متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
در کتابخانه فقه اهلبیت، شهر کلانتر، در ادامه نظر آقا سعید (که یک وارث یا خود زوج به این رسیدگی میکند)، اجازه بفرمایید ببینیم تا کجا پیش رفتیم: «والمُرتَدُّ عَن فِطرَةٍ و هو الذی انْعَقَدَ نُطفَتُه و احدُ ابَوَیهِ مُسلِمٌ لا تُقبَلُ تَوبَتُهُ ظاهِراً». مرتد فطری کسی است که نطفهاش در حالی منعقد شده که یکی از پدر و مادرش در حین انعقاد نطفه مسلمان بوده و توبهاش ظاهراً پذیرفته نمیشود. ظاهراً نه به معنی اینکه باطناً پذیرفته نمیشود؛ یعنی در ظاهر پذیرفته میشود. باطناً پذیرفته است، ولو اینکه بگویی «من توبه کردم، غلط کردم، گُل خوردم.» عندالله پذیرفته میشود. در روایات توضیحات خوبی برای آن آمده است. روایت را برایتان میخوانم: «وَ إن قُبِلَت باطِناً علی الأقوی.» هرچند توبه او باطناً پذیرفته میشود، اما در این مورد اختلافنظر وجود دارد. خدمت شما عرض کنم که به عموم ادله قبول توبه استناد میکنیم، که این مورد را هم در بر میگیرد، اما اطلاق اخبار میرساند که توبهاش به نحو ظاهر قبول نمیشود.
یکی از روایات این است: «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوه.» (در متن کتاب هم آوردهام.) از پیغمبر است که هرکس دینش را تبدیل کرد، بکشید. (طرح تعویض دین؛ مثلاً «فورجی» بگیرد.) از امام باقر علیهالسلام نقل شده است: «فلا تُوبَةَ لهُ، لا تُوبَةَ لهُ.» آفرین! «فلا تُوبَةَ و وَجَبَ قَتلُهُ و بَانَتِ امرأتُهُ و تُقَسَّمُ تَرِکَتُهُ علی وُلْدِهِ.» (در وسائل، آدرسش کافی است.) این توبه نمیشود، قتلش واجب است، زنش از او جدا میشود و ماتَرَکش بین بچههایش تقسیم میشود. «رَقیبان» یعنی مطلق؛ پس «فمُلی» تخصیص خورده است. این تخصیص: «تُقَسَّمُ تَرِکَتُهُ». ترکه مرتد فطری را تقسیم میکنند، اما «بعدَ قضاءِ دُیونِه»؛ اول دیونش را از ترکه جدا میکنند، بعد بین ورثه تقسیم میکنند. «إن کانَ علیه دَینٌ.» بدهی و اینها چیزی نداشته باشد. این مسئله واضح نبود. به هر نحوی شده باید چیزی از این پول جدا کنیم. بله.
«وَ إنْ لَمْ یُقتَلْ بِإنفاتِ سُلطانٍ.» اگر کشته نشد، چرا به اینکه از دست سلطان دررفت؟ «فَاتَ سُلطانَه.» از دست سلطان در رفت. یا «لم تَکُنْ یدُ المُستَوفی مَبسُوطَةً.» یا اینکه سلطان دست مبسوط نداشت که بتواند احکام را بر این جاری کند و اعدامش بکند. امیرالمؤمنین (ع) حکم اعدام برای تعداد زیادی از این مردم بود، ولی حضرت در کوفه و اینها (حالا بحث خوارج بود، کسان دیگری بودند) بسیاری از اینها را اعدام نکردند. در جنگ فرار میکردند، در جنگ با امیرالمؤمنین (ع) اعدام نکردند. خود، عرض کنم، زبیر را وقتی که طرف کشت، حضرت خیلی ناراحت شدند. آن طرف او را تعقیب کرد و کشتش. وقتی به حضرت خبر دادند، خیلی ناراحت شدند. ظاهراً در روایت این است که قاتل و مقتول هر دو با هم در جهنماند؛ خلاصه مصالح را به نحوی نمیدید که اعدام کند. یعنی خود امیرالمؤمنین نبود. زبیر اگر «اصفانُ المسلمون لا غیر»... حضرت عباس سوار بر ذوالجناح شد. یکی آمد گفت: «حاج آقا، خداییش تو موتور داشته باشی دست داداشت نمیدی؟» «المسلمون لا غیر»؛ یعنی ورثه مسلمانش. نه ورثه کافر. «لتنزیلهِ مَنزِلَةَ المُسلِم.» آها، چون ما این را نازل منزله مسلم میدانیم، پس ما مرتد فطری را قبلاً میگفتیم آقا اگر مورث کافر است، میرود تا امام. اگر مدار امام بررسی شد، برمیگردد به ورثه. ولی اگر مسلم بود، ابداً به این کفار نمیدهیم. به هر که بدهیم، به کفار نمیدهیم. درست است؟ حالا مسلم بدانیم که ورثهاش ابداً به کافر نرسد. یا کافر بدانیم که اگر رفت به امام رسید، دوباره برگردد به ورثه. نه، نازل منزله مسلم میدانیم. جنازه منزل مسلم است. اینجا که اشاره به روایت نمیکند، از این باب که باید نمازش را قضا کرد. مثلاً یه دلیله. چون کافر که احکامش نمازش را قضا نمیکنند، ولی این را به ورثه واجب است که نمازش را قضا کنند. «لِتَنزِیلِهِ مَنزِلَةَ المُسلِمِ فی کَثِیرٍ مِنَ الأحکام.» چون خیلی از احکامش شبیه مسلم است. «قَضاءُ العِباداتِ الفائِتَةِ.» ضمناً در زمانی که مرتد شده، باید عباداتی که از او فوت شده را قضا کند. کافر اصلی اینطور نیست.
مرتد الان که کلاً قبرستان مسلمانان قروقاطی خاصی ندارد. بهایی، نهایی، اگر توبه هم نکند، همین طور است. کفارش نیست؟ بله. افغانی مسلمان مسیحی شده. باز دوباره مسیحی شده. ارثش را میدهند به بچههای مسیح. این یکی مسلمان بوده، مسیحی شده، مرده. مرده چی؟ آخرش این را دیگر به کفار نمیدهد. مسلمان بوده دیگر. یعنی آن حالت سابق را روایت لحاظ میکند. قبلاً چی بوده؟ متناسب با همان، ارثش تقسیم میشود. اسلام قبلیش. این ورش خوب است، ولی آن بحث ارث کفار و اینها، آن محل اختلاف است.
«غَیرَ الفِطرَةِ و هو الذی انْعَقَدَ نُطفَتُهُ و لَمْ یَکُنْ اَحَدُ اَبَوَیهِ مُسلِماً لا یُقتَلُ مُعَجَّلاً.» سه سوت نمیکشیمش. مرتد غیرفطری کی بود؟ کسی است که انعقاد نطفهاش در حالی است که هیچکدام از والدینش مسلمان نیستند. «ذکری فی سیاقِ نَفیاً.» نه که یکی از والدینش مسلمان نباشد. سریع نمیکشند، فرصت بهش میدهند. «بلْ یُستَطابُ.» این را استتابه میکنند، ازش میخواهند که توبه کند. «عَن الذنبِ الذی ارتَدَّ بِسَبَبِهِ.» از گناهی که به سبب آن گناه مرتد شده است. اگر سبب به اهلبیت (ع) کرده باشد، مثلاً حکم سب شاید یکم فرق بکند. انکار قرآن کردن، انکار معاد کردن، انکار امامت کردن. به امام حسین (ع) گفته: «من دیگه با تو کار ندارم.» هنوز بازیگر مشهور گفته: «این ارتداد است دیگر.» ولی سه سوت برگشت از حرفش. «فإنْ تابَ و إلّا قُتِلَ.» اگر توبه کرد که خب هیچی، وگرنه میکشندش. «وَ لا تُقَسَّمُ مالُهُ حَتّی یُقتَلَ أو یَمُوتَ.» مالش را تقسیم نمیکنند تا اینکه یا کشته شود یا بمیرد. آنجا به محض اینکه اعلام کرد که مرتد شده، کانالشان که بمیرد و نمیرد و اینها، فرار بکند، حتی متروکه تقسیم میشد. اینجا نه، تا زنده است، ماتَرَکش تقسیم نمیشود؛ چون هنوز فرصت توبه دارد. یا کشته شود یا بمیرد. «وَ سَیَأتی بقیةُ حُکمِهِ فی بابِ الحُدودِ إن شاءَ اللهُ تعالی.» که این چه مدت استتابه است و مثلاً سه روزه و فلان و اینها به چه نحو باید استتابه بکنند و بحث ارتدادش چه نحو است و اینها. در کتاب حدود، بقیه حکمش خواهد آمد.
**سه روز**
«والمَرأَةُ لا تُقتَلُ بالإرتِدادِ.» تمدید میشود. زن را به خاطر ارتداد نمیکشند، ولو مرتد فطری باشد. درست شد؟ «لِقُصُورِ عَقلِها.» درس امروزمون بود. الان سه روزه که «قصور عقل»هایم. شماها عقلتان کامل. «حَتّی تَتُوبَ أو تُحبَسَ.» حبسش میکنند. «أوقاتُ الصَّلواتِ یَضرِبُونَها حَتّی تَتُوبَ أو تَمُوتَ.» یا خشک شود، بیفتد، بمیرد. مردها را میزنند؟ داغون؟ چه کار کرده؟ مثلاً کلاه ؟ داغونی. دو مرحله قبلش باید طی شود: «فی المَضاجِع». بعد باید اول که «اذاهن» بعد «فاهجروهن فی المضاجع». تازه آن هم بحث است که این هجر در مضاجع به چه نحوی است؟ پشتش را بکند؟ نه اینکه جدا بخوابد. بعد آنجا دیگر نوبت به «زَرد» ؟ میرسد. حالا در «زرد» باز بحث مفصلی است. زدن فلفل تو دهنش. بیا توبه کند یا بمیرد.
«وَ کَذلِکَ الخُنثی.» به به! خنثی. خستگیمان در رفت. قبلاً که گفته بله در احکام مختلفی گفته. حالا باز خنثی. حالا خنثای مشکله و غیرمشکله و اینها را کار نداریم. همین دو تا مخرج وقتی باشد، خنثی. بله. حالا باید دید دیگر. اینکه اصلاً اینها پدیده نوظهور است. احتمالاً احتمال زیاد نبوده آن دوران. این شکلی فکر نمیکنم بوده باشد که نیمتنه بالا و نیمتنه پایین. دیگر نمیدانم در بحث فقهی ما این موضوعشناسی بشود. دانشجویی آمد پیش ما، تازگی، چند وقت پیش. گفت: «یکی از بهترین دانشگاهها، یعنی بهترین دانشگاه ایران، یکی از بهترین رشتهها که بهترین دانشگاه است،» آمد گفتش که: «من پسر بودم.» و گفت: «من میل زنانه دارم و اینجوریم و خیلی تمایل دارم فلان اینها.» حالا بهش گفتم: «مشکلت چیه؟» و مشکل مزاجی و اینها داشت. یه سری راهکار بهش دادم. حالا ببینم چی. ولی اینها طبیعی است. از اینها زیاد است. یکی دیگر را داشتیم، طلبه بود، بچهدارم. «اگه همین الان به داد من نرسی، کاری نکنی، چند سال میرم تو خیابون، تو پارک، به هر کی شده پیشنهاد میدهم. نمیتونم تحمل کنم. من این زندگی را عدالت خدا چی میشه؟ من الان این تمایل در من قرار داده شده که دیگه واقعاً مستأصل شدیم.» با اساتید و اینها صحبت میکردیم. شاید خود طرف یه کاری کرده، به این وادی افتاده. خبری ازش نشد. نمیدانم فضای مجازی. خلاصه آقا جان، مسئلهای که هست این است که این خنثایی که میگوییم عنوان عام که شامل همش میشود یا نه، خصوص کسی که جمع مخرجین کرده. حالا اینی که بول از کدام میآید؟ اول از این، از آن میآید؟ دو تا با هم میآید؟ مشکل است. یعنی هم مخرج مردانه دارم، هم مخرج زنانه. مخرج مشترک. احتمال اول شد.
**در ذکوریت او شک است.**
سبب کشتن او ذکوریت اوست که میشود شک که در سبب منجر به شک مصوب میشود. در بحث تقسیم سهم دختر، سهم پسر، خنثی چه کار کنیم؟ خنثی عمدتاً ملحق به انسان. ارتداد خواجه بود. خواجه بودم، فرق ازش گرفتم. آیه قرآن، سوره نور، چیزه دیگر. «غیر اولی الإربه.» «غیر اولی الإربه.» همین صورت بپوشانند. ابزار و ادوات نداشته برای کاری. محرم. احکام حجابی که گفتند در برابر فیلم با رسم شکل. قبل از اینکه قسمت ؟ اگه قطع بکنن، اصلاً نیازی نیست که مثلاً یا لوله است. آن لولهای که منی را میآورد، آن را میبندند یا به این معناست. یا خود بیضه را میکوبند.
**سوال دوم**
حکم زن را داشته باشد. چون اونی که ما میتوانستیم بکشیمش کی بود؟ مذکر. این در ذکوریت شک است. پس شک در سبب منجر... نه به حساب کار ندارد. ما باید احراز بشود برایمان که مذکر است. تا مذکر بودنش احراز نشود، حکم مرد را داشته باشد. چرا؟ یکی به خاطر عموم حدیث «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوه.» من، هرکی. این و از این عموم هم تخصیصی که خورده، فقط کی بوده؟ فقط زن بوده. تخصیصش هم فقط زن بوده. خنثی که تخصیص نخورده. روشن است؟ آقا دو تا مسیری که طی شده، بقیه موارد از جمله خنثی مشمول عموم میمانند و چون ما در مورد خنثی نص خاصی نداریم، ذیل همان عموم تعریف میشود و حکم مرد را داشته باشد.
شهید ثانی نظرشان به کدام است؟ شهید ثانی میفرمایند که قول دوم متجه است. ولی «لولا أن تُدرَأُ الحُدودُ بالشُّبُهاتِ.» اگر این روایت و این قاعده نبود، این حرف، حرف خوبی بود. ولی قاعدهای که میگوید: «شبهات باعث میشود که برداشته بشود حدود.» شبهه افتاد، حد برداشته میشود. اگر طرف یک سر سوزن شک افتاد در اینکه زنا کرد، یک سر سوزن شک افتاد در اینکه این سارق است، یک سر سوزن شک افتاد که قاتل است، سر سوزنی شبهه که بیاید، حد برداشته میشود. شک داریم که این مرد است یا نه. مرد بودنش ؟ تو فقط اونی که میشود در ارتداد اعدامش کرد، مرد. و الان چون شبهه مرد بودن در این برداشته شود، اگر این قاعده را نداشتیم، این قول دوم. حدود بحث دما و اعراض و اینها فقط با یقین. یک سر سوزن احتمال. بله، بله. اگه چهار نفر که شهادت میدهند، یکی گفت ساعت هفت و پنجاه دقیقه اینها زنا کردند، یکی دیگر گفت هشت زنا کردند.
«وَ کَذلِکَ الخُنثی.» حجازی ؟ میکند. «بدون رنج شبهات اصل مسلم حکم المرأه.» چرا؟ به خاطر اینکه شک در ذکوریتش داریم. «المُسَلَّطَةُ علی قَتلِهِ» که ذکوریت باعث میشد تسلط پیدا کنیم بر قتلش. سبب کشتنش ذکوریتش بود. قتل کی؟ خنثی. خنثی به اعتبار کلمهاش با مذکر میدانیم. «و یحتَمَلُ أن یُلْحَقَ حُکمُ الرَّجُلِ.» یک احتمالی هم دارد که او را ملحق به حکم رجال کنیم. قول دوم ملحق به حکم رجل کنیم. «صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ و سَلَّم.» «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوهُ.» چون اینی که پیغمبر فرمودند، این نبوی شریف عموم دارد. هرکه دینش را تبدیل کرد، بکشید. روایت کجاست؟ سنن ابن ماجه. پس در برابر اهل سنت، جلد ۲، کتاب الحدود. «خَرَجَ مِنهُ المَرأَةُ فیَبقَ الباقِی داخِلَ العُمُومِ.» حالا از این عموم، منها. از آن عموم، زن خارج میشود. بقیه داخل در عموم میماند. یکی از آن بقیه کیان؟ خنثی. «اذ لا نَستَعلَی الخُنثی بِخُصُوصٍ.» شما در مورد خنثی به خصوص خنثی نداریم. «و حالا مُتَوَجِّهٌ.» این استدلال، این حرف، این قول خوب است، وجه دارد. «لولا أنَّ الحُدودَ تُدرَأُ بِالشُّبُهاتِ.» اگر نبود این که حدود با شبهه دفع میشود. بله آقا، بله. مانع میشود. یعنی مقتضی را ایجاد میکند، این قاعده، این استدلالشان. ولی مانع دارد. مانعش همانی که «تُدرَأُ الحُدودُ بِالشُّبُهاتِ.»
بریم سراغ مانع دوم قتل. هم کلام شهید بود دیگر. «متجاوز.» همین «هذا متجاوز.» کلام شهید ثانی. همینجوری پاراگراف پاراگراف بخوانیم، تطبیق کنیم، بهتر است. سرعت بیشتر میشود فکر کنم.
**مانع دوم: قتل**
یه فقه و یه میراث است دیگر. کلاً این را باید خوب... حالا بقیهاش را با سرعت محدودمان. چقدر است؟ امتحان کی است؟ تا کجاست که ما بتوانیم تقسیمبندی بکنیم؟ تا آخر؟ یعنی میراث و حدود و دیات و قصاص هم داریم. حالا آن یکیش ؟ این اگه خوب فهمیده بشود، آنها هم ساده است به نسبت. این هم باز یک بحث ریاضی دارد که آنجا خیلی معطلتان نمیکنیم دیگر.
**مانع دوم: قتل**
آقا یعنی چی؟ یعنی اگر وارث نمیکشت، ارث میبرد. طبقه ۳ بیاید، مثلاً برود بکشد. وارث طبقه ۳ است که طبقه یک و دو نبوده و این ارث میبرده. ملاک بر این است: کلینی که کشته، اگر قتلش نبود، ارث میبرد. غیرمستقیم. یعنی چی؟ به باباش ارث میرسد؟ بررسی نه. وارث طبقات بعدی بررسی بشود که ؟ دستمان. ارث. اجماع فقها بر این است که شرط مانعیت این است. دو تا چیز مانع، مانع به اجماع فقها. مانع برای چی؟ مانع برای مانع. یعنی این اگه باشد، منفی در منفی مثبت. این اگه ارث میبرد، این دو تا خود مانع چیست؟ این مانع، خود مانع این است که به عمد باشد، دوم اینکه به ناحق باشد. چه قتلی مانع است؟ قتلی که به عمد باشد. قتل خطا و شبه عمد و اینها را در شبه عمد بحث است که ملحق به عمد بشود یا خطا. که میرسیم. ولی فعلاً معیار چیست؟ قدر مطلقاً این است که قتل عمد باشد و به ناحق هم باشد. حدود و قصاص و ارتداد و فلان اینها نباشد که ؟ گرفته طرف را کشته، که اگه اینجور باشد، مانع در مانع ارث میبرد. اگر گرفته بابا را کشته از باب قصاص، آفرین! مثل کاری که پسر متوکل کرد که به امام هادی علیهالسلام عرض کردم: «من میخواهم با او ؟ بکشم.» این خیلی صبر میکند. امیرالمؤمنین و حضرت زهرا (س) فرمودند که: «او مهدورالدم است، ولی تو عمرت کم میشود.» متوکل که خود او پسر جانشین متوکل شد و ارث هم برد. دیگر شمار. یعنی قتلش بینه نبود. به حق کشت. به ناحق نکشت. داستان جالبی هم دارد که با ۱۸ ضربه کشت و اینها که گفت: «امیرالمؤمنین، دیشب خواب دیدم حضرت فرمودند که تو با رفیقاش ریختند سر باباش.» پس این هم میشود اجرای حد و قصاص و اینها. در غیر این دو صورت، در غیر این دو صورت ارث بله میبرد. یعنی مانع برای مانع. حالا چرا بهش ارث نمیدهند؟ چرا؟ به دو دلیل. ۱. با خواسته او مقابله بشود. خواستش چی بوده؟ ارث بردن. یکی هم که نبوی داریم: «لا میراثَ لِلقاتِل.» متن را بخوانیم.
«فَثانِیُها القَتلُ.» دومین از موانع، «ثانِیُها» دومین از موانع قتل است. «أی قَتلُ الوارِثِ لِمُورِثِهِ.» یعنی وارث، مورث را بکشد که اگر این قتل نبود، وارث بود. بله، بله. یعنی وارث، مورث را بکشد که اگر کشتن نبود، قتل نبود، این قاتل وارث بود. مقتضی را داشت. «أی لَمْ تَقَعْ قَتلُهُ.» ؟ اگر قتلش پیش نمیآمد، ارث میبرد. «و هو مانعٌ مِن الإرثِ.» این قتل بله بله. «مفعول قتل» مصدر است دیگر. فاعل و مفعول میخواهد. به فاعلش اضافه شده. مفعولش هم که «مورث». اگر قتلش نبود، یعنی اگر وارث بود، اگر قتلش نبود و وارث، به اعتبار اینکه اگر نمیکشت، وارث بود، وارث کشته. این مانع از ارث است. «إذا کانَ عَمداً ظُلماً إجماعاً.» صلوات. وقتی که وقتی که قتلش، قتل عمد و ظلم باشد، یعنی به ناحق باشد. این مسئله اجماعی است. اجماع فقها. «مُقَابَلَةً لَهُ بِنَقیضِ مَقصُودِهِ.» چرا؟ چرا بهش ارث نمیدهیم؟ تا مقابله بشود با قاتل، به نقیض مقصود. قاتل برای اینکه به آن غرضش نرسه، بهش ارث نمیدهیم. رفتی کشتی که این جور بشود. دقیقاً به خاطر اینکه همین جور نشود، بهت ارث نمیدهیم. «صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و سَلَّمَ: لا میراثَ لِلقاتِل.» کافی جلد ۷، صفحه ۱۴۱. پیامبر فرمود که قاتل هیچ ارثی نمیبرد.
«أو قِصَاصاً و نَحوِهِما مِن القَتلِ بِحَقٍّ.» یا قصاصاً و مانند آن دو، از قتل به حق. «فَإنَّهُ لا یَمنَعُ.» این قید «ظلم» را که آورده، قید اعتراضی است. اعتراض بکند از اینکه اگر از باب حد کشتش، از باب قصاص کشتش یا مانند این دو تا. دفاع میکرد از خودش. او حمله کرده بوده به این، دفاع کرد، او را کشته. ارث میبرد یا نمیبرد؟ میبرد. من نمیدانم چرا ایشان وقتی که تفنگ را دید، تو حمام ترسید. خودش. «اسپاتی» ؟ سخت است، کار سادهای نیست. اصل در قتل عمدی بودن بقیهاش ثابت بشود. نه اینکه اصل بر خطایی بگذاریم. بقیه میشود عمد به حق. «بفَعلٍ نحوهما مِن القَتلِ بِحَقٍّ.» مثل این دو تا که حد و قصاص باشد، از قتل به حق، قتل به حق باشد. «فَإنَّهُ لا یَمنَعُ.» اینجا قتل مانع نمیشود. به به!
بریم سراغ قتل خطا. قتل خطا و عمد و اینها. ضابطهاش را بهتان بگویم اگه میخواهید یادداشت بکنید. ضابطه اینکه قتل عمد چیست، قتل خطا چیست و در اول کتاب دیات. عربیش را بگویم، بنویسید. ها. سه خط میشود. ضابطه و ضابط فی الامد. «قسیمه.» نه این متن لمعه است. متن شهید ثانی در نسخه عربیش. آره، عربیش قشنگ ساده. اگه پیدا کنید که خب بهتر هم هست. اول کتاب. «و الضابطُ فی العَمدِ و قَسیمِه.» پاراگراف اول پایینش: «إنَّ العَمدَ هُوَ أنْ یَتَعَمَّدَ الفِعلَ و القَتلَ.» قتل عمد این است که هم فعل را قصد کند، هم قتل را. یعنی هم نسبت به فعل امر دارد، هم نسبت به قتل. یعنی هم نسبت به این تفنگ ؟ دقت، دقت، هم نسبت به شلیک، فعل شلیک هم نسبت به شلیک قصد دارد، عمد دارد، هم نسبت به قتل با شلیک. آفرین! یعنی میخواستم روباه را بزنم، گرگ را بزنم، خورده به این آدم.
**شبه عمد**
هم فعل را، یعنی شلیک را قصد کردم، عمد دارم درش. هم کشتن با شلیک. کشتن زید. تست میکرده که دیگر او بیجنبه بوده که مرده. قتل عمد است. یه وقت دارد میزند، واقعاً پایش بخورد. نمیخواهد بکشد. همسر شهید چمران، غاده جابر، گفته بود که وقتی که مصطفی رفت، از آخرین باری که از خانه رفت بیرون... بامزه است دیگر. گوگل. آخرین باری که از خانه رفت بیرون، من یهو دلم ریخت. گفتم این دیگر برنمیگردد. سریع رفتم کلتم را از توی کشو درآوردم، دنبالش دویدم که پایش را بزنم. همسرش که لبنانی بوده، غاده جابر. خبر شهادت. عمد نسبت به فعل را دارد، ولی قصدش چیست؟ پایش را بزند. حالا اگه تیر بالاتر بخورد، قصد کشتن نمیخواسته. به این سختی. به معنای «قتل شخص معین». قصد میکند قتل این شخص را، این زید. «تَعَمُّدُ الفِعلِ دُونَ القَصدِ.» اگر «کانَ الفِعلُ مِمّا یَقتُلُ غالِباً.» در حکم همین است که قتل عمد به حساب میآید. اگه کاری باشد که غالباً با این کار کسی میمیرد. مثل گلویش را بگیرد، دو دقیقه نگه دارد. نمیخواستم بکشم، میخواستم شوخی کنم. غالباً اینجوری میمیرند آدمها. این هم میشود قتل.
«والخَطَأُ المَحْضُ.» گفتیم «خطا» غلط است، «خَطَأ» درست است. «والخَطَأُ المَحْضُ أنْ لا یَتَعَمَّدَ فِعلاً.» نه میخواسته شلیک کند، نه بابا را بزند. بهترین سرداران که تو مشهد تمیز میکرده، زده تو مغز. به شهادت محافظ کشته. و طرح بود و ترور بوده و چی بوده. خب «فی غَیرِه.» هرچند قصد نسبت به دیگری داشته. میخواسته روباه را بزند، گرگ را بزند. درست شد؟ میخواستی یک کسی که قتلش حق بوده را بکشی، نه یکی که ناحق بوده. شما بابا را بکشی به ناحق. خطا محض. ولی یه وقت داشته آن در واقع قاچاقچی را، آن دشمن، آن داعشی را میخواسته بزند. او. چقدر ما از اینها داریم. اصلاً شهید بابایی همین شکلی کشته شدند دیگر. شهید بابایی را فکر کردند که این هلیکوپتر دشمن است. هواپیما. هواپیما. قاتل و مقتول هر دو در بهشت. اعلام بکنند که عراق. خطا محض. به نیت اینکه یک کسی که به ناحق دارم میکشم، به حق را میکشد. خب.
«وَ الخَطَأُ شَبَهُ العَمدِ.» وقتمان تمام شد. یک قتل خطای شبه عمد داریم. «أنْ یَتَعَمَّدَ الفِعلَ.» نسبت به فعل امر دارد. «و یَقصِدُ إیقاعَهُ بِالشَّخصِ المُعَیَّنِ.» میخواهد شخص معینی را بکشد. «و یُخطِئُ فی القَصدِ إلی الإیقاعِ.» یعنی در قصد قتلش خطا میکند. «مِن أنَّ الفِعلَ لا یَقتُلُ غالِباً.» بکشدش، بیجان بود، افتاد، مرد. قتل شبه عمد. خیلی بحثهای مهمی ها. طبیب: «ازمن فی ماله.» ؟ «ما یُتْلَفُ بِهِ العِلا.» ؟ مثل پدربزرگ میرود. دیگر جان مادرت. شبه عمد از کارهایی است که غالباً کسی با اینها کشته نمیشود. غالباً وقتی کسی گوش میکند، نمیمیرد. این شد چکیده احکامش که یکی دو صفحه داریم و بحث مهمی است. ان شاء الله فردا به آن خواهیم پرداخت. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
در کتابخانه فقه اهلبیت، شهر کلانتر، در ادامه نظر آقا سعید (که یک وارث یا خود زوج به این رسیدگی میکند)، اجازه بفرمایید ببینیم تا کجا پیش رفتیم: «والمُرتَدُّ عَن فِطرَةٍ و هو الذی انْعَقَدَ نُطفَتُه و احدُ ابَوَیهِ مُسلِمٌ لا تُقبَلُ تَوبَتُهُ ظاهِراً». مرتد فطری کسی است که نطفهاش در حالی منعقد شده که یکی از پدر و مادرش در حین انعقاد نطفه مسلمان بوده و توبهاش ظاهراً پذیرفته نمیشود. ظاهراً نه به معنی اینکه باطناً پذیرفته نمیشود؛ یعنی در ظاهر پذیرفته میشود. باطناً پذیرفته است، ولو اینکه بگویی «من توبه کردم، غلط کردم، گُل خوردم.» عندالله پذیرفته میشود. در روایات توضیحات خوبی برای آن آمده است. روایت را برایتان میخوانم: «وَ إن قُبِلَت باطِناً علی الأقوی.» هرچند توبه او باطناً پذیرفته میشود، اما در این مورد اختلافنظر وجود دارد. خدمت شما عرض کنم که به عموم ادله قبول توبه استناد میکنیم، که این مورد را هم در بر میگیرد، اما اطلاق اخبار میرساند که توبهاش به نحو ظاهر قبول نمیشود.
یکی از روایات این است: «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوه.» (در متن کتاب هم آوردهام.) از پیغمبر است که هرکس دینش را تبدیل کرد، بکشید. (طرح تعویض دین؛ مثلاً «فورجی» بگیرد.) از امام باقر علیهالسلام نقل شده است: «فلا تُوبَةَ لهُ، لا تُوبَةَ لهُ.» آفرین! «فلا تُوبَةَ و وَجَبَ قَتلُهُ و بَانَتِ امرأتُهُ و تُقَسَّمُ تَرِکَتُهُ علی وُلْدِهِ.» (در وسائل، آدرسش کافی است.) این توبه نمیشود، قتلش واجب است، زنش از او جدا میشود و ماتَرَکش بین بچههایش تقسیم میشود. «رَقیبان» یعنی مطلق؛ پس «فمُلی» تخصیص خورده است. این تخصیص: «تُقَسَّمُ تَرِکَتُهُ». ترکه مرتد فطری را تقسیم میکنند، اما «بعدَ قضاءِ دُیونِه»؛ اول دیونش را از ترکه جدا میکنند، بعد بین ورثه تقسیم میکنند. «إن کانَ علیه دَینٌ.» بدهی و اینها چیزی نداشته باشد. این مسئله واضح نبود. به هر نحوی شده باید چیزی از این پول جدا کنیم. بله.
«وَ إنْ لَمْ یُقتَلْ بِإنفاتِ سُلطانٍ.» اگر کشته نشد، چرا به اینکه از دست سلطان دررفت؟ «فَاتَ سُلطانَه.» از دست سلطان در رفت. یا «لم تَکُنْ یدُ المُستَوفی مَبسُوطَةً.» یا اینکه سلطان دست مبسوط نداشت که بتواند احکام را بر این جاری کند و اعدامش بکند. امیرالمؤمنین (ع) حکم اعدام برای تعداد زیادی از این مردم بود، ولی حضرت در کوفه و اینها (حالا بحث خوارج بود، کسان دیگری بودند) بسیاری از اینها را اعدام نکردند. در جنگ فرار میکردند، در جنگ با امیرالمؤمنین (ع) اعدام نکردند. خود، عرض کنم، زبیر را وقتی که طرف کشت، حضرت خیلی ناراحت شدند. آن طرف او را تعقیب کرد و کشتش. وقتی به حضرت خبر دادند، خیلی ناراحت شدند. ظاهراً در روایت این است که قاتل و مقتول هر دو با هم در جهنماند؛ خلاصه مصالح را به نحوی نمیدید که اعدام کند. یعنی خود امیرالمؤمنین نبود. زبیر اگر «اصفانُ المسلمون لا غیر»... حضرت عباس سوار بر ذوالجناح شد. یکی آمد گفت: «حاج آقا، خداییش تو موتور داشته باشی دست داداشت نمیدی؟» «المسلمون لا غیر»؛ یعنی ورثه مسلمانش. نه ورثه کافر. «لتنزیلهِ مَنزِلَةَ المُسلِم.» آها، چون ما این را نازل منزله مسلم میدانیم، پس ما مرتد فطری را قبلاً میگفتیم آقا اگر مورث کافر است، میرود تا امام. اگر مدار امام بررسی شد، برمیگردد به ورثه. ولی اگر مسلم بود، ابداً به این کفار نمیدهیم. به هر که بدهیم، به کفار نمیدهیم. درست است؟ حالا مسلم بدانیم که ورثهاش ابداً به کافر نرسد. یا کافر بدانیم که اگر رفت به امام رسید، دوباره برگردد به ورثه. نه، نازل منزله مسلم میدانیم. جنازه منزل مسلم است. اینجا که اشاره به روایت نمیکند، از این باب که باید نمازش را قضا کرد. مثلاً یه دلیله. چون کافر که احکامش نمازش را قضا نمیکنند، ولی این را به ورثه واجب است که نمازش را قضا کنند. «لِتَنزِیلِهِ مَنزِلَةَ المُسلِمِ فی کَثِیرٍ مِنَ الأحکام.» چون خیلی از احکامش شبیه مسلم است. «قَضاءُ العِباداتِ الفائِتَةِ.» ضمناً در زمانی که مرتد شده، باید عباداتی که از او فوت شده را قضا کند. کافر اصلی اینطور نیست.
مرتد الان که کلاً قبرستان مسلمانان قروقاطی خاصی ندارد. بهایی، نهایی، اگر توبه هم نکند، همین طور است. کفارش نیست؟ بله. افغانی مسلمان مسیحی شده. باز دوباره مسیحی شده. ارثش را میدهند به بچههای مسیح. این یکی مسلمان بوده، مسیحی شده، مرده. مرده چی؟ آخرش این را دیگر به کفار نمیدهد. مسلمان بوده دیگر. یعنی آن حالت سابق را روایت لحاظ میکند. قبلاً چی بوده؟ متناسب با همان، ارثش تقسیم میشود. اسلام قبلیش. این ورش خوب است، ولی آن بحث ارث کفار و اینها، آن محل اختلاف است.
«غَیرَ الفِطرَةِ و هو الذی انْعَقَدَ نُطفَتُهُ و لَمْ یَکُنْ اَحَدُ اَبَوَیهِ مُسلِماً لا یُقتَلُ مُعَجَّلاً.» سه سوت نمیکشیمش. مرتد غیرفطری کی بود؟ کسی است که انعقاد نطفهاش در حالی است که هیچکدام از والدینش مسلمان نیستند. «ذکری فی سیاقِ نَفیاً.» نه که یکی از والدینش مسلمان نباشد. سریع نمیکشند، فرصت بهش میدهند. «بلْ یُستَطابُ.» این را استتابه میکنند، ازش میخواهند که توبه کند. «عَن الذنبِ الذی ارتَدَّ بِسَبَبِهِ.» از گناهی که به سبب آن گناه مرتد شده است. اگر سبب به اهلبیت (ع) کرده باشد، مثلاً حکم سب شاید یکم فرق بکند. انکار قرآن کردن، انکار معاد کردن، انکار امامت کردن. به امام حسین (ع) گفته: «من دیگه با تو کار ندارم.» هنوز بازیگر مشهور گفته: «این ارتداد است دیگر.» ولی سه سوت برگشت از حرفش. «فإنْ تابَ و إلّا قُتِلَ.» اگر توبه کرد که خب هیچی، وگرنه میکشندش. «وَ لا تُقَسَّمُ مالُهُ حَتّی یُقتَلَ أو یَمُوتَ.» مالش را تقسیم نمیکنند تا اینکه یا کشته شود یا بمیرد. آنجا به محض اینکه اعلام کرد که مرتد شده، کانالشان که بمیرد و نمیرد و اینها، فرار بکند، حتی متروکه تقسیم میشد. اینجا نه، تا زنده است، ماتَرَکش تقسیم نمیشود؛ چون هنوز فرصت توبه دارد. یا کشته شود یا بمیرد. «وَ سَیَأتی بقیةُ حُکمِهِ فی بابِ الحُدودِ إن شاءَ اللهُ تعالی.» که این چه مدت استتابه است و مثلاً سه روزه و فلان و اینها به چه نحو باید استتابه بکنند و بحث ارتدادش چه نحو است و اینها. در کتاب حدود، بقیه حکمش خواهد آمد.
**سه روز**
«والمَرأَةُ لا تُقتَلُ بالإرتِدادِ.» تمدید میشود. زن را به خاطر ارتداد نمیکشند، ولو مرتد فطری باشد. درست شد؟ «لِقُصُورِ عَقلِها.» درس امروزمون بود. الان سه روزه که «قصور عقل»هایم. شماها عقلتان کامل. «حَتّی تَتُوبَ أو تُحبَسَ.» حبسش میکنند. «أوقاتُ الصَّلواتِ یَضرِبُونَها حَتّی تَتُوبَ أو تَمُوتَ.» یا خشک شود، بیفتد، بمیرد. مردها را میزنند؟ داغون؟ چه کار کرده؟ مثلاً کلاه ؟ داغونی. دو مرحله قبلش باید طی شود: «فی المَضاجِع». بعد باید اول که «اذاهن» بعد «فاهجروهن فی المضاجع». تازه آن هم بحث است که این هجر در مضاجع به چه نحوی است؟ پشتش را بکند؟ نه اینکه جدا بخوابد. بعد آنجا دیگر نوبت به «زَرد» ؟ میرسد. حالا در «زرد» باز بحث مفصلی است. زدن فلفل تو دهنش. بیا توبه کند یا بمیرد.
«وَ کَذلِکَ الخُنثی.» به به! خنثی. خستگیمان در رفت. قبلاً که گفته بله در احکام مختلفی گفته. حالا باز خنثی. حالا خنثای مشکله و غیرمشکله و اینها را کار نداریم. همین دو تا مخرج وقتی باشد، خنثی. بله. حالا باید دید دیگر. اینکه اصلاً اینها پدیده نوظهور است. احتمالاً احتمال زیاد نبوده آن دوران. این شکلی فکر نمیکنم بوده باشد که نیمتنه بالا و نیمتنه پایین. دیگر نمیدانم در بحث فقهی ما این موضوعشناسی بشود. دانشجویی آمد پیش ما، تازگی، چند وقت پیش. گفت: «یکی از بهترین دانشگاهها، یعنی بهترین دانشگاه ایران، یکی از بهترین رشتهها که بهترین دانشگاه است،» آمد گفتش که: «من پسر بودم.» و گفت: «من میل زنانه دارم و اینجوریم و خیلی تمایل دارم فلان اینها.» حالا بهش گفتم: «مشکلت چیه؟» و مشکل مزاجی و اینها داشت. یه سری راهکار بهش دادم. حالا ببینم چی. ولی اینها طبیعی است. از اینها زیاد است. یکی دیگر را داشتیم، طلبه بود، بچهدارم. «اگه همین الان به داد من نرسی، کاری نکنی، چند سال میرم تو خیابون، تو پارک، به هر کی شده پیشنهاد میدهم. نمیتونم تحمل کنم. من این زندگی را عدالت خدا چی میشه؟ من الان این تمایل در من قرار داده شده که دیگه واقعاً مستأصل شدیم.» با اساتید و اینها صحبت میکردیم. شاید خود طرف یه کاری کرده، به این وادی افتاده. خبری ازش نشد. نمیدانم فضای مجازی. خلاصه آقا جان، مسئلهای که هست این است که این خنثایی که میگوییم عنوان عام که شامل همش میشود یا نه، خصوص کسی که جمع مخرجین کرده. حالا اینی که بول از کدام میآید؟ اول از این، از آن میآید؟ دو تا با هم میآید؟ مشکل است. یعنی هم مخرج مردانه دارم، هم مخرج زنانه. مخرج مشترک. احتمال اول شد.
**در ذکوریت او شک است.**
سبب کشتن او ذکوریت اوست که میشود شک که در سبب منجر به شک مصوب میشود. در بحث تقسیم سهم دختر، سهم پسر، خنثی چه کار کنیم؟ خنثی عمدتاً ملحق به انسان. ارتداد خواجه بود. خواجه بودم، فرق ازش گرفتم. آیه قرآن، سوره نور، چیزه دیگر. «غیر اولی الإربه.» «غیر اولی الإربه.» همین صورت بپوشانند. ابزار و ادوات نداشته برای کاری. محرم. احکام حجابی که گفتند در برابر فیلم با رسم شکل. قبل از اینکه قسمت ؟ اگه قطع بکنن، اصلاً نیازی نیست که مثلاً یا لوله است. آن لولهای که منی را میآورد، آن را میبندند یا به این معناست. یا خود بیضه را میکوبند.
**سوال دوم**
حکم زن را داشته باشد. چون اونی که ما میتوانستیم بکشیمش کی بود؟ مذکر. این در ذکوریت شک است. پس شک در سبب منجر... نه به حساب کار ندارد. ما باید احراز بشود برایمان که مذکر است. تا مذکر بودنش احراز نشود، حکم مرد را داشته باشد. چرا؟ یکی به خاطر عموم حدیث «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوه.» من، هرکی. این و از این عموم هم تخصیصی که خورده، فقط کی بوده؟ فقط زن بوده. تخصیصش هم فقط زن بوده. خنثی که تخصیص نخورده. روشن است؟ آقا دو تا مسیری که طی شده، بقیه موارد از جمله خنثی مشمول عموم میمانند و چون ما در مورد خنثی نص خاصی نداریم، ذیل همان عموم تعریف میشود و حکم مرد را داشته باشد.
شهید ثانی نظرشان به کدام است؟ شهید ثانی میفرمایند که قول دوم متجه است. ولی «لولا أن تُدرَأُ الحُدودُ بالشُّبُهاتِ.» اگر این روایت و این قاعده نبود، این حرف، حرف خوبی بود. ولی قاعدهای که میگوید: «شبهات باعث میشود که برداشته بشود حدود.» شبهه افتاد، حد برداشته میشود. اگر طرف یک سر سوزن شک افتاد در اینکه زنا کرد، یک سر سوزن شک افتاد در اینکه این سارق است، یک سر سوزن شک افتاد که قاتل است، سر سوزنی شبهه که بیاید، حد برداشته میشود. شک داریم که این مرد است یا نه. مرد بودنش ؟ تو فقط اونی که میشود در ارتداد اعدامش کرد، مرد. و الان چون شبهه مرد بودن در این برداشته شود، اگر این قاعده را نداشتیم، این قول دوم. حدود بحث دما و اعراض و اینها فقط با یقین. یک سر سوزن احتمال. بله، بله. اگه چهار نفر که شهادت میدهند، یکی گفت ساعت هفت و پنجاه دقیقه اینها زنا کردند، یکی دیگر گفت هشت زنا کردند.
«وَ کَذلِکَ الخُنثی.» حجازی ؟ میکند. «بدون رنج شبهات اصل مسلم حکم المرأه.» چرا؟ به خاطر اینکه شک در ذکوریتش داریم. «المُسَلَّطَةُ علی قَتلِهِ» که ذکوریت باعث میشد تسلط پیدا کنیم بر قتلش. سبب کشتنش ذکوریتش بود. قتل کی؟ خنثی. خنثی به اعتبار کلمهاش با مذکر میدانیم. «و یحتَمَلُ أن یُلْحَقَ حُکمُ الرَّجُلِ.» یک احتمالی هم دارد که او را ملحق به حکم رجال کنیم. قول دوم ملحق به حکم رجل کنیم. «صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ و سَلَّم.» «مَن بَدَّلَ دِینَه فَاقتُلُوهُ.» چون اینی که پیغمبر فرمودند، این نبوی شریف عموم دارد. هرکه دینش را تبدیل کرد، بکشید. روایت کجاست؟ سنن ابن ماجه. پس در برابر اهل سنت، جلد ۲، کتاب الحدود. «خَرَجَ مِنهُ المَرأَةُ فیَبقَ الباقِی داخِلَ العُمُومِ.» حالا از این عموم، منها. از آن عموم، زن خارج میشود. بقیه داخل در عموم میماند. یکی از آن بقیه کیان؟ خنثی. «اذ لا نَستَعلَی الخُنثی بِخُصُوصٍ.» شما در مورد خنثی به خصوص خنثی نداریم. «و حالا مُتَوَجِّهٌ.» این استدلال، این حرف، این قول خوب است، وجه دارد. «لولا أنَّ الحُدودَ تُدرَأُ بِالشُّبُهاتِ.» اگر نبود این که حدود با شبهه دفع میشود. بله آقا، بله. مانع میشود. یعنی مقتضی را ایجاد میکند، این قاعده، این استدلالشان. ولی مانع دارد. مانعش همانی که «تُدرَأُ الحُدودُ بِالشُّبُهاتِ.»
بریم سراغ مانع دوم قتل. هم کلام شهید بود دیگر. «متجاوز.» همین «هذا متجاوز.» کلام شهید ثانی. همینجوری پاراگراف پاراگراف بخوانیم، تطبیق کنیم، بهتر است. سرعت بیشتر میشود فکر کنم.
**مانع دوم: قتل**
یه فقه و یه میراث است دیگر. کلاً این را باید خوب... حالا بقیهاش را با سرعت محدودمان. چقدر است؟ امتحان کی است؟ تا کجاست که ما بتوانیم تقسیمبندی بکنیم؟ تا آخر؟ یعنی میراث و حدود و دیات و قصاص هم داریم. حالا آن یکیش ؟ این اگه خوب فهمیده بشود، آنها هم ساده است به نسبت. این هم باز یک بحث ریاضی دارد که آنجا خیلی معطلتان نمیکنیم دیگر.
**مانع دوم: قتل**
آقا یعنی چی؟ یعنی اگر وارث نمیکشت، ارث میبرد. طبقه ۳ بیاید، مثلاً برود بکشد. وارث طبقه ۳ است که طبقه یک و دو نبوده و این ارث میبرده. ملاک بر این است: کلینی که کشته، اگر قتلش نبود، ارث میبرد. غیرمستقیم. یعنی چی؟ به باباش ارث میرسد؟ بررسی نه. وارث طبقات بعدی بررسی بشود که ؟ دستمان. ارث. اجماع فقها بر این است که شرط مانعیت این است. دو تا چیز مانع، مانع به اجماع فقها. مانع برای چی؟ مانع برای مانع. یعنی این اگه باشد، منفی در منفی مثبت. این اگه ارث میبرد، این دو تا خود مانع چیست؟ این مانع، خود مانع این است که به عمد باشد، دوم اینکه به ناحق باشد. چه قتلی مانع است؟ قتلی که به عمد باشد. قتل خطا و شبه عمد و اینها را در شبه عمد بحث است که ملحق به عمد بشود یا خطا. که میرسیم. ولی فعلاً معیار چیست؟ قدر مطلقاً این است که قتل عمد باشد و به ناحق هم باشد. حدود و قصاص و ارتداد و فلان اینها نباشد که ؟ گرفته طرف را کشته، که اگه اینجور باشد، مانع در مانع ارث میبرد. اگر گرفته بابا را کشته از باب قصاص، آفرین! مثل کاری که پسر متوکل کرد که به امام هادی علیهالسلام عرض کردم: «من میخواهم با او ؟ بکشم.» این خیلی صبر میکند. امیرالمؤمنین و حضرت زهرا (س) فرمودند که: «او مهدورالدم است، ولی تو عمرت کم میشود.» متوکل که خود او پسر جانشین متوکل شد و ارث هم برد. دیگر شمار. یعنی قتلش بینه نبود. به حق کشت. به ناحق نکشت. داستان جالبی هم دارد که با ۱۸ ضربه کشت و اینها که گفت: «امیرالمؤمنین، دیشب خواب دیدم حضرت فرمودند که تو با رفیقاش ریختند سر باباش.» پس این هم میشود اجرای حد و قصاص و اینها. در غیر این دو صورت، در غیر این دو صورت ارث بله میبرد. یعنی مانع برای مانع. حالا چرا بهش ارث نمیدهند؟ چرا؟ به دو دلیل. ۱. با خواسته او مقابله بشود. خواستش چی بوده؟ ارث بردن. یکی هم که نبوی داریم: «لا میراثَ لِلقاتِل.» متن را بخوانیم.
«فَثانِیُها القَتلُ.» دومین از موانع، «ثانِیُها» دومین از موانع قتل است. «أی قَتلُ الوارِثِ لِمُورِثِهِ.» یعنی وارث، مورث را بکشد که اگر این قتل نبود، وارث بود. بله، بله. یعنی وارث، مورث را بکشد که اگر کشتن نبود، قتل نبود، این قاتل وارث بود. مقتضی را داشت. «أی لَمْ تَقَعْ قَتلُهُ.» ؟ اگر قتلش پیش نمیآمد، ارث میبرد. «و هو مانعٌ مِن الإرثِ.» این قتل بله بله. «مفعول قتل» مصدر است دیگر. فاعل و مفعول میخواهد. به فاعلش اضافه شده. مفعولش هم که «مورث». اگر قتلش نبود، یعنی اگر وارث بود، اگر قتلش نبود و وارث، به اعتبار اینکه اگر نمیکشت، وارث بود، وارث کشته. این مانع از ارث است. «إذا کانَ عَمداً ظُلماً إجماعاً.» صلوات. وقتی که وقتی که قتلش، قتل عمد و ظلم باشد، یعنی به ناحق باشد. این مسئله اجماعی است. اجماع فقها. «مُقَابَلَةً لَهُ بِنَقیضِ مَقصُودِهِ.» چرا؟ چرا بهش ارث نمیدهیم؟ تا مقابله بشود با قاتل، به نقیض مقصود. قاتل برای اینکه به آن غرضش نرسه، بهش ارث نمیدهیم. رفتی کشتی که این جور بشود. دقیقاً به خاطر اینکه همین جور نشود، بهت ارث نمیدهیم. «صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و سَلَّمَ: لا میراثَ لِلقاتِل.» کافی جلد ۷، صفحه ۱۴۱. پیامبر فرمود که قاتل هیچ ارثی نمیبرد.
«أو قِصَاصاً و نَحوِهِما مِن القَتلِ بِحَقٍّ.» یا قصاصاً و مانند آن دو، از قتل به حق. «فَإنَّهُ لا یَمنَعُ.» این قید «ظلم» را که آورده، قید اعتراضی است. اعتراض بکند از اینکه اگر از باب حد کشتش، از باب قصاص کشتش یا مانند این دو تا. دفاع میکرد از خودش. او حمله کرده بوده به این، دفاع کرد، او را کشته. ارث میبرد یا نمیبرد؟ میبرد. من نمیدانم چرا ایشان وقتی که تفنگ را دید، تو حمام ترسید. خودش. «اسپاتی» ؟ سخت است، کار سادهای نیست. اصل در قتل عمدی بودن بقیهاش ثابت بشود. نه اینکه اصل بر خطایی بگذاریم. بقیه میشود عمد به حق. «بفَعلٍ نحوهما مِن القَتلِ بِحَقٍّ.» مثل این دو تا که حد و قصاص باشد، از قتل به حق، قتل به حق باشد. «فَإنَّهُ لا یَمنَعُ.» اینجا قتل مانع نمیشود. به به!
بریم سراغ قتل خطا. قتل خطا و عمد و اینها. ضابطهاش را بهتان بگویم اگه میخواهید یادداشت بکنید. ضابطه اینکه قتل عمد چیست، قتل خطا چیست و در اول کتاب دیات. عربیش را بگویم، بنویسید. ها. سه خط میشود. ضابطه و ضابط فی الامد. «قسیمه.» نه این متن لمعه است. متن شهید ثانی در نسخه عربیش. آره، عربیش قشنگ ساده. اگه پیدا کنید که خب بهتر هم هست. اول کتاب. «و الضابطُ فی العَمدِ و قَسیمِه.» پاراگراف اول پایینش: «إنَّ العَمدَ هُوَ أنْ یَتَعَمَّدَ الفِعلَ و القَتلَ.» قتل عمد این است که هم فعل را قصد کند، هم قتل را. یعنی هم نسبت به فعل امر دارد، هم نسبت به قتل. یعنی هم نسبت به این تفنگ ؟ دقت، دقت، هم نسبت به شلیک، فعل شلیک هم نسبت به شلیک قصد دارد، عمد دارد، هم نسبت به قتل با شلیک. آفرین! یعنی میخواستم روباه را بزنم، گرگ را بزنم، خورده به این آدم.
**شبه عمد**
هم فعل را، یعنی شلیک را قصد کردم، عمد دارم درش. هم کشتن با شلیک. کشتن زید. تست میکرده که دیگر او بیجنبه بوده که مرده. قتل عمد است. یه وقت دارد میزند، واقعاً پایش بخورد. نمیخواهد بکشد. همسر شهید چمران، غاده جابر، گفته بود که وقتی که مصطفی رفت، از آخرین باری که از خانه رفت بیرون... بامزه است دیگر. گوگل. آخرین باری که از خانه رفت بیرون، من یهو دلم ریخت. گفتم این دیگر برنمیگردد. سریع رفتم کلتم را از توی کشو درآوردم، دنبالش دویدم که پایش را بزنم. همسرش که لبنانی بوده، غاده جابر. خبر شهادت. عمد نسبت به فعل را دارد، ولی قصدش چیست؟ پایش را بزند. حالا اگه تیر بالاتر بخورد، قصد کشتن نمیخواسته. به این سختی. به معنای «قتل شخص معین». قصد میکند قتل این شخص را، این زید. «تَعَمُّدُ الفِعلِ دُونَ القَصدِ.» اگر «کانَ الفِعلُ مِمّا یَقتُلُ غالِباً.» در حکم همین است که قتل عمد به حساب میآید. اگه کاری باشد که غالباً با این کار کسی میمیرد. مثل گلویش را بگیرد، دو دقیقه نگه دارد. نمیخواستم بکشم، میخواستم شوخی کنم. غالباً اینجوری میمیرند آدمها. این هم میشود قتل.
«والخَطَأُ المَحْضُ.» گفتیم «خطا» غلط است، «خَطَأ» درست است. «والخَطَأُ المَحْضُ أنْ لا یَتَعَمَّدَ فِعلاً.» نه میخواسته شلیک کند، نه بابا را بزند. بهترین سرداران که تو مشهد تمیز میکرده، زده تو مغز. به شهادت محافظ کشته. و طرح بود و ترور بوده و چی بوده. خب «فی غَیرِه.» هرچند قصد نسبت به دیگری داشته. میخواسته روباه را بزند، گرگ را بزند. درست شد؟ میخواستی یک کسی که قتلش حق بوده را بکشی، نه یکی که ناحق بوده. شما بابا را بکشی به ناحق. خطا محض. ولی یه وقت داشته آن در واقع قاچاقچی را، آن دشمن، آن داعشی را میخواسته بزند. او. چقدر ما از اینها داریم. اصلاً شهید بابایی همین شکلی کشته شدند دیگر. شهید بابایی را فکر کردند که این هلیکوپتر دشمن است. هواپیما. هواپیما. قاتل و مقتول هر دو در بهشت. اعلام بکنند که عراق. خطا محض. به نیت اینکه یک کسی که به ناحق دارم میکشم، به حق را میکشد. خب.
«وَ الخَطَأُ شَبَهُ العَمدِ.» وقتمان تمام شد. یک قتل خطای شبه عمد داریم. «أنْ یَتَعَمَّدَ الفِعلَ.» نسبت به فعل امر دارد. «و یَقصِدُ إیقاعَهُ بِالشَّخصِ المُعَیَّنِ.» میخواهد شخص معینی را بکشد. «و یُخطِئُ فی القَصدِ إلی الإیقاعِ.» یعنی در قصد قتلش خطا میکند. «مِن أنَّ الفِعلَ لا یَقتُلُ غالِباً.» بکشدش، بیجان بود، افتاد، مرد. قتل شبه عمد. خیلی بحثهای مهمی ها. طبیب: «ازمن فی ماله.» ؟ «ما یُتْلَفُ بِهِ العِلا.» ؟ مثل پدربزرگ میرود. دیگر جان مادرت. شبه عمد از کارهایی است که غالباً کسی با اینها کشته نمیشود. غالباً وقتی کسی گوش میکند، نمیمیرد. این شد چکیده احکامش که یکی دو صفحه داریم و بحث مهمی است. ان شاء الله فردا به آن خواهیم پرداخت. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
شرح لمعه
جلسه چهارم
شرح لمعه
جلسه پنجم
شرح لمعه
جلسه ششم
شرح لمعه
جلسه هفتم
شرح لمعه
جلسه نهم
شرح لمعه
جلسه دهم
شرح لمعه
جلسه یازدهم
شرح لمعه
جلسه دوازدهم
شرح لمعه
جلسه سیزدهم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...