌گیرد؟ به شرط اینکه شکسته قیمت داشته باشد. اگر یک ارزش قِیَمی داشته باشد، برمی‌گردد، اَرشَش را می‌گیرد. ولی اگر این ارزش نداشت، چی؟ جان؟ مفت نمی‌ارزد. تخم‌مرغ شکسته مفت نمی‌ارزد.

تست کردن بدون تست کردن همان همان «مایوراد طعمه و ریه». درست شد؟ اگر آن «یوراد طعمه» از چیزهایی باشد که خراب می‌شود با آزمایش کردنش، «مِن غیر اعتبار»، همان‌ها را لازم است تستش کنی. آزمایش کردن، تست کردن، اینجا جای دیگر معنای شرط بودن خوبی، اوکی.

پس می‌آید اگر قیمت دارد، تصرف کرده، دیگر نمی‌تواند رد کند. ولی اگر مکسورَش قیمت نداشته باشد، تخم‌مرغ شکسته فاسد، اینجا می‌آید ثَمَنَش را می‌گیرد، پولش را می‌گیرد، همه‌اش را می‌گیرد. «جمله باطل». از آن جهت که در مقابل ثَمَنِ مالی قرار گرفته است. پول داده، ولی مال نیامده. لذا برمی‌گردد، همه پولش را می‌گیرد. معلوم است. باریک‌الله!

و آیا عقد مفسوخ است از اصل؟ نکته این است: اگر گفتیم باطل است، به باطل برمی‌گردد، ثَمَنَش را می‌گیرد. باطل بود از وقتی که من تخم‌مرغ را شکاندم، دیدم خراب است؟ باطل است از همان اولی که خریدم؟ باطل است؟ نظر شهید ثانی بر این است که بطلان از اول رُجحان دارد، که می‌گوییم: «تخم‌مرغ را گرفتم، از همانجا فاسد بوده.» آره دیگر. قیمت می‌خواهم، همه پولم را پس بگیرم. حالا که برمی‌گردم پس بگیرم، از کی باید حساب کنیم؟ از وقتی که خریدم، یا از وقتی که تست کردم؟ ممکن است من هفته پیش خریدم، امروز تست کردم. از امروز حالا، از امروزی که شکاندم، باطل شد، پول الان را باید بگیرم، یا از روز اول که پول کلی که دادم باید بگیرم؟

مفسوخ از اصل باشد، یعنی از زمان وقوع، به خاطر اینکه مالیّت نداشته، فاسد بوده از حین عقد، اصلاً از اول باطل واقع شده. بله، حواسم هست. یا اینکه فَسخ بر او عارض شده، یعنی چه؟ فَسخ عارض شده، یعنی بعد از اینکه شکست، دیدید فاسد است، از آنجا فازِ فَسخ. بله، «التفاتاً به حصول شرط صحت حین العقد.» چرا اونی که می‌گوید از وقتی شکانده‌ایم، فاسد شد، معامله فَسخ شد، برای چی؟ نمی‌گوید: «چون وقتی که معامله را انجام دادیم، صحیح بوده است.» آفرین! حین عقد شرط صحت را داشته، مالیّت داشته، ظاهرش به این بوده که مال است. اوکی، آفرین! این فسادش از کی معلوم شد؟ شکستیم، معلوم شد فاسد است. حواس‌ها هست دیگر، ان‌شاءالله؟

پس اینجا «فیکون هو المفسد علیه الفصل». آفرین! آن معلوم شدن خرابی، معلوم شدن خرابی، مفصل است. یعنی معلوم شدن خرابی، آفرین! نظر تو این دو تا اختلاف است. نظر شهید ثانی به کدامش عزیزم؟ ای جان! درست است. «رجحان الاول واضح». رجحان اول واضح است. یعنی اینی که از اصل فَسخ شود، از عقد باطل باشد، در نظر شهید ثانی بهتر است. نظر شهید اول ببخشید، شهید ثانی از حین عقد فاسد باشد یا از حین کسب فاسد باشد، در این و آن نظر، آن شهید ثانی می‌فرماید که رجحان اول واضح است: از اصل بخواهد فَسخ شود، به خاطر اینکه ظهور فساد کشف می‌کند از عدم مالیّت در نفس الامر. نفس یعنی چه؟ حقیقت واقعیت. «کشفٌ از عدم مالیّت در نفس الامر». خاله‌بازی می‌کردیم. «لا عهدسه عدمهاهینه». ترجمه: عدم مالیّت.

حَ، یکی چند روز پیش ظهر گفتش که عربی صحبت می‌کرد. گفتش که: «این ویحکه به معنای واو به لغت ناب و...» نمی‌شود. به لغتِ «نا» باید بگوید: «شَتّ! لا عهدسه که کی باشد؟ از اون شهر پیدا کردی؟» معلوم شدن خرابی، اِحداث نمی‌کند عدم مالیّت را در حین شکستن مبیع. دوباره می‌گویم، بنویسیدش: «معلوم شدن خرابی، اِحداث نمی‌کند عدم مالیّت را حین شکستن مبیع.» شکستن مبیع. هرچی از دهن من بیرون می‌آید، بنویس.

و صحت حکم به صحت بیع، مبنی بر ظاهر است. ظاهر بر این است که بیع صحیح است. کار نداریم. یعنی اگر کسی قائل به صحت شد، گفت: «از از بیخ صحیح بود، وقتی شکانده‌ایم، فسادش معلوم شد.» یعنی داریم حکم می‌کنیم بر مالیّت داشت. منم که ثَمَن را بهش دادم. مبیع مشکل دارد، از الان دیگر بهمان خراب شد. معلوم است چی می‌گویم یا نه؟

در دروس جَزم پیدا کرده به دومی. شهید اول در دروس نظرش چی بوده؟ از اول صحیح. از کی باطل می‌شود؟ فاسد می‌شود بعد شکستن تخم‌مرغ. و اولی را صرفاً یک احتمال قرار داده و ظاهر کلام جماعت قرار داده. گفته: «احتمال هم دارد این هم باشد.» ولی جَزم پیدا کرده به فایده‌اش چیست؟ زاهد می‌شود فایده در معونه نقلش از موضع. یعنی چه؟

اگر بگوییم زمانی که فهمیده، فایده کجا ظاهر می‌شود؟ هزینه انتقال مبیع فاسد. پول کامیون دادم، کامیون را کی حساب کند پولش را؟ اگر تخم‌مرغ‌هایی که برد، فاسد بوده، بنا بر قول اول، بایع و پولش را بدهد، خسارت وارد کرده، بیع صورت نگرفته و یک خسارت هم وارد کرده به مشتری. بنا بر قول دوم، مشتری مال خودش را برده، ربطی به مشتری نداشته، بعداً فهمیده فاسد بوده. پول‌ها، همه هزینه‌ها با کاروان. ای جانم!

پس در خرج نقلش از موضعی که خریده است، آن را در آن. آنجایی که در آن جایی که آن مکانی که مبیع را خریده، از آنجا جابجا کرده به موضع اختبارش، تست کرده. «فعل الاول»، از بیخ باطل است. هزینه‌ها، همه هزینه‌ها برای تو می‌شود، به. باید می‌گوید: «باطل است؟» باشد، همان نظر لباسشویی را بگو. جام جهانی چند تا گل خورده بود؟ گل دوم که می‌گوید: «از کی باطل است؟» یک بار دیگر شکست. آفرین! تو که این‌قدر خوبی، این‌قدر خوب بلدی، چرا اسکول می‌کنی؟ از کی پول می‌گیری؟

«و الثانی علی المشتری». بنا بر نظر دوم، هزینه‌ها با مشتری است. چون در مِلک او واقع شده.

بریم صفحه بعد. العاشر. صفحه بعد ما مورد ۱۰. برگ‌های کتاب ریخته. کلاً همه از الان که خوب است، یک جایی به بعد از صفحه بعد یهو ۱۰ صفحه حذف می‌شود. خیلی حال می‌دهد!

«المسک فی فَعره». این چیست؟ کی می‌تواند بگوید؟ «فَرّ» یعنی موش. درست است؟ یعنی موش توی موش. انحرافیش همین‌جاست. چرا به آن محلی که ناف آهو است، هم «فَرّه» می‌گویند؟ دیدی داشتی اشتباه برداشت می‌کردی؟ آفرین! در ناف، می‌شود تو همان ناف خودش، تو همان ظرف خودش، با آهو می‌افتد، تخم‌مرغی شکل سفتی. هم دل درد می‌شود آهو، این بیرون می‌زند. یک خونی است ظاهراً که این بیرون می‌زند و وحی می‌شود مِشک. یک بوی عجیب و غریب. شاه عبدالعظیم این‌ها را البته از آهو می‌کنند. رفتن کسالت ایشون. چند مدل قفیض، هرجا یک تعریفی دارد.

پس آقا جان، حالا کلمه «فَرّه» را داشته باشیم. کلمه «فَرّه» را به هم زد. جمع «فَعره» «فَرَتُن» است، مثل «فَرّه» در غیرش. ما دو تا «فَرّ» داریم. یک «فَرّ» به معنای موش است، یک «فَرّ» هم معنای جعبه. او «فَرعی» در موش هم همین شکلی است. جمعش می‌شود «فَرّ»، مفردش «فَعره» است. خوب این «فَعره» اینجا به چه معناست؟ پوستی که مشتمل است، بعد یعنی همان جعبه، همان ظرف پوستی که مشتمل است بر مِشک. «و اِن لم یُفتَحق». «فَتَق» نشود، باد فتق نداشته باشد. فتق نشود یعنی شکاف نخورد. بر سلامت مِشک. اگر بعد از اینکه شکافتیم، دیدیم خراب بود، پس اول ما بازش نکردیم که این سالم است، فروختیمش، به آن هم جایز است. بعد که بردیم خانه، فاسد است. به جای مِشک رنگ خوشگل، چیزی شبیه کرم مانند. لوسیون. بازار تهران ۸۹ بود، ۹۰ بود، من برای خانواده گرفتم. بکشی به کجا؟ شکافته نشود. اصل بر سلامتش می‌زنیم. اگر بعد از شکافته شدن ظاهر شد که معیوب است، مشتری مخیر است بین اینکه فَسخ کند و بین اینکه اَرش بگیرد.

و می‌شکافد و فَتَقَش می‌کند. چه شکلی فَسخَش می‌کند؟ چه‌جوری تستش کنیم؟ یک سوزن، یک سوزن را می‌زند آن تو، می‌کشد بیرون، بو می‌کند. اگر این‌جور تست بکنی، اَحْوَطَ است که باعث می‌شود جنس هم خراب نشود. اگر مشکلی هم داشت، بعداً به صاحبش برگرداند. جهالت هم راساً برطرف می‌شود. می‌فهمد که دیگر این سالم است، مشکل دارد، چه‌جوری است دیگر جه.

مورد یازدهم: آقا، ماهی تو آب می‌شود فروخت؟ تو نیزارها مثل ماهی‌های پرورشی که تو آب است؟ پول را می‌دهی، می‌گیری، تسلط داشته، بحثش بحث دیگری است. اینجا بحث ضمیمه است. می‌گوید: «آقا، ما این ماهی‌های سَمَکُ الْاَجّام، سَمَکْ ماهی، اَجّام نیزار، قسمم که به معنای نی بشنو از نی چون حکایت می‌کند و این‌ها. ما یک مقدار نی با دو تا ماهی، دو تا ماهی از این نیزار با مثلاً ۵ کیلو نی بهت می‌فروشم.» یا غیر قصب، غیر نی. آفرین! نوشابه خالی نمی‌دهم با ساندویچ. فقط چون آن بحث شیر در پستانش، خیلی پس نمی‌شود.

حالا ما می‌خواهیم بگوییم که نمی‌شود فروخت ماهی در نیزار را به ضمیمه نی و غیر نی. نمی‌شود فروخت. چرا؟ چون جهالت دارد. آره. بعضی مبیع هم که مجهول باشد، مشکل‌دار می‌شود. ماهی تو نیزار، کدام ماهی؟ ماهی‌اش معلوم نیست چی چی است. می‌گوید: «ماهی نیزار.» چه ماهی؟ کپور، سفید، پرورشی، قزل.

و شیر در پستان. این هم بهش جایز نیست. ماهی شیر در پستان ندارد. فضای مجازی را به گند می‌کشی. «زَرع» چیست؟ «زَرع و سَدّی پستان لِکُلِّ ذاتِ خُفٍّ». ذات خُفّ چیست؟ پادار. خُفّ این پای شتر. این چه شکلی است؟ که سُم نیست. پای شتر ندیدید؟ کجا زندگی؟ آفرین! آن سُمِ خالی، آن می‌شود «زُلف». «خُفّ» یک پای یک‌تکه است، کف پا دارد. حیوانی که یا خُفّ دارد یا زُلف دارد، اگر «سَدّی» داشته باشد، این می‌شود پستاندار. شیر در پستانش را نمی‌شود فروخت. شیر گوسفند، شیر گاو، شیر شتر، چون انسان فرق می‌کند. انسان ذات خُفّ و ذات زُلف نیست. می‌شود فروخت؟ آره، باریک‌الله!

«کَذالِکَ کَذالِکَ» یعنی چی؟ شکافته بود دیگر. مال آهو و گاو گوسفند این‌ها این شکلی. چیزی ضمیمه شود، این کتاب را با نیم کیلو شیر در پستان می‌فروشم. می‌خوری؟ بخون. چون که آن معلوم است، این مجهول است. آنجا مقدارش ملاک نیست. آن خود. اینجا مقدارش دخالت دارد. ۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۲۰۰ گرم فرق. ایشون هیچ‌وقت در عمرش بنزین نزده، چون بی‌باکی خاصی.

«کذالک» یعنی ولو «مَحْلُوب» باشد. «مَحْلُوب» چیست؟ شیر دوشیده. چون ضمیمه معلوم به مجهول باعث می‌شود معلوم مجهول بشود. معلوم که مجهول که معلوم مجهول را معلوم نمی‌کند که! مجهول معلوم را مجهول. آفرین! مثبت در منفی می‌شود منفی. نتیجه تابع اَخص مقدمات. مجموعه چقدر است؟ مجهول شد، جهالت داریم.

اما عدم جواز بدون ضمیمه. اگر ضمیمه نکند چی؟ اینکه دیگر قطعاً جایز نیست. شیر توی پستون، این‌قدر، بله. ۵۰۰ تومان می‌دهم این شیر در هرچی گاو شیر داشت، مال تو. قطعاً باطل است. اما «مَعَها»، با ضمیمه. با ضمیمه هم مشهور بر این است که جایز نیست. اگر ضمیمه نکرد، اجماع بر این است که جایز نیست. اگر ضمیمه کرد، شهرت بر این است که جایز نیست.

ماهی تو نیزار را با این نی، این شیر تو پستان را با، با چی؟ باکا. دیگر چی جایز نیست؟ «جُلُود» و «اصواف» و «اشعار». اشعار مولانا، علی الانعام. دیگر چه چیزهایی را نمی‌شود فروخت؟ جلدش را نمی‌شود فروخت. آفرین! پس پوست را نمی‌شود. «اصواف» چیست؟ پشمش را نمی‌شود فروخت. «شَعْر»، مویشان را نمی‌شود فروخت. کدام پشم‌ها و جلد و این‌ها؟ اونی که روی تنش است، اورجینال. اگر باشد، تن مانکن را نمی‌شود فروخت، ولو ضمیمه شود به آن «جُلُود» و «اصواف» و «اشعار» غیر از این‌ها، اَیضاً باز هم جایز نیست. موی این گوسفند، گوسفند را می‌خرم به علاوه شیر دوشیده شده‌اش که یک کیلو است که معلوم است، باز هم نمی‌شود. چرا؟ چون مقدارش مجهول است. پوست را می‌کنند، بعد وزن می‌کنند. وزنش چقدر است؟ قصاب می‌برد دیگر، دستمزد کله پاچه و پوست را می‌برد. جان؟

مکان غیر «جُلُود» «مَوْزوناً». جوزف؟ جوزام نیست. «جُزاف» یعنی غیر از مو. دقت می‌خواهی بنویسی؟ پایینش: غیر از مو که می‌شود پوست و پشم. این‌ها موزون هستند. این‌ها وزن می‌شوند. و موزون را هم نمی‌شود با تخمین فروخت، حدسی و گمانی و گزافی و این‌ها نمی‌شود فروخت. بله، مگر اینکه صوف و شبه صوف، پشم و شبه پشم که شبه پشم می‌شود مو، کُرک. این‌ها مستجز باشند. آقا، موی این شتر دارد، کُرک است. انسان پشم ندارد. کُرک چیزها را دیدی؟ این کلیه‌بندها را دیدی؟ شترها قهوه‌ای‌ها. پشم گوسفند هم که این‌هایی که روی زمین می‌اندازند و چه‌می‌دانم فرش و مَرس و این‌ها باهاش می‌کنند. یک چیز کلفتی تو همه. کُرک مثلاً چیزتر است، اصلاً راحت‌تر باز می‌شود. پشم خیلی تو هم است، نازک است، دانه‌دانه‌اش از هم جدا می‌شود. آفرین! فردا مستجز باشد یعنی چیده شدنش رسیده باشد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح لمعه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00