شرح کتاب «رحمت واسعه»

جلسه چهل و هفت : قساوت قلب؛ خطر واگذاری انسان به نفس

01:29:27
313

این جلسات شرحی عمیق، زنده و الهام‌بخش از کتاب «رحمت واسعه» و سیره‌ی عرفانی و اخلاقی آیت‌الله‌العظمی بهجت هستند؛ گفت‌وگوهایی که ایمان را از سطح دانایی به مرحله‌ی زیست مؤمنانه می‌برند. در این مجموعه، از یقین و توکل تا تربت امام حسین (علیه‌السلام)، از حقیقت ذکر و صلوات تا حضور در مجالس روضه و معنای عشق در وادی اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، همه با زبانی زلال و دلنشین روایت شده است. این جلسات نه فقط شرح کتابی فقهی یا عرفانی، بلکه تجربه‌ای از دیدار با نور، محبت و حضور خدا در زندگی روزمره‌اند؛ جایی که کلمه‌ها تبدیل به ذکر می‌شوند و معرفت، رنگ حضور می‌گیرد

معرفی
رفتار کریمانه امام حسین (علیه‌السلام) با لشکر دشمن در عطش

هشدار درباره قساوت قلب و آغاز آن از تلافی‌های کوچک

آزاد گذاشتن یاران در شب عاشورا و حقیقت بیعت آگاهانه

پرهیز امام حسین (علیه‌السلام) از مکر و نیرنگ در مسیر کربلا

جایگاه نماز ظهر در میدان نبرد عاشورا و رمز قبولی اعمال

فداکاری سعید بن عبدالله در محافظت از نماز امام

تجلی توحید و عشق الهی در وداع علی‌اکبر (علیه‌السلام)

اشتیاق لقاء محبوب؛ نگاه عارفانه امام به شهادت

مناجات امام حسین (علیه‌السلام) و اعتراف بنده در برابر خالق
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی لشکر معاویه آب را بر حضرت و اصحابش بستند، خود حضرت (ع) پس از مسلط شدن، به آنان آب داد و مانع نشد. آیا تا به حال دیده یا شنیده شده کسی در جنگ به دشمنش آب بدهد؟ به هر حال، این‌ها الهی‌اند. مقیاس‌ها، حساب و کتاب‌های امثال ما با آن‌ها فرق می‌کند. مکافات و انتقامشان فرق می‌کند. نمی‌گویند: «چون آب را بر لشکر ما بستی، ما آب را به روی لشکر تو می‌بندیم.» معمولاً ما، نوعاً همینیم؛ حتی افراد به ظاهر خوبمان. «عروسی بچه من کادو نیاورد، عروسی‌اش کادو نمی‌برم.» «مکه آمدم، نیامد. مدینه می‌آید به حقّم؟» اکثراً پای نفس است، به خاطر خدا نیست. «الهی، احسان نکرد، احسان نکنیم؟» اگر کسی از ما برید، ما به او وصل شویم. کسی که شاید شرایطش را نداشته، شاید نتوانسته؛ اصلاً تو به او یاد بده. این هم توجه، نه اینکه به او یاد بدهیم به من محبت کند، محبت کردن، احسان دادن یک احسان کردن به من. ما گاهی اوقات یک جوری در ازای بدی طرف خوبی می‌کنیم که یاد بگیرد از این به بعد باید با من این جوری باشد؛ با من این جور. خیلی ارزش یاد می‌دهد. باید ادبش کرد. نه برای خودمان، برای اینکه آداب انسانی در او راه پیدا کند؛ از این بی‌ادبی که دارد خلاص شود. از این گرفتاری‌هایی که این بی‌ادبی برای او ایجاد کرده، این فرق می‌کند.
در زمان پادشاهی روسیه، در جنگ جهانی اول، هر چه لشکر برای جنگ با آلمان می‌رفت، برنمی‌گشت. یک بار وقتی قطار پر از جوانان می‌خواست حرکت کند، مادران آن‌ها جلوی قطار خوابیدند تا مانع حرکت آن‌ها شوند. از مسکو تکلیف کردند، دستور رسید که قطار «از روی مادرها عبور کند». معمول بود که در وقت حمله، چند نفر نگهبان می‌گذاشتند. بی‌رحمی را ببینید، بفرمایید که این‌ها وقتی می‌خواستند جنگ کنند، فرمان فرستادند تا اگر شده است این مادرها، قطار از روی آن‌ها عبور کند، می‌کردند که این‌ها بروند. مراعات هدف برایشان مهم است. فتنه‌ای که می‌خواهد دفن کند مهم است. نفع و فایده‌ای که می‌خواهد جذب کند برایش مهم است.
تو جنگ به دشمن آب ندهی، انرژی می‌گیرد، قوی‌تر با ما می‌جنگد. اینکه این خصلت دیگر خصلت انسانیه، خدا این را خدا ممنوع کرده. تشنه گذاشتن دشمن، اسیر که می‌گیری اول از همه باید به او برسی. این آداب، این اخلاق و فضایل را دیگر آدمی‌زاد با این چیزها کار ندارد. این‌ها برایش مهم نیست. این‌ها می‌شود قساوت قلب. قساوت قلب وقتی انسان اهمیت نمی‌دهد، کم‌کم بی‌تفاوتی می‌آید. دل ارزشی قائل نمی‌شود. امیر المؤمنین (ع) گاهی می‌فرمود: «انسان شب هم بنده، گاهی فکر ش می‌لرزد، خدا شاهد است چهار ستون بدنم می‌لرزد که مثلاً اگر خدای متعال یک آن ما را به خودمان واگذار کند، همین بچه ای که علاقه داریم، سر از تنش جدا می‌کنیم، قطعه‌اش می‌کنیم. توی چاهی، توی استخری، توی جایی، توی چاله‌ای دفنش می‌کنیم، بدون اینکه ذره‌ای باکمان باشد.» این‌هایی که همسر می‌کشند، این‌هایی که بچه می‌کشند، از اعماق جهنم نیامدند. از اول وجود نداشتند. این‌ها عاشق خدا بودند. «انسان که به خود واگذار شود، ترسناک است واقعاً.»
اگر خدای متعال ما را به خود واگذار کند... خیلی این‌ها قساوت است. از همین جاها شروع می‌شود. از همین تلافی‌هایی که انسان دارد، تا آنجا به خواب شب نمی‌بیند. یک هو چشم باز می‌کنی این دست من همچین کاری کرده است. بعد نفر اول را که کشت، دیگر نفر دوم را. دومی را که کشت، سومی را.
معمول بود که در وقت جنگ و حمله، چند نگهبان می‌گذاشتند تا کسی فرار نکند. اما امام حسین (علیه السلام) شب عاشورا فرمود: «معمولاً این ور به زور نگه می‌داشتند از لشکر. کسی فرار نکند. راه‌های سخت و ترسناک. سعی می‌کرد یک کاری بکند به خیالش نیاید که از اینجا فرار بکند. ولی امام فرمود: بیعت من آزادید. بیعت خود را از شما برداشتم. این قوم با من کار دارند. هر که می‌خواهد برود، برود.»
تعداد لشکر امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا قریب هزار نفر بود. شب عاشورا ده نفر، ده نفر. بعضی با خداحافظی و بعضی حتی بدون خداحافظی، از رکاب آن حضرت دور شدند و رفتند. این نقل (اینی که آقای بهجت می‌فرمایند) برخی از نقل‌ها از این حکایت ندارد؛ چون از سپاه امام حسین (ع) زیاد جدا شدند. اختلاف که شب عاشورا این‌ها جدا شدند یا قبل عاشورا؛ چون در طول مسیر وقتی خبر شهادت حضرت امام حسین علیه السلام رسید، به اصحاب گفتند: «منطقه زباله.» هم معمولاً نقل مورخین این است که آنجا تعدادی سپاه حضرت زیادی بودن جدا شدند. یک نقل دیگر هم هست که شب عاشورا که حالا محل بحث، که در پاورقی سکینه بنت الحسین گفت: «شبی ناله پشت خیمه شنیدم. ترسیدم که کاری کنم که زنان به واسطه من باخبر شوند. پس در حالی که لباسم را بالا گرفته بودم، خارج شدم و دلم نوید نیکی نمی‌داد. در پشت خیمه پدرم را دیدم که گریان نشسته است. یارانش از میان سخنانی که فرمود: «ای قوم، شما به این خاطر با من خارج شدید که فکر می‌کردید به سوی گروهی می‌روید که با قلبشان با شما همراهند. اکنون کارزار سخت شده؛ چرا که شیطان بر آنان چیره گشته، یاد خدا را از خاطرشان برده و اکنون در پی این هستند که مرا و کسانی که به همراه من می‌جنگند و خانواده‌ام را غارت کنند. و می‌ترسم که این مطلب را ندانید اینکه بدانید ولی حیا کنید که برگردید، حال آنکه نیرنگ نزد ما اهل بیت حرام است.»
همان بحث مکر و حتی در این حد نخواستند نیرو جمع کنند. همه چیز پوست‌کنده. «فردا یک هو مواجه نشوم با یک صحنه دیگر.» ببینید چقدر دایره حرام بودن مکر تا کجاهاست. همینیم که این‌ها به اسم آمدند که برای حکومت الان آمدیم به این کارزار افتادیم، صحنه، صحنه درگیری و جنگ. و به این‌ها باید حواس بود. «فردا هر کس از شما این ماندن با ما را دوست ندارد، چه شب پوشاننده است و راه بی‌خطر و زمان مناسب سفر است. بدانید هر که ما را همراهی کند، بلا فردا امان یافته از خشم الهی است، در بهشت با ما خواهد بود.» به خدا سوگند کلام ایشان تمام نشده بود که مردم در گروه‌های نفری پراکنده شدند و کسی نماند جز چند نفر. (سند نقد نیست.)
همچنین سیدالشهدا (علیه السلام) به حضرت مسلم (علیه الرحمة) فرموده بود که با مهربانی برخورد کند. حسین بن علی (علیه السلام)، عبدالله بن عقیل را فراخواند و او را با قیس بن مسهر صیداوی و از عم سلمه یا عمارة بن عبد سلولی و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی فرستاد و او را به تقوا و پنهان داشتن دستور داد و با مردم تقوا، و لطف با مردم بگو امر کرد. که اگر مردم را متحد یافت، به سرعت به امام اطلاع دهد. و شاید سبب کشته شدن و شهادت همین بوده که اذن جنگ نداشته؛ چون حضرت فرمودند: «با مردم با لطف.» اذن جنگ نداشته. وگرنه در دارالعماره و مق دارالاماره ابن زیاد بیش از ۲۰ نفر نبود. اولی که عبیدالله وارد شهر شد، می‌توانست دستور بکشد؛ اذن به جنگ. امام (ع) فرمود: «به لطف برخورد کن.» که حالا این هم تو پا نمی‌شود. «کسی در آنجا با او نیست مگر ۳۰ نفر از ماموران و ۲۰ نفر از اشراف و خانواده‌اش.» این هم خیلی جالب است برای بنده؛ یک بی‌نظیر در اسلام. مباحث تاریخی دیگر بحث‌های ذوقی نیست که بگوییم در اثر شهود و مکاشفه است. درصدی تحقیق و زحمت.
یک نکته‌ای، مطالعه تاریخ زندگیمان. خیلی وقت بگذاریم. کار پیگیر. مطالعه تاریخ چیزی کم از درس اخلاق ندارد. همه این‌ها عبرت است. جمله به جمله‌ای که می‌گویند. یک نقل تاریخی است؛ حتی تحلیل یک نقل تاریخ. یعنی زحمت کشیده شده. این مرد که به بحث‌ها شناخته نمی‌شود، این شخص در تحقیق‌ترین افراد، در بین ممتاز از جهت تسلط است. چون به بحث‌های تاریخی و اعتقادی هم می‌بینید. قدم به قدم مطالعه و زحمت. و اینکه از کتاب می‌خوانیم، بخش خاصی است. خوبی هم دارد. در عین حال روضه‌ای...
**نماز ظهر، آغاز جنگ**
قبل از وقت نماز ظهر. روح جهاد است مگر قاعده فقهی. بهتر این است که ظهر جنگ شروع نشود، مگر اینکه ضرر شخص در زوال باشد، یا شخص در حال اشتغال به جنگ باشد. ممکن است ظهرین نماز ظهر و عصر قضا شود. برای همین نماز ظهر برای همین خوب است که وقت نماز. و لذا سیدالشهدا (علیه السلام) بعد از ادای نماز ظهر وارد در جنگ شدند. با اینکه کربلا دفاع بود، جهاد بود، و به آن‌ها حمله می‌کردند. و الا اگر می‌ رفتند، شهدا (علیه السلام) می‌رفتند جایی که از آنجا آمده اند، برمی‌گشتند مدینه. این‌ها جنگ را شروع کردند. با این حال حضرت امان آوردن، تا اذان شد. ممکن است انسان مشغول به کاری که شد، دیگر نتواند. لذا نماز مح است. صبر و نماز، نماز تو فضایی است که جنگ است و جانش در خطر است، باز نماز را تو اولویت داشته باشد. ابن عباس می‌گوید: «دیدم امیرالمؤمنین (ع) وسط جنگ به آسمان نگاه می‌کند. گفتم: آقا چیه؟» چقدر اول برای ما درس است این مسائل. این حال در همه مسائل این است. همه شرایط. نماز موقع درس، موقع کار، تکان می‌خورد؟ نه، اول وقت. دیگه جا از اول نماز تو همه این‌ها اعمال انسان باشد. مهر عبودیت به واسطه نماز. نماز هنگام ورود به عالم معنا. از اعمال انسان نماز. اگر این قبول شد، به بقیه توجه می‌کنند. قبول نشد ...
این در اولویت است. کما اینکه شده است. حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در کربلا، نماز ظهرین را به جا آوردند. نماز ظهر. و ظاهراً هم آن کسی که سپر واقع شده بود، به اندازه ۱۳ تیر به بدن شریفش وارد شد و شاید هم بعدش وفات کرد. سپر امام حسین (ع) شده است. نماز حضرت. ۱۳ تا تیر خورده بود، وقتی که این در وقت نماز ظهر شد.
حسین (علیه السلام) «زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی» که ان شاء الله در آن فضائل و هزینه قدسی که بستنی، دو شهید به یاد آورد. دستور داد جلوی او و به نصف فاصله بایستند. نماز سپس نماز خوف. وقتی تیری به حسین (علیه السلام) نشانه رفت. سعید بن عبدالله حنفی بدن خود را سپر امام کرد. این‌ها درس توش است. ما اگر باشیم، خودمان را سپر می‌کنیم. رحمت خدا باران است. احکام الهی. شریعت خدا رو. و همینطور، همینطور این‌ها همش تیر است. دیگه همه هم دارد به سمت امام زمان (عج) پرتاب می‌شود. ما اگر بخواهیم وای بایستیم، حرف بزنیم، مسخره‌مان می‌کنند، توهینمان می‌کنند، هو می‌کنند، سبکمان می‌کنند. وایمیستیم یا فرار می‌کنیم. این هم، این هم همان امتحان است. ایستادگی نمود و با جان خود از امام محافظت می‌کرد و کوتاهی نکرد و کنار نکشید تا به زمین افتاد و در آن حال گفت: «خدایا آن‌ها را لعن کن به همان لعنی که عاد و ثمود را لعن کردی. خدایا به پیامبرت سلام مرا از این دردی که دارم خبر بده که من در یاری فرزند پیامبرت ثواب تو را می‌خواستم.» چه حال داشتند شهدای کربلا! سپ جان به جان. رضوان بر بدن او. جز زخم شمشیرها، ۱۳ زخم. ۱۳ تا تیر کم نیست. جدا از موقع شهادت. جای ۱۳ تا تیر بر بدن. بالاخره جنگ بعد از زوال و خواندن ظهرین یک خصوصیاتی دارد. یکی معنویت مطلب. یکی فتح و نصر و فرج اسلام و مسلمین از بالا به پایین نازل می‌شود. یعنی دری باز می‌شود برای اینکه خدای متعال نصرت برساند به واسطه نماز؛ چون انسان بعد هر نمازی یک دعای مستجاب دارد. بعد هر نماز و هر نمازی دری از رحمت و فضل خدا رو به انسان باز می‌کند. لذا خوب است که کارهای مهم انسان بعد از نماز آغاز شود. این هم یک درس: جنگ را بعد از نماز شروع کن.
یکی دیگر همین که ظهرین از کسی فوت نشود. کسی که بعد از زوال جدال را شروع بکند، فوت نمی‌شود. (نماز شب، بله). اگر آن‌ها قبل از زوال حمله کردند، دفاع قبل از زوال. آنان از بخش رحمت الهی برخوردارند.
**در اشتیاق محبوب**
درباره حضرت علی اکبر (علیه السلام) وارد است که امام حسین (علیه السلام) هنگام میدان رفتن و وداع آن بزرگوار به مادرش لیلا فرمود. (لیلا، مادر حضرت علی اکبر در کربلا بودن یا نه؟ این بخش هم از جمله آقای بهجت پاورقی برایش موجود است. منبعی برایش آورده‌اند.) چون برخی منابع حکایت از این دارند که لیلا کربلا بودند و موقعی که پسرش علی اکبر میدان می‌رفت، امام حسین (ع) به این جناب لیلا فرمودند: «انّی فقط اشتاق الحبیب الی لقاء حبیبه» رها کن. «که حبیب به دیدار محبوبش اشتیاق پیدا کرده است.» اینجا حبیب کیست؟ مشتاق کیست؟ حبیب اکبر است که می‌خواهد ملاقات خدا کند. ملاقات کند. خداوند حبیب خدا است. ملاقاتِ حبیبش است. او می‌خواهد علی اکبر را ملاقات کند.
ببینید جفتش را. این صحنه کربلا. نه جز خدا نمی‌بینم. نه اباعبدالله (علیه السلام) ذره‌ای تنزل ندارد از توحید. (این اصحاب، دیدید؟ همان سعید بن عبدالله فرموده بود: «خدایا من ثواب این عمل را می‌خواستم.» «انّی اردت ثوابک.» من به تو توجه داشتم.) این توجهات تو رحمت را باز می‌کند به روی انسان. این‌ها باب عینایت را باز می‌کند. این توجهات حق تعالی است. در بعضی ادعیه خطاب به حضرت حق می‌خوانیم: «یا حبیب من لا حبیب له.» ای دوست کسی که دوستی جز تو ندارد. این درک محبت در این رابطه با حق تعالی، زمینه را آماده می‌کند که خدای متعال توجه بکند. شدید و وسیع بشود بر انسان. مصیبت‌ها را آسان می‌کند تو زندگی. کارها را در اختیار می‌گیرد. آسان می‌کند. چون خدا جز رحمت برای بنده چیزی نمی‌خواهد و کاری غیر از رحمت نمی‌کند. این درک محبت.
لذا اباعبدالله (علیه السلام) آرام بود، فشار بود، سنگینی بود بر اباعبدالله. جای علی اکبر بعد از شهادت پر نشد. موقعی که رو کرد به لشکر دشمن فرمود: «قتل الله قوماً قتلوک.» خدا بکشد این‌هایی که تو را کشتند. ولی در عین حال در «حبیبی مشتاق.» نگاه، نگاه این اصلاً داغ قلب انسان را کم نمی‌آورد؛ چون این قلب خودش داغ محبت خدا را دارد. و شاید داغ اباعبدالله Ali Akbar زودتر از من به این داغ بود. من زودتر از من محبت و این اگر در قلب انسان بیاید، داروی همه مریضی‌ها و همه دردهاست. همه مریض های اخلاق، افسردگی‌های کم‌طاقتی‌هامون. عشق، درمان همه است. تعرفه زبان است که دارد در آن پرده های عشق و رحمت واسعه خداست. این دع ا اداره می‌کند موج از این محبت، رحمت، عشق. یک عاشق پاکباخته نسبت به معشوقش، ازش دور افتاده. این حال یک پروانه که دارد دور شمع می‌چرخد و هی خودش را به این شمع می‌زند. این امام حسین (ع).
یک ذره عشق شامل حال ما شود. عوض آرایش امور فانی. «امروز تو بانک یک چیزی بردیم، تا دو هفته خوشحالیم.» احتمال این را پیدا کند که (قبل از کرونا) ترس از مرگ ما را می‌کشد، افسرده می‌کند. به هم ریختن دل تو فایده ندارد. حضرت دوست. غافل از حضرت دوست. خدا کند این دل ما هم گرم بشود. ما هم یک تکانی بخوریم. «سرمای بر این گرم پایان یابد.»
**بسم الله الرحمن الرحیم**
لا اله الا رب البلد الحرام والمشعر الحرام والبیت العتیق الذی أهللت بِهِ و لَهُ و جعلته للناس مَلجئاً. یا من عفا بِحلم هِ عن ذنوب نا کهلم. ای کسی که با حلمش از گناه بزرگ ما درگذشت.
یا من اسبغ النّعما. یا ابوالفضل. با فضلش نعمت‌هایش را جاری کرد.
یا من اعطی الجزیله. با کرمش عطای بزرگ را جاری کرد.
یا عدّتی فی شدتّی. ای ذخیره روزهای سخت من. روزهای سختی فقط تو را داشتم. چشمم را باز دیدم برای من هیچ‌کس نمی‌تواند کاری کند. فقط تو بودی. تو همه سختی، تو همه فشارها دستم را گرفتی.
یا مُنَادِمَ صاحبی فی وحدتی. ای همنشین روزهای تنهایی من. من یک تنهایی بزرگی در پیش دارم، روزی که در قبر می‌گذارند، همه می‌روند. روایت فرمود: «همین که تنها می‌شود میت، بسیار سال است و وحشت می‌افتد.» همینه که گفتن نماز وحشت بخوانید. می‌بیند همه دورش را خالی کردند، برگشتند به زندگی‌هایشان. من ماندم و اعمالم. احساس وحشت می‌کند. روایت فرمود: «اینجا از جانب تعالی ندا می‌رسد به این بنده. بنده من، احساس تنهایی نکن، من کنارتم.»
یا صاحبی فی وحدتی. همه تنهایی‌هایم، تو با من بودی. تو همه تنهایی‌ها، تو با من هستی.
یا غیاثی فی کربتی. تو همه گرفتاری‌ها، تو به دادم می‌رسی. تو صدایم را می‌شنوی. آخه خیلی‌ها تو گرفتاری حاضر نیستند صدایم را بشنوند. همین که می‌دانند گرفتار شدم، دیگه تلفنم را جواب نمی‌دهند. دیگه سمتم نمی‌آیند. که یک وقت کاری نیندازم روی دوششان. تو برعکسی. تا گرفتار می‌شوم، تو خودت صدا می‌زنی: «بنده من، کمک می‌خواهد. باید دستت را بگیرم.» من بی‌معرفت می‌گویم: «نمی‌خواهد، خودم.»
یا ولیّی فی نعمتی. ای ولی نعمت من. نعمت ها را تو به من رساندی. یکی یکی.
یا الهی و اله آبائی اسماعیل و اسحاق و یعقوب. و رب جبرئیل و میکائیل و اسرافیل. جبرئیل و میکائیل هم گدای تو. رب آن‌ها و رب محمد خاتم النبیین و آل المنتجبین. و منزل التوراة والانجیل و زبور والفرقان. و منزل «کَاَفها یا عین صاد» و «طا یا سین» و «یاسین» و «القرآن الحکیم».
انت کهفی این المظاهر. وقتی همه رو همدمم نیستند. آبرویم بسته می‌شود، فقط تو به دادم می‌رسی. تو پناهگاه منی. وقتی زمین با همه وسعتش برایم تنگ می‌شود، فقط دلم به تو گرم است.
ولولا رحمتک لَهَلَکْت. اگر رحمتت نبود، نابود شده بودم. تو لحظه ای از شاه می‌گیری بابا. پدر مادر لغزش از بچه می‌بینی تا مدت‌ها یادشون نمی‌رود. شاید به رویش نیاورند یک جایی. یک بچه یک تصمیم غلطی گرفته، شغلی راه انداخته، ورشکست شده، دارد برمی‌گردد باز از بابا کمک بگیرد. بابا می‌گوید: «همین دو روز پیش آن همه پول رو به باد دادی. دیگه بهت نمی‌دهم.» می‌رود ۱۰ سال بعد می‌آید، بابای باز یادش می‌اندازد: «نکنه مثل ۱۰ سال پیش بشود؟» ولی خدا این‌طور نیست. الان گناه می‌کنی، دو دقیقه بعد برمی‌گردی، حسن ظن به رو نمی‌آورد. حسن. انگار گناهی نکرده.
ولولا سترک یا ستّار لکنت من المفضوین. اگر پرده‌ای که تو انداختی نبود، رسوا شده بودم.
و انت معیدی بالّنصر علی اعدائی. ولولا نصرک لَغُلِبْتُ. یا من المغلوبین. اگر کمک تو نبود، شکست خورده بودم.
یا من یعتصم اولیائه بِعِزّتِه. اولیایت تو به عزت تو عزت دارند.
یا من جعلتَ له الملوک وَالْأُمَراءَ. وَحَقّاً لَهُ المذلّة علی اعناقهم. فَهُمْ خاضعون. وَجَزاؤُها منه الی ما یعلم.
یعلم خائنة الاعین وما تخفی الصدور و غیب السُّبُرات. یا من لا یعلم کیف هو. یا من لا یعلم ما هو. یا من لا یعلم الله. یا من عَلَى المَاءِ وَ سَدَّ الهواء بِالسماء. یا من له اکبر الاسماء.
یا ذَا الْجَلَالِ الذی لا ینقطع.
یا مقیّض رکبَ لیوسف فی البِئر. کی بود کاروان را کنار چاه یوسف پیاده کرد؟ یوسف را از ته چاه در آورد. تو بودی. اون کاروان را، اونجا نگه داشتی. تو دستور دادی یوسف را از چاه دربیارند. یک کاروانیم برای ما بفرست بیرون. من الج ذلّ). تو او را از چاه بیرونش کشیدی. همه کار توی معبود من. کورم. تو رو نمی‌بینم. فکر می‌کنم این‌ها به دادم می‌رسند: همسرم، پدرم، مادرم، رفیقم. فکر می‌کنم این‌ها بیایند مثلاً خانه ارزان می‌شود، می‌توانم خانه بخرم. آن‌ها بروند چه می‌دانم. این کار برایم راحت می‌شود. همش به این و اون توجه دارم. همه کار تویی. یوسف بچه بی‌پناه ته چاه تو بیابون، بی کس و کار. کاروان را کنار این چاه نگه داشتی. بیرونش بیاورند و به جاه و بعد العبودیتَ به ملک رساند. به بردگی گرفتنش، ولی بعد به پادشاهی رساندی. تو این کار را کردی. تو همه کاره‌ای.
یاراده یَعْقُوبَ. ولا یعقوب بعد سِنِیْ و فَنَیَ عمر. تو کسی هستی که بعد از اینکه پدر یعقوب انقدر گریه کرد که چشمانش نابینا شد. تویی بچه را به پدر برگرداندی.
یا کاشف الکرب عن ایوب. تو ایوب را از گره و رنج برطرف کردی.
تو بودی که دست ابراهیم بعد سن و فنای عمر را گرفتی. جانم فدای دین. بار الها. جواب. وقتی ابراهیم می‌خواست سر بچه از تن جدا کنه، تو اون سن و سال، تو اون پیری، اواخر عمرشه. تو دست ابراهیم را نگه داشتی. چاقو را نگه داشتی سر از تن بچه جدا نکند. چاقو بدون اذن تو کاری نمی‌کند. همه چیز مطیع تو است. تا به اراده تو است.
یا من استجاب لذکریا وَوَهَبَهُ یحیی. به کسی که به داد زکریا رسیدی، یحیی را بهشت و بخشید. فرداً وحیداً. نخواستی آخر عمری تنها باشد. یا من اخرج یونس من بطن الحوت. تو بودی یونس را از شکم نهنگ نجات دادی.
یا من فلق البحر بنی اسرائیل. تو دریا را برای بنی اسرائیل شکافتی. و موسی سفری نَه‌سینا را از دریا نجات داد. این همین خدای ما است. همین خدایی که صبح تا شب ناظر بر ما، کنار ماست. محیط بر ماست. یک جایی دریا را باز می‌کند، از تو چاه در می‌آورد. تو شکم نهنگ در مي‌آورد. تو پیری بچه می‌دهد. امام حسین (ع) می‌خواهم بگویم همه کار تویی. ما هیچی، هیچی در برابر تو نیستیم.
و جعل فرعون و جنوده من المغرقین. فرعون و سپاهش را غرق کردی.
یا من ارسل الریاح مبشرات بین یدی رحمته. ای رحمت خدا. هر بادی که می‌وزد، تو این باد را جاری می‌کنی. تو باد را می‌فرستی بشارتی از رحمت تو این باد است.
یا من لم یعجل علی من عصاه من خلقه. ای کسی که وقتی مخلوقی عصیانش را می‌کند، در عقوبتش عجله نمی‌کند. به او فرصت می‌دهد. پیری که تا آخرم با سحر و گناه مردم را فریب می‌دادند، تو اون آخر عمر این‌ها را نجات دادی، عاقبت به خیرشون کردی. «فقط قد و عاش فی نعمته، یأکُل رزقه و لا یعبد إلّا غیر ه." یک عمر رزق تو را خوردند و غیر از تو را پرستیدند. ولی اون آخر نجاتشون دادی، به شهادت نائل شدند. ۷۰ سال، ۸۰ سال ساحر بودند، کارشون سحر بود. سحر می‌دادند. تو قدرت‌نمایی کردی، این‌ها را هم دستشونو گرفتی. با این همه عصیان و آلود گی. دست مار را هم بگیرم. نصف ماه ذی‌القعده. شاید آخرین ذی‌القعده عمرمون باشه. نمی‌دانم. برای تو نیامدی. روز با تو وصل نشدی. نگذار لذت مناجات نکشیده بمیری. لذت توحید نکشیده از این دنیا بری. با این بت‌ها و شرک ها. نجات بده. بگذار مزه پرستش تو را احساس کنی. این قلب ما گرمای محبت تو را بکشد. فقط این.
هادوا و لادوا و کذبوا رسل الله. یا الله، یا الله. یا بِئْری. یا بادی. یا دائم یا رفیعی. یا مُعَنِّیَ. یا محی الموتی. یا من هو قائم علی کل نفس بما کسبت.
یا من قل له شکری فلم یحرمنی. ای کسی که اصلاً اهل شکر نبودم برایش. شکرم کم بود، ولی محرومم نکرد. اشتباه خیلی بزرگ بود ولی رسوایم نکرد. مرا وسط گناه دید ولی پرده را کنار نزد. هر چی گناه کردم فقط خودش آگاه بود. ازش نزدیکتری که صاحب من باخبر بشود.
یا من حَفَظَنی فی صِغَری. تو بچگی حافظ من بودی.
یا من رزقنی فی کبری. تا الان روزی با تو دادی.
یا من ایادیه وَ مننه لا تجاری. نمی‌توانم بشمارم کجا دستت بالا سرم بود. کجا بود. ازم حمایت کرد. نمی‌توانم جزا بدهم به نعمت‌هایی که به من دادی.
یا من لا اله الا هو. یا من عرفنی بالخیر والاحسان. و قابلنی بالسیئات و العصیان. ای کسی که همیشه با خوبی و احسان به من رو کردی. منم همیشه با زشتی و عصیان به تو رو کردم.
یا من دعانی الی الایمان. من شکر تُ. الان که نعمت ایمان را به من دادی، قبل از اینکه من به آن ارزشی قائل باشم، شکری کنم بابت این منّت.
یا من دعوته مریضاً فشفیته. ای کسی که موقع بیماری صدایت زدم، تو مرا خوب کردی. و عُریاناً فکسوته. کسانی که عریان بودم، صدایت زدم، تو مرا پوشاندی.
و جائعاً فاشبعته. گرسنه بودم صدایت زدم، تو مرا سیر کردی. و ظمآناً فرویته. تشنه بودم صدایت زدم، سیرابم کردی. ممکن است بگویید: «کی من تشنه بودم صدا زدم؟» هر باری که تشنه می‌شوی، ذات انسان که عین فقر است، صدا می‌زند، از خدا درخواست می‌کند. این آبی که به ظاهر از شیر آب می‌آید، تو یخچال، این استجابت خداست. برای ما این جوری نیست آب تو یخچال ما می‌رویم و برمی‌داریم. نه. ما صدا می‌زنیم با فقرمان. «تشنه‌ایم.» او استمداد می‌کند، استجابت می‌کند. این آب را جاری می‌کند. این می‌شود از شیر، از یخچال. هر آبی که خوردیم، اولیه ندای فقری از ما بلند شده، او اجابت کرده. اگر اراده کند یک قطره آب به حلقوم ما نمی‌رسد. یک لقمه نان به معده ما نمی‌رسد. همه رو او جواب داده.
و ذلیلاً فاعززته. ذلیل بودم عزتم دادی. و جاهلاً فعرفنته. من غریبه بودم، نمی‌شناختم تو رو. تو خودت را به من معرفی کردی. و وحیداً فکثرته. تنها بودم، تو دور و برم را پر کردی. و غائباً فرددته إلَی أَهْلِی. دور افتاده بودم، مرا به خانواده‌ام برگرداندی. و مقلاً فاشبعته. نادار بودم، تو مرا بی‌نیازم کردی. و منتصراً فنصرتنی. در نصرت ضعیف بودم، تو نصرت دادی. و غنیاً فلم یسلبنی. عطا کردی، ازم نگرفتی.
جمیع ذالک فابتدأتَ به و لَم أبتدأ به. هیچ کدام از این‌ها را من درخواست نکردم. تو ابتداً به من عطا کردی. فلک الحمد و الشکر.
یا من وَفَّى بِوَعْدی وَ أَنْجَزَ عَهْدی و سَتَرَ عَورَتی وَ غَفَرَ ذَنبی و بَلَّغَنی طَلْبَتِی وَ نَصَرَنی عَلَی عَدوّی. کریم و بخشنده. اگر تا صبح قیامت بنشینم، نعمت‌هایی که تا حالا دادی را بخواهم بشمارم، به یاد بیاورم، نمی‌توانم به شمارش درآورم.
از اینجا کلام مولا عوض می‌شود. در این مناجات خیلی عاشقانه و زیبا. خدا کند ما هم بفهمیم. یا اباعبدالله، یک سر از حال این مناجات و این بخش، نصیب ما هم بکن.
یا مولا، انت الذی منه انت الذی انت الذی احسنت انت الذی اجملت انت الذی افضلت انت الذی اکملت انت الذی رزقت انت الذی وفقت انت الذی اعطیت انت الذی اغنیت انت الذی امنت انت الذی کفیت انت الذی هدیت انت الذی عصمت انت الذی سترت انت الذی غفرت انت الذی عفوت انت الذی قویت انت الذی اتممت انت الذی ازددت انت الذی شفیت انت الذی عافیت انت الذی اکرمت تبارکت و تعالی فلک الحمد والشکر دائماً و ابداً.
در مقابل من و تو، تو تا به حال برایم چه‌کار کردی؟ تو بودی که منّت گذاشتی، نعمت دادی، احسان کردی، مرا زیبا گرداندی. با فضیلت برخورد کردی، کامل کردی، روزی دادی، توفیق دادی، عطا کردی، غنا دادی، سرمایه دادی، مرا امنیت دادی، کفایت کردی، هدایت کردی، عصمت بخشیدی، پوشوندی، مغفرت عطا کردی، ندید گرفتی، مکنت دادی، عزت دادی، اعانت کردی، بازویم را گرفتی، تاییدم کردی، نصرتم کردی، شفا و عافیت دادی، اکرام کردی. تو دائماً این کارها رو برای من کردی. حالا بگذار بگویم من با تو چه کردم. اول بگویم به گناهم اعتراف دارم. من خودم می‌دانم مشکلم چیست. ولی بگذار بگویم من چه‌کار کردم.
انا الذی أسأتُ. انا الذی جهلتُ. انا الذی عصیتُ. انا الذی أخلفتُ. انا الذی تعمدتُ. انا الذی غَفَلْتُ. انا الذی اَذْنَبْتُ. انا الذی عَصَیْتُ. انا الذی نَسَیْتُ. انا الذی عقرتُ. انا الذی اخلفتُ. و اخلفتُ العهد. انا کسی‌ام که بی‌ادبی کردم. من که خطا کردم. من یک کسی‌ام که در برابر تو تصمیم به گناه گرفتم. من کسی‌ام که جهل ورزیدم. من کسی‌ام که غفلت کردم. من کسی‌ام که حواس‌پرتی داشتم. من کسی‌ام که به خودم تکیه کردم. من کسی‌ام که عمداً روبروی تو درآمدم. من کسی‌ام که به خودم وعده و وعید دادم. من کسی‌ام که خلف وعده کردم. من کسی‌ام که با تو عهد شکستم. من کسی‌ام که اقرار دارم. من کسی‌ام که اعتراف دارم. من الان برگشتم با همه گناهانم. من را ببخش.
یا من لا تضرُّه ذنوب عباده. کسی که گناه من به او ضرر نمی‌زند. از طاعتشان غنی است. هر عبادتی که کردم، به خودم کردم. از تو چیزی کم نکردم. من بی‌حیا بودم، من نادان بودم، من خطاکار بودم. در محضر تو انقدر آلودگی داشتم. ببین این شرمنده بودن رحمت توست. فلک الحمدلله و سیدی.
الهی تو به من دستور دادی. من معصیت کردم. تو نهی کردی، من مرتکب نهیت شدم. فسبحان الله. الان همینه. نه راه برائتی دارم. می‌خواهم عذری داشته باشم. ناتوانم. دلم به اون گرم باشد در برابر تو. «فَبِأیِّ شئٍ استقبلُ یا مولایَ؟» با چی بخواهم به تو رو کنم؟ سریع با چی بیایم عذرخواهی کنم؟ به تو توجه کنم؟ به برگردم؟ با چشمم؟ با این گوشم؟ به لسانم؟ به یدیم؟ به رژیم؟ با این زبانم؟ با این دستم؟ با این پا؟ «علیکَ سیِّدی نَعَمٌ کَذَا وَ کَذَا...» و همه این‌ها نعمت‌هایی است که تو به من دادی. تازه من با همه این‌ها معصیت کردم. همه نام هایم آلوده است. چه جور برگردم با این‌ها به تو رو کنم؟
یا مولایَ. فلکَ الحُجَّتُ و السبیلُ عَلَیَّ. من دهانم پیش تو بسته است. حرفی ندارم بزنم. ندارم حجتی. ندارم.
یا من سترنی من العباد والأهل. تو بودی مرا در برابر پدر و مادر پوشاندی. اگر می‌فهمیدند چی‌ام؟ کی‌ام؟ از خودشان می‌راندند مرا. و من الأقارب والأخوان و الأعداء و الأساتِذه و الغرباء و الأخلاء و الأغنياء و الفقراء و الصُّلْحاءِ و السُّفَهاء و المَلاعِب و المُخَبَّثات و السّاقطین و السّرّیّین. ای کسی که پوشاندی. از دوستان و آشنایان تو مرا نگه داشتی. وگرنه آن‌ها مرا سرزنش می‌کردند. و من الأسلاطین و الخَوَاقین. در برابر قدرتمندان تو مرا نگه داشتی، عقوبت نکنند مرا. «وَلَا مَا عَلِمُوا عَنِّی مَا عَلِمَ اللهُ مِنّی.» اگر چیزهایی که تو از من خبر داری، این‌ها خبر داشتن، یک آن به من نزدیک نمی‌شدند. و لَا رَفَضُونِی. من را از خودشان دور می‌کردند. و قَطَعُونِی. از من می‌بریدند.
یا ربّی. حالا خودم با پای خودم اومدم در محضر تو. قبل از اینکه مرا روی تابوت بکشند، بیار و با دست و پای بسته تو قبر بگذارند، با دهان بسته بگذارند، برگشتم اومدم به پای تو.
یا سیدی، آقای من. ولی سیران حقیقی. با گردن کج، با سرشکستگی، با حقارت خودم. «لَا عُذْرَ لی فأعتذر. و لَا قَولَ لي فأقول.» چیزی برای تبرئه خودم ندارم که عذری داشته باشم. توانی حجتی ندارم، دهانم بسته است. «وَ لَا قَائِلٍ لَمْ أَجْرُمْ. وَ مَا عَلِمْتُ جَمیعَ الْجُهُودِ.» بگویم گناه نکردم، نمی‌توانم بگویم کار بد از من تا حالا سر نزده. و ما حَصَلَ جَمِیعُ الْجُهُودِ. نمی‌توانم انکار کنم. یا مولایَ اَنفَعنی بِکَیْفَ وَ اَنّى ذَلِکَ. چطور بخواهم انکار کنم؟ انکار به دردم بخورد؟ و جوارحی کلها. همه اعضای من شاهد بر معصیت‌ها و گناه‌های من هستند.
بی‌شک انک سالمی بِ عدائم كَ وَ مهلک اً. اگر می‌خواهی با عدالت با من برخورد کنی، نابود می‌شوم. من را با عدل خودت روبرو نکن. اگر می‌خواهی عذابم کنی بابت گناه‌هایم، حق با تو است. زبان تو باز است، زبان من بسته. اگر می‌خواهی بگذری با کرم تو است. ولایق نیستم و شایستگی ندارم برای اینکه من را به علم و کرم تو بسپاری. به جون جانت، به وجودت، با ما رفتار کن.
«لا اله الا الله.» فرمود: «حبیبی مشتاق ملاقات حبیبشه.» با این روضه. دست ما را بگیر. ما که حجتی نداریم در محضر تو. به چی دست بندازیم؟ به چه بهانه‌ای از تو بخواهیم ما را ببخشی؟ خودمان می‌دانیم وضعیت چطور است. اگر بابت یک گناهی که در عمر کردم بخواهی عقوبت کنی حق داری. چون تو دائماً به من عنایت کردی. من همش غافل بودم. عبادتی ندارم. اطاعتی کسی ندارم. همش معصیتم، غفلتم. اما از یک راهی می‌خواهم وارد بشوم. می‌دانم از این راه اگر وارد بشوم، دیگر رحمت تو به جوش می‌آید، عنایت تو جاری می‌شود. هر کی از این راه وارد شده، رحمت تو شامل او شده است.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار. جعل الله آخر عهدی منی لزیارتکم. (السلام حسین و لا علی بن الحسین و علی اولاد حسین و علی اصحاب الحسین.)
آیت الله سیبویه می‌فرمود: «وقتی کربلا رفتی، از پایین پا وارد شو. اول برو محضر حضرت علی اکبر (ع). دفتردار اباعبدالله علی اکبر (ع) است. ثبت بکند، دیگه کسی نمی‌تواند این اسم را خط بزند. اگر عنایتی بخواهید بشود، از کانال علی اکبر (ع) می‌شود. اسامی را ثبت می‌کند، محضر امام تقدیم می‌کند. آقا عنایت می‌کند. باب رحمت در عالم اباعبدالله، پایین پاست. علی اکبر (ع) پسر حضرت را دوست دارد.»
وقتی می‌خواست به میدان برود، دست حضرت را نگاه کردم، اباعبدالله اشک مبارکش جاری شد. رو کرد و فرمود: «تا حالا صدا ت زدم: اللهم لا اراک یوماً ابناً یُعَدُّ قوم رسول الله خلقاً و خلقاً و منطقاً.» خدایا می‌بینی جوانی را به میدان فرستادم به این میدان وارد شود. اول نفر از بنی هاشم است. همه اصحاب رفتند نوبت بنی هاشم شده. اول کسی که بنی هاشم فرستاد علی اکبر بود. چون این خوب است. در انفاق، بهترین چیزی که داری را بدهی. «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون.» خوب‌ترین چیزی که داشت، کربلا اول از همه فرستاد به میدان. «اشبه الناس برسول الله.» هیچ کس تو این قافله اندازه این بچه پیغمبر شبیه نیست. هم چهره‌اش، هم اخلاقش، شب گفتار تو شاهد بر این قوم. «لا اله الا الله.»
چه صحنه‌ای بود. صحنه جنگ علی اکبر (ع)، خدا می‌داند، خدا می‌داند فقط. رفت میدان مقداری جنگید. برگشت. «یا ابا، العطشُ قد قتلنی.» بابا دارم می‌میرم از تشنگی. فرمود: «یا بنی، بابا زبونتو بیار.» چه سری؟ چه حقیقتیه؟ این پدر می‌خواهد به این بچه چی بفهماند؟ تو این آشوب؟ تو این روزها؟ فرمود: «زبون در بابا بچرخون.» زبانش را چرخاند. یکی از اسرار کشف‌نشده کربلا. چه حقیقتیه اینجا؟ اباعبدالله عنایت ملکوتی کرده به این بچه، تشنگیش برطرف شود. نمی‌دانم. شاید او وجهش اینه باباتو یک زبانی می‌توانی بچرخانی. بابای تو همون زبانم نمی‌تواند. ببین چقدر کام پدر ناخوشایند است. هر چی بچه شرمنده بابا شد. زد به میدان. دیگه حرف نزن.
آی لحظات آخر. با اون بدن ارباً ارباء. با اون بدنی که قطعه قطعه شده. تو لشکر دشمن رفته. فقط ارباً ارباء. با شمشیرها و نیزه‌ها بدن او را پاره پاره کردند. انقدر فقط انرژیش رو جمع کرد. هر چی توان داشت جمع کرد. هر چی تو وجودش انرژی و توان بود آورد به گلو. همین چند کلمه را فقط به بابا بگه. صدا زد: «بابا، رو به بابا!» غصه نخور! دست جدم رسول الله سیراب شدم. فقط خواست بگه بابا شرمنده نباش، من دیگه تشنه نیستم. سیراب شدم. ولی امان از آتش تو. بابا. فقط در مورد یک نفر گفته شده: «از شدت عطش، آسمان تار شد.» یعنی دیگه قوه بیناییشو از دست داد. لذا اهل بیت هر وقت یاد اباعبدالله می‌افتادند فقط از عطش گفتم. به همه «رب پدر و مادرمون فدای آتش تو بشه آقای جان!» آی فدای لبای خشکیده تو که همه عالم رو سیراب کردی. همه سالکین راه خدا رو تو سیراب کردی. همه عاشق‌ها رو تو سیراب کردی. تو خودت اول تشنه عالمی. حسین، حسین، حسین، حسین.
«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.» لعنت الله علی القوم الظالمین.
یا الله یا رحمان و یا رحیم. یا مقلب القلوب، ثبت قلوبنا علی دینک. انک علی غدیر. الهی امید ما به توست. و به حق محمد، یا علی، به حق علی، یا فاطمه، به حق فاطمه، یا حسن، به حق الحسن، یا قدیم الاحسان. اللهم عجل لولیک الفرج.
خدایا به خون به ناحق ریخته علی اکبر (ع)، به کام تشنه اباعبدالله، فرج آقامون امام زمان (عج) را نزدیک فرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما نوکری حضرت را قرار بده. نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. فقها، امام راحل از ساحه سفره پربرکت حضرت علی اکبر (ع) مهمان بفرما. شب اول قبر حضرت علی اکبر (ع) به فریادمون برسان. مرز اسلام شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. شر ظالمین به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود گردان. آنی و کمتر از آنی ما رو به خودمون وا مگذار. توفیق بندگی خالصانه مراقبت، محاسبه، توجه به ما بفرما. مرزهای اسلام شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. رهبر عزیز انقلاب حفظ و نصرت به او عنایت بفرما. در دنیا زیارت در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب ما بفرما. هر آنچه گفتیم و ما بود، آنچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. نبی و آله رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00