متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
بخشی از متن، بخش مهمی است و بحثی که گذراندیم، با شیوه ناقص ما مطلب جا نیفتاد و نمیافتد. لازم است که متن را بخوانیم. متن مهمی است، محتمل است امتحانی هم باشد.
بله، «فی اشتراک...» بله، این بخش، بخش بسیار سختی است و متن سنگینی دارد. من حالا حاشیه هم نوشتهام، دو صفحه جداگرفتم که نکاتی در «اشتراک خلو المیت اندین» صفحه «حبه» احتمالاً در مقایسه نرسیده بهش. کلاً آقا، آن چیزی که تجربه است این است که درس، فقط درس آزاد. «فی اشتراک مستغرق للترک، وجاه من انتفاع الا... الا تقدیر الا استقراء پیدا کنیم و توضیح الدین علی جمیع ترکه عدم ترجیحها منه شیء و تبلتل به نسبت و من اطلاق النصر و القول به انتقال ترک الی الوارث و علت ماقولها من الدین ان اراده فکه المنع من مقابل الوصیه الخارجه انها خرجت انها جفت و من مقابل الکفن الواجب و ما فی معنا لعین ما ذکر اطلاق نص و الفتوا به ثبوتها مع عدم انفکاک المیت غالبا و عن الکفن حتم».
خب، نکته اول در اینکه حبه شرط باشد برای ولد اکبر و مشروط نباشد به عدم دین. هرجا احساس میکنی جا دارد، من دوباره تکرار میکنم: در اینکه حبه برای ولد اکبر باشد، مشروط به نبود دین هم باشد. اینجا دو تا دو تا قولش چیست؟ یکی اینکه ارث منتفی است؛ یعنی مشروط است به اینکه دینی نباشد. انتفاع ارث... بله، بله. حالا ما تطبیقی داریم، میخواهیم. آنی که به آن روش میگفتیم، بحث از بیرون بود. این مدلی بخوانیم یا نه؟ روی متن خود کتاب پیش برویم انشاءالله.
یک انتفاع ارث مشروط به اینکه دینی نباشد. اگر دین همه ترکه را گرفت، نه حبهای هست و نه ارث بین مستغرق. اگر آمد، هم ارث را میبرد، هم البته برخی گفتند "حُبوه" قرائت کردند، ولی "حبه" ظاهراً درستتر است. اساطیر دوم این است که دین توزیع شود بر همه ترکه که یکی از ترکه هوش که "منها الحبوه"، یکیش حب. دین بر همه ترکه توزیع شود که یکی از ترکه این وجه دوم میشود. «و القول به انتقال ترک الی الوارث». وجه این هم که بله، این است که میخواهیم ترجیح بلامرجح نشود؛ یعنی عدم ترجیح توزیع بر غیر حبه. توضیح ترجیحی ندارد بر غیر حبه که بگویی غیر حبه را ترجیح دهیم و حبه را حذف بکنیم. ترکه فرقی بین عدم ترجیح میشود. پس آن «اندینن» یعنی مطلقاً میخواهد مستغرق باشد، میخواهد مستغرق نباشد. این «اندین مستغرقین». این دو دو تا انتفاع ارث علی تقدیر الاستغراق یعنی همه ترکه را بگیرد و توزیع دین علی جمیع ترکه عدم ترجیح دین بر همه ترکه. حبه و غیر حبه مساوی تقسیم شود. ترجیح بلامرجح پیش نیاید که غیر حور و بر حبه ترجیح دهیم. روشن آقای «فیخسها منه شی». پس اینجا اختصاص، اختصاص میدهد این حبه را از آن دین خاص میکند؛ یعنی خاص میکند حبه را از آن دین چیزی و «تبلتل به نسبت» به نسبت دین؛ یعنی بر حبه هم توزیع میشود و حبه به نسبت این مقدار باطل میشود. درصدی حساب میکنیم و باطل.
«و من اطلاق النصر». این اطلاق نص را داشته باشید. من یک توضیح از بیرون بدهم. بحث مهم، بعداً هم باز باهاش کار داریم. اطلاق نص یعنی چی؟ یعنی اینکه دلیل شرط نکرده حبه را. یعنی برای حبه شرط نکرده به اینکه باید میت دین نداشته باشد. آن روایتی که آمده حبه را حکمش را گفته، نگفته حبه در صورتی که میت دین ندارد، مطلق گفته. روایت چیست؟ خود دین هم اطلاق دارد؛ یعنی دین مطلق یا دین مستغرق. با تو همونشم بحث. خود روایات اطلاق دارد. دین هم اطلاق دارد. نه حرفی از دین، نه حرفی از حبه مشروط به دین. درست شد؟ نه در دین قیدی خورده جایی، نه در حبه قیدی خورده به دین. خود بحث دین، خود بحث دین دو نوع است. اصلاً حرفی از دین نبوده. تازه دین هم باز بحث اطلاقیش، نه دین خاصی. بله، بله. خب، نه، چون اختلاف نظر اینها بین مستغرق و غیر مستغرق. ما میخواهیم اصلاً بحث دین علیالاطلاق مطرح نشده. دین علیالاطلاق علیالاطلاق مطرح نشده. ما میخواهیم بگوییم که آن، یعنی نه در مورد دین مستغرق چیزی نگفتهاند که حالا شما بروید سراغ دین غیر مستغرق. در مورد کل دین علیالاطلاق حرفی نیست. چهار تا روایت در مورد وسایل جلد ۱۷ صفحه ۴۳۹ باب ۳ از ابواب میراث ابقین و اولاد جلد ۱۷ صفحه ۴۳۹ ایران و لبنان و اینها تفاوت. حالا من عربیش را میخوانم. با عربیش پیدا بکنیم، بهتر است.
روایت اول دو تا روایتش از ربیع بن عبدالله: «فصیفه و مصحفه و خاتمه و کتبه و رحله و راحلته و کسوته اکبر ولده». که اینجا یک تعبیری دارد، بعداً تو همین بحث حوله لازمش داریم. «فان کان الاکبر ابن فل الاکبر من الذکور». اگر بچه اولش دختر است، بزرگترین پسرش را بهش بدهند. اول پس شمشیرش، مصحفش، انگشترش، کتابهایش، رهل و راحله و لباس. اینها همه مال اکبر. روایت دوم اینجا قیدی پس نبود. اینجا نگفته بود «اذا لم یکن له دین مطلق».
روایت دوم: «خاتمه و در». اضافه کرد. روایت سوم از ابوبصیر از امام باقر علیه السلام: «کم من انسان له حق لا یعلم». چقدر آدم داریم که حقی دارد و خبر ندارد. «اصلحک الله». خدا صالحت کند. به امام باقر میگوید: «خدا صالحتون کنه». آن چیست؟ حضرت فرمودند که: «ان صاحب الجدار کان لهما کنز تحته لا یعلمان». دو تا بچهای که از خضر و موسی رفتند برایشان کارگری کردند، گنج اینها را درآوردند. یک گنجی داشتند آن زیر که خبر نداشتند. «اما لم یکن به ذهب ولا فض». آن گنجه، گنج طلا و نقره نبود. «قال کان علم علما». اینجا گفتند یعنی کتاب بوده؛ یعنی از بابهاست که این هم تو روایت دارد که بین آن پدر و این بچهها ۷۰ نسل فاصله بوده. بحث سادات و اینها هم همین ۳۴، ۵ تا فاصله بیشتر. بله، هفتاد نسل. این علم بوده. حالا گفتند این کتاب بوده. «قلت ایما احق به». کدامشان شایستهتر بود نسبت به این کتاب؟ به کدام در واقع رسید؟ «قال الکبیر». «کذالک نقول نحن به». به پسر بزرگه رسید. ما این جور میگوییم.
بحثی است که اینها واقعاً دلالت فقهی دارد یا ندارد. این جور روایات مثل میراث انبیا. محدثین کتاب دارد که میراث نبوت، میراث الانبیا. بحث این شکلی از آن جنس است که فرمود: «انا لا نورث ذهبا ولا فض ولا درهما ولا دینارا». درهم و دینار به ارث نمیگذاریم. سیاق این روایت اصلاً سیاق ناظر به پولی ندارم که بخواهم به شما بدهم. ولی این توصیه را هیچی پول ندارم در مقام اینم که میخواهم بگویم که اگر پولی هم باشد، ارزش ندارد. میخواهم ارزش را به آن بدهم. این علم کمی همچین دلالت به اینکه منظور کتاب باشد. بعد یعنی آن کتابهای کتب پدر مانده بوده. بعد آن کتب اکبر رسیده که کتب خودش یکی از مصادیق هوش و از این روایت بخواهیم اطلاقگیری بکنیم. یکی از معضلات و مشکلات تو بحثها، بحمدالله به لطف خدا دارد منتشر میشود. تا منتشر میشود، من همان جا را هوا میزنم و خیلی بحث و بحثهای عالی است که الان بحث صلات جماعت هر روز منتشر میشود. کانالی در ایتا، تو ایتا درس خارج آقا هر روز متنش میآید. درسی که صبح دارند، عصرش تو ایتا. بله، خدمت شما عرض کنم که آقا صفر استانی داشتن، یک رقیب جدی برای درس پیدا شده. آن هم سخنرانیهای سفره. سخنرانی سفر را آماده کنم فعلاً درس هفته خیلی تو این بحثهای اطلاقگیری. مثلاً آقا قاعده تسامح ادله سنن را قبول ندارد. بحثشان هم همین است. میفرمایند که این روایات آنجا میگویند: میگویند که آقایون این حرف ما را اکثراً قبول ندارند. این روایت ناظر به این نیست که هر وقت هرچی به گوشت رسید و گفتند که اینها پیغمبر گفته، انجام بدهی ثواب دارد. نسبت به آن دلالتی ندارد که بخواهد اطلاق داشته باشد. یعنی در مقام بیان این مسئله نیست. در مقام بیان این است که همان وادی که وادی درسته و صحیح خبر ۳ دست و ما تاییدش کردیم. خیلی وقتها پیش میآید که یک صیغهای حرف میزند، دو سه واسطه که رد میشود، حرف یک چیز دیگر میشود. منظور این است که این دو سه واسطه رد شد، نگو درسته که این بابا خوبه، قبلی هم خوب بود، قبلی هم خوب بود. ولی ولی ما که نمیدانیم واقعاً امام صادق فرمود. این دیگر اگر واقعاً از این وادی بهت دستی از این کانال رسید، ولو امام صادق هم نفرموده باشند. اینجا قاعده تسامح ادله. پیغمبر از این کارها و ظرافتها آقا زیاد دارد که در مقام بیان این نیست. این روایت هم ظاهراً در مقام بیان اینکه حبه باشد و برای اکبر ولد باشد و دین نباشد. اینکه اصلاً دیگر ناظر بحث ابداً نیست که یعنی «من شانه ان یقول فی باب دین ولا یقول». شأنش این است که در مورد دین هم اینجا ازت چیزی بگویند. شأنش این است که قید بزند. قید نمیزند. شنیتی ندارد. زمانی که حالا ازت بفرمایند که این مال اکبر ولد بود، باید بعد از اینکه دین را اخراج میکرد، استفاده میکرد از این کتب مطرح کرده. یعنی کدامشان صلاحیت باطنی بیشتری داشت نسبت به این علم. فضای روایت از اینها زیاد داریم. خب، این بزرگوار آمده روایت را تشخیص داده تو باب فقهی اینجا گذاشته. بعد مثلاً این دیگر میشود روایت فقهی.
روایت چهارم از علی بن اسباط عن ابوالحسن رضا علیه السلام: «قال سمعنا و ذکر کنز یتیمین». یکی از رضا علیه السلام شنیدیم، بحث یتیمین مطرح شد. «لوحا من ذهب». علم بوده. یعنی اصلاً کتاب نبوده. یک لوحی از طلا بوده. «بسم الله الرحمن الرحیم. لا اله الا الله محمد رسول الله. عجب لمن ایقن بالموت کیف یفرح». تعجب از کسی که یقین مرگ دارد، چطور شاد است؟ «و عجب لمن ایقن بالقدر کیف یحزن». تعجب از کسی که یقین قضا و قدر دارد، چطور ناراحت است؟ «و عجب لمن رعد دنیا و تقلبها به اهلها کیف یرکن الیها». کسی که دنیا و این کار پیچیدگی گردش و جابهجاییهای دنیا را میبیند، چطور تکیه و اعتماد میکند به دنیا؟ «الله فی رزقه». در مورد استیفا نداشته باشد. در مورد غذا اتهام نداشته باشد. «من سا لوحه». به کدامشان رسید؟ «الی اکبرهما الی اکبر هما». «قال نه الله اکبر». رسیده. خب، این هم واقعاً خداوکیلی هیچ دلالتی به بحث حبه و مسائل ما و اینها ندارد که تازه شما بخواهی بحث قیدش را هم لحاظ بکنی که قید دین نخورد. کار داریم با روایت.
خب، از اطلاق اول، نوبت اول دلالت به «من اطلاق الن» از اطلاق و قول به انتقال ترکه به... و من که قائل بشویم به اینکه ترکه منتقل میشود به... به محض اینکه میت میمیرد، مورث میمیرد، ترکه منتقل میشود به وارث. ترکه مدین یعنی ترکهای که مستلزم است دینش استخراج شود. نه اینکه ترکه منفک از دین که ما روی این تاکید داشتیم قائل شدن، نه قول یعنی در برابر انق و علت محبوف. محبوف کیست؟ بهش میرسد. هرچند توضیح بدهم، دلیل دوم برای اینکه شرط نیست یعنی در حبه شرط نیست به اینکه میت دین نداشته باشد. قول اول دلیل اولش «من اطلاق النسه». دو تا دلیل نداریم. اطلاق به «من اطلاق النس» به اطلاق النصر. یکی قول به انتقال ترکه دو تا. نه نه نه. پس چی شد؟ اطلاق یکی. این دلیل اول برای اینکه در حبه شرط نیست که میت دین نداشته باشد. دلیل دوم این است که میت به محض اینکه میمیرد، ترکه به وارث منتقل میشود. آنجا هم قید نزدیم به اینکه ترکه به شرطی منتقل میشود که میگوید دین نداشته باشد. بله، علت محبوف، محبوف، محبوف. اللهم جاهایی میگویند حبه بهش تعلق میگیرد. ترک با مرگ میت منتقل میشود به وارث. لازمش این است که هر کدام از وراث به مقدار سهمشان از ارث دین به عهدهشان بیاید. درست شد؟ محبوف هم مثل همین است. چه فرقی میکند؟ «ملفر بین الوارث و المحبوب». چه فرقی بین وارث و محبوف که و برایش لحاظ نمیکنیم. ریاضی میخواندیم، گفتیم یک منفی میگذاشتیم پشت قضیه. گفتیم اگر یعنی این بهش میرسید به شرط نبودن این... دکترایی که تو پرانتز آمده، مثلاً میگوییم که اگر ترکهای نیست، اینها وارث. اگر دینی نیست، ترکه بشوند. چطور این قید را برای ترکه که میخواهد به وارث منتقل شود، نمیزنی، برای محبوف میزنی؟ چه فرقی بین وارث و محبوف؟ محبوف هم ذیل ورثه. این فقط یک بخش خاصی از ارث دارد بهش میرسد وگرنه تفاوتی ندارد. حکمت کار این بوده. درصدش را داری چیز میکنی. نه. شما یک دور کل ترکه بر اساس سهام مفروضش باید دین را همون احساس تقسیم شود. یک دور یعنی ما میگوییم که آقا هرکی به میزان درصدش از ماترک جدا جدا از سهامی که برده، هر کدام از اینها را حساب میکنیم. درصدی. یک مثلاً ۱۰ درصد داشتی، یک ۵ درصد داشتی، یک ۲ درصد ۴ درصد داشتی. دین هم اینقدر است. یک بار ۱۰ درصد دین را از این کم میکنیم. یک بار از این کم میکنیم. نه اینکه همه را یک کاسه کنیم، بگوییم آقا نصف که به این رسید، نصف دین شد. این جوری نیست.
ظاهراً بحث ارث کلاً جز مباحث بسیار پیچیده است. یعنی واقعاً بحث سادهای نیست که رفقا توقع داشته باشند که مثلاً یک کلمه خوانده شود، بحث حل شود و اینها. این جوری نیست. بحث ارث بحث استخوانشکنی. خیلی هم بحثهای استدلالیش بحثهای سختی نیستها. بحثهای جالبی است که مباحث استدلالیش چون دلیل عقلی و اینها ندارد. نه استظهارات عرفی دارد، نه چه میدانم مستغلات عقلیه دارد. همهاش نص، فروض و ترکیب فروض و مقادیر با همه استادی که ما ارث را یاد میداد، وحید و اینها. اولاً که تو متن کتاب که ایشان واقعاً یعنی همهاش از رو خواندن و هی برگرداندن زمین، برگرداندن اعداد با هم حساب کردن. پدربزرگمان که به رحمت خدا رفت، بعدش آمدیم ما پیش ایشان چند وقت بعد مسلط و نشسته بودیم. گفتم ما بچهها این جوری پدربزرگ که رفته، این عموها و عمه و فلان و اینها. چند مادربزرگ چقدر میشود؟ و میخواهیم حساب کتاب بکنیم که الان مثلاً تو کدامها مال مادربزرگ و مسئله ساده نسبتاً شاید یک ساعت یک ساعت و نیم هی طول کشید. ایشان هی فرض را میبرد این ور، هی این ور. آخرش گفت من باید بروم مطالعه کنم. بررسی بحث ارث بحث سادهای نیست. خلاصهاش این است. دارم عرض میکنم بحثهای استدلالی پشت البته کلاً این جوریها. ببین مباحث حالا درد دل زیاد است. نمیخواهم وارد حرف بیشتر صحبت. عرض کنم که پس اینجا محبوف مستحق حبه میشود. بر آن دین لازم میشود به میزانی که مقابل هوش طبیعی چیست؟ «ماقولها من الدین». دین به همه ترک چندم میگیرد؟ تعلق گرفته گرفته. پس مقابلها، قابلها حبه من الدین. «ان ارادکی محبوف». دقت فکرها. فک چی را اگر میخواهد جدا بکند حبه را. اگر جدا نمیکند که همه را یک کاسه حساب میکند. درست شد؟ اگر میخواهد جدا کند، حبه جدا، بقیه ماترک سهمم جدا. دین را از حبه به میزان درصد خودش میدهد. از متحرک دیگر هم امضا درصد خودش میدهد. جدا جدا، درصدی، جدا. سرهم بده که مثلاً باز همه را یک جا بفروشد یا مثلاً میخواهد جدا داشته باشد.
«و یلزم علی الم». اینجا داشته باشید. این «یلزم» فاعلش «المنع» جلوتر که میآید. این فاعل یلزم است. لازم میآید بر منع، یعنی مانع شدن محبوف که چرا فرع برود اینجا. در واقع دارد مرحوم شهید ثانی حرف کسانی را که قائلاند به اینکه محبوف له مستحق نیست، وقتی که دین مستغرق باشد، حبه را ندارد را دارد رد میکند. از این یلزم میگوید: اگر شما قالب منع شدید، یعنی قائل به این شدیم که به محبوف حبه ندهیم، چون دین مستغرق است. فرزند مدنی مستغرق گرفتیم دیگر. چون دین مستغرق است، محبوف حبه را ندهیم. لازم این قول ما اعتقاد شما چیست؟ یعنی تالی فاسد دارد. روشن است آقا؟ هستی تو؟ لازمش چیست؟ اینی که شما رد میکنید، حاصل رد این است که وقتی ما ملتزم بشویم به منع محبوف از حبه هنگام استغراق بر ترکه یا عدم استقرا که توضیحش را دادم، روشن است. لازمش این است، واجب است که از حبه منع کنیم به مقداری که مقابل وصیت نافذ هم باشد، خارج شود. پس نمیدهیم بهش پرداخت بکند و دین را باهاش بدهد. وضعیت نافذ هم همین است. توی کفن واجب و بقیه تجهیزات میت هم همین است. بالاخره بعد از ماترک میت اخراج شود. چون باید اخراج شود. به همان دلیلی که شما میگویی به محبوف نمیدهیم. آفرین! به همان دلیلم پول بابت کفن نباید برود. الان اگر طرف وصیت نافذه داشته باشد، وصیت نافذه چقدر؟ یعنی یک سوم از مال. طرف کاری به دین دارد یا ندارد؟ اگر شما شرط گرفتی که به محبوف فقط وقتی حبه میدهیم که دین نداشته باشد. وصیت نافذه را فقط وقتی انجام میدهیم که دین نداشته باشد. اخراج کفن و تجهیزات میت هم فقط وقتی انجام میدهیم که دین نشود. اینها جداست. ربطی به دین ندارد. خارج میکنیم به این معنا که نمیدهیم. بعد وصیت را عمل به اینکه وصیت که شده و دین هم دارد. آن دینه مانع نیست برای وصیت. نمیگویی وصیت پر حرف داشته باشد. افتادم. کفن فقط به شک افتادم. یادم نیست حالا. کفن طرف نسبت به یک سوم مالش وصیت کرده. دین هم فرقی نمیکند. یک سوم درست درست. بله، اینجا وصیت نافذش درست است ولی یعنی ولی اول اخراج میکنیم دیون را. بعد میآییم نوبت عمل وصیت. نمیگوییم پر کلاً مثل حبه. میخواهد بگوید همین است. همان اول روشن است. ۱۵۰۰ بدهی دارد. اول دین طرف را میدهیم. حالا وصیت را میگوییم آقا مینشینیم وصیت. میگوییم که سر وقتش اگر مثلاً نماعاتی داشت اموالش مثلاً جایی چیزی پیدا شد، باطل نمیکنی. درست است؟ فعلیت پیدا نمیکند ولی وصیت هست. محبوبی وجود مستغرق باشد. حق محبوف سر جای اینکه پولی نیست که بهش بدهیم. هم سر چون ارث وارث را فقط بعد از این میدهند که واجبات مالیش از اصل ترکه جدا شود. اکبر هم استخدامش از همین است. شبیه ارث است. استحقاق او در حبه شبیه ارث مستحق نمیشود مگر بعد از ما یجب من کفن المیت و غیر آن. آن مایجب که کفن و فلان و اینهاست، پرداخت میشود. بعد بهش میدهند. فقها ملتزم نشدند به منع محبوف از آنچه مقابل مسیحیت نافذ است. حالا نکتهاش به این است. اگر وصیت داشت. نکته حالا باز بحثمان سر اخراج است. چون باید یک چیزی از مال اخراج شود. از سهم محبوف کم میشود یا محبوف میسوزد. دقت بکنید این تیکه را. تا آنجا بحث دین و اینها را داشتیم که لطمه نمیزند به اینکه اینها سر جایش باشد. الان بحث اخراج را داریم. آقا تو بحث وصیت، حالا اصلاً دین ندارد. وصیت دارد. وصیت نافذه دارد. حافظم یک سوم اموال است. آنجا چطور؟ هیشکی نگفته که اگر میت وصیت نافذه دارد، حبه پر. روشن؟ چطور بعضی گفتند اگر دین دارد، حبس پر. ولی نگفتند اگر وصیت نافذ دارد، حبه پر. دین با وصیت نافذ چه فرق میکند؟ جفت اینها جز مخرجات واجب من المال است. درست شد؟ پس تفاوت استنباط شهید و روش را ببینید دیگر که قیاس و این حرفها دارد میدهد. البته بیشتر در رد به آنهاست. یعنی بحث اثبات جدلی است. چرا تو این مسئله قائل؟ پس تو بحث مقابل کفن و غیر کفن و اینها هم که از اصل ترک خارج میشود، هیچکی نگفته محبوف پر. چون از مال باید جدا شود. پس همانجور که اینها از حبه مانع نمیشوند. چیا؟ آفرین! وصیت نافذ و اینها. کسی که قائل است، لازم است که در مورد دین هم قائل بشود که دین هم مانع نمیشود. چون اگر بخواهد قالبی نشود، میشود ترجیح بلامرجح. این هم از این.
بریم بقیه متن. «و یلزم علی المن». برای اینکه مانع بشویم از محبوف به مقداری از حبه که در برابر دین است، «من مقابل الدین ان لم یفک». اگر تفکیکش نکرد از ماترکی که بهش رسیده. اگر دین را کی جدا نکرده؟ برو به دین برمیگردانیم. بگوییم که اگر محبوف دین را جدا نکرده باشد از چی؟ بحث هوش. بله، مقابل وصیت نافذ باید مانع هم شود. وصیت حافظه بیشتر نباشد. اگر نباشد، یعنی وقتی که نباشد آن وصیت به عین مخصوص، «خرجت انها». وصیت نافذه باشد. عین مخصوصه هم نباشد. عینی که وصیت بهش تعلق گرفته، خارج از اعیان محبوف هم بخواهد باشد. فرض ندارد دیگر. بحث ما در مورد خانه. مثلاً وصیت کرده، فرض حبه ندارد. ما الان بحثمان این است که اگر وصیت نافذه شد، وصیت نافذه شد. وصیتی بود که حبه هم تو وصیت میشد لحاظش کرد. یعنی وصیت کردی که این اتاقم هرچی توش است، بدهید به فلانی. اتاق شمشیر است و فلان و اینها. آنچه در اتاق است، یک سوم اموالش هم هست. اینجا کسی میگوید حبه پر؟ چون وصیت حافظه کرده. نشده. اگر به عین مخصوصی که خارج از حبه باشد که دیگر اصلاً بحثی نیست. مثال ما رفتیم آنجا. کفن الوجب. «و ما فی معنا». مافی معنا هو یعنی چی؟ آنچه در معنای کفن است. آنچه در معنای کفن است یعنی چی؟ بقیه تجهیزات قبر. گورکن. پول بدهی بیاید قبر را بکند. تجهیزاتش. بیل بیاورد. پول اگر ندارد، پول بدهد. یکی بیل تهیه خاک. پا سبزها نیست. کوهستان است. خاک بیاوری. چیکار کنیم؟ مثلاً از این کارها. این جوری. یک ماهه چک. یک ماهه به روز میشود دیگر. چطور مثلاً ما واجباتش را جدا کنیم از مال دیگری. بخور. «و یبعد ذالک به اطلاق النصر». این مسئله «ذالک» یعنی منع محبوف از آنچه مقابل دین و وصیت نافذ است. منع محبوف از آنچه مقابل دین و وصیت نافذ. آقای پاراگراف جا افتاد؟ دوستان، رفقا. «ذالک به اطلاق ال». تبعید میشود آن به اطلاق. یعنی چون در روایات همین هم قید نخورده در مورد بحث وصیت و فلان و اینها. نص مطلق است. دور میشود آن نظر که بگوییم آقا در وصیت نافذه حبه پر. حبهای که افتاده تو وصیت نافذ. نه نه. اینکه خود اینها را عزیز دلم. بحث خود اینها نیست. بحث این است که در مورد یک سومی وصیت کرده. از همه که حبه میافتد توش. نه در خصوص حبه وصیت کرده. آن که مشخص است دیگر. گفته آقا من هیچی فقط شمشیر فلانی. پدربزرگ ما خدا رحمتش کند. این گفت که من تو را خیلی دوست دارم. بعد از مرگم این مال تو. بعد وقتی از رحمت ایزدی پیوسته، یک کاری بکنیم به من نرسد. دختر عمه ما قبل از اینکه به رحمت خدا برود، بخشیده. خیلی من خوشحال شدم. قرآن نفیس و گران و اینها بود. دختر عمه. حالا این اگر وصیت هم میکرد، به من میرسید. به اکبر ولدش نمیرسید. باز به ما میداد. فرقی نمیکرد. خلاصه وصیت کرده که حبه توش میافتد. کسی نگفته حبه پر. نکتهاش تو این است. منع محبوف نمیکنیم تو اینجا. منع محبوف نمیکنی تو بحث اینکه دین هست هم محبوف نمیکنیم.
«والفتوا به ثبوتها». فتوا به ثبوت حبه که این هم گفتند حبه ثابت است. «من عدم انفکاک المیت عن ذالک غالبا». سادهترین جملهاش همین بخش است. غالباً هیچ میتی را پیدا نمیکنید که دین و وصیت نداشته باشد. حتماً کفن نخواهد. اینکه دیگر حتمی است. دین و وصیت نداشته باشد. میت که کفنش را خودش که دیگر نیست. کفنش که باید بکند. حتمی است. غالباً دین و وصیت هم دارد. با اینکه اینطور بوده، اینقدر مسئله مبتلا به و شیوع داشته. باز هم تو روایات ما قید نخورده به اینکه وصیت حب و حب به شرط عدم وصیت. فتوا دادند به اینکه هوه ثابت است. ولو وصیت نافذه باشد. چطور آنجا شما لحاظ نمیکنی، آنجا دین هم نباید لحاظ بکنی. بین دین و وصیت هیچ تفاوتی تو این ماجرا نیست. از این جهت که هر دو اخراج از مال است. برای استنباطش آمد روی وارد کرد. دو تا دلیل آورد برای اینکه وصیت نافذه را به عنوان رد بر قول کسانی که چت میدانند. پس یک دلیل، دو تا دلیل خودش داشت که شرط نیست. گفت تو هم اگر شرط میدانی، این تالی فاسد حرف است که در وصیت نافذه چطور حب مشروط نیست. یعنی نسبت حبه و وصیت نافذه به شرط لا نیست. نسبت حبه و دین هم به شرط لا. امروز که من یکم خوبم. رفقا الحمدالله ۹۹ درصد مسئله حل است. مشاوره ازدواج دادم. ۹۹ درصد حل است. یک درصد فقط چیزی که آن هم با تو حل میشود. گفت ببین تو آمریکا ۹۹ درصد ملت هستند، یک درصد دارد برایم. ۹۹ درصد ممنوعه. شهید آورد در مورد اینها که اگر این را بگویی، لازمش آن است. این در مورد وصیت مشاعه است. وصیت مشایی باشد که شامل حبه هم بشود. اگر عین خارجی باشد که دیگر اصلاً محل بحث ما نیست. این حالا یک نکتهای باز دوباره تاکید بهش بکنم. اگر فک نکند محبوف دین در این صورت، اگر دین را جدا نکند، در مقابل آزاد لازم میآید که در مقابل انگار وقتی که در واقع بحث مشاو به نظرم باز میخواهد مطرح شود. مشاع نمیشود اصلاً جداش کرد یا میشود جداش کرد. هنوز جداش نکرده. حالا دین کرده باشد، مال خودش میدهد. آزاد نکرده باشد. دوباره نه ارث برسد. بعد بر اساس سهم ترکه تقسیم بکنیم. بعد قول اول، قول دوم همونجا جوابش را میدهد. عدم قول اول را میآید پایین توضیحش میدهد. «و من اطلاق الناس» و اینها دلیل برای قول اول. نه، این همهاش مال همه دلیلش است. ببینید، یکی اینکه اصلاً ارث منتفی میشود. قول دوم میگوید: بعد همهاش توضیح قول دوم است. «یلزم علی المن» رد بر قول اول که انتفاع ارث است.
**و صلی الله علی سیدنا محمد**
**بسم الله الرحمن الرحیم**
بخشی از متن، بخش مهمی است و بحثی که گذراندیم، با شیوه ناقص ما مطلب جا نیفتاد و نمیافتد. لازم است که متن را بخوانیم. متن مهمی است، محتمل است امتحانی هم باشد.
بله، «فی اشتراک...» بله، این بخش، بخش بسیار سختی است و متن سنگینی دارد. من حالا حاشیه هم نوشتهام، دو صفحه جداگرفتم که نکاتی در «اشتراک خلو المیت اندین» صفحه «حبه» احتمالاً در مقایسه نرسیده بهش. کلاً آقا، آن چیزی که تجربه است این است که درس، فقط درس آزاد. «فی اشتراک مستغرق للترک، وجاه من انتفاع الا... الا تقدیر الا استقراء پیدا کنیم و توضیح الدین علی جمیع ترکه عدم ترجیحها منه شیء و تبلتل به نسبت و من اطلاق النصر و القول به انتقال ترک الی الوارث و علت ماقولها من الدین ان اراده فکه المنع من مقابل الوصیه الخارجه انها خرجت انها جفت و من مقابل الکفن الواجب و ما فی معنا لعین ما ذکر اطلاق نص و الفتوا به ثبوتها مع عدم انفکاک المیت غالبا و عن الکفن حتم».
خب، نکته اول در اینکه حبه شرط باشد برای ولد اکبر و مشروط نباشد به عدم دین. هرجا احساس میکنی جا دارد، من دوباره تکرار میکنم: در اینکه حبه برای ولد اکبر باشد، مشروط به نبود دین هم باشد. اینجا دو تا دو تا قولش چیست؟ یکی اینکه ارث منتفی است؛ یعنی مشروط است به اینکه دینی نباشد. انتفاع ارث... بله، بله. حالا ما تطبیقی داریم، میخواهیم. آنی که به آن روش میگفتیم، بحث از بیرون بود. این مدلی بخوانیم یا نه؟ روی متن خود کتاب پیش برویم انشاءالله.
یک انتفاع ارث مشروط به اینکه دینی نباشد. اگر دین همه ترکه را گرفت، نه حبهای هست و نه ارث بین مستغرق. اگر آمد، هم ارث را میبرد، هم البته برخی گفتند "حُبوه" قرائت کردند، ولی "حبه" ظاهراً درستتر است. اساطیر دوم این است که دین توزیع شود بر همه ترکه که یکی از ترکه هوش که "منها الحبوه"، یکیش حب. دین بر همه ترکه توزیع شود که یکی از ترکه این وجه دوم میشود. «و القول به انتقال ترک الی الوارث». وجه این هم که بله، این است که میخواهیم ترجیح بلامرجح نشود؛ یعنی عدم ترجیح توزیع بر غیر حبه. توضیح ترجیحی ندارد بر غیر حبه که بگویی غیر حبه را ترجیح دهیم و حبه را حذف بکنیم. ترکه فرقی بین عدم ترجیح میشود. پس آن «اندینن» یعنی مطلقاً میخواهد مستغرق باشد، میخواهد مستغرق نباشد. این «اندین مستغرقین». این دو دو تا انتفاع ارث علی تقدیر الاستغراق یعنی همه ترکه را بگیرد و توزیع دین علی جمیع ترکه عدم ترجیح دین بر همه ترکه. حبه و غیر حبه مساوی تقسیم شود. ترجیح بلامرجح پیش نیاید که غیر حور و بر حبه ترجیح دهیم. روشن آقای «فیخسها منه شی». پس اینجا اختصاص، اختصاص میدهد این حبه را از آن دین خاص میکند؛ یعنی خاص میکند حبه را از آن دین چیزی و «تبلتل به نسبت» به نسبت دین؛ یعنی بر حبه هم توزیع میشود و حبه به نسبت این مقدار باطل میشود. درصدی حساب میکنیم و باطل.
«و من اطلاق النصر». این اطلاق نص را داشته باشید. من یک توضیح از بیرون بدهم. بحث مهم، بعداً هم باز باهاش کار داریم. اطلاق نص یعنی چی؟ یعنی اینکه دلیل شرط نکرده حبه را. یعنی برای حبه شرط نکرده به اینکه باید میت دین نداشته باشد. آن روایتی که آمده حبه را حکمش را گفته، نگفته حبه در صورتی که میت دین ندارد، مطلق گفته. روایت چیست؟ خود دین هم اطلاق دارد؛ یعنی دین مطلق یا دین مستغرق. با تو همونشم بحث. خود روایات اطلاق دارد. دین هم اطلاق دارد. نه حرفی از دین، نه حرفی از حبه مشروط به دین. درست شد؟ نه در دین قیدی خورده جایی، نه در حبه قیدی خورده به دین. خود بحث دین، خود بحث دین دو نوع است. اصلاً حرفی از دین نبوده. تازه دین هم باز بحث اطلاقیش، نه دین خاصی. بله، بله. خب، نه، چون اختلاف نظر اینها بین مستغرق و غیر مستغرق. ما میخواهیم اصلاً بحث دین علیالاطلاق مطرح نشده. دین علیالاطلاق علیالاطلاق مطرح نشده. ما میخواهیم بگوییم که آن، یعنی نه در مورد دین مستغرق چیزی نگفتهاند که حالا شما بروید سراغ دین غیر مستغرق. در مورد کل دین علیالاطلاق حرفی نیست. چهار تا روایت در مورد وسایل جلد ۱۷ صفحه ۴۳۹ باب ۳ از ابواب میراث ابقین و اولاد جلد ۱۷ صفحه ۴۳۹ ایران و لبنان و اینها تفاوت. حالا من عربیش را میخوانم. با عربیش پیدا بکنیم، بهتر است.
روایت اول دو تا روایتش از ربیع بن عبدالله: «فصیفه و مصحفه و خاتمه و کتبه و رحله و راحلته و کسوته اکبر ولده». که اینجا یک تعبیری دارد، بعداً تو همین بحث حوله لازمش داریم. «فان کان الاکبر ابن فل الاکبر من الذکور». اگر بچه اولش دختر است، بزرگترین پسرش را بهش بدهند. اول پس شمشیرش، مصحفش، انگشترش، کتابهایش، رهل و راحله و لباس. اینها همه مال اکبر. روایت دوم اینجا قیدی پس نبود. اینجا نگفته بود «اذا لم یکن له دین مطلق».
روایت دوم: «خاتمه و در». اضافه کرد. روایت سوم از ابوبصیر از امام باقر علیه السلام: «کم من انسان له حق لا یعلم». چقدر آدم داریم که حقی دارد و خبر ندارد. «اصلحک الله». خدا صالحت کند. به امام باقر میگوید: «خدا صالحتون کنه». آن چیست؟ حضرت فرمودند که: «ان صاحب الجدار کان لهما کنز تحته لا یعلمان». دو تا بچهای که از خضر و موسی رفتند برایشان کارگری کردند، گنج اینها را درآوردند. یک گنجی داشتند آن زیر که خبر نداشتند. «اما لم یکن به ذهب ولا فض». آن گنجه، گنج طلا و نقره نبود. «قال کان علم علما». اینجا گفتند یعنی کتاب بوده؛ یعنی از بابهاست که این هم تو روایت دارد که بین آن پدر و این بچهها ۷۰ نسل فاصله بوده. بحث سادات و اینها هم همین ۳۴، ۵ تا فاصله بیشتر. بله، هفتاد نسل. این علم بوده. حالا گفتند این کتاب بوده. «قلت ایما احق به». کدامشان شایستهتر بود نسبت به این کتاب؟ به کدام در واقع رسید؟ «قال الکبیر». «کذالک نقول نحن به». به پسر بزرگه رسید. ما این جور میگوییم.
بحثی است که اینها واقعاً دلالت فقهی دارد یا ندارد. این جور روایات مثل میراث انبیا. محدثین کتاب دارد که میراث نبوت، میراث الانبیا. بحث این شکلی از آن جنس است که فرمود: «انا لا نورث ذهبا ولا فض ولا درهما ولا دینارا». درهم و دینار به ارث نمیگذاریم. سیاق این روایت اصلاً سیاق ناظر به پولی ندارم که بخواهم به شما بدهم. ولی این توصیه را هیچی پول ندارم در مقام اینم که میخواهم بگویم که اگر پولی هم باشد، ارزش ندارد. میخواهم ارزش را به آن بدهم. این علم کمی همچین دلالت به اینکه منظور کتاب باشد. بعد یعنی آن کتابهای کتب پدر مانده بوده. بعد آن کتب اکبر رسیده که کتب خودش یکی از مصادیق هوش و از این روایت بخواهیم اطلاقگیری بکنیم. یکی از معضلات و مشکلات تو بحثها، بحمدالله به لطف خدا دارد منتشر میشود. تا منتشر میشود، من همان جا را هوا میزنم و خیلی بحث و بحثهای عالی است که الان بحث صلات جماعت هر روز منتشر میشود. کانالی در ایتا، تو ایتا درس خارج آقا هر روز متنش میآید. درسی که صبح دارند، عصرش تو ایتا. بله، خدمت شما عرض کنم که آقا صفر استانی داشتن، یک رقیب جدی برای درس پیدا شده. آن هم سخنرانیهای سفره. سخنرانی سفر را آماده کنم فعلاً درس هفته خیلی تو این بحثهای اطلاقگیری. مثلاً آقا قاعده تسامح ادله سنن را قبول ندارد. بحثشان هم همین است. میفرمایند که این روایات آنجا میگویند: میگویند که آقایون این حرف ما را اکثراً قبول ندارند. این روایت ناظر به این نیست که هر وقت هرچی به گوشت رسید و گفتند که اینها پیغمبر گفته، انجام بدهی ثواب دارد. نسبت به آن دلالتی ندارد که بخواهد اطلاق داشته باشد. یعنی در مقام بیان این مسئله نیست. در مقام بیان این است که همان وادی که وادی درسته و صحیح خبر ۳ دست و ما تاییدش کردیم. خیلی وقتها پیش میآید که یک صیغهای حرف میزند، دو سه واسطه که رد میشود، حرف یک چیز دیگر میشود. منظور این است که این دو سه واسطه رد شد، نگو درسته که این بابا خوبه، قبلی هم خوب بود، قبلی هم خوب بود. ولی ولی ما که نمیدانیم واقعاً امام صادق فرمود. این دیگر اگر واقعاً از این وادی بهت دستی از این کانال رسید، ولو امام صادق هم نفرموده باشند. اینجا قاعده تسامح ادله. پیغمبر از این کارها و ظرافتها آقا زیاد دارد که در مقام بیان این نیست. این روایت هم ظاهراً در مقام بیان اینکه حبه باشد و برای اکبر ولد باشد و دین نباشد. اینکه اصلاً دیگر ناظر بحث ابداً نیست که یعنی «من شانه ان یقول فی باب دین ولا یقول». شأنش این است که در مورد دین هم اینجا ازت چیزی بگویند. شأنش این است که قید بزند. قید نمیزند. شنیتی ندارد. زمانی که حالا ازت بفرمایند که این مال اکبر ولد بود، باید بعد از اینکه دین را اخراج میکرد، استفاده میکرد از این کتب مطرح کرده. یعنی کدامشان صلاحیت باطنی بیشتری داشت نسبت به این علم. فضای روایت از اینها زیاد داریم. خب، این بزرگوار آمده روایت را تشخیص داده تو باب فقهی اینجا گذاشته. بعد مثلاً این دیگر میشود روایت فقهی.
روایت چهارم از علی بن اسباط عن ابوالحسن رضا علیه السلام: «قال سمعنا و ذکر کنز یتیمین». یکی از رضا علیه السلام شنیدیم، بحث یتیمین مطرح شد. «لوحا من ذهب». علم بوده. یعنی اصلاً کتاب نبوده. یک لوحی از طلا بوده. «بسم الله الرحمن الرحیم. لا اله الا الله محمد رسول الله. عجب لمن ایقن بالموت کیف یفرح». تعجب از کسی که یقین مرگ دارد، چطور شاد است؟ «و عجب لمن ایقن بالقدر کیف یحزن». تعجب از کسی که یقین قضا و قدر دارد، چطور ناراحت است؟ «و عجب لمن رعد دنیا و تقلبها به اهلها کیف یرکن الیها». کسی که دنیا و این کار پیچیدگی گردش و جابهجاییهای دنیا را میبیند، چطور تکیه و اعتماد میکند به دنیا؟ «الله فی رزقه». در مورد استیفا نداشته باشد. در مورد غذا اتهام نداشته باشد. «من سا لوحه». به کدامشان رسید؟ «الی اکبرهما الی اکبر هما». «قال نه الله اکبر». رسیده. خب، این هم واقعاً خداوکیلی هیچ دلالتی به بحث حبه و مسائل ما و اینها ندارد که تازه شما بخواهی بحث قیدش را هم لحاظ بکنی که قید دین نخورد. کار داریم با روایت.
خب، از اطلاق اول، نوبت اول دلالت به «من اطلاق الن» از اطلاق و قول به انتقال ترکه به... و من که قائل بشویم به اینکه ترکه منتقل میشود به... به محض اینکه میت میمیرد، مورث میمیرد، ترکه منتقل میشود به وارث. ترکه مدین یعنی ترکهای که مستلزم است دینش استخراج شود. نه اینکه ترکه منفک از دین که ما روی این تاکید داشتیم قائل شدن، نه قول یعنی در برابر انق و علت محبوف. محبوف کیست؟ بهش میرسد. هرچند توضیح بدهم، دلیل دوم برای اینکه شرط نیست یعنی در حبه شرط نیست به اینکه میت دین نداشته باشد. قول اول دلیل اولش «من اطلاق النسه». دو تا دلیل نداریم. اطلاق به «من اطلاق النس» به اطلاق النصر. یکی قول به انتقال ترکه دو تا. نه نه نه. پس چی شد؟ اطلاق یکی. این دلیل اول برای اینکه در حبه شرط نیست که میت دین نداشته باشد. دلیل دوم این است که میت به محض اینکه میمیرد، ترکه به وارث منتقل میشود. آنجا هم قید نزدیم به اینکه ترکه به شرطی منتقل میشود که میگوید دین نداشته باشد. بله، علت محبوف، محبوف، محبوف. اللهم جاهایی میگویند حبه بهش تعلق میگیرد. ترک با مرگ میت منتقل میشود به وارث. لازمش این است که هر کدام از وراث به مقدار سهمشان از ارث دین به عهدهشان بیاید. درست شد؟ محبوف هم مثل همین است. چه فرقی میکند؟ «ملفر بین الوارث و المحبوب». چه فرقی بین وارث و محبوف که و برایش لحاظ نمیکنیم. ریاضی میخواندیم، گفتیم یک منفی میگذاشتیم پشت قضیه. گفتیم اگر یعنی این بهش میرسید به شرط نبودن این... دکترایی که تو پرانتز آمده، مثلاً میگوییم که اگر ترکهای نیست، اینها وارث. اگر دینی نیست، ترکه بشوند. چطور این قید را برای ترکه که میخواهد به وارث منتقل شود، نمیزنی، برای محبوف میزنی؟ چه فرقی بین وارث و محبوف؟ محبوف هم ذیل ورثه. این فقط یک بخش خاصی از ارث دارد بهش میرسد وگرنه تفاوتی ندارد. حکمت کار این بوده. درصدش را داری چیز میکنی. نه. شما یک دور کل ترکه بر اساس سهام مفروضش باید دین را همون احساس تقسیم شود. یک دور یعنی ما میگوییم که آقا هرکی به میزان درصدش از ماترک جدا جدا از سهامی که برده، هر کدام از اینها را حساب میکنیم. درصدی. یک مثلاً ۱۰ درصد داشتی، یک ۵ درصد داشتی، یک ۲ درصد ۴ درصد داشتی. دین هم اینقدر است. یک بار ۱۰ درصد دین را از این کم میکنیم. یک بار از این کم میکنیم. نه اینکه همه را یک کاسه کنیم، بگوییم آقا نصف که به این رسید، نصف دین شد. این جوری نیست.
ظاهراً بحث ارث کلاً جز مباحث بسیار پیچیده است. یعنی واقعاً بحث سادهای نیست که رفقا توقع داشته باشند که مثلاً یک کلمه خوانده شود، بحث حل شود و اینها. این جوری نیست. بحث ارث بحث استخوانشکنی. خیلی هم بحثهای استدلالیش بحثهای سختی نیستها. بحثهای جالبی است که مباحث استدلالیش چون دلیل عقلی و اینها ندارد. نه استظهارات عرفی دارد، نه چه میدانم مستغلات عقلیه دارد. همهاش نص، فروض و ترکیب فروض و مقادیر با همه استادی که ما ارث را یاد میداد، وحید و اینها. اولاً که تو متن کتاب که ایشان واقعاً یعنی همهاش از رو خواندن و هی برگرداندن زمین، برگرداندن اعداد با هم حساب کردن. پدربزرگمان که به رحمت خدا رفت، بعدش آمدیم ما پیش ایشان چند وقت بعد مسلط و نشسته بودیم. گفتم ما بچهها این جوری پدربزرگ که رفته، این عموها و عمه و فلان و اینها. چند مادربزرگ چقدر میشود؟ و میخواهیم حساب کتاب بکنیم که الان مثلاً تو کدامها مال مادربزرگ و مسئله ساده نسبتاً شاید یک ساعت یک ساعت و نیم هی طول کشید. ایشان هی فرض را میبرد این ور، هی این ور. آخرش گفت من باید بروم مطالعه کنم. بررسی بحث ارث بحث سادهای نیست. خلاصهاش این است. دارم عرض میکنم بحثهای استدلالی پشت البته کلاً این جوریها. ببین مباحث حالا درد دل زیاد است. نمیخواهم وارد حرف بیشتر صحبت. عرض کنم که پس اینجا محبوف مستحق حبه میشود. بر آن دین لازم میشود به میزانی که مقابل هوش طبیعی چیست؟ «ماقولها من الدین». دین به همه ترک چندم میگیرد؟ تعلق گرفته گرفته. پس مقابلها، قابلها حبه من الدین. «ان ارادکی محبوف». دقت فکرها. فک چی را اگر میخواهد جدا بکند حبه را. اگر جدا نمیکند که همه را یک کاسه حساب میکند. درست شد؟ اگر میخواهد جدا کند، حبه جدا، بقیه ماترک سهمم جدا. دین را از حبه به میزان درصد خودش میدهد. از متحرک دیگر هم امضا درصد خودش میدهد. جدا جدا، درصدی، جدا. سرهم بده که مثلاً باز همه را یک جا بفروشد یا مثلاً میخواهد جدا داشته باشد.
«و یلزم علی الم». اینجا داشته باشید. این «یلزم» فاعلش «المنع» جلوتر که میآید. این فاعل یلزم است. لازم میآید بر منع، یعنی مانع شدن محبوف که چرا فرع برود اینجا. در واقع دارد مرحوم شهید ثانی حرف کسانی را که قائلاند به اینکه محبوف له مستحق نیست، وقتی که دین مستغرق باشد، حبه را ندارد را دارد رد میکند. از این یلزم میگوید: اگر شما قالب منع شدید، یعنی قائل به این شدیم که به محبوف حبه ندهیم، چون دین مستغرق است. فرزند مدنی مستغرق گرفتیم دیگر. چون دین مستغرق است، محبوف حبه را ندهیم. لازم این قول ما اعتقاد شما چیست؟ یعنی تالی فاسد دارد. روشن است آقا؟ هستی تو؟ لازمش چیست؟ اینی که شما رد میکنید، حاصل رد این است که وقتی ما ملتزم بشویم به منع محبوف از حبه هنگام استغراق بر ترکه یا عدم استقرا که توضیحش را دادم، روشن است. لازمش این است، واجب است که از حبه منع کنیم به مقداری که مقابل وصیت نافذ هم باشد، خارج شود. پس نمیدهیم بهش پرداخت بکند و دین را باهاش بدهد. وضعیت نافذ هم همین است. توی کفن واجب و بقیه تجهیزات میت هم همین است. بالاخره بعد از ماترک میت اخراج شود. چون باید اخراج شود. به همان دلیلی که شما میگویی به محبوف نمیدهیم. آفرین! به همان دلیلم پول بابت کفن نباید برود. الان اگر طرف وصیت نافذه داشته باشد، وصیت نافذه چقدر؟ یعنی یک سوم از مال. طرف کاری به دین دارد یا ندارد؟ اگر شما شرط گرفتی که به محبوف فقط وقتی حبه میدهیم که دین نداشته باشد. وصیت نافذه را فقط وقتی انجام میدهیم که دین نداشته باشد. اخراج کفن و تجهیزات میت هم فقط وقتی انجام میدهیم که دین نشود. اینها جداست. ربطی به دین ندارد. خارج میکنیم به این معنا که نمیدهیم. بعد وصیت را عمل به اینکه وصیت که شده و دین هم دارد. آن دینه مانع نیست برای وصیت. نمیگویی وصیت پر حرف داشته باشد. افتادم. کفن فقط به شک افتادم. یادم نیست حالا. کفن طرف نسبت به یک سوم مالش وصیت کرده. دین هم فرقی نمیکند. یک سوم درست درست. بله، اینجا وصیت نافذش درست است ولی یعنی ولی اول اخراج میکنیم دیون را. بعد میآییم نوبت عمل وصیت. نمیگوییم پر کلاً مثل حبه. میخواهد بگوید همین است. همان اول روشن است. ۱۵۰۰ بدهی دارد. اول دین طرف را میدهیم. حالا وصیت را میگوییم آقا مینشینیم وصیت. میگوییم که سر وقتش اگر مثلاً نماعاتی داشت اموالش مثلاً جایی چیزی پیدا شد، باطل نمیکنی. درست است؟ فعلیت پیدا نمیکند ولی وصیت هست. محبوبی وجود مستغرق باشد. حق محبوف سر جای اینکه پولی نیست که بهش بدهیم. هم سر چون ارث وارث را فقط بعد از این میدهند که واجبات مالیش از اصل ترکه جدا شود. اکبر هم استخدامش از همین است. شبیه ارث است. استحقاق او در حبه شبیه ارث مستحق نمیشود مگر بعد از ما یجب من کفن المیت و غیر آن. آن مایجب که کفن و فلان و اینهاست، پرداخت میشود. بعد بهش میدهند. فقها ملتزم نشدند به منع محبوف از آنچه مقابل مسیحیت نافذ است. حالا نکتهاش به این است. اگر وصیت داشت. نکته حالا باز بحثمان سر اخراج است. چون باید یک چیزی از مال اخراج شود. از سهم محبوف کم میشود یا محبوف میسوزد. دقت بکنید این تیکه را. تا آنجا بحث دین و اینها را داشتیم که لطمه نمیزند به اینکه اینها سر جایش باشد. الان بحث اخراج را داریم. آقا تو بحث وصیت، حالا اصلاً دین ندارد. وصیت دارد. وصیت نافذه دارد. حافظم یک سوم اموال است. آنجا چطور؟ هیشکی نگفته که اگر میت وصیت نافذه دارد، حبه پر. روشن؟ چطور بعضی گفتند اگر دین دارد، حبس پر. ولی نگفتند اگر وصیت نافذ دارد، حبه پر. دین با وصیت نافذ چه فرق میکند؟ جفت اینها جز مخرجات واجب من المال است. درست شد؟ پس تفاوت استنباط شهید و روش را ببینید دیگر که قیاس و این حرفها دارد میدهد. البته بیشتر در رد به آنهاست. یعنی بحث اثبات جدلی است. چرا تو این مسئله قائل؟ پس تو بحث مقابل کفن و غیر کفن و اینها هم که از اصل ترک خارج میشود، هیچکی نگفته محبوف پر. چون از مال باید جدا شود. پس همانجور که اینها از حبه مانع نمیشوند. چیا؟ آفرین! وصیت نافذ و اینها. کسی که قائل است، لازم است که در مورد دین هم قائل بشود که دین هم مانع نمیشود. چون اگر بخواهد قالبی نشود، میشود ترجیح بلامرجح. این هم از این.
بریم بقیه متن. «و یلزم علی المن». برای اینکه مانع بشویم از محبوف به مقداری از حبه که در برابر دین است، «من مقابل الدین ان لم یفک». اگر تفکیکش نکرد از ماترکی که بهش رسیده. اگر دین را کی جدا نکرده؟ برو به دین برمیگردانیم. بگوییم که اگر محبوف دین را جدا نکرده باشد از چی؟ بحث هوش. بله، مقابل وصیت نافذ باید مانع هم شود. وصیت حافظه بیشتر نباشد. اگر نباشد، یعنی وقتی که نباشد آن وصیت به عین مخصوص، «خرجت انها». وصیت نافذه باشد. عین مخصوصه هم نباشد. عینی که وصیت بهش تعلق گرفته، خارج از اعیان محبوف هم بخواهد باشد. فرض ندارد دیگر. بحث ما در مورد خانه. مثلاً وصیت کرده، فرض حبه ندارد. ما الان بحثمان این است که اگر وصیت نافذه شد، وصیت نافذه شد. وصیتی بود که حبه هم تو وصیت میشد لحاظش کرد. یعنی وصیت کردی که این اتاقم هرچی توش است، بدهید به فلانی. اتاق شمشیر است و فلان و اینها. آنچه در اتاق است، یک سوم اموالش هم هست. اینجا کسی میگوید حبه پر؟ چون وصیت حافظه کرده. نشده. اگر به عین مخصوصی که خارج از حبه باشد که دیگر اصلاً بحثی نیست. مثال ما رفتیم آنجا. کفن الوجب. «و ما فی معنا». مافی معنا هو یعنی چی؟ آنچه در معنای کفن است. آنچه در معنای کفن است یعنی چی؟ بقیه تجهیزات قبر. گورکن. پول بدهی بیاید قبر را بکند. تجهیزاتش. بیل بیاورد. پول اگر ندارد، پول بدهد. یکی بیل تهیه خاک. پا سبزها نیست. کوهستان است. خاک بیاوری. چیکار کنیم؟ مثلاً از این کارها. این جوری. یک ماهه چک. یک ماهه به روز میشود دیگر. چطور مثلاً ما واجباتش را جدا کنیم از مال دیگری. بخور. «و یبعد ذالک به اطلاق النصر». این مسئله «ذالک» یعنی منع محبوف از آنچه مقابل دین و وصیت نافذ است. منع محبوف از آنچه مقابل دین و وصیت نافذ. آقای پاراگراف جا افتاد؟ دوستان، رفقا. «ذالک به اطلاق ال». تبعید میشود آن به اطلاق. یعنی چون در روایات همین هم قید نخورده در مورد بحث وصیت و فلان و اینها. نص مطلق است. دور میشود آن نظر که بگوییم آقا در وصیت نافذه حبه پر. حبهای که افتاده تو وصیت نافذ. نه نه. اینکه خود اینها را عزیز دلم. بحث خود اینها نیست. بحث این است که در مورد یک سومی وصیت کرده. از همه که حبه میافتد توش. نه در خصوص حبه وصیت کرده. آن که مشخص است دیگر. گفته آقا من هیچی فقط شمشیر فلانی. پدربزرگ ما خدا رحمتش کند. این گفت که من تو را خیلی دوست دارم. بعد از مرگم این مال تو. بعد وقتی از رحمت ایزدی پیوسته، یک کاری بکنیم به من نرسد. دختر عمه ما قبل از اینکه به رحمت خدا برود، بخشیده. خیلی من خوشحال شدم. قرآن نفیس و گران و اینها بود. دختر عمه. حالا این اگر وصیت هم میکرد، به من میرسید. به اکبر ولدش نمیرسید. باز به ما میداد. فرقی نمیکرد. خلاصه وصیت کرده که حبه توش میافتد. کسی نگفته حبه پر. نکتهاش تو این است. منع محبوف نمیکنیم تو اینجا. منع محبوف نمیکنی تو بحث اینکه دین هست هم محبوف نمیکنیم.
«والفتوا به ثبوتها». فتوا به ثبوت حبه که این هم گفتند حبه ثابت است. «من عدم انفکاک المیت عن ذالک غالبا». سادهترین جملهاش همین بخش است. غالباً هیچ میتی را پیدا نمیکنید که دین و وصیت نداشته باشد. حتماً کفن نخواهد. اینکه دیگر حتمی است. دین و وصیت نداشته باشد. میت که کفنش را خودش که دیگر نیست. کفنش که باید بکند. حتمی است. غالباً دین و وصیت هم دارد. با اینکه اینطور بوده، اینقدر مسئله مبتلا به و شیوع داشته. باز هم تو روایات ما قید نخورده به اینکه وصیت حب و حب به شرط عدم وصیت. فتوا دادند به اینکه هوه ثابت است. ولو وصیت نافذه باشد. چطور آنجا شما لحاظ نمیکنی، آنجا دین هم نباید لحاظ بکنی. بین دین و وصیت هیچ تفاوتی تو این ماجرا نیست. از این جهت که هر دو اخراج از مال است. برای استنباطش آمد روی وارد کرد. دو تا دلیل آورد برای اینکه وصیت نافذه را به عنوان رد بر قول کسانی که چت میدانند. پس یک دلیل، دو تا دلیل خودش داشت که شرط نیست. گفت تو هم اگر شرط میدانی، این تالی فاسد حرف است که در وصیت نافذه چطور حب مشروط نیست. یعنی نسبت حبه و وصیت نافذه به شرط لا نیست. نسبت حبه و دین هم به شرط لا. امروز که من یکم خوبم. رفقا الحمدالله ۹۹ درصد مسئله حل است. مشاوره ازدواج دادم. ۹۹ درصد حل است. یک درصد فقط چیزی که آن هم با تو حل میشود. گفت ببین تو آمریکا ۹۹ درصد ملت هستند، یک درصد دارد برایم. ۹۹ درصد ممنوعه. شهید آورد در مورد اینها که اگر این را بگویی، لازمش آن است. این در مورد وصیت مشاعه است. وصیت مشایی باشد که شامل حبه هم بشود. اگر عین خارجی باشد که دیگر اصلاً محل بحث ما نیست. این حالا یک نکتهای باز دوباره تاکید بهش بکنم. اگر فک نکند محبوف دین در این صورت، اگر دین را جدا نکند، در مقابل آزاد لازم میآید که در مقابل انگار وقتی که در واقع بحث مشاو به نظرم باز میخواهد مطرح شود. مشاع نمیشود اصلاً جداش کرد یا میشود جداش کرد. هنوز جداش نکرده. حالا دین کرده باشد، مال خودش میدهد. آزاد نکرده باشد. دوباره نه ارث برسد. بعد بر اساس سهم ترکه تقسیم بکنیم. بعد قول اول، قول دوم همونجا جوابش را میدهد. عدم قول اول را میآید پایین توضیحش میدهد. «و من اطلاق الناس» و اینها دلیل برای قول اول. نه، این همهاش مال همه دلیلش است. ببینید، یکی اینکه اصلاً ارث منتفی میشود. قول دوم میگوید: بعد همهاش توضیح قول دوم است. «یلزم علی المن» رد بر قول اول که انتفاع ارث است.
**و صلی الله علی سیدنا محمد**
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و یکم
شرح لمعه
جلسه بیست و دوم
شرح لمعه
جلسه بیست و سوم
شرح لمعه
جلسه بیست و چهارم
شرح لمعه
جلسه بیست و پنجم
شرح لمعه
جلسه بیست و هفتم
شرح لمعه
جلسه بیست و هشتم
شرح لمعه
جلسه بیست و نهم
شرح لمعه
جلسه سی ام
شرح لمعه
جلسه سی و یکم
شرح لمعه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح لمعه
جلسه دوم
شرح لمعه
در حال بارگذاری نظرات...